(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 29 مهر 1387 - 20 شوال 1429 -20 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19210
 

پيدايش انسان از طريق تطور انواع خرافه اي كه مقبوليت يافت!
انصراف فرهاد از ازدواج با مهتاب پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 72

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




پيدايش انسان از طريق تطور انواع خرافه اي كه مقبوليت يافت!

روحيه ي علمي جديد بر خلاف آنچه كه در قرون وسطي رواج داشت سعي دارد كه همه امور را بر مبناي قانون سببيت عام و بدون نياز به يك عامل يا فاعل خارجي توجيه و تفسير كند، حال آنكه اگر خود را به غفلت نزنيم هيچ امري را در جهان نمي توان بدين صورت توضيح داد. اگر ما نخواهيم قبول كنيم كه خالقي برتر عالم وجود را آفريده است، لاجرم بايد بپذيريم كه عالم خودبه خود به وجود آمده، يا ماده قديم و ازلي است. تصور ازلي بودن و قدمت ماده در جهاني كه هر روز و هر لحظه در معرض فنا و نابودي و مرگ و شكست است بسيار خنده آور است و از آن مسخره تر اين است كه بپذيريم جهان خودبه خود خلق شده است، آن هم در شرايطي كه تجربه انسان در همه ي طول تاريخ مدون، هرگز گواهي نمي دهد كه چيزي خودبه خود به وجود آمده باشد. بسيار شگفت آور است كه بشر عصر جديد خرافاتي اينچنين را به سادگي قبول مي كند، اما في المثل بقاي روح را كه فطرت هر انساني بدان حكم مي كند نمي پذيرد! چه رخ داده است؟
سيستم آموزشي كنوني در ايجاد اين روحيه ي مادي گرايانه داراي نقش اساسي و ركني است، و بعد از آن، رسانه هاي گروهي خصوصاً راديو و تلويزيون وظيفه ي حفظ و استمرار اين روحيه را در ميان مردم بر عهده گرفته اند. اين روحيه كه با لاابالي گري، تفنن گرايي، عدم برخورد جدي با مسائل و... همراه است ناشي از اصالت دادن به وجوه مادي و حيواني وجود بشر است كه از عدم اعتقاد به «روح مجرد» و «عالم امر» نتيجه مي شود. حقير در مقام دفاع از خلق الساعه نيستم و بي انصافي است اگر كسي بخواهد از آنچه عرض كردم نتيجه اي اينچنين اخذ كند. مقصود اين بود كه انسان امروز بر خلاف آنچه وانمود مي كند، از همه آدم هايي كه در طول تاريخ زيسته اند خرافاتي تر است و بيشتر از همه اقوام، خرافه هايي بعيد و غريب را به عنوان واقعيت هايي مسلم و حقايقي مطلق پذيرفته است.
داستان پيدايش انسان در كره ي زمين از طريق تطور انواع از آن
خرافه هاي بسيار عجيبي است كه امروز مقبوليت عام يافته است. همه آن معلوماتي نيز كه ما امروز با عنوان تاريخ تمدن جمع آوري كرده ايم و در همه كتاب هاي مرجع ثبت نموده ايم و در سراسر جهان، در همه مراكز آموزشي از دبستان گرفته تا دانشگاه تدريس مي كنيم، بر مبناي اعتقادي تطور انواع بنا شده است و همان طور كه عرض شد، اگر اين مبنا را نپذيريم، تمام اين بنايي كه آن را تاريخ تمدن مي ناميم در هم مي ريزد. سيري كه در اين تواريخ براي تكامل بشر ترسيم كرده اند از هفت هزار سال قبل از تاريخ آغاز مي شود. تمدن يونان و روم به عنوان مبدأ يا آغاز تاريخ در نظر گرفته شده است و ما براي پرهيز از حاشيه روي، بحث در اطراف اين موضوع را كه چرا تاريخ يونان و روم به عنوان مبدأ تاريخ اعتبار مي شود به فصل هاي آينده وا مي گذاريم.
