(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 12 آبان 1387 - 3 ذي القعده 1429 -2 نوامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19220
 

محسن چريك؛ مجاهد گمنام سيدمهدي حسيني
شعر دفاع مقدس در گفت وگو با استاد حميد سبزواري يك خشاب فشنگ و يك قمقمه شعر
نگاهي به كتاب «چزابه»



محسن چريك؛ مجاهد گمنام سيدمهدي حسيني

سه شنبه هفته گذشته مصادف بود با سالروز شهادت سعيد گلاب بخش معروف به محسن چريك از اعضاي اوليه سپاه پاسداران كه در سال 1359 در ارتفاعات غرب كشور به شهادت رسيد.
او متولد 1338 در اصفهان بود و زندگي بسيار پرماجرايي داشت. سعيد پس از طي دوران تحصيلات ابتدايي و راهنمايي كه با نمرات عالي پشت سر گذاشته شد، با شركت در مجالس ديني به مطالعه مباحث اسلامي با جديت خاص روي مي آورد. در 16سالگي درس و بحث را رها مي كند و در راه مبارزه رهايي بخش با دشمنان جهاني اسلام راهي خارج از كشور مي شود. در اين رهگذر با شهيد اندرزگو و استاد جلال الدين فارسي، امام موسي صدر و شهيد چمران آشنا مي گردد و با آنها ارتباط برقرار مي كند و در لبنان و فلسطين آموزشهاي سخت چريكي را پشت سر مي گذارد.
هنگاميكه امام راحل در راستاي ادامه مبارزه و تداوم انقلاب به نوفل لوشاتو عزيمت مي كنند، سعيد گلاب بخش هم با حضور خود خدمات بي شائبه اي را انجام مي دهد. هنگام پرواز انقلاب او هم همراه امام(ره) به ايران مراجعت مي كند. فعاليت هاي مبارزاتي آن شهيد بزرگوار در دوران قبل و بعد از انقلاب واقعاً بي نظير بود كه تاكنون ناشناخته مانده است.
سعيد گلاب بخش پس از پيروزي انقلاب در راستاي مبارزه با ضدانقلاب به عضويت سپاه پاسداران درمي آيد. سعيد باتوجه به آموزش هايي كه در خارج از كشور ديده بود شروع به تربيت مبارزين و جوانان پرانرژي انقلاب مي كند. آنهايي كه در پادگان امام علي(ع) و ولي عصر(عج) زير دست سعيد آموزش ديدند، معناي واقعي تاكتيك و سرعت را مي دانند.
سعيد نيمه شب ها را زمان مناسب آموزش دانسته و اعتقاد داشت در وجود انسان تنبلي حاكم است و مي بايست با آن مبارزه و آن را تبديل به تحرك و پويايي كرد.
روزهاي نخستين انقلاب آشوب، اغتشاش و ناآرامي ناشي از گروهك هاي ضد انقلاب در شهرهاي متعدد جريان گرفته بود و هر يك كانون هاي بحراني را بخصوص در استان هاي مرزي ايران بوجود آورده بودند كه در واقع يك جنگ داخلي و شهري بود. براي مقابله با اين دسايس نقش سعيد گلاب بخش در دو حوزه آموزشهاي چريكي و خلع سلاح ضدانقلاب بسيار درخشان بود. در آبان ماه سال 1358 عده اي از پاسداران پادگان وليعصر(عج) تهران كه در شهر سقز مستقر بودند، و بدليل حضور هيئت موسوم به «حسن نيت» اعزامي دولت موقت در محاصره سختي قرار گرفتند. بطوريكه تا مغازه خواربارفروشي مقابل محل استقرار نمي توانستند تردد كنند. دو نفر از پاسداران به نامهاي «رجب» و «صدري» براي خريد به مغازه مقابل پادگان رفتند اما ديگر برنگشتند و هيچ وقت معلوم نشد چه سرنوشتي پيدا كردند. در چنين فضايي يك شب محسن چريك با تجهيزات كامل در يك ماشين جيب جاسازي كرده بود وارد مقر شد و نسبت به عدم تحرك و فعاليت بچه ها و انعطاف به هيئت حسن نيت دولت موقت سخت معترض شد.
قرار شد صبح زود به بوكان برود. از ناامني شهر و جاده صحبت شد اما او اعتنايي نكرد و گفت بايد بروم به بوكان. همينكه از درب مقر خارج مي گردد و وارد شهر مي شود هدف رگبار مسلسل قرار مي گيرد. افراد حاضر در مقر آماده درگيري مي شوند و گمان مي كنند محسن شهيد شده است. در همين حين درب مقر باز و خودرو آبكش شده محسن چريك واردمي شود. محسن پس از تشريح نحوه درگيري و خلاص شدن از دست ضدانقلاب دوباره به سوي بوكان راه مي افتد.
