(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 14 مهر 1387 - 5 شوال 1429 - 5 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19197
 

پول كاغذ ي كه جايگزين همه ارزش ها شد
برهنگي؛ جلوه تمدن بهايي ها پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 60

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




پول كاغذ ي كه جايگزين همه ارزش ها شد

از ديكتاتوري پول تا اقتصاد صلواتي
پول چيست؟
هستند كساني كه در ضرورت طرح اين پرسش ماهوي شك مي كنند و
مي گويند: «اين ديگر چه سؤالي است؟ پول، ما بازايي است كه قيمت و ارزش همه ي كالاها با آن تعيين مي شود و بدين ترتيب، برخلاف گذشته، امكان برخورداري از همه ي كالاها براي همگان فراهم مي شود...» و بعد در تفسير عبارت «برخلاف گذشته» سعي مي كنند كه فلسفه ي پول و مختصري از تاريخچه آن را براي شما بازگو كنند: در گذشته هاي دور، در ميان اقوام بدوي، مبادله كالا به صورت داد و ستدي انجام مي گرفت كه در آن، انسان كالايي را بي واسطه با كالايي ديگر مبادله مي كرد. اما در اينجا ديگر محصولي منحصر به فرد، به عنوان مازاد يك قبيله، نيست كه با محصولي ديگر مبادله مي شود، بلكه اينك تعدادي بي شمار از محصولات گوناگون با بسياري از محصولات ديگر مبادله مي شوند. براي آنكه بتوان اين مبادله ها را بر اساس هم ارزي انجام داد، بايستي كالايي وجود داشته باشد كه همه ي كالاهاي ديگر بتوانند به كمك آن، ارزش مبادله اي خود را بيان دارند و اين امكان را يك «كالاي معادل همگاني» برآورده مي سازد.(1)
سير تحول معادل همگاني را مي توان اين گونه بيان كرد: در آغاز توليد ساده ي كالا، متداولترين كالاهاي مبادله اي به صورت نخستين معادلهاي همگاني درمي آيد.... اقوامي كه به كشاورزي و دامپروري اشتغال دارند، عموماً چارپايان، گندم يا برنج را به عنوان معادل همگاني برمي گزينند. تا قرن ششم و پنجم پيش از ميلاد مسيح، نزد يونانيان و روميان، گاو معادل عمومي بود. نزد هندوها، نام پول رايج كشور، يعني روپيه، از كلمه ي «روپا»(2) مشتق مي گردد كه «گله» معني مي دهد.(3)
در ژاپن قديم، برنج قرنها معادل همگاني بود. معادل همگاني در چين، نخست گندم و ارزن، و سپس برنج بود، در بين النهرين نيز گندم معادل همگاني بود. در مصر گندمي كه به صورت ماده غذائي درآمده بود يعني به صورت ناني كه به شكلي معين پخته مي شد، خيلي زود جاي گاو نر را گرفت... در قرن پنجم پيش از ميلاد مسيح در هند، غله به عنوان معادل همگاني جانشين گاو نر شد و در دهات، تا قرن نوزدهم همين نقش را همچنان بازي مي كرد.(4)
از اين گذشته، مهم ترين ابزار كار، مواد خامي كه اين ابزارها از آن ساخته
مي شوند، لوازم مصرفي بسيار ضروري، و بالأخره زيورآلات در ميان اقوام مختلف به عنوان معادل همگاني برگزيده شدند. رفته رفته فلزات گرانبها و مخصوصا طلا و نقره به عنوان معادل همگاني همه ي كالاها مورد قبول واقع شدند.(5) در جواب به اين پرسش كه «چرا اين فلزات به عنوان معادل همگاني پذيرفته شدند؟» علت هاي بسياري ذكر كرده اند كه بيان آنها در اينجا ضرورت ندارد؛ اما آنچه كه مهم است اين است كه در آغاز، تا آنجا كه معادل هاي همگاني از «ارزش هاي استعمالي» برخوردار هستند، هنوز هم اطلاق اسم پول بدانها به مفهوم رايج امروز ممكن نيست. «معادل همگاني بودن» براي كالاهاي مهم مصرفي ـ چارپايان، گندم، برنج و غيره ـ فقط يك كاربرد متمم است، حال آنكه مسئله در مورد فلزات قيمتي كه به صورت شمش درآمده يا به صورت سكه ضرب شده اند چيز ديگري است. ارزش استعمال عمومي و يگانه ي اين كالاي نو از همان ابتدا در اين است كه نقش معادل همه ي كالاهاي ديگر را بازي مي كند. چنين كالايي را پول مي نامند.(6)
