(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 8 مهر 1387 - 28 رمضان 1429 - 29 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19194
 

زنبورها غريبه ها را نيش مي زنند
نسيم
سرمشق
ترنم انتظار
دل هواي رفتن دارد نقد داستان« انجمن مخفي»نوشتهاحمد شاكري(قسمت دوم)
افتتاح 30 كتابخانه پايداري
جشنواره تجلي «فرهنگ رضوي» در آثار مكتوب و هنري تمديد شد
حبيب احمدزاده: تنگ نظري ها را در ادبيات دفاع مقدس كنار بگذاريم
لالايي در فرهنگ مردم ايران انتشار يافت
پنج ميليارد ريال براي تشكيل دفترهاي مطالعات فرهنگ و ادب پايداري
به مناسبت بزرگداشت جلال الدين بلخي مولاناي عشق و سخن



زنبورها غريبه ها را نيش مي زنند

ابوالفضل حسيني
گوش هايش را تيز كرد. صداي «وز، وز» زنبورها را شنيد. خود را نزديك «كندوها» رساند. مه صبحگاهي از دره ها بالا مي آمد .نسيم گونه هايش را نوازش داد. زنبورها در حال رفت و آمد به درون كندوها بودند. خوشحال شد. نفس عميقي كشيد، رو به سوي آسمان گرفت، چشم هاي «نابينايش» را به بالا دوخت. رگه هايي از يك روشنايي مبهم باز به سراغش آمد. گروهي از زنبورها روي دست ها و صورتش نشستند. كندوها در دامنه ي «ييلاق» چيده شده بودند. قطره هاي شبنم روي گل هاي وحشي همچون مرواريد مي غلتيدند. دامنه هاي «سبلان» برف هاي بهاري را آب مي كرد. مرد نابينا گوش به صداي بلبل ها مي سپرد كه از زير بوته ها مي خواندند و به آواز «چوبان آلادان ها» جواب مي دادند. هنوز صد اي آنها در هوا مي پيچيد كه صداي خروس هاي «آلاچيق»هاي همسايه بلند شد. در كندويي را گشود. بويي خوش از روي شانه هاي عسل به مشامش خورد. ماهرانه شانه ها را جدا كرد. زنبورها از روي انگشتانش برمي خاستند. او دستهايش را به آرامي تاب داد و زير لب زمزمه كرد.
- آفرين... كوچولوهاي من... نازنين من...
لحظه اي صد اي شيهه اسب او را به ياد «لعيا» زنش انداخت. در كندو را بست و به سوي صداي اسب برگشت. از سرازيري تپه پائين رفت. امروز نوبت رفتن به آب گرم «قوتورسويي» بود. صداي شانه زدن «رضا» پسرش بريال اسب را شنيد. اسب از نوازش رضا شيهه هاي خوشحالي مي كشيد.
- سلام پدر... آماده اش كرده ام، راه بيافتيم.
رضا دست از شانه زدن كشيد و سرش را به شانه پدر نزديك كرد. بوي رضا، پدر را خوشحال كرد. رضا مي دانست كه بهترين لحظه هاي پدر، نزديك شدن به اوست. گويا با آن بوئيدن به آرامش مي رسيد.
- سلام، رضا... مادرت حاضر است؟
- آره، داره نان ها را دسته مي كند. گفتم تا بياد اسب را آماده كنم.
صداي ترمز ماشيني روي تپه، در ييلاق بلند شد.
هر دو به طرف تپه برگشتند. راه اتومبيل رويي در آن جا وجود نداشت. تنها راهي كه ييلاق را به آبادي اول وصل مي كرد، راه باريكه اي بود كه ازميان باتلاق هاي آب گرم «شابيل» و از روي صخره ها عبور مي كرد. گاهي ماشين «لندور» پاسگاه بود كه به سختي نزديك ييلاق مي رسيد. صداي لندور پاسگاه نبود. صداي اتومبيل غريبه بود و براي اولين بار آن صدا را مي شنيد. در ماشين باز و بسته شد. «كولش» سگ قبراق ييلاق به سوي غريبه پا گرفت. صداي پارس آن همه سگ هاي اطراف را خبردار كرد.
رضا تيز به سوي غريبه و كولش دويد. در ماشين محكم كوبيد شد و غريبه هراسان از پشت شيشه چشم به رضا دوخت. رضا با چوپ دستي سگ ها را دور كرد، كولش پارس مي كرد و نمي خواست غريبه را رها كند. قلب مرد نابينا به تپش افتاده بود.
سگ به سوي دره سرازير شد. رضا به طرف پدر داد زد.
- غريبه است... شايد از مسافرين آب گرم باشد.
مرد غريبه در ماشين را باز كرد. رضا ترس را در چشمهاي او مي ديد. نگاه هراسان او به دنبال كولش بود. بريده، بريده گفت
- خدا قوت عمو... عسل مي خواستم. نشاني شما را داده اند.
رضا چوب دستي اش را روي چمن بازي مي داد. چهره غريبه برايش آشنا مي آمد! خنده كودكانه اي كرد. مرد غريبه يك چشم خود را به عادت مي بست و صحبت مي كرد و با چشم ديگرش مي خواست همه جا را زير نظر داشته باشد. او غريبه را به طرف پدرش برد:
- او پدرم است. با او برو... عسل خوب دارد.
مرد نابينا از تپش قلب افتاده بود. پشت به غريبه و رو به كوه مقابل خود به راه افتاد.
- خوش آمدي... اهل كجايي؟
غريبه كه پشت سر او قدم برمي داشت با تعجب جواب داد:
- از راه دوري آمده ام. غريبم. دوست دارم همه جاي ديدني را بگردم... خوب جايي را صاحب شدين آ...
مرد نابينا مكثي كرد، غريبه با فاصله از او ايستاد و دوباره به حرفش ادامه داد:
- راستي تا خود قله ي سبلان چقدر راه مانده است؟
مرد نابينا نزديكي كندوها، دستش را بالا آورد، زيرلب «لااله الاالله» گفت و ادامه داد:
- از اينجا به بعد جلوترين... زنبورها غريبه ها را نيش مي زنند.

