(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 15 مهر 1387 - 6 شوال 1429 - 6 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19198
 

و ما ادراك ماالبانك؟!
ازدواج اجباري! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 61

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




و ما ادراك ماالبانك؟!

به بخشي از شرح حال هنري فورد(1) در كتاب «موج سوم» رجوع مي كنيم: از زماني كه هنري فورد در سال 1908 به ساختن مدلهاي T پرداخت نه هيجده عمل بلكه7882 عمل مختلف لازم بود تا يك اتومبيل ساخته شود. فورد در شرح حالش اشاره مي كند كه خالي از هرگونه حقيقت انساني منتهي مي شود و اين وضع درست همان چيزي است كه ما مي توانيم در روزگار خود مشاهده كنيم...(2)
در اين بينش خشك و غير انساني، تنها انگيزه اي كه آدم ها را به كار وا مي دارد «كسب پول بيشتر» است و «پيوند اعتقادي» انسان ها با «كار»شان كاملاً منقطع شده است. اگر بخواهيم با همين بينش راهيان كربلا را، آنچنان كه عادت غربي هاست، به مثابه يك «پديده» مورد بررسي قرار دهيم، گرايش وسيع مردم براي شركت در صفوف راهيان كربلا و جانبازي براي اسلام اصلاً قابل ادراك نيست، چرا كه هيچ «توجيه اقتصادي» ندارد. در علم امروز كه بنيان آن بر «پديده شناسي»(3) است، همه ي امور همچون پديده هايي صرفاً فيزيكي و مادي مورد بررسي قرار مي گيرند، و به راستي با اين بينش چگونه مي توان «عشق به كربلا» را معنا كرد؟ در نظام هاي اجتماعي اين روزگار كه تحت سيطره ي «ديكتاتوري اقتصاد» شكل گرفته است، «پول» همواره طرف دوم معادله اي است كه به همه چيز معنا و مفهوم و ارزش مي بخشد. آنچه را كه نتوان با پول سنجيد اصلاً در دنيا وجود ندارد.
عصر ما به راستي عصر شگفتي هاست. از يك سو نظري به آنچه در درون آسمان خراش هاي «وال استريت» مي گذرد بيندازيد و از سوي ديگر به «صلواتي»هاي جبهه نگاه كنيد؛ وقتي انسان بنيان كار و حيات خويش را بر «اعتقاد» خود بنا كند نخستين چيزي كه نقش محوري خود را از دست مي دهد «پول» است و درست به همين علت، انسان در محدوده ي «جبهه ي اسلام» به پول نيازي ندارد. در جبهه، ديگر به پول كه همه چيز را به صورتي قلابي و غير حقيقي به يكديگر پيوند مي دهد نيازي نيست و اينچنين، اقتصاد پولي به «اقتصاد صلواتي» تبديل مي شود.
اجازه بدهيد كه باز هم بر اين نكته ي اساسي تأكيد كنم، چرا كه سر ادراك مطلب در همين نكته ي اصولي است. وقتي انسان ارزش «كار» خود را صرفاً با «پول» بسنجد، ديگر كار تبديل به يك عمل مكانيكي مي شود كه هيچ ارتباط و پيوندي با روح و اعتقادات انسان ندارد. و اجازه بدهيد باز هم اين سؤال را تكرار كنيم: آيا ساختار اداري يا نظام تشكيلاتي جامعه ي اسلامي نيز بايد بر مبناي اصالت پول بنا شود؟ آيا هيچ كس نبايد جز به خاطر اضافه حقوق به مأموريت برود؟ خير. از همان آغاز با ايمان آوردن به «لا اله الا الله» نقش محوري پول نفي مي شود و پول به همان جايگاه حقيقي خويش كه معادل همگاني بودن است باز مي گردد. پول سلطان بي منازع جهان امروز است و از طريق يك نظام بانكداري پيوسته بر همه ي كره ي زمين حكومت مي راند، و باز هم بايد تكرار كنيم كه آنچه به پول قدرتي اينچنين بخشيده ماده گرايي بشر است.
انسان اراده ي خويش را صرفاً در مسيري اعمال مي كند كه به غايات و خواسته هاي او منجر مي شود. همين غايات يا اهداف هستند كه در وجود او براي كار كردن ايجاد انگيزه مي كنند. اگر بخواهيم به زبان روز سخن بگوييم، بايد گفت انسان اراده ي خويش را صرفاً در جهت برآورده ساختن نيازهايش اعمال مي كند و اين نيازها اگر تنها به محدوده ي مادي وجود آدم بازگردد، فقط و فقط با پول برآورده مي شود. بدين ترتيب است كه پول، هر چند خود في نفسه مطلوب انسان نيست، اما از آنجا كه مقدمه ي تأمين همه ي حوائج مادي است غايت آمال او مي شود و به تنها عاملي كه اراده ي او را برمي انگيزاند تبديل مي شود. اين درد همه گير بشر امروز است و دردي هم نيست كه از طريق داروهاي شيميايي يا روانپزشكي درمان شود.
