(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 23 مهر 1387 - 14 شوال 1429 -14 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19205
PDF نسخه

تا نگرديده است
آه ازكودكي من و تو...
براي مسئولان مطرح نيست!
ميرزا انلاين
گفتگوي منتشر نشده با دكتر(؟)كردان
پيامك هاي هفتگي ميرزا...
كودكي از دست رفته...
خداحافظ پدر پسر شجاع!
چرخ و فلك
پست چي سوم مريم اخوان
كدام روز حسرت؟



تا نگرديده است

خورشيد قيامت آشكار
مشت آبي زن به روي خود،
ز چشم اشكبار
در بيابان عدم بي توشه رفتن مشكل است
در زمين چهره ات
دانه اشكي بكار...
صائب تبريزي

 



آه ازكودكي من و تو...

- مامان! به خدا مشقامو زنگ آخر تو كلاس نوشتم. امروز هيچي نوشتني ندارم! برم يه ساعت جلوي در، بازي كنم؟ بچه ها منتظرن...
- جلوي در بازي كني ها!
- چشم، باشه، حتما، از جلوي در تكون نمي خورم...
¤¤¤
رد و بدل شدن اين ديالوگ ها ميان بچه مدرسه اي هاي زمان من و مادرهاي آن دوره، كليشه اي بود مهيج و دوست داشتني...پر از دلهره هاي شيرين!
همين جملات و اتفاقات غير قابل پيش بيني بعد از آن، يعني هنگامي كه بدون اطلاع از فناوري دنياي مدرن و دستاوردهاي رنگارنگش روي كول يكديگر
مي پريديم و با اشتهاي سيري ناپذير، به بازيگران نقش هاي اصلي و فرعي بازي هاي محلي و همه گير مبدل مي شديم...همه آن ديركردن ها و از ترس پدر شام نخورده، خوابيدن ها... همه اينها كودكانگي من و هم دوره اي هايم را تشكيل مي داد...
تا همين چند سال پيش كه مساحت مدرسه ها اين اجازه را به بچه هاي قد و نيم قد مي داد كه فارغ از تمام مشكلات و سختي هاي زندگي، به هر گوشه حياط هاي عريض و طويل مدرسه سرك بكشند، بازي «قلعه» يا همان «دنبال بازي»، زنگ هاي تفريح را به تسخير خود در مي آورد و البته آخر زنگ هم يكي در ميان پاي دفتر مي ايستاديم تا مدير بيايد و بگويد «دفعه آخرتون باشه ها...» هنوز يادمان هست !
زنگ هاي ورزش هم اپيدمي پيگيري عاشقانه فوتبال و بي توجهي به ميز كج و معوج تنيس، تور كهنه واليبال و سبد زنگ زده بسكتبال، يك عده كودك انرژيك را مامور پيگيري نحوه چرخش توپي پلاستيكي و راه راه مي كرد... دولايه و سه لايه اش بماند!اين همه تقلا اما پايان كار نبود؛ كه پس از رسيدن به خانه، وسوسه همصدا شدن با هم سن و سال ها و رفقاي كوچه اي، آرام و قرار را از دل هاي كوچك اما هميشه شادمان سلب مي كرد و گذر از هفت خوان جلب رضايت والدين براي خروج از محيط خانه و پيوستن به جمع هم بازي هاي هميشگي، حكم فتح دنيا را برايمان داشت!
غوطه ور شدن در دنيايي از هيجان كه بواسطه انجام بازي هايي چون تك گلر، هفت سنگ، خرپليس، خردمپايي ـ ظاهراً خر حيواني بود كه ركن اصلي بازي هاي كودكانه ما را تشكيل مي داد! ـ وسطي، فوتبال، تيله بازي و... ظهر آن كودك ديروز را به شب مي رساند تا با تني خسته آماده مشاهده خواب هفت پادشاه باشد...
«اين» كودك اما لذت بردن را نه در دويدن به دنبال هم كلاسي اش جستجو مي كند و نه در شيرجه زدن روي كول بچه محلش كه اصلاً در فضاي آپارتماني دبستانش نه جايي براي دويدن دارد و نه دنياي سحرانگيز رايانه اي مجالي برايش باقي مي گذارد كه با بچه هاي محله هم صدا و هم نوا شود.
اگر مراوده اي هم با آنها دارد، بيشتر در راستاي رد و بدل كردن سي دي هاي بازي است تا ساعت ها وقت خود را با «ماوس» و «كيبورد» گذرانده و با غرولند يكي از والدين كه نگران كم سو شدن چشمان فرزندشان و يا تاثير پذيري از بازي هاي خشنونت آميز رايانه اي است، راهي تخت خواب شده و لابد در خواب هم با غول هاي شاخدار و دشمنان رايانه اي در جنگ باشد!
اينچنين است كه احساس مي كنم، حق دارم با كشيدن يك آه بلند فلاش بك به گذشته نه چندان دور، نوستالوژي كودكانه خودم و هم سن و سال هايم را كه امروز از مرز 20 سالگي گذشته اند و گاه در ميانه دهه سوم عمرشان هستند، در خود زنده كنم و به كودك امروز فخر بفروشم و مدعي باشم كه مقايسه ام، در دسته كليشه هايي كه با اداي جملاتي چون «زمان ما اينجور بود و آن جور و...» آغاز شده و در ادبيات «قديمي ها» ريشه دوانده است، قرار ندارد.
و شايد اگر بستري براي«كودك امروز» فراهم شود تا او هم فارغ از دنياي پيشرفته و محصولات نوين فناوري، در جلد كاراكتر «كودك ديروز» قرار بگيرد و مثلاً با صدايي بلند فرياد بزند كه: «از بچه ها كي گرگه؟» و در جواب بشنود كه هم سن و سالهاي شادش
مي گويند:]...[ كله گنده! با ما هم عقيده شده و او هم آهي بلند سر دهد...كوچه هاي تودرتوي
كودكي هامان يادش بخير!
حسين زارعي

