(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 9 مهر 1387 - 29 رمضان 1429 - 30 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19195
 

شلوغ
سال «نو» مبارك!
زيبايي
دم غروب
جنايت و مكافات¤
سفرنامه شيراز
معرفي كتاب شعرهايي با طعم لحظه هاي نوجواني



شلوغ

گاهي
خيره به من
سكوت كن
از هياهو پرشده ام!
لال
چيزي شبيه فرياد
حنجره ام را زخمي كرد
بي صدا اما
صدايت مي زنم!

محال بود
خنديدي
علامت تعجبي بزرگ
كنارت گذاشتم
خنديدنت محال بود!

هميشگي
اينكه من بغض مي كنم
اتفاق تازه اي نيست
تو به خنده فكر كن
تا از بي كسي
گريه نكرده!
ياسمن رضائيان.16 ساله . تهران

 



سال «نو» مبارك!

زهره علي عسگري
يا مقلب القلوب والابصار يا مدبر الليل...
صبر كنيد، تورو خدا صبر كنيد و روزنامه را ورق نزنيد. شايد خيال كرديد صفحه بند روزنامه اشتباه كرده و يا آقاي عزيزي؛ دبير سرويس محترم، مطلبي را كه از زمستان پارسال جا مانده براي اين شماره در نظر گرفته؟! اگر هر كدام ازاين خيالها را كرديد بدانيد كه اشتباه كرده ايد! ما، الان و همين جا به شما ثابت مي كنيم كه سال كهنه چند روز است كه تمام شده و سال جديدي شروع شده كه دست كم 05 ميليون ايراني را درگير خودش كرده. اگر يك دقيقه صبر كنيد، شما هم توجيه مي شويد!
حضور شما عرض شود كه با يك حساب سرانگشتي هم كه بشمريم، ما تقريباً 41 ميليون بچه داريم كه مي روند مدرسه. اين 41 ميليون هر كدامشان دست كم دونفر ديگر يعني پدر و مادرشان را با خودشان درگير مي كنند كه روي هم مي شوند 24 ميليون، يك و نيم ميليون هم معلم داريم كه اگر آنها هم حداقل دو نفر را مشغول خودشان كنند مي شوند 54.ميليون، اين دو دسته روي هم شدند 546. ميليون. دوميليون هم مي گذاريم براي پدربزرگها ومادربزرگهايي كه آنها هم يك جورهايي گرفتار مدرسه نوه هايشان و بردن و آوردن آنها هستند. بقيه فاميل مثل عمه و عمو و خاله و دايي را هم نديده مي گيريم، هر چند خيلي از آنها هم درگيري مشق و درس برادرزاده ها و خواهرزاده هايشان هستند. تازه! هنوز دانشجوها و استادها را هم نشمرده ايم اگر آنها را هم به حساب بياوريم از 05هم مي زند بالاتر! الحمدالله تا اينجا معلوم شد كه يك فصلي از سال هست كه با شروعش حداقل 05ميليون آدم از 07 ميليون به جنب و جوش مي افتد و تحولات جديدي در زندگي شان پيش مي آيد. راستي راستي 05 از 07 كمه؟!
اما درباره آن فصل از سال كه چنين اتفاقي تويش مي افتد بايد خدمتتان عرض كنيم كه -هرچند جلوجلو منظورمان را در خطوط بالا لو داديم، اما- براي اثبات اول بودن فصل پائيز بد نيست به منجمان هم رجوع كنيم. ما اين كار را كرده ايم، شما هم بكنيد. آنها به ما گفته اند (راست و دروغش پاي خودشان) كه عوض شدن فصلها مثل وقتي است كه شما نشسته ايد توي يك ماشين، كنار پنجره و شيشه را هم تا ته داده ايد پايين و داريد بيرون را تماشا مي كنيد و صفا! يك دفعه ماشين مي رسد سر يك پيچ و بدون كم كردن سرعت مي پيچد، همان موقع يك باد قشنگي به صورتتان مي خورد كه كيف مي كنيد! بلاتشبيه زمين هم مثل همان ماشين مي ماند يعني به سر پيچ كه مي رسد مي پيچد روي مدارش. راهش را كج مي كند و مي رود طرف ديگر. در همين موقع است كه فصل عوض مي شود و همان باد قشنگ شروع به وزيدن مي كند و همه چيز نو مي شود. منجمان مي گويند آن بادي كه در بهار و پاييز مي وزد همين باد است! بهار را كه همه قبول داريد اول سال است، اما اينجا يك امتياز هم به پاييز بدهيد. يقينا پاييز هم اول سال است كه بادهاي به آن زيادي دارد! يعني زمين پيچيده و مسيرش را عوض كرده، درست مثل بهار! وگرنه چرا خورشيدي كه تا همين مرداد و شهريور حالش خوب بود و مستقيم ذل زده بود توي چشم مردم و كلافه شان كرده بود، يك دفعه بي حال و بي رمق شد و ديگر جان ندارد كه تا وسطهاي آسمان بالا بيايد؟! چي شد كه سرش را مي اندازد پايين و از همان پايين ها مي آيد و از همان پايين ها هم مي رود؟! خب حتما يك تغيير و تحول اساسي براي زمين و زمان پيش آمده و اتفاق نويي افتاده!
اما مطلب بعدي كه ثابت مي كند پاييز هم اول سال نو است اينهمه خريد است كه مردم مي كنند. مگر مردم بيكارند يا پول زيادي دارند كه بيخودي كيف و كفش نو بخرند؟ حتما يك جاي تازه مي خواهند بروند يا يك كار تازه اي مي خواهند بكنند كه اينهمه چيز مي خرند. تازه! من خانم معلمهايي را مي شناسم كه علاوه بر خريدن لباس نو قبل از رسيدن ماه مهر مثلا توي شهريور، خانه تكاني هم مي كنند، درست مثل عيد نوروز! باور نداريد از خودشان بپرسيد . علاوه بر اين، كلي سبزي و گوشت و مرغ هم مي خرند و يخچالها را پر و پيمان مي كنند كه وقتي خسته و كوفته از مدرسه برگشتند، اهل خانه بي شام و ناهار نمانند.
اينهم يك امتياز ديگر براي پاييز كه باور كنيد پاييز هم اول سال است، آن هم چه سالي! سالي كه همه چيزش با «نويي» شروع مي شود. شلوارها، روپوشها و مانتوهاي نو، كيف و كفش هاي نو، كلاسهايي با نقاشي هاي نو، نيمكتهاي نو (بخوانيد تعميرشده!) كتابهاي نو، دفترها و مدادها و خودكارهاي نو و از همه مهمتر برنامه هاي نو! خلاصه كلي «نويي» ديگر كه توي فكر و ذهن بچه هاي اين مملكت و معلمهايشان موج مي زند. انشاءالله سال نويي كه شروع شده با خودش حال خوبي براي اين 05 ميليون بياورد كه آنها هم حال بقيه را خوش كنند.
حالا اجازه هست كه بگويم:
يا مقلب القلوب والابصار يا مدبرالليل والنهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال

