(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 30 مهر 1387 - 21 شوال 1429 -21 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19211
PDF نسخه

طعم آفتاب
ميرزا انلاين
دلم براي همه تنگ شده است!
دانه هاي انار دلم!
رفته... بر باد
نگاه سوم
آه! مادر...
كودكي از دست رفته!
باغ بود و دره چشم انداز پر مهتاب
پست چي سوم



طعم آفتاب

هر كه از ذلت گناه
به سربلندي طاعت در آيد، خداوند انيس او مي شود
بي آنكه
همدمي داشته باشد...

رسول اعظم(صلوات الله عليه)

 



ميرزا انلاين

-الو؟
-Heelowo?!
-آهان! كن آي اسپيك ميسيز فراهاني؟
-شما؟
-اوه! من ميرزا از كيهان...
-Please...
-چه خبره اونجا...
-الو سلام ميرزا...
-سلام خانوم خانوما! چه خبر؟
-واي ميرزا جات اينجا خيلي خاليه.
-شما رفتي واسه همه مون بسه!
-چرا ميرزا اينطوري حرف ميزني؟
-تو واقعا خجالت نمي كشي؟ تو با احساسات نسل سوم اين كشور بازي كردي! بايد بياي «شيرين بانو» رو ببيني كه رو به قبله شده از وقتي عكس و فيلمتو توي اينترنت ديده!
-خب مگه چيكار كردم؟
-آخه تو كه اينجا با بهترين كارگردان ها و در بهترين فيلم ها فيلم بازي كردي و كلي جايزه گرفتي؛ تو واسه چي رفتي؟
-تو هم اگه بودي ميموندي. حسابشو بكن؛ فرش قرمز، كلي دوربين عكاسي، كلي دوربين فيلمبرداري و كلي خبرنگار و كلي آدم كه واست هورا مي كشن.
-خب اينا چه ربطي داره به سر و وضعت و حرفايي كه زدي؟
-گير نده ميرزا ديگه! اگه ميخواي بشنوي كه جوگير شدم، آره جوگير شدم كه چي؟ مگه من حق زندگي ندارم؟
-حق زندگي داري، حق خيانت نداري، مي دوني چقدر آدما عكستو زدن رو ديوار... واقعا كه! حيف شيرين بانو و رفقاش! فيلمتونم كه نفروخته!
-توي آمريكا فيلماي خوب فروشش كمه!
-مطمئني؟ ولي آمار ميگه فيلماي خوب در هفته اول مي تركونن! ولش كن حالا، تا حالا چند تا پيشنهاد كار داشتي؟
-پيشنهاد كه زياده ولي... يه كار از اسپيلبرگ پيشنهاد شده كه توش نقش يه پرستار تروريست رو به من دادن. دو تا كار ديگه هم هست كه خانوادگيه.
-يعني چي؟
-يكيش كه با ديويد فينچره و قراره من نقش يه كلفت افغاني رو بازي كنم و يه فيلم ديگم از توني اسكات هست كه نقش متصدي پست رو دارم كه نامه هاي يك سياستمداررو باز مي كنه و لو مي ره!
-كلا تو اين سه تا فيلم چند دقيقه حضور داري؟
-روي هم رفته يا نه تك تك؟
-هرجور بيشتر مي شه!
-روي هم رفته، حدود يازده دقيقه و 35ثانيه!
-خيلي خوبه نه؟
-عاليه!
-راست ميگي وقتي اونجا نيكول كيدمن و آنجلينا جولي و جودي فاستر هستن عمراً به تو در هر فيلم بيشتر از 4دقيقه برسه!
-خيلي هم دلشون بخواد!
-نگفتي اين حرفا چي بود كه گفتي؟
-بالاخره وقتي پول و خونه و امكانات به ات مي دن نمي توني بگي كه...
-فهميدم ديگه ادامه نده...
-تو بگو ايران چه خبر؟
-برو از فاكس نيوز احوال ايران رو بپرس... اي روزگار...
(در اين لحظه ميرزا با بيان اينكه تف به اين شهرت؛ گوشي تلفن را محكم به ديوار كوبيد... شيرين بانو كه از اتاق پشتي داشت اين مكالمه رو مي شنيد با ديدن خورد شدن گوشي تلفن غش كرد و... صداي ضعيفي از آن سوي تلفن به گوش مي رسيد كه... ميرزا... ميرزا... من ايران رو دوست دارم اما... ميرزا...)

