(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 9 مهر 1387 - 29 رمضان 1429 - 30 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19195
 

«غرب» رونق اقتصادي خود رامديون جنگ است
اشتراكات «محفل» با «قلعه حيوانات» جرج اورول! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 58

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




«غرب» رونق اقتصادي خود رامديون جنگ است

از ميان غربي ها، كمتر كسي است كه بدين صراحت به اعتراف بپردازد. هاكسلي همان كسي است كه كتاب «دنياي متهور نو» را نوشته و در فصل «بهشت زميني» از همين مجموعه بدان اشاره رفته است. دنياي جديد رفاه و رونق اقتصادي خود را مديون جنگ است، جنگ مستمري كه هيچ گاه پايان ندارد، جنگ مستمري كه اربابان اقتصادي دنيا، صاحبان كارتل ها و تراست ها نمي خواهند پايان داشته باشد، چرا كه منافع اقتصادي آنها تماماً به جنگ وابسته است. ما از ذكر شواهد وآمار ديگري در اين زمينه درمي گذريم و آنان را كه مشتاق به تحقيق بيشتري هستند به كتاب «مجتمعهاي نظامي ـ صنعتي» و كتاب هاي ديگر ارجاع مي دهيم.
به راستي اگر مردم دنيا و مخصوصاً مردم آمريكا و اروپا مي دانستند كه زندگي ماوراي صنعتي آنها بر خون ميليون ها نفر انسان بي گناهي بنا شده است كه در جبهه هاي جنگ با آمريكا و قدرت هاي استكباري ديگر بر زمين مي ريزد، واكنش آنها چه بود؟ آيا شانه هايشان را بالا مي انداختند و با لهجه لوس آمريكايي مي گفتندno matter : ]اهميتي ندارد![، يا نه؟... مهم نيست؛ آنچه هست اين است كه توسعه ي اقتصادي قطب صنعتي دنيا به طور كامل به گرسنگي و فقر و فلاكت و مرگ آن نيمه ي غيرصنعتي دنيا وابسته است، نيمه ي ديگري كه اگر با يك ديد واقع گرايانه به عالم نگاه كنيم، هرگز امكان صنعتي شدن آنها وجود ندارد و اصلاً راه حل مشكل آنها در صنعتي شدن و همپايي با قافله ي توسعه ي اقتصادي غرب نيست؛ راه نجات آنها در همين تجربه اي نهفته كه ايران اسلامي در آن پا نهاده است.
اربابان كنوني دنيا در حقيقت كارتل ها و تراست هايي هستند كه از طريق تجارت اسلحه و سينما و تلويزيون و اشاعه ي فحشا و ايجاد نيازهاي مصرفي كاذب بر همه ي جهان حكومت مي كنند، كارتل ها و تراست هايي كه منافع شيطاني آنها بر وجود جنگ، فحشا، قتل و غارت اتكا دارد و اگر در جهان حتي براي چند لحظه ايمان و آرامش مذهبي و صلح و حيا و عفت و عشق و محبت برقرار شود، منافع اقتصادي و حاكميت آنها از پاي بست ويران مي شود.
انسان اگر لحظه اي از غفلت به در آيد گمان مي كند كه دنيا دارالمجانين بزرگي است كه همه ي مفاهيم در آن وارونه شده اند و همان طور كه حضرت امام امت روحي له الفدا فرمودند: «الفاظ از معاني تهي شده اند.» شعار مجتمع هاي نظامي ـ صنعتي اين است: «اگر خواستار صلحي، زمينه ي جنگ را مهيا ساز.»(1) شما را به خدا آيا اين شعار مي تواند متراوش از يك عقل سليم باشد؟ اين شعار همان هايي است كه وقتي ما براي دفاع از استقلال و شرافت و حراست از مرزهاي اعتقاديمان به جهاد برخاستيم ما را به جنگ طلبي متهم كردند.
