(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهارشنبه 24 مهر 1387 - 15 شوال 1429 -15 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19206
 

داروينيسم، پايه و اساس تمدن غربي
افشاي گذشته مهتاب پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 69

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




داروينيسم، پايه و اساس تمدن غربي

انسان از نسل ميمون، خرافه اي جاهلانه
محتواي علمي سيستم آموزشي كنوني كه كاملاً بر مبناي تفكرات غربي بنا شده است به خود حق داده كه همه ي امور را بر محور همين نحوه تفكر خاص تحليل و تفسير كند، تا آنجا كه در سراسر جهان هيچ چيز
نمي توان يافت، مگر اينكه مورد تعرض اين نظام فكري خاص قرار گرفته و درباره آن فرضيه پردازي شده است؛ انسان و جهان، روح و جسم، اقتصاد، سياست، اجتماع، تاريخ، هنر و... بر همين قياس حتي موجودات مجردي همچون فرشتگان، موجودات تاريخي و يا موجوداتي موهوم و خيالي مثل ديو و پري... نيز به مثابه ي موضوعي براي پژوهش در حيطه ي تعرض اين نظام فكري قرار گرفته اند. اين موضوع في نفسه نبايد مورد اعتراض واقع شود، چرا كه از يك سو، اگر اين علوم مي توانست انكشاف از حقيقت عالم بنمايد، پرداختن آن به همه ي امور نه تنها مذموم نبود كه بسيار پسنديده بود، و از سوي ديگر، هر فرهنگ و تمدن حاكم اگر با ديگر فرهنگ ها و تمدن هايي كه در حيطه حكومت آن قرار مي گيرند هم اينچنين عمل كند كه فرهنگ و تمدن غرب كرده است، چندان دور از توقع و انتظار نيست؛ اگرچه فرهنگ و تمدن غرب به لحاظ ذات استكباري آن، از اين نظر با همه ي فرهنگ ها و تمدن هايي كه در طول تاريخ كره ي زمين رخ نموده، متفاوت است.
علوم رسمي غرب نه تنها انكشاف از حقيقت عالم نمي كند بلكه همان گونه كه اكنون در جوامع غربي و غربزده مي بينيم، در اكثر موارد حجاب حقيقت نيز مي گردد و انسان ها را در جهان بيني هاي عجيب و غريب و موهوم، و پوچي مطلق، سرگردان
مي سازد؛ و ما اين بحث را در چند مقاله ي آينده، با تفصيل بيشتر، در ضمن بررسي ماهيت علوم غربي بار ديگر دنبال خواهيم كرد.
در هيچ يك از اعصار تاريخ سابقه نداشته است كه تمدني بتواند تا اين حد و در اين وسعت و عمق، تمدن هاي ديگر را در خود منحل سازد و اينچنين بر روح و جان ديگر امت ها تسلط پيدا كند و همه ي آنچه را كه وجه مشخصه اقوام و ملت هاي مختلف در همه ي اعصار بوده است، يعني دين، زبان، فرهنگ، تاريخ، هنر، معماري، آداب و رسوم و غيره را به تبعيت از خود، تا آنجا تغيير دهد كه امروز در كوچك ترين و دورافتاده ترين ده كوره هاي ايران و تركيه و يونان نيز مردم لباس اروپايي مي پوشند، خانه هاي خويش را به سبك اروپايي ها : البته با تقليدي بسيار زشت و ناشيانه :
مي سازند، آداب و رسوم تمدن غربي را تقليد مي كنند و حتي در زبانشان به تبعيت از غرب تغييرات اساسي رخ نموده است.
امروز يك دانشجوي چيني در همه ي تفكرات خويش دقيقاً با همان معيارهايي به موضوعات مختلف مي انديشد كه يك دانشجوي كاليفرنيايي. نظريات اين دو درباره ي تاريخ، تمدن، هنر، سياست، زندگي، تربيت فرزندان، همسرداري، طب، روح، جسم، آسمان، زمين... با كمي تفاوت يكسان است، و تفاوت ها نيز : اگر موجود باشد : در ريشه ها و مباني نيست، بلكه در فرعيات و نتايج است. در مصر، جده، استانبول، مسكو، دهلي، پرو... و حتي دورافتاده ترين ده كوره هاي آفريقا و استراليا نيز : به شرط آنكه مدرسه و تلويزيون رفته باشد : وضعي غير از اين وجود ندارد. تفاوت هاي اندكي هم كه وجود دارد، در لباس، غذا، بعضي از آداب و مرسومات، آن همه كوچك است و ظاهري كه به راحتي قابل اغماض است.
