(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 8 مهر 1387 - 28 رمضان 1429 - 29 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19194
 

«تبليغات كاذب» و «مدگرايي»ابزار ترويج مصرف گرايي
پايان تلخ آرزوي زندگي با مرجان پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 57

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




«تبليغات كاذب» و «مدگرايي»ابزار ترويج مصرف گرايي

اگر كسي دچار اين توهم باشد كه مي توان پروپاگاند تجارتي به راه انداخت و در عين حال از آنچه هيتلر گفته است پرهيز كرد، بسيار به خطا رفته است. اگر كسي دچار اين توهم است، نگاهي به پروپاگاندهاي تجارتي در سيماي جمهوري اسلامي ايران بيندازد. گمان نمي كنم ترديدي وجود داشته باشد كه امروز تلويزيون ايران عفيف ترين و نجيب ترين تلويزيوني است كه در سراسر جهان وجود دارد هر چند كاملاً بر معيارهاي اسلامي مبتني نيست و از فضاي غربزده ي حاكم بر مجامع هنري و تبليغاتي ما جان سالم به در نبرده است. اگر بتوان از لفظ «سالم» استفاده كرد مسلماً سالم ترين فيلم هاي تبليغاتي كه در جهان پخش مي شود همين فيلم هايي است كه در تلويزيون خودمان مي بينيم، اما با اين همه، براي جذب سرمايه هاي مردم در بانك هاي صادرات و تجارت ناچار از جاذبه ي مادي پيكان و سكه هاي بهار آزادي سود مي جويند، يعني به ناچار بر طبق توصيه ي مشهور هيتلر «پست ترين غرايز بشر» را آماج پروپاگاند خود قرار داده اند.
متأسفانه بعضاً تصور كرده اند كه اين قانون، عمومي است و مثلاً مي توان براي جذب مردم به سوي جبهه ها و جانفشاني يا شركت مردم در انتخابات باز هم از تحريك همين غرايز استفاده كرد. لحن و محتواي تبليغات تلويزيوني ما اكثراً به گونه اي است كه تو گويي امت مسلمان را نيز بايد با استفاده از حيله هاي روانشناسانه فريفت و آنان را به صحنه هاي جانفشاني و ايثار كشاند، غافل كه اگر تبليغات غربي بر غفلت و فريب مردم استوار است، بالعكس، تبليغات ما بايد بر آگاهي آنها تكيه داشته باشد. حضور يكپارچه ي امت ما در صحنه هاي جهاد في سبيل الله نشان دهنده ي اين معناست كه آنان با خودآگاهي كامل سر از تبعيت اميال و غرايز پست و حيواني خويش باز كشيده اند و ديگر نمي توان آنان را به شيوه ي غربي ها با حيله هاي روانشناسي اجتماعي به حضور در صحنه هاي سياست وادار كرد.
علت شكست حيله ها و تمهيدات استكبار جهاني در برابر ما نيز همين است. هر يك از اين ترفندهايي كه آمريكا از آغاز پيروزي انقلاب اسلامي در برابر ما به كار برده است و هنوز هم به كار مي برد كافي است كه انقلاب يا رژيمي را سرنگون كند، اما در برابر جمهوري اسلامي ايران از همه ي اين مكرها جز تثبيت بيشتر ما و صدور انقلاب اسلامي به همه ي جهان كار ديگري بر نيامده است.
چرا اينچنين است؟ آنچه كه به ما اينچنين قدرتي بخشيده اين است كه ما برخلاف همه ي دنيا تابع اعتقادمان هستيم نه اقتصادمان، هر چند كه مدنيت ما، مناسبات اجتماعي، بافت عمومي جامعه و ساختار تشكيلاتي دواير اجرايي و حتي حقوقي ما، ميراثي است كه از رژيم طاغوت براي ما مانده است، و البته ناگفته نماند كه با توجه به وضعيت كلي بشر در سطح كره ي زمين، و تجربيات تاريخي قرن ها زندگي بشر، تثبيت و تحكيم و استقامت روزافزون و صدور ارزش هاي انقلاب ما به جهان معجزه اي است كه اگر به واقعيت نپيوسته بود هرگز باور نمي شد و هنوز هم با اينكه هشت سال از پيروزي انقلاب اسلامي مي گذرد اكثر مردم جهان از تسليم شدن به اين واقعيت سر باز مي زنند.