يك ژنرال چهار ستاره ي ارتش فرانسه در جواب روژه گارودي كه از او پرسيده بود: «اين بمب هاي اتمي براي دفاع از چه چيز ضروري و حياتي است؟» با طنطنه ي هر چه تمام تر پاسخ گفته بود: «براي صلح! زيرا بمب اتمي در صورت عدم استفاده از آن، مفيد است.»(2)
آري براي صلح! به راستي الفاظ از معاني تهي شده اند. معناي صلح و جنگ در جهان امروز آنچنان بر هم انطباق يافته كه مرزي في مابين آن دو وجود ندارد.
اكنون رفته رفته به اعماق فاجعه ي ديكتاتوري اقتصاد نزديك و نزديك تر مي شويم. اگر منافع اربابان اقتصادي دنيا به وجود جنگ و قتل و غارت و فحشا در جهان بازگشت دارد، آيا شما باور مي كنيد كه آنها به خاطر مفاهيمي چون انسانيت، ترحم و غيره دست از منافع خويش بردارند؟ خير! اگر امروز صلح در كره زمين بر موازنه ي قدرت اتمي متكي است از همين است كه اربابان اقتصادي دنيا حاضر نيستند دست از منافع خويش بردارند، حال آنكه قدرت انفجار فقط سي بمب اتمي كافي است كه همه ي كره ي زمين را به كوير طاعون زده ي مرده اي تبديل كند.
نظام سياره اي اقتصاد
درباره ي شركت هاي چند مليتي و حاكميت شيطاني آنها بر سراسر سياره ي زمين بسيار گفته اند و بسيار شنيده ايم، اما هرگز حق مطلب آنچنان كه بايد ادا نشده است. شركت هاي چند مليتي امپراتوران امروز جهان هستند و اگر كسي بپرسد: «پس نقش دولت ها و حكومت ها چيست؟» بايد پاسخ داد: «اگر حكومت ها خود برگزيده ي شركت هاي چند مليتي نباشند ـ كه غالباً اينچنينند ـ در برابر سيطره ي عميق و وسيع شركت هاي چند مليتي قدرتي ندارند.»
براي آنكه بتوان تصوير درستي از نفوذ و احاطه ي شركت هاي چند مليتي در دستگاه هاي حكومتي و بر سياستمداران جهاني پيدا كرد، بايد نخست به نسبتي كه في مابين اقتصاد و سياست در جهان امروز وجود دارد توجه كرد و دريافت كه آنچه در تعيين مرزها و معيارهاي سياسي اصالت دارد اقتصاد است. امروزه در سراسر كره ي زمين، بجز ايران، همان طور كه عرض شد افسار سياست در دست اقتصاد است و آن را به هر سوي كه بخواهد مي كشاند و حتي اگر جنگ في مابين غول هاي سياسي جهان وجود داشته باشد ـ كه ندارد ـ جنگي اقتصادي است و باز هم، همان طور كه عرض شد، علت اين امر را بايد در اين مسئله ي فرهنگي يا مابعدالطبيعي جست و جو كرد: ماده گرايي بشريت. همين ماده گرايي است كه اقتصاد را بر ساير وجوه حيات بشري غلبه داده و همه ي جهان را قلمرو تركتازي و ديكتاتوري اقتصاد كرده است.
هر چند ما اصل را بر اختصار قرار داده ايم، اما باز هم براي تشريح نسبتي كه في مابين اقتصاد و سياست وجود دارد و ترسيم واقعي قدرت جهنمي «چند مليتي ها» به ناچار بايد به شواهدي چند مراجعه كنيم.
روژه گارودي در كتاب «هشدار به زندگان» در تشريح قدرت چند مليتي ها و نفوذ آنها در سياست كشور فرانسه مي گويد: دشمن نه در چپ است و نه در راست. نه در اين حزب است و نه در آن حزب... در فرانسه، مراكز واقعي تصميم گيري بيرون از پارلمان است. گروههاي فشار كه سياست واقعي فرانسه را تعيين مي كنند... به خوبي با «مكانيزم» جديد يا شيوه ي نوين قدرت، آشنايي دارند و مي دانند كه ديگر كانون آن چنانكه در گذشته، در جمهوري هاي سوم و چهارم در «پارلمان» بود، اينك در «پارلمان» نيست و قدرت پارلماني قرن هجدهم انگليس نيز بسر رسيده است...
