(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 13 آبان 1387 - 4 ذي القعده 1429 -3 نوامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19221
 

عناصر داستان (قسمت آخر)
دروغگوهاي بزرگ نگاهي به چند و چون آثار چند داستان نويس معاصر( قسمت اول)
رنگ ها را جمع كن...!
ماهيگيري
بانك.بانگ
«خودنوشت» منتشر شد
صداي ناب اذان مي آيد... پيشكش به طاهره صفارزاده، كه دل شده و عاشق به «ديدار صبح» شتافت
در وادي هنر و ادبيات
تفكر اجتماعي- فلسفي در اشعار بررسي مجموعه شعر «الف هاي غلط» سروده علي محمد مؤدب
صفارزاده از بانوان سرآمد معاصر است



عناصر داستان (قسمت آخر)

سليمان مختاري
تغييرات اساسي در شخصيت انساني به ندرت به طور ناگهاني رخ مي دهد. نويسنده موشكاف، مرد بدي را نشان نمي دهد كه ناگهان در آخر داستان اصلاح شود. وقتي شخصيت در زمان حال تغييرات مهمي را از سر مي گذراند، اطلاعاتي از قبل در داستان بايد درباره شخصيت به خواننده داد كه اعمال و تصميمات شخصيت را توجيه كند.
آفرينش شخصيت شايد هيجان برانگيزترين وجه داستاني باشد. نويسنده باخلق يك شخصيت گويي به آفرينش انساني دست مي يازد كه مي تواند مختارانه در ماجراي داستان حضور پيدا كند و تأثيرگذار باشد. درواقع همين نكته است كه نويسنده را صفتي خداگونه مي دهد و او را دچار تجربه اي غريب اما لذت بخش مي سازد.
شخصيت در يك اثر نمايشي يا روايي فردي است كه داراي ويژگي اخلاقي و ذاتي كه اين ويژگي ها از طريق آن چه كه انجام مي دهد- رفتار- و آن چه كه مي گويد- گفتار- نمود مي يابد. زمينه چنين رفتاري يا گفتاري انگيزه هاي شخصيت را بازتاب مي دهد.
اگر بخواهيم داستان بزرگي خلق كنيم، بايد شخصيت بزرگي داشته باشيم. اگر شخصيت ها خوب كار نكنند، داستان و موضوع به تنهايي نمي تواند خواننده را درگير كند. به رمان هاي مهم و يا فيلم هاي به يادماندني اگر انديشيده شود، موفقيت خود را مديون شخصيت هاي خوش ساخت خود هستند.
شخصيت هاي داستاني به دو گروه ساده و جامع تقسيم مي شوند.
شخصيت ساده (Flat)، حول محور خصوصيت واحدي ساخته مي شود، تنها شناخت خواننده از چنين شخصيتي مي تواند ترسو بودن، خودخواه بودن و يا خرافي بودن، باشد. از مزاياي اشخاص ساده داستاني اين است كه هرگاه ظاهر مي شوند به سهولت باز شناخته مي شوند، شخصيت ساده يا ثابت، يك نوع طرز تفكر يا ايده و كيفيتي رواني دارد، و از آغاز تا پايان داستان ثابت است و از نظر فكري و روحي تغيير نمي كند. در مقابل اگر شخصيتي با تمامي وجود خود در داستان حضور پيدا كند و در پيوند با صحنه هاي بزرگي از ميانشان گذشته و دچار شده است، شخصيت جامع يا متغير (round) ناميده مي شود. شخصيت جامع را برخلاف شخصيت ساده نمي توان در يك عبارت خلاصه كرد زيرا شخصيت جامع يا متغير از نظر خلقيات و انگيزه هاي رفتاري، موجودي پيچيده است. با جزئيات پيرامون خود سروكار دارد و مثل يك شخصيت واقعي در زندگي است و مانند هر آدمي جنبه ها و جوانبي دارد. اما شخصيت ساده يك جنبه بيشتر ندارند.
در تقسيم بندي ديگر، شخصيت هاي داستاني به دو دسته كلي تقسيم مي شوند. شخصيت ايستا و پويا.
شخصيت ايستا:) (Static character، شخصيتي در داستان است كه تغيير نكند به عبارت ديگر، در پايان داستان همان باشد كه در آغاز بوده است و حوادث داستان بر او تأثير نگذارد. بايد يادآور شد كه شخصيت ساده را نمي توان با شخصيت ايستا يكي پنداشت زيرا شخصيت ساده، معمولا شامل اشخاص فرعي و كم اهميت داستان مي باشد درحالي كه شخصيت ايستا مي تواند قهرمان داستان باشد كه حوادث بسياري بر او گذشته است. اما شخصيت پويا (Dynamic character) شخصيتي است كه يكريز و مداوم در داستان، دستخوش تغيير و تحول باشد، اين تحول و تغيير بايد به تدريج و منطقي باشد تا براي خواننده باورپذيرتر و واقعي جلوه كند.
رابطه عناصر داستان با يكديگر:
اركان داستان با يكديگر رابطه متقابل دارند، و در تعريف هر عنصر از بقيه عناصر كمك گرفته مي شود. عناصر داستان شبكه در هم تنيده اي با يكديگر به وجود مي آورند. شخصيت وقتي پيدا شود، بلافاصله به راه افتاده و شروع به عمل مي كند در داستان نمي توان شخصيتي آفريد و او را معطل گذاشت. لااقل اين شخصيت فكر مي كند و فكر خود نوعي عمل داستاني است و اگر در فكر خود خاطرات گذشته را مرور كند، اعمال گذشته را به خاطر خواهد آورد. هر شخصيتي به محض آفرينش نياز به زمان و مكان دارد. شخصيت بدون زمان و مكان معني ندارد. بنابراين هيچكدام از عناصر داستان را نمي توان از ديگري جدا كرد و به طور مجزا به آن نگريست.
در ميان عناصر داستان دو عنصر نقش كليدي و اساسي دارند و آن دو، شخصيت و عمل است. اهميت آن دو به حدي است كه گاهي اوقات داستان ها را براساس اهميتي كه به هر كدام از اين دو داده شده، تقسيم مي كنند: رمان عمل و رمان شخصيت. در رمان شخصيت، قهرمان داستان وجودي مستقل دارد و عمل تابع او و در خدمت او است. در رمان عمل تنها به عمل اهميت داده مي شود در اين نوع رمان، شخصيت وقتي مفهوم دارد و وجود دارد كه عملي انجام بدهد. در يك رمان برجسته، حوادث و اشخاص را هرگز نمي توان از يكديگر جدا كرد.