 



براي مسئولان مطرح نيست!

حقيقتا بايد بگويم كه اگر مسئولان امور فرهنگي كشور بخواهند مسأله كودك و نوجوان را آن چنان كه هست، مورد اهتمام قرار دهند، من خيال مي كنم خيلي از آنهايي كه مسؤولند، از ساعات خوابشان هم خواهند زد تا به اين مسأله بپردازند. امروز قضيه تربيت كودك و نوجوان، با گذشته هاي دور خيلي تفاوت كرده است.ما مي خواهيم از اين نسلي كه امروز مثل ماده خامي و مثل ذخيره اي در اختيار يكايك ماست، چه ساخته شود؟ آينده اي را كه آنها خواهند ساخت و پرداخت و پيش برد، چگونه تصوير كرده ايم؟ اگر حقيقتاً به آرمانهاي اسلامي و ملي و عظمت ايران و ايراني و جبران راهي كه دستهاي استبداد سياه در اين صدوپنجاه سال، دويست سال اخير ما را در آن كشانده است، فكر مي كنيم؛ اگر اينها برايمان مهمّ است و به آينده به معناي حقيقي كلمه اهميت مي دهيم، پس بايستي به تربيت كودك و نوجوان خيلي بپردازيم، درباره آن خيلي فكر كنيم و اهميت آن را خيلي بشناسيم؛ كه احساس مي كنم براي برخي از مسؤولان امور فرهنگي - دست اندركاران - مسأله به اين شكل مطرح نيست!
امروز كودك ما - چه برسد نوجوان - آگاهي و هوشياري اي دارد كه داده ترديدناپذير جو و فضاي انقلاب است. در گذشته اين آگاهي ها، اين آزادي ها و اين روح استفهام و اين ميل به دانستن، نبود. دسترسي هايي هم وجود دارد كه در واقع دسترسي كودك ما، يك منبع فرهنگي نيست؛ بلكه با ديد درست، دسترسي مراكز هدايت كننده فرهنگ در سرتاسر دنيا براي القاي مقاصد استعماري به كودك ماست. قضيه از اين طرف مطرح است. وقتي كه ما از يك متاع فرهنگي فاسد كه از طرف دشمن كشور، دشمن مردم، يا لااقل يك بيگانه بي علاقه - از اين كه ديگر كمتر نيست - حرف مي زنيم، بعضي خيال مي كنند كه ما از دسترسي هاي فرزندان خودمان ناراحت و نگران هستيم يا شكايتي داريم. مي گويند: «آقا! جوانند، بگذاريد بفهمند!» كانه ما مي خواهيم جوانمان نفهمد! ما از دسترسي بيگانه به ذهن فرزند خودمان نگرانيم. قضيه از آن طرف، قابل مطالعه و بررسي است....
بچه شما در آغوش شما، در مدرسه شما، در كتابخانه كانون و جلو روي شماست و شما براي او فكرهايي، آينده اي و اميدواري اي داريد. ناگهان مشاهده مي كنيد دسترسي يك نفر كه حداقل بيگانه است به اين بچه، از راه همين كالاهاي فرهنگي متداول و رسانه هاي گوناگون خبري و فرهنگي، بيشتر از شماست! اين، جاي نگراني است و امروز اين وجود دارد؛ چه من و شما بخواهيم، چه نخواهيم!
رهبر انقلاب 23 ارديبهشت 1377
بعد التحرير:
1. به نظر شما نگراني هاي عميق رهبر عزيزمان بعد از 10 سال به اميد و اطمينان تبديل شده است؟ كتب درسي، سايت هاي اينترنتي، صدا و سيما، كانون هاي فكري و فرهنگي ، الگوسازي هاي ملي و...
حتما كه رفع نگراني شده است!!
2. خوش به حال اين فرزندان شهدا كه نفس به نفس رئيس جمهورشان لحضاتي را براي هميشه خود ماندگار كردند...اين كودكان حالا بيست و چند سال بزرگ تر شده اند و كودكي شان مطمئنا با ديدن اين عكس ها از دست كه نرفته، بدجوري هم به دست آمده...خوش به حالشان.