حجت الاسلام والمسلمين «حسن زاده» نماينده ولي فقيه در نيروي هوايي سپاه در گفتگويي به چگونگي تسخير مركز فرماندهي گروهك «حزب خلق مسلمان» در تبريز اشاره مي كند و خاطرات جالبي درمورد دوره فشرده آموزشي در آذربايجان در ذهن دارد. «حسن زاده» در رابطه با دوره فشرده آموزشي او مي گويد: «شهيد محسن چريك تا نيمه هاي شب آموزش مي داد. ساعت چهار صبح هم با شليك گلوله بيدارباش مي داد كه بايد با اولين شليك آماده و با دومين شليك به خط مي شديم. كساني كه ديرتر مي آمدند با سينه خيز تنبيه مي شدند. هنگاميكه به كوه نوردي مي برد مي بايست از بالاي تپه يا كوه با قل خوردن در يك مسير مشخص، پايين مي آمديم. هرگونه انحراف را با شليك تيرهاي جنگي در مسير هدايت مي كرد. رد شدن گلوله از بالاي سرمان را به وضوح حس مي كرديم. اما به كسي آسيب نمي رسيد. تنها كسي كه توانست پايش را جاي پاي او بگذارد شهيد علي تجلايي بود كه بعدها از فرماندهان زبده جبهه و جنگ شد و مدتي فرمانده لشكر عاشورا هم بود. آقاي حسن زاده به چگونگي تسخير مقر حزب خلق مسلمان اشاره مي كند و اظهار مي دارد به گونه اي شهيد گلاب بخش اين عمليات را انجام داد كه تمامي اعضاي اين گروهك خلع سلاح شدند و اين غائله بدون تلفات خاتمه يافت.
محسن چريك در قالب واحد نهضت هاي سپاه سفرهايي به خارج از كشور نيز داشت كه خود داستان هاي پرماجرايي دارد.
يكي از دوستان ايشان مي گويد محسن بيشتر اوقات يك كلت كمري به همراه داشت و سخت ترين بازرسي ها حتي در كشورهاي اروپايي هم قادر نبودند اسلحه همراه او را كشف كنند.
يا در بازديد از كشورهاي ليبي و آلباني همه جا مخفيانه عكس امام(ره) را به افراد هديه مي داد. خيابان هاي پايتخت ايتاليا هنوز فرياد شبانه «الله اكبر» محسن را در گوش دارند. فريادي كه پليس بسيار به دنبال صاحب آن گشت اما هيچ وقت موفق به يافتن نشد.
هنگامي كه دشمن بعثي به ميهن جمهوري اسلامي تجاوز كرد درهمان روزهاي اوليه محسن چريك و دوستانش، گروهي 70نفره را تشكيل داده و جلوي نفوذ دشمن را در غرب كشور سد كردند. ارتفاعات غرب كشور شاهد دلاوري هاي محسن و يارانش است. چه بسيار تانك هاي دشمن كه در آتش رشادت و غيرت اين گروه قليل دردشت ذهاب سوختند.
بالاخره محسن و يارانش در هفت آبان 59 در عملياتي كه براي آزادسازي منطقه «افشارآباد» انجام مي دادند، در نبردي نابرابر به آرزوي خود رسيدند.
تنها چندنفر معدود از اين عمليات زنده مانده و به اسارت دشمن درآمدند.
پيكر «محسن چريك» هيچ گاه پيدا نشد تا بر گمنامي ومظلوميت اين مجاهد راه حق بيفزايد.
شهادت او و يارانش در آغازين روزهاي جنگ باعث شد، شخصيت اين رزمنده و فرمانده بزرگ نه تنها نزد مردم، بلكه نزد آشنايان به مسائل جنگ نيز مغفول بماند.

 



شعر دفاع مقدس در گفت وگو با استاد حميد سبزواري يك خشاب فشنگ و يك قمقمه شعر

مريم آزادي
شعر جنگ، در ابتدا به منظور تهييج جنگاوران درگير «رجز» بود. رجز علي رغم تاثير گسترده و آني اش به زمان وابسته بود و چون دوران جنگ، به سر آمد، ديگر چندان يادي از آن نشد، چنانكه امروز از بسياري ازشعرهاي جنگ ياد نمي شود.
اما شاعراني حتي در همان دوران «حماسه » را جايگزين رجز كردند و هرچه از آن دوران دور شدند، عاطفه و دقايق ناب انساني را هرچه بيشتر به آن افزودند. آنچه كه حاصل شد، شعري تاثيرگذار و حاضر و ناظر در روند شعر معاصر بود كه شعر را درعرصه هاي ديگر هم تحت تاثير قرار داد.
استاد حميد سبزواري، از جمله شاعراني است كه نهال انقلاب را با اشعار حماسي خود آبياري كرد و در رويارويي با جريانات مخالف انقلاب و دفاع مقدس، بر درخت كهنسال ادب فارسي شكوفه ها روياند.
با توجه به جايگاه ويژه حميد سبزواري در سرودن اشعار با مضمون انقلابي و مكتبي به ديدارش رفتيم.
قبل از اينكه بتوانم در قديمي و آهني اي كه به تازگي رنگ خورده بود را باز كنم، استاد را ديدم كه با تواضع و فروتني هميشگي اش تا پشت در به استقبال آمده بود و مرا تا اتاقش همراهي كرد. اتاقي كه ديوارهايش را الواح و عكس هايي مربوط به خاطرات و خدمات اين شاعر به ادبيات ايران، قبضه كرده بود.
در كتابخانه استاد، علاوه برصدها كتاب ديگر، ديوان حافظ، كليات سعدي، مثنوي معنوي، ديوان اشعار امام خميني(ره) و چند كتاب ارزشمند ديگر خودنمايي كرد و عكس استاد سبزواري در كنار مقام معظم رهبري، حكايت از صلابت ادبيات انقلاب اسلامي داشت.
