(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 22 مهر 1387 - 13 شوال 1429 -13 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19204
 

روابط آمريكا و روسيه پس از بحران گرجستان
نگاهي به طرح خاورميانه بزرگ
زخم هاي نامرئي جنگ بر نظاميان آمريكايي



روابط آمريكا و روسيه پس از بحران گرجستان

مترجم: سبحان محقق
اشاره
مطلب ذيل هر چند توسط يك تحليلگر وابسته به مؤسسه مطالعاتي اتحاديه اروپا نگاشته شده و به همين خاطر، نمي تواند جانب آمريكا را در بحران اخير گرجستان نگيرد، اما به هر حال، از غناي تحليلي در خوري نيز برخوردار است و عناصري را در خود دارد كه مي تواند آينده اين بحران را كم و بيش پيش بيني كند.
آيا بحران گرجستان قواعد بازي در روابط (خارجي) روسيه را تغيير خواهد داد؟ اگر بخواهيم كه براساس اظهارات اخير تحليلگران و مفسران آمريكايي قضاوت كنيم، بايد بگوئيم كه احتمالا يك وضعيت تازه و پرتنشي بر روابط آمريكا و روسيه حاكم خواهد شد. هر چند دولت واشنگتن تأكيد مي كند كه بازگشتي به جنگ سرد دركار نيست، ولي اين بحران، پايان استراتژي آمريكا در انضمام روسيه به سيستم جهاني خواهد بود؛ سياستي كه توسط سه رئيس جمهور قبل (آمريكا) دنبال مي شد.
شكي نيست كه فضا در آمريكا به طور فزاينده اي به سمت خصومت با روسيه پيش مي رود؛ موردي كه تا حدودي خود را در مبارزات انتخاباتي آمريكا نيز نشان مي دهد. فرض جمهوريخواهان اين است كه «جان مك كين» كانديداي (اين حزب) مي تواند آشكارا از اين بحران بهره ببرد، زيرا وي به عنوان فردي است كه در مقابل آن دسته از آمريكايي ها كه احساس مي كنند همه جا آرام است، گرايشات جنگ طلبانه و امنيتي دارد (آخرين نظرسنجي سي ان ان حكايت از آن دارد كه 78 درصد مردم معتقدند مك كين يك فرمانده خوبي براي نيروهاي مسلح خواهد بود.) حتي قبل از اينكه درگيري (ميان روسيه و گرجستان) آغاز شود، مك كين موضع سختي را عليه روسيه اتخاذ كرده بود و استدلال مي كرد كه بايد اين كشور را از «گروه هشت» بيرون انداخت و او خوش وبش هاي (جرج) بوش (رئيس جمهور آمريكا) با ولاديمير پوتين (نخست وزير روسيه) را به باد استهزاء مي گرفت.
بوش زماني گفت كه به چشمان پوتين نگاه كرد و «درون وي را در چشمانش» خواند، و مك كين نيز به اين اظهارات چنين واكنش نشان داد كه چيزي را كه بوش در چشمان پوتين ديد، سه حرف بود؛ «يك حرف K، يك حرف G و يك حرف هم B» (منظور مك كين عضويت پوتين در سازمان جاسوسي اتحاد جماهير شوروي سابق است.) اكنون مك كين ادعا مي كند كه استدلال وي درست بوده است. او خواستار وحدت غرب مقابل بازخيزي روسيه است و (درپي بحران اخير هم) اعلام كرد كه «همه ما گرجستاني هستيم.»
«باراك اوباما»، كه چيزي نمانده است به خاطر اين بحران، جلودار بودن خود را از دست بدهد، در ابتدا خيلي حساب شده و با احتياط مقابل اين بحران واكنش نشان داد و به خاطر همين، مورد انتقاد مداوم «جوليبرمن» (يك دموكرات سابق و كمك كار ال گوردر مبارزات انتخاباتي، كه اكنون از مك كين حمايت مي كند) قرار گرفت و اين فرد مدعي شد كه واكنش اينچنيني اوباما، نشان داد او مناسب فرماندهي نيروهاي مسلح نيست. اما در هر حال، همانطور كه بحران بالا مي گرفت و روسيه شهرهاي گرجستان را مورد حمله قرار مي داد، انتقادهاي او باما به روسيه نيز تندتر مي شد. اوباما طي بيانيه خود در 11اوت (21مرداد)، روسيه را به خاطر گسترش درگيري، مورد سرزنش قرارداد و از احتمال بلوكه كردن تقاضاي مسكو براي الحاق به سازمان تجارت جهاني (WTO) سخن گفت. او همچنين، دورنماي تحريم المپيك زمستاني 2014 «سوچي»، واقع در نزديك مرزهاي گرجستان، را هم مطرح كرد.
اوباما نيز همچون مك كين، اين موضوع را روشن كرد كه او اين بحران را يك «نقطه عطف» در روابط روسيه با غرب مي داند. «استروب تالبوت»، معاون سابق وزير خارجه، و «ريچارد هولبروك» دستيار امنيتي سابق وزير خارجه، كه احتمال در دولت اوباما داراي پست هاي دايمي خواهند بود، هم در ارتباط با روسيه، زبان به انتقاد گشودند.
