(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(6(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 16 مهر 1387 - 7 شوال 1429 -7 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19199
 

همزمان با آغاز سال تحصيلي حكم 12 هزار مسئول انجمن اسلامي مدارس كشور صادر شد
شاخه گل خشكيده
نامه اي براي يك مسافر تو را مي خوانم
خاطره زنگ رياضي



همزمان با آغاز سال تحصيلي حكم 12 هزار مسئول انجمن اسلامي مدارس كشور صادر شد

به گزارش روابط عمومي و امور بين الملل دفتر مركزي اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان، 12 هزار مسئول انجمن اسلامي مدارس آموزشگاه هاي سراسر كشور حكم خود را دريافت كردند.
در اين احكام به سخن مقام معظم رهبري اشاره شده و آمده است: «شما مجموعه اي هستيد كه سعي مي كنيد نگذاريد كسي غرق بشود، نگذاريد كسي اشتباه كند، نگذاريد كسي متوقف بماند. همه بديها در كج رفتن و افتادن نيست، نرفتن و متوقف شدن هم بدي است. محيط انجمن اسلامي، يك چنين محيطي است، انگيزه انجمن اسلامي يك چنين انگيزه اي است.»
در قسمتي از اين احكام آمده است: اينك كه شما نيز رسالتي اين چنين بزرگ را برعهده گرفته ايد شايسته است كه در اين راه از هيچ همتي فروگذار نكنيد و با استعانت از خداوند متعال و با محوريت سه اصل تهذيب نفس، تحصيل و ورزش هرچه با نشاط تر و اميدوارتر به سوي آينده اي روشن گام برداريد.
در اين احكام مهترين وظايف در ايفاي اين مسئوليت تلاش مستمر براي تحقق هماهنگي و همگرايي بين اعضاي انجمن اسلامي آموزشگاه جهت اجراي هر چه بهتر برنامه ها، حركت برنامه ريزي شده براي تحقق اهداف و آرمانهاي جنبش دانش آموزي مطابق با برنامه هاي ابلاغ شده از سوي اتحاديه شهرستان، مشورت با مديريت مدرسه و معلمان و نيز تعامل با اعضاي گرامي ساير تشكل هاي دانش آموزي براي اجراي برنامه ها، برنامه ريزي منظم، هدفمند و خلاقانه جهت اجراي برنامه هاي علمي-فرهنگي و تلاش براي ارتقاء سطح تحصيلي و اخلاقي اعضاي انجمن اسلامي، برپايي كيفي حلقه هاي معرفت و هيئت هاي انصارالمهدي(عج) در سطح مدرسه و نيز برنامه ريزي براي شركت فعال اعضاء در خيمه هاي معرفت و هيئت انصار المهدي(عج) عنوان شده است.

 