دو تابلوي قرآني به خط نستعليق و ثلث درميان ديگر تابلوها جلوه خاص و روحاني اي به اتاق بخشيده بود.
هرچند استاد شناخته شده است ولي بازهم از او خواستم خود را براي خوانندگان ما معرفي نمايد:
حميد سبزواري هستم سراينده سرودها و اشعار مختلف حماسي، عرفاني اعم از قصيده، غزل، دوبيتي و شعر نو.
متولد 1304 شمسي، بنابراين به مسائل فرهنگي و سياسي دوران قبل از انقلاب يعني از عهد سلطنت رضاشاه، محمدرضا و مسائل و مشكلات ميهن خود و نيازهاي جامعه ايراني و جوامع ديگر تا حد لزوم آشنايي و آگاهي دارم. سالها تدريس در رشته ادبيات و رشته و تحصيلاتم در همين رشته بوده است. بنابراين به نيازهاي مادي و معنوي آگاهم و به دردهاي خود نيز آشنايم.
داراي مدال درجه يك هنر در رشته ادبيات هستم و اولين شاعري هستم كه كتاب شعرم با عنوان «سرود درد» درتاريخ 75.10.29 كتاب سال شناخته شد.
ساختار اشعارم غالبا حماسي، اجتماعي و مذهبي است ضمن اينكه در همه شيوه هاي سخن مانند: قصيده، غزل، نيمايي، شعر سپيد و سرودهاي آهنگين، سروده هايي دارم.
آثار بسياري از نويسندگان و شعراي شرق و غرب را خوانده ام و از ادبيات شرق و غرب بي اطلاع نيستم. آثار بسياري سخن سرايان فارسي، هندي، پاكستان و افغانستان را نيز مطالعه كرده ام (لازم به ذكر است بگويم بيشترين سهم مطالعه ام در آثار پارسي زبانان ايراني و ساير ملل بوده است)
مسافرت هايي به تركيه، سوريه، لبنان، عراق، يونان، قبرس و انگلستان داشته ام و برنامه هايي درچند كشور مانند تاجيكستان، سوريه و لبنان اجرا كرده ام.
در غالب مراكز استانها، شهرستانها و حتي در مراكز دهستانها برنامه هايي اجرا كرده ام.
درمجلات و روزنامه هاي داخلي سروده هايم مورد بحث قرار گرفته است.
آثار چاپ شده من: سرود درد، سرود سپيده، سرود ديگر، كاروان سپيد، ياد ياران و گزيده ادبيات معاصر است.
به منظور بازكردن باب اصلي بحث پرسيدم: استاد چرا از بين انواع شعري شما به شعر حماسي بيش از بقيه روي آورده ايد؟
دو دست خود را در برابرش روي ميز قرار داد و درحاليكه آنها را به هم گره كرده بود گفت: براي اينكه ما را به ياد خاطرات گذشته، مبارزات ملت ايران در برابر ستمگران و جنگ تحميلي و قهرماني هايي كه جوانان ما در آن جنگ از خودشان بروز و ظهور دادند، مي اندازد.
نبايد فراموش كنيم كه آن جنگ تنها با صدام نبود بلكه تمام دنياي استكبار با ما مي جنگيدند اما به لطف خدا با يكپارچگي و مسائل اعتقادي كه ملت ما داشت پيروز شديم و حق برشمشير غالب شد.
اين جنگ چند ويژگي داشت: يكي اينكه رهبري كه جنگ را رهبري كرد يكي ازمردان خدا بود. امام كه زنجير ازپاي ملت ايران نه از پاي اسلام باز كرد. دوم اينكه مردم ما از كوچك و بزرگ كمرها را محكم بستند قيام كردند و درمقابل دشمن ايستادند. با اينكه هنوز چيزي از انقلاب نگذشته بود و زخم هاي انقلاب را برتن داشتند در اين جنگ يك سري افراد هم قلم به دستان بودند كه برخي از آنان سرودند. حتي افراد كم سواد ما نسبت به خودشان حماسه سرودند. من ديدم يك چيزهايي آوردند به نام شعر. تمام دلش را ريخته بود در اين يك خط ولي سوادش بيشتر از اين نبود. اينگونه در اين جنگ سرمايه گذاري كردند.
ما هم گاهگاهي شعر مي گفتيم و حتي غالبا درجبهه ها هم حاضر مي شدم. اون حال و هوا را مي ديدم و برمي گشتم شعر مي گفتم و يكي از افتخارات كه نه يكي از اميدهاي من به رستگاري اگر خدا خواسته باشد در رابطه با آثاري كه داشتم، شعرهايي است كه براي جنگ شهيدان و مردم سروده ام كه اميدوارم در آخرت دستگيرمان شود.
