(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 30 مهر 1387 - 21 شوال 1429 -21 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19211
 

مفاهيم موضوعي قرآن كريم تدوين و عرضه شد
از طريق كتاب اين سهم من نبود صورت مي گيرد آشناسازي دانش آموزان با چهره پليد رژيم صهيونيستي
قائم مقام وزير آموزش و پرورش: انتخابات انجمن اولياء و مربيان ملي برگزار مي شود
«به بهانه آمدن پاييز و طلوع دوباره كلاغها» يكي بود يكي نبود
حس غريبي دارم
بين خودمون باشه وقتي دوباره عاشق مي شود
فرزند پدر
وداع
در هاي آسمان باز است
جايي براي نوشتن
دم غروب



مفاهيم موضوعي قرآن كريم تدوين و عرضه شد

مفاهيم موضوعي قرآن كريم با بياني نو تدوين و عرضه شد.
مفاهيم موضوعي قرآن كريم با هدف ترويج فرهنگ غني قرآني، با بياني نو در قالب يك مجموعه تصويري 22 فصلي، توسط مركز آفرينش هاي ادبي - هنري آينده سازان اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان و با مشاركت معاونت فن آوري ارتباطات و اطلاعات آموزشي سازمان پژوهش و برنامه ريزي وزارت آموزش و پرورش توليد و آيات قرآني توسط دانش آموز مفسر برگزيده كشوري تفسير شده است.
براساس اين گزارش، ياسين شيخ لو دانش آموز برگزيده مسابقات تفسير قرآن كريم با حضور در دو فضاي استوديو ضبط و فضاي طبيعي موضوعات فردي و اجتماعي همچون: نوآوري، ائمه معصومين (ص)، عظمت قرآن كريم، ماه مبارك رمضان، احسان به والدين، ازدواج، امام حسين (ع)، نماز جمعه، شهدا، بهشت و غيره پرداخته و آن را با شيوه اي بديع تفسير مي نمايد.
در ادامه اين گزارش آمده است: در توليد اين مجموعه تصويري با نگاه آسيب شناسانه به استفاده تزئيني از قرآن كريم، كاربرد كلام خداوند رحمان را در منازل و مراسم به عنوان تبرك، مزمت كرده و بر اين مهم تأكيد دارد كه دانش آموزان صرفاً به قرائت عربي قرآن كريم اكتفا ننموده و با استفاده از الگوي ارائه شده، مفاهيم قرآني با بياني ديگر تعريف، ترجمه و تفسير شود.
شايان ذكر است، اين مجموعه در قالب يك بسته محتوايي و بر روي 2 عدد لوح فشرده ضبط شده است و در آينده اي نزديك ضمن ارائه مجموعه مكتوب و صوتي آن، كارگاه هاي آموزشي در استان هاي كشور به منظور آموزش اين شيوه تفسير قرآن كريم، برگزار مي شود.
يادآور مي شود، مجموعه توليد شده شامل 22 برنامه ويديويي 3 الي 7 دقيقه اي بوده كه همزمان با بازگشايي مدارس در دبيرستان هاي كشور توزيع مي شود.

 



از طريق كتاب اين سهم من نبود صورت مي گيرد آشناسازي دانش آموزان با چهره پليد رژيم صهيونيستي