 



دروغگوهاي بزرگ نگاهي به چند و چون آثار چند داستان نويس معاصر( قسمت اول)

فيروز زنوزي جلالي
داستانها گرچه در نگاه اول چيزي نيستند جز مشتي انگاره و موقعيت هايي مثلا جعل و سرهم بندي شده از نويسندگاني كه متاثر از يك واقعيت بيروني با قدرت تخيل ساخت و پرداخت شده اند و نيز اين تصور كه لابد كساني نشسته اند و با بهره گيري از آداب و لوازم نويسندگي نخ خيال و واقع را طوري به هم جوش داده و يافته هاي ذهني شان را در پيرنگي مطابق طبع به روي كاغذ آورده اند اما، بي گمان چنين تصور و نگاهي، درست نبوده و نيست چرا كه جنس اين دنياها از سنخ ديگري است.
متاسفانه، در روزگار ما، هنوز كه هنوز است، مردم در برابر توهمات و نابراه گفتن كسي به مطايبه مي گويند كه: «ولش كن، فلاني دارد قصه يا داستان مي گويد» و مصداق اين حرف را بي پايه و اساس بودن گفته كسي مي دانند كه هرگز نبايد بدان اعتنا كرد.
با اين احوال بايد اذعان كرد كه نويسنده در جهان داستان، يعني همين جهان به ظاهر بافته و تافته از خيال و واقع، در هنرمندانه ترين شكلش، بايد كه از هر راستي راست تر باشد كه اگر نباشد، آن اثر داستاني، به نظر اهل فن، حتم، جز يك اثر قوام نيافته ادبي نيست.
در يك نظر شتابزده سطحي، ممكن است اين گفته ها به ظاهر متناقض نمايند، بدين معني كه: چگونه ممكن است معيار بيان جهاني صرفا زائيده خيال و پندار باشد ولي در عين حال، همان جهان از هر راستي راست تر، وگرنه آن اثر اثري هنري محسوب نمي شود؟
پاسخ اين است كه مسئله در اين تطابق حتي غامض تر از اين حرفهاست چرا كه با كمي تعمق و دقت مي توان دريافت كه راست و دروغ در جهان واقع و داستان و مقايسه اين دو با هم، گاه تا آنجا پيش مي رود كه- به عكس اين تصور عوامانه- قواعد جهان داستان حتي بايد بسيار معقول تر از قواعد جهان واقع باشد و لزوما حتي بسيار منضبط تر از آن، چون اين جهان خيالي بايد از چنان ساختار ضابطه مند و قوام يافته اي برخوردار باشد كه حتي از راست ترين واقعيت هاي بيروني فراتر رود طوري كه اگر بتوان در مورد واقعيت هاي جهان بيرون و اتفاقاتي كه رابطه علت و معلول اش- حال به هر دليل- بر ما معلوم نيست گذشت و چشم پوشي كرد و رخدادهاي غيرمنتظره را هم پذيرفت؛ ولي اگر همين امر غيرمنتظره و دفعي در همين جهان مثلا جعل شده داستان رخ دهد به هيچ عنوان پذيرفته نيست كه اگر چنين شد كارشناسان فن وجود آن را ناشي از ضعف اثر و ناتواني نويسنده از درانداختن داستاني مطلوب مي دانند.
ولاديمير ناباكف مي گويد: «نويسندگان بزرگ دروغگوهاي بزرگي هستند» اين حرف، حرف بسيار درستي است و بايد بدان افزود: «به ميزاني كه نويسنده بتواند دروغش را فني تر و معقول تر بگويد كارش هنري تر است و كارهاي ناپخته و قوام نيافته- و حتي بگوييم شعاري- آن دست از آثاري هستند كه نويسندگانشان نتوانسته اند آن طور كه بايد و شايد آيين دروغگويي را درست و بقاعده بكار برند، از اين رو ناشيانه گزك به دست اين و آن منتقد مي دهند!
از عجايب شگفت انگيز اين عرصه همين تقابل بس كه تو اگر مي خواهي نويسنده اي نام آشنا باشي بايد به آييني رو كني كه در مسابقه واقع نمايي از واقعيت هم پيشتر بروي در عيني كه مي داني داري خردمندانه دروغ مي گويي! و از همين جهت است كه نويسندگان برتر دنيا درست همان كساني هستند كه از رمز و راز اين مهم باخبرند و همواره پيش تاز مسابقه دروغ پردازي بوده اند! و چه امر غريبي است اين همه تقابل!
و درست چنين اتفاق مي افتد، وقتي نويسنده اي چون گابريل گارسيا ماركز به نيكوترين شكل آيين دروغگويي را مي آموزد و طوري بكارش مي بندد كه در رمان «صد سال تنهايي» حتي رمديوس خوشگله با ملحفه به آسمان پرواز مي كند و ما باورش مي كنيم و يا در داستاني كوتاه فرشته اي را در مزبله گاه و مرغداني فرود مي آورد و بال و پرش را چنان چركين مي كند و يا آن ديگري در رمان «مرشد و مارگريتا» از زبان گربه و ساير حيوانات سخن مي گويد و آنان را به بندبازي و آن همه كارهاي شگفت وامي دارد و يا ديگري در رمان «دل سگ» از زبان سگ با تو حرف مي زند و يا در رمان «دلبند»، «توني ماريسون» روح سرگردان كودكي را دم به دم در خانه اي چون پروانه به پرواز در مي آورد و در همين متاخرترين اثر ترجمه شده نويسنده اي چون «موراكامي» در رمان «كافكا در ساحل» چنان هنرمندانه از جوش خوردن مرز واقع و خيال مي گويد كه حتي باريدن آن همه زالو از آسمان و بسيار ناممكنات ديگر در طول داستان باورپذير مي نمايد.