پيامك هاي هفتگي ميرزا:
وزير نيرو : نگران كم آبي در كشور هستيم
ميرزا: چه جالب! ما هم نگرانيم...
وزير كار: 2ميليون و 200هزار نفر در كشور بيكار هستند.
ميرزا: آيا شما رئيس اداره آمار هستين؟ آيا «آمار ول كردن» وظيفه شماست؟ آيا اين بنگاه هاي زود پز گونه اين 2 ميليون نفر را مي فرستد سر كار؟ و هزاران آياي ديگر...برنامه امشب سينماهاي كشور!
وزير علوم: قوي ترين و عملگراترين وزير علوم در تاريخ كشورم
ميرزا: تلقبل لا! مشك آن بود كه خود بگويد نه؟
وزير آموزش و پرورش: مشكل بيكاري در كشور نشان دهنده ضعف آموزش است.
ميرزا: حاجي تو رو به جدت اين آزمون استخدامي ها رو ببر سر كار معضل بيكاري رو بي خيال!
وزير بازرگاني: چاي ايراني را نمي توان به زور وارد سبد كالاي كارمندان كرد.
ميرزا: گوشت قرمز و مرغ و برنج و ماست و پنير هم كه توي سبد جا نمي شن! چه زوري چه غير زوري!
وزير ارشاد: براي اداره كتاب با چند نفر صحبت هايي شده.
ميرزا: قربونت برم از ارديبهشت ماه داره صحبت مي شه كه!
خاتمي: به دنبال شبكه ماهواره اي هستيم.
ميرزا: اتفاقا شبكه هاي ماهواره اي هم دنبال شما هستن!
جرايد: باراك اوباما و جان مك كين گربه مي شوند.
ميرزا: فيلم بازي مي كنن؛ face off ...
سلحشور: تلويزيون اصرار كرد كه يوسف را بسازم.
ميرزا: چقدر حرف گوش كن؛ حالا اگه اصرار كنه ديگه فيلم نسازي چي؟
ططري: احمدي نژاد را نمي شناسم
ميرزا: فكر كردي مهمه؟ فكر كردي مهمي؟ فكر كردي...چه حرفا...اصلا فكر تو بساط شما پيدا مي شه؟
باز هم ططري: به احترام كروبي در انتخابات شركت نمي كنم
ميرزا: چقدر خوبه شماها به همديگه احترام مي ذارين.
قطبي: استعفا نمي دهم.
ميرزا: همه اولش همينو مي گن.
جرايد: گوشي تلفن همراه گران مي شود.
ميرزا: مهم نيست؛ اقتصاد جهاني خرابه خب!
جرايد: توليد خودرو دو برابر مي شود.
ميرزا: چه خوب؛ آلودگي هوا و ترافيك و تصادف هم فداي سر خودروسازان گردن كلفت!
جرايد: سمند فرمان راست توليد مي شود.
ميرزا: چائيدي!
رسانه ها: بهشت زهرا فقط دو قطعه خالي دارد.
ميرزا: اشتباه كردي؛ يكيش واسه من و خاندانه ماست؛ كلا يكي مونده!
مالديني: كاش در كنار مارادونا بازي مي كردم .
ميرزا: كاش منم با تام كروز فيلم بازي مي كردم.

 



دلم براي همه تنگ شده است!