روابط عمومي و امور بين الملل دفتر مركزي اتحاديه انجمن هاي اسلامي اعلام كرد: با هدف آشناسازي دانش آموزان با چهره پليد اسرائيل كتابي با عنوان «اين سهم من نبود» به همت اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان به چاپ رسيد.
در پيشگفتار اين كتاب آمده است: خاك لاغر اندام و رعناي من جايي در گوشه اي از اين دنياي پهناور، روزگاري قلب و قبله مسلمين بود. خاكي كه امروز بوي خون مي دهد و آسماني كه ديگر با دود باروت و آتش بيگانه نيست، نيمكت هاي شكسته و آغشته به خون، ديوار هاي فرو ريخته از كين، حياط مدرسه اي همخانه با تانك اينها سهم من نبود... ضجه هاي غريبانه مادر خشاب پيچيده در چفيه به جاي عروسك خواهر، توپ ، گلوله ، آتش و خون به جاي بادبادك هاي رنگي، رگبارهاي مسلسل به جاي نواي دلخوش زنگ مدرسه اينها سهم من نبود...
در قسمتي از اين كتاب دكتر عبدالمعطي اسامه نماينده جنبش مقاومت اسلامي حماس در ايران، ضمن بيان اينكه كودك فلسطيني نماد مظلوميت يك ملت آواره است، افزود: رسالت جهانيان به خصوص انسان هاي آزاده و بشردوست ايجاب مي كند كه در يك اقدام انساني با اعتراض گسترده به جنايت هاي رژيم صهيونيستي، برگزاري راهپيمايي هاي بزرگ، رسوا كردن اعمال ناقض حقوق بشر اين رژيم مانع تداوم جنايت هاي سازمان يافته اسرائيل شوند.
وي در مورد آينده فرزندان فلسطيني در صورت تداوم اشغالگري اظهار داشت: كودكان و نوجوانان فلسطيني در سايه تداوم اشغالگري رژيم صهيونيستي آينده اي جز مقاومت و شهادت پيش روي خود ندارند و در واقع اين كودكان، مبارزان و رزمندگان آينده فلسطين هستند كه نسل به نسل پرچم مبارزه و جهاد را بر دوش خود حمل مي كنند و تنها روزي مي توانند مانند ديگرهمسالان خود در بقيه كشورها زندگي كنند كه اشغالگري در فلسطين پايان يافته باشد.
نماينده جنبش مقاومت اسلامي حماس در ايران، در خصوص وظيفه سازمان ملل در برابر اين همه ظلم به فلسطيني ها معتقد است كه سازمان ملل كه براساس منشورش بايد مانع بروز جنگ بوده و در جهت برقراري صلح و آرامش و امنيت جهاني بكوشد متاسفانه سكوت مرگباري را در پيش گرفته است.
براساس اين گزارش، از مهمترين عناوين كتاب «اين سهم من نبود» ارض كنعان در بند، تاريخچه بدون آرامش، سهم فرزندان فلسطين از يك جنگ عادلانه، گفتگو با محمدتقي فخريان دبيركل اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان، گفتگو با كاظم جلالي كارشناس مسائل سياسي، گفتگو با دكتر مجتبي رحماندوست (مشاور رئيس جمهور در امور ايثارگران و دبيركل جمعيت دفاع از ملت فلسطين)، گفتگو با دكتر عبدالمعطي اسامه (نماينده جنبش مقاومت اسلامي حماس در ايران) و بازي هاي فلسطيني است.
شايان ذكر است، اين كتاب در يك جلد توسط خانم ماهي صفت گردآوري و تدوين شده است.

 



قائم مقام وزير آموزش و پرورش: انتخابات انجمن اولياء و مربيان ملي برگزار مي شود

ابوالفضل خادميان قائم مقام وزير آموزش و پرورش در سازمان مركزي انجمن اولياء و مربيان ضمن اعلام اين مطلب گفت: به دنبال اين هستيم كه انتخابات را به صورت ملي برگزار كنيم و روزي را به نام انتخابات انجمن اولياء و مربيان نامگذاري كنيم.
وي با بيان اينكه نبايد به انجمن اولياء و مربيان نگاه مادي داشت گفت: حساب 2020 كمر فرهنگي انجمن اولياء و مربيان را شكست.
خادميان به شعار امسال انجن اولياء و مربيان اشاره كرد و گفت: شعار امسال تربيت اخلاقي يا گفتمان تربيتي و فرهنگي است.
وي ادامه داد: در تلاش هستيم تا انتخابات انجمن اولياء و مربيان مدارس از شكل يك مرحله اي به دو مرحله اي تبديل شود و سطح نخست انتخابات در درون كلاس ها برگزار شود.
خادميان به ارتباط بين مديران مدارس و انجمن هاي اولياء و مربيان اشاره كرد و گفت: مديران مدارس سنگ زيرين آسياي مدارس هستند و تعامل انجمن اولياء و مربيان با مدير مدرسه 100 درصد است.
وي در پايان افزود: انجمن اولياء و مربيان شرح وظايفي دارد كه اين وظايف به آنها ارائه شده است و براساس آن بايد فعاليت كرد.