 



نسيم

من يك مسافرم...
من يك مسافرم، يك دريانورد، و هر روز منطقه اي بكر در قلمرو روحم كشف مي كنم.
هر روز به درون و جوانب خويش بنگريد و خطاهاي خود را اصلاح كنيد؛ اگر از انجام اين وظيفه دربمانيد، آن گاه با حقيقت و خودي كه در درون تان است، صادق نيستيد.
عاشقانه ها- جبران خليل جبران

 



سرمشق

موقت. موقتي
«موقت» در عربي به معناي «زماندار» است و در وصف چيزي كه زمان مشخصي براي آن تعيين شده است به كار مي رود. اما در فارسي آن را به معناي «غير ثابت، ناپايدار» و در وصف چيزي كه بايد چيز ديگري به زودي جانشين آن شود، به كار مي برند (در عربي براي بيان اين معني وقتي مي گويند كه در فارسي مستعمل نيست): «براي زلزله زدگان خانه اي موقت ساخته شد.» امروزه در فارسي غالبا «ي» ]i[ صفت ساز به اين كلمه مي افزايند و موقتي مي گويند، ولي نياز به اين كار نسيت، زيرا موقت خود صفت است و در فارسي فصيح بهتر است كه از استعمال موقتي پرهيز شود.؟
¤ غلط ننويسيم- ابوالحسن نجفي

 



ترنم انتظار

به لحن هستي
يك قدم تا بي نهايت، مجال تكلم نام شريف توست كه نامت پيغام تولدي زلال است. ميلادي در هيئت گل هميشه بهار.
درنگ در آبي نامت، تنفس رهايي است و آواز نامت، توان پر زدن است به سمت آفاق آسماني شدن.
تلاءلوي نامت، فراواني خورشيد است كه صبح را مي آغازد. نامت را به لحن هستي ام مي خوانم كه هر آن به تولدي دوباره برآيم.
مانا شهيدي

 



دل هواي رفتن دارد نقد داستان« انجمن مخفي»نوشتهاحمد شاكري(قسمت دوم)