رمز پيروزي ما استقامت است. استقامت محتواي اصلي اين فرمايش قرآني است كه فاستقم كما امرت و من تاب معك(1). كسي ترديد ندارد كه محتواي آن ضرب المثل مذكور ـ آدم گرسنه دين و ايمان نمي شناسد ـ اكثراً درست است، اما اين دستور قرآني كه ما را به استقامت در شعب ابي طالب فرا مي خواند، آمده است تا ما را از زمره ي آن اكثريت خارج كند. وقتي ما از زمره ي آن اكثريت خارج شديم، ديگر اقتصاد نيست كه براي ما تعيين تكليف مي كند بلكه اعتقاد است. مسلماً محتواي اين حديث ـ كاد الفقر ان يكون كفراً ـ اهميت اقتصاد را به ما گوشزد مي كند و حقير نيز در پي نفي اهميت اقتصاد نيستم بلكه مي خواهم با توجه به اهميت اقتصاد، جايگاه واقعي آن را پيدا كنم.
مسلماً اسلام به ما اجازه نمي دهد كه به گونه اي عمل كنيم كه موجبيت يا ديكتاتوري اقتصاد ما را به راهي مخالف با آرمان هاي اعتقادي و فرهنگيمان بكشاند. در جهان امروز هر چه هست همين است؛ اشاعه ي مصرف يكي از ضرورت هاي رشد و توسعه ي اقتصادي در جهان امروز است. روژه گارودي در كتاب «هشدار به زندگان» مي گويد:
اين اوجگيري مصرف مصنوعي به سه طريق در غرب امكان پذير شده است:
1ـ توليد اشيائي كه خيلي زود فرسوده شده و از ميان مي رود يا شخص نمي تواند خودش آن را تعمير يا ترميم كند... كارخانه يي كه لامپهاي «فلورسنت» را ابتكار كرد، آنها را با ظرفيت و قدرتي براي ده هزار ساعت كار، ساخته بود ولي پس از آنكه اين ظرفيت و قدرت را از ده هزار ساعت به هزار ساعت كاهش دادند، لامپهاي «فلورسنت» را به بازار فرستادند. همچنين جورابهاي «نايلون» در آغاز ساخت خود بنحوي بود كه هيچگاه سوراخ نشود يا از هم در نرود ولي پس از آنكه آنها را در حمام بخاري گذاشتند كه مقاومت آنها را كم كرد، به بازار فروش سپردند...
2ـ منتظر نشدن براي فرسايش فيزيكي شيئي يا كالاي خريداري شده، و خريدن و جانشين كردن انواع جديد آن كه هر چند يكبار بشكل تازه اي به بازار مي آيد نه براي آنكه مزيتي بر انواع گذشته ي خود دارد بلكه فقط در شكل ظاهر خود داراي تفاوتهايي است كه انواع گذشته ي خود را به اصطلاح: «دمده» و از شكل افتاده جلوه گر مي سازد...
بيشتر تغيير شكل دادنها به كالاهاي توليدي غرب، نه به منظور بهتر كردن و محكمتر ساختن است و نه حتي براي زيباتر شدن و بهتر كاركردن، بلكه منحصراً براي «دمده» كردن آنهاست تا رديف تازه آنها كه به بازار مي آيد، خريدار داشته باشد. اين استفاده ي «پسيكولوژيك»(2) يا روانشناسانه، از نظر اجتماعي، مجوزي پيدا مي كند زيرا سبب مبادله ي پول و توزيع مجدد ثروت مي شود....
3ـ آگهي بازرگاني يا تبليغات تجاري...(3)
بار ديگر تذكر اين نكته ضروري است كه ما گفته هاي غربي ها را به عنوان حجت مورد استناد قرار نمي دهيم و مسلماً اگر همه ي خوانندگان اين سطور مي توانستند از كليات اين مباحث استفاده كنند و خود در جست و جوي شواهد و مصاديق آن برآيند ديگر نيازي به ذكر گفته هاي غربي ها باقي نمي ماند. اما از آنجا كه مع الأسف اكثر مردم با مباحث و مفاهيم كلي بيگانه هستند، لاجرم بايد بحث را به مقابله با مكاتب و مظاهر بيگانه كشاند و با ذكر شواهد و مصاديق گوناگون، كليات بحث را بر موارد تحقق آن انطباق بخشيد. اگر نه، مي دانيم كه لازمه ي آگاهي و شناخت حقيقي، غلبه بر مقتضيات و شرايطي است كه نيازهاي كاذبي متناسب با محصولات تمدن جديد غرب براي انسان ايجاد مي كند و در ميان غربي ها و غرب زده ها نبايد در جست و جوي اينچنين كسي بود.