اولين دوران زندگي بشر را در اين تحليل ها «دوران توحش» مي نامند. تغيير بزرگ، يعني ابداع كشاورزي، حدود 8000 سال پيش به وقوع پيوسته است، و از اين پس دوران «بربريت ابتدايي» آغاز مي شود. انسان هاي دوران بربريت نخستين، آنچنان كه در كتاب هاي تاريخ تمدن مي خوانيم، در گروه هاي كوچك خانوادگي اما غير شهرنشين (غير متمدن) از طريق كشاورزي و دامداري زندگي كرده اند. دوران بربريت ابتدايي در حدود سه هزار سال به طول انجاميده تا بشر به شهرنشيني يا تمدن دست يافته است. سير تكامل اجتماعي بشر، از پنج هزار سال پيش كه اولين تمدن هاي مصر و بين النهرين تشكيل شده تا به امروز، اينچنين ترسيم شده است: تمدن هاي نخستين مصر و بين النهرين، تمدن دره ي سند، تمدن باستان ـ برده داري (اروپاي جنوبي، آفريقاي شمالي، خاورميانه، هند، چين، آمريكاي مركزي و جنوبي)، تمدن يونان و روم (مبدأ تاريخ، تاريخ صفر)، فئوداليسم و سپس سرمايه داري يا مزدكاري.
در اين تحليل و تفسيرها بدون استثنا جوامع اوليه يا بدوي بشري را از نظر ديني به شرك و چندگانه پرستي منتسب مي دارند و براي دين، همراه با تكامل اجتماعي انسان، يك سير تكاملي از شرك به يگانه پرستي قائل مي شوند. كتاب هاي تاريخ اديان در حقيقت نوعي تاريخ طبيعي است كه سعي مي كند ريشه هاي پيدايش دين را در جهل و نقص و عجز انسان در برابر طبيعت و خوفي كه از اين جهل و نقص و عجز زاييده مي شود جست و جو كند و آن را در يك سير تكامل طبيعي از شرك و چندگانه پرستي به توحيد برساند. سير طبيعي اين تكامل لاجرم بايد به جهان بيني علمي منتهي شود و تاريخ به دو عصر دين و علم(1) تقسيم شود. در اين تحليل، علم نهايتاً در برابر دين قرار مي گيرد، چرا كه علم علل نقص و عجز و جهل انسان را در برابر طبيعت از ميان برمي دارد و ديگر جايي براي خوف باقي نمي گذارد. اگر ريشه ي خداپرستي را در اين خوف بدانيم، بالتبع با جهان بيني علمي نياز به دين از بين مي رود.
يكي از نكات بسيار اساسي كه در اين سير تحليل تاريخي وجود دارد اين است كه شهرنشيني يا تمدن معيار ارزيابي تكامل بشر قرار گرفته، چنان كه از دوران پيش از شهرنشيني با عنوان توحش نام برده شده است و از تمدن نيز صرفاً به نحوه ي توليد غذا و نظام هاي اقتصادي زاييده از آن توجه داشته اند. شهرنشيني يا تمدن از هنگامي آغاز شده است كه جوامع بشري توانسته اند در زمينه ي توليد غذا به سطحي فراتر از مصرف خويش دست يابند.