فرخنده حق شنو
مكتب : داستان واقعيت گرا است . و نوع (ژانر) آن واقعيت گراي تاريخي است .محور داستان : گرچه مي تواند پيرنگ باشد، اما به عنوان عنصر غالب، بيشتر درونمايه را مد نظرقرارمي گيرد كه در هر سه داستان محوريت دارد. چرا كه پيرنگ با وجود ارائه تمام و كمال نمودار خود همراه ساير عناصر داستان، در جهت به ثمر رساندن درونمايه، تلاش مي كند كه اين وحدت و يكپارچگي سبب به كمال رسيدن سير يا عمل داستاني مي شود.
شخصيت ها: سه داستان هر كدام شخصيت هاي اصلي و فرعي خود را دارند كه در برخي موارد با هم يكي مي شوند. بهاء در داستان خود، حسين(ع) در واقعه كربلا و يحيي مكي در داستاني ديگر، هر كدام براي داستان خود شخصيت اصلي هستند. شخصيت هاي واقعه كربلا كه همه شناخته شده اند، به فراخور نقش خود در جايگاه خاص قرار مي گيرند و شخصيت هاي ديگر روايت اصلي: قدسي، دختر عود لاجاني، ميرزا، كمال همايون، رزاق، بهلول، محمدعلي، سيداحمد و شخصيت هاي جوهرچي، عزيز، ضياء، موسي شمر، غلامعلي و... شخصيت هاي فرعي هستند.
زمان و تاريخ داستان: زمان داستان اصلي، دوران مشروطيت، اواخر عهد قاجار
زمان جاري: هر يك از داستان ها زمان خاص خود را دارند. زمان حادثه اصلي و جديدتر، چندين روز.
نقد: داستان با يك عدم تعادل شروع مي شود. درشكه اي كه در حركت بوده و در ميان راه از حركت باز مي ماند. شروعي فني و قابل توجه كه مقدمه را نيز در بر مي گيرد. داستان اصلي در صفحه بيست و دو با رسيدن راوي به مدرسه آغاز مي شود. و بعد با روايت داستان هاي ديگر همراه مي شود. داستان ها هر كدام كامل هستند و همزمان و به موازات هم روايت مي شوند كه هر كدام زمان و زباني، جداگانه دارند. بهاء و حوادث مدرسه علميه، داستان يحيي مكي، حادثه عاشورا، سه داستان كامل را تشكيل مي دهند كه اولي- جريان زندگي بهاء و حوادث مدرسه علميه- روايت اصلي محسوب مي شود. نويسنده با تلفيق تاريخ و تخيل و همچنين با بهره گيري از اطلاعات خود در زمينه مناسبات و ويژگي هاي اخلاقي، سياسي، جامعه شناختي و مذهبي دوران مشروطيت و زمان به وقوع پيوستن واقعه عاشورا، داستان را به گونه اي پرداخت كرده است كه براي خواننده به راحتي باورپذير است. تركيب داستان ها را با هم نمي توان در زمره تكنيك داستان در داستان (داستان هاي موزائيكي) يا فرا داستان (متافيكشن) و يا داستان ناگهاني (فلش فيكشن)، دانست، چرا كه اين نوع داستان به جهت پاره اي موارد از جمله استحكام خود در معناي گروه داستان يا حادثه هاي استقلال يافته - اپيزوديك- بيشتر و بهتر مي گنجد. اين روايت به گونه اي حادثه هاي استقلال يافته يا اپيزودها را در كنار هم، در ارتباطي مستقيم، و هم غيرمستقيم قرار داده است كه موجب وحدت و يكپارچگي مفهوم و عمل داستاني شده است. اين نوع داستان ها جديدتر از انواع ديگر خود هستند گرچه فيلمنامه سه اپيزودي مخملباف به نام دستفروش، را هم به جهاتي مي توان در اين گروه قرار داد. در هر سه داستان دستفروش مفهوم انسان بن مايه اصلي است، اما در يكي تولد و در يكي جلوه هاي مثبت و منفي زندگيش و در ديگري مرگ درونمايه اصلي را اعاده مي كند.
شخصيت پردازي: بهاء به معني روشني، درخشندگي، رونق، زيبايي، نكويي، زينت، آرايش، عظمت، كمال، فر و شكوه است. و اين معاني در داستان صورت حقيقي به خود مي گيرد. انتخاب اسم خود يك نوع شخصيت پردازي، و ساده ترين آن است. چرا كه نام بار معنايي مهمي دارد. بهاء شخصيت اصلي داستان است. او از ابتدا تا نزديك به آخر داستان با ترديدهاي كوچك و بزرگ خود دست به گريبان است. و در ذهن خود به دنبال جواب سوال مي گردد. اختلاف هايي كه در ارتباط با كتاب وقفنامه براي محصلين با هم و ديگران به وجود آمده ذهن او را درگير مي كند. جريان دستگيري پدر و اختلاف او با ميرزا و جريان هاي سياسي اطرافش و انجمن مخفي، ترديد در عشق به قدسي با مستوره يا دختر عود لاجان، و واقعي يا خيالي بودن آن ها، يا در واقع وجود فيزيكي آن ها، از جمله اين سؤال ها هستند. از شخصيت هاي مهم ديگر داستان، يحيي مكي است كه نقش عمده اي در دو داستان دارد. او در داستان خود شخصيت اصلي است و در داستان بهاء نيز با وجود اين كه ديگر وجود فيزيكي ندارد، از اهميت ويژه اي برخوردار است. همه جا از او صحبت مي كنند و او همه جا هست. قدسي شخصيت مهم ديگر است. او بر خلاف بهاء از همان ابتدا داراي نظر و ديدگاه روشني است كه گاه گاه بهاء را به آن دعوت مي كند او چهره مستوره يحيي مكي و زبان ميرزا و تمام شيريني خاطره هاي بهاء است. و شخصيت هاي ديگر داستان هر كدام بسته به درجه اهميت خود، در جايگاهي بعداز اين ها قرار مي گيرند. شخصيت ها برخلاف شخصيت پردازي كامل و روانشناختانه، بعضي مشخصات ظاهري ندارند.
