(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهار شنبه 17 مهر 1387 - 8 شوال 1429 -8 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19200
 

سودپرستي، بنيان اقتصاد سرمايه داري
دل رقيق حضرت عبدالبها! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 63

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




سودپرستي، بنيان اقتصاد سرمايه داري

آيا نفع شخصي به راستي بزرگ ترين انگيزه اي است كه بشر را به كار و تلاش وا مي دارد؟ آيا صرفاً تلاش هاي بشر در جهت برآورده ساختن نيازهاي مادي شخص اوست كه تاريخ را در اين جهتي كه پيموده، شكل داده است؟
در اروپاي قرن نوزدهم و مخصوصاً انگلستان زمينه ي پذيرش اين اعتقاد بسيار فراهم بود. جهشي را كه به انقلاب صنعتي و رشد سرمايه داري منجر شد بايد به مجموعه اي از علل بازگرداند كه در آن نقطه ي مشخص از زمان و مكان يك جا فراهم آمده بود تا اين مرحله ي جديد از تاريخ كره ي زمين تحقق پيدا كند و در اين ميان آدام اسميت و نظريه ي اقتصاد آزاد در تكوين تمدن حاضر نقش ويژه اي دارد كه بايد پيش از ورود به مباحث آينده با تفصيل بيشتري بدان بپردازيم.
اكنون در اين وضعيت خاصي كه ما بعد از انقلاب اسلامي با آن روبرو هستيم يكي از بزرگ ترين سؤالات ما در زمينه ي اقتصاد اين است كه «آيا با آزاد كردن تجارت اجازه دهيم كه منفعت گرايي شخصي راه رشد اقتصادي ما را در آينده مشخص كند يا خير... تجارت را تحت نظارت مستقيم دولت به راهي كه منافع نظام ايجاب مي كند، هدايت كنيم؟ آيا ممكن است كه راه سومي نيز وجود داشته باشد كه در آن، منفعت هاي شخصي با منافع نظام بر يكديگر انطباق پيدا كند؟»
قصد ما جواب گفتن به اين سؤالات نيست؛ مراد از طرح اين مسئله اين بود كه بتوانيم با شناخت بيشتر، از وضعيتي كه اروپاي قرن نوزدهم و مخصوصاً انگلستان با آن مواجه بود تصور بهتري داشته باشيم.
تجارت آزاد يكي از مهم ترين عللي است كه جهش صنعتي غرب و تمدن حاضر معلول آنهاست. انگلستان قرن نوزدهم و به تبع آن تمدن كنوني غرب وجود فعلي خود را مديون منفعت گرايي و سودپرستي طبقه ي بورژواست. منافع شخصي تجار اروپايي است كه تمدن كنوني جهان را به راهي كه تا بدينجا پيموده هدايت كرده است و در اين ميان نقش آدام اسميت و كتاب «ثروت ملل» بر كسي پوشيده نيست. اين اعتقاد كه در كتاب «ثروت ملل» ابراز شده يكي از اركان اقتصاد سرمايه داري است كه به دنياي كنوني شكل بخشيده است: هيچ فردي در بند منافع عامه نيست. هيچ كس نمي داند كه تا چه پايه در تحصيل اين منافع مفيد واقع مي شود... او وقتي كسب و كار خود را به نحوي اداره مي كند كه حداكثر عايدي ممكن را تحصيل كند، در واقع فقط به منافع شخصي خود نظر دارد. در اين موارد و همچنين در موارد عديده... به ياري دستي ناپيداست كه يك فرد به طور ناخودآگاه و ناخواسته به هدف اجتماعي تحقق مي بخشد. در واقع انسان هنگامي حداكثر منفعت را به جامعه مي رساند كه حداكثر تلاش خود را به خاطر نفع شخصي به كار مي بندد. من تاكنون نديده ام كه كسي به قصد منتفع ساختن جامعه دست به كاري بزند كه مثمر ثمر باشد. چنين كاري در واقع از احساسات دلسوزانه اي ناشي مي شود كه در ميان اهل بازار چندان رايج نيست و با چند كلمه مي توان ايشان را قانع كرد كه اين احساسات ثمري ندارد.