تمدن را فرهنگ شهرها ناميده اند. شهرها در درجه ي اول تجمعات بزرگ انساني هستند كه خود به كار توليد غذا نمي پردازند.(2)
اين تعريفي است كه در همه ي كتاب هاي تاريخ تمدن آمده است. از جانب ديگر، توسعه ي توليد نيز در گرو تكامل ابزار توليد انگاشته مي شود و به تبع اين انگار، نامگذاري دوران هاي مختلف تكامل اجتماعي بشر اين گونه انجام مي شود: ديرينه سنگي، ميانه سنگي، نوسنگي، مفرغ، آهن و بالأخره عصر جديد كه وجه مشخصه ي آن اختراعات عصر جديد بويژه ماشين بخار و ماشين چاپ است. نامگذاري دوران هاي نخستين زندگي بشر به ديرينه سنگي و ميانه سنگي و نوسنگي بدين علت انجام شده است كه جوامع بشري در اين اعصار ابزار خويش را از سنگ مي ساخته اند. نخستين تمدن هاي باستاني همزمان با عصر مفرغ و كاربرد آهن آغاز شده است و به موازات تكامل ابزار توليد، بشريت از تمدن هاي برده داري باستاني عبور كرده و به فئوداليسم و نهايتاً سرمايه داري دست يافته است.
پايه هاي اساسي اين سير تحليلي كه ذكر شد بر نكاتي عمده است كه ناچار بايستي در اين كتاب مورد تجزيه و تحليل قرار بگيرند. تطور طبيعي انواع مهم ترين ركني است كه سير تحليلي تاريخ تمدن بر آن بنا شده است. درباره ي اين فرضيه تا آنجا كه امكان داشته است در اين فصل سخن گفته ايم و اگر چه ديگر نيازي به ادامه ي بحث باقي نمي ماند، اما نظر به ضرورت و اهميت اين مباحث، پايه هاي ديگر نظام تحليلي تاريخ تمدن را نيز مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهيم تا به همه سؤالات مقدري كه در اين زمينه وجود دارد به خواست خداوند و در حد بضاعت علمي نويسنده جواب مقتضي ارائه شود.
بيان قرآن مجيد و روايات صراحتاً ناظر بدين معناست كه تاريخ حيات معنوي انسان از توحيد آغاز مي شود و به انواع مختلف شرك مي گرايد و نهايتاً بار ديگر، در آخرين مراحل حيات تكاملي بشر به امت واحده توحيدي ختم مي شود. اين سير بر خلاف فرضياتي است كه در جامعه شناسي اديان به عنوان نظرياتي متقن ابراز مي شود. در قاره ي استراليا و آفريقا اكنون جوامعي از انسان ها وجود دارند كه آنان را «بدوي» مي خوانند. اين تعبير از اين اعتقاد غلط نتيجه شده كه مراحل ابتدايي زندگي بشر در كره زمين همين صورتي را داشته است كه اكنون در اين جوامع مشاهده مي شود. اين اعتقاد نمي تواند مورد پذيرش ما قرار بگيرد، چرا كه اگر حيات معنوي و مادي بشر آن گونه كه در قرآن و روايات مورد تأكيد قرار گرفته است از توحيد آغاز شده باشد، اين قبائل را ديگر نبايد بدوي ناميد، چرا كه حيات فرهنگي و اجتماعي آنها در حقيقت نتيجه ي عدول از وضعيت نخستين زندگي انسان در كره ي زمين است و اين عكس آن فرضياتي است كه غربي ها ابراز مي دارند.
زندگي انسان، بر طبق قرآن و روايات، از حجت الله و امت واحده ي توحيدي آغاز مي شود و به حجت الله و امت واحده ي توحيدي نيز منتهي مي شود، و با توجه به اينكه همزمان با حضرت آدم عليه السلام و امت او هيچ انسان ديگري با يك منشأ و مبدأ موروثي ديگر در كره ي زمين نمي زيسته است، بايد اذعان داشت كه منشأ قبايلي كه از آنها با عنوان قبايل ابتدايي يا بدوي ياد مي شود همچون ديگر انسان هاي كره ي زمين به عصر نوح نبي عليه السلام باز مي گردد. آيات تاريخي قرآن مجيد دلالت صريح دارند بر اينكه جوامع اوليه با طوفان نوح(ع) از بين رفته اند و زندگي انسان بار ديگر از امتي واحده كه پيروان نوح نبي(ع) بوده اند آغاز شده و رفته رفته از توحيد به گونه هاي مختلف شرك و بت پرستي گراييده است.
