(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 13 مهر 1387 - 4 شوال 1429 - 4 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19196
 

زنبورها غريبه ها را نيش مي زنند
نقد داستان انجمن مخفي نوشته احمد شاكري جان هواي رفتن دارد
داستان كوتاه كوتاه...
سرمشق
مقايسه اجمالي داستان يوسف پيامبر و سياوش
واكنش »پرويز« به انتشار غيرقانوني آثار علامه جعفري و شهريار
وضعيت طاهره صفارزاده رضايت بخش است
مرتضي اميري اسفندقه برنده جايزه ادبي قدر شد



زنبورها غريبه ها را نيش مي زنند

ابوالفضل حسيني
از كنار جعبه هاي پر از شانه هاي عسل، روبند توري را برداشت و به غريبه داد.
- بكش سرت، دستهايت را بپوشان والا.... بد جوري نيش مي زنند.
غريبه روبند توري را سر كرد و دستهايش را پوشاند. تا آن لحظه پي نبرده بود كه مرد كندودار «نابيناست» اما زماني كه برگشت چشم هاي گودافتاده و بسته ي او را ديده يكه خورد. چشم راست خود را بست و با چشم چپ به صورتش خيره شد. فكر كرد مرد كندودار از ديدن آن همه زيبايي محروم است و چه بدتر از اين! شانه هاي خود را بالا انداخت. لبخند بي صدا و فاتحانه زد.
مرد نابينا با مهارت تعجب برانگيزي شانه هاي عسل را از ميان آن همه عسل جدا كرد. تعدادي از آنها را براي غريبه كنار گذاشت. يكي از آنها را جلوي او گرفت:
- بهترين عسل طبيعي... بوكن... چه عطري دارد.
نزديك تر رفت .بوي عطرآگيني مشامش را نواخت. چشم به حركات مرد نابينا دوخته بود. «انگار كه دو تا چشم داشت و همه جا را مي ديد.» جلدي عسل ها را وزن كرد و شمرد. داخل يك ظرف شيشه اي مقداري شفت عسل ريخت. شفت تيره تر از خود عسل بود. چشم هاي بسته خود را به صورت مرد غريبه گرفت. ابروهاي به هم پيوسته اش را گره انداخت.
- شفادهنده خداست، هر كسي چهارقل را بخواند و بخورد شفا خواهد يافت.
زنبورها روي توري صورت غريبه نشسته بودند. از كندوها فاصله گرفتند. غريبه از انبوه زنبور روي دست و صورت نابينا تعجب مي كرد. توري را برداشت. نفس راحتي كشيد. شانه هاي عسل را توي ماشين بار زد.
آفتاب از پشت مه مي درخشيد. قيمت عسل ها را حساب كرد.
غريبه دسته اي اسكناس از جيب درآورد.
- قابلي ندارد... مهمان ما باش.
- با تخفيف بگو.
مرد نابينا تبسمي كرد، دو، سه بار پلك زد.
- 20 هزار تومان
غريبه يكي از دسته هاي اسكناس ها را باز كرد و 20 تا اسكناس شمرد داد به نابينا.
- دعا كن جنس عسل ها خوب باشه باز هم مي آيم پيشت.
و فاتحانه پشت رل ماشين نشست. با روشن شدن ماشين غريبه، كولش گوش هايش را تيز كرد و از دره بالا آمد. غريبه در سرازيري دره و در پيچ و خم راه مال رو دور شد.
رضا همراه مادرش سوار اسب حاضر بودند تا راهي آب گرم شوند. دهنه اسب را شل كرد و نزديك پدر توقف كرد.
- چند شانه خريد؟
- 5شانه، 20 هزار تومان.
رضا اسكناس ها را از دست پدر گرفت شمرد. ده تا اسكناس 500 توماني بود. به چشمهاي پدر خيره شد. برگشت به راه مال رو نظر انداخت. غريبه رفته بود. دهنه اسب را توي دست كوچك خود فشرد. آتشي در دلش زبان كشيد. چندمين بار بود كه پدر را گول زده بودند. دلش به حال او سوخت. از غريبه ها بدش آمد. به سوي آب گرم راه افتادند. پدرش داد زد:
- تا غروب نشده برگرديد. دست تنهايم. مواظب اسب هم باش.
از آب گرم بيرون آمد. از خستگي چند روز كار در كنار پدرش رها شده بود. اسب را به صاحب قهوه خانه روبروي آب گرم سپرده بود. منتظر آمدن مادر شد. مسافرين زيادي از جاهاي مختلف آمده بودند. هنوز در فكر غريبه بود، به زحمات شبانه روزي پدرش مي انديشيد، به چشم هاي بسته او فكر مي كرد. رو به روي قهوه خانه مغازه اي پر از جنس هاي گوناگون بود. دوربين عكاسي، راديو، توپ و ... حتي چراغ قوه هم داشت. چشمش به عينك دودي افتاد. لحظه اي مكث كرد. فكري به سرش زد... عينك دودي مي توانست چشم هاي نابيناي پدر را در پشت خود قايم كند... شايد غريبه ها به نابينا بودن پدر پي نبرند. مي دانست كه پدرش ماهرانه كارهايش را خود انجام مي دهد، تا كسي مستقيم به چشم او خيره نشود، ندانند كه از چشم محروم است. جلوتر رفت. عينك دودي را برداشت... شايد ديگر كسي پدر را گول نزند. بوي گوگرد از آب گرم در هوا مي پيچيد. احساس سبكبالي كرد. منتظر مادر شد تا به سوي ييلاق راه بيافتند.