يكدفعه بوي نارنگي له شده، كلاس را برداشت؛ همه مثل پوآرو چشم نازك كرديم و بو كشيديم... اينقدر تابلو نظم كلاس را به هم ريختيم كه معلم فهميد. آقاي رمضاني! خدا حفظش كند؛ عاشورايي توي ايستگاه صلواتي ديدمش. سفيد كرده بود. هنوز هم سيگار مي كشيد؛ تن صداي سرفه دارش هنوز توي گوشم مي پيچد...«چيه هي اينور و اونور نيگا مي كنين!»
- آقا اجازه يه بويي مي آد!
آقاي رمضاني از پاي تخته آمد پايين. يعني از آن سكوي آجري قديمي... رسيد به رضا آجيلي؛ خدا نكند درس كسي بد باشد؛ بي انضباط هم باشد؛ زبانش هم زياد كار كند...«پاشو وايسا!» ... معروف بود سيلي هاي آب دار آقاي رمضاني البته نه به اندازه سيلي هاي چپ و راستي آقاي خانعلي زاده كه چقدر نذر و نياز كرديم توي كلاس او نيفتيم و سوم دبستان را با آقاي جوادي گذرانديم... صداي سيلي كه توي كلاس پيچيد آقاي رمضاني برگشت سمت تخته و گفت: حالا فهميدي بوي چي بود؟!
زنگ كه خورد؛ ته و توي ماجرا را درآورديم؛ من و ملازاده! حميد آبخضر چند تا نارنگي آورده بود كه توي كيفش و زير كتاب هاش له شده بود اما از ترس آقاي رمضاني... طفلي از جاش جم نمي خورد و آرام آرام اشك مي ريخت تا آقاي وطن خواه را صدا كرديم و گفتيم حميد از ترس خودش را خيس كرده... يادش بخير آقاي
وطن خواه با آن محاسن مشكي و كم پشتش و البته تذكرات اخلاقي صبح گاهي اش !
¤¤¤
دلم هواي آن آجرهاي آب خورده مدرسه اميركبير را كرده؛ روزهاي آفتابي شادي كه زنگ هاي تفريح اش با همين ملازاده بي معرفت و حامد عزيز يك تيم مي شديم و مي جنگيديم(!؟) با همه آنهايي كه سر كلاس با هم كري داشتيم! هر زنگ تفريح هم مي رفتيم پاي دفتر مي ايستاديم تا آقاي افصحي بيايد ونگاهي به قيافه هامان بياندازد و بگويد...«بازم شما؟... بريد سر كلاس ببينم!» ماها شاگرد اول مدرسه بوديم؛ يعني يك تيم رقابتي بوديم كه تا سال پنجم روز گرفتن كارنامه روز گريه و خنده مان بود كه مثلاً حامد نمراتش 10 صدم از من بيشتر شده و يا من معدلم 12 صدم از...
دو سال بعد از اولين حضورم روي آن موكت هاي ساده و يكرنگ خانه حامد؛ فهميدم آن زيرزمين ساكت كه مي رفتيم و با هم درس مي خوانديم، منزل دختر آيت الله مشكيني (ره) است. دو سال بعد بود كه تازه فهميدم ماجراي آن اتاقك يشمي رنگ سر كوچه شان چه بود. حامد حائري عزيزم! دو سال بعد كه از مدرسه رفتي، خيلي دنبالت گشتم؛ حتي از آقاي پيشوا- شوهر خاله ات- كه لبخندهاي گره خورده با آن اخم شيرين ميان ابروهايش هيچ گاه از يادم نمي رود، سراغت را گرفتم... يادش بخير آقاي پيشوا معلم پرورشي ما بود؛ چقدر به من مي گفت شيطنت نكنم و مراقب حاضر جوابي هايم باشم! حامد نمي دانم كجايي ولي خيلي دلم برايت تنگ شده، مي داني كه معني خيلي در روزگار جواني يعني چه؟ داغ دلم تازه شد از اين مهاجرت هاي يكباره! ملازاده هر جا هستي خوش باشي ولي حلال نمي كنم آن چكش چوبي كه براي كاردستي درست كرده بودم و تو براي يك هفته قرض گرفتي و بردي، اما هيچ وقت نياوردي... واي ياد افضلي افتادم؛ هميشه خدا يك جايش را بسته بود، يا بانداژ كرده بود يا با چسب زخم...
كلاً بچه جسوري بود چه در مدرسه و چه توي زمين خاكي نزديك فلكه؛ دروازه بان بود و انگار بازي هاي جام جهاني؛ آسفالت و زمين خاكي برايش معنا نداشت، مي پريد و اداي والترزنگايي را درمي آورد كه آن روزها عكس اش توي آدامس ها آمده بود و داشتنش افتخار محسوب مي شد! يادم هست يكبار 20 تا عكس جور كردم براي بازي اما چون بلد نبودم و به تور حرفه اي ترين بچه محل خوردم، يك جا همه اش را باختم!
«مصدق» تو كجايي الان؟ با عينك فوتبال بازي مي كردي و به خاطر پاستوريزه بودنت خيلي اذيت مي شدي؛ ما هم كلي دستت مي انداختيم آخر هنوز 2 ماه مانده به زمستان، شال و كلاه مي كردي براي مدرسه! خب قبول كن خيلي تيتيش ماماني بودي! ولي دلم براي تو هم خيلي تنگ شده... خدا رحمتت كند آقاي گلپرور! سر صبحي 11 نفر را مي ريختي توي تاكسي و تا مدرسه مي خنديدي و مي آمدي؛ هر كسي پول داشت مي گرفتي و نداشت نمي گرفتي! ظهر هم كه مي شد همين آش و همين كاسه بود! ميني بوس بود، نه تاكسي!
چقدر اسم توي ذهنم مانده كه دلم براي يك لحظه ديدنشان، يك ذره شده! آقاي مفيدي ناظم مدرسه بود، چاق بود و عينكي با يك تركه نازك! هميشه موقع ورود و خروج به سالن يكي به من مي زد؛ آرام و با خنده! بعد مي گفت: سلام داداشتو برسون! خدا كنه هر جا هستيد، سرحال باشيد؛ چقدر براي ما غصه مي خورد! امان از روزي كه كسي اعصباش را هم مي زد؛ مثل علي بابايي كه براي بار دوم روفوزه شده بود و حالا زير دست ناظم داشت له مي شد كه چرا درس نخواندي، اين همه به ات گفتم و كتك خوردي بس نبود؟!
آقاي كريمي، آقاي عابدي، آقاي قنبري، آقاي قلي زاده، آقاي افشاري، آقاي... ياسر شاه رفيعي، اسماعيل حاج بابايي، هادي رضايي، احمد نكويي، رضا نصيري، محمد رضا غياثي... آخ! محمد رضا باور كن دو سال پيش توي تابستان آمدم در خانه تان، نبودي، يادگاري هايي برايت گذاشتم؛ اسم و شماره تلفني هم دادم اما... از دستم دلخوري، مي دانم؛ حق داري! اصلاً به من چه كه تو توي مدرسه با گروه سرود به جاي شعر 22 بهمن، ترانه يه دختر دارم شاه نداره را خواندي! مدرسه خودش جمع و جور كرد ماجرا را! اصلاً جشن بود، تو هم خواندي! اصلاً... اصلاً رويم نشد وقتي از مدرسه رفتيم، بيايم و حلاليت بطلبم؛ شايد الان اصلاً مرا نشناسي! باور كن همان موقع هم بعد از اينكه از كنار من رفتي و روي نيمكت ديگري نشستي و حافظه فوق العاده و خط اتو كشيده و صداي دوست داشتني ات را با او تقسيم كردي، دلم مي خواست به تو بگويم بيا آشتي كنيم!
¤¤¤
چند دقيقه به زنگ آخر مانده بود و معلم كلاس را به حال خودش رها كرده بود؛ آقاي مهدوي! بچه ها حرف مي زدند، سر و صدا مي كردند، مي خنديدند... يكدفعه پژمان سعيدي دو دستش را روي گوش هايش گذاشت و سريع برداشت! چند بار اين كار را تكرار كرد و به بچه ها گفت: خيلي بامزه اس! اينجوري بكنيد... دست ها را كه روي گوش مي گذاشتيم و برمي داشتيم؛ صدا قطع و وصل مي شد و حال و هواي خاصي ايجاد مي كرد؛ من هم شروع كردم. حواسم بود كه آقاي مهدوي دارد به من نزديك مي شود اما سرعت باز و بسته شدن دريچه گوش هايم و صداهاي ايجاد شده اش خيلي كيف داده بود؛ آقا معلم روبرويم ايستاد، من نيشم باز بود و دست هايم باز و بسته مي شد... سيلي محكم آقاي مهدوي،كل كلاس را ساكت كرد؛ داغي و سرخي سيلي روي صورتم ماسيد، مثل خنده هاي چند ثانيه قبلش ... نشستم؛ در سكوت كلاس غرق شدم؛ غرق در ميان آن چند قطره اشك تكرار ناشدني؛ اولين و آخرين تنبيه دوران مدرسه ام همين بود، همين هم شد كه كلاسم را عوض كردم؛ عليرضا كريمي؛ معلم كلاس چهارم من شد و شد دفترچه اي از بهترين خاطرات دوران تحصيلم... تازگي ها پدربزرگ شده؛ خدا برايش حفظ كند! هر جا هست با عشق برايش سلام مي فرستم؛ براي آقاي مهدوي هم سلام مي فرستم؛ براي تمام آنهايي كه كودكي ام را شكل دادند؛ همه آنهايي كه مرا تا آخر عمر بنده خود كردند...
¤¤¤
نمي دانيد كه چقدر حرف براي نوشتن دارم؛ چقدر اسم؛ چقدر خاطره؛ چقدر اشك و لبخند... اما از كجا معلوم شما هم دوست داشته باشيد خاطرات و كودكي از دست رفته مرا بخوانيد؟! محسن حدادي