ما اكنون در جست و جوي درمان نيستيم، اما ذكر اين نكته لازم است كه درمان همه ي دردهاي بشر امروز در بازگشتن به وطن ايماني است. بشر امروز درد غربت دارد، غربت از وطن قدسي ايمان، و از همه تأسف بارتر اين نكته ي ظريف است كه اين غربت به فراموشي انجاميده است و او اين خراب آباد را وطن پنداشته و ديگر دلش در هواي وطن حقيقي نمي تپد.
پيش از ادامه ي بحث باز هم ذكر اين نكته ضروري است كه ما هرگز قصد انكار نقش پول را نداريم. پول امروز كه جانشين نقدين ـ طلا و نقره ـ شده است، هر چند برخلاف نقدين ديگر في نفسه داراي ارزش نيست، اما با اين همه نشان دهنده ي نسبت ارزشي في مابين اشياست.(4) البته اين نسبت كه در اختلاف قيمت ها ظاهر شده با تغيير نظام ارزشي دگرگون مي شود، اما به هر تقدير ضرورت وجود چيزي مثل پول كه نسبت ارزشي بين اشيا از طريق آن ظاهر مي شود، قابل انكار نيست. آنچه مذموم است و به پول قدرتي اينچنين بخشيده حاكميت سرمايه يا ديكتاتوري اقتصاد است كه آن نيز خود نتيجه ي ماده گرايي بشر امروز است.
و ما ادراك ما البانك؟
حال ببينيم كه حاكميت يا ديكتاتوري پول بر جهان از طريق چه نظامي استمرار مي يابد. به مجرد طرح اين سؤال، همه جواب را در مي يابند: بانك؛ نظام پيوسته ي بانكداري جهاني. ده ها سال از زمان سيدجمال الدين اسدآبادي گذشته و در اين دنيايي كه ديگر زندگي بدون بانك ممكن نيست، هيچ تنابنده اي جرأت اينكه بگويد: «البانك. ما البانك؟ و ما ادريك ما البانك؟» ندارد.
تذكر اين نكته ضروري است كه هر يك از اعصار زندگي بشر بر كره ي ارض داراي مقتضياتي است كه شكل دهنده ي ساختار اجتماعي آن است و اينچنين نيست كه في المثل ساختار اجتماعي يك عصر را بتوان جدا از مقتضيات آن ارزيابي كرد. اما مسئله اينجاست كه ما اگر همواره بخواهيم بشر را متناسب با مقتضيات زمان معنا كنيم، آنگاه «مقتضيات زمان» به جاي «شريعت» مي نشيند و ديگر هيچ انتقادي در هيچ مورد بر انسان ها روا نيست و ديگر افراد بشر را نمي توان در برابر اعمال خويش مسئول دانست. اگر ما معتقديم كه آفريدگار متعال انسان را مختار آفريده است و بر اعمال او پاداش و عقاب تعلق مي گيرد، بدين معناست كه انسان هرگز نبايد تابع مقتضيات زمان باشد. تأكيد ما بر نفي تابعيت است، چرا كه تابعيت با اختيار انسان و اراده ي آزاد او منافات دارد.
پس بدين ترتيب، پر واضح است كه بشر را بايد متناسب با نيازهاي ذاتي و حقيقي اش معنا كرد، يعني از همان آغاز بايد نيازهاي انسان را به كاذب و حقيقي تقسيم كرد و تنها نيازهاي ذاتي او را حقيقي دانست.
برگرديم به اصل مطلب: آيا نياز بشر به بانك يك نياز ذاتي است؟ مي گويند: اگر نيست، پس چرا انسان هاي گذشته پول هاي خود را در معابد، زير زمين و لاي ديوارها و غيره پنهان مي كرده اند؟ قبل از آنكه بدين سؤال جواب دهيم، فرض كنيد كه آدم هاي امروزي نيز چمدان هايي آهني درست كنند و اسكناس هاي خود را در آن بگذارند و پنهان كنند. اين دو عمل اصلاً با هم قابل مقايسه نيستند. سكه هاي قديم بعد از هزارها سال هنوز هم «پول» است، حال آنكه اسكناس هاي زمان پهلوي بعد از هشت سال كه از پيروزي انقلاب مي گذرد ديگر «پول» نيست.