روژه گارودي ـ كه ما در اين كتاب مكررا به گفته هاي او در كتاب «هشدار به زندگان» مراجعه مي كنيم ـ هر چند از متفكرين معاصر غربي است كه اسلام آورده است و حتي تأليفات بسياري در تأييد انقلاب اسلامي ايران دارد، اما نبايد انتظار داشت كه به طور كامل، با احاطه ي كامل بر زمان و مكان و آزاد از همه ي تعلقات تمدن جديد سخن بگويد چنان كه از متفكرين و علماي هموطن خودمان هم جز از معدودي انگشت شمار هرگز نبايد اينچنين انتظاري داشت. ولايت يافتن بر شرايط و مقتضيات و رها شدن از نيازهاي كاذب تمدن حاضر، خرمن كوفتني است كه مرد كهن مي خواهد؛ پيري همچون پير جماران مي خواهد كه آن همه با معدن عظمت ذات ذوالجلال اتصال دارد كه اگر همه ي دنيا هم در جبهه اي مخالف او اجتماع كنند ترديدي در حقيقت راه خويش پيدا نكند و ابراهيم وار، با رضا و تسليم و توكل، آتش را به گلستان مبدل سازد.
كتاب «هشدار به زندگان» هر چند سرتاپا هشداري است به غربي ها، اما براي كسي كه حتي بويي از گلستان معارف اسلام به مشام جانش رسيده باشد پر روشن است كه روژه گارودي هنوز هم از پس ميله هاي زندان معيارهاي تفكر غرب است كه سخن مي گويد، و همين طور شوماخر، نويسنده ي كتاب «كوچك زيباست» كه بسيار مورد استناد ما در اين كتاب واقع مي شود نيز، هر چند بعضا نظريات پيشرفته اي تقريباً متناسب با اعتقادات اسلامي ما ارائه مي دهد، اما مسلم است كه هنوز نتوانسته خود را از تحجر و انجماد تفكر معاصر غرب و محدوده ي تنگ نظرانه ي علوم انساني آن آزاد كند. و بدون شك اگر ما قصد بررسي مباني تمدن غربي و مقابله با معيارهاي آنان در باب توسعه ي اقتصادي نداشتيم هرگز به سخنان غربي ها مراجعه نمي كرديم، چرا كه به راستي «در غرب خبري نيست.»
اصالت اقتصاد ـ يعني آن فاجعه اي كه ما آن را ديكتاتوري اقتصاد نام نهاديم ـ امروز با شتاب فراوان جهان را به سوي يك جنگ ناخواسته ي جهاني پيش مي برد. وابستگي اقتصادي جهان امروز به توليدات روزافزون صنايع تسليحاتي و تسليحات اتمي تا بدانجاست كه بايد صراحتاً جنگ را عامل اصلي رونق اقتصادي نام نهاد، و درست به همين علت ترس از بحران هاي
تحمل ناپذير اقتصادي است كه توليد تسليحات و بويژه تسليحات اتمي در جهان ادامه پيدا مي كند و آتش جنگ در كره ي زمين خاموش نمي شود.
قصد حقير اين نيست كه وجود جنگ در كره ي زمين را صرفاً به علت هاي اقتصادي بازگردانم. اراده ي انساني كه با ولنگاري خارج از مقيدات احكام و موازين شريعت زندگي مي كند همواره متمايل به سوي قدرت است. نفس كافر، حيوان وحشي لجام گسيخته و قدرت طلب و سلطه جويي است كه براي تحميل اراده ي خويش بر ديگران لاجرم به سوي جنگ كشيده مي شود و ريشه ي جنگ هايي كه در دنيا رخ داده است و مي دهد، غالباً در همين نكته ي ظريفي است كه عرض شد. حكمت حكم جهاد في سبيل الله را نيز مي توان در همين نكته پيدا كرد، چرا كه اگر مسلمانان در برابر پرخاشگري و قدرت طلبي و سلطه جويي كفر به مبارزه برنخيزند، شيطان همه ي كره ي زمين را به تسخير در خواهد آورد: و لو لا دفع الله الناس بعضكم ببعض لفسدت الارض.(4)
آلدوس هاكسلي در كتاب «وضع بشر» مي گويد: يكي از
