(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


پنجشنبه 25 مهر 1387 - 16 شوال 1429 -16 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19207
 

شاخص هاي سعادتمندي
نفي ازدواج تحميلي
راهكارهاي مقابله با فقر فرهنگي
زليخاگري؛ زمينه ها، آثار و عبرت ها
راه رسيدن به مقامات معنوي



شاخص هاي سعادتمندي

قال النبي(ص): علامه السعاده اربعه : المرئه الصالحه ، والمسكن الوسيع، والجارالصالح، والمركب البهي.
پيامبر اعظم(ص) فرمود: علامت خوشبختي (انسان) چهار چيز است:
1- زن صالح و نيكوكار 2-خانه وسيع 3-همسايه خوب 4-وسيله سواري نيكو و راهوار
مكارم الاخلاق، ص 65

 



نفي ازدواج تحميلي

دختري خدمت رسول اعظم(ص) آمد و از دست پدر ناليد، حضرت فرمود: مگر پدرت چه كرده است؟ گفت: بي رضايت من، مرا به عقد پسر برادرش درآورده است. حضرت فرمود: حالا كه او اين عمل را انجام داده، تو هم بپذير و مخالفت نكن. عرض كرد: نه، به آنچه پدرم انجام داده اصلا رغبتي ندارم. حضرت فرمود: حالا كه دوست نداري، برو و هركس را ميخواهي به شوهري برگزين. دختر پس از اينكه اين جمله را از رسول خدا(ص) شنيد، عرض كرد: اتفاقا همان پسرعمويم را دوست دارم، اما براي اينكه بعد از اين، پدران بدون موافقت دختر، او را به ازدواج كسي درنياورند، آمدم با شما سخن بگويم و به تمام زنان مسلمان اعلام كنم كه بدانند پدران حق ندارند دختر را بدون توافق او به مردي كه علاقه ندارند، شوهر دهند1.

 



راهكارهاي مقابله با فقر فرهنگي

پرسش:
به طور كلي چه راهكارهايي براي مقابله با فقر فرهنگي وجود دارد، لطفا اهم آنها را بيان كنيد؟
پاسخ:
در دو بخش قبلي ضمن تحليل سيره عقلا در برخورد با مشكلات و ناهنجاري ها مبتني بر از بين بردن زمينه ها و پيشگيري قبل از درمان به عنوان پيدايش فقر فرهنگي و راهكارهاي مقابله با آنها شامل 1- نگرش غلط به جهان هستي و راهكار تحصيل معرفت صحيح و جهان بيني الهي مبتني بر آموزه هاي و حياني و سيره پيامبر اعظم(ص) و ائمه(ع) 2- ارتكاب گناه و راهكار تقويت ايمان و تقوا 3- فقدان برنامه ريزي صحيح و راهكار تقويت برنامه ريزي صحيح، جامع و كارآمد در امور فردي و اجتماعي اشاره كرديم. اينك در ادامه مطالب بخش پاياني را پي مي گيريم:
4-جهل و ناداني
مهم ترين شاخصه فقر فرهنگي جهل و ناداني است. زيرا تا كسي از شناخت و آگاهي لازم و صحيح نسبت به هستي، جامعه و انسان برخوردار نباشد، به طور طبيعي قادر نخواهد بود، تغيير و تحولي در اوضاع زندگي خود ايجاد نمايد. علي(ع) علم و آگاهي انسان را اصل و ريشه هر خير و جهل و ناداني را اصل و ريشه هر شري مي داند. بنابراين مبارزه با جهل و ناداني درواقع مبارزه با فقر فرهنگي به حساب مي آيد.
راهكار مقابله
اعتلاي فرهنگي و سطح آگاهي ها و شناخت مردم در يك كشور يكي از شاخص هاي توسعه انساني در جهان است. اين شاخص نه تنها در رشد اقتصادي عاملي تعيين كننده است، بلكه خود نيز موضوعيت دارد. يعني هرگاه كشوري از رشد اقتصادي بالا بهره گيرد، ولي شمار بي سوادانش بسيار باشد، توسعه يافته شمرده نمي شود. به اين جهت اسلام بر دانش و فراگيري آن تأكيد فراوان كرده است. مطالعه سيره عملي پيامبراعظم(ص) درصدر اسلام نشان دهنده اهميت اين موضوع است كه آن حضرت پس از جنگ بدر مقرر داشت اسيراني كه توان پرداخت فديه را ندارند، در برابر آموزش خواندن و نوشتن به ده مسلمان آزاد شوند. اعزام دو تن براي آموختن شيوه استفاده از منجنيق نشان دهنده توجه پيامبر اعظم(ص) به اين مهم است. در فرهنگ اسلامي در كنار دانش، به مسئله خرد نيز توجه بسيار شده است. در منابع روايي تحت عنوان «كتاب عقل و جهل» درباره ارزش خرد و دعوت انسان ها به تعقل و تفكر روايات فراواني به چشم مي خورد. اين روايات عقل را پيامبر باطني و وسيله عبادت خداوند متعال و رسيدن به بهشت شمرده اند. بنابراين بالابردن شناخت، علم و آگاهي، همچنين تقويت قوه عاقله و خرد انسان مهم ترين راهكار مقابله با فقر فرهنگي به حساب مي آيد به گونه اي كه يكي از كل كمالات انسان «التفقه في الدين» شناخت ژرف و عميق در دين به حساب آمده است. در رابطه با اين مبحث ديدگاه ها و موارد ديگري نيز مطرح مي باشد كه در جاي خود بايد به آنها پرداخته شود.