پيرنگ: چنان كه گفته شد رمان حداقل با سه داستان كامل روبرو است. هر داستان پيرنگ خود را دارد. پيرنگ ها هر كدام نمودار كامل و صحيح خود را- هرم فريتاك- طي مي كنند. گره ها، كشمكش ها و بقيه عناصر پيرنگ در هر سه داستان در جاي خود، خوش نشسته اند. شخصيت داستان اصلي بهاء است. او چند گره دارد. يكي عشق به قدسي. ديگري آگاه شدن از موضوع وقفنامه. بعدي آگاهي از حال پدر، و از همه مهمتر پيدا كردن و شناخت خود است. كه به نظر مي رسد اين آخرين گره، گره اصلي است. همچنين اين داستان چند كشمكش و تعليق دارد كه برخي از آن ها از همان ابتدا در داستان ظاهر مي شوند. دختري اهل عود لاجان، پيدا مي شود و بعد گم مي شود. دوباره خود را از دور نشان مي دهد و بدون هيچ حرفي مي رود و باز پيدايش مي شود و بسته لباس بهاء را مي آورد. وقفنامه يحيي مكي و خود او و مستوره پر از تعليق و راز هستند، يحيي به روايتي از ري خارج نشده، در حالي كه در راه كربلا از دنيا مي رود. از طرفي مستوره وجود خارجي ندارد، چرا كه در داستان گفته مي شود: « مستوره نه يك زن بل حقيقتي است كه بر اهلش ظاهر مي شود و اهلش دانند كه گاه باشد و مستوره راه را آنان در ميانه كوي و بازار نبندد و آنان را به سوي وادي طف خواند.» اما همين مستوره وقف نامه را مي نويسد. مستوره در جايي ديگر اصل و نسب دارد و خود را معرفي مي كند: «من مستوره، از يحيي مكي، از محمد، فرزند جرير از زاده مخنف و...» و يحيي و شتر را راهنمايي مي كند و دشنه در دست يحيي مي گذارد. پس بايد حقيقتي فيزيكي داشته باشد. محمدعلي مي گويد: «يحيي مكي حكما همان مستوره است. مستوره حكما همان قافله دار.» وجود وقفنامه و اختلافي كه در قبول و يا رد آن دارند و وجود ميرزا و بر حق يانبودن او با توجه به مخالفان و موافقان او و... كه همگي داراي تناقض (پارادوكس) هايي هستند كه تا زمان گره گشايي همچنان تعليق را بيشتر و راز را پررنگ تر مي كنند نكته ديگر شخصيت پدر و چگونگي اختلاف او با ميرزا و همچنين دستگيري او است، كه نويسنده اين راز را ذره ذره در خلال داستان به مخاطب ارائه مي دهد. تنها اين موضوع كه قدسي با مستوره عود لاجاني و مستوره وقفنامه يكي مي شود، براي خواننده شك و انتظار و رازي ايجاد مي كند كه مشتاق شود داستان را تا به انتها بخواند. همچنين نويسنده با استفاده از نظيره سازي و بازگشت به گذشته يا تداعي (فلش بك) و خاطره هاي پي در پي، فواصل تعليقي بسياري به وجود مي آورد و با پرداختن به ترس و عشق و غم رويا و ترس در آن ها موجب بيشتر شدن كشمكش و تعليق مي شود. هر سه داستان از نقطه اوج و فرود و گره گشايي و تحول برخوردارند. تحول حتي در داستان اصلي، بهاء كه زنده مانده است - بر خلاف شخصيت هاي اصلي دو داستان ديگر نيز كامل و از نوع منش و فكر وباور است. در واقع - بلوغي فكري پيدا مي كند و خود را مي شناسد. عمل داستاني - سير داستان - در رمان با تكوين شخصيت و درونمايه و رشته حوادثي پي درپي - واقعي، تخيلي، تاريخي، ساختگي - با افكار و انديشه هاي دروني و افعال بيروني و فيزيكي به گونه اي منسجم، تكامل پيدا كرده است و موجب بالا رفتن عيار حقيقت مانندي و باورپذيري داستان شده است.
اما در بحث علت و معلولي پيرنگ چند نكته قابل ذكر است. يك نكته اين كه چنان كه مي دانيم راوي براي تحصيل به فرنگ رفته بود و حالا برگشته است. اما آنچه مهم است اين است كه راوي جايي اشاره به محل زندگي و محل تحصيل خود در فرنگ، اسم شهر، دانشگاه، هم دانشگاهي ها و طرز فكرشان و در تعاملي قياس آن ها با دانشجويان اين مدرسه كه هم اكنون در آن زندگي مي كند و روابط اشخاص تفاوت فرهنگ و خرده فرهنگ ها و ابعاد فكري مردم دو كشور و يا در نهايت خاطره اي از آنجا و يا مشكلات يا راحتي و خوشي هاي خود كه به هر حال قسمتي از زندگي او را مي پوشاند، چيزي نمي كند. در واقع اين قسمت از زندگي او بين كودكي هايش و امروز كه مداوم از آن ها تصاوير ريز و درشت مي دهد، خالي مانده و يا گم شده است. نكته ديگر استفاده از صندلي لهستاني هم در خانه ميرزا هم در مدرسه، هم در خانه پدر بهاء، و هم در بالاخانه- محل انجمن- پدر است. كه مطمئنا نويسنده به هدف خود از مطرح كردن آن رسيده است، چنانكه در داستان آمده است: «تكيه بر صندلي نشانه تكيه بر سيره انجمن است.» و جايي ديگر: «حكماً اين صندلي مركبي است كه نبايست هر راكبي بر آن تكيه زند.» و جاي ديگر؛ «صندلي تمثيلي است از اشرافيت. صندلي نشانه اي ميان جهان من و آقاجان و يحيي مكي است ص .317» اما چرا صندلي لهستاني؟ به نظر مي رسد وجود اين صندلي بخصوص در آن مدرسه بخصوص، مناسب نباشد و يا از حقيقت مانندي داستان كم كند. و نكته ديگر اين كه يحيي مكي قبل از كربلا به حج مي رود و درست بعد از حج پيكي براي او نامه مي آورد، داستان هيچ اشاره اي به چگونگي زيارت خانه خدا نمي كند، چه بسا كه اين خود مهمتر از زيارت كربلا بوده و همين حج باعث پيدا شدن يا بيشتر شدن زمينه هاي مذهبي و عرفاني در احوال يحيي شده باشد كه او را به آن حال برساند. مسئله ديگر خود نامه است. كه آيا امكانات آن روز آنقدر بوده است كه كسي با زحمت و مشقت به حج برود و كس ديگري فقط براي رساندن نامه اين زحمت را بكشد و البته موفق هم بشود او را پيدا كند و نامه را به او بدهد. اما نكته اي كه حائز اهميت است در مورد گره گشايي داستان است. آنچه كه مشخص است رمان گره هاي متفاوتي دارد كه همه آن ها يكي يكي باز مي شود. مطلع شدن بهاء از وقفنامه كه براي آن به دستور ميرزا به مدرسه مي رود، خبر كشته شدن پدر، و پيدا كردن خود از طريق وقفنامه و گره گشايي هاي واقعه عاشورا، عشق بهاء و قدسي و موضوع اطلاع يافتن بهاء از خواندن صيغه محرميت آن ها در بچگي و... اما گره گشايي اصلي كه با مفهوم درونمايه ادغام مي شود كه در هر سه داستان با يك معني به مخاطب ارائه مي شود و موجب به سرانجام رسيدن داستان مي شود. مسئله شناخت، كمال و شهادت است كه انسجام پيرنگ كلي را مي رساند.

