(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 14 آبان 1387 - 5 ذي القعده 1429 -4 نوامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19222
 

فرهنگنامه كلاس
رودست
بين خودمون باشه پرنده تر
خاطره زيارت
دم غروب دوست كاغذي



فرهنگنامه كلاس

اشاره: در ادامه «فرهنگنامه كلاس» با 3 لغت ديگر از مجموعه لغات سوم دبيرستاني ها امروز «مجتمع آموزشي شهيد قدوسي(ره)» ميهمان چشم هاي شما هستيم. به اميد آنكه شما نيز اصطلاحات خود را براي اين ستون بفرستيد.
«كذا»:
اولين لغت درون سازماني! تاريخچه اين لغت به قبل از اول راهنمايي بازمي گردد. قضيه از اين قرار بود كه براي آشنايي هرچه بيشتر دانش آموزان اول راهنمايي، اردويي ترتيب داده بودند تا دانش آموزان بيشتر با هم آشنا شوند. در آن اردو مدير مجتمع شروع به صحبت كرد و در جايي از سخنانش به «سي دي هاي كذا» اشاره كرد. سخنان مدير تمام شد و اجازه داد برويم و به ادامه اردويمان برسيم. هنوز از در بيرون نرفته بوديم كه يكي از بچه ها- با آن لهجه قمي اش- «كذا.. كذا» گفتن را شروع كرد.
اسمش «امير محمد» بود. از مدرسه رفت ولي سه سالي كه در مدرسه بود، «كذا» گفتن از دهانش نيفتاد.
پي نوشت: آخرش هم نفهميديم «كذا» يعني چه؟
«داره مرد»:
معلم عصباني شده بود، حسابي داشتيم مي خنديديم و معلم نمي توانست كلاس را كنترل كند. در يكي ا زقهقهه هاي كلاسي، يكي از بچه ها از زور خنده دلش را گرفت و سرش را روي دسته صندلي گذاشت اما بدنش همچنان تكان مي خورد. معلم بلند شد و با صدايي پر از خشم گفت: «اينو نگاه... داره مرد». وضع كلاس بعد ازگفتن اين جمله را خودتان حدس بزنيد.
«دلش گنجيشكه»:
از دست يكي از بچه ها عصباني شده بود. سراغ ناظم رفت، معاون مهربانمان سركلاس آمد و نصيحتش را اينگونه شروع كرد: «به هيكل محمدرضا نگاه نكنيد، دلش گنجيشكه...» نگاهي به «محمدرضا» انداختيم بزرگترين بچه كلاس، ازنظر طول، عرض و ارتفاع! دلش به دل فيل مي خورد اما گنجشك...؟! راست مي گفت معاونمان؛ «محمدرضا» دل پاك و بي آلايشي دارد اما در حجم دلش بايد تجديدنظر كرد!
محمد حيدري. قم

 



