(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


پنجشنبه 2 آبان 1387 - 23 شوال 1429 -23 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19213
 

جوامع انساني ، همگي فرزندان امت نوح(ع) هستند
اهل محفل و تعصب ناموسي؟! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 75

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




جوامع انساني ، همگي فرزندان امت نوح(ع) هستند

قرآن مجيد در آيه ي مباركه ي پانزدهم از سوره ي «قمر» نيز به همين مطلب اشاره فرموده است: و لقد
تركناها ءايه فهل من مدكر(1).
مقصود ما از ذكر اين مطلب هرگز آن نيست كه شاهدي براي حقانيت قرآن و اسلام بياوريم؛ قرآن از شواهدي اينچنين بي نياز است. مراد ما اين بود كه نشان دهيم تاريخ هاي نگاشته شده و محتويات كتب درسي تا چه حد از آنچه كه حقيقتاً در كرهه ي زمين رخ داده است دور و بيگانه هستند. اگر بخواهيم شواهد ديگري نيز از اين قبيل ذكر كنيم بايد به آيات مباركه ي 34 و 35 از سوره ي «عنكبوت» مراجعه كرد كه مي فرمايد: انا منزلون علي اهل هذه القري رجزا من السما بما كانوا يفسقون و لقد تركنا منها ءايه بين لقوم يعقلون(2).خداوند آثار عذابي را كه بر قوم لوط نازل شده است نيز محفوظ داشته و مسلماً در حفريات باستان شناسي به اين آثار نيز برخواهند خورد، اما كتاب هاي تاريخ هرگز متوجه اين گونه حقايق نخواهند شد.
تاريخ تمدن، تاريخ تكامل ابزار توليد است و از هر آنچه خارج از اين سير قرار گرفته غفلت دارد و همان طور كه گفتيم، نام گذاري اعصار مختلف نيز خود حكايت از همين معنا دارد. عقل علمي جديد اصلاً با غفلت از آسمان و آنچه آسماني است به وجود آمده و بدين ترتيب، نبايد انتظار داشت كه اين مسائل را درك كند. آنها براي نگاشتن تاريخ تمدن با يك پيش تحليل داروينيستي از سير تكامل تدريجي جهان، تنها به سراغ مدارك و وقايعي رفته اند كه با اين سير تحليلي سازگار است و بالتبع همه ي وقايع ديگر، هر چند همچون طوفان نوح(ع) جنبه ي جهاني داشته باشد، از تاريخ تمدن حذف خواهد شد. اگر حضرت نوح نبي(ع) كشتي بخار ساخته بود شايد مي توانست جا و مقامي در تاريخ تمدن بيابد، اما ايشان نيروي بخار را نمي شناخت و آنچنان كه در قرآن آمده است كشتي خود را با بسم الله هدايت مي فرمود: بسم الله مجريها و مرسيها(3).
مفهوم تمدن اكنون در فرهنگ عام جهاني با مفهوم تكامل قرين و مترادف شده است، آنچنان كه غالباً لفظ «متمدن» به معناي متكامل و پيشرفته مورد استعمال قرار مي گيرد، حال آنكه تمدن لزوماً با تكامل كه اصالتاً امري معنوي است، همراه نيست. اين اشتباه عام در موارد ديگري نيز تكرار شده است چنان كه فرضيه ي ترانسفورميسم را فرضيه ي تكامل ترجمه كرده اند. مسلماً چه در بررسي طبيعت و چه در ارزيابي صيرورت تاريخي جوامع انساني، ما با نوعي تكامل تدريجي روبرو مي شويم كه به روشني مشاهده پذير است، اما سير اين تكامل تدريجي هرگز لزوماً بر سير تكامل ابزار توليد منطبق نيست. اگر اين انطباق وجود داشت، ما مي توانستيم مفهوم تمدن را با معناي تكامل مترادف بينگاريم، لكن لازمه ي اين انگار آن بود كه في المثل انقلاب صنعتي همزمان با بعثت كامل ترين فرد انساني يعني حضرت محمد(ص) رخ مي داد، حال آنكه نه تنها اينچنين نيست، بلكه بعثت حضرت رسول(ص) همزمان با دوران جاهليت اولي است.
