(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهارشنبه 8 آبان 1387 - 29 شوال 1429 -29 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19217
 

بهره گيري ادبي شاعر از ديوان حافظ و مولانا بررسي
مجموعه شعري «هر لبت يك كبوتر سرخ است» سروده غلامرضا طريقي
اي مهربان «معلم بيداري».... دو يادداشت درباره زنده ياد طاهره صفارزاده
شاعر متعهد
مثل سادگي!



بهره گيري ادبي شاعر از ديوان حافظ و مولانا بررسي
مجموعه شعري «هر لبت يك كبوتر سرخ است» سروده غلامرضا طريقي

فهيمه بافنده
«هر لبت يك كبوتر سرخ است» كتابي از مجموعه كتب شعر امروز توليد مركز آفرينش هاي ادبي حوزه هنري است كه توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است. اين مجموعه شعر، سروده شاعر زنجاني كشورمان غلامرضا طريقي مي باشد كه شامل 53 سروده است. چاپ اول اين كتاب در 80صفحه، با شمارگان 2200 نسخه و در قطع رقعي به طبع رسيده است. «آنقدر پرم از تو كه كم مانده ببارم »، «سفيد تو، سياه من» و «عروس زرد» از آثار پيشين غلامرضا طريقي است و مجموعه ترانه، «خاطره هام پس بده» و مجموعه شعر «جهان غزلي عاشقانه است» از آثار در دست انتشار اين شاعر نوپرداز كشورمان مي باشد. آثار غلامرضا طريقي تا به حال اين رتبه ها را به خود اختصاص داده اند: رتبه برگزيده شعر دانش آموزان كشور، رتبه اول و دوم شعر عاشورايي دانش آموزان كشور، رتبه اول كنگره شعر و قصه جوان كشور و رتبه اول چند كنگره ديگر در مناطق مختلف كشور.
اشعار مجموعه «هر لبت يك كبوتر سرخ است» در قالب غزل سروده شده و داراي مضامين عاشقانه و اجتماعي است. عاشقانه هاي اين مجموعه كه حاصل خلاقيت و نوآوري اين شاعر نازك انديش و نوپرداز است داراي لطافتي شگفت در زباني كاملاً مدرن و امروزي است. زمستان است، سياهم كن، برف و تنور، كليد روي در، «مولوي» چرهان، گل ميوه دهنده و يك جفت قلب تپنده برخي از عناوين اشعار موجود در اين كتاب است. شعر طريقي با واژگاني سرزنده و سرشار از نشاط و عاطفه و صميميت خوني تازه در شريان زبان شعر به ويژه زبان غنايي و تغزلي شعر فارسي وارد نموده است. تصاوير شعر طريقي حاصل كشف و شهود او از انسان ، هستي، عشق و معشوق است. در بخشي از تغزلات او معشوق به عنوان موجودي انساني يا فرا انساني، محور احساس، عاطفه، توجه و برآورنده نياز و خواست ژرف و دروني؛ اين شاعر عاشقانه سراست. در شعر عاشقانه طريقي، چه معشوق مخاطب باشد و شاعر به گفت وگو با وي بنشيند و چه به صورت توصيف زيبايي دروني و بيروني معشوق، احساس شاعر تجلي يابد و چه شعرا و شرح وصال يا فراق و عواطف غليان يافته عاشق نسبت به معشوق باشد، در هر صورت تمام اين حالات و احساسات در همگرايي به مركز دايره عواطف و نيازها يعني معشوق جلوه گر است. و اوست كه نيروي گرايش بر همه جريان هاي به ظاهر متضاد همچون خرد و عاطفه، عقل و احساس، و جسم و روان اعمال مي كند. تصاوير شعري