(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 21 مهر 1387 - 12 شوال 1429 -12 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19203
 

مصرف بي كران، كمال مطلوب بشر غربي
عقل به كنار؛ احساس را بچسب! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 66

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




مصرف بي كران، كمال مطلوب بشر غربي

هدف اصلي نظام آموزشي در غرب چيست؟
اكنون در همه جاي دنيا نظام تعليم و تربيت تقليدي از مغرب زمين است و هيچ كس حتي كوچك ترين ترديدي به خود راه نمي دهد كه مبادا اين سيستم آموزشي بر محور تكامل و تعالي روحي و اخلاقي انسان پايه گذاري نشده باشد. اصلاً فرصت يك چنين سؤالي پيش نمي آيد، چرا كه هيچ كس در لزوم توسعه با شيوه هاي معمول ترديد ندارد و نظام آموزشي غربي نيز بر همين مبنا برنامه ريزي شده است: توسعه ي اقتصادي با شيوه هاي نويني كه بعد از انقلاب صنعتي معمول گشته است.
آيا شما در اين جمله اي كه به عنوان نتيجه ارائه شد جايي براي ترديد مي بينيد؟ ادراك اين مطلب كه اين نظام آموزشي در جهت توسعه ي اقتصادي پايه گذاري شده هر چند بسيار ساده است، اما معمولاً به ذهن كسي خطور نمي كند و آموزش و پرورش مدرسه اي و دانشگاهي را به معناي مطلق تعليم و تربيت فرض مي كنند. براي تحقيق بيشتر در اين مطلب مي توانيم غايت و هدف ديگري براي آموزش و پرورش فرض كنيم و آنگاه ببينيم نظام آموزشي با آنچه كه امروز معمول است تفاوتي پيدا خواهد كرد يا نه. في المثل مي توانيم غايت و هدف نظام تعليم و تربيت را بر اساس معتقدات اسلامي خود بر اين فرمايش علوي بنا كنيم كه وليكن... همك في ما بعد الموت.(1) اگر بخواهيم نظامي آموزشي بر مبناي اعتقاد به معاد بنا كنيم چه اتفاقي مي افتد؟ آيا باز هم مواد اصلي دروس ما همين هاست كه اكنون در مدارس و دانشگاه ها تدريس مي شود؟ يا نه، به نظامي شبيه به حوزه هاي علميه دست خواهيم يافت؟
جواب روشن است. اگر بخواهيم نظامي آموزشي بر مبناي اعتقاد به معاد و براي تتميم مكارم اخلاق بنا كنيم نتيجه ي كار ما با كمي تفاوت همان چيزي خواهد شد كه اكنون در حوزه هاي علميه عمل مي شود و بالعكس، اگر بخواهيم نظامي آموزشي براي دست يابي به توسعه ي اقتصادي با روش هاي معمول بعد از انقلاب صنعتي بنا كنيم به سيستمي منطبق بر مدارس و دانشگاه ها خواهيم رسيد.
نكته ي ظريفي كه در اينجا بايد مورد تذكر قرار گيرد اين است كه اگر در زمينه ي تحصيلات عاليه اين امكان وجود دارد كه ما به حوزه هاي علميه برويم و هم خود را به تعليم و تربيت اصولي اختصاص دهيم، اما در مورد تحصيلات مقدماتي اصلاً اين امكان وجود ندارد، چرا كه مدارس همگي داراي نظامي غربي هستند؛ و از آن گذشته، از ايران و چند كشور اسلامي كه بگذريم، احاطه ي اين نظام آموزشي در سراسر كره ي زمين بدين معناست كه براي اكثريت قريب به اتفاق انسان ها هرگز امكاني براي تعليم و تربيت در نظام آموزشي ديگري كه بر محور تعالي اخلاقي پايه گذاري شده باشد وجود ندارد و همه بايد اجباراً و ايجابآ، با پذيرش لزوم توسعه ي اقتصادي با شيوه هاي معمول به مدارسي بروند كه آنها را براي استمرار و تحكيم مباني تمدن غربي بار مي آورند.
با تغيير در غايت و هدف آموزش دو تحول اساسي در نظام آموزش و پرورش رخ مي دهد كه يكي در مواد درسي است و ديگري در روش تعليم. براي ادراك بهتر اين تحول مي توان دو نظام متفاوت دانشگاه و حوزه هاي علميه را، چه از نظر دروس و چه از نظر روش، با يكديگر مقايسه كرد. مسئله مدرك گرايي فرع بر اين دو مطلبي است كه عنوان شد. مدرك گرايي لازمه اين نظام آموزشي است كه در غرب پايه گذاري شده است. وقتي شرط تحصيل امتيازات اجتماعي رفتن به مدرسه و تحصيل در دانشگاه باشد، في نفسه مدرك گرايي اشاعه پيدا خواهد كرد چرا كه كسب امتيازات و مناصب اجتماعي، مشروط به داشتن مدارك دانشگاهي است.