در ميان صدها واحد اقتصادي بسيار نيرومند جهان، كمتر از نصفشان ملي و متعلق به يك كشور و يك ملت اند، ولي اكثريت آنها متشكل از شركتهاي چند مليتي هستند. «اكسون» در ميان شركتهاي چند مليتي جهان از لحاظ سرمايه، اول است (چهل و دو ميليارد دلار) و «ژنرال موتورز» در مرتبه ي دوم قرار دارد زيرا سرمايه اش سي و دو ميليارد دلار است ولي از لحاظ تعداد كارگر و كارمند كه به هفتصد و چهل هزار نفر مي رسد، نخستين شركت چند مليتي جهان به شمار مي آيد.
بر سياست اتمي و هسته يي فرانسه، شركت چند مليتي «وستينگهاوس» از خارج غلبه دارد و بر ذخاير سوخت نفتي ما شركت چند مليتي «شل» يا «BP » چيره است. بر سازمان «انفورماتيك» كشوري و نظامي فرانسه شركت چند مليتي «ITT » مسلط است، و ما مي دانيم كه اين شركتهاي چند مليتي مي توانند «رژيم» كشوري را براندازند و نظام ديگري را بجاي آن بنشانند...
«جان مك كن» كه از مديريت «سيا»(3) به شوراي مديريت « ITT » انتقال يافت، در همان هنگام كه بانكهاي جهاني در دوره ي زمامداري «آلنده» اعتبارهاي خود را در كشور «شيلي» از سيصدميليون دلار به هفده ميليون دلار كاهش دادند، به دست راستيهاي افراطي و مسيحيان دموكرات اين كشور بر ضد «آلنده» ياريها مي كرد. در دوره ي زمامداري «آلنده» سرمايه گذاريهاي مستقيم آمريكا در «شيلي» كه يك ميليارد دلار در سال 1969 بود، به يك صد ميليون دلار رسيد...
هم اكنون، تنها سه درصد شركتها در سراسر جهان بيش از هفتاد و پنج درصد فعاليتها و كارهاي مؤسسات گوناگون را در چنگ دارند. از سال 1969 به اين سو، شصت شركت، با كنترل هزاران مدير بانكهاي اعتباري و تجاري، بطور مستقيم يا غير مستقيم هفتاد و پنج درصد سرمايه ها را اداره مي كنند و رشد و توسعه ي روزافزون كشورهاي صنعتي را تأمين مي نمايند. اين يكي از حركتهاي مهم سرمايه داري است. هدف سودبرداري و بويژه زورگرايي سرمايه داري، عوض نشده است ولي قدرت سرمايه خيلي بيشتر متمركز شده و در عين حال از انظار خود را پنهان كرده است و بهمان نسبت كه از شناسايي مستقيم بدور مانده، مسلطتر و چيره گرتر نيز گرديده است. يك نمونه ي بسيار برجسته در اين مورد «كولونياليسم» مجدد يا استعمار نوين كشورهاي جهان سوم بتوسط شركتهاي چند مليتي است كه قدرت بسط اين «سيستم» را نشان مي دهد.(4)
چگونه شركت هاي چند مليتي قدرتي اين همه يافته اند كه بر سراسر جهان امروز تسلط پيدا كنند و مليت همه ي اقوام را از معنا تهي كنند؟ و چرا جمهوري اسلامي ايران توانسته است بر سيطره ي شيطاني شركت هاي چند مليتي غلبه كند و در راه استقلال قدم گذارد؟ قصد ما اين است كه بگوييم بر خلاف تصور غالب، اين يك سؤال اقتصادي يا سياسي نيست بلكه يك سؤال فلسفي است. اگر ماده گرايي بر بشريت امروز غلبه نيافته بود هرگز چند مليتي ها از قدرتي اينچنين برخوردار نمي شدند.