 



زيبايي

صداي دوستم در گوشم پيچيد كه مي گفت: مگر واجب است كه اين كار بكني؟ هر چه كه خدا داده زيباست. همه از درد فرار مي كنند، تو مي خواهي خودت را دردمند كني؟ بادي به غبغبم انداختم و گفتم: وقتي مرا ديدي مي فهمي چرا واجب بوده. اصلا تو از روي حسادت اين حرفها را مي زني. سرش را برگرداند و رفت و در حال رفتن گفت: هرچه مي خواهي بگو، دلم نمي آيد رهايت كنم با اين حال خودت مي داني. من چند نفر را در فاميلمان ديده ام كه اين كار را كرده اند و پشيمانند. يكي شان چند روز در كما بود...
از درد بيني به خودم مي پيچيدم. با چند تا مسكن كمي آرام شدم. نمي دانم چه مدت بود كه خواب بودم و خواب دوستم را مي ديدم. با صداي دكتر كم كم سعي كردم چشمانم را باز كنم. حالم را پرسيد من هم گفتم بد نيستم. آرام چسب روي بينيم را برداشت و آينه اي را به دستم داد. با خوشحالي خودم را در آينه نگاه كردم. چيزي را كه مي ديدم باور نمي كردم. صداي دوستم در گوشم پيچيد كه مي گفت: هر چيزي كه خدا داده زيباست. دردي در صورتم پيچيد و از حال رفتم.
قضاوت
خانه را زير و رو كرده بود، هيچ چيز سر جاي خودش نبود. پسر سه ساله ام علي را صدا كردم و گفتم: چرا اينطوري كردي؟ تا آمد جوابم را بدهد داد و قالي راه انداختم كه نگو و نپرس. گفتم: ديگه چرا پنجره رو باز كردي؟ پسرم گفت: ولي شما خودتون پنجره ر... هيس كشيدم و با عصبانيت به طرف پنجره رفتم تا آن را ببندم، كه ديدم گربه اي روي ديوار نشسته و ميوميو مي كند. ساره احمدي راد. قم