رودست

از جلوي چشمانش كنار نمي رفت. آن صحنه شوم. آن لحظه هولناك. درست مثل صحنه آخر يك فيلم در ذهنش پررنگ نقش بسته بود. مي خواست فراموشش كند. اما چطور؟ مگر امكان داشت؛ مگر امكان داشت وقتي كه مي ديد حالا به خاطر آن حادثه عجيب بود كه اينطور زندگي مي كردند؛ هم خودش و هم تمام مردم دنيا. همه چيز از همان اتفاق شروع شد. چشم هايش را ماليد ولي باز هم همان صحنه را ديد. همان طرز زندگي. چقدر زندگي وحشتناك شده بود از لحظه اي كه خورشيد از بين رفته بود. خبرش را شنيده بود. اخترشناسان اين فرضيه احتمالي را داده بودند كه خورشيد گرمايش را از دست مي دهد. اما باور نكرده بود و شايد مثل همه مردم دنيا به اين حرف ها خنديده بود. همان لحظه كه خورشيد خاموش شد، بيشتر موجودات روي زمين از بين رفتند و بعد ديگر موجودات، پشت سر هم و يكي يكي نابود شدند. حالا خودش هم يكي از همان موجودات بود كه يخ مي زد. پاهايش بي حس شده بود. به نجات يافتن فكر مي كرد، به اينكه چطور مي تواند فرار كند. نه، فرار ممكن نبود. پاهايش را نمي توانست حركت دهد. اگر هم مي توانست، مي خواست به كجاي دنيا پناه ببرد؟ تمام جهان را يخ فرا خواهد گرفت. پس فرار، حتي فكر آن، چيز مسخره اي بيش نبود. احساس سرماي بيشتري كرد؛ يخ زدگي تا زانوهايش پيش آمده بود. فكر كرد چرا چنين اتفاقي افتاد؟ موجودات زميني، تقاص كدام گناه خود را مي بايست اينگونه پس مي دادند؟ آيا او هم گناهي كرده بود؟ فكر كرد؛ تهمت زده بود؟ دل كسي را شكسته بود؟ مغرور بود؟ خودخواه بود؟ نه... نه، هيچكدام از اينها نبود. پس گناه او چه بود؟ سرما و يخ زدگي تا كمرش رسيده بود. دوباره تمركز كرد و فكر كرد. درست است. او گناهي نكرده. شايد همين است كه مي گويند تر و خشك با هم مي سوزد. اما... چرا اينطور؟ اينطور كه همه دنيا از بين مي رود. باز هم فكر كرد. مگر گناه آدميان چقدر بزرگ بوده كه اين حادثه رخ داد؟ اما مگر فكر كردن فايده اي هم داشت؟ با خودش فكر كرد: فكر كردن هر چه باشد از بي كاري در اين وضعيت هولناك بهتر است. شايد اينطور حواسش پرت شود. سرما تا زير گردنش رسيد. از حركت بازماند. تنها مي توانست گردنش را كمي به اطراف حركت دهد. نگاه مي كرد تا شايد كسي را ببيند، صدايش كند و به او كمك كند. اما دور تا دورش پر از آدم هاي يخ زده بود. فكر كرد كه فرياد بزند. شايد كسي صدايش را بشنود. خواست تصميم اش را عملي كند كه يخ زدگي تا دهانش رسيد. لبهايش يخ زد. به اطرافش نگاه كرد. فقط مي توانست مردمك هايش را در گردي كاسه چشمانش حركت دهد. نور ضعيفي را از دور ديد. شايد آن نور، نور فانوس كسي بود كه به كمك اش مي آمد. هر كه بود بايد عجله مي كرد. او داشت يخ مي زد و بعد حتماً مي مرد. نور هر لحظه نزديك تر شد. خوشحال بود. درست ديده بود. آدمي با قفسي در دست نزديك مي شد. يخ زدگي تا زيرچشم هايش رسيده بود. سعي كرد دقت كند. آدمي از دور مي آمد كه در قفس اش روشنايي بود. فكر كرد حتماً فانوس اش را در قفس گذاشته. آدم نزديك تر شد. شدت نور، چشم هايش را به اجبار بست. تقلا مي كرد. مي خواست آن آدم، آن نجات دهنده خود را ببيند.
هر طور كه بود چشم هايش را باز كرد. چيزي را كه مي ديد باور نكرد. به آدم خيره شد و به قفس عجيب اش. يخ زدگي بالاتر رسيد. او مثل اتفاقي سرد بر زمين افتاد. افتاد و هيچوقت بلند نشد... آدم در قفس اش را باز كرد. خورشيد از قفس آزاد شد و به آسمان برگشت. زمين دوباره گرم مي شود!
ياسمن رضائيان. 16 ساله تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