مخاطره آميزترين وجوه وضع كنوني نقش حياتي توليد جنگ افزار در اقتصاد غرب است، بويژه اقتصاد امريكا كه كاملاً متكي بر، چهل ميليارد دولاري است كه همه ساله دولت، خرج تسليحات مي كند ]... اين رقم مربوط به سي و چند سال پيش است. در سال 1978 رقم سرمايه گذاري دولت آمريكا در صنايع تسليحاتي 2.98 ميليارد دلار بوده است.(5)[ چه فاجعه اي بالاتر از اينكه پايه رفاه جهان غرب بر آمادگي براي مرگ قرار گرفته است؟ اين پديده تازه نيست ركود اقتصادي دهه1930 زماني پايان پذيرفت كه بسيج و توليد جنگ افزار دوباره بطور سيستماتيك آغاز گرديد. در اواخر دهه 1930 يك برنامه وسيع خانه سازي در انگليس به موقع اجرا درآمد اما اين اقدام داروي مؤثري براي رفع بيكاري نشد، همان گونه كه برنامه هاي اقتصادي حزب دموكرات ]آمريكا[ در دوران فرانكلين روزولت اثر چنداني در بهبود وضع مالي امريكا نداشت. اقتصاد زماني رونق گرفت و بيكاري از ميان رفت كه به منظور مقابله با تهديدات هيتلر، توليد جنگ افزار به مقياس وسيع از سر گرفته شد. يعني پديده اي بنام خطر هيتلر سبب ايجاد رفاه و رونق گرديد. امروز نيز همان وضع ديده مي شود: ترس از رقابت روسيه كه سبب صرف مبالغ گزافي براي ساخت اسلحه شده پاي بست و اساس رونقي گرديده است كه ما از آن بهره منديم. يك سود و علاقه پنهان به نگهداري اين سيستم وجود دارد كه روگرداندن از آن و انديشيدن چاره ي ديگري براي رونق اقتصادي مستلزم تعقل و تهور زيادي است.(6)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1. هود. 112
2 psychologique
3. هشدار به زندگان، صص 496 تا 501.
4. و اگر خداوند بعضي از مردم را در برابر بعضي ديگر به جنگ برنمي انگيخت، فساد روي كره ي زمين را فرا مي گرفت؛ بقره. 251.
5. نگ.ك. به دكتر عليرضا ازغندي، مجتمعهاي نظامي ـ صنعتي، اميركبير، تهران، 1364، ص 43.
6. آلدوس هاكسلي، وضع بشر، اكبر تبريزي، مرواريد، تهران، 1363، صص 112 و 113.

 



پايان تلخ آرزوي زندگي با مرجان پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 57

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه مادر فرهاد از او خواست كه به همراه مرجان ساعتي به جايي بروند. مادر مرجان به همراه دخترش سر قرار حاضر شدند. خاله و مادر فرهاد مادر مرجان را به گوشه اي كشيده و به او گفتند كه بايد سلامت دخترش تأييد شود. مادر مرجان از اين توهين به شدت عصباني شد و پس از تاييد سلامت دخترش، خطاب به مادر فرهاد گفت: «پسر شما يك راه دارد اعلام رسمي مسلمان بودن و انزجار از بهائيت». و بعد از خانواده فرهاد جدا شد. ادامه ماجرا:
در اينجا ديگر سكوت من جايز نبود، گفتم: «من احمق بايد مي دانستم كه باز نقشأ ديگري در سر داريد. فكر كرديد اين مادر و دختر به خاطر حرف شما انگ بدنامي مي خورند. ديديد كه در كمال پاكي و صداقت به دعوت بي شرمانه شما پاسخ دادند تا به شما بفهمانند از قماش دختران بهايي نيستند و مثل گل پاك هستند. »
و بعد با دلي شكسته به سمت مغازه ام به راه افتادم. اما احساس كردم همدان براي من به زنداني تنگ و تاريك تبديل شده است، به اين خاطر يك راست آمدم مغازه به بچه ها سفارش لازم را كردم و به طرف تهران به راه افتادم. در تهران چند روزي ماندم، اما جرأت نمي كردم به خانه مرجان تلفن بزنم؛ چون از اعمال خانواده ام شرم داشتم. اما نه، شايد هم داشتم از مسئوليت مي گريختم!
وقتي تلفن زدم جناب سرهنگ گوشي را برداشت، سلام كردم و او پاسخ سردي داد و گفت:
«پسرجان باز قافيه را تنگ ديدي و فرار كردي، الآن چند روز است كه از تو بي خبر هستيم، آيا اين درست بود كه ما را تنها بگذاري؟! بگذار رك و راست با شما حرف بزنم شما مي ترسيد و اعتمادبه نفس لازم را نداريد. . . »
گفتم:
«من روي جهاد حرفم بود، اينكه اگر عليه بهائيان حكم جهاد داده شود تكليف چيست؟!»