همه اينها، همه اين غيرمعقولات و ناممكنات باورپذيراند بشرط اينكه تو- به عنوان نويسنده- از رمز و راز دروغ پردازي به خوبي باخبر باشي كه اگر اين آداب را نداني بدان كه حتي نمي تواني دم دست ترين اتفاقات روزمره را هم- كه مخاطب هر روز با آنها سرو كار دارد و هر روز با گوشت و پوستش لمس اش مي كند- باورپذير كني! و اين ها همه نشانه ها و نمونه هايي شفاف از ادبيات داستاني جهانند و شاهد ما از همان حرفهاي پيش گفته اي كه ظاهرا متناقض مي نمودند.
پس بايد گفت: چه واقع و حقيقت، وچه جعل و دروغ، در دنياي داستان، معيار هيچكدام اينها نيست و صرف رخ دادن هزار واقعيت عيان روزمره و يا بيان ناممكن ترين خيالات هيچگاه معيار نبوده و نيست، بلكه تنها معيار توانايي زمينه سازي معقول اين باور است و اينكه نويسنده چگونه توانسته موقعيتي را باورپذير كند. كه اگر بتواند، به گمان صاحب اين قلم، او حتي مي تواند سيمرغ را از شاهنامه از خواب هزار ساله اش بيدار كند و همو را با سام و زال نريمان و رستم و سهراب و اسفنديار و رودابه و سودابه و ديگر ايل و تبارشان يكسر در بند كشد و به طرفه العيني آنها را بر فراز برج ميلاد و يا در بازار «سيد اسماعيل» به تماشاي حضرات بگذارد تا از صغير و كبير انگشت حيرت به دندان بگزند! كه اين مثلا ناممكنات - از ديد بعضي - ممكن ترين كارهاست در عرصه دفتر و قلم. و نويسنده اي كه خود به جادوي علم و سحركلمات آگاه است، آن نويسنده اي كه آداب نويسندگي را به نيكويي مي داند مي تواند چنين كند - و مگر خود فردوسي همه اينان را با خميرمايه تخيل نيآفريد؟ - ولي اگر نويسنده از رمز و راز دروغ پردازي و آيين نويسندگي بي خبر باشد هرگز نمي تواند حتي بديهي ترين رخدادهاي روزانه و يوميه را در كارش باور پذير كند.
واقع اين است كه خيلي از تعريف هاي پذيرفته شده در جهان داستان معاصر ما نخ نما شده اند و خاصيت شان را از دست داده اند. مراد حرفهايي است كه متاسفانه پاره اي از اهل قلم - آناني كه نه مي خوانند و نه مي دانند ولي خودشان را نويسنده مي دانند - مدام، مثل صفحه سوزن خورده، اينجا و آنجا بلغورشان مي كنند. مانند اين تاكيد كه نويسنده حتم بايد از تجربيات خودش بنويسد كه اگر ننوشت لابد اثرش خام و دم دست و بي تاثير خواهد بود، و به نظر اينان، اين حرف، لابد بدين معناست كه هر كس با هر بضاعت ادبي مي تواند داستاني در خور بنويسد. شفاف بگوييم كه اين طور نيست. چرا كه تاريخ ادبيات داستاني دنيا ثابت كرده است اگر نويسنده آيين دروغگويي را بداند مي تواند با بهره گيري از تخيل جاي خالي ساليان سال تجربه را پر كند و موقعيت هايي در داستان در اندازد كه از هر تجربه اي گرانقدرتر و از هر مورد تجربه شده اي باور پذيرتر و تاثيرگذارتر است. نمونه اش رمان «نشان سرخ دليري» نوشته «استيفن كرين»، همان اثري كه تا امروز به تمام زبانهاي زنده دنيا ترجمه شده است. كرين حتي صداي يك گلوله را هم نشنيد و در پشت هيچ خاكريزي براي لحظه اي حتي كنده بر خاك نزد، بلكه او فقط با ديدن چند عكس از جبهه در يك نمايشگاه رماني نوشت كه در حال حاضر جزو يكي از معدودترين آثار در خور اعتناي جنگ دنياست.
واقعا بر احوال او - با آن همه بي تجربه گي در عرصه داستان جنگ - چه گذشت كه توانست لمحات خونبار جنگ را آن طور پرتوان و قدرتمند بر صفحه سفيد كاغذ نقش كند؟ آيا نه اينكه بايد گفت كه او فقط دروغگوي بزرگي بود كه شيوه دروغگويي را مي دانست و توانست با بهره گيري از ابزار تخيل و لوازم نويسندگي آيين دروغگويي را به شيواترين وجه ممكن در رمانش دراندازد؟