 



ميرزا انلاين

قبل از اينكه كركره ستون اين هفته رو بدم بالا دو تا نكته رو بگم اول اينكه به جون هر چي كيهاني و نسل سوميه، ما هي ستون نوشتيم، اينا هي از تو صفحه حذف كردن گفتن ماه رمضونه خوبيت نداره! خلاصه كه اين دفعه با دست پر اومدم و ديگه ام به بهونه جا نيست و ستون بايد حذف بشه تا تيتر آقاي رئيس جا بشه و اينا ستونو اجاره نمي دم. نكته دومم اينكه تيتر مطلب اول هفته پيش اين بود:«خوب، بد، زشت...» دوستان تصحيح نهايي برداشته بودن جاي تيتر و عوض كنن يادشون رفته بود بذارن سر جاش! آره به جدت!

 



گفتگوي منتشر نشده با دكتر(؟)كردان

-الو. دكتر كردان؟
-بله جانم بفرمائيد؟
-اين ناخن شست پاي ما يه دفعه ذق ذق مي كنه، يه وقت مي خواستيم شما خلاصه يه ويزيتي بكنين...
-اشتباه گرفتي آقا، من دكتر اونجوري نيستم...
- دكتر جون مگه خودت نگفتي مدركه ضايع بوده پس واسه چي من گفتم دكتر، گفتي جانم؟
-ميرزا تويي؟ چه عجب اينطرفا؟
-لطفا با من گرم نگير همه خيال مي كنن با هم تو آكسفورد دكترا گرفتيم. من ستون نويس كهنه كار كيهانم، تو هم وزير كشور همين.
-خيلي خب بابا... چه خبرا؟ برادر حسن چطوره؟
يعني تو «حسن خطرناكه رو» مي شناسي؟
اونو نمي گم، برادر حسن كيهانو مي گم.
-البته زياد با هم فرقي ندارن ولي اونم خوبه، فكر كنم برو بچ رو فرستاده واست يه كتاب نيمه پنهان در آرن... خب اون بالاها چه خبر؟
-هيچي امن و امان...
-شنيدم گفتي نمره مدرسه ات هميشه 18.5 يا 19 بوده.
-خب آره بوده ديگه.
پس اين اس ام اس نهضت سوادآموزي چيه؟
-اينا كار ]...[ از اولشم نمي خواست من وزير بشم. تازشم همين الان مي دم كپي مدركمو واست بيارن روزنامه. ده تا پيك موتوري آن لاين در ساختمون وزارت كشور آماده ان، دادم هزار تا كپي از فوق ديپلمم گرفتن، هر كي شك كرد سريع با پيك واسش مي فرستيم... بگم كيهان كي تحويل مي گيره؟
- بي خيال بابا! حرفت واسه ما سنده همون جوري كه واسه مجلس سند بود... حالا نمره انضباطت چند مي شد؟
- اون كه هميشه 20 بود.
- آره دارمت! سيبيل ناظم مدرسه مونم هميشه چرب بود.
- آخه اون زياد كباب مي خورد.
-كباب خورش كردن!
-داري تهمت مي زني ها...
-من غلط كردم. بعدشم اصلا نمي خوام كيهان مث سايت الف توقيف بشه. بذار يه لقمه نونمونو بخوريم... حالا خودمونيم عمرا فكرشم نمي كردي يه روز وزير بشي ها...
-ببين آقاي روزنامه نگار كهنه كار، يه جوري كشور رو بچرخونم كه همه انگشت به دهن بمونن.
-آره خب... فقط مراقب باش سرمون زياد گيج نره! همون طرح تحول اقتصادي واسه ملت كافيه، تو ديگه قربونت زياد ما رو نچرخون. راستي انگار حاج علي به ات گفته كه بكشي كنار...
-من بنا به تكليف وسط اومدم و تا انجامش اون وسط خواهم موند.
-حالا چي هست اين تكليف؟ سه بار از روي چوپان دروغگو يا املاي بدون غلط از دهقان فداكار؟
-عيب نداره تو هم ما رو تخريب كن ميرزا...
-رئيس جمهور هم بدجوري هواتو داره؟
-خب از قديم گفتن قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهري...
-بازار طلا واس چي تعطيل شد؟
-اونم درست مي شه؛ يعني خودم درستش مي كنم.
-شنيدم به بچه هاي وزارت كشور هم خوب رسيدي؟
-بايد به نيروها رسيد تا به ات برسن؛ اين يه ضرب المثل فيلادلفياييه!
-فيلادلفيا البته كشور نيست، يك ايالته!
-باشه چه فرقي مي كنه!
-راستي شنيدم تو دستور كارته كه 17 شهرستان رو بكني روستا و 24 تا روستا رو هم بكني شهرستان و 3 تا شهر رو بزني به اسم استان؟
-يه كارايي دارم مي كنم ولي چون محرمانه اس بعدا به خوت اس ام اس مي زنم. استان زياد نمي كنم ولي تا دلت بخواد شهرستان مي زنم!
-سوال آخر... چرا دوباره سر نامه استعفا همه رو گذاشتي سر كار ناقلا؟
-اين «ناقلا» هم جزء سوال بود؟
-نه به جون تو حال با كنم با اين اعتماد به نفست...
-چاكرتيم! اين نامه كار من نبود. چند نفر هستن توي «نهاد» بيكارن هي چپ و راست كاغذ سياه مي كنن واسه اينو و اون... چند تا از اينا واسه اسفنديار هم آماده كردن ولي خب اون اصلا سمت نهاد نمياد... آهان تا يادم نرفته اينو بگم كه كار كردن به مدرك نيس داداش...
-خوب شد گفتي وگرنه تو گلوت باعث خفگي مي شد... لطف كردي با ميرزا حرف زدي.
-موفق باشي.
-راستي من مي خواستم واسه دوره فوق آماده شم؛ آشنا ماشنا نداري؟
... (صداي بوق ممتد از آن سوي خط به گوش مي رسد...)