و بعد براي اينكه از هرگونه اشتباهي جلوگيري شود نتيجه ي حرف هاي خود را در يك جمله تكرار مي كنند: «پول معادلي همگاني است كه هيچ ارزش استعمالي ديگري ـ جز معادل همگاني بودن ـ ندارد.»(7)
بايد گفت خطر واقعي درست از همين جاست كه آغاز مي شود و البته پيش از ذكر خطر، لازم است اين نكته ي مهم نيز مورد اشاره قرار گيرد كه ميان پول امروز و پول گذشته تفاوتي عمده وجود دارد كه كمتر كسي بدان توجه دارد. پول هاي گذشته ـ سكه هاي طلا و نقره ـ هر چند ارزش استعمالي ديگري جز پول بودن نداشته باشند اما باز هم في نفسه داراي ارزش هستند، حال آنكه پول امروز، اعم از سكه يا اسكناس، في نفسه داراي ارزش نيست. اگر يك روز اين قرارداد عمومي كه اسكناس ها را صاحب ارزش كرده لغو شود، ناگهان همه ي مردم جز سياستمداران فقير مي شوند. يكي از نويسندگان غربي اظهار شگفتي كرده بود كه به راستي چگونه دولت ها توانسته اند ثروت واقعي مردم را با چنين كالاي موهومي ـ پول ـ كه في نفسه هيچ ارزشي ندارد، مبادله كنند!
اگر چه پول اكنون في نفسه هيچ ارزشي ندارد، اما در عين حال ميزان همه ي ارزش هاست و اينچنين، خود جانشين همه چيز است و جانشيني ندارد. بدين ترتيب پول مي تواند مبدأ همه ي ارزش ها قرار بگيرد و به راستي هم اكنون اين امكان، ضرورت يافته است.
آنچه كه انسان را به سوي كالاها و اشياي مختلف مي كشاند، نيازهايي است كه گاه حقيقي، اما اكثراً كاذب هستند و از اعتبارات انسان نتيجه شده اند، و از آنجا كه فقط پول است كه مي تواند همه ي نيازهاي انسان ـ اعم از حقيقي و كاذب ـ را برآورده سازد، بنابراين، پول مبدأ همه ي ارزش ها مي شود و به همه چيز معنا و مفهوم و ارزش مي بخشد.
وقتي پول تنها وسيله اي است كه انسان را به همه ي اهداف خويش مي رساند، ديگر نمي توان آن را در حد يك وسيله نگه داشت و بالطبع پول جايگزين همه ي اهداف مي شود و به هدف ـ و بلكه بزرگ ترين هدف ـ بشر تبديل مي شود. اين بيماريي است كه اكنون همه ي جوامع بشر را مبتلا ساخته است، چرا كه ديگر بشر نمي تواند بدون واسطه ي پول، كالاها و اشيا را مستقيماً در برابر نيازهاي خويش معنا كند.
نخست، اين ماده گرايي بشر است كه به اقتصاد در برابر ساير وجوه حيات بشر اصالت مي بخشد و اين بار اصالت اقتصاد در صورت اصالت پول ظاهر مي شود. هنگامي كه دو ساختار اجتماعي اسلامي و غير اسلامي را با يكديگر مقايسه كنيم، مطلب قابليت تفهيم بيشتري مي يابد.
تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي، محوري كه به ساختار اجتماعي كشور ما قوام مي بخشيد اصالت پول بود و لا غير(8) و البته آثار سوء آن هنوز هم با قوت تمام در ميان ما باقي است. وقتي پول تنها انگيزه اي باشد كه انسان را به «كار» وا مي دارد، ديگر كار معناي حقيقي خويش را از دست مي دهد و همان طور كه در فصل سوم اين كتاب گفتيم، به شر واجبي تبديل مي شود كه بايد هر چه بيشتر و سريع تر از آن خلاصي يافت.
بدون رودربايستي بايد گفت كه ادارات موروثي ما همگي بر همين محور شكل گرفته اند و كارمندان موروثي ما ـ بجز عده اي قليل ـ همه براي پول است كه كار مي كنند و اينچنين است كه كار كردن ديگر معناي خود را از دست داده است. آنها منتظرند تا ساعات مشخص كار در اداره پايان پيدا كند و به خانه ها بروند، و زندگي واقعي آنها تازه از آن لحظه است كه آغاز مي شود.
آنها كه همواره مي خواهند ماهيات را انكار كنند ممكن است بگويند: «آقا! اين به خوبي يا بدي افراد برمي گردد و به نظام (سيستم) بازگشت ندارد.» حال آنكه اگر درست نظر كنيم، اين فاجعه بيشتر ناشي از سيستم است تا افراد، هر چند افراد نيز در آن مقصرند.