 



نقد داستان انجمن مخفي نوشته احمد شاكري جان هواي رفتن دارد

فرخنده حق شنو
چكيده : رمان انجمن مخفي ،حاصل تلاش چهار ساله ي احمد شاكري است كه جايزه ي قلم رزين را به خود اختصاص داده است . اين كتاب با 455 صفحه و چهارده بخش از سوي مركز اسناد انقلاب اسلامي در سال 1386 به چاپ رسيده است . نويسنده در اين رمان علاوه برداستان پردازي ، به وجوه ديگري چون تاريخ ،سياست ، مذهب و... نيز توجه داشته است . همچنين حوادث مهمي چون جريان مشروطه و تحريم تنباكو وعوامل مرتبط با آن ها - شهادت شيخ فضل ا... نوري و انجمن هاي مخفي - ، و... را نيز مورد نظر داشته است . حوادث رمان بيشتر در حوزه علميه اي در شهر تهران ، وكمتر در لواسانات - منزل شخصيت هاي اصلي - رخ مي دهد. نويسنده در اين رمان چند داستان را به موازات هم ، با استفاده از شيوه بازگشت به گذشته ( فلش بك ) -تداعي- ، و نظيره سازي واقعه عاشورا ، با وقايع ديگر ي چون جريان سفر يحيي مكي به كربلاو حادثه حوزه علميه ، همراه كرده است ، كه غير از واقعه ي عاشورا، بقيه داستان از تخيل خود نويسنده سر چشمه مي گيرند . داستان بيشترحول محور تاريخ مي گردد، اما محو ر هاي ديگرهم مهم هستند. رمان در قطع وزيري در شمارگان هزار نسخه ، منتشر شده است.
زاويه ديد: انتخاب زاويه من راوي در داستان علاوه بر اين كه توانسته خصوصيات دروني خود- شخصيت اول- را نمايان كند، توانسته نقطه نظراتي را ارائه دهد كه براي خواننده حتي اگر خود به آن اعتقادي ندارد قابل باور باشد و به آن ها اعتماد مي كند. اگر نويسنده فقط به گزارش و نظريه پردازي مي پرداخت، در حالي كه خود هم آن ها را باور نداشت، راوي غير قابل اعتماد يا راوي ساده لوح محسوب مي شد. در حالي كه راوي با وقوف كامل به آنچه كه مي گويد باورپذيري را در داستان بالا برده است. من راوي در اين رمان چون به طور مستقيم در وقايع شركت دارد، راوي درون رويداد است.
نثر: بكار بردن زبان باستان گرايي (آركائيسم) و كلمات و عبارت و اصطلاحات قديمي، منسوخ و مهجور، به عمد از سوي نويسنده، و بكار بردن زبان يا واژه گاني كه امروز متداول نيست، توانسته است در جهت بازآفريني حال و هوا و فضا و صحنه ها در زمان خود تأثير بسزايي داشته باشد. بطوري كه مخاطب با گذشته و مردم و شرايط و موقعيت هاي آن علاوه بر همذات پنداري كه با شخصيت ها مي كند، آشنايي بيشتري نيز پيدا كند، كه البته اين آشنايي به راحتي صورت نمي گيرد. خواننده درپي فكر كردن به معني واژگان و كلمات، و از تأمل و تعمقي كه بايد بر نوشته داشته باشد، معني را دريافت مي كند كه اين خود دركي همراه با لذت است. همان كه معني هنر را دربر مي گيرد. گو اين كه مخاطب جوان سود بيشتري نيز مي برد و به اين وسيله با نثر و زبان سرزمين خود بيشتر آشنا مي شود و يا ملزم مي شود كه براي درك معني، بيشتر فكر كند. شايد بتوان اصطلاح فاصله گذاري يا بيگانه سازي برشت را در ارتباط با اين موضوع مطرح كرد و همچنين آشنا زدايي را كه هردو، زمينه هايي مشترك با هم دارند. چراكه نويسنده علاوه بر اين تمهيد كه اززبان و نثر- براي يكنواخت نبودن و خسته نشدن مخاطب- استفاده كرده است، با بهره گيري از تداعي، يا بازگشت به گذشته يا (فلش بك) و برهم زدن توالي زمان و نظيره سازي، و ارائه ديدگاه هاي متفاوت شخصيت ها به خصوص ايجاد تناقض (پاردوكس)ها و آشنا يي زدايي ازساير عناصر پيرنگ نيز به اين كار دست زده است. اين آشنايي زدايي به هيچ وجه فرورفتن در وجوه شكل گرايي (فرماليستي) از سوي پست مدرن ها نيست. بلكه استفاده بهينه از وجوه مثبت يك تكنيك است كه شايد همه بخش هاي آن را نپذيريم. نمونه موفق ديگر استفاده از اين شيوه را، در داستان «آنكه آن يتيم نظر كرده» و در بعضي موارد در د استان «معصوم پنجم»، مي توان يافت. تك گويي هاي داستان گاهي تك گويي هاي رمان را جستجوي زمان ازدست رفته- بزرگترين امتياز آن كتاب- را به خاطر مي آورد.