از آنجا كه بررسي اين نظريه به تفصيل بيشتري نياز دارد، ادامه اين بحث را به فصل بعد موكول مي كنيم. منشأ تفاوت هاي نژادي (سرخ و سياه و زرد و سفيد)، چگونگي پراكنده شدن امت واحده ي حضرت نوح نبي عليه السلام در كره زمين و مشكل ناپيوستگي قاره ها از زمره مسائلي است كه در فصل ديگر ان شاء الله بدان پاسخ خواهيم گفت.
تأملي بيشتر در خلقت انسان نخستين
پيروزي انقلاب اسلامي ايران بار ديگر بعد از قرن ها فراموشي زمينه يك رو در رويي وسيع را بين نظام اعتقادي اسلام و ساير حكومت ها و مكاتبي كه به ناحق بشريت را به بند كشيده اند فراهم آورده است. جهاد في سبيل الله اكنون تنها در جبهه هاي غرب و جنوب كشور ما نيست كه جريان دارد؛ جبهه جهاد اعتقادي ما مسلماً از جبهه هاي جهاد نظامي به مراتب وسيع تر و پردامنه تر است و به راستي بايد گفت كه جهاد نظامي ما در حقيقت جلوه اي بسيار محدود از جهاد گسترده اي است كه در جبهه هاي اعتقادي ما جريان دارد. اين جهاد اعتقادي ضرورتاً در همه ي وجوه و ابعاد انجام خواهد شد و دير يا زود ان شاء الله به تدوين مباني اعتقادي اسلام در همه زمينه ها ـ اعم از سياست و اقتصاد و هنر و طب و تاريخ و... ـ منجر خواهد شد. اما اكنون مهجوريت قرآن تنها از آن وجه نيست كه در طاقچه ها محبوس مانده است و خاك مي خورد، بلكه وجه بسيار دردناك تر مهجوريت قرآن در آنجاست كه اكثر كساني كه به آيات قرآن استناد مي كنند براي اثبات پيشداوري هاي خويش است كه به سراغ آن مي روند و به قول مولاي رومي:
هر كسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من(3)
البته در مسير تاريخي رو در رويي ما با غرب، به روشني انتظار مي رفت كه بسياري از دوستان در كمال خوش بيني و با نيتي پاك سعي كنند كه بين اسلام و فرضيه هاي علوم تجربي غربي آشتي بدهند و از اين طريق بخواهند با گسترش الحاد و بي ديني مبارزه كنند. اما بايد اذعان داشت كه بعضاً ضربه اي كه اسلام از اين دوستان عزيز خورده است بسيار مهلك تر است، چرا كه همه ي فرضيه هاي علمي كه مقبوليت نسبي پيدا مي كنند لزوماً مبتني بر حقيقت نيستند و سير تاريخي علم در مغرب زمين نيز صراحتاً نشان دهنده همين معناست، تا آنجا كه با يقين بايد گفت هيچ يك از فرضياتي كه از آغاز تاريخ علوم غربي تاكنون مقبوليت عام و جهانگير يافته اند هنوز آن همه تأييد نشده اند كه بتوان آنها را نظرياتي متقن و مبتني بر حقيقت دانست. ابطال فرضيات پر سر و صدا و جانشين شدن فرضيات پر سر و صداي ديگر مكررا در تاريخ علوم غربي رخ داده است، تا آنجا كه آنها رفته رفته حقيقت را امري نسبي پنداشته اند و اين مسئله نبايد براي ما عجيب جلوه كند، چرا كه اصلاً از طريق تجربه ي حسي راهي براي رسيدن به حقيقت وجود ندارد(4) و اگر دريافت حسي با عقل كلي راهبري نشود مسلماً دچار انحراف خواهد شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت ها:
1- مقصود معنايي اصطلاحي است كه امروز از اين لفظ اختيار كرده اند.