ممكن است تصور شود كه حقير خواسته ام غير مستقيم بر تجارت آزاد و قواعد اقتصاد سرمايه داري صحه بگذارم و به نظام جمهوري اسلامي توصيه كنم كه: اگر رشد اقتصادي مي خواهي بايد به همان راهي بروي كه غرب رفته است... خير، حقير اينچنين نظري ندارم. قصد من از طرح اين مسائل اين است كه در حقيقت امر تحقيق كنيم كه آيا در مكتب اسلام اصالت دادن به انگيزه هاي شخصي منفعت گرايي در جهت رشد اقتصادي مجاز است يا خير.
پر واضح است كه آزاد ساختن تجارت و اصالت دادن به سودمداري، رشد سريع اقتصادي را به همان مفهومي كه در اقتصاد غرب مطرح است به همراه خواهد داشت، اما باز هم همان طور كه در غرب اتفاق افتاده، اين رشد سريع اقتصادي هرگز در جهت توزيع عادلانه ي ثروت و از بين بردن فاصله هاي طبقاتي نخواهد بود. دياگرام هاي رشد درآمد ملي به نحوه ي توزيع ثروت كاري ندارد و معلوم نيست كه اين رشد اقتصادي حتما در جهت محرومين اتفاق بيفتد، و بالعكس، اگر از الگوهاي غربي تقليد شود نتيجه همان است كه در دنياي امروز مي بينيم: رشد خارق العاده ي ثروت در يك قطب خاص و در مقابل آن، فقري به همان نسبت عميق و وحشتناك در جانب ديگر.
«جون رابينسون»(1) در كتاب «آزادي و ضرورت»(2) مي گويد: آمارهاي كلي درآمد ملي به توزيع مصرف ميان خانوارها و يا توزيع جريان كالاها و خدماتي كه اندازه گيري مي كند، اعتنايي ندارد. بطور عمده سودآور بودن محصول است كه تركيب فعاليت رشته هاي مختلف را تعيين مي كند...
سود در گروي تأمين تقاضا است، و تقاضا، انتخاب آزاد مصرف كننده و چگونگي مصرف قدرت خريد وي را بيان مي دارد.(3)
انتقاد جون رابينسون نيز بر اين نظريه صرفاً اقتصادي است. انتقاد او داراي جنبه اي سوسياليستي است و مي خواهد عنوان كند كه آمارهاي مربوط به رشد درآمد ملي به نحوه ي توزيع ثروت ارتباطي ندارد و اگر ثروت صرفاً در يك قطب خاصي نيز افزايش پيدا كرده باشد، باز هم آمارهاي كلي درآمد ملي نشان دهنده ي رشد هستند. اين چيزي است كه در همه ي جوامع به اصطلاح پيشرفته ي امروز مصداق دارد. اين جوامع را در حالتي پيشرفته و توسعه يافته مي خوانند كه بيشترين فاصله هاي طبقاتي در آنها وجود دارد.(4)
حقير سخن جون رابينسون را به عنوان حجت ذكر نكرده ام. در نظريات جون رابينسون در كتاب «آزادي و ضرورت» زمينه ي بسيار مساعدي وجود دارد كه بتوان از دريچه ي آن مباني توسعه و تمدن غرب را مورد بررسي قرار داد، بويژه آنكه او استاد اقتصاد در دانشگاه كمبريج است و در زمينه ي جامعه شناسي صاحب منزلت قلمداد مي شود. مراد حقير اين است كه با توجه به تجربيات تاريخي غرب سؤال كنم: آيا مي توان راهي پيدا كرد كه منافع شخصي تجار و سرمايه داران رشد اقتصادي را در جهت اهداف الهي اسلام هدايت كند و اصولاً آيا اين امكان وجود دارد كه منفعت گرايي شخصي با مقاصد اسلامي نظام انطباق پيدا كند؟
براي علماي اقتصاد اين سؤال اصلاً مورد ندارد، چرا كه اين پرسش اخلاقي و مذهبي است و به اقتصاد ارتباطي ندارد. اگر ما اين سخن را نپذيريم لاجرم بايد رابطه ي بين اخلاق و اقتصاد را مشخص كنيم. مشخص كردن اين رابطه از وظايفي اساسي است كه ما در اين كتاب بر گرده خود حس مي كنيم، اما پيش از آن، مسئله اين است كه اصلاً اين مرزبندي كه غربي ها بين علوم مختلف قائل هستند درست است يا خير. اعتقاد حقير اين است كه اين مرزبندي درست نيست و در بحث از ماهيت علوم غربي ان شاء الله اين موضوع را به تفصيل بررسي خواهيم كرد.