 



افتتاح 30 كتابخانه پايداري

وزير علوم از افتتاح 30 كتابخانه تخصصي فرهنگ پايداري به مناسبت سي امين سالگرد انقلاب اسلامي در 30 دانشگاه كشور خبر داد.
به گزارش مهر، دكتر محمد مهدي زاهدي در مراسم افتتاح اولين كتابخانه تخصصي پايداري در دانشگاه تهران گفت: 8 سال دفاع مقدس بركات زيادي را براي كشور ما داشته و دفاع رزمندگان ما موجب شد كه كشور به نقطه اي برسد كه در بسياري از مباحث پژوهش و فناوري به خودكفايي برسيم.
وي افزود: اين دفاع بيشتر بر روي مرزهاي جغرافيايي متمركز بود اما امروز جبهه ديگري مقابل ما گسترده شده كه هم دفاع و هم تهاجمي كه بايد در آن صورت گيرد سنگين تر است و آن نبرد، نبرد فرهنگي است و دشمن با تمام توان تهاجم فرهنگي خود را شروع كرده است از اين رو ما بايد در كنار زنده نگه داشتن ياد و خاطره رزمندگان نحوه تهاجم فرهنگي كردن را نيز ياد بگيريم.
وزير علوم، تحقيقات و فناوري اضافه كرد: دنيا تشنه معنويت و صلح طلبي است و ايران مي تواند اين پيام را به خوبي براي جهانيان داشته باشد.
زاهدي اظهار داشت: وزارت علوم آمادگي كامل دارد كه هر ساله هفته دفاع مقدس در دانشگاهها با برنامه هاي ويژه اي شروع شود. شوراي عالي انقلاب فرهنگي نيز اين اجازه را داده كه اگر لازم باشد سال تحصيلي دانشگاه ها را به اين دليل قبل از مهر ماه آغاز كنيم و دانشگاهها در اول مهر ماه با آمادگي كامل مباحث دفاع مقدس را دنبال كنند.