ما بايد رفته رفته بياموزيم كه اين دو معناي تمدن و تكامل را از يكديگر تفكيك كنيم. عقل علمي جديد كه با تمدن غرب ظهور پيدا كرده است تنها در حد دانشمندان غربي باقي نمانده و بر همه ي ابناي بشر، جز معدودي انگشت شمار از علماي الهي حاكميت يافته است؛ اما اكنون ديگر بايد دوران
غرب زدگي پايان پيدا كند و الفاظ رفته رفته معاني قرآني خويش را بازيابند. اگر سير تكامل ابزار توليد بر صيرورت تكاملي ابناي بشر منطبق بود لازم
مي آمد كه اكنون كامل ترين افراد انساني بر كره ي زمين زندگي كنند. لكن نه تنها اينچنين نيست، بلكه ظاهراً ضد اين مدعا به حقيقت نزديك تر است، چرا كه اكنون هر چند تكنولوژي در آخرين مراحل تكاملي خويش است، اما انسان غربي تا مرز حيواني بنده ي خور و خواب و خشم و شهوت هبوط كرده است.
آنها با فرض يك سير دترمينيستي تاريخي براي بشر، اينچنين خيال كرده اند كه هر چه زمان مي گذرد و ابزار توليد تكامل پيدا مي كند انسان نيز كامل تر
مي شود و اينچنين، انسان امروز از همه ي همنوعان خويش در طول تاريخ مترقي تر است. با اين اشتباه عام، انساني كه از ابزار اوليه ي توليد استفاده مي كند انسان بدوي ناميده مي شود و انسان ماشيني امروز، انسان پيشرفته. اين اشتباه همان طور كه گفته شد از آنجا ناشي شده كه در جهان بيني مادي گراي بشر امروز، اين انگار راه يافته كه بزرگ ترين مسئله ي بشر در تمام طول تاريخ، توليد غذا بوده است. بدون شك اگر ما از دريچه ي چشم حيوانات به جهان مي نگريستيم چيزي جز اين نمي ديديم و به اعتقاد حقير اين بينش از غلبه ي خصوصيات حيواني بر بشر امروز منشأ گرفته است.
بايد در معناي پيشرفت تجديد نظر كرد و دريافت كه «پيش» كجاست و «پس» كجا. آيا غايت تكاملي بشر در تاريخ، ماشيني شدن ابزار توليد است يا نه، آنچنان كه در معارف اسلامي آمده است بايد صيرورت تكاملي انسان را بر اساس اين اصل مقدس انا لله و انا اليه راجعون(4) تحليل كرد؟ بر اين اساس خلقت و تكامل عالم داراي دو قوس صعودي و نزولي است كه بر يكديگر انطباق دارند. قوس نزولي خلقت (انا) از خلق اول كه نور مبارك حضرت محمد(ص) و خاندان مطهر اوست آغاز مي شود و تا حيوانات و نباتات و جمادات نزول مي يابد. در قوس نزول، حيوانات صورت هاي نفساني بشر هستند كه از نظر خلقت، از نفس او منشأ گرفته اند و در مرتبتي پايين تر از او وجود يافته اند. اما در قوس صعودي خلقت (انا اليه راجعون)، آفرينش از هيولي كه قابليت پذيرش صورت هاي متكامل دارد آغاز مي گردد و به انسان كامل منتهي مي شود.
آن سير تكامل تدريجي يا صيرورتي كه در طبيعت و در جوامع انساني مشاهده مي شود ناشي از همين حركتي است كه در جوهره ي عالم به سوي غايت وجود، يعني ذات مقدس الله، سريان دارد. اگر جهان خلقت را بر اين اساس ننگريم، هرگز جواب اين سؤال را درنخواهيم يافت كه في المثل بين تكامل معنوي انسان و زندگي اجتماعي او (تمدن) چه نسبتي حاكم است و سير تكامل تاريخي بشر از كجا آغاز مي گردد و به كجا ختم مي شود.