2- انسان به روايت...، ص 230.
3- مثنوي معنوي، ني نامه
4- در بررسي ماهيت علوم غربي، ان شاء الله با تفصيل بيشتر به اين معنا خواهيم پرداخت.

 



انصراف فرهاد از ازدواج با مهتاب پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 72

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
پيشتر خوانديم كه فرهاد به منزل جناب سرهنگ رفت و متوجه شد كه مرجان ازدواج نكرده. كسي با مرجان درباره آنچه برايش اتفاق افتاده صحبت كرد و گفت كه به طور اجباري با مهتاب نامزد كرده است و مي خواهد دوستانه از او جدا شود. مرجان از فرهاد خواست كه برود و مهتاب را خوشبخت كند و او را نا اميد نكند. ادامه ماجرا:
گفتم:
«ما تا الآن عروسك خيمه شب بازي محفل بوديم، اما اگر تو بخواهي مي توانيم از چنگال اين اختاپوس رها بشويم. »
مرجان گفت:
«اين حرف را نزن؛ چون آنها به محض آنكه اراده كردند، تو را بازيچه خودشان كردند و خانواده اي را ويران كردند، الآن هم احساس مي كنم تو نمي تواني جلوي آنها بايستي، شما انگيزه سفر داري، اما مهياي سفر نيستي، اين سفر مرد راه مي خواهد اما شما نمي تواني از تعلقات انساني ات چشم بپوشي. اميدوارم آن روز فرا برسد، روزي كه تو با اعتماد به نفس كامل از اينها ببري. »
گفتم:
«بيا و حداقل براي جبران گذشته هم كه شده رضايت بده تا دوباره. . . »
گفت:
«دوباره اي وجود ندارد، شما يك بار در معرض آزمايش قرار گرفتي، اما نتوانستي تحمل كني، الآن هم يك دختر ديگر چشم به راه شماست. »
با بغض سنگين در گلو و چشم هايي باراني از او و خانواده اش خداحافظي كردم و در تمام طول راه به محفل لعنت فرستادم. محفلي كه با نقشه هاي شوم خود نگذاشت يك جوان بهايي مسلمان شود، همه به من دروغ گفته بودند، همه براي خوشايند محفل عاطفأ مرا به مسلخ برده بودند.
وقتي به خانه رسيدم، ديگر نمي توانستم به اعضاي خانواده نگاه كنم؛ چون آنها آخرين خنجر را با كمك مهستي راشدي بر پيكر من وارد ساخته بودند، در ميان آنها احساس غريبگي مي كردم. تنها مونس من خواهر كوچكم بود كه در دنياي آبي رؤياهايش زندگي مي كرد. به محض ورود مرا در آغوش گرفت و گفت: «داداشي مهتاب خانم باز هم زنگ زد. »
لحظه اي بعد مهتاب تلفن زد، اما با همان سلام و عليك اوليه دريافت كه درياي روح من طوفاني است. گفت: «طوري شده؟!»
گفتم:
«هيچ وقت هيچ طوري نمي شه، يعني ما نمي دانيم كه دارد پشت پرده چه مي گذرد؛ چون سياهي لشكر هستيم. اينجا همه سياهي لشكر هستند، حتي هنرپيشگان نقش اول نامزدي و ازدواج. »
مهتاب كه از شنيدن حرف هاي من بهت زده شده بود، گفت:
«فرهاد چته؟ اين حرف ها چيه؟!»
گفتم: «اگر مي دانستي كه بازيچه نمي شدي و به من بله نمي گفتي!»
گفت: «من به ميل و ارادأ خودم تو را پذيرفتم. »
گفتم:
«من خيال مي كنم با پاي خودم به خواستگاري شما آمدم، در حالي كه عروسك خيمه شب بازي بودم. تو هم آري گفتي؛ چون محفل از دستت به ستوه آمده بود، درسته؟!»