حقير مي دانم كه براي اكثر كساني كه اين مقاله را مي خوانند اين پرسش همراه با تعجب طرح خواهد شد كه «خوب، چه اشكالي دارد؟! آيا اين از محسنات تمدن جديد نيست كه همه ي مردم جهان را از خرافات و فقر فرهنگي نجات داده و اختلافات و مناقشات بيهوده را از بين برده و اتحاد و وحدت ايجاد كرده است؟!»
حقير در جواب اين سؤال، بار ديگر عرض مي كنم كه اگر اكتشافات و يافته هاي علوم جديد مبتني بر حقيقت عالم باشد، همه ي آنچه كه ما در رد و ذم تمدن غربي و نظام آموزشي آن مي گوييم به حسن و مدح و تأييد تبديل خواهد شد و نه تنها ديگر جاي هيچ اعتراضي باقي نمي ماند، بلكه مي بايد شكرگزار غربي ها هم باشيم كه راه ادراك حقايق عالم را بر همه
انسان هاي سراسر عالم گشوده اند. اما آيا به راستي انسان با اين علوم از خرافات و جهل نجات پيدا كرده و يا نه، در جهل و خرافاتي بسيار عميق تر فرو رفته است؟
لازم به تذكر است كه اگر انقلاب اسلامي ايران پيروز نشده و كار رجعت به مباني فرهنگي اسلام در همه ي زمينه ها به اين حد از وسعت و اشاعه نرسيده بود، هرگز امكان سخن گفتن از اين مسائل با اين همه جرأت و جسارت به وجود نمي آمد. اگر كسي بينگارد كه انقلاب اسلامي ايران، همچون ديگر انقلاب هايي كه در قرون اخير اتفاق افتاده است، داراي
وجهه اي صرفاً سياسي است، سخت در اشتباه است. رودررويي انقلاب اسلامي ايران در اصل با «تفكر غربي» است و ما ان شاءالله در آينده اي نه چندان دور، شاهد يك رجعت همه جانبه ي فرهنگي به اصول و مباني اسلام خواهيم بود و خواهيم ديد كه چگونه تمدن اسلام مبتني بر همين رجعت وسيع فرهنگي، تحولات عظيمي را در اركان و ظواهر حيات اجتماعي انسان ايجاد خواهد كرد و نظامات تازه اي را در همه ي زمينه هاي علمي، فرهنگي، سياسي و مدني برقرار خواهد داشت.
البته اكنون اكثر افراد و حتي بسياري از علماي روحاني متأسفانه با خوشبيني و بدون تأمل عميق در مسائل، مي انگارند كه اسلام في الجمله محتواي علمي سيستم آموزشي كنوني را تأييد مي كند و ما شاهد تلاش هايي هستيم كه با هدف انتقال اين سيستم آموزشي و محتواي علمي آن به
حوزه هاي علميه انجام مي پذيرد. يك برداشت سطحي از توصيه هاي داهيانه حضرت امام امت در زمينه ي وحدت حوزه و دانشگاه، بدون تأمل مي تواند به اين نتيجه دست يابد كه بايد علوم دانشگاهي را با همين محتواي كنوني در حوزه هاي علميه اشاعه داد و في الجمله تعليمات سنتي را با علوم رسمي و يافته هاي علمي و تخصصي دانشگاهي مطابقت بخشيد. پايين ترين نقطه اي كه اين تفكر مي تواند به آن منتهي شود اين است كه ما معارف اسلام و تعليمات سنتي حوزه هاي علميه را با يافته هاي علوم دانشگاهي محك بزنيم و هر چه مورد تأييد قرار نمي گيرد به دور بريزيم. اين تفكر هم اكنون، در ايران و ساير نقاط جهان، در ميان بسياري از مسلمان هايي كه گرايش هاي شديد ليبراليستي و غربگرايانه دارند اشاعه دارد و در واقع مبناي فكري بسياري از انحرافات سياسي ـ نظير آنچه در ميان مجاهدين خلق، نهضت آزادي و اصحاب بني صدر شاهد آن بوديم ـ بر همين برداشت هاي ليبراليستي قرار دارد.