 



رنگ ها را جمع كن...!

علي محمد مؤدب
در صدايت بهترين آهنگ ها را جمع كن
نغمه تنهايي دلتنگ ها را جمع كن
خسته ام از جلوه هاي رنگ رنگ روزگار
نازنين! جارو بيار، رنگ ها را جمع كن
رودم، آري مي روم، اما تو محض عاشقي
از مسيلم بغض ها و سنگ ها را جمع كن
با تو اقيانوسي آرامم، فقط از ساحلم
دانه دانه لاشه خرچنگ ها را جمع كن

 



ماهيگيري

يك روز دخو در خيابان نشسته بود، تور ماهيگيري را روي زمين پهن كرده بود كه ماهي بگيرد. رهگذري پرسيد: «دخو جان، چه مي كني؟»
گفت: «هيچ. ماهي مي گيرم.»
گفت: «پس يكي هم براي من بگير.»
دخو گفت:« بنشينيتان تا برايتان بگيرم!»
شخص ديگري مي گذشت، از دخو پرسيد: «چه مي كني؟» دخو گفت: «ماهي مي گيرم.»
گفت: «آخر اينجا آب نيست كه مي خواهي ماهي بگيري؟» دخو رفيقش را نشان داد و گفت: «اين را ببين كه مي خواهد يكي هم براي او بگيرم!»
¤ دخونامه - دهخدا

 



بانك.بانگ

اين دو كلمه را نبايد به جاي هم به كار برد. «بانك» واژه فرنگي است به معناي «بنگاهي اقتصادي كه پول يا چيز ديگر در آن به امانت گذاشته مي شود» و بانگ واژه فارسي است به معناي «فرياد». چون برطبق يكي از قواعد آوايي فارسي، تمايز ميان «ك» و «گ» در پايان كلمه، خاصه پس از حرف «ن» ساكن، از ميان مي رود، براي فارسي زبان تلفظ «ك» در اين موضع دشوار است و به همين جهت غالباً بانك را بانگ تلفظ مي كنند و اشكالي ندارد. ولي معكوس آن به هيچ روي جايز نيست.
غلط ننويسيم- ابوالحسن نجفي

 



«خودنوشت» منتشر شد

مصطفي جمشيدي «خودنوشت» را كه شامل حدود 300 صفحه است به تازگي توسط حوزه هنري قم منتشر كرد. ادبيات انتظار، محتوا و درونمايه آن است كه همچون كتاب قبلي اش (وقت نيايش ماهي ها) نوعي نگاه و نگارش جديد به مقوله انتظار دارد.
اين رمان درباره سرنوشت شخصيتي به نام جعفر بزازنوبختي كارمند بانك در مشهد است كه دنياي شخصي او (بزازنوبختي) نقبي به تاريخ تشيع مي زند و...
مصطفي جمشيدي پيش از اين كتابهايي چون «سونات عدن»، «بازيافته هاي شهر دلتنگ» ،«شنيدن آوازهاي مغولي و...» را منتشر كرده است.
در حقيقت اين كتاب يكي از سه ضلع مثلثي از آثار جمشيدي درخصوص مقوله مهدويت و فرهنگ انتظار است. وي درخصوص سه ضلع مثلثي داستانهايش گفت: «ضلع اول مقوله انتظار، كتاب «وقت نيايش ماهي ها» ضلع دوم آن «خودنوشت» و ضلع سوم آن با عنوان «معبر آخرالزمان» در حال نوشتن آن هستم.
معبر آخرالزمان حكايت فردي است كه در خارج از كشور زندگي مي كند و بر اثر سرخوردگي هايي كه از غرب و مدرنيته غربي مي بيند، به ايران باز مي گردد و... همچنين مسائل انقلاب در اين كتاب طي فلاش بك هايي تعريف مي شود.

