(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 22 مهر 1387 - 13 شوال 1429 -13 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19204
 

تكامل انساني لزوماً با توسعه معاش همراه نيست
معلم سنتور مهتاب پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 67

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




تكامل انساني لزوماً با توسعه معاش همراه نيست

دانشگاه امروز، به خلاف گذشته، ديگر محل اخلاقي و برخورد عقايد و افكار نيست. «تحقيق» و «تدريس» آنهم مطابق برنامه و در چشم انداز آرمان «رشد و توسعه» شيوه توليدي دانشگاه كنوني است.(1)
...فدا كردن اعتبار، شخصيت، حرمت و حيثيت انساني به پاي بت علم و فن شناسي ]تكنولوژي[، سوغات بزرگ تمدن مصرفي است. و مدرسه مأمور اجراي اين مراسم قرباني است.
...شكست تجربه ي كوبا در به وجود آوردن انسان هاي نوين از طريق مدرسه، درسي بس آموزنده است. دانشگاه هر سال يك رديف از فارغ التحصيل مصرف كننده بيرون مي دهد كه ميخواهند به سطح بالاتري از مصرف دست يابند. هيچ يك از اقدامات حكومت انقلابي براي ادغام آنان در زندگي مردم عادي ـ از كار يدي ]دستي[ در كارخانه ها گرفته تا بريدن ني شكر در مزارع ـ نتوانسته است بر اين گرايش اساسي «دانشگاهي» پيروز شود. در عين حال دانشگاه قادر نيست به اندازه كافي كادر تربيت كند و تازه كادرهائي هم كه تربيت مي كند، با روحيه محافظه كار خود حاصل كار كادرهاي خود آموخته و دانشگاه نديده را برباد مي دهند. عيب از معلم و استاد نيست، اشكال در آنجاست كه يك حكومت انقلابي مي خواهد در نيروي انساني سرمايه گذاري كند ولي اين كار را از طريق نهادي انجام مي دهد كه برنامه ضمني اش توليد يك بوژوازي جهاني است.(2)
مقصود حقير اين نيست كه براي نظام جمهوري اسلامي تعيين تكليف كنم. حضرت امام امت (حفظه الله تعالي) با طرح مسئله ي وحدت حوزه و دانشگاه خط مشي آينده ي نهضت اسلامي را ترسيم فرموده اند و جاي هيچ نگراني وجود ندارد. از جانب ديگر، وقتي ما جبهه هاي نبردمان را دانشگاه جبهه مي خوانيم و حضرت امام را معلم انقلاب لقب داده ايم، پر روشن است كه از آموزش و دانشگاه مفهومي بسيار وسيع تر از آنچه در غرب معمول است دريافت مي كنيم. ما انتظار داريم كه مدارس و دانشگاه هايمان محل تعليم و تربيت به معناي مطلق كلمه باشد و در آنها انسان تربيت شود و بر همين اساس است كه تعهد و تزكيه را همواره بسيار فراتر از تعليم و تخصص مي شماريم.
بدين ترتيب، با يقين كامل مي توان پيش بيني كرد كه نهضت اسلامي ان شاء الله در آينده اي نزديك نظامي آموزشي متناسب با معتقدات خويش و آرمان هاي الهي انقلاب خواهد يافت و تا آن روز لاجرم بايد اين نظام آموزشي موروثي را حفظ كنيم و در عين حال آماده باشيم تا در يك فرصت مناسب تحولات لازم را در آن انجام دهيم. اما از آنجا كه اين تحول فرع بر شناخت ماهيت علم و ماهيت اين سيستم آموزشي و ارزيابي آن از دريچه ي اسلام است، بر ماست كه هر چه بيشتر در شناخت ماهيت غرب و مطابقت آن با مباني اسلامي بكوشيم.