تناسب لحن، نثر، زمان، و زبان و فضا يكي از نكات مهم و برجسته اين داستان است. داستان در هر زمان، با زبان خود روايت شده است. زمان قديمي تر، زبان قديمي تر و در زماني ديگر با زباني ديگر. نكته ديگر گفتگوها (ديالوگ)ها هستند. كه از آن ها صرفاً براي دادن اطلاعات استفاده نمي شود. در آن ها درونكاوي كامل صورت مي گيرد ؛. تغيير موقعيت ها، تغيير شناخت، شخصيت، روشن شدن معني و... را دربرمي گيرد. اگر نويسنده از گفتگو فقط براي افشاي اطلاعات و واقعي جلوه دادن شخصيت ها استفاده مي كرد. ناقص كار مي كرد. چرا كه گفتگو كاربرد زيادي دارد.
درونمايه:
شهادت حسين(ع) در داستان عاشورا، وفات يحيي مكي يا اگر بشود گفت به نوعي شهادت او- در سطحي ديگر- در داستان او، و كشتار و شهادت شخصيت هاي داستان بهاء در داستان او، شايد سبب شود در نگاه اول، مفهوم فلسفه بدبينانه نسبت به زندگي و مرگ انسان هاي خوب، از داستان بدست آيد. اما آن چه در تم و درونمايه اين اثر مي توان دريافت، جدي گرفتن كل وجود و ارزش كيفي آن و اشاره به اختيار و جبر است. همان كه مي توان آن را به مثابه اهميت عرض زندگي و نه طول آن، دانست. همه شخصيت هاي داستان كه شهيد شدند يا از دنيا رفتند، آگاهانه و با خواست خود قدم در راه مبارزه گذاشتند. گرچه مبارزه ها ناعادلانه و عواقب آن قابل پيش بيني بود، اما هدف چه در صورت زنده ماندن و چه زنده نماندن يكي بود. كه در هر دو صورت كمال، تم و درونمايه آن بود. اشاره به اختيار گروهي مورد نظر و به بي اختياري گروهي ديگر در داستان توسط راوي، مطلب را بهتر جا مي اندازد. چنانكه مي گويد: «اينكه يحيي به حسن اختيار خود، به توفيق تشرف وادي طف نائل شد. اختيار با جهل نمي سازد. آدمي كه ايده بديهيات را نفهميده باشد، فاقد اختيار است. ص 366» و يا در همين صفحه «اين ها از سوءاختيار اين كار را كرده اند. راه هاي ديگر را بر خودشان بسته اند تنها ضريح آن قنسولخانه را مي بينند.» توجه به خوف و رجاء مفهوم ديگري از درونمايه را مي رساند. همه حوادث ناراحت كننده كتاب و كشتارهاي بي رحمانه و ناعادلانه از جنبه داستاني قضيه مي تواند همين موضوع را برساند. اما به لحاظ ادبي به نظر لئوناردو بيشاپ هم مي توان توجه داشت كه مي گويد: «اگر فرصتي دست داد تا خواننده را بترسانيد يا متوحش كنيد كه ازترس خود را جمع و جور كند، اين فرصت را از دست ندهيد. آن ها از اين موضوع لذت مي برند.» او همچنين مي گويد: «شما ذائقه آن ها را با شك و انتظار، تحريك مي كنيد.» اين رمان با طرح منسجم اين امر را از همان اول داستان با شهادت شيخ فضل الله نوري، نشان مي دهد. و در طول داستان ها با شهادت حسين (ع) و اصحاب و ياران او. و در ادامه اين روند، تا كشتار ميرزا و همايون كمال و... كه همگي علاوه بر ايجاد شك و انتظار در داستان، در اثر روابط متقابل كليه عناصر، مفهوم درونمايه را بدست مي دهند. در اين باب بهتر است به اصطلاح كاتاليزور و كار تاسيس به معناي پاكيزه گردانيدن و بي آلايش كردن اشاره كنم. اصطلاحي كه ارسطو آن را در هنر شاعري در بحث تراژدي به كار مي برد. او تراژدي را موجب تطهير دانسته و كلا آن را شفا بخش مي داند. بكارگيري داستان عاشورا، عدم دخل و تصرف از طريق تخيل و وارد نشدن در حريم شخصيت هاي عاشورا با وجود اهميت آن در دو داستان ديگر، مفهوم اصلي آن را تثبيت مي كند. توجه به مفهوم خوف و رجاء در موضوع شك و يقين بهاء يعني درونمايه ديگر استان: شناخت ويقيني كه از شك بدست مي آيد، نيز حاصل مي شود. بهاء شك و ناتواني خود را مطرح مي كند و محمد علي به او مي گويد: «شك شما از يقين بالاتر است. ص .35». بهاء با خود خلوت مي كند. همانگونه كه يحيي گفته بود « از اين خاك بر نخواهم خواستن جز در اين خاك نخواهم خفتن. ص 38 .4» او در خلوت خود سر بر كتابي مي برد كه همان معنا را برايش داشته است و سبب دگرگوني اش شده است. مي گويد: «هر چه خوانده ام را بر ديوار و طاق اتاق تصوير كرده ام. ص438» او مي بيند كه عزيز به او مي گويد «آب شده اي قد كشيده اي؟ ص.439» بهاء با رفتن در قالب يحيي،- همان يحيي كه با حادثه عاشورا دگرگون شده است-، كم كم به قالب اصلي خود نزديك مي شود. او مي گويد زندگي تهيدست است. «مي گويم بهاء را در خاك كرده ام. ص.439» چيزي مثل آتش به جانش مي افتد. مي خواهد از ناراحتي جان دهد، اما مستوره مي گويد: «بنده از مولايش پيشي نمي گيرد» حالي ديگر پيدا مي كند. «چه حالتي است مرا؟ نفس در سينه ام تنگي مي كند و جان هواي رفتن دارد. اين خون ديده است يا خون خنجر كه در برابرم جاري است ص438» بوي خوش خاك مي گيرد. عزيز مي گويد: «اين چه احوالي است كه تا امروز از تو نديده ام؟ انگار بهاء نيستي؟ ص440» درونمايه هاي ديگر: انتقال مفهوم مصيبت، تبديل عشق زميني به عشق آسماني، شناخت و كمال، هدايت و تزكيه، هستند. مطلب مهم ديگر درا ين بحث وجود ميرزا و سيداحمد و شيخ فضل الله هستند كه با گرفتن نشاني از آن ها به استادشان در نجف، ميرزاي شيرازي، مي رسيم.