 



زليخاگري؛ زمينه ها، آثار و عبرت ها

خليل منصوري
بي گمان يكي از زيباترين، آموزنده ترين و كامل ترين داستان هاي قرآني، داستان حضرت يوسف(ع) است كه سوره اي كامل را به خود اختصاص داده است. داستان حضرت يوسف(ع) بيانگر زندگي كامل يك شخص از كودكي تا ميان سالي و دست يابي به هر آن چه خواسته بود مي باشد. داستان كودكي با رنج ها و آزارهاي برادران حسود و فروش و بردگي در كشور غريب و بازي هاي مكارانه زنان اشراف در دربار و حكومت كه هر آن او را از صداقت و پاكي و رشد به سوي گمراهي و دروغ و نيرنگ مي كشانند. اما وي با تكيه و توكل بر ذات يگانه احديت و پذيرش همه سختي ها و دوري ها و زندان ها توانست مكر كساني را كه از روي حسادت يا مجذوبيت، وي را به چنين زندگي غيرقابل تحملي كشانده بودند به خود ايشان بازگرداند و سربلند از همه آزمون ها و ابتلائات الهي به مقام عالي و كمالي انساني برسد و الگوي همه كودكان، جوانان و مرداني شود كه با كوچك ترين سختي از راه بيرون مي روند.
داستان زليخا در ميان داستان يوسف(ع) بخشي كوچك را تشكيل مي دهد ولي از همه سخت تر است. زيرا آزموني بس خطرناك بود كه اگر در دام وسوسه هاي ابليسي زليخا گرفتار مي آمد هرگز نمي توانست از پيامدهاي عذاب آور آن در امان ماند.
مطالعه اين بخش از داستان يوسف(ع) از آن جا مهم است كه امروزه بسياري از ابتلائات جامعه و آزمون هاي جوانان ما به سبب گسترش وسايل ارتباطي تصويري و صوتي و فن آوري پيچيده بيش از پيش شده است و جوانان براي رهايي از گمراهي و دست يابي به صداقت و پاكي مي بايست از راه دشوار آزمون هاي زليخاهاي بسيار زمانه عبور كنند تا به سلامت از اين مرحله بگذرند.
نويسنده در نوشتار حاضر تلاش كرده تا با نگاهي به آيات قرآني درباره روش ها و حيله هاي زليخا، راهكار مقابله و ايستادگي با آزمون سخت و دشوار عشق زليخايي را ارائه دهد؛ زيرا جواني مرحله عشق است كه دام هاي آن بسيار و خطرات آن به مراتب افزون تر از هر مرحله ديگر است. در واقع مي توان اين دوره را دوره بحران هاي جواني برشمرد. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.
شخصيت شناسي زليخا
در آيات قرآني از همسر عزيز مصر سخن به ميان آمده اما نامي از زليخا مطرح نشده است. در منابع تفسيري نام وي را زليخا گفته اند ولي چنان كه از روايات تفسيري برمي آيد زليخا لقب همسر عزيز و نخست وزير مصر بود. نام او را برخي منابع و ماخذ تفسيري راعيل ذكر كرده اند. (مجمع البيان شيخ طبرسي، ج 5 و 6 ص 338)
زليخا از زنان معروف مصر بود و چنان كه آيات قرآني بيان مي كند در ميان زنان اشراف و جامعه به طور كامل شناخته شده بود.
قرآن بيان مي كند كه وي از شوهر فرزندي نداشت. و در انديشه اين بود كه كسي را به فرزندخواندگي برگزيند. از اين رو عزيز مصر پس از خريد حضرت يوسف(ع) در معرفي و فلسفه وعلت خريد وي مي گويد شايد او را به فرزندي برگزينيم. (سوره يوسف آيه 21) از اين نظر مي توان گفت كه وي را تا زماني كه حضرت يوسف(ع) را خريدند فرزندي نبود و زماني بس طولاني بر او گذشته بود و اين ناباروري وي را به رنج و شوهر را به فكر و چاره جويي افكنده بود.
زن سالاري زليخا
همسر وي عزيز مصر، مردي بود كه در برابر زليخا كوتاه مي آمد و به شكلي در برابر خواسته هاي او مقاومت نمي كرد و به تعبير امروزي نوعي زن سالاري در خانه عزيز مصر حاكم بود.
شايد ريشه اين امر در جايگاه خانوادگي زليخا نهفته بود كه عزيز مصر با همه مقام و جايگاه اجتماعي در برابر زليخا خود را كوچك و مردي مطيع مي دانست.
اين گونه تحت سلطه زليخا بودن عزيز مصر را مي توان از شيوه برخورد عزيز در برابر كامجويي زليخا از يوسف(ع) و دعوت آن حضرت(ع) به نهان كاري و سكوت در برابر اين خواسته نادرست و زشت و هم چنين خواسته نابحق بازداشت و زندان كردن آن حضرت(ع) براي مجازات و مواخذه به دست آورد. (يوسف آيات 29 و 32)
زليخا در كاخ بزرگ با درب هاي متعدد و گوناگون (يوسف آيه 23) زندگي مي كرد و از همه گونه امكانات رفاهي برخوردار بود.
