(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 13 مهر 1387 - 4 شوال 1429 - 4 اکتبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19196
 

شرح حال كلاس
هنر بازنويسي داستان گل سرخ
زندگي رفت!
اي كاش...
صلوات
سكان دار



شرح حال كلاس

مقدمه: «شرح حال كلاس» ستوني است كه «شرح درد اشتياق» كلاس سوم الف دبيرستان مجتمع آموزشي شهيد قدوسي قم را به گوش همه مي رساند! سعي مي كنم تا هر پنج شنبه اتفاقات كلاس در هفته اي كه گذشت را به صفحه مدرسه ارسال كنم تا هر هفته اين ستون پا برجا بماند! هرچندبي انصافي است كه فقط من بنويسم و شما خواننده باشيد! شما هم شرح حال كلاس تان را بنويسيد تا ما هم با خنده هاي شما بخنديم و با غم هايتان غم بخوريم.
شنبه گذشته كه «دوباره مهر شد»! در صفحه مدرسه چاپ شد، خيلي در كلاس سر و صدا كرد كه البته مرزهاي كلاس را در نورديده! و به كلاس سوم ب هم رسيد، هرچند هنوز از كم و كيف ماجرا با خبر نيستند! باز خورد و بازتاب هاي خوبي داشت: «محمد امير» از مواضع خودش كوتاه آمد؛ «جواد» رفت و يك نسخه روزنامه خريد و مطلب را بريد و با چسب پهن جلدش كرد تا بايگاني اش كند (كاري كه حتي خود من هم نمي كنم!) و به من گفت از كيهان پول بگير براي نوشته هايت! مثلا سطري هزار تومان!؛ «عليرضا» آرزو كرد صفحه «مدرسه» سكوي پرتابم شود و تا چند سال بعد عكسم بالاي صفحه «ادب و هنر» درج شود؛ «محمد» با پررويي هرچه تمام تر كتاب را به من پس نداد؛ «علي» گفت اين چرت و پرت ها چيست كه نوشتي؛ «امين» شاكي بود كه من «محمد امين» نيستم و ...
اما امان از آن هايي كه نام شان را نبرده بودم. عده اي بزرگواري كردند و هيچ نگفتند و كلي هم تعريف كردند، عده اي هم ناراحت شدند و صاف و پوست كنده گفتند: «پس ما چي؟» و من هم ليستي تهيه كردم از آن ها كه قصور كردم در حق شان، آن ها كه جا ماندند از اين واگويه هاي كلاسي! ليست جاماندگان، 3 «محمد» خالي دارد (كه همه شان سر به زير، مودب و منظم اند؛ مثل خودم!) و از بقيه هر كدام يكي: «علي محمد (ما كه نفهميديم چطور ممكن است كه پدر از مطرح ترين سوهان فروشان قم باشد و سوهان دوست نداشته باشد! معلوم نيست چي توش مي ريزند كه خودشان هم نمي خورند! و به قول يا هو منسجر بازها اين جا: «دي» مي خواهد!)
«محمدباقر» ( كه وقتي معلم ها ضايع ات مي كنند يك ورق از دفترچه اش مي كند و ريز ريز مي كند و زير پايش له مي كند، تا نمادي باشند از شخصيتمان كه له مي شوند!)
«محمد امين» (كه به قول بچه ها «ت» فاميلي اش افتاده، كه با «ت» چيزي مي شود بر وزن «باكتري»! پسر خوبي است، زيادي اذيتش مي كنيم!)
«علي» (كه جاي گازهاي آن يكي «علي» از پارسال تا به حال روي شانه هايش مانده)!
«احسان» (نفهميديم با معاونمان چه سر و سري دارند كه هميشه آقاي عزيزي مي خواهد چيزي را افشا كند و او نمي گذارد! در ضمن نقل است كه از نام خانوادگي اش «ت» و «ز» اي افتاده!)
«عليرضا» (كه هر روز با «داوود» تو سر و كله هم مي زنند!)
«سيدعليرضا» (مگر بچه مثبت ها نكته قابل ذكري هم براي گفتن دارند؟)
«سيد فريدالدين حسيني» *2 (گفت اسمم را كامل مي نويسي و دوبار! وگرنه نه من نه تو!)
و در ته اين ليست هم اسم 2 سفر كرده بايد برده شود! يكي به تهران و ديگري به ساري «احسان» و «ميلاد».
حيف كه ستون، كم كم دارد نيم صفحه مي شود وگرنه پر بودم از خاطرات هفته اول، هفته اي كه همه شاد و خوشحال بودند و من در انتظار يك «لبخند دندان نماي كسي كه وقتي مي خندد لپ هايش سوراخ نمي شود و برق سفيدي دندان هايش چشم هايت را مي زند!» مانده ام و افسوس مي خورم كه چرا هر وقت به من زل مي زند لب هايم براي «سلام» باز نمي شوند.
و اميدوارم بخواند اين سطور را و بفهمد كه براي او نوشته ام! براي ديدن خنده ها و زل زدن هايش.
محمد حيدري . سوم دبيرستان . قم

