(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(6(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 16 مهر 1387 - 7 شوال 1429 -7 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19199
 

خودپرستي، ريشه همه ترس ها
چون خدا را نمي بينيم «جمال مبارك» را مي پرستيم!
پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 62

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




خودپرستي، ريشه همه ترس ها

با رواج بازرگاني دور به مثابه يكي از مهم ترين مراحل تكوين سرمايه داري، بنيان گسترده ي بانكداري ـ به معناي امروزي ـ استحكام مي يابد. بانك ها، مؤسسات تجارتي غول آسايي هستند كه موضوع تجارت آنها پول است و بدين ترتيب، ماهيت آنها با پول و سرمايه و همه انواع مبادلاتي كه خود پول موضوع آن است متحد است.
كاپيتاليسم يا سرمايه داري وجه اقتصادي امپرياليسم است و تشكل بانك ها و بانكداري به شيوه ي كنوني، به طور كامل برآمده از نظام سرمايه داري است. نظام بانكداري مرحله به مرحله به موازات تكوين سرمايه داري شكل مي گيرد و وارد آخرين مراحل حيات خويش مي شود. رواج بازرگاني دور كه سيطره اقتصادي امپرياليسم را بر سراسر جهان كامل مي كرد، به ايجاد يك بازار جهاني منجر شد. ضرورت ايجاد و گسترش نظام بانكداري جهاني را به عنوان يك صراف بزرگ بايد در همين بازار جهاني جست و جو كرد.
...كلمه ي بانك از لفظ ايتاليائي «بانكو» مشتق مي گردد، يعني ميزي كه صرافان بر آن معاملات خود را انجام مي دادند. در يونان باستان نيز نام بانكدار، «تاپزيتس» از «تاپزا»، يعني ميز معاوضه مي آيد.
در جهان باستاني، صرافان به صورت نخستين بانكداران حرفه اي درآمدند.(1)
براي دريافت چگونگي تشكل بانك ها و نظام بانكداري به شيوه ي امروز لاجرم بايد به تحليل تاريخي امپرياليسم پرداخت و چگونگي پيدايش شيوه ي توليد سرمايه داري را در مراحل تكوين تاريخي آن جست و جو كرد. اين يكي از مهم ترين وظايفي است كه در اين مجموعه مباحث بر عهده ي ماست. پيش از انجام اين وظيفه، براي تفسير و تشريح هر چه بيشتر رابطه اي كه في مابين نظام سرمايه داري و بانك وجود دارد به گفتاري از آيت الله شهيد سيد محمدباقر صدر مراجعه مي كنيم كه در مقاله اي تحت عنوان «بانك در جامعه اسلامي» چاپ شده است:
اهداف تأسيس بانك در نظام سرمايه داري را در امور زير مي توان خلاصه كرد:
هدف اول: در به وجود آوردن سرمايه اي كه با قدرت سرمايه داري، مالكيت سرمايه دار را فارغ از هرگونه عمل و كوششي گسترش دهد. مالكيت سرمايه داري كه بدون عمل (كار) گسترش مي يابد از كجا فراهم آمده؟ اين مالكيت از راه جمع آوري مبلغ هاي كوچك فراهم آمده و از آنها سرمايه تشكيل شده است. سرمايه مي تواند مولد باشد و براي صاحبان پول هاي كوچك سود ثابتي به نام بهره داشته باشد.
هدف دوم: در به وجود آوردن مالكيت هاي خصوصي بزرگ تا جايي كه صاحبانش بتوانند زندگي اقتصادي را رهبري كرده، براي همه خط مشي معين كنند و به راهي كه مي خواهند بكشانند. زيرا فراهم آوردن مبالغ هنگفت از پول هاي پراكنده، همان گونه كه از نظر توليدي نيروي جديدي براي سرمايه پديد مي آورد، همان طور براي كساني كه به كار جمع آوري پول ها دست زده اند، يعني صاحبان بانك ها كه همه ي اين مبالغ در صندوق آنها ريخته مي شود، قدرت بزرگي به دست مي دهد. اين قدرت باعث مي شود سرمايه داري در دست آنها جهش بزرگي به خود داده، مالكيت هاي خصوصي بزرگي تشكيل شود.