 



صداي ناب اذان مي آيد... پيشكش به طاهره صفارزاده، كه دل شده و عاشق به «ديدار صبح» شتافت

رضا اسماعيلي
صداي ناب اذان مي آيد
صداي ناب اذان
شبيه دست هاي مؤمن مردي است
كه حس دور شدن
گم شدن
جزيره شدن را
ز ريشه هاي سالم من برمي چيند.
و من به سوي نمازي عظيم مي آيم...
شاعر، دل شده و بي قرار قامت برافراشت. به سمت روشني پنجره رفت. بر نازكاي قلب پنجره دست كشيد، و آفتاب را به خانه دعوت كرد.
شاعر قامت برافراشت. با زلال روشني وضو گرفت و در محضر نوراني صبح، بر راز سر به مهر قرآن بوسه زد و «عشق» را به تلاوت نشست:
«بسم الله الرحمن الرحيم- ذلك الكتب لاريب فيه هدي للمتقين...»
«به نام خداوند بخشايشگر مهربان- اين كتاب بي هيچ شك راهنماي پرهيزگاران است...»
وقتي آواز دل انگيز قرآن در عرض محراب دلش پيچيد، دانه هاي گرم و بلورين اشك بر گونه هايش فرو غلتيد و ناگاه- بي اختيار- كسي دست دلش را گرفت و بر سينه معصوم و سپيد كاغذ فشرد و زبانش به «اسم اعظم» گويا شد:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بي خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
«ن والقلم...»
قسم به قلم و آنچه كه مي نويسد:
شاعر بر صورت مهرباني آيه دست كشيد و پيش از آن كه ادامه آيه را تلاوت كند، مكث كرد و به كرامت «قلمي» كه در دست گرفته بود خيره شد. سپس بار ديگر- در هاله اي از اشك و اشتياق- چشم در چشم قرآن دوخت و دوباره به تلاوت اين آيه شگفت و رسالت مدار نشست:
«ن و القلم و ما يسطرون...»
ناگهان، رعشه اي بر جانش نازل شد و انگشتانش شروع به لرزيدن كرد! شاعر- همچون گنگي خوابديده- حقيقت اين آيه را در هاله اي از نور اشراق مي ديد، ولي از بيانش سخت عاجز بود! مكاشفه عجيبي بود، مكاشفه اي از جنس وحي.
شاعر شروع به گفتن ذكر كرد: «ياالله و يا رحمن و يا رحيم...»
شاعر در خلسه اي عميق از زمين كنده شده بود و در مدار آسمان مي چرخيد. مي شنيد و نمي شنيد، مي ديد و نمي ديد، راه مي رفت و نمي رفت...! حال عجيبي بود، چيزي شبيه معراج، ولي گويا هنوز آماده پريدن نبود. دلش مي خواست بخواند و بنويسد، ولي گويا بر زبانش مهر زده بودند! ندايي او را به تأمل فرا مي خواند و از نوشتن باز مي داشت:
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
شاعر دلشكسته دست هايش را به طرف آسمان بلند كرد و با زبان اشك، «امن يجيب» خواند. در اوج دلشكستگي، از پشت پنجره صدايي شنيد. «ياعلي»گو برخاست و به سمت روشني پنجره رفت. در پشت پنجره، پروانه اي حضور او را انتظار مي كشيد. پروانه بال گشود و بر شانه شاعر نشست. شاعر لبخندي زد و سينه اش را از هواي تازه صبح پر كرد و چشم بر سبزينه درختان دوخت. همه درختان دست بر آسمان، به تسبيح حضرت دوست مشغول بودند. به طراوت شگفت درختان چشم دوخت، چه طراوت زيبا و شگفتي! گويا درختان او را به خود مي خواندند تا در گوش جانش رازي را نجوا كنند. شاعر- بي اختيار- به نجواي اين راست قامتان سبزپوش گوش سپرد:
«اقرا باسم ربك الذي خلق- خلق الانسان من علق- اقرا و ربك الاكرم- الذي علم بالقلم- علم الانسان ما لم يعلم...»
بخوان به نام پروردگارت كه خداي آفريننده عالم است.
آن خدايي كه انسان را از خون بسته آفريد.
بخوان و بدان كه پروردگار تو كريم ترين كريمان عالم است.
آن خدايي كه بشر را علم نوشتن به قلم آموخت.
و به آدم آنچه را كه نمي دانست به الهام خود تعليم داد.
ناگهان باراني از نور و رنگين كمان، بر قلب شاعر باريدن گرفت.
آواز ظلمت خاموش شد، پرده ها به يك سو رفت و در سير و سلوكي عارفانه و كشف و شهودي عاشقانه، زبان شاعر به «ترجمان وحي الهي» گويا شد و چشمان او به جمال بي مثال قرآن روشن.
آري، خدا شاعر را اجابت كرده بود.
3
هميشه منتظرت هستم
بي آن كه در ركود نشستن باشم
هميشه منتظرت هستم
چونان كه من
هميشه در راهم
هميشه در حركت هستم...
شاعر صداي ناب اذان را نوشيد و بر سجاده اي از اشك به سجده رفت:
«سبحان ربي الاعلي و بحمده...»
چقدر روشن و نوراني شده بود! تمام ذرات وجودش، بود و نبودش، در هاله اي از روشني فرو رفته بود. شاعر مي درخشيد. ديگر حجاب و پرده اي در كار نبود. جنس كلمات او از نور بود و او جز نور، چيزي نمي ديد، در پيش چشمان پرفروغ او، جهان فرودگاه زيبايي شده بود و او جز زيبايي چيزي نمي ديد. در اين هنگام ندايي از ملكوت به گوش شاعر رسيد. بي قرار، سر از سجده برداشت، برروشني قرآن بوسه زد، و آماده ي پرواز شد. آسمان، عاشقانه برروي شاعر آغوش گشود و او همچون كبوتري رها، در آسمان سبز بال و پر زد و... فردا، همه روزنامه ها -مبهوت و گيج- بر چهره آسماني شاعر زل زدند و اين داغ جگرسوز را با دريغ و درد فرياد كشيدند كه:
آسماني تر از آن بود كه در خاك بماند
رفت تا دامنش از گرد زمين پاك بماند
4
مرگ، پايان كبوتر نيست.
هرچند «رهگذر مهتاب»- پس از «بيعت با بيداري»- دل شده و عاشق- به «ديدار صبح» رفت، ولي ميراث گرانقدري را براي ما به يادگار گذاشت. اينك رسالت ما، پاسداشت اين ميراث معنوي است.
صفارزاده رفت، ولي دفترهاي سپيد و زلال آن بانوي فرهيخته روبروي ماست: رهگذر مهتاب، طنين در دلتا، سد و بازوان، سفر پنجم، مردان منحني، بيعت با بيداري، ديدار صبح و...
آري، او رسالت خود را به خوبي به پايان برد و با دلي آرام در آسمان سبز رستگاري پر كشيد. اينك بر ماست كه خدماتش را قدر بدانيم و در پاسداشت ميراث معنوي و گرانقدرش بكوشيم و نام بلندش را گرامي بداريم.
در پايان، با سلام و درود به روح آسماني او، و به انگيزه تسلاي خاطر، شعري از دفتر «بيعت با بيداري» را، با هم زمزمه مي كنيم:
هميشه منتظرت هستم
بي آن كه در ركود نشستن باشم
هميشه منتظرت هستم
چونان كه من
هميشه در راهم
هميشه در حركت هستم
هميشه در مقابله
تو مثل ماه
ستاره
خورشيد
هميشه هستي
و مي درخشي از بدر
و مي رسي از كعبه
و ذوالفقار را باز مي كني
و ظلم را مي بندي
هميشه منتظرت هستم
اي عدل وعده داده شده.
اين كوچه
اين خيابان
اين تاريخ
خطي از انتظار تو را دارد
و خسته است
تو ناظري
تو مي داني
ظهور كن
ظهور كن كه منتظرت هستم
ظهور كن كه منتظرت هستم