 



دم غروب

با عرض سلام خدمت بچه هاي مدرسه
پيشنهادم اين است كه من و شما بيشتر بخوانيم و بنويسيم. و از ثبت خاطرات روزانه مان، بخصوص خاطرات ماه رمضان غافل نشويم. دست اندكاران صفحه مدرسه! شما مي توانيد مسابقه اي تحت عنوان خاطرات رمضان برگزار كنيد و جايزه مسابقاتي كه مي گذاريد مي تواند چاپ بهترين اثر از هر مسابقه در يك كتاب باشد.
ساره احمدي راد
سلام. اميدوارم كه حالتان خوب باشد. گنجشكان آمدن فصل زرد و نارنجي را خبر دادند... پائيز رنگين مبارك!
فكر نكنيد كه من همه شعرهايي را كه با هم برايتان مي فرستم در يك روز مي گويم. شعرها در روزهاي متفاوتي سروده شده و من براي هر كدام وقت مي گذارم و رويشان كار مي كنم. ياسمن رضائيان

 



جنايت و مكافات¤

وقتي ساعت 10 شب وارد اتاقم شدم، چشمم به كتاب جنايت و مكافات افتاد كه هنوز 30 صفحه آخرش مانده بود، به دليل كنجكاوي زيادي كه داشتم تصميم گرفتم بقيه كتاب درسي ام را صبح زود بخوانم و در عوض امشب رمان را تمام كنم.
¤ ¤ ¤
غرق در خواندن كتاب شدم... ناگهان در اتاقم زده شد، حتماً پدر، خواهر يا مادرم بود. جيرجير لولاهاي در حاكي از باز شدن در و وارد شدن فردي داشت كه در اتاق را زده بود، صورتم را به طرف در چرخاندم و ناگهان...
واي خداي من مردي با تبري خونين به دست و با عصبانيتي غيرقابل توصيف به طرف من مي آمد و من تنها دفاعي كه از خود نشان دادم جيغ زدن هاي مكرر بود ولي مرد با عصبانيت و حرارت بيشتري به طرفم مي آمد، با قدم هاي سنگين و كوتاه.
ناگهان ياد كتاب افتادم، شايد راسكلنيكف بود كه آمده بود تا مرا هم بكشد ولي من كه كاري با او نداشتم، در ضمن كتاب جنايت و مكافات و راسكلنيكف زائيده تخيل داستايفسكي است و نمي تونه حقيقت داشته باشه، نمي تونه. نه نه...
وقتي كاملاً به من كه گوشه اي از اتاق زانوهايم را در بغل گرفته بودم نزديك شد، با صداي رسايي گفتم: ترو خدا با من كاري نداشته باشد، منو نكش همون پيرزن و خواهرش رو كه كشتي مگه بس نبود، برو پي كارت، من فقط داشتم كتابي كه تو در اون نقش اول بودي رو مي خوندم كه ديگه هم نمي خونم، خوبه؟!
ولي مرد، به نشانه نفي حرفهايم خشمگين و پرحرارت و با صورتي برافروخته سرش را تكان داد و به زبان روسي حرفهايي هم مي زد كه من نمي فهميدم، از ترس حتي كوچكترين صدايي از گلويم بيرون نمي آمد و مرد تبر آغشته به خونش را بالا برد و با شدت هر چه تمامتر پائين آورد....
¤ ¤ ¤
من با صداي جيغي از خواب وحشتناكم پريدم و وقتي بيدار شدم انگار كتاب جنايت و مكافات با تمسخر به من مي خنديد ومن در آن لحظه فقط به ياد حرف پدرم موقع خريد كتاب افتادم: «دخترم، اين كتاب الان براي شما زوده، در ضمن نثر سنگيني هم داره.»
و من هم اين توصيه را به شما گوشزد مي كنم كه هر كتابي را به اقتضاي سنتان انتخاب كنيد و گرنه مثل من تا دم مرگ هم مي رويد!
¤ ¤ ¤
¤ جنايت و مكافات نوشته فئودورداستايفسكي رمان نويس رئاليسم شهير و فقيد روسي است كه اين كتاب بعد از رمان «برادران كارامازوف» برترين كتاب اين نويسنده است. راسكلنيكف در اين كتاب يك دانشجوي حقوق است كه رمان پيرامون زندگي اين شخص و قتلي است كه مرتكب مي شود.