هدف سوم: در مسلط كردن نظام سرمايه داري حريص به وسايلي كه بتواند با هرگونه خطري كه از ناحيه ي سودهاي درخواستي اش به عنوان بهره ي وام ها مواجه است، خود را حفظ كند. زيرا بانك وقتي سپرده ها را از صاحبانش دريافت كرد و بهره اي براي آنها در حدي كه صاحبان اموال را به سپردن مالشان قانع كرده باشد قرار داد، بلافاصله خود بانك مبالغ جمع شده را با بهره اي بيشتر وام مي دهد و بدين ترتيب براي سرمايه داري سودي ثابت، دور از كار و فارغ از هرگونه خطري تأمين مي شود.
هدف چهارم: در رساندن نيروي لازم كمكي به تأسيسات توليدي سرمايه داري؛ يعني رساندن مال ضروري براي گسترش نيروي استثمار و كشاندن قدرت سرمايه داري به اوج خود است. زيرا صاحبان تأسيسات سرمايه داري با دائر كردن بانك پشت گرمي محكمي به دست مي آورند، سرچشمه جوشاني كه تمام نمي شود، و ازراه وام هايي كه به آنها امداد مي رساند، دائماً مي توانند سود سرمايه داري خود را گسترش داده و روابط سرمايه داري را ريشه دارتر كنند و در زندگي اقتصادي مردم بيشتر فرو روند.
در نظام سرمايه داري، بانك ها مؤسسات رباخواري غول آسايي هستند كه نظام صنعتي و شيوه ي توليد سرمايه داري تماماً بر آنها مبتني است و ماهيتاً نيز نمي توان اين دو ـ سيستم بانكداري و توسعه ي صنعتي ـ را از يكديگر جدا كرد. در جهان غرب بانك ها در حقيقت مراكزي هستند كه سرمايه ي همه ي مردم را در خدمت ايجاد مالكيت هاي خصوصي غول آسا و توسعه ي سرمايه داري و بسط سيطره ي امپرياليسم به كار مي گيرند.(2) از سرمايه هاي كوچك همه ي مردم كه در يك جا جمع مي شود، سرمايه اي آنچنان عظيم فراهم مي شود كه براي ما هرگز امكان دريافت وسعت آن ممكن نيست. اين سرمايه ي عظيم در كجا به كار مي افتد و در خدمت منافع چه كساني قرار مي گيرد؟ جواب روشن است: مؤسسين بانك ها، سرمايه دارهايي كه از يك سو نظام كاپيتاليستي اقتصاد امروز را شكل داده اند و از سوي ديگر، با استفاده از قدرت عظيمي كه در قلمرو ديكتاتوري اقتصاد فراهم آمده است، سيطره ي سياسي امپرياليسم را بر سراسر جهان حفظ مي كنند.
براي تكميل اين بحث بهتر است به گفتاري از لنين درباره ي بانك ها نيز مراجعه كنيم، و البته، همان طور كه بارها عرض كرده ايم، اين مراجعات نه به عنوان احتجاج بلكه صرفاً به قصد «استماع قول» انجام مي شود. لنين در فصل سوم كتاب «امپرياليسم به مثابه بالاترين مرحله ي سرمايه داري» درباره بانك ها مي گويد: همان گونه كه نظام بانكي گسترش مي يابد و در تعداد اندكي از مؤسسه ها متمركز مي شود، بانك ها دگرگون مي شوند و به جاي اينكه يك واسطه ي كوچك باشند به انحصارهاي بزرگي تبديل مي شوند كه تقريباً همه ي سرمايه ي پولي همه ي سرمايه داران و سوداگران كوچك، و همچنين بخش بزرگي از وسايل توليد و منابع مواد خام كشور مربوط و تعدادي از كشورهاي ديگر را در اختيار دارند... پيوندهاي نزديكي كه بين بانك ها و صنايع وجود دارد در واقع همان چيزي است كه به طور برجسته اي نقش تازه بانك ها را آشكار مي سازد. عمليات بانكي به وضعي منجر مي شود كه در آن سرمايه دار صنعتي كاملاً به بانك ها وابسته مي شود. به موازات اين فرايند يك اتحاد شخصي نزديك بين بانك ها و بزرگ ترين مؤسسه هاي صنعتي و بازرگاني به وجود مي آيد، يعني از راه به دست آوردن سهام يكي مي شوند... نتيجه دوگانه است: از يك سو يكي شدن يا بدانگونه كه بوخارين به درستي مي نامد «آميختن سرمايه ي بانكي و صنعتي» و از سوي ديگر تبديل بانك ها به نهادهايي كه واقعاً داراي يك خصلت جهاني اند...