در چنين موقعيتي چگونه مي توان از مدرك گرايي پرهيز كرد؟ آنچه كه نظام آموزشي كنوني را مقبوليت بخشيده همين است، و اگر اين شرط اساسي را از ميان برداريم و مدرك آموزشي را لازمه ي كسب امتيازات اجتماعي ندانيم، بسياري از اين كساني كه امروز در صف طويل كنكورهاي گوناگون انتظار مي كشند از تحصيلات صرف نظر خواهند كرد. در اجتماعات روستايي و عشايري نيز از آنجا كه كسب امتيازات اجتماعي موكول به داشتن مدارك آموزشي نيست اشتياق آموزش بسيار كمتر است. اين كمبود اشتياق را نبايد به فقر فرهنگي بازگرداند. حقير منكر وجود فقر فرهنگي در روستاها نيستم، اما به اعتقاد حقير اين فقر فرهنگي نشانه هاي ديگري دارد كه تنها با ايجاد مدارس در روستاها از بين نخواهد رفت. دور شدن از حق است كه به فقر فرهنگي منجر مي شود و با اين ترتيب، فقر فرهنگي در شهرهاي بزرگ بسيار بيشتر از روستاها وجود دارد.
ايوان ايليچ يكي از روشنفكران غربي است كه در اين زمينه صاحب نظرياتي نزديك به حقيقت است، هر چند كه در نهايت طرح پيشنهادي او به عنوان «آموزش فارغ از مدرسه» باز هم نمي تواند مورد پذيرش ما باشد. ايوان ايليچ اين نسبت يا رابطه ي علي را كه في مابين آرمان توسعه ي اقتصادي و نظام آموزش مدرسه اي و دانشگاهي وجود دارد به خوبي شناخته و اصل انتقادات خود را بر آن قرار داده است. او مي گويد:
براي آنكه مسئله آموزش و مدرسه، تمام اهميت خود را پيدا كند، بايد آن را در كل جامعي كه مذهب يا ايدئولوژي حاكم بر جهان امروز است مورد بررسي قرار داد. اين مذهب جديد كه كشورهاي پيشرفته صنعتي قافله سالاران آنند و كشورهاي عقب مانده ديوانه وار مي كوشند تا به هر وسيله شده از سعادت نيل به آن محروم نمانند، آرمان «رشد و توسعه» است. مشاهده نشان مي دهد كه اين آرمان، مورد نظر و خواست تمامي كشورهاي بزرگ صنعتي و نيز منتهاي آرزوي ممالك پس قافله است. آرمان كه پذيرفته شد، ديگر به عهده «علم» است تا راه منحصر به فرد اين «رشد و توسعه» را با تكيه بر اصول متعارف و بديهياتي كه هيچ كس درباره ي آنها شك نمي كند، تا كوچكترين جزئيات تعيين و تحميل كند.
انتهاي راه رشد و توسعه، مصرف بي كران است. مصرف بي كران، همان مدينه ي فاضله و همان كمال مطلوب بشري است كه در دوره هاي «ماقبل علم» به صورت تخيلي «زندگي جاودان» وجود داشت.(2)
ايوان ايليچ آرمان رشد و توسعه ي اقتصادي را مذهب جديد مي نامد و اين حقيقتي است؛ تو گويي بشريت پذيرفته است كه تحقق آرماني آن بهشت موعود در همين كره ي زمين و از همين طريق توسعه اقتصادي ميسر است. فطرت الهي انسان در جست و جوي كمال مطلق است و اگر بشر باور نمي كرد كه تكامل او در آرمان توسعه يافتگي است، اين گرايش در ميان نوع بشر عموميت نمي يافت.
براي شناخت كامل ماهيت نظام آموزشي كنوني بايد ماهيت اين گرايش عام ـ به سمت توسعه يافتگي اقتصادي ـ را شناخت، چرا كه اين سيستم آموزشي براي تأمين نيازهاي تخصصي توسعه ي اقتصادي طراحي شده و تحقق يافته است. اگر اين نظام وجود نداشت هرگز راه تمدن غربي به سوي توسعه ي اقتصادي باز نمي شد. بنابراين، براي ارزيابي اين نظام آموزشي بايد به ارزيابي آرمان توسعه يافتگي پرداخت.