سرهنگ خنده اي تلخ كرد و گفت:
«پسرجان بهانه نياور، من ديروز دفتر امام جمعأ بودم و با هم حرف زديم، شما مسئله را بد فهميده ايد، شايد هم شما به دنبال بهانه اي براي رفع مسئوليت بوده اي و بد فهميدي و مسائل را بهانه مي كني. وگرنه به كدام بهايي مسلمان شده، فرمان داده شده پدر يا مادرت را بكش كه تو دومي اش باشي؟!»
گفتم:
«جناب سرهنگ! من از چيزي نمي ترسم، مرجان محرم من است و من به خاطر همين مسئوليت شرعي دارم. »
ناگهان سرهنگ گفت:
«محرميت؟! ديروز رفتيم و صيغه محرميت را باطل كرديم. اما فكر مي كنم مرجان هم ديگر تاب و توان نداشته باشد نقشه هاي شوم محفل بهايي ها را تحمل كند. شما هم يك لطف بزرگ در حق ما بكنيد. »
با اشتياق گفتم: «چه لطفي. . . ؟!»
سرهنگ گفت: «اينكه از زندگي ما و مرجان، بروي بيرون، مثل يك غريبه. . . »
گفتم: «اين حرف خود مرجان هم هست؟! آخر چگونه مي شود بدون رضايت مرد صيغه محرميت را فسخ كرد؟»
گفت: «فردا زنگ بزن با خودش حرف بزن، اما تا زماني كه مسلمان شدن شما ثابت نشود، صيغه باطل است. »
گفتم: «من فردا حركت مي كنم. . . »
گفت: «بعد از يك هفته تازه يادت آمده كه خانواده ات آبروي ما را برده اند، يادت آمده زن داشتي، يادت آمده كه پاي حرفت ايستادگي كني. . . اين را گفت و گوشي را گذاشت. »
و من هر چه تلفن كردم، ديگر كسي پاسخگوي من نبود كه نبود.
بدون اراده به سمت ترمينال حركت كردم، در راه به حرف هاي سرهنگ فكر مي كردم او حق داشت از من گله كند، اما من از فرط شرم به تهران آمده بودم، اما آنها معتقد بودند من براي فرار از مسئوليت به تهران آمده ام. در طول راه مثل افراد خوابزده و خوابگرد بودم. قلبم به درد آمده بود، چون انسان هميشه حق را به خودش مي دهد.
بعد از ورود به همدان بلافاصله به سوي خانه مرجان حركت كردم، اما در بسته بود. چندين بار با فاصله هاي مختلف زنگ زدم، اما در بسته بود.
دري كه هميشه به روي من گشوده بود، امروز به رويم چنان بسته شده بود كه انگار قرن ها بسته بوده است.
بي هدف راه افتادم ناگهان خودم را در تپه هاي عباس آباد، محل معتادها ديدم. جايي كه هرگز جرأت نكرده بودم آن را حتي براي يك بار هم كه شده، ببينم.
پاسي از شب گذشته بود و من تا صبح به سرنوشت شوم خويش فكر مي كردم.
ساعت 9 صبح بود كه از جا برخاستم در هر گوشه معتادي به خود ويرانگري مشغول بود و من فارغ از اين همه به پايين تپه رفتم و از اولين تلفن عمومي به خانه مرجان تلفن زدم. گوشي را برداشت، صداي خودش بود. گفتم:
«مرجان تو واقعاً از من جدا شدي؟»
و او سرد و بي روح پاسخ داد:
«بله، من الآن با شما هيچ نسبتي ندارم. »
گفتم: «اي كاش به من يك فرصت ديگر مي داديد؟»
گفت:
«تو بدون آنكه خودت بداني از محفل مي ترسي و همين ترس باعث شده تا به جاي مبارزه، به عنوان كار زياد و شرمندگي صحنه مبارزه را خالي كني، بدون ترديد روي چنين فردي نمي شود حساب كرد. اميدوارم خوشبخت باشي، خداحافظ براي هميشه، اما قول بده كه ديگر حتي به سمت خانه ما هم نيايي. »
گفتم:
«براي من اين جدايي، جدايي روح از بدن است. همين. »
و بعد گوشي را گذاشتم. بعدها جسته و گريخته شنيدم مرجان با خواهرزادأ جناب سرهنگ ازدواج كرده است، يك دندانپزشك محترم، با آينده اي روشن. حالا در قاموس من فكر كردن به مرجان گناهي بزرگ بود.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14