 



«به بهانه آمدن پاييز و طلوع دوباره كلاغها» يكي بود يكي نبود

كلاغها
كلاغ ها
نقطه هاي شعرهاي آسمانند
و آسمان
شعرهايش را
سحرگاهان و عصرگاهان
مي سرايد
چه كسي مي گويد
خواندنت زيبا نيست
از لب پنجره كه مي گذري
آوازت
بوي پاييزي خوبي دارد
يادت نرود
به بالت بسپار
وسعت ديد مرا
پر آواز كند
مي دانم
دلتنگي
مثل آوار شكوفا شده اي ست
كه شبي بي ترديد
مي ريزد
پس بخوان
گرچه دلتنگ
زهرا- علي عسگري

چشمهايم خيره به در است! خيره به دوردستها! شايد بازهم مادربزرگم از دربيايد تو شايد بازهم برايم قصه بگويد. يكي بود يكي نبود نه! يكي بود خدايي بود مهربون بود بخشنده بود. عزيز و لطيف و صابر بود به همه مي بخشيد و روزي مي داد به كافرا! كمونيست ها! زرتشتي ها و يهودي ها و مسلمونها.... يكي بود خدايي بود، خدايي كه اينهمه گناه، اينهمه نامهربوني، اينهمه جنگ و جنايت، همه رو مي ديد. همه رو نگاه مي كرد خوب خوب مي ديد. اما باز هم صبر مي كرد، بازهم فرصت مي داد بازهم نگاه مي كرد. چشمهايم خيره به دوردستها به كلاغهاي روي اون درختها! راستي نمي شد خدا به اين كلاغها بگه كمترقارقاركنن! آخه خيلي سروصدا مي كنن من خوابم مي آد! آخ ببخشيد! حواسم نبود نبايد تو كار خدا فضولي كنم.
ساره احمدي راد. قم

 



حس غريبي دارم

شايد هوا آنقدر ابري نباشد كه دل هواي باريدن داشته باشد ولي مي خواهد بنويسد تا نوشتن را فراموش نكند. برايش الفباي پرواز راهجي مي كنم و دلداري اش مي دهم: اگر شكسته باشي هم مي تواني پرواز كني.
اصلاً دل هرچه شكسته تر باشد زودتر پرواز را ياد مي گيرد!
دارم مي نويسم، براي چه نمي دانم. اما حس غريبي دارم. بدون اينكه حتي كلمه اي در ذهنم باشد. كلمات پشت سرهم نوشته مي شوند، به دلم مي گويم: نوشتن را به ياد بيار. مي داني چند وقت است كه برايم يك دل سير ننوشته اي؟ دلم آرام گريه مي كند. چقدر دوست دارم بخندد. خيلي وقت است كه خنده اش را نديده ام. دلم به حال اين همه شكستگي هايش مي سوزد. چقدرتنهاست! تمام دليل زنده بودنش، نوشتن است ولي خيلي وقت است كه نمي تواند بنويسد. مي ترسم اين روزها ازبي كسي و
بي واژه اي دق كند!
دل شكسته ام را دوست دارم. به شكستگي هايش كه نگاه مي كنم، به ياد مي آورم تمام آن لحظه هاي غم انگيز را كه صداي ترك خوردنش را مي شنيدم.
دل نگران اش شدم. ولي فكر مي كردم فقط چند ترك كوچك است.
مي دانستم كه ترك خوب نمي شود ولي اميد داشتم كه اگر بهتر نمي شود، بدتر هم نشود. ولي ترك هايش بدتر شد.
يك بار آنچنان شكستگي بزرگي به خود گرفت كه از صدايش غرورم شكست!
حالا كه از آن روزهاي غمگين گذشته، دلم بزرگ شده. دلي را نمي شكند ولي اجازه نمي دهد ديگر كسي او را هم بشكند. من باور نمي كردم ولي شكستگي هايش دارد خوب مي شود؛ دارد دوباره مي شود همان دلي كه از اول بود. ولي بازهم دلواپسم؛ دلم هنوز مثل روزهاي اولش تنهاست... تنها و بي كس!
ياسمن رضائيان 16 ساله تهران
عضو تيم ادبي وهنري مدرسه»