در اين ميان، واكنش دولت آمريكا برخلاف صحنه هاي انتخاباتي، در واقع آرامتر و در مقايسه با دوكانديدا، از شدت كمتري برخوردار بود هرچند، رئيس جمهور بوش، «كاندوليزا رايس» و ديگر اعضاي دولت (آمريكا) شديداً از روسيه انتقاد كردند، ولي تاكنون به طور واضح از تهديد به مجازات- مثل بيرون كردن روسيه از «گروه هشت» و يا جلوگيري از ورود اين كشور به WTO و «سازمان همكاري هاي اقتصادي و توسعه» (OECD)- خودداري كردند. دولت آمريكا اين موضوع را نيز به طور كامل روشن كرد كه هيچ واكنش نظامي مقابل اين بحران در كار نخواهد بود. با اين وجود، اقدام بعدي روسيه در نقض توافقنامه آتش بس، باعث شد كه واشنگتن صداي اعتراض خود را تندتر كند. «رابرت گيتس»، وزير دفاع آمريكا، طي سخنان كوتاه خود، تأكيد كرد كه واشنگتن درحال حاضر اقدام روسيه را به عنوان تلاشي براي برهم زدن وضع موجود كه در دهه 1990 شكل گرفت واحياء منطقه نفوذ اتحاد جماهير شوروي سابق مي داند. به گفته گيتس، اين مسئله با مقاومت آمريكا مواجه خواهد شد و همه وعده هاي مربوط به روابط پس از جنگ سرد آمريكا و روسيه را زيرسؤال خواهد برد.
پيامدها
درحالي كه روسيه احتمالاً انتظار داشت اقداماتش، واكنش خيلي گسترده تر آمريكا و غرب را درپي داشته باشد، معلوم شد كه درمورد وسعت اين پاسخ، اشتباه محاسبه كرده است. اقدام روسيه، واكنش نظامي را درپي نداشت، هرچند كه جداً هرگز حدس زده نمي شد كه چنين اقدامي رخ دهد. به هرحال، عبور كردن (نيروهاي روسيه) از مرز گرجستان و نقض توافقنامه آتش بس، آمريكا و متحدانش را واداشت تا قدم هايي كه پيامدهاي بالقوه طولاني مدت دارند را در ارتباط با روسيه بردارند، كه سه مورد از مهمترين آنها عبارتند از:
1) معاهده دفاع موشكي(MD) به عنوان بخشي از طرح استقرار پايگاه هايMD (موشك هاي بازدارنده) آمريكا در لهستان. مذاكرات درمورد اين معاهده از مدت ها قبل جريان داشت، اما قبل از وقوع بحران گرجستان، هيچ نشانه اي از به نتيجه رسيدن اين مذاكرات وجود نداشت. درحقيقت، رايس (وزير خارجه آمريكا) در واكنش به نتايج ضعيف مذاكرات با ورشو، سفر خود به لهستان در دهم ژولاي (20تير) را به تأخير انداخته بود. بحران گرجستان، تغييرات سريعي را در مواضع هم لهستان و هم آمريكا ايجاد كرد. آمريكا به تقاضاهاي ورشو جهت استقرار موشك هاي پاتريوت در لهستان (طرح مربوط به سال 96) و امضاي يك قرارداد دوجانبه دفاعي پاسخ مثبت داد، ضمن اينكه دولت لهستان نيز براي تقويت همكاري ها با آمريكا و در مواجه با روسيه دوباره خيز برداشته، جدي شد. قرارداد مذكور، دو پايگاه نظامي آمريكايي در لهستان را نيز دربرمي گرفت.
2) گسترش ناتو. برخي از مفسران مي گويند كه اقدام روسيه، تا حدودي به خاطر اين صورت گرفت كه جلوي گرجستان را از پيوستن به ناتو بگيرد. اما درواقع، به نظر مي رسد كه اقدام روسيه نتيجه معكوس داد. گرجستان واوكراين، علي رغم حمايت آمريكا، براي پيوستن به «طرح اقدام عضويت»(MAP) ناتو در بخارست و در آوريل 2008 (فروردين سال جاري)، به دليل مخالفت برخي از دولت هاي اروپايي، دعوت نشدند. اين درحالي است كه ديدار فوق العاده كشورهاي عضو ناتو در 19اوت (29مرداد) كه به ويژه به بحران گرجستان اختصاص داشت، منجر به تقويت روابط اين سازمان با تفليس، ازطريق ايجاد يك كميسيون گرجستان- ناتو، شد و در مقابل، ازطريق لغو تمرين هاي مشترك با روسيه و تهديد به متوقف كردن فعاليت شوراي ناتو روسيه، روابط آن (ناتو) با مسكو دچار ضعف شد.