وي در دستگاه حكومتي مصر قدرت و نفوذ بسياري داشت. اين قدرت نه تنها به سبب شوهر و همسر خويش بلكه به علل ديگري نيز بوده است. اين نفوذ در قوه قضايي كشور و مديريت زندان ها نيز بود از اين رو به راحتي يوسف(ع) را به زندان و يا شكنجه و عذاب تهديد مي كند و حتي اين كار را با همه مخالفت هاي شوهر خويش انجام داده و در نهايت حضرت يوسف(ع) را به زندان مي افكند. (يوسف آيات 32 و 35)
عشق جنون آميز
زليخا زني درباري با همه خواسته هاي يك زن است. از قدرت و آزادي برخوردار مي باشد و بر اين گمان است كه قدرت و اعتبار و مقام وي مي تواند او را به هر خواسته مشروع و نامشروع برساند و هر سدي را از جلوي وي بردارد. اين گونه است كه مقاومت يوسف(ع) در برابر خواسته هاي وي بر او گران مي آيد و يوسف را تهديد به شكنجه و يا زندان مي كند.
به نظر مي رسد كه عزيز مصر در هنگام ديدن و خريدن حضرت در اين انديشه بود كه وي را به عنوان فرزند برگزيند. زيبايي يوسف و ديگر جاذبه هاي معنوي اين امكان را فراهم آورده بود كه عزيز در برابر آن حضرت چنان رفتاري نشان دهد و برده اي را براي فرزندي برگزيند. به نظر مي رسد كه عزيز نوعي ارتباط روحي ميان خود و او مي يافت چنان كه از نظر شكل و ظاهر نيز به گونه اي بود كه گزينش وي به عنوان فرزند، شدني بود؛ زيرا هر دو از مردم غيرمصري بودند.
جذابيت هاي ظاهري و معنوي يوسف موجب مي شود تا عزيز در همان آغاز معرفي او به عنوان فرزند خوانده، زليخا را به احترام و تكريم وي دعوت نمايد. (يوسف/ 21)
پس از ورود آن حضرت(ع) به خانه زليخا وي مورد احترام و تكريم قرار مي گيرد و از قدرت و مكانت والايي برخوردار مي شود.
در اين دوره وي آموزش هاي خاصي را مي بيند و به بلوغ و رشد همه جانبه مي رسد. تأكيد قرآن بر دانستن تأويل الاحاديث يعني تحليل رخدادها و تعبير روياها (يوسف آيه 21) و دست يابي به دانش هاي عادي و حكمت (حكومت و داوري و آينده بيني و رفتاري برخاسته از هدف نگري) وي را در مقام محسنان و نيكوكاران قرار مي دهد و از مقام و جايگاه ويژه اي در نزد خداوند و خلق بهره مند مي شود. (يوسف آيه 21)
مراوده با يوسف (ع)
كمالي كه حضرت يوسف از همه جهات به دست مي آورد، زليخا را به سوي خود مي كشاند. زليخا همواره مي كوشيد تا با يوسف(ع) رفت و آمد داشته باشد و او را در هر جايي با خود همراه كند. مراوده و آمد و شد وي به گونه اي بود كه بي يوسف نمي توانست زماني را بگذراند.
اين رفت و آمدها و هم نشيني ها دل زليخا را برد و چنان عاشق يوسف شد كه قرآن از آن به شغف ياد مي كند. «شغف» نفوذ جنون آميز امري در دل و جان آدمي است. اين حب و دوستي چنان زليخا را از خود بي خود كرده بود كه جنون آميز رفتار مي كرد (شغفها حبا) از اين رو زنان اشراف پس از مشاهده حركت ها و حيله هاي زليخا از عشق جنون آميز وي سخن مي گويند. (يوسف آيه 30)
مكر زليخا
زليخا هر كاري كرد تا دل يوسف را نرم كند، شدني نبود، زيرا يوسف از كاري زشت و نامشروع دوري مي ورزيد و هرگز برخلاف عقل و شرع عمل نمي كرد. علم و حكمت و دانش هايي چون تحليل رخدادها و عاقبت انديشي و آخرت خواهي و ترس از خداوند موجب مي شد تا وي هرگز گامي برخلاف عقل و سيره عقلا و شريعت برندارد.
زليخا براي تصاحب حضرت مكري انديشيد و هنگامي كه آن حضرت در نزد وي بود درهاي خوابگاهش را بست و او را در زندان خواسته هاي خويش گرفت تا از وي كام جويي كند. اما خويشتن داري يوسف و عصمت وي موجب شد تا تن به خواسته زليخا نداده و از اتاق بيرون آيد ولي زليخا وي را دنبال كرد و خواست از خروج وي ممانعت كند. (يوسف آيه 24) فرار حضرت يوسف(ع) موجب شد تا زليخا از پشت به پيراهن وي درآويزد و او را به سوي خود كشد و بدين ترتيب پيراهن آن حضرت از پشت پاره مي شود. (يوسف آيات 25 تا 32)
