(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 6 مهر 1387 - 27 رمضان 1429 - 27 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19192
 

كاش كه همسايه ما مي شدي
دوباره مهر شد!
«پنهان»
حرف
لبخند شهيدان
كوير
نگاه
صداي بيداري
بهانه عشق
دم غروب تعبير خواب



كاش كه همسايه ما مي شدي

سلام به همه شما دوستان عزيز، اميدوارم كه دلهاتون مثل دل من...
بي خيال. جاتون خالي! يك سه شنبه با دوستان رفته بوديم قم و جمكران.
اول كه راه افتاديم من نمي دانستم كه جمكران هم مي رويم.
(آخه آي كيو، ميشه آدم برود قم، اونم با رفيق، ماشين هم داشته باشه و نره جمكران)
راست ميگه اينهم حرفيه.
بگذريم. ساعت 18:12 از عوارضي تهران عبور كرديم.
ساعت 45:1 رسيد يك نزديك حرم. همين كه از ماشين پياده شديم با ديدن يك آبميوه فروشي هوس آب آلبالو كرديم. بنده خدا داشت مغازه را مي بست.جاتون خالي. نه نه. اتفاقا اين يك تيكه را همون بهتر كه نبوديد. ما نفهميديم آب آلبالو خورديم يا آب+ آلبالو؟
اونهم چه آلبالويي از هر 4تا دونه اش بايد 3 تاشو مي انداختي دور.
خنده بسيار شد.
خلاصه، تا اومدم بجنبم و وضويي ساخته و زيارتي با حال به جا آوريم دوستان را ديديم كه بي قرارند: بابا ديره، زود باش.
ما هم خوانده و نخوانده (زيارت نامه را ميگم) حاجتي طلب كرده و نكرده با دوستان عازم شديم به سوي اتوبوس.
و از آنجا رهسپار مسجد مقدس جمكران شديم. يكي از دوستان را ديديم كه درحالتي شبيه خلسه فرو رفته بود. مايه تعجب گرديد. گفتم شايد از آب آلبالو باشد. زود گذر بود. خوب شد.
به جمكران كه رسيديم با ساير دوستان به سمت مسجد به حركت در آورديم پاهايمان را.
منظور اينكه همچنين با حال و هواي خيلي معنوي اي وارد نشديم. لااقل خودم.
سه تن از دوستان ايستادند تا من و يكي ديگر از دوستان برويم و نذري را به دفتر اهدا كنيم.
وقتي برگشتيم كه همان سه تني كه عرض كردم دركمال آرامش ايستاده اند، و درحالي كه به يك موسيقي غمناك انگيز گوش سپرده اند، روبه مسجد و به نوعي روبه قبله، ما هم به تبعيت از آنها و با فهميدن اوضاع، كه گوياي آماده شدن براي عرض ادب وخدمت وجود نازنين امام زمان (عج) بود.
همان جا ايستاديم و من درپشت سر همه آنها. پس از پخش مجدد همان موسيقي كه گفتم، يكي ازدوستان مخلص را حال خوشي دست داد، عقل و صبرم ببرد و طاقت هوش
شروع كرد به صحبت كردن با آقا، طوري حرف مي زد بسان نماينده همه دوستاني كه آنجا بودند!
به قول امروزيها «كانكت» شده بود. وقتي شعر آقاسي را مي خواند:
كاش كه همسايه ما
مي شدي، مايه آسايه ما مي شدي،
كاش كه اين فاصله را كم كني، محنت اين غافله را كم كني،
نام تو آرامي جان من است...
... كي و كجا وعده ديدار ما؟
گريه مي كرد. آي گريه مي كرد.
همون موقع ياد اون حرفش افتادم كه قبل از اين كه برسيم به جمكران و شايد هم قبل از اينكه برسيم به قم، به من گفت: دلم براي آقا مي سوزه.
اون موقع منظورش را نفهميدم. حتي وقتي درحال مناجات با آقا بود، آن موقع هم نفهميدم، اما وقتي گريه هايش را مي شنيدم و حرف هايي را كه مي زد، فهميدم كه آن حرفي را كه زد از ته دل زد.
الان كه فكرش را مي كنم مي فهمم كه چرا منظورش را نفهميدم. از آنجايي فهميدم كه باباجان آخه من كجا عليرضا كجا؟
خلاصه كه اين سفر كه سرو تهش را حساب كني روي هم رفته 6 ساعت هم نشد؛ نمي گم خيلي متحولم كرد، اما يه تكان خيلي خيلي درست وحسابي بود. درد دلش كه تمام شد و پس از سلام، وقتي كه قصد برگشتن كرديم، يك آقايي كه با دوستش 10 يا 15متر عقبتر از ما ايستاده بود، با يك لحن خيلي دلنشيني گفت:«آقا دمتون گرم، خيلي با عشقيد.»
توي دلم گفتم: آره راست ميگي، يكي من خيلي با عشقم!
به خاطر اين كه بچه ها صبح كلاس داشتند، ديگه تو هم نرفتيم. برگشتيم تهران، رسيديم به خانه يكي از دوستان كه ديديم دارند اذان مي گويند. همانجا توي مسجد نماز را خوانديم و بعدش هم رفتيم. خونه دقيقا ساعت 6 بود كه Shut downكردم. آخيش خستگيم در رفت.
ميثم هوشمند . تهران