تعهد دادن درمورد افزايش احتمال عضويت گرجستان در ناتو، دوباره هم توسط «اوباما» و هم «مك كين»، موردتأكيد قرار گرفت، و بعداً نيز ناتو به خاطر تصميم ماه آوريل (فروردين) خود مبني بر ردكردن درخواست گرجستان براي پيوستن بهMAP درپي بحران موجود آشكارا موردانتقاد قرار گرفت. علاوه بر آن، اين بحران به مشاجرات درباره تسريع در بزرگ شدن، و توسعه حوزه (ناتو)- به طوري كه نه فقط گرجستان واوكراين را دربرگيرد، بلكه آذربايجان را نيزشامل شود- و احتمالاً ناديده گرفتن شرايط سياسي موجود، دامن زد. به عنوان مثال، طبق اظهارات «رونالد آسموس» از مركز فراآتلانتيك مستقر در بروكسل و «جرمن مارشال فوند» از ايالات متحده، توسعه ناتو ديگر براساس منطق همگرايي وتغييرشكل صورت نخواهد گرفت، بلكه در وهله نخست، به دليل ملاحظات استراتژئكي مهم صورت خواهد گرفت، به ويژه اقدامات پيشدستانه مسكو در مناطق بالقوه متشنج، مثل كريمه و ناگور قره باغ موردتوجه قرار مي گيرند.
3) همكاري امنيتي ميان آمريكا و گرجستان حتي در آينده نيز مي تواند توسعه يابد. درواكنش به اين بحران، آمريكا 2000 نظامي گرجي مستقر در عراق را به گرجستان منتقل كرد و كشتي هاي جنگي آمريكا جهت انتقال كمك هاي انسان دوستانه به گرجستان، وارد عمل شدند. تقويت همكاري هاي دفاعي ميان آمريكا و گرجستان، توسط شخصيت هاي بلندپايه ديگر پيشنهاد شد. به عنوان مثال، «ويليام كورتني» سفير سابق و دوره رياست جمهوري «بيل كلينتون» آمريكا در گرجستان، ايجاد يك سيستم قوي دفاع هوايي در گرجستان با هدف خاص متوقف كردن پروازهاي غيرقانوني در ارتفاع بالاي روسيه و ايجاد يك پايگاه نظامي دايمي در گرجستان را به بحث گذاشت. كورتني همچنين، از ناتو و آمريكا خواست امنيت مسيرهاي انرژي كه از داخل گرجستان مي گذرند و به ويژه، خط لوله نفت باكو- تفليس- جيهان را تأمين كنند.
مسئوليت
در آمريكا درباره مجازات (عامل) اين بحران، كمتر سخن گفته شده است، هرچند سرزنش هاي آرام و شديدي متوجه روسيه بود. دولت آمريكا در روزهاي نخست، به حوادث اوستيا بااحتياط واكنش نشان مي داد. دولت (بوش) با تأكيد و تمركز بر اين موضوع كه در تصميم گرجستان جهت حمله به اوستياي جنوبي نقشي نداشته است، در واقع و آشكارا به «ساكاشويلي» عليه اين اقدام هشدار داده بود. در هر حال، پس از آنكه روسيه مداخله نمود و آشكار شد كه اين كشور مي خواهد عملياتش را در وراي مرزهاي اوستياي جنوبي گسترش دهد و به درون خاك گرجستان بكشاند، آمريكا قدرتمند ظاهر شد و بي چون و چرا، از تفليس حمايت كرد. رايس و گيتس علناً اعتراف كردند كه هر دو طرف (روسيه و گرجستان) از اين وضعيت رنج بردند، اما آنها از طرف ديگر، از اين كه هرگونه مسئوليتي را متوجه گرجستان كنند، طفره رفتند و در عوض، در موضعگيري رسمي خود، در مورد وضعيت اوستياي جنوبي به عنوان بخشي از گرجستان، ابراز نگراني كردند. دولت آمريكا همچنين، به طور مداوم تأكيد مي كرد كه ساكاشويلي به شيوه دموكراتيك انتخاب شده است و لذا، شايستگي حمايت از جانب آمريكا را دارد.
در اين مورد نيز كمتر صحبت شده است كه دولت(آمريكا) مسئول ايجاد بستري است كه در آن، ساكاشويلي احساس كند هيچ اقدام تنبيهي عليه سياست او صورت نخواهد گرفت و احتمالا مي تواند بر روي حمايت غرب، حساب باز كند. شكي وجود ندارد كه نسبت به ساكاشويلي در دولت آمريكا اظهار علاقه شده است، و او به بسياري از شخصيت هاي مهم واشنگتن مثل (ديك) چني، معاون رئيس جمهور، و (جرج) بوش، رئيس جمهور، دسترسي داشته است. در پي وقوع انقلاب رز در سال 2003، آمريكا پذيرفت كه آموزش نظامي در گرجستان را برعهده گيرد و 130 مربي (نظامي) خود را در اين كشور مستقر كند. در همين زمان، همكاري هاي نظامي آمريكا با گرجستان نيز افزايش يافت. بنابراين، آمريكا برخي از اهرم ها را در مورد گرجستاني ها داشته است، ولي در زماني كه تنش ميان دو جمهوري (جدايي طلب) و گرجستان افزايش يافت، نتوانست از اين اهرم ها استفاده كند.