نظام آموزشي غربي، محصول جدايي علم از دين
اقتصاد ـ با مفهوم كنوني آن ـ سلطان بلامنازع عصر جديد و محور تعيين كننده ي خط مشي هاي سياسي، اجتماعي و حتي علمي، فرهنگي و هنري است. نظام آموزشي مدرسه اي و دانشگاهي يكي از تنها مواردي است كه در وهله ي اول مستثنا به نظر مي رسد و كمتر كسي در سراسر جهان از همان آغاز خواهد پذيرفت كه نظام آموزشي كنوني جهان نيز از سلطنت اقتصاد آزاد نيست، چه برسد كه قبول كند اصلاً اين نظام آموزشي در جهت توسعه ي اقتصادي با روش هاي معمول پايه گذاري شده است و «آموزش و پرورش» را نبايد به مفهوم مطلق «تعليم و تربيت» فرض كرد. آموزش در جهان امروز دقيقاً به معناي آموزش كادرهاي تخصصي مورد نياز براي توسعه ي اقتصادي به روش هاي معمول است و حتي اگر روش هاي دست يابي به توسعه ي اقتصادي را تغيير دهيم، ديگر اين نظام آموزشي به درد نخواهد خورد و با تغيير دادن غايات و اهداف، پرروشن است كه نظام هاي آموزشي نيز تغيير خواهد كرد.
براي ادراك بهتر اين حقيقت مي توان دو نظام آموزشي را با يكديگر مقايسه كرد كه اولي بر اساس اين حديث علوي كه وليكن... همك في ما بعد الموت بنا شده و ديگري در جهت توسعه ي معاش و تمتع هر چه بيشتر از لذايذ مادي و دنيوي با روش غلبه بر طبيعت و تصرف در عالم. نتيجه چه خواهد بود؟ نظام آموزشي نخستين، تشكلي نزديك به حوزه هاي علميه پيدا خواهد كرد و ديگري نظامي منطبق بر مدارس و دانشگاه هاي كنوني.
نظام آموزشي كنوني تنها در صورتي نظام تعليم و تربيت مطلوب خواهد بود كه «توسعه ي اقتصادي با روش هاي معمول» به تكامل روحي و معنوي بشر منجر شود. آيا توسعه ـ با مفهوم كنوني آن ـ به چنين غايتي خواهد رسيد و اصلاً براي رسيدن به چنين غايتي است كه بنيان گذاري شده است؟ جواب روشن است: خير. تجربه و تاريخ نيز مؤيد اين پاسخ هستند. وضعيت كنوني بشر غربي ناشي از همين سيري است كه براي توسعه ي اقتصادي در پيش گرفته است.
توسعه و تكامل در جهان امروز دو مفهوم مترادف هستند، اما از نظرگاه اسلام اينچنين نيست. در تفكر امروز غرب و تفكري كه به تبع غرب زدگي در سراسر كره ي زمين اشاعه پيدا كرده است تكامل بشر اصولاً در توسعه ي اقتصادي انگاشته مي شود، حال آنكه در اسلام تكامل انسان در رسيدن به مقام عبوديت الهي است. انسان كامل از نظر ما «عبدالله» است و پر روشن است كه رسيدن به مقام عبوديت لزوماً با توسعه ي معاش همراه نيست.
البته از جانب ديگر نبايد پنداشت كه عبوديت الله و توسعه ي اقتصادي نقيض يكديگر هستند و با هم جمع نمي شوند. خير؛ نمونه هايي هم در قصص مباركه ي قرآن و هم در سيره ي اولياء الله وجود دارد كه جامع اين دو بوده اند. سؤال اينجاست كه:
آيا توسعه ي اقتصادي با اين روش هاي معمول به تكامل روحي و معنوي انسان منتهي خواهد شد يا خير؟
جهان غرب را معمولا «جهان پيشرفته و مترقي» مي خوانند و اطلاق اين لفظ ـ راقيه و مترقي ـ بر كشورهاي غربي در ميان ما سابقه اي صد ساله يا بيشتر دارد. از قديم الايام در كشور ما ملل غربي را ملل راقيه مي خواندند و «راقيه» اسم فاعل مؤنث از ريشه ي «رق ي» است و رق ي مفهوم برآمدن و صعود و عروج و اوج گرفتن دارد. «ملل پيشرفته» ترجمه اي است كه رفته رفته جانشين كلمه ي «ملل راقيه» شده است و لفظ پيشرفت نيز با معناي تكامل و تعالي قرين است.