امتياز: نويسنده تصاوير مشترك بين واقعيت و تخيل را در داستان با استفاده از تصوير بسط يافته (ايماژ) باورپذير مي كند و مخاطب را با واقعيت ناب داستاني به جاي واقعيت سنجي روبرو مي كند. در اين حالت مرتب خواننده را با نشان دادن تصاوير معمولي يا تأثيرگذار، در فضا نگاه مي دارد. براي اين كار در پاره اي موارد، صحنه حال را به شكلي انفعالي و گذشته و آينده را به شكلي پر تحرك و نمايشي ارائه مي دهد. براي مثال احتضار يحيي ملكي، شهادت حسين(ع) شهادت ميرزا و... كه اين ها خود تكنيك هاي مهمي در زمينه پرداخت هستند.
نحوه بيان و پرداخت داستان، شيوه اي كه نويسنده براي روايت بكار برده است و خلاقيت خود را در قالب آن ريخته است، جاي تأمل دارد چرا كه سبب شده ساختمان دراماتيك داستان كامل شده و داستان به متني دراماتيزه تبديل شود. علت اصلي اين امر، دادن اطلاعات كامل از سوي نويسنده است. او در دادن اطلاعات به هيچ رو دريغ نكرده است. او در دادن اطلاعات پيچيدگي هايي نيز روبرو كرده. اطلاعات داده شده، از نوع پويا، و درحد و اندازه لازم، در قد قواره هر بخش و هر قسمت، موجب بوجود آمدن اين امر شده است. اطلاعات ارائه شده از جريان مدرسه علميه و وضعيت شاگردان- طلبه ها- و چگونگي اعمال و رفتار شخصيت هاي زمان مشروطه، نشان از وقوف و اشراف نويسنده بر اوضاع و احوال آن ها و همچنين تحولات و رويدادهاي مربوط به همان زمان هاست. اين درحالي است كه نويسنده جوان در هيچ يك از اين زمان ها زندگي نمي كرده. پس مي بايست صرفاً با مطالعه و تحقيق گسترده، به آن ها دست يافته باشد كه اين نيز قابل تأمل است. استفاده از واژه هاي مختلف، نشان از انبار واژه در ذهن نويسنده دارد كه در طول داستان آن را به نمايش مي گذارد. گفتگو (ديالوگ )ها، دقيق، منطقي و در پاره اي موارد داراي طنزي پرمعنا هستند. درمجموع گفتگوها ساده و سطحي نيستند، بلكه معني دار هستند. استفاده از آيات شريفه قرآن نيز در جاي جاي داستان به بلاغت و نغز بودن كلام كمك كرده است: ](انك بالوادي المقدس طوي) ، (يسبح... ما في سموات و ما في الارض)، (و هو علام العيوب و...ص220)[. توجه به معاني و جملات قرآن ازجمله: لشكر جنيان كه ميان زمين و آسمان ايستاده اند ص.336 همانند كلمه پي كردن اسب كه در قرآن پي كردن شتر است ص.33 و... نيز مفاهيم قرآن را به خاطر مي آورد. مطلب ديگر كه حائز اهميت است، و نظرشخصي نگارنده است، اين است كه داستان ممكن است اشاره هايي هرچند بسيار كوچك نيز به مفاهيم بزرگ بعضي از كتابها و فيلم ها و داستان هايي داشته باشد كه به واقعه عاشورا توجه داشته اند. به عنوان نمونه: مقتل، روز واقعه و روز دهم و... كه به مثابه احياي مجدد واقعه عاشورا باشد.
بعضي از كليد واژه ها:
«راه هاي رسيدن به خدا به اندازه نفوس خلايق است.» اين جمله فقط تا صفحه 103 پنج بار تكرار شده است.
تكرار مداوم كل راكب مركوب.
تاريخ را از كمر مي خوانند.
بعضي از جملات تمثيل گونه يا حكيمانه يا طنز معنادار:
«علم از دامن جهل رشد مي كند، از دامن شك. جهل، به شك بارور مي شود و علم را مي زدايد.»
«حكم ارتداد و ايمان در زير همين خيمه صادر مي شود. آينده مردم پابرهنه زير همين بقعه و بيرق است.»
«اين نمايشگر بازيگر كور نمي خواهد؟- كدام چشم را بسته اي و كدام را باز كرده اي؟»
«يحيي مكي پالان بر اسب و استر دوزد و سلطان بر رعاياي خود؛ كه اسب و استر را به كاه و نمدپالان دوزند وابناي بشر را به جهل. ص63»
«حباب ها از زير پايش مي جوشد و روي كلاهش مي تركد. آب از سرشاه مي گذرد. اما شاه همچنان بي خيال نشسته است.ص287»
«ميرزا گفته است كاري كه يحيي مي كند از كرامت دشوارتر است. چراكه در كرامت تسخير تن حاصل مي شود و همراهي كاروان جز با تطهير جان مقدور نمي شود.»