مگر شركت هاي چند مليتي از چه قدرتي برخوردار هستند؟ ارتباط بين ماده گرايي بشر و قدرت چند مليتي ها چيست؟
شركت هاي چند مليتي، سه بار ثروتمندتر از همه ي بانك هاي مركزي كشورهاي صنعتي، بر اقتصاد جهاني حكم مي رانند و امروز نفي كننده ي آزادي اقتصادي بي رنگي هستند كه خود از آن زاييده شده اند... بسط و گسترش سرطاني آنها پديده ي نمايان پايان اين قرن بي فرياد است.
يكي از بهترين كارشناسان چند مليتي ها «شارل لون سون»، دبير كل فدراسيون بين المللي شيمي، از اعمال سري اين كلانتران جهاني ـ كه تنها در ظاهر رقابت مي ورزند و رقابت ديرين اروپا، ايالات متحده و اتحاد شوروي برايشان جز بازي شوخي آميزي نيست ـ پرده برمي دارد. «لون سون» مي گويد: گسترش چند مليتي ها... همه چيز را در محل ترديد قرار مي دهد: نظرهاي ما را درباره ي دولت، قدرت، پول، برنامه ريزي، ملي كردن، نبرد كارگري، بازرگاني خارجي. همه ي آنچه مردان سياست پشت اين واژه ها قرار مي دهند قلب و دغل است... مجمع اربابان شركت هاي چند مليتي، اينك گرم آن است كه بر روي مسأله ي تجاوزگري چند مليتي ها، همان سرپوشي را بگذارد كه روي بحران شهري، رشد، آلودگي، و «كيفيت زندگي» گذاشت... صنايع شيميايي، فلزي و نفتي آن ها، نخست كارگران را، سپس، ساكنان شهرها را و سرانجام، ماهيان درياها را مسموم مي كند. آن ها به همان گونه كه واژه ي آلودگي را جانشين اين واقعيت هاي ملموس ساختند، اكنون مي كوشند مفهوم «شركت چند مليتي» را جايگزين واقعيت ديگري سازند. آن واقعيت ديگر اين است: «ميشلين» يا «جنرال موتورز»، «آي.بي.ام.» يا «سن گوبن»، بهره برداري در مقياسي سياره اي را سازمان مي دهند، كارخانه هاي شان را مانند مهره بر صفحه ي شطرنج جابه جا مي كنند، خود مختاري «دولت ـ ملت»ها و سياست حكومت ها را با انگيزه هاي صنعتي، تجاري، مالي و پولي از محتوا خالي مي سازند...
كالاهاي «ساخته شده در ژاپن»، در واقع، به دست شاخه هاي ژاپني «تراست»هاي امريكايي ساخته مي شود ـ هجوم به بازار آمريكا بوسيله ي نيويورك از طريق توكيو رهبري مي شود. دشمن كارگران امريكايي، نه كارگر ژاپني است، نه دولت ژاپن: سرمايه ي امريكايي است كه هيچ چيزش، جز ريشه و نام، امريكايي نيست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1. مجتمعهاي نظامي ـ صنعتي، ص 18.
2. هشدار به زندگان، ص521.
CIA: Central Intelligence Agency 3، بنگاه مركزي جاسوسي (ايالات متحده ي آمريكا). ـ و
4. هشدار به زندگان، صص 518 تا 526.

 



اشتراكات «محفل» با «قلعه حيوانات» جرج اورول! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 58

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه فرهاد به تهران رفت و چند روزي در آنجا ماند. از تهران به خانه مرجان تلفن زد. جناب سرهنگ به او گفت كه صيغه محرميت او با مرجان را باطل كرده است. بعد از فرهاد خواست كه از زندگي مرجان و خانواده اش بيرون برود. فرهاد سريع به همدان بازگشت و سراغ خانه مرجان رفت. در خانه بسته بود و كسي جوابش را نداد. روز بعد زنگ زد و با مرجان صحبت كرد. مرجان از او خداحافظي كرد و خواست كه حتي به سمت خانه شان هم نرود. فرهاد بعدها شنيد كه مرجان با خواهرزاده جناب سرهنگ ازدواج كرده است. ادامه ماجرا:
با خود انديشيدم؛ شايد حضور مرجان در زندگي من، آزموني بود تا من دريابم چقدر در برابر توطئه هاي محفل ضعيف هستم وگرنه من مي توانستم با اعلام انزجار از بهائيت، فرداي خودم را بسازم، اما دريغ و صددريغ كه من درست در بزنگاه حادثه از بزرگترين سعادت زندگي ام كم آوردم، وقتي انسان از ماجرا و حادثه اي فاصله بگيرد بهتر مي تواند دربارأ عملكردش داوري كند تا آنكه در متن حادثه باشد.