اين مجموعه در محور طولي، همنوا و هماهنگ است و جزء به جزء نمادپردازي، تشبيه و استعاره سازيها در خدمت احساس، عاطفه و انديشه دروني شاعر قرار گرفته است و مجموعه اي يكدست و يكپارچه به نام غزل را پديد آورده است. غزل طريقي به اصل مدرن وحدت و يكپارچگي اثر شعري وفادار است و شاعر از پراكنده گويي و خروج از ساختمان دروني اثر پرهيز مي كند. طريقي وحدت شعر خويش را نه از طريق وحدت موضوعي و مضموني بلكه از راه توسل به وحدت عاطفي به دست مي آورد؛ همسويي و همنوايي جزءجزء عناصر تشكيل دهنده شعر در غزل «چشم، زيتون» نمودي روشن يافته است. تلفيقي از عواطف فردي و اجتماعي شاعر در اين مجموعه ديده مي شود چنانچه با ظرافت، لطافت و نازك انديشي خاصي در لابه لاي عاشقانه هايش به مسايل اجتماعي نيز پرداخته است و همين دو ساحتي بودن مضامين شعري، وجه خاص اشعار او مي باشد. البته گاه شعر او به حالت فانتزي نزديك مي شود؛ فانتزي در بافت كلام، تصاوير، مضامين، موسيقي و... اما بلافاصله شاعر مسير غزل را برمي گرداند و با زبان و بياني در سبك و سياق غزل امروزي است به اصل كلام مي پردازد و عاشقانه سرايي مي كند. زبان شعر طريقي زباني ساده و صميمي و به دور از اغراق، تملق گويي و تكلفات بي مورد است، اين شاعر دايره واژگاني وسيعي را در خدمت غزلي سرزنده، شوخ طبع، دلنشين و خوش فرم گرفته است. در عاشقانه هاي او با سه واژه پر بسامد «ماه، ستاره و مهتاب» روبرو مي شويم كه در توصيف محبوب و معشوقش به كار برده است.
در برخي از اشعار او نيز با زباني تازه و كلماتي تراش خورده و بجا به مسايل اجتماعي پرداخته شده است مانند «ائتلاف چپ با راست» و «زمستان است» و در غزل «قصه اي نيست» طريقي با تفألي به ديوان حافظ چاشني عرفان را به مضامين مجموعه شعرش افزوده است. در بررسي شعر طريقي مي بينيم كه شاعر در ارتباط و پيوند با طبيعت، ارتباط ظريف و قابل توجهي با محيط شهري و صورت مدرن زندگي شهري برقرار كرده است. بديهي است كه ايجاد چنين ارتباطي در غزلياتي عاشقانه و گاه اجتماعي در زبان و بياني لطيف و دقيق و امروزي نيازمند مهارت فراوان در شاعري و تسلط بيشتر شاعر بر دستگاه زباني، فكري و موسيقي غزل است. كه اين تسلط شاعرانه در غزليات «زمستان» و «فاصله در نقشه» نمايان است. تلميحات ظريفي نيز در اين مجموعه مشاهده مي شود كه قرين با حس طنز، خلاقيت و تخيل شاعر شده است. در پايان مي توان گفت كه عواطف شعري اين مجموعه غالباً از نوع عواطف فردي است كه در قالب غزل مدرن و امروزي بيان شده است. تسلط شاعر در كاربردي لطيف و جديد از دايره واژگاني وسيع و فنون و آرايه هاي ادبي، او را در بيان احساسات و انديشه هاي دروني اش موفق تر نموده است. در غزليات طريقي رگه هايي از عرفان و عارفانه سرايي نيز به چشم مي خورد كه با بهره گيري ادبي شاعر از ديوان حافظ و مولانا اين چاشني ادبي، مضمون و محتواي برخي از سروده هاي او قرار گرفته است.