چشمان استاد تر شده و در صورت تكيده اش مي شد جريان خون را ديد. براي اينكه از شدت هيجان وارده بكاهم در ذهن سؤال كلي تري را طراحي كردم پرسيدم: ادبيات دفاع مقدس را چگونه مي بينيد؟ و قبل از اينكه سؤالم را كامل كنم گفت:روي هم رفته يك ملت روزگاري را كه مي گذراند يكنواخت نيست. ايامي پيش مي آيد كه اين ادبيات، ادبيات رزمي مي شود. قبلا ادبيات بزمي بود. شاعري كه متعهد باشد در رابطه با اعتقادات مردم، مسائل زندگي مردم مي سرايد. از كمبودها صحبت كرده وتشويق مي كند به اينكه درس بخواند و وقتي كه مسئله جنگ پيش مي آيد رو به سوي جبهه مي كند. اين بعد ديگري پيدا مي كند كه همان بعد حماسي قضيه است. در جبهه همانطور كه رزمنده نياز به توپ و فشنگ و اسلحه و هواپيما دارد، يك چيزي هم مي خواهد كه او را از نظر روحي در ميدان نگه دارد. آن كار شعرا ست. كار آنهايي است كه در جبهه هستند و شعار مي دهند براي جنگ و پيروزي. مي خواهم عرض كنم كه با كمال تاسف كسي به فكر اين نيافتاد كه ادبيات جنگ را جمع آوري كند. همه اشعاري كه گفته شد از ضعيف و قوي، فرقي نمي كند بايد جمع آوري مي شد. شعرايي بودند كه به رموز شعر آشنايي داشتند و شعر مي گفتند اما كساني هم بودند كه يك چيزهايي مي گفتند كه دل مردم را خوش كنند، آنها هم خوب بود چون هر چه سرمايه داشتند كف دستشان گذاشته بودند و به ميدان آمده بودند. بايد جمع آوري و منتشر مي شد.
در حاليكه نگاهش را به دستان گره كرده خود دوخته بود جمله آخر را تكرار كرد و ساكت شد. بي درنگ او را با اين سؤال كه ضرورت حفظ و انتقال ادبيات جنگ را در چه مي بينيد، به ادامه سخنانش دعوت كردم. بلافاصله سر برافراشت و كمر راست كرد و گفت: يكي از اسباب زندگي يك ملت، تاريخ درخشان آن ملت است. ميراثي كه از گذشتگان به آنها رسيده. چطور كه ما از فريدون و عدلش، از رستم دستان و حسين كرد شبستري صحبت مي كنيم و همه آنها سرمايه هاي ملي ما هستند. به هر صورت اگر اسطوره هم شدند، وجود داشته اند. اين ملت از ابتداي تاريخ تاكنون روي پاي خودش ايستاده و از ميدان در نرفته. در همه عرصه ها پيروز بوده. در عرصه هايي هم به پيشواز رفته و آن وقتي بوده كه اسلام آمد. ما با اعراب نجنگيديم چون با نام خدا و پيامبر اسلام آمده بودند و اين آرمان خواهي ساليان دراز در اين ملت وجود داشته. ما اولين ملتي هستيم كه هميشه يكتاپرست بوديم. همان زماني هم كه ما را آتش پرست مي خواندند، آتش را نشانه اي از قدرت خدا مي دانستيم. ما آتش دوست بوديم و آتشكده ها را روشن نگاه مي داشتيم تا در سرماي زمستان نياز مردم را برطرف كند. اين ملت هميشه دم از يگانگي خدا زده و دشمن همواره سعي داشته كه خدا را از قلب هاي ما دور كند و ما را از اسلام دور كند. همين ملت از دل و جان امام را ياري كردند انقلاب پيروز شد. در جنگ تحميلي هم سيلي اي به دشمن به ويژه آمريكا زديم كه هنوز از ضربه آن گيج است و نمي داند چكار دارد مي كند به طوري كه دنيا را نسبت به خودش برانگيخته است. اين ما هستيم كه آمريكا را به اين روز انداختيم اين جوانان امروز ما با اين پيشرفت هاي علمي و تكنولوژي كه دارند ارتش و بسيج ما، زن و مرد ما و...
بنابراين بايد اين جان بركفي ها و مقاومت ها منتقل شود. هر ملتي حماسه مي خواهد. يعني اينكه بايد حماسه تداوم داشته باشد و پشت به پشت به بچه هاي ما برسد و بچه ها بدانند كه پدرانشان در گذشته چگونه جنگيدند و باعث شدند كه اين مملكت روي پاي خودش بايستد و به اينجاي تاريخ برسند و بدانند كه آنها هم بايد بجنگند و اين سرمايه را حفظ كنند براي آيندگان كه بعد از آنها خواهند آمد و مايه افتخارشان باشد.
جنگ در مقطع خودش بروز كرد و شاعراني هم درباره آن حماسه سرايي كردند. اما اكنون كه نبرد رودررويي وجود ندارد چگونه مي توان حماسه را تداوم بخشيد؟
انگار كه دنبال محلي براي بيان اين بخش از سخنانش مي گشت، خرسند و بشاش گفت: ما غير از جنگ هم در ميدان هاي ديگر بوده ايم. تا حالا جنگ وسيله اي بود كه ما فرهنگ خودمان را حفظ كنيم و سروساماني بدهيم. همينطور وسيله اي شد كه ما شروع كنيم به سازندگي. امروز غرب متوحش است از اينكه مي بيند ما داريم كارهاي صنعتي بسيار بزرگي انجام مي دهيم. ما به راز اتم پي برديم. ما در اين جبهه هم پيش رفتيم. بنابراين پيروز شديم. اينها هر كدام خود حماسه اي است. الآن هم ما حماسه مي خواهيم كه مردم را حفظ كنيم. مثلاً در مسائل اقتصادي اگر بخواهيم مردم را به كم مصرف كردن كالاها تشويق كنيم بازهم سرود بسازيم و در آن چهره آنهايي را كه محروم هستند ترسيم كنيم. عليه تهي دستي و كم سوادي و بي سوادي بجنگيم. اينها همه حماسه مي خواهد. ملت باحماسه زنده است با شعر بزمي، اين ملت مردني است. ملت را فقط با حماسه مي توان زنده نگه داشت.