من اعتراف مي كنم كه در پشت بهانه جويي من، ترس و وحشت از محفل و جدايي از خانواده ام با همأ خطاهايشان قرار داشت و من در آن زمان اين نكته را حتي در درون خودم، توجيه و انكار مي كردم. در حالي كه در داوري من در شرايط كنوني كه سال ها با آن روزها فاصله گرفته ام، در پشت چهار روز غيبت من و مشغول شدن به كار و سفر به تهران آن هم در شرايطي كه همسر شرعي ام به وجود و حضور من سخت نيازمند بود، نوعي فرار از مسئوليت پذيري وجود داشت.
اعتراف مي كنم كه از نقشه هاي شوم محفل وحشت داشتم، اعتراف مي كنم كه آنقدر صاحب اعتماد به نفس نشده بودم كه بتوانم رشته هاي تعلق خود را با خانواده ام ببرم.
درهرحال مرجان ديگر متعلق به زندگي و همسر ديگري بود و من به رسم مروت و جوانمردي و بيشتر از همه به دلايل شرعي بايد نام او را از دفتر قلبم خط مي زدم. براي هميشه به گونه اي كه حتي در مواقع ديدار با دوستم، نامزد مريم؛ كلمه اي به گذشته اشاره نمي كردم البته او با نامزدش ازدواج كرد و به زندگي آرامي رسيد. همان چيزي كه استحقاقش را داشت؛ زيرا داشتن همسري نجيب، عفيف و باعصمت به زعم من بزرگترين سرمايه مرد است. همان زناني كه به تعبير حضرت امام(ره) مرد از دامان آنها به معراج مي رود. اما دريغ و صددريغ كه خبرهاي مربوط به خوشبختي مرجان افسانه اي بيش نبود و من زماني اين مسئله را دريافتم كه ديگر دير بود!
آغاز يك پايان
دلم درياي خون بود، اما به تأسي از حافظ شيرازي سعي مي كردم با دل خونين، لب خندان داشته باشم، اما پژمرده تر از آن بودم كه بتوانم حال و هواي بهاري داشته باشم. هنگامي كه به خانه آمدم، تصميم داشتم به خلوتي پناه ببرم و با خداي خودم راز و نياز كنم. مدتي بود كه نماز را سبك مي شمردم يا به بهانه اي همچون تقيه از زير اين مسئوليت شرعي، شانه خالي مي كردم، ديگر كسي همچون مرجان نبود كه هر لحظه مرا به سوي نماز دعوت كند، در اين حال زنگ تلفن به صدا درآمد، گويا محفل به كليه بهايي ها خبر داده بود كه فرهاد جهانديده با عنايت خاصه جمال مبارك به خانواده بهائيت بازگشت و ترفندها و نقشه هاي ما بالأخره او را از پاي درآورد. همه مي خواستند با من حرف بزنند و بازگشت مرا تبريك بگويند، اما هر تبريك به مثابه تيري زهرآگين قلبم را جريحه دار مي ساخت. يكي از آنها در كمال بي شرمي مي گفت:
«آقافرهاد، بالأخره از امتحان جمال مبارك سربلند بيرون آمدي و اين قبولي افتخار بزرگي است كه نصيب هر كسي نمي شود. »
ديگري مي گفت:
«لطف جمال مبارك شامل حال تو شد تا از اغيار جدا شوي و به نزد ياران باز گردي. »