بدين ترتيب، نبايد گفت كه مراد ما از پيشرفت و ترقي چيزي غير از تكامل و تعالي است. در تفكر غربي همواره نوعي «ترقي و تكامل ايجابي» براي بشر در نظر مي گيرند كه خواه ناخواه اتفاق مي افتد و بشريت همواره نسبت به گذشته ي خويش متكامل تر مي شود و از سوي ديگر، اين ترقي و تكامل ايجابي نيز در تكامل ابزار توليد و پيشرفت تكنولوژي جلوه مي كند و تكامل ابزار توليد نيز خودبه خود به توسعه ي اقتصادي منجر مي شود. وقتي ما به جهان غرب، جهان مترقي و پيشرفته اطلاق كنيم، همه ي اين سير تحليلي را پذيرفته ايم. آيا شما اين سير تحليلي را مي پذيريد؟
پيش از آنكه توضيح بيشتري عرض كنيم بايد گفت كه چه اين سير تحليلي را بپذيريم و چه نپذيريم، همه ي تاريخ هاي تمدن ـ ويل دورانت، توين بي(3) و غيره ـ بر همين مبنا نوشته شده است. اين تحليل، همان طور كه خودشان مي گويند، تحليل تاريخ بر مبناي اقتصاد يا تحليل اقتصادي تاريخ است و خود مؤيدي بر همين حقيقت است كه عصر ما عصر غلبه ي اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشر است؛ اگر نه، چگونه ممكن است انسان دچار چنين توهمي شود كه تاريخ را صرفاً بر مبناي احوالات اقتصادي بشر، و آن هم با اصالت دادن به ابزار توليد، تحليل كند؟
اگر ما به اين تحليل معتقد نباشيم هرگز نبايد ملل غربي را ممالك پيشرفته يا مترقي بخوانيم. پيشرفت و ترقي الفاظي مترادف با كمال است و انسان كامل انساني است كه به مقام قرب رسيده و صاحب صفات و اخلاق خدايي باشد. رفاه اقتصادي حتما متلازم با كمال روحي نيست و اصلاً اين از بزرگ ترين فريب هاي اين تمدن است كه لفظ «اقتصاد» را به معناي كنوني آن استعمال مي كنند.
«اقتصاد» ترجمه ي لفظ economy است و در تقسيم بندي علوم آنچنان كه ارسطو انجام داده، «تدبير منزل» يا اقتصاد جزئي از «علم سياست» است. كلمه ي «اقتصاد» از ريشه ي «ق ص د» و به معناي ميانه روي و صرفه جويي است. اگر مبناي «علم تدبير معاش» را آنچنان كه در نزد قدما مرسوم بوده بر ميانه روي و اعتدال قرار دهيم، اقتصاد ترجمه اي بسيار مناسب براي لفظ «اكونومي» است، و اگر نه، بسيار شگفت آور است اينكه ما كلمه ي اقتصاد را براي علمي كه امروز بدان اقتصاد مي گويند به كار ببريم. امروز مبناي علم معاش (اقتصاد) نه تنها هرگز بر ميانه روي نيست، بلكه بالعكس، مصرف بيشتر نشانه اي از پيشرفت اقتصادي تلقي مي شود و اگر هنوز هم بر اين علم ـ اگر علم باشد ـ نام اقتصاد مي نهند، بر سبيل عادت و از سر مسامحه و جهل است.