 



داستان كوتاه كوتاه...

پژمان كريمي
عروج
نگاه بي رمق خود را به سمت خيمه ها برد. كاروان اسراي كربلا درحال عزيمت بود. پرده خون به چشمانش نشست. او به سال 1400 هجري، حلول يافته بود. پيش از آن كه سرباز عراقي به بالاي سرش برسد، جان داد.
چراغ سبز
چراغ راهنما قرمز شد. پسر به طرف ماشين ها دويد. شيشه يك ماشين گرانقيمت گرد گرفته بود. پسر خواست دستمال را روي شيشه بكشد كه «برف پاك كن ها» فرصت را از او گرفتند. چراغ سبز شد.

تازه وارد
او تازه به زمين رسيده بود. هر كسي از ديدنش مي ترسيد. زبانش را نمي فهميدند. هيچ پرنده اي هم او را از جنس خودش نمي دانست. سيمرغ دلش گرفت و پر كشيد. او باز افسانه شد.

يك روز برفي
حياط مدرسه سفيدپوش بود. معلم پرسيد:
«كي دوست داره آدم برفي بسازه؟»
جز من همه دست هايشان را بالا بردند و به بيرون دويدند. من در پاي پنجره و در خيالم آدم برفي بزرگي ساخته بودم.

بادبادك
امروز من يك بادبادك نقاشي كردم. ناگهان باد تندي از راه رسيد و ابر سفيد راكه دفتر نقاشي من بود، چند تكه كرد. كاش ما پرنده ها هم يك دفتر نقاشي كاغذي داشتيم.

 



سرمشق

طوفان. توفان
بعضي به گمان اينكه كلمه طوفان اصلاً فارسي است آن را به صورت توفان مي نويسند و حتي بعضي از فضلا توصيه كرده اند كه صورت اخير بكار رود. اما اصل اين دو كلمه و معناي آنها يكي نيست.
طوفان كلمه عربي (ظاهراً از اصل يوناني) و به معناي «باد و باران بسيار شديد» است.ولي واژه فارسي توفان صفت است و به معناي «غران و دمان» است و ربطي به «باد و باران بسيار شديد، ندارد. اين واژه صفت فاعلي از مصور توفيدن به معناي «فرياد بلند كشيدن» يا «غريدن و خروشيدن» است:
ز آواز گردان بتوفيد كوه
زمين شد زنعل ستوران ستوه
(فردوسي)
واژه توفنده به معناي «غرنده وخروشنده» نيز از همين فعل مشتق شده است.
غلط ننويسيم، ابوالحسن نجفي

 