 



بين خودمون باشه وقتي دوباره عاشق مي شود

¤ روزها مي آيند و مي روند و لايه نازك خيال ميان لايه هاي زمان گم مي شود، روزها همچنان مي آيند و مي روند و رويا و احساس عطر خود را ميان روزها مي پاشد وگم مي شود، روزها مي آيند و مي روند و حركت مي كنند در ابديت و به سوي ابديت. روزها مي آيند و مي روند و ورقي تازه مي گذارند روي ورق هاي قبلي و قطورتر مي شوند و سنگين تر و روزها مي آيند و مي روند، عشق ها ميان ورق هاي آن به يادگار مي مانند مثل گلبرگ هايي كه لاي كتاب يا دفترچه اي كهنه پيدا مي شود. روزها همچنان مي روند و مي آيند و وانمود مي كنند كه اينها را نمي دانند و وانمود مي كنند كه به انتها مي رسند آخر جايي. زهي خيال باطل كه انتهاي جهان ابديت، وجود داشته باشد. شايد مي دانند ولي باز هم مي آيند و مي روند.
¤ يك پرنده، كه فكر مي كند مهاجر است، همچنان در حال پرواز كردن است. مي آيد و رد مي شود و گاهي به مناظر زيرپايش چشمي كج مي كند، گاهي سرش را به جلو مي كشد و احساس مي كند دارد با تمام قدرت به سمت ابديت مي رود و گاهي فقط گاهي خيلي كم به چيزي برمي خورد كه با تمام وجود شيفته اش مي كند. عاشق اش مي كند و احساس مرموز و قشنگي به او مي دهد. روزها مي آيند و مي روند و او وزش وقت را زير بالهايش حس مي كند؛ وقت در حجم ابديت گم مي شود و فقط مي ماند يك چيز، پرواز.
¤ روزها به چه فكر مي كنند؟ دارند با وقت پچ پچ مي كنند. هان؟! مي گويند تكليفشان معلوم نيست نمي توانند همين طور... چي؟... باد و بود كنند؟! آها! وانمود كنند. مي گويند پس ... اين ابديت كجاست؟ احساس... لوچي...؟! نه، پوچي مي كنند...
¤ پرنده ها چطور مي خندند؟ آهاي! ابرها! شما كه بهتر مي دانيد. پرنده ها چطور مي خندند؟ شما چي درخت هاي بلند؟ واقعاً كه ! به هر حال همان طور كه پرنده ها مي خندند، پرنده خنديد. نه خيلي بلند، آخر به جريان آرام زير بالهايش عادت كرده بود. خودم مي دانم پرنده ها چطور حرف مي زنند. تازه با خودشان هم حرف مي زنند. پرنده گفت (لزوماً باخودش نمي گفت، مي گفت هر كس كه باشد بشنود، ولي از آنجا كه آن بالا كسي غير از او نبود فقط خودش مي شنيد): «هه ! روزها را ! ابديت! بهتر است به راه خود ادامه دهيد و مشغول شويد پيش از آنكه ديوانه شويد. بعد از اين همه روز تازه... رو چيزهاي ديگري كه فقط خودش مي شنيد)».
¤ روزها مي روند و مي آيند و وانمود مي كنند فهميده اند چرا مي آيند و مي روند و كجا(؟) روزها مي روند و مي آيند و لايه هاي زمان قطورتر مي شود و عشق هاي لاي آن عاشقانه تر مي شوند. گلبرگي از آن از لاي ورق ها بيرون مي آيد،چرخي مي زند و عطري پراكنده مي شود.
¤ پرنده، كه شبانه روز پرواز مي كند و فكر مي كند كه مهاجر است، چشمهايش را مي بندد و پر از عطر مي شود. روزها هنوز هم مي آيند و مي روند و مي آيند. پرنده اي زير آسمان بلند و بر روي درياچه ها و جنگل ها و كوه ها پرواز مي كند، به ابديت ايمان دارد؟! او براي ابديت پرواز مي كند.
با عشق از طرف يك پرنده مهاجر (زينب اسلامي)