 



پيامك هاي هفتگي ميرزا...

خاتمي: هيچ دولتي نمي تواند معجزه كند
ميرزا: كي گفته؟ معجزه هاي دولت شما هنوز هم در جامعه ديده مي شن؛ ناجا هم از پسشون بر نمي آد... به جدت!
رسايي، نماينده تهران: نمايندگان 100 ميليون تومان را در راه خيريه صرف مي كنند.
ميرزا: مي شه بگين دقيقا كدوم خيريه، همشيره ما دو ساله دنبال 500 هزار تومن وامه... خودتم اگه به مون بدي دعات مي كنيم!
وزير نيرو: پول آب منزل ما دو هزار تومان آمده است.
ميرزا: يعني اينقدر لامپ كم مصرف، مصرف مي كنين؟!! راستي مي خواي آب رو هم جيره بندي كني كه ديگه خاموشي نداشته باشيم؛ آخه شما گفته بودين شهريور آخرين ماه خاموشي ها خواهد بود!
شيرين بانو: بگو اون ضرب المثل دم خروس رو!
وزير آموزش پرورش: تا ترم دوم استخدام مي كنيم.
ميرزا: شما با وزير نيرو فاميل نيستي؟ آخه گفته بودي مشكل استخدامي ها رو تا مهر حل مي كنيم... اوه اوه اوه... ببخشيد حواسم نبود شما قلبت ضعيفه! آقا اين دو خط روچاپ نكنين!
علي كريمي: به تيم ملي نمي آيم.
ميرزا: ناز نكن ناز نكن! گله آغاز نكن!
وزير ارشاد: رسانه ها راجع به سي سالگي انقلاب فعال شوند.
ميرزا: چشم! فقط منتظر دستور بوديم.
لاريجاني: نخبگان از ورود به مناقشات سياسي خودداري كنند.
ميرزا: آره بابا اينجوري نمي بينن وضعيت چقدر ضايع اس، راحت مي ذارن مي رن اونور آب.
وزير مسكن : اجاره نشيني 25 درصد افزايش پيدا كرده است.
ميرزا: طرح بنگاه هاي زودبازده كه مي گن همينه؟!
حاتمي كيا: براي من ديكتاتورهاي مهربان نباشيد!
ميرزا: چشم. شما هم لطفا اداي اسپيلبرگ را در نياوريد.
رئيس كل بانك مركزي: فكر نكنم تورم از 25 درصد بيشتر شود!
ميرزا: نه بابا! جون ميرزا راست مي گي؟ اي ول اي ول... حاج رئيسو اي ول... اگه كمه يه چند درصد تورم بدم بيارن !
نويسنده روز حسرت: به خاطر مردم پايان سريال را هندي كردم.
ميرزا: خدا به شما و شبكه ملي خدمت بده تا به ملت توفيق كنيد!
رحيم مشايي: ملائكه دائم در فضاي ايران در رفت و آمدند.
ميرزا: ببخشيد با طرح ترافيك يا بدون اون؟ طرح زوج و فرد هم دارن يا نه؟! با «سفر كارت» ديگه، آره؟
هشتصد نفر از كاركنان وزارت كشور از كردان حمايت كردند.
ميرزا: چه مي كنه اين عيدي عيد فطر و سفر به بهترين هتل هاي مشهد...
گفتگوي ميرزا با رحيم مشايي را هفته آينده بخوانيد.

 



كودكي از دست رفته...