اگر به آنچه كه حضرت امام امت در هنگام بازگشايي دانشگاه ها فرمودند مراجعه كنيم، خواهيم ديد كه اين برداشت هاي ليبراليستي با مفهوم حقيقي وحدت حوزه و دانشگاه ـ يعني آنچه مورد نظر حضرت امام بوده است ـ بسيار متفاوت و حتي متناقض است. ايشان صراحتاً فرموده اند: ...دانشگاه را باز كنند، لكن علوم انساني اش را به تدريج از دانشمنداني كه در حوزه هاي ايران هست و خصوصاً در حوزه ي علميه قم استمداد كنند.(1)
آيا مقصود ايشان اين است كه علماي حوزه ي علوم انساني را با همان محتواي كنوني كتاب هاي درسي تدريس كنند؟ اگر اينچنين باشد، ديگر چه نيازي است كه به سراغ دانشمندان حوزه هاي علميه بروند؟ اگر علماي حوزه هاي علميه وظيفه ي تدريس علوم انساني را در دانشگاه ها بر عهده بگيرند، لاجرم به بازنگري محتواي كنوني علوم انساني خواهند پرداخت و اين محتوا را با نظريات كامل اما غير مدون اسلام در زمينه هاي مختلف علوم انساني مقايسه خواهند كرد و اين حركت به يك تحول عظيم علمي در مباني معرفتي علوم انساني منجر خواهد شد و رفته رفته نظام آموزشي ديگري جانشين سيستم آموزشي كنوني خواهد گشت و مقصود از وحدت حوزه و دانشگاه همين است.
اين تحول بدون ترديد تغييري در حد «افزودن چند واحد معارف اسلامي» به همان محتواي قبلي دروس دانشگاهي نخواهد بود. افزودن چند واحد معارف اسلامي به مجموعه ي دروس دانشگاهي هيچ مشكلي را از پيش پاي برنمي دارد. آنچه كه بايد انجام شود، يك بازنگري كلي و وسيع و عميق به محتواي كنوني علوم غربي و ارزيابي آن توسط علمايي است كه انديشه ي آنان بر مباني معرفتي اسلام بنا شده است. اگر حضرت امام درباره علوم انساني تأكيد فرموده اند بدين علت است كه اين بازنگري و ارزيابي بايد نخست از علوم انساني آغاز گردد و سپس به دامنه ي علوم تجربي نيز كشيده شود. اگر اين ارزيابي و تطبيق از علوم انساني آغاز گردد، لاجرم علوم تجربي را نيز در بر خواهد گرفت، چرا كه اصولآ، بر خلاف آنچه عموم مي پندارند، علوم تجربي، بنيان، جهت و حتي روش پژوهشي خويش را از فلسفه ي غربي اخذ كرده اند.
يكي از علماي معاصر در اين باره گفته است: درست است كه به علوم طبيعت صورت رياضي داده شده و اين علوم در مدارس و دانشكده ها با قطع نظر از نتايج علمي و فني آن تدريس مي شود و در ظاهر مي تواند صورت صرف نظر و علم نظري داشته باشد، اما در ذات و حقيقت خود علم نظري نيست، زيرا درستي و اتقان احكام آن اعتبار تكنيك و تكنولوژيك دارد و به عبارت ديگر درستي احكام علوم طبيعت در اين است كه مي توان به مدد آن اشيا را تغيير داد و از آن به نفع بشر استفاده كرد. پس اين علم جديد را مي توان به اصطلاح قدما علم اعتباري در مقابل علم حقيقي و علم نظري قرار داد.
چه نسبتي ميان علم حقيقي و علم اعتباري وجود دارد؟ علم حقيقي مبناي علم اعتباري است و اين حكم به طور كلي در طي تاريخ فلسفه صادق است و چون علم جديد هم علم اعتباري است، يعني بدون آنكه به ذات و حقيقت اشيا نظر داشته باشد و موجودات را نه چنانكه هستند بلكه در صورت رياضي و كمي اعتبار مي كند، مؤسس بر فلسفه است، اما احكام آن از احكام فلسفه استنتاج نمي شود.(2)
ما در اين كتاب رفته رفته در اين جهت سير كرده ايم كه لاجرم بايد به بحث درباره ي ماهيت علم و علوم جديد بپردازيم. محتواي علمي سيستم آموزشي كنوني در مدرسه ها و دانشگاه ها انباشته از فرضياتي است كه هر چند كاملاً به اثبات نرسيده اند، اما به گونه اي تدريس مي شوند كه تو گويي علم مطلق هستند و هيچ ترديدي در آنها وجود ندارد.
پيش از بحث درباره ي ماهيت علوم جديد، لازم است كه ما مواردي چند از اين مطلق گويي هاي بي اساس را بررسي كنيم تا ضرورت بحث در ماهيت علوم جديد بيش از پيش مشخص شود.