 



فرزند پدر

خواب بعد از سحر از معدود خواب هاي دوست داشتني من است! كسي كه با صداي شليك توپ و تانك هم از خواب بيدار نمي شد؛ حالا دقيقه به دقيقه چرتش پاره مي شود و هراسان ساعت ديجيتالي اتاقش كه 19 دقيقه جلو است را نگاه مي كند و دوباره ولو مي شود و با خودش كلنجار مي رود تا دوباره خوابش ببرد و تا 30:6 يعني بازه دو ساعته از اذان تا مدرسه ده- دوازده باري بيدار مي شود و مي خوابد!
شايد به نظرتان عجيب بيايد كه اين خواب زهرماري دوست داشتنش ديگر چيست اما در اين از خواب بيدارشدن ها براي من لذتي است كه متوجه نمي شوند مگر اولوالالباب! جدا از شوخي همين زهرماري بودنش جالب است، همين اضطراب و تشويشش زيباست؛ مثل بيدارشدن دقيقه به دقيقه پدر براي كودكي كه در آغوش خوابانده! در مثال مناقشه نيست؛ لطفاً سؤال نفرماييد!
اما امروز اين تشويش و نگراني فرق مي كرد، انگار كه كودكت در تب مي سوزد و پدر درمانده شده است! خوابم نمي برد، هرچه چشمانم را بيشتر به هم فشار مي دادم انگار خواب بيداري مشت مي زد به پلك هايت و مجبور مي شدي از هم بازشان كني! يك ساعت و نيم آخر را نشستم، بدون اينكه بتوانم كلمه اي كتاب بخوانم و يا براي هندسه آن روز مسئله اي حل كنم.
با صداي زنگ موبايل، خودم را جمع و جور كردم و لباس پوشيدم و كيف به دست پله ها را پايين آمدم. پشت در پاكت خوش رنگي افتاده بود. خيال كردم بروشور تبليغاتي فلان مهد كودك و يا بهمان كلاس كنكور است. عجله نكردم، كفش هايم را با طمانينه پوشيدم و به سمت در رفتم. خم شدم و پاكت را برداشتم. دليل بي خوابي ام بر آن نقش بسته بود «زكات فطره».
مثل پدري كه بيماري كودكش را تشخيص داده باشندو حالا مي رود تا داورهايش را بگيرد. خوشحال از تشخيص بيماري و دلم بسوزد به حال فرزندم كه اين همه قرص و دارو بايد به خوردش بدهند!
مثل اينكه اشتباه بود، جاي كودك و پدر را بايد عوض كرد. من چون كودكي در دامان خدا آرميده بودم و حال مرا ترك مي كرد تا سال آينده كه با مرهم بازگردد... هرچند درمثال مناقشه نيست!
محمد حيدري.قم

 