آغاز قرن بيستم بيانگر نقطه ي تحولي است كه در آن سرمايه داري كهن جاي خود را به سرمايه داري نوين مي دهد و سيادت سرمايه داري به طور كلي به سيادت سرمايه ي مالي تبديل مي شود.(3)
در اينجا جاي يك پرسش بسيار لازم وجود دارد: نقطه ي وابستگي مردم و نظام هاي سياسي دنيا به اين سيستم جهاني بانكداري كه در خدمت سيطره سياسي امپرياليسم عمل مي كند، در كجاست؟
سودپرستي، بنياد اقتصاد آزاد
حب نفس يا خودپرستي ريشه ي همه ي وابستگي هاست و نفي آن، منشأ همه ي قدرت هاست. اين مطلب را در همه ي كتاب هاي اخلاق گفته اند و چه بسا معناي حقيقي آن را تا به امروز جز معدودي از انسان هاي وارسته كسي درنيافته باشد. امروز ما امت بزرگ اسلام معناي اين حقيقت را به علم اليقين دريافته ايم و مي دانيم كه همه ي قدرت ما در همين يك نكته نهفته است: نفي خودپرستي. اسلام به ما آموخته است كه براي مستقل ماندن، نخست بايد وابستگي هاي دروني را بريد، و براي قطع وابستگي هاي دروني بايد ريشه ي خودپرستي را در درون خشكاند و از «خود» گذشت؛ و گذشتن از خود في نفسه پيوستن به خداست. اينچنين است كه انسان به مقام ولايت مي رسد و در اين مقام، اين خود اوست كه قلب عالم امكان مي شود، از تبعيت زمان و مكان، جامعه و طبيعت و تاريخ خارج مي شود و آسمان ها و زمين مسخر او مي گردند. معناي «تسخير» اين است و برخلاف آنچه در تفسيرهاي پيش پا افتاده ديده ايم با نشستن آپولو در كره ي ماه و فرستادن سفينه به مريخ يا مدار زحل و شكستن اتم و ساختن بمب هيدروژني ارتباطي ندارد. معناي تسخير همان است كه اكنون با تولد جمهوري اسلامي عيناً تفسير شده است.
اكنون اگر ايران را قدرتي همسنگ بزرگ ترين قدرت هاي جهان مي شناسند نه از آن است كه ما صاحب تكنولوژي پيشرفته تري هستيم يا گام هاي بلندي در زمينه ي توسعه ي اقتصادي برداشته ايم... اين قدرت الهي است كه همه دنيا را دير يا زود مسخر اعتقادات ما خواهد كرد و پرچم اسلام را بر فراز همه ي بلندي هاي عالم به اهتزاز در خواهد آورد. تسخير قلوب مردم حق طلب جهان و صدور انقلاب با پيشرفت هاي تكنولوژي ميسر نيست، با تبعيت از اين فرمان قرآني ميسر است كه فاستقم كما امرت و من تاب معك(4)، و كسي اهل استقامت است كه از خود گذشته باشد.
خودپرستي ريشه ي همه ي ترس هاست. انساني كه از گرسنگي وحشت دارد، با اولين محاصره ي اقتصادي تسليم مي شود. آدمي كه از جان خويش مي ترسد، با اولين تهديد به زانو مي افتد و از حقوق خويش در مي گذرد. همه ي قدرت هاي جهنمي دنيا اكنون شب و روز در اين انديشه اند كه نقطه ي ضعف و انفصام كار ما را پيدا كنند و از همان نقطه بر ما فشار بياورند. هيچ يك از تجربياتي كه درباره ي انقلاب هاي ديگر داشته اند، در مورد ما كارگر نبوده و حيله ها يكي پس از ديگري شكست خورده است. اين
عروه الوثقايي كه ما بدان تمسك جسته ايم چيست و در كجاست؟ سپاه پيروزمند اسلام كه اكنون بزرگ ترين قدرت جهان است، اين قدرت عظيم را از كجا كسب كرده است؟... جواب روشن است: «حب نفس يا خودپرستي ريشه همه وابستگي هاست و نفي آن منشأ همه ي قدرت هاست.»