 



اي مهربان «معلم بيداري».... دو يادداشت درباره زنده ياد طاهره صفارزاده

تا يار كه را خواهد و...
راضيه تجار
q پنجشنبه 2 آبان
بعد از ظهر است. بعد از ظهر پاييزي يكي از بعد از ظهرهاي پاييزي كه يله كرده روي شانه جمعه و شما مي دانيد كه اين يعني چه؟
شما مي دانيد كه اندوه در اين ساعت و در اين زمان و در اين وقت چطور سراغ دل را مي گيرد. خصوصاً كه اگر عزيزي از عزيزانت بيمار باشد و تو در كمال نااميدي فكر كني كه حتي دعا هم ديگر كارساز نيست.
خيلي بد است. خيلي خيلي بد است. شيعه كه نبايد نااميد شود ولي من نااميدم... آخر از اسم سرطان و تومور آنهم از نوع بدخيم دل خوشي ندارم. از كما هم.
پسرعمويي دارم كه 10 سال است در كماست. چون شاهزاده اي از شاهزاده هاي قصه ها به خواب فرو رفته است. آنها كه دوستش دارند دور تختش مي گردند و دعا مي كنند. اما نه چشم باز مي كند و نه دو بال درمي آورد براي پرواز.
بعد از ظهر است. بعد از ظهري پاييزي و من گريه مي كنم. چون طاهره صفارزاده روي تخت بيمارستان است چون خانه اش «icu» شده است. چون چشمهايش رويهم است و وقتي به خانه اش زنگ مي زني ديگر نمي شنوي
سلام... نام پاك خداوند است.
چون تارهاي ابريشميني جلوي بيداري و سلامت او را سد كرده است تا رهايي كه در هم تنيده شدند. از سر صبر و نمي گذارند كه برخيزد.
به ياد پدر كه سخت عاشقش بودم مي افتم. او كه در دهه هفتم زندگي اش كوچيد
به ياد مادربزرگ كه سخت دوستش داشتم. او هم در دهه هفتم زندگي اش رفت
به ياد گلهاي بسياري كه باد آنها را برد.
و به جاي خالي بسياري كه حفره هايي است در روحم.
امروز... در اين بعد از ظهر پنجشنبه كه بوي جمعه مي آيد، به طاهره صفارزاده فكر مي كنم، به او كه شانس زيارتش را قريب 10 سال پيش پيدا كردم
به او كه يك پارچه نور بود(و هست؟)
به او كه در آن اتاقك كوچك وسط حياط خانه محرابي ساخته بود براي شنيدن پرواز بال ملايك.
براي اولين بار و آخرين بار در عمرم دست كسي را بوسيدم و آن طاهره صفارزاده بود.
در رگهايش نور جاري بود. طعم و مزه نور را حس كردم... من شنيدم... شنيدم... شنيدم صداي بسم الله الرحمن الرحيم را در ضربان نبضش.
او هم مرا باور كرده بود. براي اينكه هر وقت مشكلي داشت كه فكر مي كرد بايد براي اهالي قلم بگويد... يا به گمانش واسطه اي باشم با بعضي از كساني كه بتوانند مشكلش را حل كنند به من زنگ مي زد.
مي گفت تجار جلوي نظرمي
مي گفت در نماز شب دعايت مي كنم
مي گفت...
هميشه پشت تلفن قربان صدقه اش مي رفتم... يك بار گفتم.
خانم صفارزاده به خدا نمي دانم اين كلمات از كجا مي آيند.
گفت: مي دانم.
خودم هم تعجب مي كردم. هرگز اين طور و اين گونه قربان صدقه عزيزانم هم نمي رفتم. اما طاهره صفارزاده بظاهر فقط دو بال كم داشت و من اين را مي ديدم. من بالهايش را مي ديدم. من معنويت و خلوص و عزت نفس را در او مي ديدم.
يك بار از سوي انجمن قلم ايران مامور شدم به ديدنش بروم و هديه اي هم برايش ببرم.
هديه يك شكلات خوري بود. يك شكلات خوري كريستال زيبا. با طرحي چون تاج. خودم آن را خريدم و به ديدارش شتافتم. هديه به نظرم زيبا بود و دل خودم را برده بود. اما وقتي به ايشان تقديم كردم، نپذيرفت. هرچه كردم نپذيرفت. گفت اين هديه من به خود تو. بردار و ببر.
اصرار كردم. اين هديه از طرف انجمن قلم ايران است. ناقابل است و ... و ... اما حرف طاهره صفارزاده يك كلام بود و من شرمنده شدم و درس گرفتم.
هديه را پس آوردم و اينك در ويترين دفتر انجمن قلم خاك مي خورد. اما هر بار نگاهم به آن مي افتد تصوير طاهره صفارزاده برايم درخشان تر مي شود.