يك آينه كودكي...
زهرا جمشيدي- چشمان شفاف آئينه ايستاده درميان چهارچوب در يك كمد چوبي قديمي با نگاهم تلاقي كرد. مرا با خود به عمق خاطرات رسوب شده در لايه لايه ذهنش كشاند. صفحه ديروز، واضح و روشن در برابر ديدگانم ظاهر شد... به آن زماني كه حتي تصوير كودكي خود را در دل آئينه نمي شناختم تصورم بود كه كودكي چون من در درون آئينه همبازي من است. از يادآوري آن زمان لبخند شيريني به شيريني داشتن يك شكلات روي لبهايم نشست. آن دوران كه شادي ما واقعي بود و اشك ها بي جهت براي نداشتن يك شكلات بي وقفه از چشمان من و كودك درون آئينه با هم مي ريخت... تنها شاهدم چشمان شفاف آئينه ايستاده در ميان درب يك كمد چوبي قديمي است كه اينك ساكت و خاموش است. گويي هيچ چيز از آن دوران به ياد ندارد ...چرا؟ چون با اضافه شدن چند سانتي متر به طول و عرض چهارچوب من كودكي در من غرق شده است؟! امروز فقط لايه هاي زيرين ذهن آئينه مي داند كه من هم آن كودك ديروزم. دلم مي خواست براي هميشه در آن عالم سراسر پاكي بمانم كه با طعم حقيقي صداقت آشنا باشم. آن روزها گرسنگي ام با گاز زدن به يك تكه نان تمام مي شد، تمام ثروت من يك اطاق كوچك با يك طاقچه بود كه روي آن را آئينه و يك راديو دو موج و يك ظرف بلور پر آب كه ماهي كوچكي زنداني آن بود تزئين مي كرد.تنگ ماهي را جلوي آئينه مي گذاشتم تا ماهي كوچك قرمز من تنها نماند طفلك تمام طول روز مجبور بود همبازي من باشد، اگر چه چشمان هميشه بازش را از نگاه من پنهان مي كرد... سرگرمي ديگر من اين بود تمام خورشيد را درون آئينه شكسته اي جا مي دادم و شعاعهاي پر رنگ براق نور را به سمت تاريكي به هر جا كه دلم مي خواست مي تاباندم. نور آنرا مانند نورافكني به زاوياي دلهاي تيره مي نشاندم و تمام خوشحاليم اين بود كه خورشيد با تمام بزرگي اش زنداني آئينه شكسته در دستان من بود... چه زود كودكي ام بزرگ شد!

 



خداحافظ پدر پسر شجاع!

ليلا باقري- بچه كه بودم براي ديدم كارتون و تلويزيون لحظه شماري مي كردم. هيچ كدام از برنامه كودك هاي دو كانال را از دست نمي دادم. تمام كارهايم، مقصود همان كوچه رفتن ها و خاك بازي كردن ها و چرخ زدن هاست، با زمان پخش برنامه كودك تنظيم مي شد. جذابيت دنياي كارتون آنقدر برايم زياد بود كه بارها در دل آرزو مي كردم اي كاش اخبار تلويزيون هم كارتوني بود تا من اخبار را هم تماشا مي كردم. فكر كنيد تصوير كارتوني آقاي حياتي يا بابان چقدر بامزه مي شود! آنهم با دوبله صداي مثلا مرتضي احمدي. خلاصه ساعات برنامه ها را حفظ بودم و چيزي از دستم نمي رفت.چقدر غصه ام مي شد و حرص مي خوردم اگر بعدازظهر جمعه اي برق مي رفت. جمعه روزي بود كه نويد تماشاي بيشتر تلويزيون و كارتون هاي جالب سريالي را مي داد. كودكي و ديدن تلويزيون براي هم سن و سالان ما گره خورده با پسر شجاع و پدر پسر شجاعي كه هيچ وقت نفهميديم اسمش چيست و پرين و دوقلوهاي افسانه اي و ميتي كومون، انگوري، مدرسه موش ها، خونه مادربزرگه، بلفي و لي لي بيت، بامزي، جزيره ناشناخته، خانواده دكتر ارنست، ماركوپولو و كارتون هاي ديگري كه يادآور روزهاي شيرين كودكي است.
¤¤¤
اگر كمي بيشتر به گذشته برگرديد حتماً يادتان مي آيد كه با شخصيت هاي كارتوني هم خنديديد و هم گريه كرديد. آن موقع ها كه مثل حالا نبود كه سي دي انواع و اقسام كارتون ها سه تا هزار تومان مثل نقل و نبات ريخته باشد كف خيابان و بچه ها به راحتي راحت الحلقوم بتوانند جديدترين انيميشن روز دنيا را ببينند، بايد كلي منتظر مي ماندي و چشم سياه مي كردي تا يك كارتون قشنگ و خوش آب و رنگي ببيني! طوري مي گويم آنموقع كه انگار زمان ما تلويزيون با نفت روشن مي شد و با بيل شبكه هايش عوض مي شد. اما خودمانيم، زمان ما نسل سومي ها صدا و سيما براي نسل كودكش حسابي تركاند. نه زمان كودكي نسل دومي ها برنامه درست و درماني براي تماشا بود و نه كودكان الان چيز بدردبخوري براي ديدن دارند. تمام برنامه شان ختم شده به چهار تا دايي و خاله لوس و موزيك و عروسك هايي كه صدتايشان روي هم يك تار موي كلاه قرمزي و فين فين پسر خاله نمي شود.