 



هنر بازنويسي داستان گل سرخ

گل با گل زرد گفت: زرد ار چه نكوست
سرخي دهمت كه جلوه گيرد رگ و پوست
گفتش گل زرد: راست گفتي اما
من جامه عاريت نمي دارم دوست
گل سرخ چشم هايش را ماليده خميازه اي كشيد. و به صبح لبخند زد. او به تمام درختان، گياهان و گل هايي كه در اطرافش بودند سلام كرد. ولي جوابي نشنيد. نگاهي مغرورانه به آسمان كرد و با تكبر تمام به اطرافش نگريست. چند روزي بود كه كسي نگاهش نمي كرد. چون او همه را زير دست خودش مي دانست و به همه فخر مي فروخت. او هر روز به يكي ازگياهان باغ متلك مي گفت. آن روز هم نوبت گل زرد بود، كه در پايين پاي او روييده بود. گل سرخ دستي لابه لاي گلبرگ هايش كشيد و گلبرگ هاي پريشانش را مرتب كرد. سپس بادي به غبغب انداخت و رو به گل زرد گفت: تو چقدر زرد و بي رنگ و رو هستي. تو اصلا چه زيبايي داري؟ براي چه خدا تو را آفريده؟ نه بويي داري و نه رنگي كه دلچسب باشد. آن طرف تر درخت چنار از آن بالا صداي گفتگوي گل سرخ با گل زرد را شنيد، كمي خم شد و به گل سرخ گفت، اگر او رنگ ندارد، بو ندارد، در عوض يك دل پاك دارد كه مثل دريازلال است. همه چيز به ظاهر نيست، تو فقط تكبر و غرور داري. گل سرخ دست هايش را به كمرش زد و گفت: من از همه گياهان باغ زيباترم، خوشبوترم، فقط زيبايي در دنيا اصل است.
همه به زيبايي من نگاه مي كنند. درخت چنار گفت: همه رنگ ها در طبيعت زيبا هستند چون خدا آنها را آفريده گل سرخ گفت: ولي رنگ من رنگ عشق است، رنگ محبت است.
درخت چنار گفت: درست است كه رنگ تو رنگ عشق است ولي تو با بدخويي روي رنگ خودت اثر منفي گذاشته اي و همه را از خودت متنفر كرده اي.
گل سرخ گفت: ولي همه فقط به ظاهر من نگاه مي كنند.
درخت چنار گفت: درست است چون همه ظاهر بينند ولي اگر يك روز كنار تو بنشينند، آن وقت مي فهمند كه تو ارزش دوست داشتن نداري.
گل سرخ آمد چيزي بگويد كه درخت چنار رويش را از او برگرداند و قامت خم شده اش را راست كرد و ديگر هيچ نگفت.
گل سرخ رو به گل زرد كرد و گفت: اي گل زرد دوست داري كه اين لباس مخملي قرمز رنگم را به تو بدهم تا تو هم كمي زيباشوي و كسي هم به تو نگاه كند.
گل زرد خنديد و گفت: نه همين جامه زرد خودم از هر جامه اي بهتر است چون من جامه عاريه اي را دوست ندارم. در ضمن من نمي خواهم كسي به خاطر ظاهر زيبايم جذب من شود.
گل سرخ خنده تلخي زد و رويش را از گل زرد برگرداند.
همه گياهان باغ براي گل زرد دست زدند، آري همه آنها به حرف هاي آن دو گوش داده بودند و حالا داشتند گل زرد را به خاطر حرف هاي بسيار زيبايش تشويق مي كردند.
گل زرد لبخندي زد و سرش را رو به آسمان برد و خداوند را به خاطر نعمت هايي كه به او داده سپاس گفت.
ساره احمدي راد . قم

 



زندگي رفت!