البته، كاخ سفيد هيچگونه مسئوليتي را در مورد شكستش براي جلوگيري از بحران نپذيرفته است. اما، دموكرات ها هم از توجه به اين نكته خودداري مي كنند و دولت كنوني (آمريكا) را به خاطر سياستش در قبال گرجستان، مورد حمله قرار نمي دهند. دو موضوع در اين مسئله دخيل است؛ نخست اينكه بسياري از دموكرات ها، به مثل جمهوريخواهان، از ساكاشويلي حمايت مي كردند. دوم، در بستر مبارزات انتخاباتي كنوني، با توجه به ضعف او باما در حوزه امنيت ملي، شايد از نگاه رقيبش غيرعقلاني به نظر آيد كه اوباما بخواهد مقابل تجاوز روسيه و سپس، تصميم اين كشور در مورد شناسايي دو منطقه جدا شده، از مسئوليت سخن بگويد. صداي «استروب تالبوت» از جمله صداهاي نادري بود كه بلند شد وي گفت، هرچند «چراغ سبزي در كار نبود، ولي مسئله اي كه وجود داشت اين بود كه چراغ قرمز بازدارنده اي هم در كار نبود.»
اين بحث ها ممكن است گسترده شود، ولي اين موضوع احتمالا تنها پس از برگزاري انتخابات آمريكا اتفاق مي افتد.
آينده
شناسايي يكجانبه اوستياي جنوبي و آبخازيا از طرف روسيه، تنها به بدترشدن روابط متشنج آمريكا و روسيه انجاميد. با توجه به تقويت حضور نظامي روسيه در جمهوري هاي جدا شده و با توجه به زمينه هاي بالقوه افزايش همكاري هاي دفاعي ميان آمريكا و گرجستان، به راحتي مي توان يك آينده بالقوه خطرناك و افزايش مخاصمات را متصور بود. به هرحال، بسياري از كارشناسان نسبت به اين موضوع بدبين هستند كه ما چطور جداً بايد زبان خصومت آميز را از هردو طرف بگيريم. در اين زمينه اغلب يادآوري شده است كه هرچند بديل هاي خيلي زيادي وجود دارد، ولي در حقيقت، هر دو طرف درباره يك سري مسايل، به همديگر احتياج دارند؛ آمريكا به همكاري روسيه در مورد ايران و افغانستان و كره شمالي نياز دارد، و اين ها آشكارترين مثال ها هستند.
منافع روسيه و آمريكا در اين زمينه ها در حقيقت، اغلب با هم موافق هستند، و روسيه نيز براي پيوستن به WTO و تداوم بهره مندي اش از همبستگي با سيستم اقتصاد جهاني، به حمايت آمريكا نياز دارد.
پيش بيني اينكه آيا ما واقعاً در لبأ يك چارچوب خصومت آميز جديد در روابط شرق و غرب قرار داريم يا نه، مشكل است. پاسخ به اين موضوع، تا حدودي به نتيجه انتخابات آمريكا بستگي دارد. جنگ سرد، چيزي نبود كه او با ما طي زندگي خود، آن را تجربه كرده باشد.
او نسبت به روسيه، هيچ طرح احساسي و يا شخصي ندارد. اولويت هاي سياست خارجي اوباما، نحوه مواجهه شدن با عراق و افغانستان است، هرچند اين احتمال مي رود كه او همكاري روسيه را در اين حوزه هاي مهم، مورد توجه قرار دهد، ولي به خاطر تفليس، روابط خوبي با مسكو نخواهد داشت. از طرف ديگر، براي مك كين مخالفت با روسيه، غريزه اي است كه او در سراسر عمرش، آن را در خود پرورده است. او زندگي سياسي اش را مديون اين است كه قهرمان جنگ سرد بوده است و در چشم بسياري از آمريكايي ها، اين مهمترين ويژگي مك كين به عنوان يك فرمانده نيروهاي مسلح در آينده است.
براي مك كين، ايستادن در كنار تفليس و ديگر ملت هايي كه احتمالا از جانب روسيه تهديد مي شوند، باعث افتخار است و براي وي چيزي مهمتر از اين موضوع نيست.
اگر مك كين (در انتخابات آمريكا) پيروز شود، به احتمال زياد، روابط ميان آمريكا و روسيه وخيم تر مي شود. مك كين در پي منزوي كردن روسيه در حوزه هاي سياسي و اقتصادي خواهد بود. او به دنبال اخراج روسيه از گروه هشت بوده و از ورود اين كشور به WTO و OECD جلوگيري خواهد كرد. مك كين به ويژه در چارچوب ملاحظات ژئوپولتيك، به سرعت در صدد تقويت ناتو برمي آيد و طرح توسعه آن را دنبال مي كند. بالاخره اينكه، مك كين در راستاي تقويت حضور نظامي آمريكا در قفقاز قدم برخواهد داشت. اين سياست مي تواند پايگاه هاي نظامي آمريكا در گرجستان را نيز در برگيرد.