بنابراين بايد عرصه حماسه سرايي وجود داشته باشد و شاعران بايد بتوانند بازهم بسرايند در اين ميدانهاي مبارزه بسرايند و اين پيروزي ها رابه تصوير بكشند و براي نسل هاي آينده حفظ كنند تا بدانند كه اين موفقيت ها به آساني به دست نيامده.
در پس چهره استاد گله اي را يافتم كه در طرح آن مردد مي نمود. احساس كردم طرح آن شايد راهكاري باشد در جهت حفظ سرمايه ملي كه دغدغه او بود. كنجكاوانه پرسيدم: پيشنهاد شما براي تشويق قلم به دستان يا به طور كلي كساني كه توانايي اين انتقال را دارند چيست؟ آيا مانعي نمي بينيد؟
در چشمانم خيره شد و پس از مكثي كوتاه سرخود را دوباره به علامت تائيد پايين آورد و آرام گفت: اول اينكه دل آنهايي را كه در اين سرمايه گذاري ها دخيل بودند، نشكنند. الآن ما مي بينيم آنهايي كه در آن موقع اين فداكاري ها را كردند، غالبا سيلي خورده اند. حالا يكي با قلم كار مي كرد. شاعر بود با شعرش خدمت مي كرد. واعظ بود با وعظ و خطابه اش. معلم بود سركلاس مي گفت. همه اينها در آن موقع داشتند يكپارچه كار مي كردند. يك مرتبه يك عده اي خودشان را اختصاص دادند و گفتند ما بوديم و هيچ كس ديگر نبوده. اين خطر وجود دارد. مردم را بايد در جبهه نگه داريم. چطور؟ هم به وسيله تبليغ و هم زنده كنيم آن روحيه اي كه از آنها گرفته شده. در عين حال من فكر مي كنم ملتي در دنيا به غيوري مردم ما نباشد. دل مردم را خالي نكنيم. ما هنوز سرمايه هاي زيادي داريم و اميدوارم زودتر به فكر حفظ آنها بيافتيم.
ديدم از حال و هواي شعر و ويژگي هاي شعري دور شديم و حيف بود كه در حضور استادي چون سبزواري از اين صنع بهره نبريم، بنابراين گفتم: شعر جنگ را در قالب هاي مختلف ديده ايم به ويژه شعر نو و آزاد. شما فكر مي كنيد اين قالب شعري محل مناسبي براي شعر حماسي و جنگ مي تواند باشد؟
استاد بي هيچ اعتراضي تمايل مرا پاسخ گفت و سريع و با صراحت جواب داد: نه، نمي تواند. بعد آرامتر ادامه داد: حماسه را بايد با شعر خواند. شعر يك ويژگي خاصي دارد. شعر مخفي و موزون ما از اين جهت در تاريخ مانده و هنوز هم ارزشمند است و ما فردوسي ها را داريم، سعدي ها و حافظ ها را داريم. عرفانيات ما در اين شعر وجود دارد. يعني ساختار فكري مملكت ما غير از ساختار فكري ديگران است. در غرب روي نثر خاصي، نام شعر مي گذارند كه ما نبايد به پيشواز آن برويم. ولي بعضي ها رفتند. حتي من هم براي اينكه نگويند نمي تواند در اين زمينه يك كاري كردم. منتهي حماسه را بايد با شعر حماسي حفظ كرد. اين اشعار بايد موزون و مفقي به گوش مردم برسد و الفاظي كه در آن به كار مي رود و وزن آنها بايد حماسي باشد تا اين سرودها هميشه در ذهن مردم باقي بماند. در شعر حماسي يك ضربه هايي وجود دارد كه دلها را تكان مي دهد مثل وقتي كه شاهد اعزام سربازها به جبهه هستيد مي بينيد چند نفر ايستادند و طبل بزرگ و كوچك شيپور و نقاره مي زنند. آنها هم آهنگين مي نوازند و مي لرزانند دل آدم را. وقتي كه كار آهنگين باشد و وزن داشته باشد يك جوري است كه زودتر به قلب ها اثر مي گذارد.
جملات آخر را كه مي گفت همزمان در بين دفترهاي شعري كه همراه خود به اتاق آورده بود مي گشت و آنها را زير و رو مي كرد. براي اينكه فرصت محدودي را كه داشتم از دست ندهم پرسيدم:
شما كدام قالب شعري را مناسب ترين قالب براي اشعار حماسي مي دانيد؟
درحاليكه آنچه كه به دنبالش بود را يافته بود پاسخ داد: شاعر كه به توانايي برسد در هر وزني مي تواند شعر بگويد. فردوسي در يك وزن شاهنامه را سرود اما ما امروز اوزان مختلف داريم. براي سرود، من خودم خيلي از سرودها را از اول انقلاب سروده ام: برخيزيد اي شهيدان راه خدا، خميني اي امام،... اينها هر كدام در يك وزني است. شاعري كه حماسه را بشناسد و اندكي از موسيقي خبر داشته باشد در اوزان مختلف مي تواند حماسه خلق كند.