 



دوباره مهر شد!

دوباره مهر شد ودوباره قرار است با همان كلاسي كه 2 سال است باهميم- و بعضي هايشان را از 3 سال قبلش هم مي شناختم- يك سال ديگر هم با هم باشيم و يك سال تحصيلي ديگر را هم تجربه كنيم.
دوباره قرار است با «شهاب» و «محمدامير» (اگر امسال قبول كند و كدورت ها را فراموش كند! من كه همين جا در ملاء عام معذرت خواهي مي كنم. ملاء عام تر از كيهان هم مگر داريم؟) با هم به مدرسه برويم. پارسال كه با اتوبوس و تاكسي بود، امسال قرار و مدارها روي دوچرخه گذاشته شده. تا خدا چه خواهد. دوباره قرار است با «علي» و «مهديار» و «محمدامين» و «عليرضا» و «جوزف» (اسمش «مصطفي» است، چون «يوسفي» است، جوزف مي گوييمش. اگر امسال به لطف فيلم «يوسف»، «يوزارسيف» نخوانيمش!) و «ميلاد» و «محمدرضا» و... اصلاً كل 34نفر كلاسمان (به غير از سه- چهار تايمان) قرار است معلم ها را عاصي كنيم و اگر راه دادند، چرا با خودشان نخنديم؟
دوباره قرار است من و يكي از خيل عظيم! «محمد» ها با هم بحث سياسي بكنيم و آخرش هم هيچ كدام مان به حرف ديگري قانع نشويم و مطمئن باشيم كه حرف خودمان درست است!
دوباره قرار است من و يكي از «عليرضا»ها (كه اين بار تز كتاب خواني گرفتدش و ديروز زنگ زد و گفت مي خواهم كتاب بخوانم، معرفي كن!) با هم دعواهاي الكي بكنيم و او الكي ناز بكند و من كه مي دانم! دلش تنگ شده براي «آينه چون چهر تو بنمود راست. خودشكن، آيينه شكستن خطاست» خواندن هاي معلم فيزيك سال اول مان!
دوباره قرار است «استاد، استاد» گفتن هامان كل كلاس- و حتي مدرسه- را پر كند و معلم ها ته دلشان غنج برود كه «استاد» خطابشان مي كنيم و خيال كنند دانشگاه آمده اند!
دوباره قرار است روز معلم جلوي معلم ها كف بزنيم و برايشان متن ادبي كه پشت كارت پستال هاي هديه شان نوشته بخوانيم و بعدش مرا جلو بياندازند تا بروم با معلم ها ماچ و موچ! كنم و بچه ها نخودكي بخندند و بعد هديه شان را بدهيم و خيال كنند سكه تمام بهار نصيب شان شده و ندانند كه از اين ارزان هاست كه اگر خيلي معلم خوبي باشند، فوقش 25هزار تومان پولش را بدهيم! و آخر سر هم از بس كه خوشحالند، بتوانيم كل زنگ را بگيريم تا برايمان خاطره تعريف كنند و نصيحت مان بكنند. انصافاً يك زنگ به 25هزار تومان- كه بعضي وقت ها به هفت هزار تومان هم مي رسد- نمي ارزد؟
دوباره قرار است موقع امتحان ها عزا بگيريم و به جاي درس خواندن روش هاي تقلب را با هم مرور كنيم كه آخرش هيچ كدامشان فايده ندارند و اگر درس خوانده بوديم شايد يكي- دو تا سؤال را بهتر جواب مي داديم! و بعد از نتايج امتحان ها بفهميم همه عزا گرفتن ها الكي بوده و خودمان را فيلم كرده بوديم!
دوباره قرار است «محمدميلاد» برود و از كتاب خانه كتاب هاي شهيد مطهري را بگيرد و وسط زنگ كتاب ها را دست به دست كنيم و فلان بخشش را بخوانيم و زنگ تفريح، همه خراب شويم روي صفحه كتاب و يكي مان بلندبلند براي بقيه بخواند.