آيا تكامل حقيقي بشر در «بهشت توسعه يافتگي» است؟ اگر اينچنين باشد ديگر نمي توان علوم رسمي را از اين نظر كه مسير اين توسعه را هموار مي كنند به باد انتقاد گرفت. علوم امروزي دانش تصرف در عالم و غلبه بر طبيعت هستند و در اين زمينه ميان علوم تجربي و علوم انساني تفاوتي نيست. با اين ترتيب، پر روشن است كه دانش آموز بايد از همان آغاز ورود اجباري به مدرسه، با رياضيات كه «صورت» علوم امروزي است آشنا شود و بعد، رفته رفته حساب استدلالي و هندسه ي تحليلي و فيزيك و شيمي و آمار و حساب احتمالات بياموزد و با متدولوژي علوم ـ كه اين روزها به آن فلسفه مي گويند ـ اين مواد درسي پراكنده را به يكديگر پيوند دهد.
غايت اين دوران طولاني آموزش چيست؟ آيا انسان بعد از طي مراحل و اخذ مدرك مهندسي يا دكتري صاحب اخلاق حسنه مي شود و به بهشت مي رود؟ خير. اصلاً اين سؤال بسيار مسخره است. همه ي ما مي دانيم كه در بهشت دري به نام هندسه يا رياضيات وجود ندارد. اين نظام آموزشي بر محور تعليم و تربيت مطلق يا تعليم و تربيت اخلاقي انساني طراحي نشده است بلكه هدف اصلي آن آموزش مهارت هاي فني لازم و تأمين كادرهاي تخصصي براي دست يافتن به توسعه يافتگي است.
باز هم به همان نقطه اي رسيديم كه از آن آغاز كرديم و پرسش ما در صدر كلام همچنان پاسخ ناگفته باقي ماند. قصد ما نيز همين بود كه هر چه بيشتر رابطه ي علي في مابين آرمان توسعه ي اقتصادي و نظام آموزش مدرسه اي و دانشگاهي مشخص شود.
اين نظام آموزشي معلول گرايش عام بشريت به سوي توسعه ي اقتصادي ـ با روش هاي معمول ـ است و در آن علومي را تعليم مي دهند كه راه اين توسعه را با تصرف در عالم و غلبه بر طبيعت هموار مي كنند. اگر ما بخواهيم كه اين روند توسعه ي اقتصادي را حفظ كنيم به ناچار بايد نيازهاي آن را برآورده سازيم، و نياز به متخصص مهم ترين علتي است كه نظام آموزشي كنوني را به وجود آورده است. به ياد بياوريد كه هميشه در برنامه ريزي ها سخن از كمبود متخصص به ميان مي آيد: «ما امسال هشتصد مهندس آب كم داريم و پانصد مهندس خاك...» تو گويي مهندس، ماشيني است فاقد تمام تمايزات شخصي و كيفيات روحي. انگار مهندس، ماشيني است كه او را مي توان در خدمت هر نوع اعتقادي به كار گماشت. تو گويي متخصص، مرده شويي است كه ميان كافر و مسلمان تمايزي قائل نمي شود؛ تعهد او فقط و فقط در قبال تخصص خويش است و اصلاً اهميتي نمي دهد كه در خدمت نظام جمهوري اسلامي باشد يا براي رژيم شاهنشاهي پهلوي كار كند.
نظام آموزشي غرب، از مدرسه گرفته تا دانشگاه، سعي دارد كه آدم هايي اينچنين بار بياورد و الحق بايد اذعان كرد كه در اين جهت موفقيت بسياري هم داشته است. ايوان ايليچ مي گويد: در دورنماي آرمان «رشد و توسعه»، نهادها(3) آن چنان قدرت مي يابند و از خود بيگانگي آنچنان اوج مي گيرد كه نهادها خود «نياز» مي آفرينند و خود در جهت ارضاي آن «برنامه ريزي» مي كنند. در دورنماي سعادت لايزال جامعه مصرفي، تشنگي يعني نياز داشتن به پپسي كولا، حمل و نقل يعني اتومبيل تندرو شخصي داشتن، گذراندن اوقات فراغت يعني به تماشاي برنامه هاي معين و مقرر شده رفتن، سير و سياحت يعني توريسم متظاهرانه هتل پركن، تفريح و هواخوري يعني هجوم گله وار به جاهايي كه تبليغات تجارتي معين كرده اند.(4)
...همان طوري كه كشورها بر حسب توليد ناخالص ملي طبقه بندي مي شوند، سلسله مراتبي هم بر اساس توليد ناخالص فارغ التحصيلان وجود دارد. به اين ترتيب، كشوري كه مي خواهد در سلسله مراتب «رشد يافتگي» ترقي كند بايد به توليد هر چه بيشتر فارغ التحصيلان بپردازد. اما فارغ التحصيلي كه بدين گونه توليد مي شود به چه كار مي آيد جز آنكه در خدمت ثروتمندان جهان قرار گيرد؟ و چه توليد پرخرجي!