در اين كشمكش بود كه هر دو، عزيز را در برابر خود مي بينند. زليخا پيش دستي كرده با دروغگويي، تهمت نارواي كامجويي را به يوسف مي زند و مي گويد آن حضرت قصد تجاوز و مراوده و كام جويي را داشت. (يوسف آيات 25 و 26) وي حتي پيش از اثبات گناه، خواستار مؤاخذه و مجازات يوسف مي شود و سخن خود را به عنوان شهادت واقعي و بيان حقيقت فرض كرده و هيچ گونه محاكمه و داوري را لازم و ضروري برنمي شمارد (يوسف آيه 25) وي هم چنين مي كوشد تا با بيان سخنان و جملاتي همسر خويش را تحريك كرده و بي هيچ گونه تأمل و بررسي و تحقيق اقدام به مجازات نمايد از اين رو مي گويد: ما جزاء من اراد باهلك سوء؛ مجازات كسي كه اراده زشت و بدي نسبت به اهل و خانواده داشته است، چيست؟ چنين شخصي شايسته آن است كه مجازات شود يا دست كم به زندان افكنده شود، ولي يكي از بستگان وي باتوجه به نوع كشمكش و ادعاي متضاد دو نفر پيشنهاد مي كند كه به شيوه درگيري توجه شود. اگر پيراهن يوسف(ع) از جلو پاره شده باشد پس او خواستار كامجويي بوده است كه با مقاومت زليخا روبه رو شده است و اگر از پشت سر پاره شده باشد آن كس كه خواستار كامجويي بوده زليخا است و يوسف مقاومت كرده است. (يوسف آيه 27)
با روشن شدن مسئله و اين كه زليخا خواستار كام جويي بوده و به دروغ تهمت به يوسف زده، عزيز تنها ناچار مي شود تا همسر خويش را سرزنش كند (يوسف آيه 29) عزيز هر چند كه همسر خويش را به استغفار و پوزش خواهي از خود و يوسف دعوت مي كند و او را گناهكار برمي شمارد كه كاري براساس اشتباه انجام داده (يوسف آيه 29) ولي بر اين باور است كه اين يك مسئله خانوادگي است كه مي بايست به بيرون خانه و خانواده كشيده نشود و هتك حرمت حريم خانواده نشود. تاكنون كه عملي سر نزده و تنها خطايي انجام شده كه هيچ يك از طرفين لازم نيست مجازات شوند و تنها همسرش مي بايست سرزنش شود و ديگر سراغ اين كار نرود. عزيز از حضرت يوسف(ع) مي خواهد اين مسئله را فراموش كند و داستان را براي كسي نقل نكند. (همان)
اما مسئله به اين شكل نهان نمي ماند و داستان عشق جنوني زليخا پخش مي شود؛ زيرا زليخا دست از خواسته خود نمي كشد و هنوز خواهان بهره مندي از يوسف(ع) است. زنان اشراف داستان عشق جنوني را نقل مجالس خويش مي كنند (يوسف آيه 30)
زليخا كه خود بگفته همسرش عزيز مصر اهل كيد و مكر بوده و به هر حيله و چاره اي مي كوشيد تا دلبري كند و كام جويي نمايد، دانست كه زنان مصر خود كم تر از وي نيستند و آنان نيز چنين رفتارها و گرايشاتي دارند خداوند از شيوه ديگر زنان مصري به (مكرهن) ياد مي كند. به اين معنا كه آنان خود نيز كساني از اين دست بودند ولي تنها مي كوشيدند تا زليخا را بدنام كنند. (يوسف آيه 31)
زليخا زنان اشراف را به ديدار يوسف(ع) دعوت مي كند تا جايي كه آنان در هنگام ديدن وي دست هاي خويش را به جاي ميوه مي برند و مي گويند كه اين بشر نيست بلكه فرشته اي از فرشتگان است. (يوسف آيه 31)
در اين هنگام زليخا به طور رسمي و در حضور زنان اشراف خواهان كام جويي مي شود (يوسف آيه 32) و حريم ها را مي شكند. به پيروي از وي زنان ديگر اشراف نيز خواهان اين عمل مي شوند و اين گونه است كه دشمنان آن حضرت(ع) فزون تر از پيش مي شوند و تهديدها از هر سو افزايش مي يابد و هر كسي وي را به زندان و يا شكنجه و امور ديگر تهديد مي كند تا خوار و ذليل شود مگر آن كه به خواسته نامشروع و زشت آنان تن دهد. (يوسف آيه 32)
اما آن حضرت از خداوند مي خواهد كه راهي براي رهايي وي قرار دهد كه بدين ترتيب زنان اشراف، خسته از نرسيدن به كام يوسفي، او را به زندان مي افكنند.
زمينه هاي عشق جنوني زليخا
قرآن افزون بر بيان داستان عشق جنوني زليخا، به علل و انگيزه هايي كه موجب چنين رفتاري شده نيز مي پردازد.
الف) مراوده
در آيه 32 سوره يوسف بر واژه مراوده تاكيد مي ورزد. مراوده نوعي خاص از روابط اجتماعي است كه در ادبيات امروزي به ديد و بازديد پياپي و دايمي دو تن و دو خانواده گفته مي شود. دوستان و يا دوستان خانوادگي كه همواره وقت و بي وقت در كنار هم هستند و با هم نشست و برخاست دارند داراي چنين مراوده اي هستند. زندگي اي كه به شكل مراوده انجام شود بسياري از حريم ها و حرمت را مي شكند و همان گونه كه آداب در ميان دوستان از ميان مي رود و رفتار رسمي به كناري نهاده مي شود:تسقط الاداب بين الاحباب، هم چنين نوع روابط ميان دو فرد و يا دو دسته تغيير مي كند و اسرار و نهان ها به آشكار و پيدا تبديل ماهيت مي دهد. از اين رو عشق و گاه جنون پيدا مي شود.