مثلاً گراني بيش از حد اجناس در موقعيت فعلي يكي از فشارهاي عمده اي است كه بر گرده ي ما فرود مي آيد. البته ما اين فشارها را از سر رضا و تسليم تحمل مي كنيم و نه تنها مال، كه جان خود و فرزندانمان را نيز فدا خواهيم كرد تا اسلام پايدار بماند و پرچم بلند شريعت محمدي(ص) در همه جهان به اهتزاز درآيد. قصد حقير طرح مشكلات نيست بلكه مي خواهيم از ديدگاه علم اقتصاد در اين مطلب تحقيق كنيم كه چرا اجناس گران شده است. روشن است كه قيمت اجناس تابع نسبتي است كه في مابين عرضه و تقاضا وجود دارد و هنگامي كه عرضه متناسب با تقاضا نباشد قيمت ها افزايش پيدا مي كند. خوب، حالا به همين سؤال از نظرگاه اخلاق اسلامي جواب بدهيم. آيا صرف نظر از رابطه ي عادلانه اي كه بين نيازهاي حقيقي و عرضه كالاها وجود دارد، علت اصلي گراني اجناس سودپرستي محتكران از خدا بي خبر و واسطه هاي نامسلمان و ولع مسرفانه ي عده اي از مردم زياده طلب نيست؟
در قوانين علم اقتصاد وقتي سخن از تقاضا مي گويند هرگز بين نيازهاي حقيقي انسان و نيازهاي كاذب مسرفانه ي او تفاوتي قائل نمي شوند، حال آنكه كميت و كيفيت تقاضا دقيقاً با اسراف و قناعت و زهد و حرص و آز تناسب مستقيم دارد. بحث از تقاضا يك بحث كاملاً اخلاقي است، اما در علم اقتصاد «مطلق تقاضا» مطرح مي شود و اصلاً سخني از اين موضوع به ميان نمي آيد كه آيا اين تقاضا حقيقي است يا كاذب، آيا اين تقاضا از نيازهاي طبيعي و انساني سرچشمه گرفته است يا ريشه در خواسته هاي حيواني و حرص و ولع و اسراف و زياده طلبي دارد... و قس علي هذا.