حقيقت اين است كه جوامع امروز انساني همگي ابناي امت واحده ي حضرت نوح عليه السلام هستند. آيات بسياري در قرآن مجيد بر اين معنا دلالت دارند كه بعد از طوفان نوح(ع) هيچ انساني بجز «اصحاب السفين» ـ يعني آنان كه با حضرت نوح(ع) در كشتي بوده اند ـ بر كره ي زمين باقي نمانده است. يكي از روشن ترين اين آيات، مباركه ي77 از سوره ي «صافات» است كه مي فرمايد: و جعلنا ذريته هم الباقين(5).
حضرت علامه طباطبائي(ره) بعد از بحث مفصلي درباره ي عموميت دعوت حضرت نوح نبي(ع) مي فرمايند: آيا طوفان در همه جاي زمين روي داد؟ پاسخ اين سؤال در فصل گذشته معلوم شد، زيرا عمومي بودن دعوت نوح(ع) مي رساند كه عذاب هم عموميت داشته است و اين، قرينه ي خوبي است بر آنكه مراد ساير آياتي كه بظاهر بر عمومي بودن عذاب دلالت مي كنند، همين است، (يعني همچنانكه از ظاهر اين آيات برمي آيد دلالت بر عموميت واقعه دارند) مانند: رب لا تذر علي الأرض من الكافرين ديارآ(6) ـ لا عاصم اليوم من امرالله الا من رحم(7) اين جمله ايست كه خدا از قول نوح حكايت مي كند. ـ و جعلنا ذريته هم الباقين(8)
يكي ديگر از شواهد عموميت طوفان در كلام خدا اينست كه در دو جاي قرآن ذكر شده كه خدا بنوح دستور داد از هر موجود جانداري جفتي نر و ماده در كشتي سوار كند و واضح است كه اگر طوفان مخصوص ناحيه ي خاصي از نواحي زمين مثلاً ـ بطوريكه گفته شده ـ عراق بود، بهيچ وجه احتياجي نبود كه از هر جنسي از اجناس جفتي نر و ماده سوار كشتي كند و مطلب واضح است.(9)
ولي ظواهر آيات به كمك قرائن و تعليل هائيكه از اهل كتاب به ارث رسيده دلالت بر آن دارد كه در زمان نوح در سراسر روي زمين كس ديگري غير از قوم نوح وجود نداشت و همه ي آنها بر اثر طوفان هلاك شدند و بعد از نوح كسي جز دودمان او باقي نماند.(10)
قصد ما از نوشتن اين مطالب، نگاشتن تاريخ ديگري بر مبناي مدارك قرآني و روايي نيست، اگر چه اين كار دير يا زود بايد انجام شود و تاريخ حقيقي زندگي بشر بر كره ي زمين، يعني آنچه ما آن را «تاريخ انبيا» خوانده ايم، از زير گرد و غبار غفلت خارج شود؛ ولي ظرف محدود اين سلسله مباحث گنجايش پرداختن به اين كار عظيم را ندارد.