البته باز هم براي جلوگيري از هر سوء تفاهمي بايد تكرار كنيم كه رفاه مادي في نفسه امري مذموم نيست و حتي حضرت علي عليه السلام در نهج البلاغه يكي از وظايف مواليان و استانداران خويش را تلاش در جهت توسعه بخشيدن به معاش مردم قرار داده اند. اما مطلب ما اين بود كه آيا لزوماً كمال انساني در توسعه ي مادي است يا خير. گذشته از اين، آنچه كه امروز عنوان رفاه مادي و توسعه ي اقتصادي گرفته، صورتي افراطي و غير معقول از رفاه و توسعه ي معاش است و اگر بخواهيم منصفانه و از سر عدالت ارزيابي كنيم، بايد آن را لذت پرستي و تمتع جويي و شكم چراني بناميم.
حال با توجه به آنچه گفته شد مي توانيم نتيجه گيري كنيم:
از آنجا كه كمال انساني لزوماً در توسعه ي اقتصادي نيست، اگر ما غايت تعليم وتربيت را رسيدن به كمال انساني بدانيم، نظام آموزشي كنوني نه تنها نظامي متناسب و مطلوب نيست بلكه در اكثر موارد نتيجه اي معكوس دارد. اين سيستم آموزشي فقط براي دستيابي به توسعه ي اقتصادي - آن هم با روش هاي معمول - متناسب است و لاغير، و همان طور كه گفتيم، اگر روش دستيابي به توسعه را هم تغيير دهيم بايد نظام آموزشي يك بار ديگر تحول پيدا كند.
براي آنكه تصور درست تري از موضوع پيدا كنيم بايد نظام آموزشي حوزه هاي علميه و سيستم آموزشي مدرسه اي و دانشگاهي را با يكديگر مقايسه كنيم. اين مقايسه بايد كاملاً از سر ايجاز و اجمال صورت گيرد، و اگر نه، اين مقال نمي تواند تحمل پذيرش آن را داشته باشد.
پيش از هر چيز، بار ديگر بايد گفت كه معنا و ريشه ي همه ي تفاوت هايي كه در اين دو نظام آموزشي وجود دارد در غايت آنهاست. غايت نظام تعليم و تربيت حوزه هاي علميه، تفقه در دين و رسيدن به كمال الهي انسان است، حال آنكه غايت نظام آموزشي كنوني تربيت كادرهاي تخصصي مورد نياز اين تمدن است. جدايي اين دو نظام از يكديگر به تبعيت از جدايي دين و علم در تفكر كنوني بشر اتفاق افتاده است. جدايي دين از همه ي امور اجتماعي بشر ـ اعم از اقتصاد، سياست، علم و ـ ... امري غير قابل اجتناب است كه تفكر كنوني غرب بدان منتهي مي شود، و به تبعيت از همين جدايي است كه كار حوزه هاي علميه صرفاً به تعليم و تربيت ديني و روحاني اختصاص مي يابد. اكنون بيشتر از يك قرن است كه ديگر در حوزه هاي علميه رياضيات، هندسه، هيأت، نجوم، طب و سياست تعليم و تدريس نمي شود، حال آنكه در قديم مرسوم جز اين بوده است.
توضيحي كه در همين جا ذكر آن لازم است اين است كه مقصود حقير از علومي كه مذكور افتاد ـ رياضيات، هندسه، هيأت و نجوم، طب و سياست ـ هرگز آن چيزي نيست كه امروزه در دانشگاه ها تدريس مي شود. سيري كه بشر غربي در قرون جديد در جهت جدايي علم و دين از يكديگر پيموده به تغييري اساسي در مباني و مفاهيم علم ـ به مفهوم رايج آن ـ منجر شده است، تا آنجا كه ديگر نمي توان گفت مقصود امروزي ما از هندسه و هيأت و طب و سياست و ديگر علوم همان چيزي است كه مورد نظر قدما بوده است.(4)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت ها:
1. قتل عام پزشكي...، ص 88.
2. قتل عام پزشكي...، صص 91 و 92.