 



در وادي هنر و ادبيات

سازمان فرهنگي -هنري شهرداري ششمين نمايشگاه ياد مهربان و اهداي كتاب به مدارس را همزمان با هفته كتاب برگزار مي كند. شانزدهمين دوره هفته كتاب جمهوري اسلامي ايران 21 الي 29 آبان ماه سال جاري در تهران و سراسر كشور برگزار مي شود.
غلامعلي طاهري از اعضاي شوراي راهبردي هنرهاي تجسمي كشور در گفت و گو با فارس گفت: نخستين جشنواره بين المللي هنرهاي تجسمي فجر 12بهمن ماه امسال در پنج رشته نقاشي، مجسمه سازي، گرافيك (پوستر)، كاريكاتور و عكاسي برگزار مي شود.
وي اعضاي شوراي دبيران نخستين جشنواره هنرهاي تجسمي فجر را در رشته عكاسي عباس ميرهاشمي، در رشته كاريكاتور سيدمسعود شجاعي طباطبايي، در رشته نقاشي كاظم چليپا، در رشته مجسمه سازي نادر قشقايي و در رشته گرافيك با گرايش پوستر فرزاد اديبي معرفي كرد.
نخستين جشنواره هنرهاي تجسمي فجر از 12 بهمن تا 12 اسفندماه سال جاري در موزه هنرهاي معاصر تهران برگزار خواهد شد.
دومين نمايشگاه فروش آثار هنري تهران (آرت اكسپو) نيمه آذرماه در تالار وحدت به مدت يك ماه ، با حضور نگارخانه داران، هنرمندان، پژوهشگران و دانشجويان هنر گشايش مي يابد.
گردهمايي بين المللي مكتب شيراز در هشت بخش هنري،از 13 تا 17 آذر در تهران و شيراز برگزار مي شود. اين گردهمايي در هشت بخش هنري شامل نگارگري، خوشنويسي، هنرهاي صناعي، موسيقي، معماري و شهرسازي، حكمت و عرفان هنري، ادبيات و زبان شناسي و نسخه شناسي برگزار مي شود.
مكتب شيراز، متعلق به سده هاي هفتم، هشتم و نهم هجري است كه در حوزه هاي مختلف هنر، ادب و انديشه تأثير به سزايي داشته است.
راضيه تجار گفت: موضوع كتاب و كتابخواني نبايد دغدغه يك هفته و يا يك ماه مردم و مسئولان فرهنگي باشد بلكه هفته كتاب بايد آغاز براي فعاليت مستمر فرهنگي در حوزه كتاب و كتابخواني باشد.
اين نويسنده و منتقد در گفتگو با ستاد اطلاع رساني شانزدهمين دوره هفته كتاب جمهوري اسلامي ايران با بيان اينكه زمينه كتابخواني در جامعه به خوبي فراهم شده است اظهار داشت : صداوسيما با فاصله گرفتن از برنامه هاي هميشگي مي تواند نقش مهمي را در تربيت نسل كتابخوان ايفا كند و اين موضوع تنها با عزم جدي مسئولان اين سازمان محقق مي شود.
وي تصريح كرد: ادبيات جريان ساز و ناب، بر خلاف بسياري از جريانهاي فرهنگي مظلوم واقع شده است و برپايي نمايشگاههاي كتابهاي ادبي در هفته كتاب مي تواند اين شرايط را بهبود بخشد.