از طرف ديگر، پر روشن است كه آيات قرآن مجيد فراتر از ظاهر خويش بر معاني تمثيلي و تأويلي وسيع تري نيز دلالت دارند و اصولاً قرآن مجيد بيشتر از آنكه به طبيعيات نظر داشته باشد متوجه به عالم معناست؛ اما به هر تقدير، وظيفه ي ما به عنوان علمداران راه انبيا در سراسر جهان امروز اينچنين اقتضا دارد كه ما در نور بي نهايت قرآن به همه ي آنچه در ظلمات امروزي فرهنگ غرب به عنوان حقايقي مسلم انگاشته مي شود، نگاهي دوباره بيندازيم و حجاب از حقايق برداريم. همه ي احكامي كه امروز در كتاب هاي علوم انساني به نام علم در سراسر جهان اشاعه مي يابد مع الاسف از ظلمات كنوني فرهنگ غرب منشأ گرفته است و راه جز به تركستان نمي برد. بازنگري اين احكام و گشودن حقايق در پرتو نور قرآن و روايات قسمت اعظم از وظيفه اي است كه ما در جهاد اعتقادي بر عهده داريم. مسئوليت ما در برابر حق به جهاد نظامي با استكبار خاتمه نمي يابد و براي اشاعه ي فرهنگ اسلام در سراسر جهان چاره اي نيست جز اينكه ما با فرهنگ و فلسفه ي غرب به جهاد برخيزيم، فرهنگ و فلسفه اي كه پشتوانه ي حيات سياسي استكبار و ريشه ي آن است. شناخت مباني تاريخي تمدن غربي از لوازمي است كه ما را به ماهيت حقيقي اين تمدن نزديك خواهد ساخت و ما فصل هاي آينده ي اين كتاب را به همين مسئله اختصاص داده ايم.
در پايان، بايد متذكر شد كه بر مسئله ي عموميت طوفان نوح(ع) و مبدأ نژادي جوامع انساني، آنچنان كه در اين فصل مختصراً مورد بحث قرار گرفت، دو اشكال عمده بيان داشته اند كه يكي سؤال از منشأ تفاوت هاي نژادي است و ديگري چگونگي پراكنده شدن اقوام مختلف انساني بر سطح كره ي زمين با توجه به ناپيوستگي قاره ها.
البته جواب اين سؤالات را به صورت پراكنده مي توان در كتاب هايي كه توسط جغرافي دان ها نوشته شده است پيدا كرد؛ جغرافي دان ها عموماً منشأ مي شود كه مبدأ انسان را بيش از يك زوج بدانيم، چه آنكه نمي توان احتمال داد كه نسل بوميان آمريكا كه با مسافتي طولاني از ساكنين نيم كره ي شرقي جدا بوده اند، با مردم ديگر از يك نسل بوده و از يك مبدأ منشأ گرفته باشند؛ ولي بايد گفت كه اين هر دو دليل نارساست.
اما مسئله ي اختلاف خون كه آن را مولود اختلاف رنگ دانسته اند مفيد نيست. چه آنكه بحثهاي طبيعي امروز مبني بر فرضيه ي تطور انواع است، و روي اين مبني چگونه ميتوان اطمينان پيدا كرد كه اختلاف خون و رنگ مستند به تطورات اين نوع نباشد؟(11) و ما مي بينيم كه در بسياري از انواع حيوانات مانند اسب و گوسفند و فيل و غيره، تطورات مسلمي رخ داده و كاوش هاي زمين شناسي هم از اين راز پرده برداشته است... و اما موضوع زندگي انسان در اين دنيا، بايد دانست كه عمر انسان آنطور كه علماء طبيعي نوشته اند به ميليونها سال ميرسد و آنچه را كه تاريخ ضبط كرده بيش از شش هزار سال نيست. بنابراين چه مانعي دارد كه حوادثي در ماقبل تاريخ قاره ي آمريكا را از ساير قاره ها جدا كرده باشد.(12)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت ها:
1. و ما آن كشتي را محفوظ داشتيم تا آيت عبرت خلق شود. پس كيست كه از آن پند و تذكر يابد؟
2. ما نازل كننده ي عذابي آسماني بر اهل اين قريه هستيم به جزاي آنچه فسق مي ورزيده اند. و از آن ديار لوط آثار خرابي را واگذاشتيم تا براي عاقلان نشانه اي روشن باشد؛ عنكبوت. 34 و 35.
3. هود . 41
4. بقره. 156
5. و تنها ذريه ي او را بر زمين باقي گذاشتيم.
6. نوح. 26
7. هود. 43
8. صافات. 77
9. الميزان، صالحي كرماني، ج 21، صص 108 و 109.
10. الميزان، صالحي كرماني، ج 21، ص110.