او نپذيرفت. چون او زير بار منت هيچكس و هيچ چيز نمي رفت.
اگر هم مسئله اي را مطرح مي كرد، فقط در ارتباط با وصي بودنش بود. او وصي شوهر بود و غصه دارالقرآني را مي خورد كه مي خواست راه بيندازد غصه يتيم هايي كه بزرگشان مي كرد و غصه نامردمي هايي كه از طرف بعضي از افرادي كه دست در كار عقب انداختن پرونده شكايت او را داشتند در حق او اجرا مي شد.
بارها مثل اناري كه چهارقاچ شود دلش را برايم به نمايش گذاشت.
يك بار به خانه اش رفته بودم. درهمان محرابش از من پذيرايي كرد. به آقاي سرشار رئيس انجمن قلم وقت زنگ زده بود و بازهمين مسائل حقوقي را در ارتباط با ورثه و وصي بودن و ظلمي كه بر او مي رفت مطرح كرده بود. قرار شد من به ديدن ايشان بروم. يك جعبه شيريني خريدم و بردم. سخت دعايم كرد.
- چرا آوردي؟
- گفتم: - خانم قابل شما را ندارد.
به اكراه پذيرفت. مي دانستم چرا. هميشه نگران بود كه از طرف انجمن پولي به هرز برود. حتي به اندازه يك جعبه شيريني.
وقتي با ايشان صحبت مي كردم چند بار در سوتي كه بر گردن داشت دميد و به صداي پرنده اي گوش داد كه در حياط بزرگ خانه اش مي خواند.
او مرا به ياد ملكه سبا انداخت. حتما گوشه اي از راز زبان پرندگان را سليمان به بانوي محبوبش ياد داده بود. اما اين رفتن هم نسخه قطعي را نداشت. فقط يادداشتي نوشتم و در روزنامه جوان چاپ كردم كه خوانده بود و تشكر كرد.
شبي در حوزه هنري شهران دعوت داشتيم. شايد تابستان پارسال. سر ميز من بودم و ايشان... آقاي كزازي و محمود حكيمي.
ديدم آقاي حكيمي التماس دعا دارند ظاهرا براي سفري كه پسرشان درپيش داشت. من هم كاغذي از كيف درآوردم و يادداشتي براي خانم نوشتم. در كيفشان گذاشتم و گفتم:
- بعداً سرفرصت بخوانيد!
مي دانستم كه از پيش از انقلاب تا آن روز نماز شبش ترك نشده است. مي دانستم كه خانم مستجاب الدعاست. مي دانستم و طمع كردم. اسم عزيزانم را نوشته بودم برايش. اسم همسر و بچه ها و مادر و خواهر را كه بيمار بودند.
بعدها به خنده گفت:
- ديگه كسي نبود؟!
شرمنده شدم. گفتم:
-مي دانم زرنگي كردم اما به شما ايمان دارم. دعا كنيد. برايشان دعا كنيد.
اما حال... دراين بعدازظهر پاييزي دراين بعد ازظهري كه روي شانه جمعه يله شده ديگر چه كسي برايمان دعا خواهدكرد؟ چه كسي كه دعايش از اين انبوه تيرگي ها بالا برود؟
سال گذشته بود. سيمين دانشور نويسنده گرامي سخت بيمار بود. او را به بيمارستان رسانده بود. آن گونه كه از خود خانم صفارزاده شنيدم به عيادتش رفته بود. مي گفت برايش دعا كردم. سيمين خوب شد و بارها گفت كه تو مرا نجات دادي.
و هربار به او گفتم:
- خداي طاهره تو را شفا داد!
جالب اينكه خانم گفته بود.
- مشروط!به شرطي دعا مي كنم كه اين كاري را كه مي گويم انجام دهد.
و اين شرط را به خواهر سيمين دانشور گفته بود و بعدها به خود او.
شرطش را به زبان آورد اما ضرورتي نيست كه بگويم.
و حالا در اين بعدازظهر پاييزي با همه قلب... مني كه ذره اي از ذراتم... مني كه قلبم شكسته و اشكم جاريست... دستهايم را بالا مي برم و مي گويم:
خدايا ما نه مستجاب الدعا هستيم نه آدمي صددرصد عاري از گناه اما صداي ما را بشنو و طاهره ما را - اين بانوي نور و آينه را - به حق هم نامش... شفاي عاجل عنايت كن! يا ارحم الراحمين
q شنبه4 آبان
«هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد.»
خبر رسيد بانوي نور و آينه به نور ازلي پيوست. روحش شاد. اما با غربت خود چه كنيم؟