 



جشنواره تجلي «فرهنگ رضوي» در آثار مكتوب و هنري تمديد شد

سومين جشنواره سراسري «آثار مكتوب»، «مطبوعات و خبرگزاري ها» و «هنرهاي تجسمي و دستي» با موضوع امام رضا (ع) و حضرت معصومه (س) از 10 تا 20 آبان ماه در استان تهران برگزار مي شود.
مهلت ارسال آثار در زمينه هاي ياد شده به دبيرخانه تا دهم مهر ماه تمديد شد.
علاقه مندان آثار خود را براي شركت در بخش مكتوب مي توانند به مديريت فرهنگ و ارشاد اسلامي كرج، در بخش مطبوعات و خبرگزاري ها به مجتمع رسول مهر و در بخش هنرهاي تجسمي و دستي اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي مركز و شرق تهران ارسال
كنند.

 



حبيب احمدزاده: تنگ نظري ها را در ادبيات دفاع مقدس كنار بگذاريم

حبيب احمدزاده گفت: تنگ نظري ها را در حوزه ادبيات دفاع مقدس كنار بگذاريم.
اين نويسنده دفاع مقدس در گفت وگو با ايسنا، درباره ارزيابي اش از وضعيت داستان دفاع مقدس اظهار داشت: اين موضوع را بايد مخاطبان پاسخ دهند؛ اما نسبت به شش، هفت سال قبل، جايگاه بهتري دارد؛ هر چند راه زيادي مانده است.
نويسنده مجموعه «داستان هاي شهر جنگي» همچنين گفت: خاطره نويسي ما جايگاه خودش را پيدا كرده است؛ ولي داستان و رمان دفاع مقدس هنوز نتوانسته جريان ايجاد كند. با تك جرقه هايي روبه روييم كه اميد نويدبخشي به آينده مي دهند؛ اما بايد برخي دوستان از يك مقدار
تنگ نظري هايي كه در اين حوزه دارند، دست بردارند.
او در ادامه عنوان كرد: ما در مرحله آزمون و خطاييم. همان طور كه به دنبال خروجي و نتيجه كارهايي در حوزه دفاع مقدس هستيم، يك حداقلي را هم براي خسارت و اشتباه قائل شويم و آن ها را جزء طبيعي كار بدانيم و به خاطر آن اشتباهات، سر داستان نويسي دفاع مقدس را نبريم. مثل تيم هايي نباشيم كه هنوز از رخت كن بيرون نيامده اند، باخت را قبول كرده اند. برخوردي با نويسنده شود كه از بيرون آمدن از رخت كن نترسد.

 



لالايي در فرهنگ مردم ايران انتشار يافت

كتاب «لالايي در فرهنگ مردم ايران» (با تكيه بر اسناد موجود در واحد فرهنگ مردم مركز تحقيقات صداوسيما) به كوشش ابراهيم جمالي منتشر شد.
به گزارش ايسنا، در مقدمه كتاب آمده است:
در ادبيات شفاهي و فرهنگ عامه، ترانه ها جايگاه ويژه اي را به خود اختصاص داده اند؛ ترانه هايي كه آفريده ذهني توده مردم بوده، در ميان آنان شكل گرفته، به كمال رسيده و مطابق با فرهنگ ها، اقوام، زبان ها و متناسب با شرايط اجتماعي دگرگوني هايي را پذيرفته اند.
«از ويژگي هاي ترانه هاي عاميانه، سادگي بيان و رواني كلام است؛ به نحوي كه براي درك آن نيازي به تأمل نيست و به آساني قابل فهم است، شايد بتوان سادگي و كوتاهي ترانه را به نوعي با ارزش وقت در جامعه روستايي مربوط دانست... و البته واقع گرايي را نيز از ويژگي هاي ترانه هاي عاميانه بايد دانست»

 



پنج ميليارد ريال براي تشكيل دفترهاي مطالعات فرهنگ و ادب پايداري

مسئول واحد تاريخ شفاهي انقلاب و دفاع مقدس حوزه هنري كشور گفت: در سال جاري پنج ميليارد ريال براي تشكيل دفترهاي مطالعات فرهنگ و ادب پايداري در استان هاي كشور اختصاص يافته است.
به گزارش مهر در خرم آباد، حجت الاسلام سعيد فخر زاده در حاشيه مراسم شعر و خاطره دفاع مقدس به مناسبت سالروز حصر آبادان در جمع خبرنگاران و در پاسخ به خبرنگار مهر اظهار داشت: با توجه به قرارگيري در سي امين سال پيروزي انقلاب اسلامي حدود 70 درصد دفاتر مطالعات فرهنگ و ادب پايداري در مراكز حوزه هنري استانهاي كشور تشكيل شده است.
وي ابراز اميدواري كرد: تا پايان سال جاري اين دفاتر علاوه بر تشكيل در همه استانهاي كشور به توليد آثار پيرامون انقلاب و دفاع مقدس نيز بپردازند.