پسر و دختر و يا زن و مردي كه همواره با هم رفت و آمد دارند و همنشين هستند نوعي علاقه و عشق در ميان ايشان ايجاد مي شود كه حرمت ها و حريم ها را از ميان مي برد. انسان با تكرار ديدار، دل به عشق مي سپارد و از آن جايي كه در زندگي خانوادگي با مشكلاتي مواجه مي شود عشق و محبت را در نزد ديگري مي جويد به ويژه كه ديگري هرگز چنان كه باشد خود را نشان نمي دهد و حتي با سقوط اداب نوعي حرمت و حريم ها و به زبان امروزي بازيگري وجود دارد. اين گونه است كه دلربايي بيش تر و افزون تر مي شود و محبت ها خود را به شكل (شغف حبي) نشان مي دهد.
ب) سلطه گري
از ديگر عواملي كه در آيه فوق براي كام جويي از يوسف(ع) مطرح شده مساله سلطه اي است كه زليخا بر يوسف(ع) داشت و مي توانست او را به عنوان فرزند خوانده به هر جايي بكشاند و يا همانند غلام به سوي خود دعوت كند. اين مساله را مي توان از بستن درهاي كاخ از سوي زليخا به دست آورد. اين سلطه خود موجب مي شود تا شخص نتواند واكنش هاي طبيعي از خود نشان دهد و ناچار تن به كام جويي مي دهد.
در زمان كنوني اين مساله ميان كارمندان برخي ادارات به ويژه بخش خصوصي با مديران و صاحبان شركت ها نمود دارد. عده اي از كارمندان دختر و حتي زن تحت سلطه مديران و صاحباني هستند كه نمي توانند از كام جويي آنان فرار كنند. در گزارش هاي ارتش آمريكا به صراحت به سلطه فرماندهان بر زنان و دختران ارتش اشاره شده و بارها به سوء استفاده سلطه گران توجه داده شده است. اين گزارش ها بخش افشا شده و يا اعتراض شده از سوي بهره كشيدگان است. بسياري از اين كارها همواره مخفي مانده و هرگز طرح و يا به مجامع قضايي و داوري كشيده نشده است.
بنابراين سلطه بر مرد و زن را مي توان يكي از علل افزايش تجاوزات و تعرضات كام جويانه برشمرد.
ج) سلطه زن بر شوهر
البته سلطه زن بر شوهر چنان كه در داستان زليخا آمده يكي ديگر از علل و عوامل راه يابي تعرضات جنسي در محيط خانوادگي و يا اداري است. مرداني كه بر همسران خويش تسلط ندارند نسبت به خيانت هاي همسر به ديده اغماض مي نگرند و يا نسبت به آن بي تفاوت هستند و يا اگر واكنشي نشان مي دهند واكنشي در خور توجه نيست چنان كه عزيز مصر نسبت به همسر خويش با وجود همه ادله، واكنش ساده درحد سرزنش نشان داد و حتي نسبت به عملكرد بعدي وي نيز توجه جدي نشان نداد و حتي اجازه داد كه زنان ديگر نيز وارد ميدان كام جويي شوند و فرد بي گناهي را به جرم عدم پاسخ گويي به كام روايي زشت آنان به زندان افكنند.
نكته مهم در اين ماجرا اين است كه از نظر عزيز و جامعه مصر آن روز اين گونه كام جويي حتي از بردگان جايز نبود و ارتباط جنسي بيرون از محيط خانواده و همسران امري خطا، گناه و قابل مجازات در حد شكنجه و مرگ به شمار مي رفت و حتي در صورت اتهام موجب مي شد كه فرد به زندان افكنده شود. اما سلطه زليخا و به طور كلي زن بر شوهر در هر جامعه اي موجب مي شود تا اين قوانين و مرزها ناديده گرفته شود.
از آن چه بيان شد مي توان دريافت كه بهترين راه براي رهايي از ورود مردان و زنان و دختران و پسران به دايره فساد و تباهي و گناه آن است كه روابط در حد معقول باشد و هيچ مرد و زني و يا دختر و پسري با هم مراوده نداشته و يا در اتاقي به تنهايي قرار نگيرند و هم چنين از هرگونه سلطه پذيري مردان جلوگيري شود و اجازه داده نشود كه زنان بر مردان خويش چنان تسلط يابند كه امور اخلاقي و هنجاري خانوادگي را تهديد كنند.
ديگر آن كه مي بايست در حوزه سلطه مردان و يا زنان بيگانه به ويژه در محيط هاي كاري و اداري حساس شد و اجازه چنين سلطه گري را به هيچ مرد و زني نداد.