3 Arnold Toynbee
4. اين مطلب را ان شاء الله مفصلاً در بررسي ماهيت علم مورد بحث قرار خواهيم داد.

 



معلم سنتور مهتاب پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 67

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
پيشتر خوانديم كه خانواده مهتاب به همدان آمدند و ميهمان دايي فرهاد شدند. مهتاب و فرهاد با هم به بيرون رفتند و مهتاب گفت كه جوابش مثبت است و تحقيق بيشتر را لازم نمي داند. صميميت و احساساتي بودن مهتاب، فرهاد را به شدت نگران كرده بود. قرار شد يك ماه بعد جشن نامزدي در سنندج برگزار شود. خانواده آقاي رفعتي همدان را به سمت سنندج ترك كردند. مهتاب هنگام خداحافظي، سرش را از پنجره اتوبوس بيرون آورد و به فرهاد گفت: «اول اينكه مواظب خودت باش، راستي نكند يك موقع دست از پا خطا كني ها...»؛ ادامه ماجرا:
احساس كردم اينگونه رفتارها از پختگي و عمق به دور است و بيشتر از زبان يك دختر احساساتي صرف مي تواند بيان شود تا كسي كه در عمق حركت مي كند. بويژه اين اصطلاح «دست از پا خطا نكني» برايم خيلي غيرقابل هضم بود.
وقتي خانواده آقاي رفعتي رفتند، همه به من تبريك مي گفتند:
«فرهاد واقعاً شانس آوردي. خانواده مؤمن نصيبت شد.
مي داني مقام برادرش چقدر بالاست؟!»
در اين حال طلسم سكوت را شكستم و گفتم:
«بابا ول كنيد اين حرف ها را، تشكيلاتي بودن كه افتخاري ندارد. . . بهايي ها بجز ضربه خوردن از تشكيلات چه سودي برده اند؟!»
در اين حال مادر و زن دايي ام با هم گفتند:
«فرهاد جان كدورت هاي گذشته را بگذار كنار، قلبت را از كينه پاك كن. نكند فيلت دوباره ياد هندوستان كرده؟! تو ببين هر ازدواجي كه با موافقت محفل صورت گرفته، زوج هاي بسياري را خوشبخت كرده است. »
و من به اعتراض گفتم: «اما خيلي ها هم بدبخت شده اند. . . »
زن دايي هم كه هميشه در اين لحظات به داد مادرم مي رسيد، گفت:
«آنها حتماً حكمت جمال مبارك بوده كه البته ما از آن خبر نداريم. »
من هم گفتم:
«اين كه نمي شود اگر خوشبخت شوند مي گوييد جمال مبارك اراده كرده است و اگر هم بدبخت شوند مي گوييد حكمت بوده است. مگر قلب جمال مبارك كينه اي است كه بخواهد كسي بدبخت شود و به روز سياه بيفتد. »
مادرم كه مستأصل شده بود رو به زن دايي كرد و گفت:
«اين فرهاد از بس خوشحال است نمي داند دارد چه مي گويد. »
بعد هم زن دايي و خاله گفتند:
«آقافرهاد يك ماه بيشتر فرصت نداري ها. . . »
و بعد همه زدند زير خنده. و مادرم در تأييد حرف هاي آنها ادامه داد:
«30 روز وقت داري تا مهياي ازدواج شوي پس با اين حرف هاي مفت وقت خودت را هدر نده. »
بدين ترتيب من به سوي ازدواجي رانده شدم كه از نظر محفل مي توانست به غائله خاتمه دهد.
نامزدي و پرسش هاي بي پاسخ
در اين مدت با مهتاب بارها تلفني حرف زدم، اما هر چه سعي كردم از گذشتأ او بپرسم، نتوانستم، اما حسي غريب به من مي گفت او هم در گذشته اش ماجراهايي داشته است.