از طرف ديگر، اوباما در حالي كه به شدت منتقد اقدامات روسيه باقي مي ماند، ولي براي منزوي كردن اين كشور، اقدامي نمي كند. مك كين به خاطر آسيب پذيري دموكرات ها در مقابل مسايل امنيتي، مجبور بوده است كه در خلال مبارزات انتخاباتي خود، در مورد روسيه با احتياط عمل كند، شايد هم پس از اين مرحله، او طور ديگري عمل كند. اوباما، مثل مك كين، جانب توسعه ناتو به گرجستان و اوكراين را مي گيرد. او در مورد تنبيه روسيه از طريق ممانعت از ورود اين كشور به WTO و حتي احتمالا تحريم المپيك «سوشي» نيز استدلالاتي كرده است. در هر حال، اوباما آشكارا با اخراج روسيه از «جي- هشت» مخالفت كرد، با اين استدلال كه انزواي روسيه، به منافع آمريكا، خصوصاً تلاش هايش در مورد منع گسترش سلاح هاي هسته اي و سياستش در مورد افغانستان، ايران و عراق، آسيب مي رساند.
منبع:
مؤسسه مطالعات امنيتي اتحاديه اروپا
European union institute For security studies

 



نگاهي به طرح خاورميانه بزرگ

طرح خاورميانه بزرگ را اولين بار نومحافظه كاران آمريكا طراحي كرده اند واژه خاورميانه نيز اولين بار از طرف غربي ها وارد اصطلاحات علوم سياسي شده است. اين واژه حاصل انديشه غرب در تقسيم جهان از لحاظ اهميت ژئوپلتيك است.
هر چند در سند طرح خاورميانه بزرگ به طور روشن بيان نشده است كه منطقه «خاورميانه بزرگ» شامل چه كشورهايي مي شود، ولي چنين به نظر مي رسد كه از ديدگاه طراحان، خاورميانه بزرگ از مغرب در آفريقاي شمالي و شاخ آفريقا به سمت كشورهاي عربي، تركيه، ايران، افغانستان و جمهوري هاي شوروي سابق در قفقاز و آسياي مركزي امتداد و گسترش يافته و پاكستان، بنگلادش و سرزمين هاي ديگر را تا مرزهاي چين در بر مي گيرد. به اين ترتيب، خاورميانه بزرگ شامل كشورهاي متعددي مي شود كه داراي ساختارهاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي بسيار متفاوت هستند.
«هرميداس باوند» استاد علوم سياسي، نيز در مورد محدوده جغرافيايي خاورميانه بزرگ، همين عقيده را دارد. وي در مقاله اي تحت عنوان «پيامدهاي 11 سپتامبر بر منافع ملي ايران» در نشريه «نامه» مي نويسد: از لحاظ محدوده جغرافيايي، طرح خاورميانه بزرگ عمدتا ناظر بر مجموعه كشورهاي اتحاديه عرب بعلاوه ايران، تركيه، اسرائيل و افغانستان است. اما گزارش ها حاكي است كه محدوده اين طرح، فراتر از آن بوده و از مغرب عربي تا آسياي مركزي و جنوبي را در برمي گيرد.
با مطالعه راهبرد كلان آمريكا، به اين مطلب پي مي بريم كه استراتژي اين كشور در طول تاريخ، براساس امنيت ملي و منافع ملي تعريف و ترسيم شده است. چگونگي عملياتي كردن منافع ملي تعريف شده، بستگي زيادي به شرايط بين المللي دارد و موفقيت يا شكست در تحقق اين منافع، تا حدود زيادي به ماهيت و ويژگي هاي فضاي حاكم بر صحنه بين المللي مرتبط است.
تغيير فضاي بين المللي به دنبال فروپاشي شوروي در سال 1199، ضرورت بازنگري در سياست آمريكا در جهان و منطقه حساس خاورميانه را ايجاب مي كرد. فروپاشي شوروي را بايد به معناي الحاق تمام و كمال اين جغرافيا در سيستم اقتصاد جهاني و سيستم ارزشي ليبراليسم تلقي كرد. با موفقيت آمريكا در اين حيطه، نگاه واشنگتن متوجه منطقه خاورميانه گرديد، و به تدريج از سال 1199، ما شاهد توجه عميق تر و وسيع تر اين كشور به منطقه هستيم. با قدرت گرفتن نومحافظه كاران در آغاز هزاره سوم، تحول تئوريك كه آغاز شده بود شكل عملياتي به خود گرفت و خاورميانه به محور استراتژي جديد آمريكا تبديل شد.
بوش و همفكران او، با شعار مبارزه با تروريسم و ترويج دموكراسي، به اين منطقه آمدند؛ با اين منطق، كه سران اين كشورها حكومت هاي استبدادي بپا كرده و نتوانسته اند از امكانات و منابع سرشار خود در جهت پيشرفت و آباداني استفاده كنند و همين عقب ماندگي باعث گرايش مردم به بنيادگرايي اسلامي عليه سرمايه داري و در راس آن آمريكا شده است.