 



راه رسيدن به مقامات معنوي

علي رضايي
در مقاله حاضر نويسنده با تأكيد بر ضرورت توجه انسان به فقرذاتي خويش در برابر هستي مطلق يعني خداوند متعال در كنار فعليت بخشي به توانمنديها و ظرفيتهاي خويش، خود برتربيني و توجه تعلق آميز به دنيا را دو عامل مهم در بازماندن از مقامات معنوي برمي شمارد. با هم آن را مي خوانيم.
ضرورت توجه به فقرذاتي خويش
از عارفي پرسيدند: راه رسيدن به مقامات معنوي چيست؟ گفت چشم بر خود و دنيا بستن؛ چه اگر خود و يا دنيا را ببيني، سقوط كني. بي گمان آن چه سد راه آدمي در رسيدن به همه كمالات انساني است، خودبيني و دنياخواهي است. كسي كه خود را چنان كه هست نشناسد و تنها به ظرفيت ها و توانمندي هاي فعلي خود به عنوان اشرف آفريده ها بنگرد، در دام خودبيني و يا خود برتربيني مي افتد و نمي تواند فقرذاتي خويش را ببيند.
قرآن هنگامي كه از اهل سقوط و هبوط سخن به ميان مي آورد به كساني اشاره مي كند كه خود را چنان كه هست نديدند و تنها توانمندي ها و ظرفيت ها و توانمندي هاي فوق العاده خويش را ديدند. از اين رو حتي مخلصان و اهل بصيرت را در معرض خطر عظيم دانسته اند؛ يعني كساني كه توانستند با تلاش خويش بسياري از توانمندي هاي سرشته شده در نهاد آدمي را به فعليت برسانند و اهل بصيرت گردند و ملكوت چيزها و دنيا را ببينند و در آن تصرف كنند. ولي چون هست خود را و نقش فريبنده دنيا را نديدند سقوط كرده و در دام وسوسه هاي شيطاني و الهامات دروغين افتادند.
خداوند در داستان سامري و حكايت بلعم باعورا دو نمونه كساني را بيان و معرفي مي كند كه توانستند گام هاي بلندي بردارند ولي در نهايت به سبب خودبيني و فراموشي و غفلت از فقرذاتي خود و نقش فريبنده دنيا و الهامات و وسوسه هاي شيطاني سقوط كردند.
البته اين اختصاص به بشر ندارد و ديگر موجودات و آفريده هاي مختار چون جنيان نيز با چنين آزمون هاي دشواري مواجه هستند.
خداوند در آيات متعدد گزارشي كامل از هبوط آدم(ع) و ابليس و سپس سقوط ابليس ارائه مي دهد. حضرت آدم(ع) با عنايت خاص خداوندي در مقام تجلي خلافت اسمايي الهي پس از تعليم و جعل آن از سوي خداوند نشست و همه آفريده هاي الهي بر او سجده بندگي و اطاعت كردند. اين دست يابي به مقام براي حضرت آدم(ع) به سبب اين كه عوامل فريبنده را جدي نگرفت و غفلت نمود موجب شد تا در دام وسوسه هاي ابليسي گرفتار آيد و از مقام بهشتي خويش هبوط كند. هر چند كه وي با انابه و بازگشت به سوي خداوند به سرعت راه را بر ابليس و سقوط بست و در مقام زميني از همان مقام خلافت الهي خويش بهره مند شد ولي چشم بر وسوسه هاي فريبنده دنيانبستن و خوردن از درخت ممنوع موجب شد تا اين گونه هبوط كند و از مقامي فروافتد كه در آن مقام در آسايش و آرامش نسبي مطلق گونه اي بود كه گرسنگي و تشنگي و آفتاب سوزان و سرماي سخت در آن راه نداشت.
ابليس نيز كه با عبادت ها و تلاش هاي پيشين خود به مقامات عالي رسيده بود و خود را به ميان ملاءاعلي رسانده و با فرشتگان اين مقام به عبادت مي پرداخت به سبب اين كه خويشتن را برتر از آن چه بود، ديد نسبت به فرمان الهي بي اعتنايي كرد و هبوط خويش را از مقامات معنوي رقم زد و از ميان فرشتگان رانده گشت. اين گونه است كه ابليس با خودبيني، رجيم الهي و مقامات معنوي و ملا اعلي شد. ابليس خود را در مقامات ديد و توانايي ها و ظرفيت ها خويش را شناخت ولي فقرذاتي خويش را نديد كه «انتم الفقراء الي الله و الله هوالغني الحميد».
خودبيني، زمينه ساز سقوط و انحطاط معنوي