مقايسه اجمالي داستان يوسف پيامبر و سياوش

محمدرضا پاشايي
واژگان كليدي: يوسف، سياوش، زليخا، سودابه، نفس، خداوند، گناه
چكيده: فرهنگ ديني و ملي ما داراي تقارن و پيوندي ديرينه است كه با استفاده از قرآن كريم و شاهنامه به بررسي اين تقارن پرداختيم و دريافتيم كه ميان فرهنگ ملل مختلف پيوندي عميق وجود دارد.
در مقايسه داستان يوسف و سياوش شباهت ها و اختلاف هايي وجود دارد كه پيوند فرهنگ ديني و ملي ما را بيان مي كند. حضرت يوسف و سياوش هر دو، چهره اي زيبا و سيمايي برازنده در قرآن و شاهنامه دارند يوسف آن قدر زيباست كه به موجودي فراتر از انسان شبيه شده است. «فلما رأينه اكبرنه و قطعن ايديهن و قلن حاش لله، ما هذا بشرا» (پس آن گاه كه يوسف را ديدند بزرگش شمردند و دست هاي خود را بريدند و گفتند: تبارك الله كه اين پسر نه آدمي است، بلكه فرشته بزرگ حسن و زيبايي است) و درباره سياوش: جهان گشت از آن خوب پر گفت وگوي
كز آن گونه نشنيد كس موي و روي
ميان ملت هاي دور و نزديك هنوز مشتركات بسياري به چشم مي خورد. بسياري از داستان هاي شاهنامه مشابه چيني دارند مانند «داستان رستم و سهراب كه شبيه به داستان جنگ لي چينگ و پسرش نو- جا، مي باشد». همه قبايل انساني در طول زندگي دچار مشكلات و حوادث مشابهي بوده اند كه بعدها به صورت خاطره درآمده و همين نكته باعث شده تا اقداماتي را انجام دهند. «به همين دليل برخي از دانشمندان برآنند كه مثلاً ريشه زبان و ادبيات قوم هند و اروپايي را بايد از يك جا جست و جو كرد چنان كه داستان جنگ ميان «پدر و پسر» بدون آشنايي دو طرف را براي يكديگر در داستان هاي حماسي يوناني، چيني، آلماني و... تكرار شده است.»
با توجه به اين مقدمه ميان فرهنگ ديني و ملي ما نيز قرابت يا همريشگي وجود دارد كه حاكي از پيوند ديرينه آن هاست، مانند داستان يوسف(ع) و سياوش. يوسف زيباروي است؛ مهرش در دل زليخا مي افتد «قد شغفها حبا» (مهر او دلش را ربوده است) و مهر سياوش در دل سودابه يعني نامادري اش افتاده است:
ز ناگاه روي سياوش بديد پر انديشه گشت و دلش بردميد.
زليخا فكر شومي به سر دارد يوسف را به اندرون دعوت مي كند و درها را مي بندد «غلقت الابواب و قالت هيت لك»2 (درها را ببست و گفت هان بشتاب). سودابه هم:
زمن هر چه خواهي همه كام تو
برآرم نپيچم سر از دام تو
نكته جالب اين كه يوسف(ع) هرگز به زليخا نزديك نمي شود و كار به جايي مي رسد كه زليخا به او نزديك مي شود. او به خدا پناه مي برد و اسير نفس نمي شود زيرا زليخا هم زيباترين زن مصر است ولي اين لطف شامل حال پيامبر خدا مي شود. سياوش هم مانند يوسف از ترس نفس به خداوند پناه مي برد، سياوش:
چنين گفت با دل كه از كار ديو
مرا دور دارادگيهان خديو
در آيه هاي 23، 33 و 53 سوره يوسف آمده است كه گفت: پناه مي برم به خدا، همانا دل بسيار امركننده است به زشتي مگر آن كه پروردگارم رحم كند.
سرانجام اين حادثه ناكامي دو دلداده بود و به ناچار يوسف و سياوش را مجرم شناختند و شايسته كيفر و عقوبت. زليخا پيراهن يوسف را از پشت سرپاره كرد. «و قدت قميصه من دبر» (آن زن جامه ي او را از پشت سر بشكافت) اما در داستان سياوش، سودابه پس از نافرجامي در حيله اش:
بزد دست وجامه بدريد پاك
به ناخن دورخ را همي كرد چاك