...خرج توليد يك فارغ التحصيل دانشگاه، در آمريكا، برابر است با 5 برابر درآمد متوسط نه يكسال، بلكه يك عمر نيمي از مردم جهان؛ در آمريكاي لاتين «قيمت» يك فارغ التحصيل دانشگاه، 350 برابر «قيمت» هر هم وطن ديگر با درآمد متوسط است. قيمت تحصيل كرده ها بر پيشاني شان حك شده است و همين امر به خودي خود نشان مي دهد كه ارزش علم در جهان امروز چيزي جز ارزش تجارتي نيست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
6. بايد سعي و تلاش تو براي بعد از مرگ باشد؛ نهج البلاغه، نامه ي 22.
7. ايوان ايليچ، قتل عام پزشكي در پزشكي آفت زا، د. شيخاوندي (ترجمه و تأليف)، جار، تهران، 1354، صص 73 و 74.
8. در اصل كتاب نمادها آمده. والله اعلم بالصواب و. ..
9. قتل عام پزشكي...، ص 87.

 



عقل به كنار؛ احساس را بچسب! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 66

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه فرهاد براي مهتاب از گذشته خود گفت و اينكه قبلاً قصد ازدواج با يك مسلمان را داشته است. مهتاب به فرهاد جواب مثبت داد و خانواده فرهاد منزل آقاي رفعتي را به سوي همدان ترك كردند. ادامه ماجرا:
به همدان كه رسيديم، آن قدر كار روي دستم مانده بود كه همه چيز را فراموش كردم، يك هفته گذشت و از خانواده آقاي رفعتي هم خبري نشد. با خود گفتم: «حتماً خانواده اش با اين امر ممانعت كرده اند. »
بعد هم اين مسئله را فراموش كردم.
دو سه روز بعد دم غروب، دايي پدرم آقاضيا به كارگاه آمد و گفت:
«سر ساعت هفت منزل باشيم. »
گفتم: «اگر من نباشم كه در اصل مسئله مشكلي پيش نمي آيد. »
گفت:
«اتفاقاً اصل كاري تو هستي؛ چون خانواده رفعتي آمده اند منزل ما. »
بچه هاي كارگاه هم خنديدند و گفتند:
«خانوادأ آقاي رفعتي، يعني مهتاب خانم، پس بجنب آقافرهاد. »
سرساعت هفت در منزل دايي ضيا بوديم، همان جا دايي به من فهماند كه جواب آنها مثبت است. در طول مهماني منتظر لحظه اي بودم تا با همسر آينده ام حرف بزنم، اما اين موقعيت پيش نمي آمد. مدتي بعد جوان هاي مجلس تصميم گرفتند در اطراف منزل قدم بزنند و اين بهترين فرصت براي من بود تا با مهتاب حرف بزنم.
از خانه كه بيرون آمديم به طرف بازار سنتي همدان حركت كرديم كه فاصله اي اندك با خانه دايي داشت. مغازه ها همه بسته بودند و بازار خاموش بود. سردي هواي آذرماه بيداد مي كرد و تمام شهر را مه پوشانده بود. در اين حال و هوا ناگهان مهتاب شروع به دكلمه شعر كوچه سروده يكي از شاعران معاصر كرد:
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم. . .
با شنيدن اين شعر اشك از چشمانم سرازير شد، آنسوتر فرشاد ترانأ «تو اي پري كجايي؟» را مي خواند و اين ترانه مرا مي برد به شهر خاطرات گذشته ناگهان مهتاب را بالاي سر خودم ديدم، او گفت:
«هرگز فكر نمي كردم، اين قدر احساساتي باشيد. »
و من با شرمندگي اشك هايم را با دستمال پاك كردم.