يكي از مشهورترين مطالبي كه كتاب هاي درسي مدارس و دانشگاه ها را پر كرده است تحليل هاي داروينيستي بسيار شبهه ناكي است كه غربي ها در باب تاريخ تمدن مي گويند. در اين تحليل ها زنجيره ي وراثتي انسان كنوني را به ميمون نماهايي مي رسانند كه پيش از دوران چهارم زمين شناسي مي زيسته اند. سپس پيدايش اولين انسان ها را به اواسط دوران چهارم زمين شناسي، به حدود نيم ميليون سال پيش مي رسانند. مشهور اين است كه نخستين جوامع انساني جامعه هايي اشتراكي است از آدم هايي بوزينه سان كه در غارها مي زيسته اند و از ابزارهاي سنگي استفاده
مي كرده اند، شكارچي بوده اند و لباس هايي از پوست حيوانات به تن
مي كرده اند و با ايما و اشاره و از طريق اصواتي مقطع و تكامل نايافته با يكديگر سخن مي گفته اند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1- امام خميني، صحيفه ي نور، 22 ج، مركز مدارك فرهنگي انقلاب اسلامي، ج 15، ص 250.
2- رضا داوري اردكاني، مقام فلسفه در تاريخ دوره ي اسلامي ايران، دفتر مطالعات و برنامه ريزي فرهنگي، 1356، صص 24 و 25.

 



افشاي گذشته مهتاب پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 69

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
پيشتر خوانديم كه فرهاد در مراسم عروسي با پسري به نام فريد آشنا شد كه پدرش مسلمان شده و مادرش از او جدا شده بود. فريد رابطه نزديكي با خانواده مهتاب داشت. در آن مراسم فرهاد و مهتاب طبق رسم بهائيان عقد 91 روزه شدند. فرهاد به همدان بازگشت. روزي فرهاد، هديه خانم دخترخاله مهتاب را در همدان ديد و از او سؤالاتي درباره شب نامزدي پرسيد. ادامه ماجرا:
هديه خانم هم با تعجب گفت:
«يعني شما تا حالا از نامزدت نپرسيده اي جريان چيست؟!»
گفتم:
«تا الآن هر وقت خواسته ام بپرسم، پتك موافقت محفل را توي سرم زده اند؛ از طرفي نمي دانم از كجا شروع كنم تا به اين سؤال ها برسم. »
خلاصه اصرارهاي من نتيجه داد و هديه خانم و خاله اش با من به لونا پارك آمدند.
هديه خانم در ابتدا از من خواهش كرد پس از شنيدن حرف هايش، كوچكترين واكنشي در برابر مهتاب نشان ندهم؛ چون در صورت عكس العمل من، آنها هديه را مقصر اصلي مي دانستند. بعد از من قول گرفت كه رفتارم مثل گذشته با نامزدم عادي باشد و اصلاً به رويش نياورم كه از گذشتأ او با خبرم. بعد از كلي قول و قرار هديه خانم گفت:
«راستش عموم خانوادأ من، ايمان درست و حسابي ندارند، به همين خاطر خانوادأ رفعتي از جانب آنها خطري احساس نمي كنند و با آنها حشر و نشر زيادي دارند، همين حشر و نشر باعث شد تا برادرم فرهاد كه يك ماركسيست افراطي بود و مهتاب كه او هم يك بهايي دوآتشه بود، به هم علاقه مند شدند. خانوادأ رفعتي هم براي كشاندن پاي فرهاد به بهائيت، نه تنها واكنش منفي نمي دادند كه با ديدار و قرار مدارهاي آنها هم موافقت داشتند. حتي مهتاب نشان را تشويق به اين معاشرت مي كردند. هم چنين فرهاد مدتي را هم در سنندج گذراند، تا مثلاً با آيين بهايي آشناتر شود.