قواعد علوم انساني غرب همه در اين خصوصيت مشترك هستند. ممكن است بپرسند كه: «خوب! فرض كنم سخن شما درست باشد. چه تفاوتي مي كند؟» تفاوت كار در اينجاست كه در تعيين خط مشي سياسي و اقتصادي و اجتماعي صرفاً بايد براي آن نيازها و تقاضاهايي قائل به اصالت شد كه حقيقي است و اگر اينچنين شود، ديگر قواعدي كه علم اقتصاد و ديگر علوم انساني بر آن بنا شده است فقط در شرايط خاصي درست است و نه در همه ي شرايط... و قاعده اي كه اينچنين باشد ديگر قانون نيست و ارزش علمي ندارد. قانون علمي قاعده اي است كه در همه ي شرايط درست باشد.(5)
براي روشن تر شدن مطلب ناگزير از آوردن مثال هستيم. در قرآن مجيد در آياتي كه به علل سقوط و زوال اقوام و تمدن ها پرداخته است مي بينيم كه فساد اقتصادي از جمله مفاسدي است كه به نزول بلا و نابودي اقوام و تمدن ها منجر مي شود. حضرت شعيب(ع) پيامبري است كه بر قوم مدين مبعوث شده است و آنچنان كه در آيات مباركه آمده، فسادي كه در ميان آن قوم رايج است جنبه ي اقتصادي دارد. حضرت شعيب(ع) به آنان مي فرمايد: اوفوا الكيل و لا تكونوا من المخسرين وزنوا بالقسطاس المستقيم و لا تبخسوا الناس اشياهم و لا تعثوا في الارض مفسدين و اتقوا الذي خلقكم و الجبل الاولين.(6)
اين احكام در عين حال كه اقتصادي است، اخلاقي است. در اينجا مرزي بين قواعد اقتصادي و اخلاقي وجود ندارد و اقتصاد امري كاملاً اخلاقي است. چه چيزي قوم مدين را به كم فروشي و كسب حرام كشانده است؟ اگر ما اكنون در ميان قوم مدين زندگي مي كرديم و اقتصاد رايج در ميان آنان را به صورت قواعدي علمي(!) تنظيم مي كرديم، آن قواعد چه ارزشي مي توانست داشته باشد؟ مسلماً رعايت آن قواعد اقتصادي مي توانست ما را در كسب سود هر چه بيشتر و جمع مال و پولدار شدن موفق بدارد. در چنين شرايطي اگر حضرت شعيب(ع) ما را از رعايت اين قواعد باز مي داشت، آيا ايشان را متهم نمي كرديم كه: «شما مسائل اخلاقي را با قواعد اقتصادي قاطي كرده ايد... آخر اخلاق چه ارتباطي به اقتصاد دارد؟»
مي گويند: «ما اكنون در ميان قوم مدين نيستيم.» مي گويم: «مگر نه اين است كه اكنون بنيان نظام بانكداري جهاني بر رباخواري و كسب سود هر چه بيشتر از هر راه ممكن قرار گرفته است؟ مگر بنيان اقتصاد سرمايه داري كه بر همه ي جهان حكم مي راند بر سودپرستي نيست؟ آيا اين سودپرستي محدود به مقيدات اخلاقي است؟ در اقتصاد امروز وقتي از تناسب في مابين سود و سرمايه سخن مي رود، آيا حكم در تحت شرايط اخلاقي و مذهبي صادر مي شود يا مطلق است؟...» قواعد اقتصاد تنها در شرايطي نسبتاً درست درمي آيد كه جلوي سودپرستي انسان ها از هر طريق شرعي و غير شرعي باز باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1 Joan Robinson
2 Freedom and Necessity
3. جون رابينسون، آزادي و ضرورت، كتابهاي جيبي، تهران، 1358، صص 132 و 133.
4. استاد داوري نيز در مصاحبه با مجله ي جهاد همين مطلب را ذكر فرموده اند: «در يك جامعه ممكن است فاصله ي طبقاتي بسيار شديد باشد و در عين حال بگويند اين جامعه، جامعه اي پيشرفته است. مثلاً شهر نيويورك...»
5. البته ابطال گرايان و پوپريست ها در اينجا سفسطه هايي روا مي دارند كه در ظاهر درست مي نمايد. ما بحث از اين مسائل را ان شاء الله به فصل هاي مربوط به ماهيت علم واگذار مي كنيم.
6. اي مردم! سنگ تمام بدهيد و از كم فروشان نباشيد. با ترازوي مستقيم وزن كنيد و اجناس را از مردم كم مگذاريد و در كره ي زمين به فسادكاري برنخيزيد و بترسيد از آنكه شما و طبايع پيشين را خلق فرموده است. شعرا . 181 تا 184.