 



به مناسبت بزرگداشت جلال الدين بلخي مولاناي عشق و سخن

جلال الدين محمد بلخي در ربيع الاول سال 604 هجري در بلخ ديده به جهان گشود. دوران كودكي او در مهدي از علم و ادب و عرفان سپري شد. پدرش بهاءولد كه از مشايخ و بزرگان روزگار خود بود در سال 628 هـ. زندگي را بدرود گفت و بعد از او سيدبرهان ترمذي شاگرد او، تربيت و ارشاد جلال الدين را بر عهده گرفت. سيدبرهان كه پيري موقر و واعظي محقق و مفسر بود مولاناي جوان را به مطالعه مستمر و تامل و تفكر در علوم ديني و اسلامي الزام مي نمود. مولاناي جوان در شام به حوزه درس فقيهان حنفي پيوست و هر آنچه از لوازم كمال در فقه و فتوا و در تمام فنون «علم قال» محسوب مي شد التزام درس اكابر علماي وقت را بر خود واجب مي دانست. وقتي در حدود سن سي و سه سالگي از شام به قونيه بازگشت. جلال الدين محمد بلخي، مولاناي روم و مفتي بزرگ مصر تلقي مي شد. مجالس سبعه او همراه با مناجاتها و دعاهاي پرشور و موثري بود كه در ضمن آن قصه هاي پيامبران و اولياء و احوال گنهكاران و تايبان را نيز بازگو مي كرد. اشعار و ابيات لطيف و بديع و فاخر او چاشني اصلي اين مجالس بودند. حسام الدين ارموي معروف به چلپي هم در اين مجالس شركت مي كرد و از همين مسير آشنايي و رفاقت او با مولانا قوت گرفت. آشنايي مولانا با شمس تبريزي نقطه عطفي در زندگي پربار و گرانبهاي او بود. چنانچه اين آشنايي صفحه اي جديد از دفتر زندگي او را رقم زد.
اين برخورد زندگي مولانا را زير و زبر كرد و تحولي عظيم در دنياي دروني او برپا كرد. شمس او را به وادي ديگري رهنمون ساخت؛ دنيايي از عشق و عرفان و رهيدگي. كه اثر عظيم و جاودانه «مثنوي معنوي» بازتاب روشني از آن است. كتاب مثنوي معنوي زاده قريحه تابناك عارف كامل و عاشق واصل مولانا جلال الدين محمدبن بهاءالدين حسين خطيبي بلخي معروف به مولانا جلال الدين رومي است كه خود يكي از گنجينه هاي گرانبهاي حكمت و عرفان و ادب و كمال و ذوق و حال محسوب مي شود. نظير آن را زبان فارسي و شايد تمام زبانهاي دنيا تا به حال به خود نديده اند. منظومه مولانا از آن گلزارهاي خوش رنگ و نگار است كه خزان فراموشي و گذشت زمان را بر اوراق زرين آن دست تطاول نيست و تا جهان باقي است نام سراينده آن نيز زنده و جاويد است. اين كتاب عظيم گنجينه اي سرشار از انديشه هاي عميق، لطيف و نازك و نكات باريك و معاني حكمت آميز است. وعظ و اندرزهاي موجود در اين مجموعه گرانبها سرشار از آموزه هاي تربيتي، اجتماعي، سياسي و معارف الهي است كه قابل شمارش نيست. اين اثر ارزشمند محصول ده سال آخر عمر جلال الدين رومي نابغه بزرگ و مربي عظيم الشأن اخلاق است. مولانا اين كتاب را بين سالهاي 672-662 هجري قمري در حال جذبه و اشتياق سروده و در اين هنگام افكار و انديشه وي به منتهاي پختگي رسيده بود. مثنوي به خواهش و برحسب اصرار و تشويق حسام الدين، مريد محبوب مولانا به نظم درآمد .از نشانه هاي استقبال عظيم مردم از مثنوي معنوي وجود نسخه هاي خطي فراوان اين كتاب است كه در كتابخانه هاي معروف دنيا يافت مي شود و پس از اختراع فن چاپ و نشر كتاب در نقاط مختلف جهان مانند مصر، هندوستان، تركيه و اروپا بارها به طبع رسيد. مهمترين شاخصه ادبي در مثنوي مولانا كه آن را از ديگر آثار متمايز مي سازد پرداختن به ارزش هاي ديني و اسلامي در شيواترين و بهترين قالب يعني تمثيل است.
در مثنوي معنوي، قصه نقش فوق العاده دارد. پاره اي از اين قصه ها ماخوذ از حكايت و امثال عاميانه است كه برخي از آنها مرزهاي شرق و غرب را در قرون وسطي درنورديد. تفسيرهاي قرآن كريم كه شامل قصه هاي انبيا و امتهاي گذشته است منشأ عمده الهام مولانا در غالب قصه هايي است كه بر سبيل تمثيل يا تعليم در مثنوي آورده است:
آدمي همچون عصاي موسي است
آدمي همچون فسون عيسي است
و ....
از ديگر موضوعات مهم و قابل بحث و تامل در مثنوي معنوي مسئله آفرينش هستي و انسان به عنوان خليفه الله در راس اين نظام است از اين رو خداوندگار شعر و ادب فارسي چونان استادي فرزانه و دلسوز بر كرسي تعليم تكيه داده و راه چگونه زيستن و آدميت را به تمام تشنگان طريق انسانيت و آزادگي تعليم مي دهد.