يك هفته مانده به پايان مهلت يك ماهه با مقداري پول جهت خريد انگشتري و لباس و خرت و پرت هايي كه براي مراسم لازم بود راهي سنندج شدم. وقتي در خانأ آقاي رفعتي را به صدا درآوردم ساعت 038. دقيقه صبح بود، اما كسي در را باز نكرد. مدتي قدم زدم و دوباره زنگ زدم؛ چون از يك سو آمدن من به آنها خبر داده شده بود و از سوي ديگر ممكن نبود همه اعضاي خانوادأ آقاي رفعتي، صبح به اين زودي به بيرون از خانه رفته باشند.
پس از مدتي در باز شد و من وارد شدم، در اين حال خانه را به هم ريخته يافتم. اعضاي خانه نيز با عجله مشغول جمع كردن رختخواب ها و ديگر وسايل بجا مانده از شب قبل بودند. وقتي پرسيدم: «اينجا چه خبر بوده؟!»
فاتح برادر مهتاب توضيح داد كه ما هر شب دور هم جمع مي شويم و تا پاسي از شب با موسيقي سرگرم مي شويم، فاتح گفت:
«ساز تخصصي من دف است، امير ني و ويلون مي زند، فرشاد پسر آقا امير ضرب و مهتاب هم سنتور مي نوازد. »
در اين حال مهتاب وارد شد و بعد از سلام و احوالپرسي او هم مقداري توضيح داد و گفت: «تعجب نكن شب هاي ما اين طوري مي گذرد. »
ناگهان در كنار سنتور مهتاب، دفترچه خاطراتش را ديدم، به دنبال همان سؤال هاي بي پاسخ دفترچه را برداشتم، اما مهتاب با عجله آن را از دست من كشيد و گفت:
«مقداري شعر نوشته ام، اجازه بده آنها را پاكنويس كنم، بعد خودم برايت مي خوانم. »
پرسيدم: «شعر را چه جوري ياد گرفتي، منظورم فنون عروض و قافيه است. »
او هم خنديد كه:
«اين مفتعل مفتعلن كشت مرا. . . من شعر نيمايي مي نويسم. »
گفتم:
«يعني شعرتان وزن دارد؟»
گفت: «نه وزن ندارد، من همين طوري مي نويسم. »
گفتم:
«پس شما قطعه اي ادبي مي نويسيد. ضمناً درباره اين مفتعلن هم حرف دارم؛ چون حضرت مولانا فرموده كه درياي كران ناپيداي انديشه هاي من در ظرف شعر نمي گنجد. نه آنكه از وزن شعر بيزارم. »
بعد احساس كردم كمي تند رفته ام، پرسيدم:
«كلاس سنتور مي رويد؟»
ناگهان آقاي رفعتي خودش را وسط انداخت و گفت:
«نه يك آقايي به نام رضازاده مي آيد اينجا و به مهتاب خصوصي تدريس مي كند. آنقدر با ما خودماني شده كه شهريه هم نمي گيرد. جاي شما خالي همين ديشب اينجا بودند و كلي با بچه ها زدند و خواندند، تا پاسي از شب اينجا بود. . . »
راستش از اينكه پيرمرد با اين عجله خودش را وسط معركه انداخت تا دخترش حرفي نزند، دچار ترديد شدم بويژه آنكه اين آقا بدون دستمزد، از سنندج راه مي افتاد و مي آمد به اين روستا تا سنتور تدريس كند!
با ترديد پرسيدم: «خب اين آقا چند ساله هستند؟!»
پيرمرد كه متوجه نگاه هاي سنگين دختر و همسرش شده بود، براي آنكه قضيه را راست و ريست كند، گفت:
«البته اين آقا از اغيار هستند، مسلمان است دليل اينكه شهريه نمي گيرد هم به خاطر اين است كه از بهائيان خوشش آمده. . . »
با خود گفتم پس اين طور است اين آقا بايد كار و زندگي اش را تعطيل كند و از بام تا شام به بهايي ها درس مجاني سنتور بدهد!! اي كاش مي توانستم اين آقا را ببينم و حقيقت ماجرا را كشف كنم.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14