زندگي چيزي را گم كرده! اين را من نمي گويم بلكه خط به خط دفتر خاطراتم فرياد مي زنند. شايد زندگي را باد برد يا شايد هم خود زندگي از اين دنيا خسته شد و كوله بار بست تا برود. شايد رفته؛ كره اي ديگر يا شايد از زمين رفته و حالا در آسمان، روي ابرها قدم مي زند!
اين را من نمي گويم؛ دست هاي من كه مدتي است فراموش كرده اند الفبا را، مي گويند. اين را لبهاي من كه از ياد برده اند هجاها را، مي گويند. اما من نمي توانم سكوت كنم. مدتهاست كه با حنجره ي خود، پيمان آشتي بسته ام. نمي توانم حرفي نزنم... زندگي دارد مي رود و من چه ناتوانم از نگه داشتن او!
زندگي بزرگ شده. ديگر نمي شود مثل بچه هاي كوچك دستش را گرفت و گفت: نرو! زندگي خودش كفش هايش را مي پوشد و محكم بندهايش را مي بندد.
من نمي دانستم كه مي خواهد برود. صبح كه از خواب، بيدار شدم، ديدم نيست. فهميدم ديشب ساعت كوك كرده بود و خودش صبح زود بيدار شده و رفته.
زندگي بزرگتر از اين حرف هاست؛ با آبنبات چوبي نمي شود نگه اش داشت و به خاطر يك پفك ناقابل، حرف گوش نمي دهد. من حتي نتوانستم برايش اسپند دود كنم و قرآن بگيرم و آب پشت سرش بريزم تا زود برگردد. زندگي به ساعت اش نگاه كرد و رفت انگار خيلي ديراش شده بود. نمي دانم كجا رفت... لب هايش را هميشه به سكوت فرا مي خواند و چشم هايش را از من مي دزدد تا از نگاهش چيزي را نفهمم.
زندگي خوشحال بود. مي خواست برود و نيمه گمشده اش را پيدا كند. زندگي جلوي آينه ايستاد؛ دكمه پيراهنش را بست بعد موهايش را شانه كرد و بدون اينكه كسي را از خواب بيدار كند رفت...
زندگي چيزي را گم كرده بود! اين را من نمي گويم... قلب بي قرار زندگي هنگام رفتن، از شوق تندتند مي زد!
«به اميد ديدار»
خدانگهدار
ياسمن رضائيان. 16 ساله. تهران

 



اي كاش...

اي كاش مي آمدي، اي كاش جاي پايت را مي بوسيدم. اي كاش زير پاهايت را جارو مي زدم. اي كاش تمام دوست هايم- مادرم - پدرم- خواهرم تو را نيز مي ديدند. اي كاش وقتي با يك دسته گلي طرفم مي آمدي، تو را مانند تاج روي سرم مي گذاشتم.
باز هم بيا- بيا
مائده ملكي. 14 ساله تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



صلوات

خيلي دوستش داشت. ولي هرچي بيشتر مي گشت كمتر پيدا مي كرد. كل خونه رو زير و رو كرد. ولي ساعتش رو كه پدرش به او هديه داده بود پيدا نمي كرد. با خودش گفت كه اگر پيدا بشه صد تا صلوات مي فرستم. دوباره يك كم گشت. نااميد شد. رفت كه گوشه اي بنشيند، حس كرد روي چيزي نشسته. بلند شد و برگشت، ديد كه بند ساعت به پيراهنش گير كرده!
جلال فيروزي. 19 ساله ساوه

 



سكان دار

شب بود. دريا آرام نبود. صداي فرياد باد در گوش مردان و زنان وحشت زده مي پيچيد. موج خود را آنچنان به كشتي مي كوبيد كه گويا كينه ديرينه اي بين آنهاست. زنان و مردان مانند خواب گردها فرياد بر مي آوردند. در يكي از كابين هاي كشتي دختركي آرميده بود. نعره باد و ضربه هاي سهمگين موج او را از خواب بيدار كرد. از مادرش كه وحشت او را فرا گرفته بود پرسيد: «مادر چه خبر شده؟» و مادر جواب داد: «طوفان، طوفان دختركم، طوفان ما را اسير كرده است.» دخترك پرسيد: «آيا پدر سكاندار است؟» مادر گفت: «آري» دخترك به رختخواب خود برگشت. مادر پرسيد: «كجا؟» دخترك پاسخ داد: «تا پدر سكاندار است، ترس از طوفان چرا؟»
دخترك با خيال آسوده خوابيد.
پس تا خدا سكاندار است، ترس از طوفان حوادث چرا؟
محمد جواد رحماني (نگهبان) تهران

 

(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14