دوقلوهاي افسانه اي، فوتباليست ها، اي كيوسان، زي زي گولو و... برنامه هاي روز جمعه اي بود. پرين هم از جمله كارتون هاي سريالي كمي تا قسمتي روي اعصاب بود. مثل نل، مثل هايدي، زنان كوچك، هاكل بريفين. اين دختر تا به پدر بزرگش رسيد خون به دل بچه ها كرد. يك معصوم دوست داشتني همه چيز فهم داناي عقل كل مهرباني كه همه را دوست داشت و به جاي بدي به همه خوبي مي كرد و آدم بدجنس ها را به زانو درمي آورد. بهتر از خودش، مادرش آنهم با لباس هندي كه مي پوشيد و عكس مي گرفت... به يادماندني ترين صحنه با خانمان را يادتان هست؟!! آنجا كه پرين براي بار اول پدربزرگش را ديد. اشك مي ريخت و مي گفت: آقا ببخشيد شما بايد چشماتون رو عمل كنيد. من مي دونم كه خوب مي شيد...با اينكه بچه بودم از اين خود شيريني پرين، دختري ناشناخته كه در كارخانه پدربزرگش كار مي كرد، چندان خوشم نيامد. يك جورهايي وقتي خودم را جايش گذاشتم خجالت كشيدم. اما دنياي آدم مهربان ها با بقيه فرق مي كند چون خودشيريني در مورد پرين كاملا جواب داد. مخصوصاً با شيرين كاري هاي بعدي و آن هوش سرشارش.
هاچ زنبور عسل هم بدجوري در خاطره همه ماندگار شد. به خاطر درد بي مادري كه كشيد و همذات پنداري كه آدم ها با اين جانور كردند. اين زنبور مادر گم كرده هر قسمت به طريقي ما را نگران مي كرد آنقدر كه با گروه هاي بدجنس طرف مي شد و مجبور مي شد از ديگران و خودش دفاع كند. البته هاچ زنبورعسل- بعضي ها حاج زنبور عسل را بيشتر دوست دارند!!- كارتوني بود با كلي حشره و جانور كه خوب هايشان خوش چشم و ابرو بودند و بدهايشان زشت؛ اصلا يك كلاس حشره شناسي بود اين انيميشن ساده...
¤¤¤
مدرسه موش ها هم كه نيازي به تعريف ندارد. برنامه عروسكي كه جزء موفق ترين كارهاي كودك و البته خانم برومند بود. فكر نكنم كاري در موفقيت ركورد مدرسه موش ها شكسته باشد. كپل، نارنجي، سرمايي، گوش دراز، دم باريك و بقيه موش ها آنقدر جذاب بودند و هستند كه تماشاي آن بزرگ و كوچك سرش نمي شد. يك مشت بچه موش شيطان كه كلي آقا معلم آقا معلم مي كردند.
كارتون ميتي كومون هنوز هم پخش مي شود. هنوز هم وقتي كايكو دستمال قدرتش را مي بندد، مي تواند يك تنه درخت را از ريشه دربياورد و تسوكه هم در آخرين لحظات نشان مأمور مخصوص حاكم بزرگ را نشان مي دهد و ميتي كومون هم با عصايش روي علامت قرار مي گيرد؛ اين هوا!! گوريل بنفش عاشق انگور هم كه نياز به يادآوري ندارد. گوريل 40 فوتي كه عاشق انگور است و بعد از هر صحبتي كه مي كند دوبار انگوري را تكرار مي كند. ما هم هميشه در شگفت بوديم كه ماشين كوچك بيگلي چطور وزن گوريل را تحمل مي كند و له نمي شود. يادش بخير كه خونه مادربزرگه هزارتا قصه داشت... شادي و غصه داشت... «كنار خونه ما هميشه سبزه زاره... دشتاش پر از بوي گل اينجا همه ش بهاره...» يادش بخير گربه سبيل قيطاني هميشه خسته هميشه ناراحت شيطون دوست داشتني؛ مخمل يادتان هست؟
¤¤¤
حتماً شما هم كارتون هاي زيادي را به خاطر داريد كه يادآور دوران خوش كودكي هايتان هست؛ از پورفسور بالتازار تا بچه هاي كوه آلپ، رامكال، خاله ريزه، حنا دختري در مزرعه و... تمام خاطرات خوش تماشاي كارتون و لحظاتي كه جاي شخصيت ها زندگي كرديد، خنديديد و گريستيد؛ گذشت... حالا مثلا بزرگ شده ايم هرچه كانال هاي تلويزيون را جابه جا مي كنيم چيزي جز فوتبال زنده دستگيرمان نمي شود. يادش بخير...