11. حقير تصور مي كنم كه در ترجمه ي مطلب نارسايي وجود دارد؛ منظور حضرت علامه اين است كه وقتي در بحث هاي طبيعي امروز تطور انواع امر مسلمي انگاشته مي شود، ديگر بروز تطور در يك نوع و تبديل آن به نژادهاي مختلف ضرورتاً محتمل است.
12. الميزان، صالحي كرماني، ج 7،صص245-228
ا

 



اهل محفل و تعصب ناموسي؟! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 75

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
درشماره قبل خوانديم كه فرهاد و مهتاب سرمسئله دفترچه خاطرات مهتاب بگومگو كردند و فرهاد فهميد كه مهتاب علاقه ويژه اي به استاد سنتور خود داشته است. خوانديم كه رفتارهاي نسنجيده مهتاب به شدت فرهاد را آزرده مي ساخت. مراسم ازدواج مهتاب و فرهاد برگزار و وقتي در مراسم مهتاب مهريه خود را تقديم محفل كرد، فرهاد به شدت عصباني شد. ادامه ماجرا:
مراسم كه به پايان رسيد، نيمه شب با چند اتوبوس و ميني بوس به سمت همدان راه افتاديم. اما در راه ميني بوس ويژه خانم ها خراب شد. باران تندي مي باريد، راننده بيچاره هر چه كرد، ميني بوس روشن نشد. به همين خاطر عروس و داماد مجبور شدند ميني بوس را در باران هل بدهند، اما باز هم روشن نشد، همه با لباس هاي به اصطلاح پلوخوري خيس خيس شده بوديم، اما ميني بوس حركت نمي كرد، سرانجام رانندأ يكي از ميني بوس هايي كه زودتر از ما حركت كرده بود به دادمان رسيد و مثل فيلم هاي كمدي ميني بوس را تا همدان با سيم بگسل با خودش كشيد. با ميهمانان قدري دور شهر چرخيديم، و ساعت چهار صبح به خانه آمديم. مهمان ها هم هر يك مبلغي به عنوان مبارك بادي تقديم كردند و رفتند، پول هايي كه پدرم صاحب آنها شد و ديناري به كسي پرداخت نكرد.
در اين حال ذبيح را ديدم كه از پله هاي پشت بام با چند بطري خالي مشروب پايين مي آيد. او سعي مي كرد خود را عصباني نشان بدهد و در همان حال گفت:
«من اگر مي دانستم در مراسم عروسي خواهرم مشروب خورده مي شود، صدسال خواهرم را به اين خانواده نمي دادم. »
مهتاب با شنيدن اين حرف گريه كرد، اما من با شهامت گفتم:
«جناب ذبيح، يعني شما نمي دانيد كه عموم بهائيان مشروب مي خورند؟! مي خواهيد ليست آن را تقديم شما بكنم؟!»
ذبيح با شنيدن اين حرف به حالت قهر از خانأ ما رفت و اين سرآغاز كينه اي شد كه تا هنوز ادامه دارد.
بدين ترتيب زندگي ما در طبقه دوم خانه پدرم در شرايطي شروع شد كه برادرم و همسرش مجبور به تخليه طبقه بالا شدند و ما با وسايلي كه تهيه كرده بودم جانشين آنها شديم. مادرم از مژگان همسر برادرم بسيار راضي بود، اما حقيقتي كه خيلي زود خود را نشان داد اين بود كه مادرم چندان از رفتار مهتاب راضي نيست. در عوض مهتاب هم از مادرم ابراز رضايت نمي كرد؛ زيرا او دلش مي خواست مستقل باشد، خودش غذا بپزد و زندگي اش را براساس اوقات فراغت من تنظيم كند. از سوي ديگر مدام به من يادآور مي شد كه تو نتوانسته اي مرجان را فراموش كني و اين ترديد زماني به اوج خود رسيد كه مادر مرجان مرا فراخواند و از من خواست قرار است مرجان ازدواج كند. به همين خاطر اگر كسي به سراغ شما جهت تحقيق آمد دربارأ گذشته حرفي نزنيد. حتي اگر مي شود از خانواده هم بخواهيد حرفي نزنند من هم پذيرفتم و با دنيايي از شرمساري از ايشان خداحافظي كردم، اما همين مسئله باعث شد تا مهتاب فكر كند من به او وفادار نيستم، در حالي كه هيچ دليلي او را قانع نمي كرد، اما من براي لحظه اي هم حرفي از فرهاد و آقاي رضازاده به زبان نياوردم.