 



شاعر متعهد

حميد سبزواري
طاهره صفارزاده يكي از معدود شاعراني هستند كه در خدمت انقلاب بودند و آثاري از ايشان به يادگار مانده است.
ايشان شاعري متعهد و به مسائل اعتقادي و اسلامي بسيار حساس بودند، و در روزگار ما وجود گرانقدري بودند كه از دست رفتند.
صفارزاده ساليان درازي را به تحقيق درباره دين اسلام به سر بردند و ترجمه قرآن را از عربي به فارسي به يادگار گذاشتند. ايشان باانديشه اي والا در مسائل سياسي از خدمتگزاران به جمهوري اسلامي و از ياران فرهنگي در رابطه با مسائل اعتقادي، سياسي و اجتماعي در مسير جمهوري اسلامي بود.
اين شاعر معاصر بارها از طرف مقام معظم رهبري مورد عنايت قرار گرفتند و در بين خانم هايي كه مي شناسم يكي از برجسته ترين ها بودند كه با نهايت افسوس و تأسف ديگر در بين ما نيستند. يادشان گرامي باد.

 



مثل سادگي!

پژمان كريمي
چندسال پيش، در يكي از شماره هاي نشريه اي ادبي، شعري از «سلمان هراتي» خواندم؛ شعري در نكوهش جماعت محتكر كه در روزگار جنگ و دفاع مقدس، نقشي كمتر ازدشمن متجاوز عليه ملت ايران ايفا نكردند:
«امسال، سال موش است. سالي كه براي مردم هزار نقشه كشيدي...»
پيش از خواندن اين شعر سپيد زيبا، شناختي از گوينده اش نداشتم.
بعدها، شعر ديگري از سلمان خواندم؛ شعري به نام « از اين ستاره تا آن ستاره»:
«پدرم كارگر است
به مزرعه مي آيد
با آخرين ستاره
از آسمان صبح
و باز مي گردد
با اولين ستاره
در آسمان شب
پدرم خورشيد است»
سلمان هراتي ديگر برايم يك شاعر دوست داشتني جلوه كرد و از آن پس بود كه هر كجا؛ در هر نشريه اي كه نامي از سلمان مي ديدم بي اختيار شعر وي را مي خواندم.
شعر سلمان ساده است؛ بي تكلف و روان! شاعر در هيچ كجاي سروده هاي خود، در پي اثبات «خويشتن» نيست. شور صميمي انقلابي و دغدغه بي آلايش اجتماعي در سطرهاي شعر او موج مي زند. شاعر بنا به روح لطيف خود از شهر و اقتضائات آن گريزان است و زندگي روستايي را «زيباترين نقاشي روي زمين» معرفي مي كند.
شعرهاي سلمان از حيث تنوع استعاره ها، تشبيهات و چينش درست و منطقي واژگان چنان است كه خبر از قدرت خلاقيت وي مي دهد. او اما شايد به اندازه اي درگير مضامين روز و دردهاي مطرح بشري است، كه مضاميني خاص مانند «شهادت» را برمي گزيند و تكرار مي كند. تكراري كه گويي هر بار تصويري و حرفي تازه را واتاب مي دهد.
سلمان اگرچه حتي فرصت نيافت دهه سوم زندگي خود را پشت سر گذارد اما سه دفتر شعرش «دري به خانه خورشيد»، «از آسمان سبز» و «از اين ستاره تا آن ستاره» وي را با وجود عمر اندك شاعري، صاحب زبان و سبك نشان مي دهد.
اين معلم دل سوخته روستاهاي لنگرود، درهفتم آبان سال 65، در 27 سالگي و در پي سانحه رانندگي، به ديدار معبود ابدي شتافت.
بي ترديد، اگر سلمان براي زندگي و سرودن مجال بيشتري مي يافت، امروز سهم وي در ادبيات پايداري و عرصه شعر متعهد كشورمان گرانتر و مؤثرتر مي نمود.
با هم سروده اي از سلمان هراتي را زمزمه مي كنيم:
پيش از تو، آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عمق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
دلها اگر چه صاف ولي از هراس سنگ
آيينه بود و ميل تماشا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر وا شدن نداشت

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14