خوشبختانه در يك خانواده اي بزرگ شدم كه همه با شعر سر و كار داشتند. همه شاعر بودند. پدرم و پدربزرگم شاعر بودند. پدرم با اينكه نابينا شده بود، اوزان شعري را به من آموخت در نتيجه من به انواع و اقسام اوزان دسترسي داشتم. مسأله جنگ هم كه پيش آمد كم نبودند شاعراني كه كار كردند و كارهاي تأثيرگذاري هم از خود به جاي گذاشتند حتي شعارهايي كه مردم در زمان انقلاب و جنگ مي ساختند تكان دهنده و حماسي بود.
سررسيدي را كه از بين ساير دفترها جدا كرده بود باز كرد و شروع كرد به ورق زدن آن تا اواسط دفتر رفت و دوباره به ابتدا بازگشت. شوق شنيدن يكي از اشعارش مرا به سكوت واداشت اما استاد دفتر را بست و دفتر ديگري را برداشت به نظر مي رسيد منتظر سؤال بعدي بود. پرسيدم: با گذشت سالها از جنگ تعهد شاعران امروز را نسبت به جنگ چگونه مي بينيد؟
چشمانش را به سقف دوخت و همراه با آهي كوتاه كه حكايت از تأسف داشت، گفت: الان كه كسي از جنگ چيزي نمي گويد. اينها متأسفانه فكر مي كنند ما جنگ نداريم. چرا ما جنگ نداريم. همين هايي كه مي آيند و بوته روي بوته مي اندازند مي خواهند آتش را شعله ور كنند تا دامن ما را بگيرد. عده اي هستند كه مي خواهند دل ما را خالي كنند. كساني كه سرسپرده بيگانگان هستند، كساني كه نمي فهمند اگر خيانتي به مملكت خود كردند، به دين خدا كردند، زيانش اول به خودشان برمي گردد و اگر دشمن پيروز شود اول كسي را كه ادب كنند همين احمق ها هستند كه با ملت خودتان چكار كرديد كه مي خواهيد با ما كنيد!!؟ ولي ما نمي گذاريم پيروز شوند. انشاءالله اين عده قليل هم كم كم شناخته مي شوند. وسوسه آنها بر مردم اثر نخواهد كرد.
در اين دفتر كه جلد روي آن حكايت از گذر ايام داشت و لبه هاي ورق هاي آن به زردي گرايش. استاد شعري يافت كه موجب مكث او شد اما چيزي نگفت و فقط علامتي آنجا گذاشت. علي رغم اينكه سر تا پا اشتياق بودم كه بدانم به دنبال چيست و چه يافته است اما سكوتش مرا به سكوت در اين باره حكم كرد. پس پرسيدم: با توجه به شرايط فعلي ادبيات به ويژه شعر جنگ، چشم انداز آينده ادبيات و شعر را چگونه مي بينيد؟
اشاره اي به يكي از عكس هاي مقام معظم رهبري كه در گوشه اي از اتاق قرار داشت كرد و گفت: من خوب مي بينم. يكي به دليل اينكه رهبر انقلاب عنايت خاصي به شعرا دارند. يكي ديگر اينكه مردم وطن ما هنوز آن حال و هواي جنگ در وجودشان هست احساس مي كنند هنوز بايد مبارزه كرد و دشمن در مقابل است. مثل همين تلاش دانشمندان براي شناختن راز اتم.
ديدن عكس مقام معظم رهبري در كنار شاعران مختلف در عكس هاي متعدد موجود در اتاق برايم يادآور اين نكته شد كه استاد سبزواري پاي ثابت اين جلسات بوده و ذهنم متمايل به اين كه اين جلسات از كي و چگونه شكل گرفت؟ استاد در پاسخ به سؤالم گفت: از پيش از انقلاب. ما قبلاً جلسات خودماني داشتيم در همين خانه. بارها و بارها آمدند. عكس هايي هم كه دارم گواه آن است. جلسات خودماني را قبل از انقلاب به صورت هفتگي داشتيم. آقاي شاهرخي، مشفق و گاهي هم حاج آقا تشريف مي آوردند به جلسات سرمي زدند. در طول جنگ تحميلي نسبت به من به واسطه برخي از سروده هايم محبتي پيدا كردند. گاهي شرفياب حضور مي شديم و شعري مي خوانديم. آن موقع ما هر وقت دلمان مي خواست مي رفتيم خدمت ايشان. بعدها كه گرفتاري هامان زياد شد و ايشان به رهبري برگزيده شدند، محدوديت ايجاد شد. فرصت نداشتند و كم كم رسيد به سالي يك شب در نيمه ماه مبارك رمضان.
در چهره استاد مي شد مرور خاطرات آن ايام را حس كرد. همچنان كه بر زبان مي راند، مردمك چشمانش به دنبال تصاوير ذهني و خوشايند وي از آن روزگار مي گشت. پرسيدم: از حضور در اين جلسات و نگاه شعرشناسانه رهبري خاطره اي داريد؟ با چهره اي متبسم گفت: ديدار با ايشان براي ما هميشه خاطره است. حاج آقا خودشان شاعر خوب و شعرشناس توانايي هستند. هر وقت كه شاعري شعري را مي خواند و ايشان انگشت روي نقطه اي مي گذاشت كه دوباره بخوان، شرح مي دهند كه اينطور باشد بهتر است. اين يكي از مشخصه هايي است كه ايشان اشراف دارند بر اين هنر و كارهاي بسيار شايسته اي از ايشان ديدم. هر وقت شعر ضعيف بود نقاط ضعفش را يادآوري مي كردند. خيلي محترمانه نه اينكه دلمان را بسوزانند. يكي از ويژگي هاي حاج آقا آداب داني ايشان است. مردي است به تمام و كمال آراسته. در نتيجه وقتي شخصي به اينجا برسد قابليت هايي دارد كه مردم دوستش دارند. ايشان را دوست دارم. صرف نظر از اينكه رهبر هستند. از جهات عديده مردم به ايشان اعتقاد دارند.