بعد از چند ماه روحيأ مهتاب بهتر شد و پذيرفت كه من به او وفادار بوده ام.
تا اينكه فاتح و فريد مدتي به خانأ ما آمدند و به خاطر همين مسئله مهتاب به مادرم سر نمي زد. از سوي ديگر فرشته زن برادرم هم آمده بود خانأ ما. روز و شب فاتح و فريد به شوخي مي گذشت و من از اين مسئله سخت ناراحت بودم. تا اينكه يك روز كه در مغازه نشسته بودم، ديدم فاتح و فريد با سر و صورت زخمي به سمت مغازه مي آيند. با ناراحتي پرسيدم: «كي شما را به اين روز درآورده؟!»
فاتح گفت: «برادر جنابعالي شعاع اله. . . »
و بعد فريد ادامه داد ما دو نفر با مهتاب و فرشته خانم داشتيم فال ورق مي گرفتيم كه برادر شما با ناراحتي وارد شد. . .
فاتح پرسيد: «مغازه را زود تعطيل كردي. . . »
شعاع اله هم گفت:
«بله آمده ام از شما دو تا گردن كلفت بپرسم؛ چرا با زن من بگو و بخند راه انداخته ايد. . . »
و بعد به جان ما افتاد و پس از كتك زدن ما گفت:
«آخر اين چه معني اي دارد كه دو تا جوان گردن كلفت خانه و زندگي شان را ول كنند و بيايند اينجا، مگر خودتان خانه و زندگي نداريد؟»
ما هم آمديم بيرون. اما آنها به حالت قهر به خانأ يكي از آشنايان دور خودشان رفتند. وقتي شعاع اله را ديدم گفتم:
«جناب شعاع اله مهمان بودن آنها به كنار، اما شما كه اهل محفل هستيد، چگونه تعصب خودتان را توجيه مي كنيد؟»
در اين حال شعاع اله گفت:
«ول كن بابا، گور پدر اين احكام. به جمال مبارك قسم اگر اين پسره يك بار ديگر با زن من بگو و بخند به راه بيندازد، زنده از همدان خارج نمي شود. »
و من كه نظر ديگري داشتم به او گفتم:
«برادر من فاتح، گيرم پسر بدي باشد، اما فرشته خانم نبايد به اينها رو بدهد و با هم ورق بازي كنند. او خودش بايد حريم نگهدارد. »
و او هيچ پاسخي براي حرف هاي من نداشت.
از طرفي بين مهتاب و مادر و پدرم هم درگيري شديدي به وجود آمد؛ چون برادر او فاتح كتك مفصلي خورده بود. . .
حالا مادرم مي گفت:
«بي عرضه غيرتت كجا رفته؟! تو بايد جانب ما را بگيري. . . »
من هم كه جانب كسي را نگرفته بودم، گفتم:
«مگر بين بهائيان غيرت هم وجود دارد؟! مگر محفل نمي گويد، تعصب كار مرد غيرمتمدن است؟!»
مادرم گفت:
«مي بيني مهتاب، چي ها ياد پسر من دادي؟»
مهتاب هم گفت:
«شما كه در جريان هستيد، بدتر از اينها هم آقازاده تون گفته، حالا افتاده گردن من؟!»
بعد هم گريه كنان به طبقه بالا رفت. در اين گيرودار مادرم فرياد زد:
«جاي شماها ديگه اينجا نيست، همين فردا فكر خانأ خالي باشيد. »

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14