وداع

يوم تشهد عليهم السنتهم و ايديهم و ارجلهم بما كانو يعملون «آيه 24 سوره ي نور»
«روزي كه زبان ها و دست ها و پاهايشان بر آنچه انجام داده اند، شهادت مي دهند.»
تو را مي سپارم به پارچه سفيدي كه در آن پيچيده شده اي، تو را با خاكي كه سرشت توست، تنها مي گذارم. مي روم و تو مي ماني و سنگ هايي كه رويت چيده شده اند. آري؛ من از تو جدا خواهم شد و تو را با تلي از خاك تنها خواهم گذاشت.
اي جسم خاكي؛ با چه غذاها كه تو را سير نكردم، و با چه لباس ها تو را نپوشاندم و با چه زينت ها كه تو را نياراستم، اما اكنون؛ تنها دارايي تو، پارچه سفيدي است كه آن هم نامعلوم است تا كي يار وفادارت بماند. تو حالا، ارزش همان خاك را داري و من چه دير هنگام اين را فهميدم. اي كاش اين لباس ها را بر جان خويش مي پوشاندم و سيرتش را زيبا مي ساختم.
آري؛ من تو را وداع مي گويم، مرا ببخش كه اينگونه تو را به آنچه نمي خواستي وادار كردم. مني كه خداوند درباره ام گفته بود: «ونفخت فيه من روحي» و «از روح خودم در آن دميدم.» مني كه بايد مظهر جمال و جلال او مي شدم، و او بر من افتخار مي كرد و هزاران بار به خود آفرين مي گفت. اما...
پس من به تو مديونم، مرا ببخش كه صداي بي صدايت را نشنيدم، كه از هجوم شياطين فرياد سر مي دادي. اي پاهاي من، مرا ببخشيد كه در راهي غير از خدا گام نهادم و در كوچه پس كوچه هاي ظلمت و تاريكي گم شدم. اي دست ها، من را ببخشيد كه در اوج نياز، شما را به سوي غير از خالقتان دراز كردم. اي زبان من، مرا ببخش كه لب باز كردم و گفتم آنچه را كه نبايد.
اي قلب پرتلاطم؛ مرا ببخش كه طپش تو را براي خواسته هايم مي خواستم.
و كلام آخر...
تو را ترك مي كنم در حالي كه هستي و تا مدتي ديگر نيست مي شوي.
و خداي مرا به تو باز مي گرداند. و تو، بر من شهادت مي دهي...
و به قولي:
من شدم خلق كه مثمر باشم، نه چنين زائد و بي جوش و خروش،
عمر بر باد و به حسرت خاموش.
و صد افسوس
كه چون عمر گذشت،
معني اش فهميدم...
زهرا قدوسي زاده.14ساله قم
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



در هاي آسمان باز است

تمام كه مي شود دلت مي گيرد. ياد شروعش مي افتي. همان روزها كه تا ظهر نشده دلت ضعف مي زد و بعد كم كم عادت كردي. همان روزها كه يك ساعت مانده بود به اذان سفره را آهسته آهسته پهن مي كردي اما ربنا كه مي گفت يهو دلت پر مي كشيد. رو به آسمان مي كردي و با او درد دل مي كردي. وقت اذان اما دلت نمي آمد قبل از آنكه نماز بخواني روزه ات را باز كني. همان روزها كه شيطان را پيچانده بودي و هرچه او التماس مي كرد تو قبول نمي كردي آخر تو با خداوند عهد بسته بودي، عهد بسته بودي كه تا مهمانش هستي دست از پا خطا نكني. همان شبي كه باران رحمت باريد و تو به زير آسمان رفتي و براي همه دعا كردي زيرا شنيده بودي وقتي باران مي بارد درهاي آسمان باز است و خدا دعاي مان را برآورده مي كند. اما حالا كه ماه خدا تمام شده بيا هر بار كه اذان گفت قبل از هر كاري نماز بخوانيم. بيا درهاي ورودي شيطان به خودمان را ببنديم و از هر جهت او را نااميد كنيم.
بيا باران كه باريد زير آسمان برويم و خيس شويم اما دعا كنيم براي همه، دعا كنيم هيچ كودكي گرسنه نخوابد، هيچ بيماري در بيمارستان نباشد، دعا كنيم تمام بهزيستي ها و شيرخوارگاهها وخانه هاي سالمندان خالي شود و همه انسانها در كنار خانواده خود زندگي كنند و دعا كنيم... و دعا كنيم كه هرچه زودتر آقايمان بيايد.
نرگس اسدي 17 ساله از آمل

 