 



سفرنامه شيراز

مهم نيست كه چقدر وقت قبل بود كه رفتيم. مهم اين است كه چه اتفاقي افتاد!
ولي براي ارضاي كنجكاوي خوانندگان عزيز خيلي كليشه اي مي نويسم دو سه سال قبل بود. قرار شده بود براي ما پنجمي ها يك سفر ترتيب دهند. انتظارها بالاخره به سر رسيد. همراه آن رضايتنامه ها و خبرها هم رسيد كه: مي خواهيم به عنوان جايزه ببريمتان شيراز، منتها شش هزار تومان پول بياوريد براي هزينه سفر!
شايد بگوييد: شش هزار تومان كه چيزي نيست. اين علامت تعجب براي چيه؟ مي گويم برايتان. شما وقتي مي خواهيد به دوستتان به مناسبت تولدش هديه بدهيد مي گوييد پول هديه رو رد كن بياد. حتي يك ده ريالي ناقابل هم از او در قبال هديه بگيريد ناراحت مي شود. در ضمن نگوييد كه هديه ما با جايزه مدرسه فرق مي كند كه توي عقل خودم و شما شك كنم. در هر صورت!
من مثل هميشه پول را آوردم ولي دريغ از رضايتنامه امضا شده و خوشگل تر و تميز كه روي ميز خانه بود. مثل هميشه تمديد وقت كردند براي آوردن رضايت نامه كه ما بي نظم هاي تنبل هم از اين فيض بزرگ و عجيب الهي محروم نمانيم!
من كه مي دانم اين بچه هاي عزيز تهران وقتي اين را مي خوانند مسخره شهرستاني هاي بدبخت مي كنند و مي گويند با خودشان كه: ما را تا به حال صدبار كرج و ورامين و شمال برده اند. اين دهاتي ها عرضه ندارند.
ولي من از شما مي خواهم براي چند روز مدرسه تان را عوض كنيد و بياييد مدرسه ما. آن وقت مي فهميد كه بحث عرضه نيست. به نظرم بيشتر بحث بودجه است كه در شهر شما به فراواني در دست مديران يافت مي شود. وقتي آمديد اگر توانستيد كاري كنيد كه يك بار در طول سال به دهات اطراف شهر ببرندتان به خدا شاهكار كرده ايد!
در ضمن فكر نكنم تا حالا بيش از يك بار مدرسه ها شما را به يك پارك برده باشند. چون پارك ها بسيار زيادند و بالاخره بايد نشاط روحي رواني داشته باشيد شما. اما ما نه! چون مسئولين محترم شهرستان ما يك دانه پارك زپرتي را هم با اين هماهنگ بودنشان نمي توانند درست كنند. كل پارك هايمان از عدد انگشتان دست تجاوز نمي كند. به خاطر همين مي گويم ما را بيشتر خارج از شهر بايد ببرند.
در هر صورت! وقتي ما تنبل ها هم رضايتنامه هاي مان را آورديم، نوبت به انتظار براي فرا رسيدن روز سفر رسيد. آن روز موعد همه آن تايم آمدند به جز اتوبوس كه مثل هميشه به دليل مسائل فني خراب بود و ما خودمان را در پارك محل قرار به بازي با آتاري يكي از بچه ها مشغول كرديم تا مسئله فني جناب اتوبوس براي تا آخر سفر حل شود. فكر مي كنم دوساعتي معطل مانديم تا بالاخره والاحضرت تشريف فرما شدند. از فرط خوشحالي. البته بچه هاي تنبل! مدرسه هاي ديگر هم بودند. بالاخره سوار اتوبوس شديم و بگذريم از پارتي ها و كلك هايي كه يكي از معلمان عزيز براي فرستادن فرزند دلبندش به اين اردو سوار كرده بود و اتفاقا آن عزيز هم از مدرسه خودمان بود. يا اين كه يكي ديگر از بچه ها يكي از قوم و خويش هايش را هم همراه آورده بود و من نمي دانم با كي هماهنگ كرده بود كه به اين راحتي سوار شدند. ديدن اين صحنه ها با اين كه كمي توي ذوقمان زد ولي باز هم آن قدر اين مسئله براي مان شوق و ذوق آور بود كه اين مسائل براي كم كردنش پيش پا افتاده به نظر مي رسيد. ما مي خواستيم جايزه هر گروهي مثل ما كه زرنگ هاي هر مدرسه بوديم- مخصوص به اعضايش باشد و من در اين موقع فكر مي كردم كه اين دوستان اگر حق يكي از بچه هاي مدرسه عادي را زير پاگذاشته و دل او را شكسته باشد چطور مي تواند به اين راحتي بگويد و با ما كه براي خرد نكردن اعصابش تحويلش گرفته بوديم بخندد.