يكي از مهم ترين وظايف بانك اين است كه پول هاي شما را با معيار پشتوانه ي طلا و جواهرات معنا مي كند؛ اگر نه، اسكناس في نفسه جز مشتي كاغذ، هيچ نيست. اگر اينچنين هم نباشد، نگهداري از پول هاي مردم به مثابه صندوقي مطمئن، يكي از وظايف كاملاً فرعي بانك است؛ اصل ضرورت هايي را كه به ايجاد بانك و بانكداري منجر شده است بايد در جاي ديگر جست و جو كرد.
... و اما بانكداري يك سيستم متمركز و واحد جهاني در خدمت حفظ منافع غرب و استمرار و بقاي امپرياليسم است. ممكن است اعتراض كنند: «نه آقا! بانك و بانكداري داراي منافع عديده اي است،» و في المثل در ذكر محاسن بانك بگويند: «بانك سرمايه هاي گريزان و پراكنده ي مردم را در خدمت يك نظام توليدي واحد به كار مي اندازد.»
بله، كسي منكر محاسن عديده ي بانك نيست؛ تحقيق ما در باب ماهيت بانك است. همه چيز در عالم، حتي شريرترين شرها، داراي وجه خيري است كه اگر از آن وجه بنگريم، ممكن است اصلاً ماهيت آن را انكار كنيم.
با رجوع به منشأ تاريخي بانكداري به روشني مي توان دريافت كه چه عواملي به ايجاد يك سيستم متمركز بانكداري در سراسر كره ي زمين انجاميده است. ريشه ي بانك ها و بانكداري را نخست بايد در آنجا جست و جو كرد كه در «اقتصاد پولي»، پول فقط وسيله ي مبادله نيست و همان طور كه عرض شد به صورت موضوع مبادله نيز درمي آيد و عده اي سعي مي كنند با خود پول به عنوان موضوع مبادله تجارت كنند. ريشه ي رباخواري را نيز بايد در همين جا جست و جو كرد؛ رباخوار تاجري است كه موضوع تجارت او پول است.
نگاهي به سير تشكل بانكداري بيندازيم. مسلماً در گذشته هاي دور، وقتي كه مسكوكات في نفسه داراي ارزش استعمالي بودند، حفظ مسكوكات در محلي قابل اعتماد نخستين ضرورتي بوده است كه مي توان آن را مبناي ايجاد بانك دانست، اگر چه اين وظيفه در سيستم بانكداري كنوني وظيفه اي كاملاً فرعي است. بدين ترتيب، معابد كه محترم ترين و قابل اعتمادترين نهادهاي اجتماعي هستند اين وظيفه را بر عهده مي گيرند. بايد توجه داشت كه در آن زمان هنوز پول به سمبل مطلق دنياگرايي تبديل نشده است. جواهرات، طلا و نقره براي انسان پيش از آنكه ارزشي صرفاً دنيايي پيدا كنند تقدسي معنوي(5) دارند كه بشر امروز از دريافت آن عاجز است.
در ايران باستان معابد نخستين مؤسساتي بودند كه پول وام مي دادند، و در دوران ساسانيان نيز چنين بود... در يونان باستان معابد المپيا(6)، دلفي(7)، دلوس(8)، ميلت(9)، افزوس(10)، كوس(11) و تمامي معابد سيسيل(12) كار انبار پول يا بانك را مي كردند؛ و در دوران هلني اين موقعيت تغييري نكرد.(13)
... و اما مباني اصلي بانك به معناي كنوني را بايد در توسعه ي «بازرگاني دور» جست و جو كرد. صرافي يكي از مهم ترين وظايف بانك هاي امروزي است و صرافي نيز هنگامي ضرورت مي يابد كه بازرگاني بين المللي رواج پيدا كند. صراف نيز همچون رباخوار تاجري است كه موضوع تجارتش خود پول است و البته از اين جمله نبايد معنايي فقهي دريافت كرد. مباحثي كه در اين كتاب طرح مي شود، مباحثي فقهي نيست و اگر در جست و جوي عنوان باشيم، «فلسفه ي اقتصاد» عنواني تقريباً متناسب است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1863_1947 Henry Ford 1؛ معروف به فورد اول، كارخانه دار و طراح اتومبيل، مبدع خط توليد اتومبيل و باني بنياد فورد. : و
2. رنه گنون، سيطره ي كميت و علائم آخرالزمان، عليمحمد كاردان، مركز نشر دانشگاهي، تهران، اول، 1361، ص 67.