 



تفكر اجتماعي- فلسفي در اشعار بررسي مجموعه شعر «الف هاي غلط» سروده علي محمد مؤدب

فهيمه بافنده
مجموعه شعر «الف هاي غلط» چهارمين مجموعه شعر علي محمد مؤدب، شاعر خراساني است كه توسط مركز آفرينش هاي ادبي و به همت انتشارات سوره مهر منتشر شده است. علي محمد مؤدب فارغ التحصيل مقطع كارشناسي ارشد رشته الهيات- قرآن و حديث از دانشگاه امام صادق است. «الف هاي غلط» از 41 قطعه شعر تشكيل شده كه تمام اشعار آن در قالب غزل سروده شده اند. چاپ اول اين مجموعه در 72 صفحه، با شمارگان 2200 نسخه و در قطع رقعي مي باشد. اشعار اين مجموعه داراي مضاميني عاشقانه، مذهبي و اجتماعي است. «من پرم از كسي، از چشم قشنگي از نو»، «انارستان عصري، عصر شيرين انارستان» و «تنت مانند ماهي هاست؛ مي لغزد به چشمانم» برخي از عاشقانه هاي اين كتاب را تشكيل مي دهند؛ «اي جان جان جان جهان هاي مختلف» و «امشب عجيب خوشدلم از بوي كربلا» از اشعار مذهبي كتاب هستند و «شوق است اگر پرنده بميرد، ننگ است اگر كه سنگ بماند» و «برخيز گيسوان عروسي ات مال باد» نمونه اي از اشعار اجتماعي اين مجموعه مي باشند. از مجموعه شعرهاي چاپ شدأ مؤدب اثري با عنوان «عاشقانه هاي پسر نوح» است كه در سال 18 چاپ شد و «همين قدر مي فهميدم از جنگ» در سال 28، مجموعه شعرهاي او در مورد دفاع مقدس است و در سال 48، مجموعه شعر «مرده هاي حرفه اي» از اين شاعر به چاپ رسيد. آخرين كار چاپ شدأ علي محمد مؤدب «الف هاي غلط» مي باشد كه حاصل تلاش و پشتكار ادبي اين شاعر در چند سال اخير است. ويژگي عمدأ اكثر شعرهاي اين مجموعه از لحاظ محتوايي دارا بودن نوعي تفكر اجتماعي- فلسفي است كه از طريق تمثيل، تشبيه، استعاره سازي و در قالب نمادها و اسطوره هاي تاريخي و مذهبي انعكاس مي يابد. چنانچه تشبيهات دلپذير و تعبيرات خوش تراش و آهنگين در خدمت انديشه و احساس دروني شاعر قرار گرفته است. سه عنصر انديشه، خيال و زبان در اين مجموعه گره خوردگي و تلاقي عاطفي مؤثري يافته اند. از اين رو شعر مؤدب تركيبي هنري از انديشأ انساني همراه با خيالي سرشار در زباني فشرده و آهنگين است كه نه تنها مي توان آن را غزلي لطيف و امروزي ناميد بلكه شعري مسئول و متعهد نيز مي باشد. پيوند كلمات و همنشيني تصويرها در شعرهاي او بديع و دلنشين از كار درآمده است. اين تصويرها بيشتر از آنكه در طبيعت قابل لمس باشد در ذهن و روح خواننده حس مي شود و با ادراك انساني مخاطب درمي آميزد. چنانچه اين هنرنمايي شاعرانه در اولين غزلش با مطلع «در ابتدا و انتهايش ابر بگذار، تشنه است سال من، برايش ابر بگذار» نمود روشني يافته است. دو ركن اساسي عاشقانه هاي اين مجموعه را «طبيعت و عشق» شامل مي شوند. هنر شاعر در اين است كه چنان اين دو ركن را با هم درآميخته كه طبيعت در شعر او چيزي نيست جز شكل تجسم يافته و بيروني مفهوم انتزاعي عشق و اين تلفيق و تركيب معنايي و مفهومي نيازمند مهارت شاعرانه اي است كه در اشعار مؤدب شاهد آن هستيم. گاه نيز شعر او رنگ و بويي اقليمي به خود مي گيرد و نگاه شاعر متوجه طبيعت شهر و روستا و كوير مي شود. در برخي از سروده هايش شاعر با دلدادگي تمام از اصالت و زيباييهايي روستا و فرهنگ روستايي و اقليمي سرزمين خراسان كه خود بدان متعلق بوده، ياد كرده است: «هر صبح از طنين سرور پرندگان، سرشار و شب دو مرتبه خالي دو تا درخت، شيدايي كوير خراسان، شب و سكوت آوازهاي چارمحالي دو تا درخت».