انسان در مسير بهره وري از موهبتهاي ارزشمند الهي نظير طبيعت، عقل سليم و جسم نياز به راهبر و مرشدي آگاه، دلسوز و راه بلد دارد تا در سايه هدايت و عنايت اين استاد فرهيخته در مسير پر فراز و نشيب زندگي، واديها و عقبه هاي مختلف را پشت سر گذاشته و زودتر به مطلوب حقيقي خويش دست يابد. مثنوي معنوي، اثر ارزشمند و گرانبهاي مولانا چونان نسخه اي شفابخش و هدايتگر مي تواند دستگير و هادي انسان سالك خداجوي باشد.
مثنوي معنوي گنجينه اي ارزشمند و سرشار از اصول و معارف ناب و ديني و اسلامي است كه با كلام فخيم و دلنشين استاد سخن مولانا بر جان و روح هر اهل دلي سيطره يافته است.
مولانا ديانت الهي را نور واحدي مي ديد كه از چراغ هاي مختلف مي تافت و بين نور آنها فرق واقعي نمي ديد. به نظر مولانا سالك گرم سير چون به سر منزل عشق و وصال رسيد، همچون قطره اي است كه به دريا ريخته، يا ذره اي است كه به خورشيد جهانتاب پيوسته و جزوي است كه در كل فاني شده باشد؛ اكنون آرامش او آرامش ابدي و گرمي و نشاطش هميشگي، و حياتش حيات جاويدان الهي است. چنانچه خود نيز در پايان يك زندگي آكنده از پويه و طلب كه پله پله نردبان نوراني آسمان جان را طي كرده بود، پس از شصت و هشت سال روح بي قرار و آسمان پوي او كه در شعر، شور و هيجاني ناشناخته داشت، به نقطه اوج رسيده بود و نفس مطمئنه او كه از تقبل تا فنا همه مراتب كمال را طي كرده بود در آخرين لحظات حيات منتظر نداي ارجعي مانده بود و با غروب آفتاب يكشنبه پنجم جمادي الاخر سال 672 به اين نداي از غيب برخاسته لبيك گفت.
اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصيرها
زان سوي او چندان و فازين سوي تو چندين جفا
زان سوي او چندين كرم، زين سو خلاف و بيش و كم
زان سوي او چندان نعم، زين سوي تو چندين خطا
زين سوي تو چندين حسد، چندين خيال و ظن بد
زان سوي او چندان كشش، چندان چشش، چندان عطا
چندين چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود
چندين كشش از بهر چه؟ تا در رسي در اوليا
از بد پشيمان مي شوي، وز چاره پرسان مي شوي
آن دم ترا او مي كشد تا وا رهاند مرترا
از جرم ترسان مي شوي، الله گويان مي شوي
آن لحظه ترساننده را در خود نمي بيني چرا؟
گر چشم تو بر بست او، چون مهره اي در دست او
گاهي بغلطاند چنين، گاهي ببازد در هوا
گاهي نهد در طبع تو سوداي سيم و زر و زن
گاهي نهد در جان تو نور خيال مصطفي
اين سوكشان سوي خوشان، و ان سوكشان با ناخوشان
يا بگذرد يا بشكند كشتي درين گردابها
چندان دعا كن در نهان، چندان بنال اندر شبان
كز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا
بانگ شعيب و ناله اش وان اشك همچون ژاله اش
چون شد زحد، از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمي بخشيدمت و زجرم آمرزيدمت
فردوس خواهي دادمت، خامش رها كن اين دعا
گفتا نه اين خواهم نه آن، ديدار حق خواهم عيان
گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر لقا
گر رانده آن منظرم، بستست ازو چشم ترم
من در جحيم اوليترم، جنت نشايد مر مرا
جنت مرا بي روي او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زين بانگ و بو كو فر انوار بقا؟
گفتند باري كم گري تا گم نگردد مبصري
كم چشم نابينا شود چون بگذرد از حد بكا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت
هر جزو من چشمي شود كي غم خورم من از عمي؟
ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن
تا كور گردد آن بصر كو نيست لايق دوست را
اندر جهان هر آدمي باشد فداي يار خود
يار يكي انبان خون، يار يكي شمس ضيا
چون هر كسي در خورد خود ياري گزيد از نيك و بد
ما را دريغ آيد كه خود فاني كنيم از بهر لا
روزي يكي همراه شد با با يزيد اندر رهي
پس بايزيدش گفت: چه پيشه گزيدي اي دغا
گفتا كه من خر بنده ام پس بايزيدش گفت رو
يارب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14