به آرامي گفت: «درسته. »
و من در نهايت ادب گفتم:
«خانم رفعتي، احساس من اين است كه ما به هم تحميل شده ايم، ساده تر اينكه محفل ما را روبه روي هم قرار داده تا از شر ما دو تا خلاص شود. شما هم اي كاش از گذشته خود، در همان روز اول با من حرف زده بوديد. »
و او پاسخ داد:
«اگر من نتوانم خانواده ام را راضي كنم، فكر كرده اي چگونه بايد در اين جامعه زندگي كنم. »
بعد از خداحافظي گوشي را گذاشتم و از در خانه بيرون زدم، در كوچه هاي خلوت من بودم و اشك و شعر:
در اين نمايش نيرنگ
هر دو بازيچه بوديم
بي آنكه بخواهيم!
اي كاش مي شد
عروسك نباشيم
به خانه كه آمدم، محاكمه شروع شد.
پدرم مي گفت:
«اين خزعبلات چي بود تحويل مهتاب داده اي، مي خواهي با آبروي دو خانواده قديمي بهايي بازي كني؟!»
و مادرم حرف هاي او را تكميل مي كرد:
«اين فرهاد تا با اين كارهاش ما را زير خاك نكنه، راحت نمي نشيند. اون از آبروريزي اش با آن دختر مسلمان و اين هم. . . اصلاً اين بچه انگار نمي تواند مثل آدم زندگي كنه. »
در پاسخ اين دو عزيز گفتم:
«چيزي كه عوض دارد گله ندارد، شما مگر با آن نقشه هايتان با آبروي خيلي ها بازي نكرديد، البته با نقشه هايي كه از تشكيلات مي آمد، حالا فكر كنيد من مي خواهم جبران كنم. »
مادرم گفت: «فرهاد خجالت بكش، تو روي پدر و مادرت ايستاده اي؟!»
گفتم:
«من هرگز توي روي شما نمي ايستم، اتفاقاً اين تصميم من به خاطر حفظ آبروي هر دو خانواده است. البته مطمئن هستم شما به تنها چيزي كه فكر نمي كنيد، آخر عاقبت اين ازدواج است. »
اين را گفتم و به اتاقم رفتم و در را پشت سرم بستم.
تازه سپيده زده بود كه احساس كردم خانه مان خيلي شلوغ است، صداي مادر و برادر مهتاب را مي شنيدم. تعجب كردم؛ چون به نظر مي رسيد از همان كامياران شبانه به سمت همدان حركت كرده اند. آهسته در را باز كردم تا از اتاقم بدون آنكه ديده بشوم، به خيابان بروم، نمي توانستم توي روي اين خانواده نگاه كنم؛ چون آنها هم مقصر نبودند، مقصر اصلي تشكيلات بود كه اين نقشه ها را مي كشيد.
آرام از پله ها به پايين آمدم، ظاهراً همه در آشپزخانه بودند، اما همين كه مي خواستم در هال را باز كنم، مادر مهتاب دستم را گرفت و با صدايي لرزان و در حالي كه اشك مي ريخت، گفت:
«آقافرهاد، اين تصميمي كه شما گرفته ايد، منجر به ريختن آبروي دو خانواده مي شود، بويژه خانواده دختر. من از شما خواهش مي كنم از اين تصميم منصرف شويد. »
گفتم:
«ولي اين تصميم بيشتر از همه به نفع دختر خانم شماست و نه من. بعد هم نامزدي براي اين است كه طرفين از هم شناخت بيشتري پيدا كنند، پس نسخ نامزدي، خلاف احكام نيست. »
آن سوتر از مادرش مهتاب را ديدم كه داشت اشك مي ريخت. . .
در ادامه گفتم:
«مهتاب خانم، شما حداقل مادرتان را قانع كنيد كه اين تصميم به نفع هر دوي ماست. »

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14