جايي براي نوشتن

گفته بوديد نو بنويسيم. بعضي وقت هانوها كهنه هستند. شايد بعضي كهنه ها هم نو باشند. ديروز براي يكي از بچه ها زنگ زدم. دو سه سال از من بزرگتر است. من سوم راهنمايي و او دوم دبيرستان. دبستان و راهنمايي هم مدرسه بوديم و توي راهنمايي دوست شديم. شايد بگوييد اين ها چه ربطي به ما دارد؟ داشتم مي گفتم زنگ زدم برايش و بهش گفتم داخل مدرسه تو يادگاري ننوشتي؟ گفت: چرا تمام مدرسه را پر از يادگاري كردم. تعجب كردم و گفتم: آدرس بده برم بخونم. گفت: هر جاي مدرسه را با يك احساس خاص دست گذاشتم، لمس كردم، يا در جاي جاي مدرسه دويده ام. خنده ام گرفته بود. گفتم: جدي مي گويم ننوشتي؟ گفت: چرا كنار محل وصل پرده. توي كلاس خودمان هم اتفاقا نوشته بود. نمي گويم نوشتن روي در و ديوار كار خوبي است. ولي اگر توي مدرسه ها جايي براي دل نوشته ها و يادگاري ها بگذارند مجموعه اي عظيم و زيبا جمع مي شود. امروز سر يكي از كلاس ها بيكار بوديم. من حوصله شركت در بحث بچه ها را نداشتم و خيره شده بودم به دسته صندلي. خط هاي كج و معوجي رويش بود. بعضا نوشته هم ديده مي شد. براي خط ها قصه ساختم و خطي كه مثل كوه نقاشي بچه ها بود را موقعي تصور كردم كه تاريخ يك كلمه هم نخوانده بودم و اولين نفر مرا صدا كرد خانم معلم. قطعا اگر مدادي چيزي دستم بود خط را اين طوري روي صندلي مي كشيدم تا ناراحتيم را تخليه كنم. بچه ها اول اسم خودشان را به انگليسي روي صندلي ها نوشته بودند. سيم ارتباطم با صندلي وصل شده بود و داشتم زبانش را مي فهميدم. با خودم گفتم تا حالا شايد صد دانش آموز جاي من نشسته باشند. صندلي شايد اشك آن ها را در خود هضم كرده باشد و يا در گريه با آن ها شريك شده باشد. شايد موقعي كه از فرط خنده نزديك بوده كه با صندلي برگردند روي زمين مي خواسته به آن ها بفهماند كه در شاديشان هم شريك است. يك تكه از پوسته صندلي كنده شده بود. گفتم حتما كسي موقعي مشق ننوشته بوده و هنگام سرو صداي معلم اين تكه را كنده است. حرف هاي صندلي لمس كردني است و براي اين كه خانم معلم ادبياتمان گير ندهد شنيدني است.ولي بين خودمان باشد دستور خشك زبان فارسي را آرايه هاي زيبا خنثي مي كنند. شايد خيلي مهم نباشد كه دانش آموزي بگويد: مهمان داشتيم ديشب مشق ننوشتم يا بگويد: دي شب مهمان داشتيم... مهم اين است كه نظر خانم معلم اينست كه مهمان هم مهم نيست؛ شايد...
بعضي اوقات ناراحت مي شوم از اين كه وسيله ها آن قدر مهم مي شوند كه هدف فراموش مي شود... ربطش را به مهمان و مشق پيدا كنيد خودتان مدرسه مان دو طبقه است و خنده دار اين كه عليرغم مدير متشر عمان- براي دل خوشي معلم عربي- نافذه هاي آن به حياط مدرسه پسرانه مشرف است كاملا و اين شايد هيچ ربطي نداشته باشد به يادگاري هاي جالب و خنده داري كه روي ديوار كنار دريچه ها نوشته شده است. شايد جالب ترين دست نوشته ها روي ديوار كلاس باشد. روي ميز معلم، زير ساعت و يا قاب ديواري. خيلي خوشم نمي آيد از اين مدرسه هاي خيلي خيلي تر و تميز كه بچه ها با دستكش استرچ سفيدرنگ و هد سفيد مي آيند مدرسه. «انلي فور» درس مي آيند آن ها. ولي ما مي آييم براي عشق و صفا. گاهي يك درسي هم مي خوانيم. درس هايمان با عشق و صفايمان قاطي است حتما... مثل ديوارمان كه با احساسمان قاطي است. مثل نوشته هاي سنگيمان كه با تاريخ قاطي است.
نجمه پرنيان- سوم راهنمايي- جهرم