 



دانه هاي انار دلم!

چقدر سخت مي شود وقتي قرار باشد كه از چيزي بنويسم كه دوستش دارم و آن وقت از هرچه اش هم كه بخواهم بنويسم همه دلم فرو بريزد كه مبادا دست بر روي همان چيزي بگذارم كه اغيار هم به آن پرداخته اند... و همين خيالات است كه حتماً پاگير دست دلم مي شود و سررشته همه خيالاتم را بهم مي ريزد... و باز هم حتماً گستاخي همين دست دلم است كه بي خيال پرداختن هاي ديگران و تكراري شدن خيالاتم مي شود كه اصلا اين معشوقه پر از رنگ عزيز! خيلي از صفايش را به عابران هر روزه روزهايش دارد كه صد سال ديگر هم كه بگذرد هر وقت كه بيايد آدم را به ياد روزهايي مي اندازد كه عابر شال و كلاه كرده اي كه فارغ از دغدغه هاي «چه خواهد شد؟» راهي مدرسه مي شده است و من هم يكي از همين عابران...
و حالا چه دلهره اي از تكراري شدن حرف هايم مي توانم داشته باشم آن هم از گفتن روزهاي طلايي اي كه به بوي مدرسه، رنگارنگ برگ هايي كه مي ريزند، دسته انارهايي كه برروي هم چيده مي شوند و چند تاي شان هم كه دانه هاي خوني شان را براي نوازش چشم هاي خريداران نمايان مي كنند، بوي باقالي و گل پر، نم نم باران هاي گاه و بي گاه و غروب هايي كه هي مي آيند و مي روند و هي هم متهم به دل گيري مي شوند و...
تعريف شده است و باز هم حكايت همه اين هايي كه هر سال با خالي شدن شاخه هاي درختان مي آيند و با سفيد شدن شان هم مي روند و البته چشم هاي همه اي هم كه ناظر همين ها هستند ديگر! اگر چه با همه اين كه اين فصل عاشقانه را خيلي هاي ديگر هم هستند كه دوستش دارند؛ گاهي وقت ها هم مي شود كه پاييزي فقط براي دل آدم شود؛ مثلا وقتي كه پاييز از بوي پرتقال و نارنگي پر مي شود من همه اش دلم سلمان هراتي خواندنش گل مي كند كه به قول قيصر امين پور «سلمان كه از تنكابن مي آمد بوي پرتقال مي داد و هميشه پرتقال و نارنگي سوغاتيش بود...»
و حالا امسال كه ديگر بوي هجرت قيصر را هم با خودش مي آورد يا پاييز سرخي كه يعني شروع روزهايي به قدمت هشت سال مقدس و اين نه سرما و نه گرماي مطبوع را شايد حالا تنها مسجد جامع و آن گنبد ويرانه اش، خيلي خوب به ياد بياورد و مگر مي شود كه از خرمشهر اسم آورد و از بهروز مرادي ياد نكرد و البته كه قرار نيست كه از همه آن چيزهايي كه پاييز فقط براي من مي آورد گفته شود كه فقط كافيست تو هم دفتر دلت را فراتر از ريزش برگ ها و غروب هاي دل گير معروف به عاشقانه اش باز كني و آن وقت ببيني كه چه كيفي مي دهد كه در غروب يك جمعه پاييزي يك اناري را برداري و به اميد يافتن آن تك دانه بهشتي، طعم ترش و شيرين دانه هايش را زير دندان دل گرفته گي ات مزه مزه كني... تازه در هر غروبي كه فراغ بالي از مشغله هاي هر روزه دست بدهد فكرش را بكن؛ قدم زدن چه قدر مي چسبد در تاريك و روشن خورشيدمايل تابيده به زميني كه حالا پر از انارستان شده است و چه خوب كه هنوز از يادم نرفته است؛ پاييزي را كه بوي سهراب را هم مي آورد...
«من اناري را مي كنم دانه
به دل مي گويم؛
كاشكي اين مردم دانه هاي دل شان پيدا بود...»
... و راستي حالا كه دانه هاي دل من را ديدي؛ پاييز تو دانه هايش كجاي دلت پنهان شده اند؟!
ليلا سادات باقري