سيستم موروثي ادارات ما كه از بينش غربي نتيجه شده است، به گونه اي است كه در آن، با نفي تمايزات حقيقي و روحي افراد، سعي مي كنند آنها را همچون پيچ و مهره هايي كه يك سيستم كارخانه اي را مي سازند، در يك سيستم اداري به كار وا دارند، حال آنكه هويت حقيقي انسان در تمايزات روحي و كيفي است. كارمندهاي يك اداره كميت محض نيستند كه بتوان آنها را بدون در نظر گرفتن روحيات و تمايزات كيفيشان، در يك سيستم كارخانه اي به كار كشيد ـ آنچنان سيستمي كه مثل تپانچه، هر كه ماشه ي آن را بچكاند، شليك شود.
اين نگرش سيستمي كه از تجربيات سيبرنتيكي غرب نتيجه شده است تنها با خصوصيات ماشين سازگاري دارد. انسان قبل از هر چيز صاحب روحي مجرد و متمايز از انسان هاي ديگر است. هويت بشر در همين تمايزات روحي است و با نفي اين هويت، انسان است كه نفي مي شود.
نظام كارخانه اي كنوني كارگران را همچون اجزايي واحد از يك ماشين تصور مي كند كه هر ـ يك فونكسيون(9) يا عملكرد خاصي را در خدمت كليت آن ماشين بر عهده دارند. انسان صاحب روح و جسمي است متحد با يكديگر و اگر از مجموعه ي اين خلقت خاصي كه انسان نام دارد فقط جزئي از بدن او، دست، پا يا چشم او را به كار بگيرند، هويت حقيقي او را نفي كرده اند و نظام كارخانه اي امروز سراپا مبتلا بدين درد است. سيستم هاي كارخانه اي امروز تنها به جزئي از بدن كارگر، دست، پا يا چشم او احتياج دارند و اگر كارگر از همه ي مجموعه ي وجود انسان، تنها همان يك عضو را داشت تفاوتي نمي كرد.
اين نوع تقسيم كار كه امروز در ادارات و كارخانه ها مرسوم است براي اولين بار توسط آدام اسميت(10) در كتاب «ثروت ملل»(11) به عنوان «بزرگ ترين پيشرفت در زمينه ي نيروي مولده ي كار» مطرح شده است. در كتاب «موج سوم» آمده است: اسميت، در عباراتي مشهور، ساختن يك سنجاق را توصيف كرد. وي نوشت يك كارگر قديمي كه همه كارهاي لازم را خودش بتنهايي انجام مي داد مي توانست فقط يك مشت سنجاق در روز بسازد كه احتمالاً از بيست عدد تجاوز نمي كرد. سپس اسميت به توصيف «كارگاهي» كه شخصاً بازديد كرده بود مي پردازد و مي نويسد كه بالعكس در اين كارگاه براي ساختن يك سنجاق هيجده عمل مختلف بوسيله ي ده كارگر متخصص انجام مي شود كه هر كدام عهده دار تنها يك يا چند عمل هستند. اين كارگران باتفاق مي توانند بيش از 48 هزار سنجاق در روز بسازند، يعني بطور متوسط هر كارگر 4800 سنجاق.
در قرن نوزدهم با انتقال هر چه بيشتر كار به كارخانه، داستان سنجاق در مقياسي وسيع تر، بارها و بارها تكرار شد و به همان نسبت هزينه هاي انساني تخصصي كردن بالا رفت. انتقادهايي كه از صنعت مي شد بر اين نكته اشاره داشت كه كار تكراري خيلي تخصصي بيش از پيش كارگر را از خصايص انساني تهي مي كند.(12)
هر چند نظريه ي اسميت در تقسيم كار به انقلابي در زمينه ي اقتصاد منجر شد، اما بايد اذعان داشت كه اين انقلاب اقتصادي به قيمت نفي هويت انساني كارگران به دست آمده است. اگر اين روش مكانيكي تقسيم كار را با تقسيم كار در نظام هاي اسلامي قياس كنيم، به خوبي به اين حقيقت واقف خواهيم شد. اكنون با تجربيات انقلابي اسلامي، اين وجه المقايسه هنوز هم در نهادهاي انقلابي وجود دارد.
در نظام اسلامي كار هر كس مستقيماً بر اعتقادات و تمايزات كيفي و روحي افراد بنا مي شود و آنچه انسان ها را به كار وا مي دارد نه پول، كه عشق است. مؤمن تابع اعتقاد خويش است نه اقتصاد، و عمل او مستقيماً بر نيت اوست كه بنا مي شود. در سيستم كارخانه اي، كارگر و كارمند پيوند اعتقادي خويش با كارش را از دست مي دهد و بالاجبار، فقط براي امرار معاش دست به كار مي زند و از آنجا كه همه ي احتياجات او با پول برآورده مي شود، اين پول است كه غايت آمال و مبدأ و ميزان همه ي ارزش ها مي شود.