از نگاه نومحافظه كاران فضاي بين المللي به گونه اي است كه كسي قدرت مبارزه طلبي با ايالات متحده را ندارد و در چنين فضايي، اگر آمريكا سياست ترويج دموكراسي را در منطقه خاورميانه، محور استراتژي خود كند، توانايي كنترل منطقه را خواهد داشت. به زعم آنها، در حال حاضر شرايط بين المللي گزينه اي جز حركت در مسير دموكراسي ندارد و مردم نيز از اقدام آمريكا در اين مسير، استقبال خواهند كرد.
مروري بر متن طرح خاورميانه بزرگ
به ادعاي دولت آمريكا، اين طرح راهكار مهم و مناسب و فرصت استثنايي براي جامعه جهاني است تا در پرتو آن، نسبت به رفع سه نقيصه مهم در كشورهاي خاورميانه شامل ضرورت نهادينه شدن مفهوم آزادي، ايجاد مشاركت زنان در توسعه و ايجاد اشتغال اقدام شود.
طرح خاورميانه بزرگ از يك سري مباني نظري متعلق به سياستگذاران و افكار عمومي غرب، به ويژه آمريكا، برخوردار است. براساس اين ذهنيت، ساختار سياسي و اقتصادي نامطلوب كشورهاي منطقه، از جمله دلايل رشد تروريسم بين المللي است، زيرا ساختارهاي ناكارآمد، غيرشفاف، استبدادي و فاسد موجب پيدايش دولت هايي شده است كه نمي توانند خواست هاي اقتصادي و سياسي مردم خود را برآورده كنند. اكثر مردم اين منطقه از حق شركت در تعيين سرنوشت سياسي خود محرومند. دستاوردهاي اقتصادي در انحصار بخش كوچكي از جامعه است و علي رغم وجود ثروت هاي ملي نسبتا قابل توجه، بخش عظيمي از جمعيت اين كشورها در فقر به سر مي برد. نارضايتي در بين اقشار متوسط، تحصيلكرده و جوانان نيز بسيار گسترده است. طرح خاورميانه بزرگ بر اين فرض استوار است كه انجام اصلاحات اقتصادي، ارتقاي حقوق بشر و استقرار دموكراسي در خاورميانه، به افزايش مشاركت مردم در سرنوشت سياسي كشورهايشان مي انجامد و همين موجب كاهش نارضايتي و از بين رفتن بستر رشد بنيادگرايي اسلامي و تروريسم بين المللي خواهد شد.
برنامه هاي پيشنهادي طرح خاورميانه بزرگ كه توسط هشت كشور صنعتي موسوم به «گروه8» منتشر شد، در چهار حوزه سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي مشخص شده اند. در تمامي اين زمينه، كشورهاي گروه 8 موظف شده اند كه براي پيشبرد اين برنامه ها، آمريكا و كشورهاي منطقه را ياري كنند و جديت نشان دهند.
به عقيده برخي از محققان، طرح خاورميانه بزرگ، پس از شكست يك طرح قبلي به نام «خاورميانه جديد» تدوين شد.
اصطلاح «خاورميانه جديد» از اسم كتابي گرفته شده است كه توسط «شيمون پرز» وزير خارجه اسبق اسرائيل، پس از ترور «اسحاق رابين» در سال 3199 نگاشته شد. در اين كتاب اصول و اهداف طرح صلح خاورميانه جديد بيان شده است.
در اين طرح، مسائل بايد تنها از طريق مذاكرات سياسي پيگيري مي شد، ولي پس از يك دهه مشخص شد كه اولا، لزوما آنچه از بيرون منطقه و به وسيله قدرت هاي مسلط ارايه مي شود، نمي تواند در همه مناطق به اجرا درآيد، ثانيا حذف ملت ها با هدف ايجاد نظم جديد، غيرقابل اجراست. به همين خاطر، پس از شكست طرح، هر چند آمريكا در دوره جديد، نگاه قدرت مابانه خود را رها نكرده است، ولي در طرح خاورميانه بزرگ، نگاه از بالا براي ايجاد نظم، جاي خود را به نگاه از پايين و تمركز بر روي سطوح پاييني جوامع منطقه داده است. بخش خصوصي، صاحبان صنايع، سرمايه داران، سازمان هاي غيردولتي، گروه هاي اجتماعي، احزاب و جوامع مدني، اصلي ترين بازيگران و عاملان اجراي طرح خاورميانه بزرگ هستند و دولت ها به نقش دوم تنزل پيدا كرده اند.
سيف الله فراستي
(كارشناسي ارشد علوم سياسي)

 



زخم هاي نامرئي جنگ بر نظاميان آمريكايي

منبع: واشنگتن پريزم
جنگ به هيچ وجه يك پديده ساده نيست. اصولا، اين باور كه بگوئيم جنگ آسان است، مثل اين است كه بگوئيم و بپذيريم كه در يك سفر دريايي در شرايط توفاني، اندازه گيري جذر و مد و خيزاب ها و گرداب هاي دريا، قابل پيش بيني و اندازه گيري است.
گرداب هاي روحي و رواني ناشي از جنگ، به ويژه در جنگ هائي كه نظاميان مجبورند بدون هيچ انگيزه ملي و ميهني و يا اعتقاد مذهبي، و ناخواسته در آن شركت نمايند، اغلب تا مدت هاي مديدي پس از بازگشت نظاميان به وطن، در آنها باقي خواهد ماند.