 



دل رقيق حضرت عبدالبها! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 63

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه خانواده فرهاد به خواستگاري دختري به نام مهتاب در سنندج رفتند. ذبيح، برادر مهتاب اندكي در مورد شغل و شرايط خانواده اش با فرهاد صحبت كرد. سپس با فرهاد خداحافظي كرد و از او جدا شد. ادامه ماجرا:
ديگر داشت آفتاب غروب مي كرد كه فاتح و مهتاب يعني دختري كه ما به خواستگاري اش آمده بوديم، از راه رسيدند و خودشان را معرفي كردند. مهتاب اندكي از من كوتاه تر بود و در همان نگاه اول به نظرم دختر مغروري آمد.
در اين ميان مادرم مرتب در گوشم زمزمه مي كرد:
«فرهاد اين همان دختري است كه من به دنبالش بودم، يعني به دلم نشسته، خواهش مي كنم بهانه نياور تا كار را تمام كنيم. »
پس از مدتي مهتاب به رسم معمول سيني چاي را به ما تعارف كرد.
دايي من و برادران او هم مقداري از اوضاع و احوال بهائيان حرف زدند، حرف هايي كه براي من تكراري بود.
شب بر شانه هاي روستا نشسته بود، اما تكليف ما هنوز روشن نبود، به همين خاطر دايي گفت:
«آقاي رفعتي دلم مي خواست به ما پاسخي مي داديد تا ما رفع زحمت كنيم. »
اما پيرمرد گفت:
«خواهش مي كنم حرف از رفتن نزنيد؛ چون شام مهمان ما هستيد. شب را هم در اين كلبه بسر ببريد. انشاءالله فردا صبح عازم شويد. »
مدتي كلمات به تعارفات معمول گذشت اما معلوم بود تصميم گيرنده اصلي ذبيح است و همه چيز منوط به نظر اوست، ايشان هم كه غايب بود. بالأخره ذبيح آمد. او و بديع برادرش شش فرزند داشتند، آنها مي خواستند خواستگار عمه شان را از نزديك ببينند.
نكته جالب اينكه هر بار نگاهم به مهتاب مي افتاد، در نگاهش اندوهي گران مي ديدم. هر چند مي كوشيد خود را شاد و سر حال نشان بدهد. مادرش نيز با دقت خاصي تك تك اعضاي خانواده اش را معرفي كرد. حتي معرفي نوه هاي خود را هم از ياد نبرد.
غذا را ذبيح از بيرون تهيه كرده بود كه به دليل ضيق وقت مجبور شديم، شام را به سرعت صرف كنيم، تا مراسم خواستگاري به رسم بهائيان آغاز شود. ابتدا قرار شد مناجات خوانده شود كه قرعه فال به نام مهتاب افتاد، او نيز با صدايي خوش آن را خواند. در اين حال دايي من به نمايندگي از طرف خانواده ما اينگونه سخن گفت:
«من مظفر ايوب زاده بهايي و بهايي زاده، ساكن همدان به همراه خانواده آقاي جهانديده و خانم فعالي (زن دايي پدرم) جهت خواستگاري از خانم مهتاب رفعتي براي ازدواج با آقاي فرهاد جهانديده خواهرزادأ خود به سنندج و منزل شما آمده ايم و اميدوارم كه در ظل و رحمت جمال بي همتاي بهاءالله و حضرت عبدالبها، وصلت اين دو با يكديگر برقرار گردد و همانند بلبلان سرمست و شوريده در سايه درخت عظيم حضرت نقطه اولي، زندگي خود را آغاز نمايند. لازم به ذكر است كه قبل از شنيدن نظرات دوستان و ياران عزيز امرالله بايد به اطلاع برسانم كه خادمين عزيز جمال مبارك در همدان موافقت خود را با اين