وقتي شخص خود را ببيند و اين خودبيني براساس معرفت كامل و تمام نباشد و تنها به مثبت ها و توانمندي هاي خويش توجه كند. در آن هنگام است كه سقوط و هبوط وي امري طبيعي و برآيندي عادي است. ابليس در اين خودبيني بلكه خود برتر بيني خويش مي گويد: من از آدم بهترم. بنابراين من نمي بايست از آدم به عنوان خلافت اللهي اطاعت و تبعيت نمايم بلكه اوست كه مي بايست مرا به سبب اين توانمندي هاي فعليت يافته و ظرفيت هاي وجودي تبعيت كند و به جاي آن كه من بر او سجده برده و تسخير تكويني و تشريعي وي را بپذيرم او مي بايست اين گونه عمل كند و خلافت الهي را به من واگذار نمايد.
ابليس براي رسيدن به مقامات، تلاش هاي جانكاه و زحمت هاي بسياري كشيد؛ زيرا جنيان در مقام مثال و قوه متخيله و خيال هستند و از عقل بهره اي در اندازه اين مقام برده اند. اين گونه است كه او با همه تلاش هاي خويش نتوانسته بود به مقام عقل و نور محض برسد و چنان كه قرآن بيان مي كند وي با همه تلاش خويش و رسيدن به عالم قدس نتوانسته بود مراتب عالي عالم قدس را درك كند و با فرشتگان آن عالم هم نشين و هم جليس شود. از اين رو وقتي خود برتر بيني خويش را در قالب كلمات و عبارات بيان مي دارد و در عمل از سجده و پذيرش تسخير تشريعي سرباز مي زند (زيرا چه بخواهد و چه نخواهد مسخر تكويني آدم است) خداوند به او مي فرمايد: آيا تو از فرشتگان عالين شده اي و در آن مقام نشسته اي؟ (مقام فرشتگان عالين و كروبين مقام فرشتگاني چون روح اعظم، جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل است.)
علت عدم حضور وي در اين مقام ظرفيت هاي طبيعي وي است كه از عنصر آتش ساخته شده است و موجودي با توانايي هاي ناري و آتشي است هرچند كه از مارج آن ساخته شده است ولي اين مارج من النار نيز خود ظرفيت ها و توانمندي هاي محدودي دارد. براين اساس از عنصر خاك، موجودي آفريده شده كه از ظرفيت ها و توانمندي هاي بيش تري براي فعليت يابي همه اسماي الهي حتي اسمايي كه خاص فرشتگان مقرب و عالين و كروبين است برخوردار مي باشد. اين گونه است كه انسان مي توانست چون حضرت محمد(ص) و ولي اللهي چون اميرمؤمنان(ع) به حكم جان و نفس پيامبر بودن (انفسناي سوره مباهله) به قاب قوسين او ادني (نجم) برسد و از فرشتگان كروبي و عالين چون جبرئيل كه به نظر همان روح اعظم است فراتر رود به عبارت ديگر موجودي از عنصر خاك با تمام انفعال محض خويش از چنان فعليت و فعال بودني برخوردار است كه مي تواند از همه موجودات برتر رود و در مقام اشرفيت آفريده ها قرار گيرد.
توجه به نقص عرضي خود
اما ابليس اين ناتواني و فقر خويش را نديد و خودبيني و بلكه خود برتر بيني او موجب شد تا اين گونه پر پرواز خويش را قطع كرده و سقوط نمايد و حتي به خود فرصت اين را نبخشيد تا ديگر مقامات و ظرفيت هاي ناري خويش را فعليت بخشد و از همه ابعاد وجودي خود و از نقص و كمال عرضي و ذاتي خويش آگاه شود.
اگر ابليس و دوستان وي چون سامري و بلعم باعوراها به خود اجازه مي دادند كه در كنار توانمندي ها و ظرفيت هاي فعليت يافته خويش به نواقص عرضي و يا ذاتي خويش توجه كنند درمي يافتند كه در برابر خداوند هيچ هستند و آن چه به آن معنا و مفهوم وجودي مي بخشد، ذات هستي بخش خداوندي است.
ابليس و ياران وي نقص عرضي خويش را نديدند؛ يعني نتوانستند و يا نخواستند كه به خود مراجعه كنند و معرفت تام و تمامي از خود به دست آورند كه هنوز تا رسيدن به چكاد مقامات ظرفيتي خويش راه بسيار است و هنوز بسياري از اسماي وديعت نهاده را فعليت نبخشيده و يا فعليت تام و كمالي نداده اند و همانند خرده پول داراي سر و صداي بسياري هستند؛ چون اگر كوزه نيمه پر باشد با هر حركتي صدا مي كند ولي اگر پر باشد و ديگر فضايي نماند، آب در كوزه با همه حركت هاي شديد اصلاً صدائي از آن بيرون نمي آيد؛ از اين رو هر كه بيش تر داشت و پر بود يا به نيمه پر نزديك بود، يا كم صداست و يا اصلاً صدايي از وي درنمي آيد و در مقام خاموشي نشسته است. اين گونه است كه عارفان و اصل بر خلاف علم آموزان راه كمال، بي سر و صدا هستند و چنان كه در برخي از روايت است ياران و دوستان خدا در ميان مردمان گم و ناشناخته اند؛ زيرا هيچ گونه سر و صدايي از ايشان شنيده نمي شود و در مقام سكوت و خاموشي هستند و هرچه تكانشان بدهي از ايشان صدايي درنمي آيد و سخني به زبان و عملي از قبيل تصرفات از آنان صادر نمي شود.