: Phenomenology 3 پديدار شناسي
4. علامه سيد محمد حسين طباطبايي، بررسي هاي اسلامي، دارالتبليغ اسلامي، قم، ص 74.
5. اگر جواهرات و طلا و نقره براي انسان گذشته هاي دور مقدس است بدين دليل است كه او دنياي خاك را نازله ي حقايق ملكوتي و مجرد مي داند. همه ي آنچه در جهان وجود دارد صورت زيرين حقايقي است كه در عوالم ملكوتي و اخروي موجود است. اگر در رواياتي كه از ائمه ي معصومين(ع) به ما رسيده است نيز دقت كنيم به تعابير بسياري ناظر به همين معنا بر مي خوريم؛ شهرهاي بهشتي از لؤلؤ و مرجان، قصرهايي از ياقوت، خانه هايي از زبرجد، غرفه ها و دكاكين از طلا و نقره... اگر انسان تنها با ظاهر اين احاديث روبرو شود سخت به تعجب مي افتد كه طلا و نقره و ياقوت و زبرجد در بهشت به چه درد مي خورد، حال آنكه اصلاً مقصود احاديث به «حقايق ملكوتي جواهرات» بازمي گردد نه به «صورت هاي دنيايي» آنها. عالم، تجلي اسما و صفات آفريدگار متعال است و بدين ترتيب، منشأ و مبدأ هر آنچه كه در آن وجود دارد به حقيقتي متعالي باز مي گردد.
6 Olympia
Delphi 7، معبدي در دامنه ي كوه پارناس در يونان كه در دوران باستان كاهني كه سروش آپولو بود مقيم آن بود. : و
elos 8، جزيره اي در جنوب شرقي يونان. : و
Miletus 9، شهري باستاني در ساحل غربي آسياي صغير. : و
Ephesus 10، معبدي در آسياي صغير. : و
Kos 11، جزيره اي در جنوب شرقي يونان. : و
Sicily 12، جزيره اي در درياي مديترانه، در جنوب ايتاليا. : و
13. علم اقتصاد، ص 231.

 



ازدواج اجباري! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 61

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه فرهاد با مهرنوش درباره ازدواج سخن گفت و به او يادآور شد كه برهنگي را نشانه تمدن نمي داند. خانواده به زور فرهاد را با مهرنوش به سينما فرستادند. در آنجا هم كمي با مهرنوش حرف زد. وقتي به همدان برگشت، مادرش پرسيد «مادر جان پسنديدي؟ مي داني اين دختر چند تا خواستگار درجه يك رد كرده..» ادامه ماجرا.
و من خيلي كوتاه گفتم: «ولي مادر جان من احساس كردم با او تفاهم ندارم. »
مادرم با طعنه گفت:
«اين جوان هاي امروز هم هي مي گويند تفاهم، تفاهم. . . آخر اين تفاهم چيست؟!»
گفتم:
«مادر جان! راستش من از مهرنوش خوشم نيامد، پدرش مشروب مي خورد. . . »
و مادر گفت:
«اولاً چيزي كه عوض دارد، گله ندارد. پدر تو هم مي خورد. دوم اينكه تو به پدرش چه كار داري. . . اصلاً توي همين همدان مگر مرد بهايي سراغ داري كه مشروب نخورد. . . »
گفتم: «مادر، زن هاشون هم مي خورند و اسمش را گذاشته اند، تمدن. »
چندي بعد مهرنوش توسط زن برادرم، رضايت خود را اعلام كرد، اما مادرم گفته بود:
«مهرنوش خانم كه تاج سر همأ دخترها هستن، اما فرهاد من ادا و اطوار در مي آورد. . . »
همين حرف باعث شد تا رابطه برادرم با خانوادأ همسرش مدتي شكرآب شود و شعاع اله هم مدام به جان من غر بزند كه پسر جان اين دختر هم زيبا بود، هم تحصيلكرده حالا بگو چه مرگته؟! مگر تو آلن دولن هنرپيشه معروف هستي پسر جان.
گفتم:
«من هيچ كس نيستم، فقط تعريف متفاوتي از همسر آينده ام دارم. »
شجاع الدين هم با عصبانيت گفت:
«برو بابا، دو كتاب خوانده قلمبه سلمبه حرف مي زند. »
بالأخره پرونده ازدواج من و مهرنوش بسته شد و من نفسي به راحتي كشيدم.