بين خودمون باشه پرنده تر

پشت پنجره نشستم و به آسمان زل زدم. دلم گرفته بود و دليلش را نمي دانستم. توحال و هواي خودم بودم كه صداي بال زدني، توجه ام را جلب كرد. لبه بيروني پنجره گنجشك كوچكي نشسته بود. تكان نخوردم تا مبادا كه بترسد و برود. اول فقط خوب نگاهش كردم، آخر من گنجشك ها را خيلي دوست دارم و دوم، از اينكه دوستي پيدا كردم تا با او حرف بزنم خوشحال بودم. گفتم: خوش به حالت كه پرنده اي و مي توني پرواز كني، من خيلي دلم مي خواست مثل تو بودم، اونوقت تا مي تونستم توي آسمون پرواز مي كردم و از اون بالا هرچي رو كه مي خواستم مي ديدم. مثلاً، مادربزرگ رو كه الآن حتماً از تنهايي حوصله اش حسابي سررفته، يا آقا جواد رو كه روي صندلي چرخدارش نشسته و از اون خيابون شلوغ مي خواد رد بشه. تازه، سري هم به مدرسه مي زدم و حياط ساكت و آروم و خلوتش رو مي ديدم و سر راهم از اون پسرك سر چهارراه كه هر روز با اصرار مي خواد كبريت بفروشه، همه كبريتهاش رو يك جا مي خريدم و بعدش هم روي اون درختي كه روبروي كوچه مدرسه است مي نشستم و منتظر مي موندم تا اكبرآقا لبوهاش رو بفروشه و مثل هر روز يقه كتش رو بكشه بالا و با دستاي قرمز و ورم كرده اش دسته هاي چرخش رو بگيره و راه بيفته، اونوقت دنبالش مي رفتم تا بفهمم چرا وقتي كه بهت لبخند مي زنه هم، غمگينه. از همه مهمتر، مي رفتم و خونه ناصر اينا رو ياد مي گرفتم. خيلي دلم مي خواد بدونم چرا توي كلاس هميشه چرت مي زند و دستانش هم اينقدر زمخت و پينه بسته است. خودش كه هيچ وقت هيچي نمي گه. اگه مي تونستم پر بزنم حتماً مي فهميدم، حيف... مي بيني پرواز كردن چقدر فايده داره. اما اگه مادرم الآن حرفهاي من رو مي شنيد حتماً مي گفت: تو هم پرواز كردي، اما خودت نمي دوني. به نظر اون، من همين الآن، حتي بيشتر از تو پرواز كردم، تو اينجا نشستي و من همه جا رفتم و برگشتم. مادرم مي گه: ما همه پرنده ايم. خوش به حال اونايي كه پرنده ترند. راستي، تو ميدوني پرنده تر يعني چي؟
حرفهايم به اينجا كه رسيد، گنجشك جيك جيكي كرد و پريد و من ماندم و اين فكر كه بازهم حسرت او را بخورم يا نه...
زهرا- علي عسگري

 



خاطره زيارت

منم يادت نره:
ساكم را چند بار وارسي كردم. با خودم گفتم نكند چيزي را جا بگذارم. هنگام سوار شدن به اتوبوس قسمت آخر كنار پنجره رفتم. به فكر فرو رفتم. به دوستان و آشنايان فكر مي كردم و... هر كدام خواسته اي داشتند يكي حل شدن مشكل مسكن اش و ديگري شفا پيدا كردن مريضش و... يا امام رضا: گره از مشكلاشون باز كن.
كتاب: در اتوبوس، كتاب و قرآن بردم، كتاب آيا مي دانيد آقاي رضا جاويد. كتاب مفيدي است. در اتوبوس اين كتاب را مي خواندم. بعد از مدتي نظر دوستانم به آن جلب شد. دوستانم مي خواستند آن را بخوانند. در خواندن آن هم از هم ديگر سبقت مي گرفتند.
ختم قرآن:
روز 29ماه مبارك رمضان بسوي مشهد مقدس رهسپار شدم. تا روز جمعه، كه در آنجا زائر بودم. قرآن را ختم كردم. وقتي كه قرآن را در اتوبوس يا حسينيه محل اقامتمان كه نزديك به حرم است براي ختم كردن مي خواندم، حس خوبي پيدا مي كردم. چون كه خواندن قرآن بهار دل هاست.
دو كاج:
اواسط راه بود و همه اطراف پر از ديرك هاي انتقال دهنده برق و يا تلفن، تلفن هايي كه در آن پيغام خوشي براي مقصدش بود. در حال نگاه بودم. دو كاج ديدم ياد داستان دو كاج در فارسي چهارم افتادم، همان كه اين گونه آغاز مي شد: كاج همسايه گفت با تندي مردم آزار، از تو بيزارم دور شو، دست از سرم بردار من كجا طاقت تو را دارم؟ و... بله اگر بي معرفتي كني يا به ديگران كمك نكني، خودت را نابود كرده اي.
عيد سعيد فطر:
صبح ساعت 9.5 به مشهد مقدس رسيديم. اتوبوس از جلوي درب غربي حرم باب الجواد عبور كرد. صف نمازگذاران نماز روز عيد سعيد فطر حتي به بيرون كشيده شده بود. به خودم گفتم: حيف به نماز عيد نرسيدم... حيف و در دلم احساس از دست دادن مهمترين چيز زندگي را حس كردم: خواندن نماز عيد سعيد فطر در حرم آقا امام رضا:
حرم:
جايتان خالي، خيلي خالي، حرم صفاي ديگري داشت. از همان اول ورود دلم حال و هوايي ديگر پيدا كرده بود. وقتي كفشم را به كفشدار دادم و او به من دوتا آبنبات داد، وقتي از لابلاي زائرين كه به دليل ازدحام جمعيت پشت هم صف كشيده بودند عبور مي كردم، و وقتي بارگاه امام رضا(ع) را ديدم، در ذهنم، با خودم فكر مي كنم كه من به ديدار امام هشتم مي روم، اما برايم غير قابل باور بود، اما براي آقا نه چون كه او مرا طلبيده بود. نوكرتم آقا، من بي لياقت وضعيف را دعوت كرديد، ان شاءالله دفعه بعد نوكري و خدمت زائران شما. ان شاءالله، اللهم صلي علي محمد وآل محمد و عجل فرجهم.
نماز جمعه:
نماز جمعه را در حرم از دست دادن خيلي غفلت است خيلي. خطبه ها درباره روز نيروي انتظامي و رفتار خوب و برادرانه ميان زائران و مشهدي ها و... بود.
وحيد بلندي روشن. تهران