بگذريم كه مي خواستند گروه بندي كنند و چه مي دانم از هر مدرسه اي يك نفر را داخل گروهي بگذارند و از اين سفر يك زهرمار درست و حسابي در دلمان به يادگار بگذارند با هدف آشنايي بچه ها با همديگر و دوست شدن آن ها در يكي- دو روز! تازه رئيس هم گذاشته بودند براي اين گروه ها كه نمي دانم براساس چه منطقي اين جناب رؤساي محترم را انتخاب كرده بودند. البته ما هم كم نياورديم و به مادر يكي از بچه هاي مدرسه مان كه همراه ما بود مراجعه كرديم. سپس به شدت به اين طرح مسخره اعتراض كرده و حرف دل همه بچه هاي اتوبوس- البته به جز جناب رؤسا كه يك صابون حسابي به شكمشان ماليده بودند- رازديم. خوشبختانه به خاطر دلايل محكمي كه ما داشتيم اين طرح با شكست همه جانبه مواجه شده و از پنجره اتوبوس به بيرون تف شد. بين خودمان باشد؛ البته نه به همراه طراحش!
بعد از اين جر و دعواها بالاخره نوبت به پرخوري اهل اتوبوس رسيد و بچه ها آن چه داشتند خاضعانه! ولي با كمي تا قسمتي منت گاهي با وزش نيشگون در طبق اخلاصي! كه داشتند! گذاشتند و به يكديگر جوري تعارف كردند كه پودرش هم به طراح طرح شكست خورده كه حالا كشتي هايش را هم غرق شده مي ديد نرسد.
نام طراح: هم يادم نيست و اگر يادم مي آمد هم نمي نوشتم. سمت: مرد همراه، شايد هم فكر مي كرد رئيس است. كار: خرابكاري، محرك و شورش ساز بااستفاده از طرح هاي مزخرف و خنده دار و گريه دار توأمان به قول يك يارويي. اين گزارش بچه هاي اطلاعات عمليات از وضعيت اين آقاي همراهمان بود.
بالاخره بعد از همه اين شيطنت ها و كارها به شيراز رسيديم. خنده دار است براي همه اين كه دروغكي و براي دلخوشي مسئولين امر بگويم در بهترين مدرسه شيراز اسكان گزيديم. يعني اگر بهترين هم نبود نبايد بدترين مي بود. پس راستش در يك مخروبه اي كه اسمش مدرسه بود ولو شديم. آن وقت چشم هايمان تار و خمار بود و هيچ چيز نمي ديد. اما بعد ديديم كه جلويمان پر از كيف و وسايلي است كه مال ما نيست. شصتمان كه چه عرض كنم عقل زپرتي مان به كار افتاد كه اين وسايل و زيلوها مال بچه هايي است كه از ما جدا هستند و گروهشان فرق مي كند و الان هم رفته اند براي سير ديدني هاي شيراز.
قبل از اتخاذ هيچ گونه تصميمي وسط جر و بحث ها يك دانه آقا! كه با آن چشم هاي خواب ما آشنا! به نظر مي رسيد آمد و گفت: كه نيم ساعت ديگر مي خواهيم برويم بازديد. از خوشحالي! وا رفتيم! برنامه سفر چه عالي بود. هنوز ننشسته بايد بلند مي شديم. وقتي براساس تصميممان كيف ها را همان دور و بر گذاشتيم و آمديم، ديديم آن يك دانه آقاي آشنا همان است كه كشتي طرحش هم شكسته بود و هم غرق شده بود. اما براي اعتراض و سر و صدا و شورش ديگر خيلي دير شده بود. در ضمن اين موضوع با تعجب به ميني بوس زپرتي كه داشت آهن پاره هايش سر و صدا مي كرد خيره شده بوديم كه قرار بود ما را در خود آنچنان بچلاند كه رو دست قرص لاغري بزند.
آن يك دانه آقا هم به ما دستور فرمودند كه حق نداريد روسري بپوشيد و بايد مقنعه بپوشيد. من كه چادر داشتم. اما از ريخت خود آن آقا كمي تعجب كردم. به يكي از بچه ها كه روسري نامناسبي داشت يك عدد گير سه پيچ داد كه بايد روسري ات را عوض كني. اما خود او... بگذريم كه در آخر جروبحث ها و نگاه هاي بدجورش به آن دختر من فكر كردم كه توي راه يك دانه روسري مناسب به او هديه مي كردي از اين وقت تلف كردن ها و جر و بحث هاي رياكارانه! -بعد مي گويم برايتان- بهتر بود. يك كمي سفرمان دارد تلخ مي شود. به خاطر همين بايد بنويسم از شوخي ها و خنده ها و شيطنت هايمان كه خوشبختانه كار دستمان نداد و همچنين از چشم هاي خواب ما كه همديگر را درست نمي ديديم و رفتارمان درست مثل بازي روباه بله شده بود. صندلي هاي دو نفره بر پنج شش نفر تقسيم شده بود و داشت حسابي ما را به فيض مي رساند.