بالعكس در جهان امروز «خودپرستي» را منشأ همه ي خيرات مي دانند. تفكر اومانيستي كه تفكر غالب انسان امروز است، برخلاف آنچه اكثراً پنداشته اند، نه تنها انسان را در جايگاه حقيقي خويش نمي نشاند بلكه او را به سوي خودپرستي مي راند. سودپرستي انسان امروز ناشي از خودپرستي اوست و همان طور كه مي دانيم، منفعت گرايي و سودپرستي بنيان اقتصاد سرمايه داري است، و بدون هيچ اغراقي مي توان گفت كه تمدن امروز استروكتور(5) نهادهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي خويش را تماما بر همين بنيان پي افكنده است.(6)
در كتاب هاي رايج اقتصادي معمولاً اقتصاد اين گونه تعريف شده است: «اقتصاد مطالعه ي روش هايي است كه انسان براي برآورده ساختن نيازهاي نامحدودش با استفاده از منابع محدود به كار مي گيرد.» در اين تعريف پر روشن است كه انسان صرفاً از جنبه ي نيازهاي مادي اش مورد نظر قرار گرفته و بنابراين، روش هاي تأمين نياز نيز لزوماً محدود به «مقيدات اخلاقي» نيست. با اين نگرش بسيار طبيعي است اگر نفع شخصي به مثابه بزرگ ترين انگيزه اي كه بشر را به كار و تلاش وا مي دارد انگاشته شود. تعريفي كه در اومانيسم از انسان به دست داده مي شود، خواه ناخواه سير تفكر بشر را بدين نقطه خواهد كشاند و تأسيسات مدني و نهادهاي اجتماعي و سياسي و اقتصادي نيز بر مبناي همين تفكر است كه شكل مي گيرند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت ها:
1. علم اقتصاد، ص 233.
2. بگذريم از اينكه ما توانسته ايم با حذف ربا از بانكداري، موقتا آن را در خدمت اهداف الهي جمهوري اسلامي به كار بگيريم.
3. لنين، امپرياليسم به مثابه ي بالاترين مرحله ي سرمايه داري، فصل 2. ]متأسفانه متن اصلي جهت مقابله يافت نشد. : و.[
4. هود. 112
structure 5، ساختار.
6. ما در اين كتاب بعد از آنكه سفر خود را در قلمرو ديكتاتوري اقتصاد به پايان برديم، يكايك نهادهاي سياسي و اجتماعي اين تمدن را بر مبناي اومانيسم تجزيه و تحليل خواهيم كرد.



 



چون خدا را نمي بينيم «جمال مبارك» را مي پرستيم!
پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 62

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم، فرهاد به مادرش گفت كه از مهرنوش خوشش نمي آيد و قضيه ازدواج او با مهرنوش به هم خورد. فرهاد با خانواده اش به سنندج رفتند. در آنجا به ديدار خانواده آقاي رفعتي رفتند تا از دخترش براي فرهاد خواستگاري كنند. ادامه ماجرا:
بالأخره مراسم خوشامدگويي تمام شد و ما روي مبل هاي خانه آقاي رفعتي آرام گرفتيم. در همان ابتداي جلسه پدر دختر خود را اينگونه معرفي كرد:
«من اسماعيل هستم، پدرم كريم همداني الاصل بود كه بنا به پيشنهاد محفل سال ها پيش به عنوان مهاجر به يكي از روستاهاي سنندج عزيمت كرد و در حدود 22 سال پيش نيز به سنندج و سپس به اين روستا آمده ايم. »
بعد از آن نيز سياره خانم خود را معرفي كرد.
در اين ميان آقاي رفعتي كه مرد شوخ طبعي بود، با اين كلام يخ مجلس را شكست و گفت:
«ببينم آقازاده زندگي مجردي چه ايرادي دارد كه مي خواهي خودت را بدبخت بكني؟»
ناگهان همه افراد جلسه خنديدند و فضاي صميمي تري بر جلسه حاكم شد. در اين ميان زن دايي گفت:
«ببخشيد، مهتاب جان كجا تشريف دارند، مشتاق هستم ايشان را هم زيارت كنم. »
و خانم رفعتي با همان تعارفات معمول گفت:
«رفته خانه خواهرش در سقز كه تماس گرفتيم و امروز ظهر در خدمت شما هستند. »
و بعد آقاي رفعتي ما را به بازديد از كارگاه و آشنا شدن با ديگر افراد خانواده دعوت كرد.
آقاي رفعتي در حين حركت ما ادامه داد:
«اين كارگاه توسط پسرانم امير و ذبيح و چند كارگر اداره مي شود، طبقه پايين هم در اجارأ مستأجر است. »
بعد از گذشتن از راه رويي باريك به باغ مصفاي پشت ساختمان رسيديم كه در يك سمت آن باغ انگور و مزرعه كاشت سبزي خوردن و استخري بزرگ قرار داشت و در سمت ديگر نيز ساختمان كارگاه ديده مي شد. ناخودآگاه به سمت استخر آب رفتم، تصويرم روي آب مي لرزيد، اما آن استخر ماهي نداشت.