 



دم غروب دوست كاغذي

پيشنهاد
آقاي عزيزي، سلام.
به نظر من همينطور نوشتن و نوشتن و... هرچند خوب است اما اگر ديدگاه مخاطبانت را نداني، اين نوشتن ها بي فايده است.
به همين دليل پيشنهاد مي كنم بخشي با نام «گفتمان» و يا «بازتاب» را در صفحه مدرسه قرار دهيم تا شما و همچنين ما! نوشته دوستانمان را نقد كنيم و البته آن هايي كه موردنقد قرار گرفته اند هم بتوانند پاسخ بدهند و از خودشان دفاع كنند. مانند جلسات نقد و بررسي اما سؤال و جواب ها 3-4 روزي طول مي كشند تا به دست مخاطب برسند!
درضمن مي توان از بردن نام نقد كننده خودداري كرد تا احياناً كينه اي پيش نيايد! در ضمن بابت ايجاد پست الكترونيكي مخصوص صفحه ممنونم! با تشكر.
محمد حيدري
با عرض سلام
آقاي عزيزي! خدا قوت. حرف ها و سؤال هاي زيادي دارم ولي هزار افسوس كه اين كاغذ نمي تواند تمام حرفهايم را در خود جاي دهد. نامه ام را اينگونه آغاز مي كنم كه چرا شما زير اسم من عضو تيم ادبي و هنري مدرسه نمي نويسيد؟
نكنه ديگر عضو نيستم؟ يعني آنقدر نوشته هايم بد بود كه به دل شما ننشست؟
بگذريم... از شما خواهش مي كنم ما را از حرفاتون دريغ نكنيد.
مائده ملكي. 15ساله تهران
جواب سلام:
دوست خوب مدرسه
مائده ملكي!
شما از دوستان صميمي ما هستيد و نوشته هايتان نيز قشنگ و آينده دارند.
ضمنا در بعضي از شماره ها براي تكراري نشدن عنوان«عضو تيم ادبي و هنري مدرسه» از آن استفاده نمي كنيم.
با تشكر
مسئول صفحه مدرسه

سلام
هربار كه گوشي را برمي داشتم، مي گفتم: «بله...؟» اومي گفت: «سلام.»
جوابش را مي دادم. بعد از يكي از همين تماس ها بود كه به خود گفتم: «چرا از هفتاد ثواب سلام، شصت و نه ثواب براي او باشد و يكي براي من؟»
تصميمم را گرفتم، حال عادت كرده ام. گوشي را كه برمي دارم، مهلت نمي دهم و مي گويم: «سلام.»
شصت و نه سهم از آن من و يكي براي او.
سلام، سلامتي مي آورد. پس،سلام دوست من. هميشه سلامت باشي.
زهراقدوسي زاده، 14ساله، قم

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14