زليخا جامه يوسف را و سودابه جامه خود را پاره مي كند. در مورد اول يوسف بي گناه تر جلوه مي كند و در دومي بي گناهي سودابه آشكارتر مي شود تا جايي كه حتي كاووس هم اين حادثه را باور مي كند و در صورت اثبات بي گناهي همسرش قصد بريدن سر سياوش را مي پروراند. اما عزيز مصر كه فقط زليخا را گناهكار مي داند و از ابتدا يوسف را به عنوان غلام براي همسرش خريده است، تقريباً بي اعتنا است و از استغفار و توبه زليخا راضي مي شود. و اين اثر تربيت قرآن و فرهنگ اسلامي است.
كاووس مانند عزيز مصر نيست، خشمگين مي شود و در اين حالت فكري به ذهنش مي رسد: روي و موي سودابه آغشته به گلاب و مشك است اگر دست سياوش اين بو را بدهد گناهكار است اما او مي بويد وهيچ اثري از بو نيست. كاووس وعزيز سوء نيت همسران خود را دانستند اما براي حفظ آبرو و مصلحت، سياوش و يوسف را به بي خيالي و گذشت فرا مي خوانند. «يوسف اعرض عن هذا» (اي يوسف در گذر از اين) و كاووس اين گونه مي گويد: مكن ياد از اين هيچ و با كس مگوي نبايد كه گيرد سخن رنگ و بوي
پس از اين، داستان عشق زليخا بر يوسف در ميان اهل شهر دهان به دهان مي گردد اما زليخاي بي پروا اطرافيان را فرا مي خواند، ملامت گران آن قدر محو تماشاي يوسف مي شوند كه دست خود را مي برند و مي گويند: «ما هذا بشراً» (اين چگونه بشري است؟)
و گفتند زليخا حق دارد گلايه كند. اما سودابه مغرور كه سه بار نافرزندي اش، سياوش، را به آغوش كشيده و نااميد در برابر عشق سياوش است، بار گناه خود را به گردن سياوش مي اندازد و او را گناهكار مي داند اما رفتار زليخا عاقلانه تر به نظر مي رسد، موضوع را به مردم مي گويد و خود را از حرف هاي مردم مي رهاند. اما عمل سودابه و عشقي كه از آن سخن مي گويد، تنها هواي نفس است و نفس خشن از عاطفه بي خبر است.
يوسف در مصر مطيع زليخا و دعوت او نمي شود و به سبب كشتن نفس به زندان مي رود چرا كه از اطاعت ملكه نافرماني مي كند. اما او غلام زر خريد است كه برادرانش از روي حسادت اين گرفتاري را برايش آغاز كرده اند، يعقوب از دوري يوسف در ناله و اندوه است و از شدت گريه نابينا شده است. «و ابيضت عيناه من الحزن» 1 (و ديدگان او از اندوه سفيد شد) اما وقتي يعقوب پيراهن يوسف را بر چشم مي گذارد، دوباره بينا مي شود. يوسف از قعر چاه بيرون مي آيد و به مقام «عزيزي» مصر مي رسد:
عزيز مصر به رغم برادران غيور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد
سرانجام يوسف رسيدن به اوج بود اما سياوش، پاك ترين شخصيت شاهنامه، با نيرنگ سودابه دچار گرفتاري شد و بالاخره با نظر موبدان قرار براين شد كه سياوش و سودابه از ميان آتش بگذرند و هر كه نسوزد بي گناه است. سودابه به اين نوع سوگند هيچ اعتقادي ندارد اما سياوش با سرافرازي عبور مي كند و كاووس او را در آغوش مي گيرد و پوزش مي خواهد و اين اثر تربيت رستم به عنوان يك پهلوان درستكار است.
سياوش برخلاف يوسف شاهزاده و پدرش شاه ايران زمين است، اكنون با وجود پدري سبك سر و مغرور چاره اي نمي بيند جز آن كه به سرزمين توران به نزد افراسياب يعني پدربزرگش پناه ببرد. او مي داند كه به نابودي و مرگ حتمي دل سپرده است و اين اتفاق مي افتد. اين حادثه را به كاووس گزارش مي دهند. كاووس از بريده شدن سر فرزندش بي هوش از تخت مي افتد. جامه بر تن مي درد و خاك بر سر مي ريزد.
منشأ و اصل بسياري از رويدادها در ميان اقوام و ملل، مشترك است اما اين كه قدمت كدام يك بيشتر است. در برخي موارد معلوم نيست اما ناشي از فرهنگ درهم آميخته اقوام انساني مي باشد. به هرحال هر دو از تربيت بهره برده و پاك هستند.