 



دم غروب

راستي چرا ديگر زير اسم نوجوانها نمي نويسيد:«عضو تيم ادبي و هنري مدرسه؟»
مگر اين قضيه منسوخ شده؟
نكته بعدي اينكه:داستان «شاخه گل خشكيده» زيبا و دوست داشتي بود. اما ماجراي «ساراي» رابطي به ماجراي «ساناز» نداشت. من فكر مي كنم كه اين دو قضيه، دو داستان متفاوت مي شدند، خيلي بهتر بود. البته از قلم نويسنده اش تشكر مي كنم. بسيار جذاب نوشته بودند. آخرش گريه ام گرفت! «به اميد ديدار و خدانگهدار»
ياسمن رضائيان

سلام آقاي عزيزي اميدوارم حالتون خوب باشد البته اين روزها آنقدر اين جمله ي تكراري را شنيديد كه خسته شديد ولي من به جاي (حالتون خوب باشه) مي نويسم اميدوارم خوب و سر حال و شاداب و سلامت باشيد و نماز روزه هاتون در درگاه خداوند مورد قبول واقع بشه. چند تا نظر براي صفحه مدرسه داشتم :
1- صفحه به اين خوبي توي روزنامه كيهان كه زبانزد مانوجوون هاست رنگي باشه بهتر نيست؟ 2- حيفه كه توي مدرسه مسائل مذهبي دينمون نباشه خيلي خوب مي شد اگر توي هر دفعه چاپ يكي دو تا حديث از امامامون باشه من خودم چند تا حديث براتون مي نويسم.
¤ كسي كه گفتار خدا را راهنماي خويش گيرد به استوارترين راه هدايت مي شود.
امام علي (ع)

¤ هر كس دوست دارد روز قيامت، بر سر سفره هاي نور بنشيند بايد از زائران امام حسين (ع) باشد.
امام صادق (ع)
¤ كسي كه مي خواهد در همسايگي پيامبر (ص) و در كنار حضرت علي (ع) و فاطمه (ص) باشد زيارت امام حسين(ع) را ترك نكند.
امام صادق (ع)
از زحمات شما متشكريم خدا نگهدار خسته نباشيد.
مريم عسگري 13 ساله تهران

آرزو
آرزو مثل باران است. روز و شب دعا مي كني كه ببارد اما وقتي كه باريد بالاي سرت چتر باز مي كني. بعضي آدمها وقتي اشك مي ريزند آرزو مي كنند، اما در اصل وقتي خندان هستي بايد آرزو كني تا وقتي برآورده نشد دوباره لبخند بزني. بعضي آدمها نفرين را با آرزو اشتباه مي گيرند بنابراين به بهانه آرزو مدام نفرين مي كنند. بياييد براي يكديگر دعا كنيم كه آرزوهايمان را خدا برآورده كند نه بنده خدا. زيرا اگر برآورده شد نعمت است و اگر برآورده نشد حكمت. آرزو يعني با انگشتانت بر روي نيلوفرهاي لغزان روي آب چيزي بنويسي كه فقط خدا بتواند بخواند.
فاطمه حسين زاده. 14 ساله. نايين

باغ گلها
به باغي رفتم كه داخلش پر از گل هاي رنگارنگ است. گل نرگس روبه رويم ايستاده مرا با گل هاي اين باغ (فاطمه، نرگس، ياسمن، يلدا، علي، مريم، مائده، صبا، وحيد، نيكو، زهرا، آسيه، فاطمه، الهام، محمد، نازنين، نجمه، فاطمه، عطيه، فروغ) آشنا مي كنه.
اي گلها برايتان پيغامي دارم.
مواظب ساقه تون باشيد، اون حكم قلم روبراتون داره.
مواظب برگ هايتان باشيد، اون حكم كاغذ رو براتون داره.
نام اين باغ مدرسه است و هركدام ازگلهايش بچه هاي اين مدرسه اند.
مائده ملكي، 15ساله، تهران

 

(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14