دوباره قرار است زنگ هاي چهارم كه درس هاي مهمي نداريم همه صندلي ها ببريم عقب كلاس و يا همه را بياوريم جلو و كيپ تا كيپ بنشينيم و هي «علي» بگويد نكنيد اين كارها را و ما گوشمان بدهكار نباشد! مبصر را از بين خودمان انتخاب كرديم كه كار به كارمان نداشته باشد...
دوباره قرار است «امير حمزه» شعر «دانشگاه، دانشگاه ما داريم مي آييم»اش را بخواند و يا اگر كمي اصرار كنيم، سر كلاس داستان «حلبي»، «نوني»، «دهكده سلامي» و كلاً هر چيز جالبي كه هر كدام از معلم ها برايمان تعريف كرده سركلاس معلم ديگر با تحريف تعريف كند و ما بخنديم و معلم نفهمد از كجا رودست خورده! و يا با «محمد مهدي» تخته كلاس را پر از كاريكاتور و نقاشي كنند تا وقتي بچه ها بعداز زنگ تفريح به كلاس آمدند توي دلشان كلي به اين همه ذوق تبريك بگويند.
دوباره قرار است گير بدهم به يكي ديگر از «محمد» ها كه كتابي كه دوسال است برده تا بخواند كجا گم و گورش كرده و من مي خواهم دوباره بخوانمش و صدبار لعن و نفرين به خودم بكنم كه چرا «طوفان ديگري در راه است» را به او داده ام و دلم نيايد كتاب هايي كه از او مي گيرم پس ندهم تا گروكشي كنم!
دوباره قرار است همين «محمد» بالايي و آن «محمد» كه با هم بحث سياسي مي كرديم و «اميرعباس» و «محمد مهدي» بنشينند و با هم سر فيلم هايي كه ديده اند بحث كنند و لغات عجيبي مثل «افتضاح»، «خراب» و... را در تاييد فيلم هايي كه ديده اند بگويند و بقيه تعجب كنند از كاربرد وسيع اين لغات كه گاهي منفي است و گاهي مثبت! (عجب صفحه «افتضاح»ي است اين صفحه مدرسه!) دوباره قرار است «داوود» روي ميز بيفتد و از من بخواهد كمرش را ماساژ بدهم و با هم به اينكه چرا بايد زنگ هاي دين و زندگي صندلي اش را بردارد و برود جلوي معلم بنشيند بخنديم!
دوباره قرار است به تيكه هايي كه «جواد» سركلاس مي اندازد نخنديم ولي بعضي وقت ها مجبور مي شويم قول و قرار ناگفته را كنار بگذاريم و خنده هامان فضاي كلاس را پركند. و يا همين «جواد» مجله كامپيوتري بياورد و بگويد فلان قطعه جديد آمده و بهمان كالا چقدر ارزان شده و... و مجله اش سر كلاس دست به دست بگردد و معلم ها هي سرك بكشند اين چيست كه اين همه خواهان دارد!
و كلي قول و قرار ديگر مثل فوتبال ها، پيچوندن ها، خوابيدن ها، سربالايي مدرسه، كوه خضر و ... كه نه وقتش هست، نه صفحه مدرسه جايش را دارد و نه مي توان بازگو كرد. از بدآموزي هايش كه بگذريم! بچه هاي مدرسه اگر بفهمند من اين ها را نوشته ام حسابم را مي رسند. چون خاطرات مگو را بازگو كرده ام! خاطراتي كه با يادآوري آن ها 3 ماه تابستان را تحمل آورديم!
و تو بماني كه با اين همه قول و قرار، وقتي هم براي درس خواندن مي ماند؟ و من ترسم اين نباشد، بترسم از اينكه سوم رفتنمان، وضع را عوض نمي كند؟ و ته دلم بگويد: «دوم و سوم ندارد، فوقش كمي درس ها سخت تر شده و فوق فوقش قيافه هامان كمي عوض شده باشد اما دوستي هامان كه محكم تر شده و اين جبران همه چيز را مي كند، نمي كند؟»
محمد حيدري. سوم دبيرستان. قم