با آنكه هنوز سؤالات زيادي داشتم و علاقمند كه از دفتر اشعارش بويژه اشعار چاپ نشده اش كه دسترسي نداشتم بهره گيرم اما به دليل خستگي استاد، ادامه دادن را جايز ندانستم. با قدرداني از حوصله و وقتي كه در پاسخگويي به سؤالات داشت اجازه مرخصي گرفتم و پير سپيدموي شعر ايران در مقابل از من تشكر كردو مرا شرمنده بيشتر وقتي كه مرا تا پشت در خروجي منزلش بدرقه كرد.

 



نگاهي به كتاب «چزابه»

پاييز در رمل
كتاب 220 صفحه اي «چزابه»، روايت خاطرات «فتح الله جعفري» فرمانده لشگر زرهي سپاه از جنگ در فصل پاييز و زمستان سال 1360 در منطقه اي رملي به همين نام است.
روايتي ناب كه با كمي كار بيشتر و حذف مطالب غيرضروري مي توانست به اثري شناخته شده و جذاب تر تبديل شود.
مسئوليت نويسنده در زمان وقوع حوادث و مسئوليت فعلي وي باعث شده قلم در مواردي از چارچوب روايي خارج و حالتي تحليلي به خود بگيرد.
اين موضوع گرچه داراي محسناتي است اما مانند سرعت گير خواننده را از غرق شدن در تب و تاب حوادث محروم مي كند. درواقع جعفري با نگاه و قلم دهه هشتاد به سراغ دهه شصت رفته است.
«پايگاه گلف كه روزي نه چندان دور محل گلف بازي و تفريح انگليسي ها و آمريكايي ها بود، حالا آغوش خود را به روي متفكران جوان نظامي باز كرده بود. فتح الله به گلف آمد و نقشه جنوب مثل سفره اي پيش رويش باز شد. آنچه مي ديد هاشورهاي قرمزي بود كه از خطوط مرزي به داخل خاك ايران كشيده شده بود. اين هاشورها نشان مي داد كه رد پوتين هاي تجاوز تا كجا خاك ما را آلوده كرده است.»
اگر اهل مطالعه ايد پاييز و زمستان 60 را كه جعفري در 12 فصل روايت كرده از دست ندهيد.
اين روايت شامل صحنه هايي است كه متاسفانه تاكنون در هيچ فيلمي به تصوير كشيده نشده و تا مدت ها در دل و ذهن خواهد ماند.
اين شما و اين 11برش كوتاه از «چزابه» كه توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است.
اشكان يا عاشورا؟!
ابتدا كه وارد جنگ شديم، بعضي اسامي و عناوين با فرهنگ ما همخواني نداشت. مثلا نام بيسيم ها از اسامي پرندگان از جمله قرقي و عقاب، نام گردان ها اشك و اشكان و نام تيپ ها از اسامي شهرها و مناطق عملياتي به نام هاي مختلف بود. نام و رمز عمليات هم اسامي متفاوتي بود. در 10 ماه ابتداي جنگ كه ليبرال ها حاكم بودند، جا براي به كار گرفتن اسامي و واژه هاي برگرفته از غرب، غيراسلامي و مبتذل فراهم شده بود. حتي كدها و رمزهاي مخابراتي عمدتا به نام خوانندگان مبتذل قبل انقلاب بود و در هدايت عمليات، فرماندهان برخي از تيپ ها از عناوين غيراسلامي و غيراخلاقي هم استفاده مي كردند.
گلف اين فرهنگ را به وجود آورد كه با توجه به اين كه دفاع ما دفاع مقدس و فرهنگ ما فرهنگ عاشورا و كربلا است، عناوين و اسامي بايد بر همين اساس نامگذاري شوند زيرا مردم كشورمان به آن اسامي مقدس عشق مي ورزند.
منو با خودت ببر!
برادر ذكاوتمند مي گفت: رفتيم طرف خاكريز اول و هفت، ديديم صدا مي آيد. نفربر را خاموش كرديم. با برادر اميني بوديم. به او گفتم مي رويم پشت خاكريز و من گوش مي كنم. اگر فارسي صحبت كردند، يك چراغ قوه مي زنم و اگر عربي صحبت كردند، دو تا چراغ قوه مي زنم و شما از منطقه دور شويد. دو نفري رفتيم و گوش كرديم. ديديم فارسي صحبت مي كنند و ايراني هستند. آمديم يك چراغ قوه بزنيم، دو تا شد و نفربر خودي صحنه را ترك كرد. تا صبح مانديم و پياده برگشتيم تا رسيديم به مقر!
دست ها بالا
يك تانك دشمن توي منطقه بود. سريع رفتيم داخل تانك. نشستم پشت تانك تي-62 و با يك استارت روشن شد. علاوه بر پاكسازي منطقه، مسير جاده به طرف تنگه چزابه را با نيروهاي همراه طي كرديم.