شاخه گل خشكيده

محمد سيمزاري
پدر گفت: «دختره ديوونه شده.»
مادر گفت: «من هر روز با صد تا از هم سن و سالهاي ساناز سرو كله مي زنم، اينا همشون اينجورين، با يك چيز خيلي كوچيك شاد مي شن و با يك چيز خيلي كوچيك ناراحت و دمغ مي شن؛ حالا خدا مي دونه تو مدرسه اش چه اتفاقي افتاده!»
آراز گفت: «حتما بيست گرفته، آخه امروز امتحان رياضي داشتن.»
و فقط مادربزرگ بود كه ديد يك شاخه گل خشكيده از لاي كتابهاي ساناز روي زمين افتاد.
ساناز مقنعه و مانتو مدرسه را درآورد و به گوشه اي انداخت به سرعت بطرف اتاق خودش رفت و در را بست. خواست پشت كامپيوترش بنشيند اما قبل از اين كه اين كار را بكند احساس كرد كه بهتر است در اتاق را از پشت قفل كند؛ در را قفل كرد و آمد نشست پشت كامپيوتر؛ شاسي كامپيوتر را زد، هيجان زده بود. نمي توانست منتظر روشن شدن كامپيوتر باشد، با انگشتان دست روي ميز كامپيوتر ضرب گرفت فكر كرد كه سرعت دنياي مدرن با اين همه ادعا چقدر پايين است. كامپيوتر روشن شد و حالا نوبت «كانكت» شدن و رفتن به اينترنت بود كه آن هم وقت لازم داشت. ساناز چشم به نقطه نامعلومي از «مونيتور» دوخت و به فكر فرو رفت:
«زندگي خيلي خسته كننده است. بابا و مامان هيچ وقت نمي تونن قبول كنن كه من بزرگ شدم، من ديگه پونزده سالمه، من كه هم سن و سال آراز نيستم ولي... ولي اونا اصلا اينو باور نمي كنن ولي خب خدارو شكر، كسي هست كه باورم كنه و منو جدي بگيره.»
ساناز وارد اينترنت شد، با آي دي خودش وارد ياهو مسنجر شد و همانطور كه انتظار داشت شاهين برايش پيام گذاشته بود:
«ساناز عزيز و دوست داشتني ام، عكسهات رسيد. من، تورو بيشتر از هركس ديگه اي دوست دارم. البته من قبلا تورو ديده بودم اگه عكستو خواستم به خاطر اين بود كه هميشه پيش چشمام باشه... قربانت شاهين.»
دست و دل ساناز مي لرزيد. نمي دانست كار خوبي كرده است يا نه... ولي به خودش دلداري داد و شروع كرد به تايپ جواب پيام شاهين.
«شاهين عزيزم... من مدرسه بودم، الآن اومدم يه چيزي مي خواستم بهت بگم تو خودت قبلا برام نوشتي كه منو تو راه مدرسه ديدي ولي با اين همه عكسم رو خواستي و من هم برات فرستادم اما من تا به حال نه خودتو ديدم نه عكستو... خواهش مي كنم عكستو برام بفرست، تو كه اينقدر دوسم داري مطمئن باش اگه من هم عكستو ببينم بيشتر مي تونم دوستت داشته باشم- قربانت ساناز.»
ساناز خواست از اينترنت بيرون بيايد اما دلش نيامد، كمي فكر كرد و دوباره نوشت:
«البته با مطالبي كه براي هم ديگه نوشتيم و مشخصاتي كه از خودت برام دادي مطمئنم كه دوستت دارم...»
ساناز مردد بود. به يكي از دكمه هاي صفحه كليد چند بار ضربه زد تا دو كلمه آخر را پاك كند اما به خاطر اين كه نظرش عوض نشود با عجله از اينترنت خارج شد و كامپيوترش را خاموش كرد.
صداي مادر از پشت در بلند شد؛ او مي خواست كه ساناز براي آماده كردن شام كمك كند. ساناز به آرامي كتاب هايش را جابجا كرد و تازه يادش افتاد كه بايد لباس عوض كند؛ با صداي بلند، طوري كه صدايش تا آشپزخانه برسد گفت:
«الآن ميام مامان...»
ساناز به طرف آشپزخانه راه افتاد؛ فكرش كار نمي كرد؛ دستهايش هنوز مي لرزيد. به شاهين فكر مي كرد. كسي كه خودش را پسر بيست و دو ساله و خوشگل و خوش تيپ با قدي بلند و موهاي مشكي معرفي كرده بود؛ كه امسال دارد سال آخر دانشگاه را تمام مي كند و ساناز را اندازه همه دنيا دوست دارد. او نوشته بود كه ساناز تنها كسي است كه شاهين در عمرش توانسته او را دوست داشته باشد و مطمئنا آخرين نفر هم خواهد بود. شاهين نوشته بود كه حاضر است حتي جانش را فداي او كند و ساناز از اين همه ابراز عشق و محبت سرمست بود.
چاقو را برداشت و گفت:
«سيب زميني ها كجان مامان جون...؟»
مادر زد زير خنده و گفت:
«ديوونه شدي دختر؟ من، كي گفتم بيا سيب زميني پوست بكن؟ خل شدي؟... گفتم بيايي كنار اين شير وايستي كه يكهو سر نره...»