 



چرخ و فلك

آهو خرسند- روبروي آيينه ايستادم. موهاي مشكي صاف و يكدستم را از دوطرف بافتم و به انتهايشان روبان صورتي خال خالي را كه بابا برايم خريده بود، پاپيون زدم.
مامان كف هال كنار چرخ خياطي نشسته بود و از تكه پارچه ها برايم پيراهن مي دوخت. براي مردم هم خياطي مي كرد. روي قلب همه پنجره ها يك چيزي موج مي زد، مثل انتظار. صداي زمزمه هاي مادر با صداي چرخ خياطي در هم مي آميخت و من فرصتي پيدا كردم تا دوباره به ورقه اي كه مدرسه داده بود، نگاه ديگري بيندازم. فردا به مناسبت روز پدر، همه باباها به جشن مدرسه دعوت شده بودند.
پدرم در عسلويه كارگري مي كرد. هميشه 20 روز به جنوب مي رفت و يك هفته در تهران پيش من و مامان مي ماند. 12 سال داشتم ومي فهميدم زمزمه هاي مادرم حال و هواي دلتنگي يك عمر به تنهايي بار زندگي بر دوش كشيدن دارد.
صداي زنگ تلفن فكرهاي من و مادرم را به زمان حال كشاند. دوستم سميرا بود. يك نفس مي گفت و پشت هر پاراگراف مي خنديد.
- آره، سمانه جون! فردا واسه بابا جشن مي گيريم. يه كيك شكلاتي هم سفارش داديم. بابا هم قول داده من و داداشم رو ببره شهربازي.
وقتي گفت شهربازي ياد خاطرات 7 سالگي ام افتاد. فقط يك بار به آن جا رفته بودم و حس هيجان و چرخ و فلك سواري آن هم چرخ و فلك به آن بزرگي هنوز ته دلم را قل قلك مي داد.
- راستي سمانه، تو واسه بابات چه كار كردي؟
- من... من... من و مامان واسش ساعت خريديم. فردا هم شام مي ريم رستوران! دروغ مي گفتم. نمي خواستم جلوي دوستم سميرا كم بياورم. چيزي به بزرگي يك غم بزرگ قفسه سينه ام را مي فشرد. اگر بابا بود، خودم را مي انداختم در آغوشش و يك دل سير گريه مي كردم.
مامان دوباره صداي چرخ خياطي را درآورد. تلفن را كه گذاشتم، رفتم توي آن يكي اتاق و با خودم فكر كردم براي بابا چه كار مي توانم بكنم؟ يادم آمد آن روزي كه با بابايي رفته بودم شهربازي، برايم يك بادبادك خريد. بابا مي گفت: اگر آرزو كنم و بادبادك را به هوا بفرستم، آرزويم برآورده مي شود.» فكر بچه گانه اي بود. اين ها براي عالم هفت سالگي معنا داشت. در 12 سالگي مي دانستم كه بادبادك ها آرزوي هيچ كس را برآورده نمي كنند!دفتر مشقم را روبرويم گذاشتم و از آن طرفي كه چيزي ننوشته بودم يك قلب نقاشي كردم. عكس خودم و بابا را در ميان آن كشيدم كه دست در دست هم به سمت چرخ و فلك مي رفتيم. چرخ خياطي مامان هم مي چرخيد، چرخ و فلك هم مي چرخيد، چرخ ماشين مدل بالاي باباي سميرا هم مي چرخيد. مامان مي گفت اگر بابا به عسلويه نرود، چرخ زندگي ما نمي چرخد!
بابا آن سالي كه به عنوان كارگر نمونه جايزه گرفت با خنده به من كه روي زانويش نشسته بودم، گفت: اگر كار نباشد، چرخ مملكت نمي چرخد.
با خودم فكر مي كردم چرا فقط باباي من بايد چرخ مملكت را بچرخاند آن هم در عسلويه؟! اما باباي سميرا هميشه در خانه شان است و از همان جا يا از توي بنگاه معاملات ملكي اش چرخ مملكت را مي چرخاند؟!
مامان داد زد: «بيا پيراهن را بپوش، ببينم اندازه ات است؟»
همين طور كه به سمت او مي رفتم نيم نگاهي به تقويم روي كمد انداختم. سه روز ديگر بابا مي آمد. روبه مامان گفتم: «مامان، بابايي كه آمد برايش جشن مي گيريم؟!
- آره، دختر گلم!
- شهربازي هم مي رويم؟
- آره، حتماً.
-مامان! واسه بابا چه كار مي تونم بكنم؟
مامان مكث كرد. به چشم هايم خيره شد و با نگاه عميقش گفت: «بابا كار مي كند تا پول حلال بياورد. تو هم دختر خوبي باش و خوب درس بخوان!» حالا هم طعم درس خواندن را خوب مي فهمم و هم طعم پول حلال را... چه بادبادكي بود ولي!

 