پيامدهاي جنگ گاهي جسمي است، و نظاميان را وادار مي كند خود را با زندگي روي صندلي هاي چرخ دار تطبيق دهند و يا بدون عضوي كه از دست داده اند، به زندگي ادامه دهند. ولي در بسياري از موارد، اين نظاميان با چيزي به وطن باز مي گردند، كه مؤسسه پژوهشي و غيرانتفاعي «رند» آن را «زخم نامرئي جنگ» مي نامد.
اين زخم ها در بسياري از موارد، نه تنها از نگاه جامعه، بلكه از نگاه همقطاران، اعضاي خانواده و دوستان بسيار نزديك مصدومان نيز پنهان باقي خواهد ماند.
امروزه با توجه به پيشرفت هاي علم پزشكي و بهبود اوضاع بيمارستان ها، نظاميان كمتري به خاطر جراحاتي كه در گذشته سبب مرگشان مي شد، كشته مي شوند.
ولي، يك مشكل همچنان باقي است و آن، افسردگي است كه به اين سادگي از آنها دست برنمي دارد.
لذا، ممكن است حتي نظاميان در هنگام ماموريت و در صحنه كارزار، دچار زخم هاي جسمي هم نشوند، ليكن حالتي را تجربه كنند كه پژوهشگران آن را «نگراني و فشارآفريني هاي جنگ» مي نامند.
اين اصطلاح علمي به وضعيتي اطلاق مي گردد كه افراد نظامي در خلال جنگ، با آن روبرو مي شوند. تجربياتي مثل مورد حمله قرار گرفتن، ديدن اجساد مرده، كشته و مجروح شدن همقطاران و يا احساس گناه از كشتار و نابودي افراد بي گناه باعث اين وضعيت مي شود.
شايد تا پنج سال پيش عبارت و يا واژه «اختلال ناشي از نگراني و فشار در اثر ضربه روحي» صرفا براي كارشناسان سلامت رواني و پژوهشگران اصطلاحي آشنا محسوب مي شد، اما امروز كه نظاميان بيشتري با اختلالات روحي و رواني از افغانستان و عراق به وطن بازمي گردند، اين عبارت و واژه در فرهنگ لغت ملت آمريكا به صورت يك عبارت معمول و رايج درآمده است.
«مركز ملي اختلالات ناشي از نگراني و فشار در اثر ضربه روحي» اين عارضه را اختلالي ناشي از هيجان و نگراني توصيف كرده و مي افزايد: اين عارضه ممكن است در پي تجربه يك ضربه روحي حادث شده باشد و سبب گردد كه قرباني احساس «ترس، گيجي، گنگي و يا عصبانيت» كند.
اين اختلالات، كه علائم آن ابتدا در دهه 1970 به وسيله دانشمندان شناسائي گرديد، مي تواند به جز از طريق نبردهاي نظامي، از طرق ديگري نيز مثل سوءاستفاده هاي جنسي و جسمي و يا تصادفات و يا فجايعي از اين قبيل حادث شود.
بنا به گزارش مؤسسه پژوهشي «رند»، تعداد نظاميان بازگشته از جنگهاي پس از 11 سپتامبر 2001 (20 شهريور 1379) كه مبتلا به اين اختلالات هستند، به سطح هشداردهنده اي رسيده و اين پديده را به يك مسئله ملي تبديل كرده است. طبق ارزيابي مؤسسه مزبور، اكثريت بيماران مبتلا به اين نوع اختلالات روحي و رواني مراجعه كننده به مراكز بهداشتي و روانشناسي دولتي و غيردولتي را نظاميان تشكيل مي دهند كه در خلال شش سال گذشته در افغانستان و عراق خدمت كرده اند.
طبق گزارش مزبور، تا اكتبر 2007 (مهر 1386) چيزي نزديك به يك ميليون آمريكائي در چارچوب (به اصطلاح) «عمليات آزادسازي افغانستان» و يا «عمليات آزادسازي عراق»، به اين دو كشور اعزام شده اند. ارزيابي مؤسسه مزبور حاكي است كه چيزي نزديك به 20 درصد افراد اعزامي پس از بازگشت به وطن، به زخم هاي روحي و رواني مبتلا شده اند.
گزارش مورد اشاره نتيجه گيري مي كند كه چيزي حدود 320 هزار تن از پرسنل اعزامي به افغانستان و عراق پس از بازگشت، قرباني اينگونه ضربات روحي- رواني و مغزي مي باشند.
نگراني بيشتر در اين است كه بالغ بر 50 درصد قربانيان و كساني كه دچار اينگونه صدمات و ضربات روحي و مغزي گرديده اند، به صورت حرفه اي مورد مداوا قرار نمي گيرند. گزارش مذكور در همين رابطه مي افزايد كه حتي افزون بر نيمي از قربانياني كه از خدمات پزشكي برخوردار مي شوند، صرفا به طور سطحي درمان مي شوند.