ساناز سرش را انداخت پايين و گفت:
«چشم.»
و ايستاد كنار اجاق و چشم دوخت به ظرفي كه مادر در آن شير ريخته بود تا گرم شود...
«شاهين حتما پسر خوشگل و خوش تيپيه... از نوشته هاش هم معلومه كه خيلي با كلاسه... و از شاخه گلي كه توكوچه گذاشته بود تا من برش دارم معلومه كه سليقه فوق العاده اي هم داره... آخ... كاش الآن پيشش بودم.»
شير سررفت و صداي جيغ مادر كه:
«مگه كوري؟ پس براي چي گفتم بيا وايستا كنار شير؟»
و مادر در حالي كه همين طور داشت غر مي زد ته مانده شير را از روي اجاق برداشت، ساناز سرش را انداخت پايين و از آشپزخانه بيرون رفت...
آراز نوشتن مشق هايش را تمام كرد. پدر داشت روزنامه مي خواند و مادر در اتاق خودش داشت ورقه هاي امتحاني دانش آموزانش را اصلاح مي كرد و مادربزرگ مثل هميشه به اتاق خوابش رفته ولي نخوابيده بود. مادربزرگ خوابش خيلي كم بود تا نصفه هاي شب خوابش نمي برد.
مادربزرگ در اتاق خواب ساناز مي خوابيد. آراز براي خودش يك اتاق مستقل داشت اما خيلي وقت ها به خاطر اين كه به قصه مادربزرگ گوش كند پيش مادربزرگ مي آمد و همان جا خوابش مي برد.
ساناز خواست بخوابد احساس كرد اصلا خوابش نمي آيد. ترجيح داد كه به اتاق خوابش برود و خود را به خواب بزند و ساعت ها به شاهين و آرزوهايش فكر كند. ساناز پيش پدر و مادر رفت آنها را بوسيد و شب بخير گفت. هر دو جواب ساناز را دادند اما برخلاف هميشه او را با نگاهي غريب بدرقه كردند انگار چيز تازه اي در چهره ساناز ديده بودند اما چيزي درون ساناز بود كه وادارش مي كرد اهميت ندهد.
ساناز به اتاق خوابش رفت شب بخيري هم به مادربزرگش گفت و روي تخت خوابش دراز كشيد. سكوت سنگيني اتاق را فراگرفت. از آراز هم خبري نبود. مادربزرگ آهسته چراغ را خاموش كرد و فقط چراغ خواب كم نور سبز رنگ روشن ماند. مادربزرگ نگاه معناداري به ساناز كرد. انگار مي خواست كه كسي از او بخواهد كه قصه اي تعريف كند، اما ساناز حال و حوصله گوش كردن به قصه را نداشت.
«ساناز جان... مي خوابي؟!»
«آره مادربزرگ خسته ام...»
«اگه ضبط رو روشن كنم و صداشو كم كنم اذيت نميشي؟»
«نه مادربزرگ... راحت باش...»
بعد مادربزرگ كمي در مورد اينكه شب ها خيلي دير خوابش مي برد و اين هم از علائم پيري است حرف زد و ضبط را روشن كرد و خودش هم روي تخت خوابش دراز كشيد...
نوارهاي مادربزرگ اكثراً يا نوحه بودند يا ترانه هاي عاشيق ها... شبهاي وفات و عزاداري؛ معمولا نوار نوحه مي گذاشت و آرام آرام گريه مي كرد و شب هاي ديگر، ترانه هاي عاشيق و باز هم آرام آرام گريه مي كرد. غم و شادي مادربزرگ هر دو با گريه هاي آهسته اش تمام مي شد...
عاشيق داشت مي خواند:
گئدين دئيين خان چوبانا
گلمه سين بو ائل موغانا
گلسه باتار ناحاق قانا
آپاردي سنللر ساراني
بير قارا گؤزلو بالاني
«برويد و به خان چوپان بگوييد
كه به ايل مغان نيايد
اگر بيايد دستش به خون ناحق آغشته مي شود
سيل سارا را برد
آن فرزند زيباروي و مشكين چشم را»
ساناز شايد صد بار اين ترانه را گوش داده بود ولي اين بار حالتي داشت كه انگار براي اولين بار اين ترانه را مي شنيد. مي خواست عميق تر گوش كند. «ساراي» اسمي بود كه بارها به گوشش خورده بود. وقتي كه به دنيا نيامده بود، مادربزرگ از پدر و مادر خواسته بود كه اسم او را ساراي بگذارند ولي پدر ساناز گفته بود كه از اسم ساناز خوشش مي آيد اما اين موضوع هيچ وقت باعث نشده بود كه مادربزرگ علاقه اش به ساراي كم بشود.
ساناز روي تخت خوابش غلتي زد و گفت:
«مادربزرگ...»
«جون دلم؟»
«چرا اسم ساراي رو اينقده دوست داري؟»
«عزيزم، من قصه ساراي را بهت گفتم... ولي اگه دوست داري...»
انگار مادربزرگ از خدا مي خواست كه يكبار ديگر قصه ساراي را براي ساناز تعريف كند. ساناز قصه را از اول تا آخرش حفظ بود ولي با اين حال وقتي اشتياق مادربزرگ را ديد گفت:
«آره مادربزرگ، اگه دوست داري يكبار ديگه قصه رو بگو.»
و مادربزرگ شروع كرد...
«يكي بود يكي نبود، زير گنبدكبود، در دشت پهناور مغان، ايلي زندگي مي كردند كه روزگارشان با كشاورزي و دامداري مي گذشت. عصر، عصر ظلم بود و دوره، دوره خان خاناتي... اهالي ده مجبور بودند كه بيشتر محصولات كشاورزي شونو به خان بدن، آخه زمينها همه مال خان بود و كشاورزها فقط مقداري از درآمدشون رو به عنوان حق الزحمه كارشون برمي داشتن.
در اين ده، كشاورزي زندگي مي كرد به اسم سلطان كه دختري زيبا و مهربون داشت؛ دختري كه هركس اونو مي ديد با خود مي گفت كاش مي دونستم كه خداوند اين دختر زيبا رو قسمت كدوم مرد خوشبختي مي كنه؟»
يئريشي دوروشو غمزه لي گؤزه ل
هانسي بخته وره پاي يارائيبسان
يئره برابرون وار؟ ديينمه ره م
گؤيده ملك لرده تاي يارائيبسان
«اي دختر زيبا كه راه رفتنت و ايستادنت زيباست
براي كدام مرد خوشبخت آفريده شده اي؟
تو روي زمين همتايي نداري
تو برابر با فرشته هاي آسمان آفريده شده اي»
مادر بزرگ، ساراي را درجلوي چشمانش تصور كرد، برايش توي دنيا هيچ موجودي دوست داشتني تر از ساراي وجود نداشت. وقتي شعر تمام شد مادر بزرگ آهي كشيد و چشمانش پر ازاشك شد...
«آره دخترم، ساراي چشم و چراغ ايل مغان بود؛ دختري زيبا، مهربون و عاقل... و البته توي همون ده جوان بسيار برومند و شايسته اي بود به اسم آيدين كه سردسته چوپانهاي ده بود.
اون زمانها كه زندگي مردم به دامداري و كشاورزي بسته بود،حفاظت از دامهاي مردم كار بسيار سخت و مهمي بود وچون آيدين سردسته گله دارها بود بهش مي گفتن خان چوپان ... ازنظر اهالي ده خان چوپان شايسته ترين جوان براي ازدواج با ساراي بود وخان چوپان و ساراي، هم عاشق همديگر بودند.
و عاقبت هم يك روز ساراي زيبا را عقد بسته و نامزد خان چوپان كردند؛ فصل، فصل سرما بود و زمان مناسبي براي عروسي ساراي و خان چوپان نبود چرا كه خان چوپان مي بايست همراه چوپانهاي ديگه ده، گله رو به قشلاق مي برد و اين كار شش ماه تمام وقت لازم داشت. خان چوپان ساراي را براي خداحافظي ديد و به او قول داد كه وقتي از قشلاق برگردد، مراسم عروسي را راه بياندازد و ساراي نيز كه دلش با خان چوپان بود باچشماني گريان او را بدرقه كرد...
اما بعد از رفتن خان چوپان اتفاق ديگري افتاد...
خان بي شرم و حياي ده كه براي گشت وگذار از خونه اش بيرون اومده بود، چشم ناپاكش به ساراي افتاد و هر دو پاشو كرد توي يك كفش كه الا و بالله بايد به هر قيمتي شده ساراي بانوي خانه من بشه... هرچه اهالي ده نصيحتش كردند كه از خيرساراي بگذره، خان گفت من نه چشمم چيزي مي بينه و نه گوشم چيزي مي شنوه... بي خودي منو نصيحت نكنيد؛ من به هر قيمتي كه شده ساراي رو تصاحب مي كنم.
ريش سفيدان ده رفتند پيش خان و با التماس و خواهش ازش خواستند كه از خير اين سودا بگذره؛ گفتند كه ساراي، نامزد خان چوپانه و او حق نداره كه در كسي طمع كنه كه روح و دلش متعلق به ديگريه و بهش گفتند كه ساراي و خان چوپان سالهاست عاشق همند و خان هرگز نمي تونه روح و دل ساراي رو به دست بياره.
اما خان كه شهوت و خودخواهي چشمش رو كور كرده بود گفت حتي اگه دلشو هم نتونم بدست بيارم حتماً بايد جسم زيباشو تصاحب كنم.
كار به جايي كشيد كه خان خواست از همه زور و قدرتش استفاده كنه و قسم خورد كه اگه اهالي ده كاري نكنند كه اون ساراي رو به دست بياره همه خونه هاي ده رو به آتيش مي كشه...»
مادر بزرگ همچنان داشت با آب و تاب قصه را تعريف مي كرد؛ پلك هاي ساناز سنگين شده بود و خوابش مي آمد اما قصه كه به اينجا رسيد خواب از سر ساناز پريد و مثل كسي كه براي اولين بار اين قصه را بشنود براي شنيدن بقيه ماجرا چشمش را به لب هاي چروكيده مادر بزرگ دوخت...
ادامه دارد