 



رفته... بر باد

اين چند كه درآني غنيمت مي دار
بگذشت و دگر آمدني نيست تو را
چقدر زود كوچك شدم از نوع بزرگش. و چقدر زود بزرگ شدم، بزرگ از نوع كوچكش. عزيزي مي گفت مگر هر هفته بايد بياييد اينجا و من برايتان سخنراني كنم؟ يك بار هم خودت براي خودت سخنراني كن! مي خواهم درباره تاريخ بگويم... تاريخ زندگي و نه زنده گي يك انسان. تجسمش كن... نه اصلا بيا با هم مي رويم به اولين ساعات دنياي خودمان. داشتم بازي مي كردم كه يك دفعه يكي دست و پايم را گرفت و از دنياي خودم كشيدم بيرون. نمي شناختمش، لباس سفيد تنش كرده بود. خيلي لحظه سختي بود اما گذشت و من عادت كردم كه ديگه در دنياي خودم نباشم. كمي گذشت و يكي از بزرگترها آمد تا در گوشم چيزي زمزمه كند هرچه فكر كردم نفهميدم چه مي گويد اما يادم آمد در عالم ذر كه بودم خدا از من و بقيه پرسيد: «الست بربكم؟: آيا من پروردگار شما نيستم؟» ما هم نواي «قالوا بلي: بله!» سرداديم. احساس كردم اين آقا كه دارد توي گوشم زمزمه مي كند در مورد آن گفته من حرف مي زند. كمي گذشت، ياد گرفتم راه بروم و حرف بزنم. هر وقت خوردم زمين كسي دلش به حالم سوخت و بلندم كرد اما گاهي كه جلوي بعضي ها مي خوردم زمين مي گذاشتند كه خودم بلند بشم هرچند دلشان مي سوخت اما من بايد خودم ياد مي گرفتم. اطرافيان همين هايي بودند كه هستند شايد بهتر و خوبتر چون آن موقع ها كه من كوچك بودم آنها هم سنشان كمتر بود. كم كم ياد گرفتم در حرف هايم سياست داشته باشم و گاهي برحسب نياز زندگي خودم و ديگران به دروغ عزيز(!) متوسل بشم و واقعاً اگر دروغ نبود چه مي شد.
سال اول دبستان بود كه يادمان دادند بخاطر جايزه و نمره درس بخوانيم تازه از آن بالاتر اينكه ياد مي دادند كه اگر خوب درس نخوانيم و نمره هاي بيست- بيست نياوريم آدم خوبي نيستيم. در كلاس هاي بالاتر درس رياضي داشتيم؛ همين درسي كه معناي لغوي اش يعني سختي. خيلي ها از رياضي مي ترسيدند ولي آنوقت ها هيچكس به ما ياد نداد با اين سختي بايد مبارزه كرد و نبايد گفت رياضي سخت است؛ فقط به ما ياد دادند هركسي كه رياضي اش بهتر باشد باهوش تر است و اين باهوشي يعني خيلي از بقيه بچه ها بهتر است. پايه هاي بالاتر درس ديني هم داشتيم و به ما ياد دادند هركه نمره بالاتري آورد، در نتيجه او ديندارتر است و اين معيار يعني اينكه او كلاسش بالاتر است و برتر از بقيه است! ولي كسي به ما ياد نداد كه حتي اگر در اين درس بيست هم بياوريم بالاتر از ما هم هستند و كسي به ما نگفت اين زندگي نامه هايي كه از ائمه عليهم السلام مي خوانيد يعني خيلي راه داريم تا برتر شويم و تنها ياد گرفتيم درس ديني يعني تاريخ زندگاني چندتا آدم خوب كه حالا هم نيستند و به ما چه ربطي دارد كه... اصلاً ما بايد ديني بيست شويم تا معدلمان بالا برود و از ما تعريف(!) كنند. ماه هاي رمضان كه مي آمد به خودمان مي باليديم كه ما هنوز به سن تكليف نرسيده ايم ولي روزه مي گيريم و چقدر از بقيه دوستانمان سرتريم.
تاريخ هم داشتيم و بايد نمره ما بالا مي شد تا باز از برترين ها محسوب شويم و اگر بيست مي آورديم با تعاريف خود به ما تلقين مي كردند كه از كل تاريخ و جهان آدم خوبتر و برتري هستيم. كمي بزرگتر شديم و دوران راهنمايي. احساس بزرگ شدن كرديم. و هرگاه كار خوبي كرديم باز احساس كرديم بايد از ما تعريفي به عمل بيايد و اگر اين كار به تعريف از ما ختم نمي شد يعني كاري است بيهوده.
دروغ گفتن و شوخي هاي زننده هم كه چاشني اين احساس بزرگ شدن بود و مسخره كردن كوچكترهامان كه آنها هيچ از زندگي نمي فهمند. حالا ديگر مسخره كردن و باكلاس بودن را كاملاً ياد گرفته بوديم و به دبيرستان رفتيم. و در آن حال بود كه مي گفتيم «زندگي شيرين مي شود» چون كارهاي خوب را در محضر عموم دوستان و معلم ها و آشنايان انجام مي داديم و كارهاي بد را يواشكي. البته اينجا را نمي گويم كه كم كم در اين دوره انجام برخي كارهاي بد هم شد عين حقيقت و آزادي. نماز خواندن شد عين برتري و دروغ گفتن شد عين سياست و دانشمندانه تدبير كردن در كارها. مدينه فاضله مان شد شهري كه در آن همه آزادند و هركار خوب و بدي كه مي خواهند انجام مي دهند و كسي هم نمي گويد اين كار را انجام بده و يا نده. دين برايمان شد بايدها و نبايدهايي كه عالمان ديني از روي سختگيري هايشان به ما گفته اند انجام دهيد. از قرآن همان خداي بخشنده را فهميديم كه هر كار بد و خوبي بكني او دوستت دارد و اي بابا دينداري ديگر چه صيغه اي است؟ خدا مي بخشد. و الان در نوجواني و جواني مانده ايم كه چه كنيم. خسته ايم. از دنيا، زمانه، زندگي و حتي از دست خودمان. گاهي هم جسارت مي كنيم و از دست خدا هم خسته مي شويم. كودكي از دست رفته. بله! از دست رفت. حداقل من تمام 11سال كودكي را از دست دادم و حتي اين شش سال نوجواني ام را و شما را هم نمي دانم چند سال از جواني تان را. اين كودكي قرار نبود از دست برود. در عالم ذر اگر اينگونه به من فهمانده مي شد كه بله را به اين آساني نمي گفتم؛ جبر كه نبود عشق بود كه بله را مي گفت. كودكي ما كه از دست رفت و هنوز به اين نكته آگاه نشده ايم كه او كه از ما سؤال كرد و ما به خدا بودنش با عشق شهادت داديم بهتر از ما مي داند كه بايد چه كنيم و چه نكنيم، كجا برويم و كجا نرويم و چه بگوييم و چه نگوييم. افسوس و هزاران افسوس كه دنيا و زندگي دروغيني كه اطرافيان در كودكي برايمان ساختند، جواني آنها و كودكي ما را نيز تباه كرد. انديشيدن به اين كودكي مقدمه ايست تا حواسمان باشد نوجواني و جواني مان... كاش يادمان نرود تنها او كه در زمين خوردن ما در كودكي دلش سوخت اما دستمان را نگرفت هم اوست كه در ناباوري به ما ياد داد بايد بزرگ شد و به انتظار ننشست تا ديگري زندگي مان را بسازد. كودكي از دست رفته يعني عبرت. يعني تا همين الانش هم خيلي از كارهايمان براي ديگران بود، براي نمره بود براي احسنت و آفرين و جايزه بود...
عبرت كودكي از دست رفته، يعني خدا عشق است و دين، دانه هاي دل سفره عاشقي ...
راستي تا به حال به اين فكر كرديم كه از وقتي جسم مان دارد روزبه روز بزرگ تر مي شود، روحمان چقدر كوچكتر مي شود؟ روز اول كه ما را آن پرستار دوست داشتني از دنياي خودمان بيرون آورد آيا بلد بوديم دروغ بگوييم؟
فاطمه گودرزي