 



واكنش »پرويز« به انتشار غيرقانوني آثار علامه جعفري و شهريار

معاون فرهنگي وزير ارشاد مي گويد اداره كتاب اين وزارتخانه دستور جلوگيري از انتشار كتاب هايي را كه بدون رعايت قانون حمايت از مؤلفان و مصنفان چاپ مي شوند، مي گيرد.
به گزارش فارس، اظهارات محسن پرويز به دنبال اعتراض ناشران آثار محمدحسين شهريار و محمدتقي جعفري نسبت به انتشار غيرقانوني كتاب ها و لوح هاي فشرده اين دو تن صورت مي گيرد.
چندي پيش مدير انتشارات نگاه، ناشر رسمي آثار شهريار به خبرنگار فارس، گفته بود شمارگان ديوان اين شاعر به صورت قانوني، طي دو دهه اخير به كمتر از يك پنجم رسيده و با كاهش 80 درصدي مواجه شده است.
بعد از او ناشر آثار محمدتقي جعفري نيز اعلام كرد در سال هاي اخير تعدادي از ناشران الكترونيكي اقدام به توليد برخي نرم افزارهاي چندرسانه اي از آثار مكتوب، صوتي و تصويري جعفري كرده اند.
اين در حالي است كه از درگذشت محمدحسين شهريار و محمدتقي جعفري هنوز 30 سال نگذشته است.
محسن پرويز به خبرنگار فارس، گفت: اگر بازماندگان اين اشخاص به اداره كتاب مراجعه كنند و نسبت به اين مسأله اعتراض كنند دستور جلوگيري از انتشار اين كتاب ها داده مي شود.

 



وضعيت طاهره صفارزاده رضايت بخش است

طاهره صفارزاده پس از عمل مغز از بخش ICU به بخش عمومي منتقل شده و وضعيت عمومي وي رضايت بخش است.
جلال صفارزاده برادر طاهره صفارزاده، شاعر، كه در كنار خواهرش در بيمارستان ايران مهر بود، به خبرنگار فارس گفت: زايده كوچكي روي مخچه خواهرم بود كه پزشكان در اين عمل جراحي، آن را برداشتند. طاهره صفارزاده روز جمعه پنجم مهرماه به بيمارستان ايران مهر منتقل شد و روز شنبه عمل جراحي مغز روي او انجام گرفت و روز يكشنبه به بخش عمومي منتقل شد.
طاهره صفارزاده در 27 آبان 1317 در سيرجان متولد شد و از سال 1345 به سرودن شعر روي آورد. «رهگذر مهتاب»، «چتر سرخ»، طنين در دلتا«، «سد و بازوان»، «سفر پنجم»، «حركت و ديروز»، «بيعت با بيداري»، «مردان منحني» و «ديدار با صبح» از آثار او هستند.

 



مرتضي اميري اسفندقه برنده جايزه ادبي قدر شد

مراسم اختتاميه جايزه ادبي قدر در تالار فرهنگسراي ارسباران برگزار شد و برگزيدگان خود را معرفي كرد.
به گزارش مهر، جايزه ادبي قدر به دو بخش ادبي و هنري تقسيم مي شد كه در بخش ادبي از چهار چهره پيشكسوت فعال در زمينه هاي قرآن و دين تقدير شد و جايزه ويژه اين بخش به محقق و شاعري جوان تعلق گرفت.سيد علي موسوي گرمارودي، طاهره صفار زاده،
حجت الاسلام جواد محدثي و حسين مهدوي چهار پيشكسوتي بودند كه در اين مراسم از آنها تجليل شد و جايزه ويژه اين جشنواره نيز به مرتضي اميري اسفندقه اهدا شد.
همچنين در بخش هنري اين جشنواره نيز جايزه اي به تنها برگزيده اين بخش محمد موحد حسيني خوشنويس و كتيبه نگار بقاع متبرك اهدا شد.

 

(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14