آشنايي با خانم رفعتي
مدتي بعد مسئله يك دختر بهايي از اهالي سنندج مطرح شد كه خوشبختانه به دليل روان پريشي اعضاي خانواده اش، دايي و زن دايي پاپس كشيدند، اما همگي مجبور شديم شب را در محفل سنندج بخوابيم.
از نحوأ كلام خانواده ام دريافتم كه در اين شهر گزينأ ديگري را هم نشان كرده اند و تشكيلات هم سخت بر اين مسئله اصرار دارد. وقتي اصرار محفل را ديدم از سر لجبازي گفتم:
«شايد من اين خانم را نپسنديدم، آن وقت تكليف چيست؟!»
دايي ام كه معمولاً بدون هماهنگي با محفل حرفي نمي زد، گفت:
«آن وقت بايد قيد ازدواج و خارج رفتن را بزني؛ چون بايد صبر كني تا برادران بزرگتر شما كه زن نگرفته اند، همسر اختيار كنند. بعد نوبت به شما برسد. »
احساس كردم محفل مثل مهرأ شطرنج دارد ما را به سوي اهدافش حركت مي دهد. بدين خاطر سر تسليم فرود آوردم، اما اين را هم مي دانستم كه محفل سنندج وقتي اصرار به ازدواج دختري از آن شهر با پسري همداني يا تهراني داشته باشد. آن دختر به هر نحو ممكن تشكيلات را به ستوه آورده و آنها هم مي خواهند از شرش خلاص شوند. اصرارهاي دايي و زن دايي باعث شد تا در سنندج بمانيم. روز بعد گشتي در اين شهر زدم. شهر سنندج روي تپه اي بزرگ قرار دارد و از هر طرف كه وارد اين شهر بشويد اين سراشيبي را حس مي كنيد، بجز جادأ كامياران جالب تر از همه براي من اين بود كه اكثر مردم اين شهر با لباس هاي سنتي در شهر تردد مي كنند. در هنگام شب سنندج همچون الماسي روشن و شفاف مي درخشد. هنگام پرسيدن آدرس عموم مردم به كردي پاسخ تو را مي دهند، مگر آنكه بدانند زبان كردي را بلد نيستي، آنگاه با لهجه اي شيرين به زبان فارسي سخن مي گويند. تصويري كه از اين شهر در ذهن من شكل گرفته بود، فرو ريخت؛ زيرا با توجه به تبليغات گسترده گروهك هاي آمريكايي و روسي مي پنداشتم، شهر در تصرف عناصر اين گروهك هاست، در حالي كه حالا به چشم خود مي ديدم كه آنها هيچ نسبتي با آداب و رسوم مردم خوب و مهمان نواز كردستان نداشته و ندارند.
دختري كه قرار بود براي ديدن او و خانواده اش مهيا شويم، در روستايي در اطراف سنندج سكونت داشت و همين مسئله براي من سؤال برانگيز بود، اما بعد از توضيح زن دايي ام كه گفت:
«اين خانواده يك كارخانه تأسيساتي دارند و به همين خاطر خانأ خود را در سنندج فروخته و در كنار كارگاهشان سكونت گزيده اند. »
ابهام خانوادأ من برطرف شد. از وسط روستا گذشتيم و به انتهاي راه رسيديم جايي كه تنها سه خانه وجود داشت و در اطراف اين سه خانه هر چه بود، دشت و گل و چمن بود.
از هر كسي نشاني خانه آقاي رفعتي را مي پرسيديم، آنها را مي شناخت، عموم آنها نام اسماعيل و سياره خانم و آقا ذبيح را بر زبان مي آوردند كه اولي و دومي پدر و مادر دختر مورد نظر و ديگري برادر او بود.
بالأخره خودروي ما در جلوي گاراژي كه به پادگان هاي نظامي شبيه بود و اطراف آن را سيم هاي خاردار كشيده بودند، ايستاد وقتي زنگ را به صدا درآورديم خانمي حدوداً 06 ساله با لباسي ساده با گفتن الله ابهي ما را به درون خانه دعوت كرد، حياط خانه پر بود از انواع درخت هاي گيلاس، گردو و. . . درختاني كه ساختمان خانه را در بر گرفته بودند، وارد ساختمان كه شديم با مردي 07 و اندي ساله روبه رو شديم كه با خنده ما را به درون خانه دعوت مي كرد، ظاهر خانه و وسايل آن نشان مي داد كه حق با زن دايي ام بوده است؛ زيرا خانه آنها هيچ نسبتي با خانأ ديگر اهالي روستا نداشت.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14