اما همه چيز طبق نقشه پيش نرفت؛ چون بجاي آنكه مهتاب بتواند فرهاد را به سوي بهائيت بكشد، اين فرهاد بود كه با حرف هاي خود شيرازه اعتقادي مهتاب را فرو ريخت. بدين ترتيب مهتاب كه گل سرسبد همه جشن هاي محفل بود از جامعأ بهائيان كم كم فاصله گرفت، حتي گاهي اوقات درصدد مناظره و بحث برمي آمد و اين مسئله براي خانواده رفعتي غيرقابل هضم بود. بدين ترتيب آنها جلوي معاشرت اين دختر و پسر را گرفتند. در اين ميان فرهاد با سماجت چند بار از مهتاب خواستگاري كرد، اما هر بار با مخالفت خانوادأ رفعتي روبه رو شد. دست آخر نيز فرهاد قيد ازدواج را زد و تصميم گرفت به دانشگاه برود كه خوشبختانه در همان سال اول در يك رشتأ خوب قبول شد و خانوادأ رفعتي از دست او نفسي به راحتي كشيدند؛ چون حضور فرهاد براي آنها خطر بزرگي بود. اين سرخوردگي باعث شد تا مهتاب به موسيقي بپردازد. يك استاد سنتور هم قرار شد در خانه به مهتاب درس بدهد. بعد از اين جريان آقا ذبيح احساس كرد، خواهرش به همأ خواستگارانش بدون دليل جواب منفي مي دهد به همين خاطر كنجكاو شد و بالأخره فهميد جناب رضازاده كه او هم اعتقاد درست و حسابي نداشت و از صبح تا غروب از فلسفه ماركس و انگلس حرف مي زد به مهتاب علاقه پيدا كرده، مهتاب هم به او دل بسته شده بود. آنها كه فرهاد را به زور رد كرده بودند، حالا مي ديدند يك فرهاد ديگر وارد زندگي مهتاب شده، سپس ذبيح پس از مشورت با محفل تصميم گرفت به اولين خواستگار جواب مثبت بدهد كه سر و كله شما پيدا شد و بدون تحقيق شما را پذيرفتند. اين تصميم هم در نشست مشترك اعضاي محفل همدان با اعضاي محفل سنندج گرفته شد تا غائله اعتقادي مهتاب و روابطش با ازدواج با شما ختم بخير شود؛ چون براي محفل هيچ چيز بدتر از اين نيست كه در اثر يك ازدواج يا يك رابطه يك عضو را از دست بدهند؛ چون اين يك نفر مي شود الگوي ديگر كساني كه مي خواهند از قيد بهائيت خلاص شوند. »
در آن هواي سرد پارك تمام وجودم گر گرفته بود، سرم گيج مي رفت، انگار پارك داشت دور سرم مي چرخيد، اما براي فهميدن حقيقت باز هم در سكوتي تلخ به حرف هاي هديه خانم گوش مي دادم.
اين را هم بگويم كه خانوادأ رفعتي از فرط خوشحالي دنبال تحقيق نرفتند. پس منتي بر سر شما نگذارند؛ چون غير شما هر كس ديگري هم آمده بود جواب مثبت مي گرفت؛ چون از دست رفتارهاي دخترشان خسته شده بودند. او يك روز بهايي دوآتشه بود و روزي ديگر متأثر از كلام ديگران به همه چيز شك مي كرد و اصل بهائيت را زير سؤال مي برد، به همين خاطر جشن نامزدي را راه انداختند تا از يك طرف معلم سنتورش از ازدواج با مهتاب بريده شود و از سوي ديگر سرش به زندگي گرم بشود و كمتر دنبال مباحثه و از اين قبيل كارها باشد. الآن خانواده رفعتي از وصلت با شما بسياربسيار راضي هستند؛ چون به قول خودشان توسط شما دفع شر كرده اند. آن اصرار به لبخند زدن ها هم براي اين بود كه عكس خندان شما به دست فرهاد و آقاي رضازاده برسد؛ چون غرورش اجازه نمي داد كه آنها فكر كنند او از سر اجبار ازدواج كرده است، به همين خاطر هم خودش را شاد نشان مي داد و هم به تو مي گفت كه خندان تر جلوه كني. در اين حال انگار تمام دنيا روي سرم آوار شد؛ چون احساس كردم بازي بدي از تشكيلات خورده ام. بدين خاطر پرسيدم:
«مهتاب هم از بازي هاي محفل خبر دارد؟!»
هديه سري تكان داد و گفت:
«آن بيچاره هم مثل تو از هيچ چيز خبر ندارد. فقط حرف هاي شما باعث شد تا او دچار ترديد بشود و به اين ازدواج مشكوك بشود. »
گفتم:
«اين طور كه معلوم است شما از خصوصي ترين مسائل اين خانواده آگاه هستيد. . . »
گفت:
«بله خاله ام كه من او را مادر مي خوانم، يعني همان معيشت خانم، سال هاست كه با اين خانواده حشر و نشر دارد، الآن هم اگر شك داري از خودش بپرس. . . »
نگاهي به معيشت خانم انداختم، ديدم او هم حرف هاي هديه را تأييد مي كند و مدام تأكيد مي كند كه مبادا خانواده رفعتي بويي از اين مسئله ببرند كه از طرف ما حرفي به شما زده شده. . . چون ما از تشكيلات مي ترسيم. اينها كه رحم ندارند يك وقت ديدي در يك تصادف ساختگي ما را از بين بردند. . .

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14