 



نگاه سوم

شما هم مسئوليد! شما هم بايد به اين جوانان خوش غيرت و خوش دل و خوش نام، بنازيد! شما كه نسل سومي هاي نخبه را صيد مي كنيد، بايد به اين نسل سومي هاي عزيز كه دل ملت را شاد كردند، بپردازيد. هفته اي كه گذشت دو اتفاق شيرين براي نسل سومي هاي ورزش فوتبال كشورمان افتاد كه مثل هميشه چون حاشيه هاي رنگ پيراهن و بند كتاني مربي و كاپيتان همراه هميشگي تمرين و برد و باخت شان نبود، از قافله تقدير و تحسين رسانه هاي ملي و غيرملي بازماندند.
اين جوان هاي غرورآفرين فوتسال ما كم خوش درخشيدند كه اينگونه با بي مهري رسانه ها مواجه شدند، شيرهاي غران كشورمان برزيل قهرمان را كم تحقير كردند؟ ايتاليا را بي حساب و كتاب له كردند؟ چرا يادمان رفت كه چپ و راست عكس شان را بياندازيم روي جلد مجله ها و روزنامه ها وصدا و تصوير شان را در برنامه هاي راديويي و تلويزيوني؟ من از عمق دره هاي محروميت كشور عزيزم، گل هاي غرور ايران اسلامي بر طاقچه دلم نشاندم و منتظرم شما اين جوانان بي ادعاي خوش غيرت را به ميهماني صفحه بياوريد... من دانه هاي قرمز رنگ قلبم را به نام عشق برايشان چيدم و بدرقه ساق هاي يا علي گويشان كردم؛ آن هنگام كه نام مقدس كشورم را در قلب قاره آمريكا به زبان ايران و غيرايراني منتشر كردند...
چند روز بعد نوجوانان فوتبال كشورم در رويايي ترين روز هفته؛ شنبه اي را براي هميشه تقويم جوان انقلابمان ماندگار كردند؛ نوجواناني كه اگر چه شيريني تلخ نظام وظيفه را در بين بازي ها دريافت كردند باز هم مردانه نشان دادند دلشان براي رقص پرچم جمهوري اسلامي ايران بر فراز نام كشورهاي پيرشده آسيايي خيلي تنگ شده و ديگر قفس ناكامي ها را نمي پسندند... نمي دانم نمي شد آقايان نظام وظيفه خبر منفي خود درباره سربازي اين نوجوانان را كه براي اولين بار پس از انقلاب، قهرماني آسيا را همراه با حضور در جام جهاني برايمان هديه آوردند، بعد از اتمام بازي ها به اين جماعت بدهند. دلم مي خواهد تمام صفحه نسل سوم اين هفته براي اين نسل سومي هاي دوست داشتني بنويسم اما... اما چه سود كه نسل من، نسل گمنامي است؛ نسل افق هاي دوردست و اتاق هاي كوچك است... سلام بچه هاي بي ادعاي انقلاب سي ساله... سلام نسل چشم اندازهاي بيست ساله... سلام دلخوشي مردمان دور دست؛ سلام!
مرتضي احدي- ايلام