در بين راه يكي از بچه ها گفت: سرتان را بيندازيد پايين. مگر نمي بينيد كه همه دارند از اين ميني بوس كه خودش و سوارانش جوكند مي خندند. با اين حرف او باب جوك و خنده باز شد و بچه ها كم كم، كمبود كه نه، نبود جا را از ياد بردند. دقيقاً يادم هست كه هيچ جا را درست و دقيق نديديم. فكر مي كرديم كه اقلاً يك جين راهنما منتظر باشند كه يك نفر از آنها بخواهد برايش توضيح مقبره و يا اثر تاريخي را بدهند. ولي به جاي آن چندين جين آدم اصرار و التماس براي خريدن فال هاي خنده دارشان مي كردند. با يك پوزخند به يكيشان گفتم: بيچاره حافظ با اين طرز فال گرفتن شما توي قبرش مي لرزد!
آن قدر هولمان كردند كه يادمان رفت اقلاً يك فاتحه براي حافظ بخوانيم. يك دانه عكس ناپلئوني هم همان آقاي آشنا گرفت كه من مطمئن بودم يا همه يكپارچه نور شده ايم يا يكپارچه زغال! يكي از بچه ها كه كلاً قيد عكس را زد البته. ولي ما به رحمت واسعه پروردگار اميدوار بوديم و به آيه هاي يأس دوستمان توجه نمي كرديم. بگذريم كه اصلاً عكس ها را نگرفتيم ازشان. چند جاي ديگر هم بردندمان كه ما البته بعدتر از روي گفتن اسمش به بقيه فهميديم اثر تاريخي اصلي را نديده ايم و هرچه ديده ايم اطراف اثر بوده است. توي همين بازديدهاي فرهنگي كه واقعاً مايه افزايش اطلاعاتمان شد، به چيز خنده داري برخورديم كه ناگهان همه به هم با لبخند تله پاتي كرديم و آن اين بود كه اين عزيزان بازديدكننده خارجي حجابشان خيلي بهتر از بعضي داخلي ها بود و اگر مي خواهيد بگوييد مجبورشان كرده اند بايد به اتان بگويم كه سخت در اشتباهيد چون راهنماهاي آنها به همه چيزشان گير مي دادند جز به حجابشان و آنها اتفاقاً اين را خودشان انتخاب كرده بودند و به نظر مي رسيد كه خيلي هم خوششان آمده از اين طرز پوشش. بنازم به بدحجاب هاي كشورمان كه حاضر نيستيم قدمي در حل مشكلاتشان برداريم و هي امر و نهيشان مي كنيم. نمي دانم اين موضوع چه ربطي به هم داشت. خودتان يك ربطي پيدا كنيد ديگر. من چه مي دانم؟ خدا عالم است به ربطشان!
در پي همين موضوع بالايي رفتيم به تخت جمشيد و حسابي در آنجا خودمان را خسته كرديم و با ذره بيني كه اتفاقي در وسايل بچه ها پيدا شده بود اداي اين مورخان گوگوري مگوري را درآورديم و به تاريخ مدرسه كه برعكس اين تاريخ گويي توي تلويزيون هيچ تجربه اي از آن برداشت نمي شود كلي خنديديم. در ضمن اين تاريخ گويي عزيز هم اسمش خسرو معتضد هست. اين هم براي تبليغ! داشتم مي گفتم توي تخت جمشيد يك دانه مغازه بود در كنار در موزه و در آن بروشور و يا عتيقه هاي ساخت دست فرزندان ايران! مي فروختند. روي در موزه يك كاغذ زده بود كه: لطفاً حجاب اسلامي خود را رعايت فرماييد. اتفاقاً در موزه بدحجاب ها بيشتربودند و اصلاً يك شعار مي خواسته اند به در بزنند ديده اند كه اين يك چيز خوبي است. از اين كه آن جا صحراي كربلا بود و يك دانه آبخوري محترم بيشتر نداشت كه بگذريم به آن مغازه مي رسيم. آن مغازه عزيز را يك دانه دختر خانم محترم اداره مي كرد كه مقنعه اش در حال افتادن بود و نمي دانم چطور مقنعه را دقيقاً روي فرق سرش نگهداشته بود. من كه از اين انطباق سازمان ميراث فرهنگي حسابي حالم گرفته بود با لحن بسيار مهربان! به او تذكر دادم. او در آن وقت هيچي نگفت و نزديك بود بگويد: به تو چه؟ كه ما از آن جا در رفته بوديم. اما بعدا ديدمش كه مقنعه را از آن حالت سقوط درآورده بود. در دلم به انتخاب سازمان ميراث فرهنگي هم در شعار و هم در مغازه دار آفرين كه چه عرض كنيم بيشتر از هزار آفرين گفتم!