اين آمار آشكار مي كند انبوه نظامياني كه به آمريكا بازمي گردند، مورد حمايت قرار نمي گيرند و با ضربه هاي روحي خود دست و پنجه نرم مي كنند. شايد يكي از دلائل اصلي اقدام به خودكشي بسياري از نظامياني كه از جنگ افغانستان و عراق به آمريكا بازمي گردند، ناشي از همين تنهائي و بي پناهي باشد.
براساس گزارش تحقيقاتي جديد «آرمن كتيان» خبرنگار شبكه «سي.بي.اس» آمريكا، در ماه نوامبر 2007 (آبان 1386) هر هفته 120 نفر از كساني كه در ارتش آمريكا خدمت مي كرده اند، جان خود را گرفتند.
در سال 2005 آمار خودكشي نظاميان آمريكائي در 45 ايالتي كه هدف تحقيق گزارش مزبور بوده اند، 6256 نفر اعلام گرديده است.
آمار گردآوري شده توسط اين شبكه تلويزيوني همچنين آشكار مي سازد كه بيشترين ميزان خودكشي ها در بين نظاميان 20 الي 24 ساله، كه پس از 11 سپتامبر 2001 به عراق، افغانستان و يا ساير نقاط اعزام گرديده اند، رخ داده است. شايان ذكر است كه آمار خودكشي در بين نظاميان گروه سني مزبور، سه برابر غيرنظاميان در همين گروه سني است.
اين اعداد و ارقام شگفت آور و تكان دهنده، برخي از ناظران را متقاعد كرده است كه پس از 11 سپتامبر، تعداد نظامياني كه بر اثر خودكشي جان باخته اند، از تعداد كشته شده هاي ميدان نبرد بيشتر است.
دكتر «توماس اتيل» رئيس «مؤسسه ملي سلامت و بهداشت رواني» آمريكا، طي گفت وگو با خبرنگاران در اوايل ماه مه (ارديبهشت) پيش بيني كرد كه ممكن است خودكشي هاي ناشي از مسائل رواني در سال جاري، از كشته شدگان ميدان هاي نبرد پيشي گيرد.
دكتر «ليسا فايرستون» مدير پژوهش و آموزش «اتحاديه گلندون»، در گفت وگوي اخير خود با «واشنگتن پريزم» ضمن «دردناك و تكان دهنده» خواندن اعداد و ارقام مزبور، گفت: اين آمار و ارقام صرفا بيانگر نوك بيرون مانده از كوه يخي است كه قسمت اعظم آن زير آب پنهان است. وي، اعزام چند باره و افزايش مدت اقامت در مناطق خطرناك جنگي عراق و افغانستان را يكي از عوامل مهم ايجاد اختلالات توأم با نگراني و فشار در اثر ضربه روحي و خودكشي در بين نظاميان آمريكا دانست.
شدت گسترش اختلالات روحي- رواني و خودكشي در ميان نظاميان از ميدان جنگ افغانستان و عراق بازگشته، كنگره آمريكا را نيز نگران و دست پاچه كرده است. «كميته امور نظاميان جنگي» مجلس نمايندگان در ماه مه سال جاري، ضمن تشكيل جلسه اضطراري، به بررسي طرحي براي برخورد مناسب با بحران مزبور از طريق «وزارت امور نظاميان جنگي» پرداخت.
وزارتخانه مزبور كه در سال 1930 به عنوان يكي از ادارات مركزي تأسيس گرديد، مسئوليت دارد زمينه بيمه هاي درماني و ساير مزاياي مربوط به نظاميان بازگشته به وطن را فراهم نمايد.
«باب فيلنر»، نماينده دمكرات مجلس از كاليفرنيا و رئيس «كميته امور نظاميان جنگي»، ضمن اشاره به نامه الكترونيكي خانم دكتر «ايراكاتز» معاون بهداشت و سلامت رواني وزارتخانه فوق الذكر، به مسئولان ارشد وزارتخانه مزبور در تاريخ 13 فوريه سال جاري (23 بهمن 1386) نوشته بود: هيس! هماهنگ كننده هاي ما هر ماهه در حال شناسائي بيش از 1000 تن از نظاميان از جنگ بازگشته اي هستند كه مبادرت به خودكشي مي نمايند. فكر نمي كنيد لازم است پيش از آنكه افرادي تصادفا به اين موارد پي ببرند، با دقت و نوعي آرامش به اين مسئله رسيدگي كرد؟
«آرون گلانتز» نويسنده كتاب «چگونه آمريكا عراق را از دست داد» و ويراستار كتاب «جنگ به وطن مي آيد»، در همين رابطه، به گفت وگو با نشريه «واشنگتن پريزم» پرداخت. وي ضمن متهم كردن دولت «جرج بوش» افزود: هيچ عذري وجود ندارد كه دولت نتواند همانگونه كه ارتش را جهت حمله به افغانستان و عراق بسيج كرد، پرسنل و منابع موجود در «وزارت امور نظاميان جنگي» را نيز در رابطه با رسيدگي به اوضاع و احوال و درمان آنان بسيج نمايد. دولت بوش به جاي حمايت از اين نظاميان، در واقع آنها را در زير كوهي از كاغذبازي اداري مدفون كرده است.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14