وصلت پيشاپيش توسط اين حقير اعلام نموده و بهايي و بهايي زاده بودن آقاي فرهاد جهانديده را تأييد نموده اند و با كمال اطمينان به عرض مي رسانم كه ايشان به پيمان و عهد خود كه در زمان تسجيل آن را تأييد نموده اند به امر جمال مبارك پايبند بوده و هستند. اميدوارم شما هم با در نظر گرفتن اين موضوع كه تأييد خادمين (اعضاي محفل) تأييد خود جمال مبارك است، به اين امر مقدس جواب مثبت داده و دل رقيق و نازك حضرت عبدالبها را قرين شادي فرماييد. »
خواستم از طرف خود جوابي به آقاي ايوب زاده بدهم كه اين همه تعريف و تأييد و تمجيد و. . . چيست كه شما به زبان آورديد؟ مثلاً تسجيل شدن من از روي اجبار بوده و نه از سر اختيار، در ثاني آيا خادمين همدان مي خواهند ازدواج كنند يا من اين تصميم را گرفته ام كه آنها پيشاپيش بر آن مهر تأييد زده اند؟ شايد اصلاً ما با يكديگر تفاهم پيدا نكرديم و نخواستيم اين وصلت صورت بگيرد، آن وقت حرف و دل مثلاً جمال مبارك چه مي شود؟ كه يك باره مهتاب اجازأ سخن خواست اما آقا ذبيح زودتر از او شروع به سخن كرد و اين طور آغاز نمود:
«من ذبيح الله رفعتي به نمايندگي از طرف پدر و مادر و برادرها و خواهرهايم و خادمين عزيز سنندج به استحضار مي رسانم كه مهتاب رفعتي بهايي و بهايي زاده مي باشد و او هم پايبند و شيفتأ امر جمال مبارك بوده و تأييد خادمين نيز بر اين موضوع است و اميدوارم پس از گفت وگو و شنيدن نقطه نظرات دو طرف در تأييد حرف هاي شما، مبني بر رضايت خادمين، با اين وصلت روح و قلب جمال مبارك و حضرت عبدالبها را راضي و خوشنود سازيم و وصلت اين دو باعث ترقي امر جمال مبارك و ايجاد محبت و دوستي جامعأ بهايي با يكديگر باشد. حال اگر اجازه بدهيد نظر مهتاب را نيز در اين مورد جويا شويم. مهتاب خانم بفرماييد. »
مهتاب هم در حالي كه صورتش براثر خشم قرمز شده بود با كسب اجازه از حضار شروع به صحبت نمود و گفت:
«من ابتدا با عرض معذرت، مقداري گلايه از حرف هاي آقاي ايوب زاده و برادرم عرض مي كنم، اول اينكه اگر مجلس مجلس خواستگاري است پس چرا تأييد خادمين را به ميان آورديد؛ چون با اين تأييدات شما اجازه تصميم گيري را از من و يا حتي آقافرهاد مي گيريد؛ چون اگر قبول نكنيم طبق نص صريح جمال مبارك كه فرموده اند تأييد و تصميم خادمين همان تصميم بي قيد و شرط من است مخالف آن عمل كرده ايم و اگر تأييد شده ديگر نظر ما را مي خواهيد چكار؟ در ثاني شما كه از ايمان قلبي ما دو نفر آگاه نيستيد كه اين طور با صراحت آن را به زبان مي آوريد. پس ابتدا، به من و آقافرهاد بگوييد كه آيا مختار هستيم حرف دلمان را بزنيم يا نه؟!»
قلبم از شادي آكنده شد؛ چون مي ديدم حرف هايي كه بر دل من سنگيني كرد، دارد توسط يك دختر بيان مي شود، دختري كه قرار بود همسر من بشود. از جسارت او خيلي خوشم آمد، اما در چشم انداز من ازدواج پلي بود به سوي اروپا و آمريكا.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14