وقتي خسته و خرد به خوابگاه كه نه، نماز خانه بزرگ برگشتيم، ديديم به به. اين عزيزان گروه قبلي دارند با احترام تمام وسايلمان را پرتاب مي كنند. ما كه قبل تر حسابي از آن فضاي فراخ لذت برده بوديم. حالا بايد همگي توي نيم متر جا خودمان را جا مي كرديم كه اين خود بسيار كار را سخت مي كرد. براي وضوي نماز مغرب و عشا بيرون رفتيم و با تحمل زجري وحشتناك به دليل حضور! آن آقاي آشنا وضو گرفتيم. آن آقا كه خيلي ادعايش مي شد هم حاضر نشد يك چند قدمي برود آن طرف تر و نيامده محرم شده بود انگار! بالاخره بعد از خواندن نماز همه بچه هاي مدرسه مان ايثارگر شدند و دست آخر خودمان را جا كرديم در آن فضاي فراخ! در ضمن اين موضوع متوجه شديم كه الان پنج شش اتوبوس را مثل خرما داخل اين فضاي فراخ! چپانده اند. شام لذيذ را كه شامل سوسيس بندري نپخته به همراه مقدار وحشتناكي سير بود با لذت! تمام صرف كرديم و به آشپز و همه اهلش سلام و صلوات! داديم. بعد از اين كارها ديگر خواب از سرمان پريده بود. با توجه به اين كه شب هم بود داخل حياط رفتيم و با توپي كه يادم نيست از كجا رسيده بود به بازي مشغول شديم. فكر نكنيد به همين راحتي ها. مسئولان دلسوزمان هر از 5 دقيقه مراحم! شده و ما را تهديد به بستن در مي كردند. تا ساعت دوازده تهديدها جدي نبود خيلي. البته براي ما! ولي از ساعت دوازده تا يك را با اصرار و التماس بيرون مانديم. داخل كه رفتيم چراغ ها هنوز روشن بود و ما هم در زير پتوي گنده! من به برگزاري مراسم شبانه اردوي جهادي مشغول شديم. البته بدون سوره واقعه اش. از هر دري گفتيم تا وقتي كه فهميديم واقعا بچه ها خوابشان مي آيد. در ضمن چراغ ها را هم خاموش و جمع ما را منحل فرمودند عزيزان. ما كه دقيقا رو به روي كولر بوديم ديديم همه دارند يخ مي زنند. همه به جز من. چون من به دليل حس ششم كه نه، علم غيب كه اصلا و فقط و فقط به دليل تجربه نداشتن پتوي گنده اي آورده بود كه حسابي گرمم كرد و از سرماخوردگي تا صبح كه بيدار شدم نجاتم داد. من تا نصف شب براي دو تا از بچه ها در مورد جن و نماز و اين ها رفتم بالاي منبر و يك درصد هم احتمال اين را نمي دادم كه يكي از مسئولان دلسوز كه آن بالا خوابيده اند و حدود دوازده متر با ما فاصله دارند صداي ما را بشنود. اما يك هو ديديم او آمد و گفت: مگر شما دين و ايمان نداريد كه نمي گذاريد بقيه بخوابند و ما هم با خجالت تمام از اين كه موضوع سخنراني مان هم دقيقا همين چيز ها بوده چشمي گفتيم و خود را به فرشته خواب كه آن شب خيلي خسته اش كرده بوديم سپرديم. زشت تر از آن اين بود كه من كه با افتخار تمام آيه بيدار شدن از خواب را ياد بچه ها داده بودم خودم دم آفتاب زدن بلند شدم و يك نماز ما في الذمه خواندم و به بقيه نگاه كردم و به زور بيدارشان كردم تا نماز قضايشان را بخوانند. بعد از نماز همگي مي خواستيم بخوابيم كه خبر رسيد صبحانه را فقط همين الان مي دهند و لاغير. صبح هم من بالاي منبر رفتم منتها بالاخره با آبروريزي تمام پايين آمدم. يعني به بهانه فرستادن بچه ها سر سفره صبحانه.
بازديدهاي آن روز هم مثل ديروزش بود و تنها موردش شاهچراغ بود كه مثل هميشه به دليل زيارتي بودن آخرين برنامه بود. بعد از آن قرار به رفتن بازار بود و بچه هاي ما هم تا يك بازار الكي ديدند فكر كردند بازار شاهچراغ است و سرشان را انداختند پايين و رفتند تو. داخل آن بازار فكر مي كنم تقريبا هيچي نخريديم به جز دو تا تو مويي. اصلا همه اش تقصير آن آقاي آشنا بود كه نمي گذاشت بيشتر از ده صدم ثانيه در يك مغازه بمانيم. بعد از بيرون آمدن از آن بازار ناگهان چند قدم كه برداشتيم يك تابلوي گنده سر يك بازار خوشگل ديديم كه رويش نوشته بود: بازار شاهچراغ و بدجوري توي ذوقمان مي زد.در راه بازگشت همگي خواب بوديم. بازگشتمان كه با معطل كردن ما به تلافي تاخير رفت يك ساعتي دير شده بود با خرده مرده اش شب به شهرمان رسيديم و يك خاطره از يك سفر را در قلبمان به يادگاري نوشتيم.
نجمه پرنيان- جهرم