گفتم: «ببخشيد، شب شما را خراب كردم. »
گفت:
«الآن به جرأت مي گويم كه خوشحالم كه خداوند شما را سر راه من قرار داد، من همين جا به شما جواب مثبت مي دهم و انجام تحقيق بيشتر را لازم نمي دانم. »
من هم خوشحال شدم از اينكه دختري رقيق القلب و زرنگ نصيبم مي شود؛ چون او مثل خودم با شعر، طبيعت و موسيقي مأنوس بود. با اين همه باز هم فكر خارج رفتن و مسلمان شدن يك لحظه رهايم نمي كرد.
به محض اينكه به منزل دايي ضيا بازگشتم؛ مهتاب موافقت خود را اعلام كرد. در اين حال مادرش بهت زده گفت:
«ما كه سر از كار تو درنياورديم دختر جان! چه روزها كه به تو اصرار مي كرديم كه راضي به ازدواج شو، اما تو با وجود خواستگاران زياد، زير بار نمي رفتي، حالا امشب در طي سه ساعت نظرت عوض شد و بدون تحقيق كه خودت روي آن اصرار داشتي، جواب مثبت دادي، آخر مگر تو ديوانه هستي، دختر. . . »
البته مادر مهتاب اين كلمات را با خنده بر زبان مي آورد اما به قول معروف پشت هر شوخي يك حرف جدي نهفته است.
حالا كه فكر مي كنم احساس مي كنم، فقط صرف احساساتي بودن و علاقه به شعر و موسيقي نمي تواند معياري محكم و خدشه ناپذير براي احساس تفاهم مابين يك زوج باشد. ساده تر اينكه به نظرم بايد مسائل مهمتري مدنظر دختر و پسر قرار بگيرد كه نگرفت و اي كاش گرفته بود؛ زيرا بعدها با هزار مشكل روبه رو نمي شديم.
ساعت يك بامداد به خانه رسيديم. مادرم وقتي از جواب مثبت خانوادأ رفعتي آگاه شد، از شادي روي پايش بند نبود و به همين خاطر تصميم گرفت جهت آشنايي بيشتر خانوادأ رفعتي را براي ناهار دعوت كند. صبح زود هم با شور و شوق به خانه دايي ضيا رفت تا با آنها ديدار كند. من هم مثل هميشه به مغازه رفتم، ساعتي به ظهر مانده آقاي رفعتي به آنجا آمد، شايد براي اينكه شرايط كاري مرا بهتر درك كند. ظهر كه شد با هم به سوي خانه ما به راه افتاديم. هنگامي كه وارد خانه شديم، مهتاب را ديدم كه به اتفاق زن برادرم و مادرم در حال تدارك غذا هستند، آن هم در شرايطي كه خيلي ساده و صميمي با هم بگو و بخند مي كردند يك لحظه احساس كردم صميميت واقعي در طي يك روز حاصل نمي شود، بلكه دو انسان حداقل بايد پس از مدتي با هم احساس صميميت كنند. يعني زماني كه نسبت به هم به شناختي نسبي رسيده باشند، اما متأسفانه در اين دوران همه چيز روبراه است؛ زيرا هيچ كس «من» واقعي اش را بروز نمي دهد.
همين كه چشم زن برادرم به من افتاد، با من به شوخي پرداخت، شوخي هايي كليشه اي كه در اينگونه موارد بارها و بارها تكرار شده است، اما چيزي كه برايم جالب توجه تر از همه بود، شوخي هاي مهتاب در همان ابتداي راه آشنايي ما بود.
بعد از صرف ناهار، در حضور پدربزرگ و دايي ام و عموم اعضاي خانواده، مناجات توسط من و مهتاب خوانده شد كه با تشويق جمع روبه رو شد. بعد هم بزرگترها قرار گذاشتند يك ماه بعد جشن نامزدي در سنندج برگزار شود. مادرم نيز هديه اي به مهتاب داد و گفت:
«اميدوارم اين يك ماه به يك روز تبديل شود و سريع تر بگذرد. »
بعد همه خنديديم.
اصرار ما براي ادامه حضور خانواده آقاي رفعتي در همدان بي فايده بود؛ زيرا مادرم اصرار داشت آنها شب را در خانه ما سپري كنند، اما آنها كار را بهانه كردند تا به سنندج بروند. به همين خاطر به ترمينال رفتيم و با مشايعت ما به سنندج بازگشتند.
جالب اينكه مهتاب در طي همين مدت كوتاه آنقدر با من خودماني شده بود كه سرش را از اتوبوس در حال حركت بيرون آورد و به من گفت:
«اول اينكه مواظب خودت باش، راستي نكند يك موقع دست از پا خطا كني ها. . . »
و بعد دستي تكان داد و اتوبوس از من دور شد.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14