بعد به سمت كارگاه رفتيم و امير و ذبيح فرزندان آقاي رفعتي و ساير كارگران را مشغول كار ديديم كه با تك تك آنها دست داديم و احوالپرسي كرديم. امير و ذبيح بسيار به هم شبيه بودند، هر دو موهاي سرشان كاملاً ريخته بود و چهره شان نشان مي داد كه از 04 سالگي عبور كرده اند. امير آدم كمرويي به نظرم رسيد و در عوض ذبيح آدم سر و زبان دار و زرنگ؛ چون در همان زمان اندك فاصله ها را شكست و با صميميت برايم از كارگاه و مسائل مختلف حرف زد. از كلامش متوجه شدم كه همه كاره كارگاه ذبيح است و پدرش نقش چنداني در آنجا ندارد. بعد ذبيح از اوضاع كار من پرسيد كه صادقانه پاسخ دادم:
ما پنج برادر و يك خواهر هستيم، من چهارمين فرزند خانواده هستم، يكي از برادران بزرگتر من ازدواج كرده و ديگري نامزد دارد و آن يكي هم قصد دارد به خارج از كشور برود. كار من عينك سازي است و كارگاه تراش لنز دارم.
ذبيح در ادامه پرسيد:
«راستي چرا شما مي خواهيد زودتر از برادران بزرگترتان ازدواج كنيد؟»
من هم بلافاصله پاسخ دادم:
«اول اينكه به نظر من ازدواج نوبتي نيست و هر انساني اگر خدا بخواهد. . . »
ناگهان ذبيح حرفم را به تندي بريد و گفت:
«منظور شما، همان جمال مبارك است ديگر. . . چون ما خداوند را كه نمي بينيم، پس جمال مبارك همان خداست، يعني جمال مبارك آئينه خدا و نور مطلق است. »
ذبيح با اين سخن، آن هم در آغاز آشنايي مي خواست به من بفهماند كه او آدم تشكيلات است، اما از اينكه من چنين افراد و فضايي را تحمل مي كردم، براي خودم هم عجيب بود؛ زيرا من به مشت زني حرفه اي شبيه بودم كه ديگر در راندهاي آخر بازي آنقدر گيج و منگ است كه نمي داند حريف به او چند ضربه و از كدام ناحيه ضربه مي زند. او فقط تلاش مي كند كه در صحنأ رينگ سقوط نكند. شايد هم شوق فرار باعث شده بود، ضريب تحمل من، اين همه بالا برود.
ذبيح كه احساس كرد با سخن خود، مرا به بن بست كشانده ادامه داد:
«مي دانيد شغل اصلي من لوله كشي شوفاژ و نصب تأسيسات شوفاژ خانه بود، ولي به مرور زمان آن را كنار گذاشتم و به اتفاق پدرم اينجا را خريديم و مشغول كار شديم؛ چون درآمدش قابل مقايسه با لوله كشي نيست، ضمناً ما خانواده پرجمعيتي هستيم. يعني با پدر و مادر ما ده نفر هستيم. »
ناگهان ناخودآگاه از دهانم پريد: «ماشأالله چه خبر است؟! 01 فرزند. . . »
ذبيح كمي جا خورد، اما بعد از مكثي كوتاه برخودش مسلط شد و ادامه داد:
«فرزند ارشد خانوادأ ما آقا بديع است كه 54 ساله است و در سنندج مغازأ لوله كشي دارد، دومين فرزند من هستم، سومي امير است كه 14 سال دارد، چهارمي نريمان است كه 04 سال دارد. ايشان قبل از انقلاب به دستور محفل جهت تبليغ به كشور آفريقايي زئير رفته و الآن معاونت قاره اي بهائيان در بيت العدل اعظم را برعهده دارد.
بعدي مينا خانم است كه با همسرش در سقز سكونت دارد. شغل شوهر ايشان يخچال سازي است، پنجمي خواهرم شوكت در تهران است و شوهرش هم شغل شماست، هفتمين فرزند فاتح است كه در اصل شوفاژ كار است اما دنبال موسيقي است و هشتمين فرزند هم مهتاب خانم است كه فعلاً بيكار است، اما بعضي مواقع با دخترهاي آبادي كارگاه قاليبافي و عروسك سازي به راه مي اندازد. »
در اين لحظه ذبيح به ياد آورد كه بايد به شهر برود به همين خاطر به سرعت از ما خداحافظي كرد و رفت.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(6(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14