 



معرفي كتاب شعرهايي با طعم لحظه هاي نوجواني

نمي دانم چقدر با اين عقيده من موافقي كه فقط شاعران معروف نيستند كه شعرهاي قوي و خوبي دارند و خيلي از شاعراني هستند كه هنوز شناخته نشده اند اما شعرهايشان سرشار از حرف هاي تازه و احساسات دوست داشتني است. شايد تو هم از آن دسته نوجواناني هستي كه علاقه به شعر و شاعري نداشتي اما با خواندن چند شعر از همين شاعران كه نامي نيستند علاقه مند به دنياي شاعران و شعرهايشان شده اي.
«عشق هاي لنگه به لنگه» از همان كتاب شعرهاي دوست داشتني است. انتهاي كتاب نوشته شده: «او علاوه بر چاپ آثار مختلف در مطبوعات كودك و نوجوان، چند كتاب شعر نيز در كارنامه خود دارد و جوايز متعددي را نيز دريافت كرده است.» كي؟ معلوم است. شاعر كتاب: «عباس تربن».
او هم از جمله شاعران جواني است كه شعرهايش پر است از پنجره هايي كه در برابر چشمانمان گشوده مي شود؛ پنجره هايي به دنياهاي جديد و دوست داشتني.
تصويرگر كتاب، «رضا مكتبي» هم به خوبي حرفهاي شاعر را درك كرده و در تصويرگري هايش مي توان احساسات شاعر را پيدا كرد.
اين كتاب را كه شامل 27شعر است نشر پيدايش با قيمت 1200تومان به چاپ رسانده است.
در آخر براي چاشني همه اين توضيحات شعري از اين كتاب را با هم مي خوانيم:
«حرف هاي بي اجازه»
يك نفر درددلم قد كشيده
مثل يك شعر تازه شكفته
باغي از حرف هاي نگفته،
بر لبم بي اجازه شكفته
ياد تو مثل يك موج نم نم
بر لب ساحل من خزيده
من چگونه به يادت نباشم
روزهايي كه يادت وزيده؟
اين تويي كه هميشه بهاري
خنده ها را به لب مي كشاني
روزه ها را به شب مي سپاري
دست ها را به هم مي رساني

بي تو چيزي ندارم ببارم
شاخه هايم پر از سيب كال است
مي توانم بگويم كه حتي
بي تو بودن محال محال است

اين منم ساحلي كه خودش را
مثل موجي به دريا سپرده
اين تويي، او كه مثل هميشه
رفته و يك دل ساده برده
«ياسمن رضائيان»

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14