 



نامه اي براي يك مسافر تو را مي خوانم

تو را مي خوانم و تو را با تمام وجود مي خوانم.
تو را با تمام حنجره ها فرياد مي زنم.
اي عابر كوچه هاي بي كسي ام!
چرا ديگر قدم در چشمانم نمي گذاري؟
چرا مي خواهي در اين خزان سكوت، پشت اين پنجره چشمانم يخ بزند.
چشمانم تمام وجودت را زمزمه مي كند.
درون غار تنهايي ام براي دوريت، براي مظلوم بودنت، دلواپس ترين ثانيه ها را سپري مي كنم.
تو را مي خوانم در اين برهوت غم.
مهدي(عج) جان ثانيه اي همدم من باش.
زير پاهايم غم سبز شده، چشمانم را هنوز در مسير راهت قرباني مي كنم تو را مي خوانم چرا نمي آيي؟
تو را مي خوانم، نه تو را فرياد مي زنم...
مهدي ام!
من قبل از اين كه حاكم سرزمين تنهايي باشم برده آن بودم و حال كه مي بيني تنهايي برايم شيرين است چون تو را پادشاه تنهايي ها،
غريبي ها و مظلوميت ها يافته ام.
مهدي من!
منتظرم. بيا و مرا از اين لحظه تنهايي نجات بده.
به اميد آن روز
ساناز يادگاري. لاله جين همدان

 



خاطره زنگ رياضي

زنگ رياضي بود اصلا حوصله نداشتم خوابم گرفته بود. از معلم اجازه گرفتم رفتم بيرون. تو راه پله يكي از معلم هاي مورد علاقه ام را ديدم. معلم ادبيات. خيلي دوسش داشتم. وايسادم باهاش صحبت كردن. همين طور داشتم باهاش حرف مي زدم كه ديدم يكي دستم رو گرفت برگشتم كه ببينم كيه. ديدم واي معلم رياضي مونه. گفت: «اين جا چيكار مي كني؟ مگه تو نيومده بودي صورتت رو بشوري؟» تا اومدم حرفي بزنم و چيزي بگم گفت: «ديگه نمي خواد بياي سر كلاس همين جا بمون.» هيچي ديگه اون زنگ ما تو راه پله پلاس بوديم. تازه از حرص من درس هم داده بود!
فرشته لاسمي از رودهن

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(6(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14