پي نوشت ها:
1. نگ.ك. به «علم اقتصاد»، صص 69 تا 97.
2 Rupa
3. علم اقتصاد، ص 72.
4. علم اقتصاد، ص 72.
5. نگ.ك. به: «علم اقتصاد»، صص 74 و 75 .
6. نگ.ك. به: «علم اقتصاد»، صص 75 تا 78 .
7. نگ.ك. به: «علم اقتصاد»، ص 78 .
8. البته اينجا در استفاده از كلمات بايد بسيار دقيق بود. ساختار اجتماعي كه بر محور اصالت پول بنا شود، نه تنها قوام ندارد بلكه برعكس كاملاً از هم گسيخته و غير قابل اعتماد است و اصلاً نمي توان آن را «ساختار» به معناي حقيقي آن ناميد.
9 function
1723_1790 Adam Smit 10؛ اقتصاددان و نظريه پرداز اسكاتلندي، از سران جنبش منورالفكري و دوست ديويد هيوم؛ پايه گذار اصول اوليه ي اقتصاد آزاد در كتابش «ثروت ملل». : و
11 The Wealth of Nations
12. موج سوم، ص 68.

 



برهنگي؛ جلوه تمدن بهايي ها پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 60

نوشته : سعيد سجادي
اشاره: پيشتر خوانديم كه محفل با درخواست فرهاد براي خارج شدن از كشور به شرطي موافقت كرد كه او با دختر پيشنهادي محفل ازدواج كند. او هم تصميم گرفت كه ظاهرا پيشنهاد ازدواج با يك دختر بهايي را بپذيرد و پس از خروج از ايران، به او بگويد كه من قصد مسلمان شدن دارم و اينگونه از او جدا شود.
دختري بهايي ساكن اصفهان به او معرفي شد و فرهاد راهي اين شهر شد تا با او ازدواج كند. در اولين ملاقات با اين دختر، فرهاد او را ديد كه وارد مجلس شد و ضمن دست دادن با همه، حجاب خود را كاملا كنار گذاشت و گفت: «مي بينيد در قرن 21 اسير چه لباس هايي شده ايم.» ادامه ماجرا:
در اين حال نامزد سابقم را به ياد آوردم كه حتي در منزل در حضور خانواده اش با پوشش سنگين و متين در برابر من كه همسر شرعي اش بودم، ظاهر مي شد. دلم مي خواست بگويم همسرم بايد با حجاب باشد، اما به سكوتي كشنده پناه بردم، مبادا فرصت گريز را از دست بدهم.
دلم مي خواست به او بگويم، شما كه پيش از ازدواج با اين سر و وضع زننده در انظار عمومي ظاهر مي شويد، اگر شوهر كنيد چه مي كنيد.
با اين همه خودم را كنترل كردم، ناگهان برادرم در گوشم زمزمه كرد!
«چته پسر مثل لبو قرمز شدي؟!»
گفتم: «شعاع اله! اين آرايش و اين سر و وضع خيلي زننده است. »
مدتي بعد شعاع اله به همسرش چيزي گفت و همسرش دختر را به اتاق ديگري برد و بعد ديدم كه دختر بهايي مقدار زيادي از آرايش خود را پاك كرده. حالا او با آن لباس كذايي روبه روي من نشسته بود، تا با هم حرف بزنيم. دختر گفت:
«اسم من مهرنوش است و 19 سال دارم. جمال مبارك را گشاينده همه درها مي دانم و حاضرم زندگي ام را در راه حضرت بهاء و بهاءالله فدا كنم. شنيده ام شما آدم متعصبي هستيد؟»
گفتم: «قبلاً كسي به شما چيزي گفته؟!»
گفت: «نه؛ چون كاملاً معلوم بود از شيوه آرايش و لباس پوشيدن من خيلي عصباني شده ايد. »
با خنده گفتم: «البته يك راهنمايي كوچك هم در اتاق به شما شد. . . »
با خندأ من دختر احساس راحتي بيشتري كرد و گفت:
«من از غيرتي بودن شما تعجب مي كنم؛ چون غيرت و تعصب در جمال مبارك معني ندارد و از رفتار شما هم در شگفت هستم؛ زيرا مثل مسلمانان كوته بين هستيد و هنوز اسير اين تعصبات عصر حجر هستي؟!»
در جواب گفتم:
«ببينيد خانم بايد صراحتاً عرض كنم كه اعتقاد من به بهائيت و تشكيلات اندازأ شما نيست، اما فكر مي كنم اگر غيرت و تعصب نباشد زندگي ما بر فناست؛ چون هيچ كس صاحب زندگي خودش نيست و هيچ كس براي رفاه خانواده اش تلاش نمي كند. اين را هم عرض كنم كه تمدن را به ما عوضي معرفي كرده اند، با آدرس غلط؛ چون متعصب بودن روي خانواده، هيچ منافاتي با تمدن ندارد. »
دختر گفت:
«ببينم تمدن از نظر شما چگونه تعريف مي شود. »
گفتم:
«ببينيد هندي ها روي اصالت هاي فرهنگي خودشان تعصب دارند، هم عرض با آن در عرصأ فناوري هم پيشرفت دارند.
ژاپني ها هنوز حتي پوشش سنتي خود را گرامي مي دارند، اما كالاهايشان دنيا را تسخير كرده است. به نظر من آنها كه مي گويند تمدن مترادف برهنگي است، دارند به ما آدرس غلط مي دهند تا در دراز مدت با اين بي تمدني آشكار ما را از تمدن و فرهنگ غني خودمان هم دور كنند. »
در اين حال دختر از فرط خشم سرخ شد، اما حرفي نزد. بعد از مدتي برادر و زن برادرم به بهانأ آوردن شربت وارد اتاق شدند و بقيأ جلسه به حرف هاي معمولي گذشت. مدتي بعد نيز مهرنوش خداحافظي كرد و رفت.
در اين حال شعاع اله به من گفت:
«فكر مي كنم اگر فردا با هم يك سينما هم برويد، فرصت شناخت بيشتري از هم پيدا كنيد. »
خسته و بي حوصله گفتم:
«شعاع اله، من در همين مدت كوتاه دريافتم كه ما از ريشه و اساس با هم اختلاف داريم. »
مادر همسر شعاع اله خانم ثابتي راد كه تا آن لحظه ساكت بود و مدام در حال پذيرايي بود، گفت: «پسرم، تفاهم خودش به وجود مي آيد. . . »
از من انكار بود و از آنها اصرار تا بالأخره قرار سينما گذاشته شد.
فردا به خانه مهرنوش رفتيم و با پدر و مادرش آشنا شديم و من دريافتم كه او بر عكس ظاهرش خانواده اي متوسط دارد. بعد هم رفتيم سينما. در سينما كنار هم نشستيم و برادر زن شعاع اله مابين او و همسرش نشست. وقتي چراغ ها خاموش شد، مهرنوش گفت:
«بيچاره آقا شعاع اله كه برادر همسرش نمي گذارد در كنار همسرش بنشيند!»
و من گفتم:
«حالا ديدي مهرنوش خانم، شما هم از تعصب حرف مي زنيد. »
در طول فيلم مدام حرف هاي معمولي زديم به طوري كه من اصلاً نفهميدم داستان فيلم چه بود. بعد هم به اتفاق شعاع اله به سمت ملاير حركت كرديم؛ چون شعاع اله كار سنگين مغازه را بهانه ساخت تا زودتر حركت كنيم. در بين راه هر دو ساكت بوديم، فقط شعاع اله پرسيد:
«خب نظرت چي بود؟!»
گفتم: «دوسه روز به من اجازه بدهيد فكر كنم. »
در اين حال شعاع اله هم به خاطر اينكه شأن دختر را حفظ كند گفت:
«چه جالب، مهرنوش هم سه روز مهلت خواسته. »
و من به شوخي گفتم: «اين هم يك تفاهم ديگه. . . و هر دو خنديديم. »
در تمام اين دوران تلاش من اين بود كه ياد و نام مرجان را از ذهنم پاك كنم، اما نمي دانم چرا با ديدن هر دختري او را با مرجان مقايسه مي كردم و آن وقت مرجان را بسيار بالاتر از او مي ديدم.
صبح زود از شعاع اله جدا شدم و به سمت همدان حركت كردم. شهري كه هر خيابان و كوچه اش براي من خاطره اي در بر داشت.
به محض آنكه وارد حياط شدم و به مادرم سلام كردم با شتاب پرسيد:
«مادر جان پسنديدي؟ مي داني اين دختر چند تا خواستگار درجأ يك رد كرده. . . »

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14