اشعار مذهبي اين مجموعه داراي مفاهيمي همچون: انتظار، شهادت، امامت و قيام است كه با زباني لطيف و غنايي، با حال هوايي متفاوت و باواژگاني بسيار گوشنواز و دلپذير سروده شده اند. چنانچه مؤدب غزل «اي جان جان جان جهان هاي مختلف!» را به پيشگاه مقدس حضرت صاحب عصر«عج»، به اميد آرامش موعود در سايأ نگاهش تقديم نموده است و غزل «امشب عجيب خوشدلم از بوي كربلا» وصف دلدادگي و محبت قلبي شاعر به خاندان امامت و سردمداران عرصأ عشق و جنون در سرزمين كربلا، حضرت زينب و امام حسين(ع) است.
اشعار اجتماعي اين مجموعه نيز سرشار از نگاه دقيق و لطيف شاعر به محيط پيراموني و جامعأ انساني عصر حاضر است از اين رو شاعر در غزل «برخيز گيسوان عروسي ات مال باد، گلبرگ هاي ترد لبانت حلال باد» به انعكاس شرايط نامطلوب و دردناك اجتماعي موجود در گوشه و كنار جامعه مي پردازد. مؤدب در توضيح اين شعر آورده است. «براي عروسي هشت نه ساله از بچه هاي دهاتمان كه مهريه اش ترياك پدرش بود.»
در پايان مي توان گفت اصولا نوگرايي در اين مجموعه بسيار محسوس است و نگاه شاعر به زندگي، انسان و هستي با نگاه شاعران كلاسيك و حتي سنتي پردازان معاصر فرق دارد. نوگرايي در نوع تصوير، زبان مورد استفاده و مضمون و كيفيت پرورش عاطفه شعري آشكارا به چشم مي خورد. شاعر با اين نوگرايي روحي تازه در شعر فارسي دميده است. زبان شعر در اين مجموعه حال و هواي تازه اي به مخاطب مي بخشد و صورتهاي خيالي شعرش هم حاصل تجربه هاي شعري خود شاعر است و اثري از تقليد و تأثير در شعر اين شاعر ديده نمي شود. به اميد ظهور و تبلور ذوق و قريحه سرشار اين شاعر فرهيخته و نوپرداز در مجموعه بعدي او با عنوان «عطر هيچ گلي نيست».

 



صفارزاده از بانوان سرآمد معاصر است

عباسعلي براتي پور
خانم دكتر طاهره صفارزاده را مي توان به حق از سرآمدان و فرهيختگان بانوان فرهنگمدار معاصر ناميد. ايشان علاوه بر تسلط كامل بر ادبيات و شعر آزاد معاصر در نقد شعر نيز توانايي چشمگيري داشتند. شعر او برخاسته از يك فطرت پاك انساني است به نظر بنده آنچه ايشان را از ديگران ممتاز داشته است، فن ترجمه و آن هم ترجمه قرآن شريف به زبان انگليسي است كه نزد ما فارسي زبانان نامكشوف مانده است.
مسلمانان و غيرمسلماناني كه تلاش براي درك مفاهيم قرآن دارند قدر اين نعمت بزرگ را بهتر درك كرده و لذت بيشتري مي برند. انتخاب واژگان صحيح و مناسب، علامت گذاري هاي به جا و جمله بندي هاي صحيح است كه درك مطلب را براي خواننده آسان مي نمايد. مسلماً خدمتي كه ايشان به جامعه بشري امروز- آنها كه به زبان انگليسي تكلم مي كنند- بسيار ارزنده خواهد بود. و اين خدمت بزرگ باقيات الصالحاتي است كه همواره جريان خواهد داشت. آشنايي با قرآن كليد موفقيت و رمز جاودانگي است.بنده درگذشت اسفبار خانم صفارزاده را به جامعه فرهنگي كشور، به دانشگاهيان و شاگردان آن فقيده سعيده تسليت مي گويم.

 

(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14