 



آه! مادر...

آنگاه كه آفتاب بر چهره خسته ات
شلاق مي زد
نامهربان تر از روزهاي پيش
گرم و سوزان تر از هميشه
يار شفيق وجودت
درد بود و بس
هر نفسي كه مي كشيدي
آه مي شد
و من
جوانه اي بودم
كه تازه مي خواست
از دل زندان خاك
قدم به باغ زندگاني بگذارد...
با سرعتي تندتر از ريزش باران
تيزتر از وزش نسيم...
بر كودكي ام چه گذشت؟
آه... تو بگو!
گهي خوش بود و آرام
گهي شيرين تر از قند
گهي چشمان گريان...
نازنين محمدي-كرج

 



كودكي از دست رفته!

نيلوفر حيدري
بچه خوبي بود. روي هم رفته ده دوازده سالي داشت اما قدش بلندتر از اين نشان مي داد. ظهرها كه از مدرسه مي آمدم، مي ديدمش... من مي رفتم آن طرف خيابان كه با پول توجيبي هام، از دكه روزنامه فروشي پوستر فوتباليست ها را بخرم و او جلوي همان دكه دو زانو نشسته بود و تندتند درس مي خواند.
آشنايي مان از يك روز باراني شروع شد... من باز هم رفته بودم جلوي دكه روزنامه فروشي و داشتم عكس روزنامه ها را نگاه مي كردم و او باز هم رو به روي دكه نشسته بود و داشت از روي كتاب فارسي نمي دانم سال چندم، مشق هايش را مي نوشت...
باران اولش نم نم مي باريد... اما كم كم تند شد... عباس آقا از دكه آمد بيرون و هول هولكي روزنامه ها را جمع كرد... من هنوز همان جا ايستاده بودم، عباس آقا چپ چپ نگاهم كرد و گفت: برو بچه ... برو خونه ات... فردا بيا تماشا!
راهم را كج كردم كه بروم اما او هنوز همان جا نشسته بود... نگاهش كردم و گفتم: چرا توي خيابون درس مي خوني؟
كتاب هايش را از روي زمين بلند كرد و نگاهش همان جا ماند... من هم نگاه كردم. زير كتاب هايش يك ترازوي آبي رنگ و رو رفته بود و يك جعبه از همان آدامس موزي ها كه هر وقت آقاجون مي آمد خونه ما برايم مي آورد.
بغضم گرفته بود... يك لحظه به خودم گفتم: «اونم هم سن و سال خودته ولي...» ديگر فكرم را ادامه ندادم. دست هايم را آوردم جلو و گفتم ميآيي با هم دوست بشيم؟ خنديد و دستانش را آورد جلو... از آن روز به بعد ديگر من و سميه بعد از مدرسه با هم بوديم... از دوستي مان خيلي نمي گذشت، اما با هم خيلي عياق بوديم. او بعدازظهرها مدرسه مي رفت و من هم صبح ها...
يك روز كه از مدرسه تعطيل شده بودم، با هم رفتيم لب جوي بزرگ خيابان نشستيم. من دست كردم توي كيفم و يك عكس از بچگي هايم نشانش دادم...
او هم دست كرد توي جيب كتش و يك تكه پاره شده از روزنامه درآورد و نشانم داد... عكس بچگي هاش بود... از همان بچگي كار مي كرد...
مي گفت: اين عكسو روزنامه نمي دونم چي چي ازم گرفته... اون موقع خيلي كوچيك بودم و فقط فال مي فروختم...
و اين تكه كاغذ تنها باقي مانده كودكي اش بود.
گفتم: بده نگاش كنم... طوري نگاهم كرد و گفت «باشه» كه يعني خيلي مواظبش باشم. گفتم: بده خرابش نمي كنم به خدا... سعيد داشت تيكه روزنامه را مي داد دستم كه ... عباس آقا داد زد و گفت: عكس هنرپيشه هايي كه مي خواستي آوردم... نمي خواي؟
يك لحظه عكس سميه يادم رفت.. از جوب پريدم اون طرف كه عكس تيم ملي را ببينم... كه يهو عكس سعيد افتاد توي آب و آب هم برد با خودش... سميه حتي نگاهم هم نكرد... دويد دنبال تكه روزنامه اي كه عكس توي آن بود. ولي قبل از اينكه... آب ببرد توي كانال سر چهار راه...
حالا به من نگاه مي كرد و من هم به او... هر دو آرام گريه مي كرديم...
عباس آقا گفت: خب حالا... گريه نداره... مي برمت عكاسي بهتر شو بگير... چي بود اون روزنامه پاره... عباس آقا نفهميد، چي شد، اما كودكي سميه ازدست رفته بود...