پست چي سوم مريم اخوان

سر چراغي اين هفته راجع به تيتر يك هفته گذشته است كه ... آن چه به عنوان تيتر چاپ شده بود، روتيتر بود اما خب به هر حال پيش مي آد ديگه، چه بهتر كه واسه رئيس پيش بياد! ضمنا ويژه نامه «كودكي از دست رفته» هفته ديگر هم ادامه دارد.
آقاي اميرعلي تفرشي؛ انتقادات و پيشنهادات راجع به روزنامه را براي خود روزنامه بفرستيد؛ ما پست چي «سوم» هستيم، نه پست چي كيهان! اينكه گفتيد صفحات روزنامه به صورت پي دي اف روي سايت منتشر شود هم در دست بررسي است، بعدشم چه معني داره صفحه ما پي دي اف داشته باشد، صفحه بقيه هم... «تفاوت ما در كيفيت ماست» اين شماره نسل سوم در روزنامه است!
خانم مليحه ناطقي از يزد، در مورد انتقاد شما هيچ حرفي ندارم جز اينكه شرمنده! بناهاي تاريخي و رازورمزهاي سر زمين هميشه آفتابي ايران از جمله نكاتي است كه هنوز فرصت نكرديم در صفحه به آن بپردازيم؛ اگر اين برنامه ريزي فشرده رئيس نبود، اگر هفته اي دو بار منتشر مي شديم، اگر... من خودم يه مطلب توپ واسه يزد و آن بادگيرهاي حيات بخش اش نوشتم كه چند ماه توي صف انتشاره... اي بابا، دست رو دل ما گذاشتي، ورداشتي ببين كه خونه! هي...
آقاي محمدعلي مومني ها، نامه شما رسيد؛ اولا كه آقاي حاتمي كيا عزيز دل ما هم هست اما اينكه دوست دارد چه فيلمي بسازد و چگونه بسازد شايد زياد به ما ربطي نداشته باشد؛ ثانيا شما بهتر است اول فيلم «دعوت» را ببينيد و بعد راجع به آن وكارنامه حاتمي كيا نقد بنويسيد. سوما اين فيلم آخر حاتمي كيا اصلا نه فيلم هست، نه ضد فيلم؛ هيچ رقمي هم به جريان فيلم سازي ابراهيم خان نمي خوره، شما مي توانيد اينطور حساب كنيد كه جناب حاتمي كيا كمي هوس گيشه كرده بوده و اين فيلم را ساخته... بله جناب ميرزا اشاره مي كنن كه توي حوزه اي كه به من ربط نداره، حرف نزنم، چشم! خانم محبوبه طباطبايي، شما هم نامه تان را اشتباهي براي ما ايميل كردين، هفته نامه زن روز، يك ايل و تبار ميز و رئيس و كادر و تحريريه و... دارد؛ خوب و بدش هم به ما ارتباطي ندارد؛ اگر هم دوست داريد برايشان مطلب بنويسيد؛ به آدرس روزنامه بفرستين؛ بنده هرگونه ارتباط اپسيلوني با اين نشريه را تكذيب و تخريب مي كنم.خانم ها افراخته، فرهادپور، متين، ناظري و آقايان حميدي و عباسي، ايميل هاي شما رسيد؛ سرتان گرم و دمتان مستدام! راستي آقاي افشين مروتي از اخوان ثالث هم شعر كار مي كنيم اما اولويت ما شعراي جواني هستند كه هيچ نشريه اي به آنها نمي پردازد.نامه هايي كه براي انتشار مي فرستيد بايد تا قبل از شنبه به دست ما برسد، ايميل ها هم تا پايان ساعت اداري روز شنبه؛ مرسي!
آقاي ميثم حسني سعدي هم در نامه اي تذكر دادند كه در گفتگوي هفته پيش با ايشان عنوان كارشناس ارشد مركز پژوهش هاي صداوسيما غلط بوده و ايشان كارمند اين مركز هستند و فارغ التحصيل كارشناسي ارشد تهيه كنندگي دانشكده صداوسيما.

 



كدام روز حسرت؟

صفحه هفته پيش نسل سوم را خواندم: به نكات خوبي اشاره كرده بوديد و نكاتي را هم نگفته بوديد: اگر فرصت داشتيد و اين چند كلمه اي كه من نوشتم به دردتان خورد، منتشر كنيد چرا كه فكر مي كنم نكاتي را جا انداخته بوديد؛ آن هم راجع به پربيننده ترين و پراهميت ترين ساعات رسانه ملي... هميشه با خودم گفتم ماجراي «كم فروشي» ماجراي غريبي است؛ همه مي پندارند كه فقط مختص كاسب و بازار و خلق الله است؛ در حاليكه در روزگار ما، كم فروشي در رسانه ملي به يك سبك تبديل شده است؛ آقايان فهيم شبكه ملي به خاطر ارضاي مصنوعي مخاطب، خود را جاي خدا گذاشتند و هر كه را خواستند كيفر دادند و هر كه را پسنديدند پاداش؛ خانم و آقاي گنهكار به راحتي در بهشت قرار گرفتند و سايرين در جهنم و آقا مسعود هم به خاطر كدامين گناه(؟) در برزخ... ببخشيد ماجراي آن پول ربا چه شد؟ مگر آن خانم شيرازي توبه نكرد؛ چرا مقبول درگاه كارگردان و نويسنده واقع نشد؟... حيف كه نمي خواهم زياده گويي كنم فقط همين را بگويم كه وقتي در راس يك مجموعه، از كار دزديده مي شود و كم فروشي مي كنند، ساير افراد ديگر تكليف شان روشن است؛ بايد هم آهنگساز مجموعه، ملودي مجموعه «پريدخت» را بريزد توي سريال و... يكبار ديگر هر دو موسيقي متن را گوش كنيد تا شاهكار آهنگساز مشترك اين دو مجموعه را بهتر درك كنيد كه چگونه با يك ملودي دو مجموعه مناسبتي تلويزيوني را روي آنتن فرستاده است... راستي اين را هم بگويم كه عطاران امسال بدجوري مظلوم واقع شد؛ او كارش خطا و اشتباه داشت، اما اگر واقعاً قرار بود مخاطب را بخنداند، خنداند و اگر جايي مي خواست او را تحت تاثير قرار دهد و به تامل وادارد، واداشت... يادمان نرود كه او بي ادعا يك مجموعه طنز ساخت كه فارغ از برخي نقاط ضعف به تمامي سكانس هاي من درآوردي آقايان مدعي مذهب و مذهب گرايي در شبكه يك سيما مي ارزيد... كاش هيچ وقت يادمان نرود كه رسانه يك زبان هنرمندانه مي خواهد و نه يك آبگوشت هندي كه از اول بشود، همه چي را از هم جدا كرد و ابتداي سفره، گوشت كوبيده انتهاي غذا را هم آماده كرد...

 

(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14