ابليس اگر به خود مي نگريست درمي يافت كه هنوز براي فعليت بخشي همه اسماي وديعت نهاده شده و يا فعليت بخشي كمال و تمام آن راهي بس دور و دراز در پيش دارد و اين دنيايي كه او در آن زيست مي كرد چنين ظرفيتي براي او فراهم نمي آورد و يا اگر مي آورد با محدوديت هاي خاص خودش بود.
اگر ابليس به نقص ذاتي خويش توجه مي كرد درمي يافت كه وي نتوانسته تا مقام عالين بالا رود؛ زيرا اصولاً از چنين ظرفيت و توانمندي ذاتي برخوردار نبود؛ پس نمي توانست خلافت خداوندي را نسبت به انسانها و فرشتگان به عهده گيرد؛ درحالي كه آدم(ع) از چنين ظرفيت ذاتي و فعليت يابي آن به عنايت خداوندي برخوردار بود و مي توانست مديريت و ربوبيت طولي خداوندي را حتي نسبت به فرشتگان عالين و كروبي داشته باشد؛ از اين رو به حكم الهي همه فرشتگان در همه مقامات از عالي و غيرعالي بر او به اطاعت سجده بردند و پذيرفتند كه تحت تسخير وي خود را به كمالاتي فزون تر برسانند و يا فيض را به واسطه آدمي دريافت كنند.
پس هر كس كه بخواهد پر پرواز داشته باشد و در مسير تعالي و كمالي هم چنان پرواز كند مي بايست چشم بر خود ببندد و خود را نبيند و تنها خدا را به عنوان كمال مطلق درنظر آورد. از اين رو گفته اند معرفت نفس يعني شناخت ظرفيت ها و توانمندي هاي بشري در كنار نقص عرضي و ذاتي خويش، موجب مي شود تا آدمي در مسير معرفت الهي گام هاي بلندي بردارد. اين بدان معنا است كه آدمي وقتي خود را شناخت چنان كه بايسته و شايسته است، از خودبيني رهايي مي يابد چه برسد به اين كه گرفتار خود برتر بيني بشود.
دنيا طلبي، مانع دوم رسيدن به مقامات
مشكل دوم در راه پرواز و رسيدن به مقامات، دنيا بيني است و آن اين است كه شخص يا تنها دنيا را ببيند و اصولاً آخرت را نبيند و با اين كه در دام وسوسه هاي دنيا قرار گيرد و به آن بچسبد. اين همان كاري است كه بلعم باعورا با خود كرد و (اخلد الي الارض) شد چنان كه خداوند از علل سقوط و نتايج آن در قرآن گزارش مي كند.
آيات بسياري از قرآن به نقش دنياطلبي و دنياخواهي بشر به عنوان علل و عوامل سقوط و هبوط توجه مي دهد. از اين رو هركسي كه بخواهد در مسير كمالي قرار گيرد بايد از دنيا برهد و محبت دنيا وي را به خود مشغول نسازد.
چشم دوختن به دنيا و منافع زودگذر آن موجب مي شود تا انسان وسوسه آن شود و نتواند از خاك جان بكند و به افلاك پرواز كند. راه رهايي از خاك آن است كه از خاك و ظواهر رنگارنگ و فريبنده آن چشم بپوشد و به آسمان حق و حقيقت چشم باز كند. چشم فرو بستن بر خاك به معناي رهايي از دام آن است.
اهميت دنيا
اين مطلب در آيات قرآني چنان مورد تأكيد قرار گرفته كه برخي را اين توهم پيش آمده كه اصولاً دنيا به معناي دام است. اما بايد دانست كه اين دنيا مكان دست يابي به پرواز آدمي است و آدمي جز در دنيا نمي تواند اسماي الهي را به فعليت رساند. از اين رو درباره دنيا آن چه مهم است تغيير در برداشت ها و زاويه نگاه است نه اين كه آدمي دنيا را امري باطل بشمارد؛ زيرا خداوند دنيا را نيز داراي حيات مي داند هرچند كه نسبت به آخرت كه حيات مطلق است دنيا حياتي همراه با نيستي و بطلان دارد.
آن چه انسان لازم است از دنيا برگيرد همان بخش حياتي آن است كه آدمي را در مسير كمالي قرار مي دهد. اين بخش حياتي را شريعت اسلام به شكل حلال بيان داشته تا از بخش غيرحياتي و زيانبار آن كه حرام است جدا شود.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14