 



باغ بود و دره چشم انداز پر مهتاب

ذات ها با سايه هاي خود هم اندازه
خيره در آفاق و اسرار عزيز شب
چشم من بيدار و چشم عالمي در خواب
نه صدايي جز صداي رازهاي شب
آب و نرمهاي نسيم و جيرجيرك ها
پاسداران حريم خفتگان باغ
و صداي حيرت بيدار من
من مست بودم، مست
خاستم از جا
سوي جو رفتم، چه مي آمد...آب
يا نه، چه مي رفت، هم ز انسان كه حافظ گفت، عمر تو
با گروهي شرم و بي خويشي وضو كردم
مست بودم، مست سرنشناس، پا نشناس، اما لحظه پك و عزيزي بود
برگكي كندم
از نهال گردوي نزديك
و نگاهم رفته تا بس دور
شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده
قبله، گو هر سو كه خواهي باش
با تو دارد گفت و گو شوريده مستي
مستم و دانم كه هستم من
اي همه هستي ز تو، آيا تو هم هستي؟

مهدي اخوان ثالث

 



پست چي سوم

مريم اخوان
سلام، يك سلام زرد رنگ پائيزي كه هنوز گرماي بدقلق تابستان را با خودش دارد. خواننده عزيز كه شما باشي ما همچنان در حال دريافت نظرات شما در خصوص صفحه قبل از عيدفطر- حاشيه هاي نماز رهبري- و صفحه بعد از عيدفطر هستيم. گزارش رئيس كه خيلي طرفدار پيدا كرده، بماند اما در مورد صفحه بعد از عيدفطر حرف و حديث هاي فراواني شده است: از جمله اينكه چندنفر از كارشناسان مركز پژوهش هاي صدا و سيما با ارسال ايميل از نگاه خوب خبرنگار كيهان نسبت به جايگاه ضعيف كارشناسان مذهبي در برنامه سازي هاي نمايشي و مناسبتي تقدير كردند. يكي دو نفر از طلاب حوزه علميه از جمله حجت الاسلام احمدي و سيدعلي شايان از يك طرفه به قاضي رفتن خبرنگار ما در مورد كارشناسان مذهبي ابراز نارضايتي كردند. درهر صورت قصد خبرنگار ما، خير بوده است؛ خودش هم بارها به همه ما توضيح داده كه نمي خواسته به كسي توهين كند فقط خواسته يادآوري كند كه ماجراي كارشناس مذهبي در سريال هاي تلويزيون تقريباً فرماليته است! وگرنه وقتي نه كارشناسان مركز پژوهش ها راضي هستند، نه مردم و نه مسئولان پس چه كسي راضي است غير از تيم تهيه سريال ها؟! البته اين نكته كه گزارش ما گاهي اوقات نيش هايي به جايگاه ضعيف مركز پژوهش هاي صدا و سيما زده هم از جمله نكات منفي و بازخورد آن گزارش بود... درباره همين صفحه البته بازهم نقدهايي داشتيم كه از مطلب تيتر يك- نقد سريال ها تشكر كرده بودند.
آقاي عليرضا صمدي از تربت جام هم نامه نوشته كه چرا اينقدر به سريال بزنگاه مي پردازيم، حالا يا خوب يا بد تمام شد و رفت! چشم آقاي صمدي ديگر نمي پردازيم! خانم ها فرجي و همداني هم سراغ ستون خيال شور را گرفته اند كه بايد گفت جناب بيدل به مرض «جنون سفر» دچار شده اند و بي دلي گويا كار دستشان داده ولي ستون سرجايش هست؛ غصه نخوريد. ماجراي اين ستون مثل گذر كتاب فروشي هاست، نويسندگانشان كمي سرشان شلوغ است! خانم گودرزي هم شيشه هاي روزنامه را تهديد به فروريختن كرده اند و گفته اند: اگر يكبار ديگر به جاي صفحه فرهنگ مقاومت، آگهي چاپ كنين، با بروبچ مي ريزيم اونجا و... البته ايشان گفته اندكه چون آن صفحه ايميل نداشته براي ميرزا ايميل زده اند.
اين افراد هم خواسته اند بيشتر درباره تلويزيون و سينما بويژه يوسف پيامبر(ع) بنويسيم: اكبر زاهدي، سعيد محتشمي، ناصر شيرودي، اعظم طالقاني، زهره شمسايي.
آقاي اميرحسين ذوالانواري هم به همراه خانم ها عسگري و سبحاني نقدهايي براي فيلم دعوت فرستاده اند كه بيشتر نقد ابراهيم حاتمي كياست و نه نقد فيلم دعوت، رئيس هم مي گويد به زودي پرونده اي براي استاد حاتمي كيا در صفحه كار مي كنيم. جا كم داريم و باقي گفتني ها و نوشتني ها بماند براي هفته بعد... راستي لطفاً،خواهشاً، تقاضائاً(!!) مطالب ارسالي را به هيچ وجه با لحن عاميانه ننويسيد، لحن عاميانه كاربرد معين ومشخصي دارد؛ يادداشت و نقد و داستان را با لحن عاميانه نمي نويسند!
mirzaghalamdungmailcom

 

(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14