و من در دل جمال مبارك را لعنت مي كردم، نه به خاطر آنكه براي وي شأني ماورايي قائل باشم، نه! بلكه او را به عنوان نماد بهائيت و اعضاي محفل نفرين مي كردم، همان محفلي كه براي رسيدن به مقاصد شوم خود، گروهي اراذل و اوباش را به خانه مرد محترم و بيماري همچون سرهنگ فرستاد. همان محفلي كه بهائيان را جاسوس يكديگر قرار مي دهد تا به مانند رمان 4819 نوشته جورج اورول پسر به عنوان خبرچين، خصوصي ترين خبرها درباره پدرش را تحويل هيأت حاكمه بدهد و دختر خبرهاي مربوط به مادرش را و بالعكس حتي در داستان قلعأ حيوانات اين نويسنده در قسمت به دست گرفتن قدرت توسط خوك و بهره كشي جبارانه از ساير حيوانات باز هم ذهن مرا متوجه محفل مي ساخت؛ چون نوع حاكميتي كه خوك بر ديگر حيوانات اعمال مي كرد، دقيقاً مشابه حاكميت بلامنازع محفل بود. اگرچه كه شناسنامه سياسي و ادبي جورج اورول را چندان قابل دفاع نمي بينم و در جايي خواندم كه وي سال ها در خدمت سازمان اطلاعات انگلستان بوده است، اما هر چه كه بود اين رمان مرا به ياد محفل مي انداخت؛ زيرا اعضاي محفل به خود حق داده و مي دهند كه در خصوصي ترين امور بهائيان دخالت كنند. اينكه چه شغلي پيشه كنند، با چه كساني معاشرت كنند، از چه كساني پرهيز كنند، با چه خانواده اي وصلت كنند، كدام پسر و دختر را براي همسري يكديگر برگزينند، در جامعه چگونه ظاهر شوند، فعاليت هاي اقتصادي شان در چه زمينه و به چه ميزاني باشد.
آنها خبر دارند كه هر بهايي در خلوت خود چه مي كند و اين خبرها را از طريق كساني به دست مي آورند كه براي بالا رفتن از نردبان قدرت، حتي حاضرند اخبار پدر، مادر و حتي خواهر و برادر و يا حتي فرزندان خود را در اختيار محفل قرار دهند و امتياز بگيرند. البته براي محفل اصلاً مهم نيست كه يك بهايي در منجلاب فساد و تباهي غوطه ور باشد؛ زيرا آنها هر گناهي را به نوعي توجيه مي كنند بجز خطاي انديشه كردن، آگاهي و مطالعه را و به همين دليل است كه كتاب مرحوم صبحي كه رديه اي است بر بهائيت از منظر آنها كتاب ممنوع است؛ زيرا اين مرحوم، حتي به انحرافات جنسي شوقي افندي در روابط او با يك مرد گردن كلفت انگليسي به صراحت اشاره كرده است. اين بزرگوار كه زماني به او لقب كاتب وحي داده بودند در خاطرات خود يادآوري مي كند كه وقتي به اين عمل اعتراض كردم با خونسردي پاسخ شنيدم كه لذت بردن گناه نيست؟! بدين ترتيب كسي كه سال ها در عكا و در قصر حاكم بهائيان حضور داشته و نامه ها و مطالب وي را مي نوشته، فرار را بر قرار ترجيح مي دهد و با پذيرش اسلام، سال هاي سال به عنوان قصه گوي كودكان در راديو به كار مي پردازد و يا كتاب مرحوم آيتي، خواندنش كفرآميز است و خلاصه اينكه محفل كليه كتاب هايي را كه در رد بهائيت و بابي گري نوشته شده را مطرود مي شمارد. بدين ترتيب كسي كه در خانواده بهايي رشد و نمو مي كند، مجبور است چراغ نفتي را خورشيد بخواند و بداند؛ زيرا او را در فضايي ايزوله، پرورش مي دهند و در اين فرقه فقط تحقيق و آگاهي از حقايق گناه است.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14