در تاريك و روشن هوا ديدم كه تعدادي عراقي در منطقه هستند. متوجه شدند كه ما سوار تانك هستيم. خواستم فرمان تانك را بچرخانم. يك دسته تيربار متعلق به راننده كنار فرمان است. دسته تيربار كشيده شد و يك رگبار زد. آنها دست شان را بالا بردند. همه آن ها اتفاقي بود و من اصلا نمي خواستم تيراندازي كنم.
شب، زخم، زمزمه
بر بالين يكي از زخمي ها رفتم. چهره اي مصمم و شاداب داشت. با اين كه سرش بر اثر تركش كاملا شكافته و ماسه داخل زخم رفته بود ولي آرام بود. سرش را بلند كردم. امكاناتي نداشتم. زخم عميق سر، آن هم همراه با ماسه، دود باروت، تركش، گلوله و خون... آيا مي توانستيم مانند مادرش زخم او را شستشو بدهيم و ببنديم؟ به صورتش نگاه كردم. مي دانست راه عقبه بسته شده و مجروحين بايد تا تاريكي شب بمانند.
چيزي زمزمه مي كرد.
بي پانرو!
دونفر ديگر زخمي شدند. زخم عميق داشتند. وقتي آنها را به طرف خاكريز كشيدم، پاي يكي شان ماند. متوجه قطع پايش شدم. رمل به سرعت خون آنها را مي مكيد و متوجه نمي شديم چه قدر خونريزي كرده اند. باران گلوله از بالا و رو به رو بر سرمان مي باريد اما نمي توانستم او را رها كنم. بدن را كشيدم. پايش ماند. او را پشت خاكريز كوتاه برديم. پايش را هم كنارش گذاشتيم.
مادر بزرگ!
زخمي شدن خادم، لطيفه اي شد. فرصت نكردم خودم را به او برسانم ولي اصغر لاوي گفت زخمش كاري بود. او را رو به قبله گذاشتند و گفتند شهادتين را بگو، اما خادم تا شب زنده ماند. بعد هم به بيمارستان منتقل شد و جان سالم به در برد. البته به علت خونريزي زخم سر، حافظه اش را كمي از دست داده و مثلا به آقا بزرگ مي گفت، مادربزرگ!
كارت شناسايي
گلوله اي روي يك نفر اصابت كرد. هيچ چيز از او نماند. از زبانه پوتينش فهميديم چه كسي بود. همه آن 65 كيلو انسان را در يك پلاستيك دوكيلويي جمع كرديم.
سقا بدون آب
يك نفر سقايي نيروها را به عهده گرفت. او به دنبال اين بود كه به نيروها آب برساند. آب در عمليات مهم بود. آب خنك، تميز و بهداشتي تأثير زيادي در تداوم فعاليت نيروها داشت. او در پشت تپه دوم مقداري آب داشت و به نيروها مي رساند و اجازه نمي داد نيروها بي آب بمانند. با اين حال، وقتي متوجه شد آب تمام شده، اسلحه برداشت و همراه ديگر رزمندگان در پشت خاكريز به دفاع پرداخت. كسي هم ديگر از او سراغ آب نگرفت.
سلام دوكوهه
وارد دوكوهه شديم. ساختمان ها را دور زديم و رفتيم پاي دستشويي ها ايستاديم. برادران رشيد و حسن ]باقري[ نگاهي به اقدامات انجام شده انداختند. تانكر آب را بازديد كردند و بعد آمدند ساختمان ها را نگاه كردند. ساختمان هاي خرابه را ديديم. برادر رشيد گفت: اين ساختمان ها است.
رداني پور از دوكوهه استقبال نكرد. رئوفي هم گفت ما پايگاه كرخه را داريم. حاج همت ماند و دوكوهه. گفت: قطار نيروها را مي آورد و اين جا پياده مي كند. همين جا هم سوار مي شوند و مي روند ايستگاه تهران. جاي خوبي براي استقرار نيروهاست.
به نام حضرت زهرا(س)
روي كالك برايش توضيح داد و وقايع را گفت. برادر حسن گفت: نگران نباش، باز هم خوب مقاومت كرده ايد كه كل خط را نگرفتند و نيروها در خاكريز دوم و سوم هستند.
توضيح دادند كه چه شده. عراق صدمتر در خاكريز رخنه كرده و نبعه را هم گرفته بود. خاكريز اول را گرفته و در خاكريز دوم هم رخنه ايجاد كرده بود. خاكريز سوم به نام حضرت زهرا(س)، دست نيروها مانده بود. دو خاكريز دست ما بود و اولي را آنها گرفته بودند.
جنگ همين است
شب ماشين غذا با آتش توپ دشمن منهدم شد و غذا به منطقه عمليات نرسيد. به نحوي كه فرمانده عمليات جنوب، برادر رشيد از قرارگاه مهدي بيرون آمد، گرسنه بود. داشت دنبال غذا مي گشت. ظرف غذا جلوي قرارگاه روي زمين بود. پتويي كنار ظرف غذا بود. فكر كرد ممكن است زيرا آن نان و غذا باشد. شب بود. پتو را كنار زد. جسد شهيدي تكه پاره زير پتو بود.
برادر رداني پور آمد. برادر حسن هم بود. او براي شهدا گريه مي كرد. برادر حسن به او دلداري داد و به پشت شانه هايش زد و گفت: نگران نباش، جنگ همين است.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14