 



«پنهان»

كسي
پشت پرچين ها ي شب
ايستاده
من از سايه ي مه آلودش
مي ترسم!


دختر بچه ها
جدي
خاله بازي مي كنند
عجيب است
جدي
بازي مي كنند!

مثل هميشه
مي روم تا ثابت كنم
نمي ترسم
از برهوت گمشده اي
كه انگشت ات
به آن اشاره مي كند
مي روم تا ثابت كنم
شاعر
هميشه گمشده است!

وصله
ديشب در خواب
فرار مي كردم
آنقدر كه صبح
به سرزميني ناشناخته
رسيدم!
«ياسمن رضائيان. 16 ساله. تهران»

 



حرف

مثل ناگهان
يك شهاب كال
تند و رعدناك
بي امان در آسمان شكفت و گفت:
«عمر لحظه اي است
از بر آمدن
تا به آخر آمدن
و در اين ميان
كار ما شكفتن است و بس»
گفت و خاك شد
زنده ياد سلمان هراتي

 



لبخند شهيدان

تو داري تلاش مي كني تا بهتر از ديروز در باغچه زندگاني گل بكاري.
غنچه هاي امروز تو، فردا گل خواهند شد.
تلاش تو لاله هاي باغ هميشه سبز ما را شاد خواهد كرد. بعد از هر كار خوب سرت را بالا بگير و به آسمان نگاه كن.
آيا لبخند شهيدان را مي بيني؟

 



كوير

گامهايم را برهنه مي كنم و گام بر خاك كوير مي گذارم. چشم به افق دوري مي دوزم كه رخوت را از خيالم مي زدايد. گام در خاك مي نهم و آرام پيش مي روم و به افق مقابل خويش نظر مي افكنم كه چگونه قلب آدمي را براي رسيدن به خود، به تكاپو مي اندازد.
آن هنگام كه براي ادامه طريقت، چاره اي جز گام نهادن بر روي خار و خاشاك نيست، خيال آدمي مي رنجد. اما شوق رسيدن به آن افق سپيدي كه به وراي خودش، خطه سرسبز را جاي نهاده بر قدم هاي هر طريقت كننده اي التيام است.
چشم به آسمان كوير مي دوزم كه چگونه شمس را بر من گماشته و چگونه حصاري از بي رحمي را بر «گام گذارده در كوير» مي گذارد. اما بايد گام برداشت. در وراي اين كوير خشك، آبادي است. بايد استوار گام برداشت و از گزنده ها و خطرات كوير نهراسيد. آنان كه وصال آبادي و عافيت را دانستند، روزي كوير را در پشت سر غبار خويش جاي داده اند. اگر حتي يك نفر هم بتواند، ما نيز مي توانيم.
هر چه بيشتر پيش بروي، درك زيبايي برايت سهل تر است و براي رسيدن به افقي كه آنجا بهشت توست، گام برهنه بر روي خار و خاشاك گذار كه شهد آن شيريني، نوش داروي هر زخمي است.
نويسنده: جلال فيروزي
نوزده ساله ا زساوه

 



نگاه

دعوت از شاعران جوان
دوست مدرسه اي ام!
شعر بالا را بخوان و نظرت را درباره حرف آن بنويس.
نظرهاي شما اگر يك جا جمع شود دريايي از حرف هاي تازه خواهد بود.
در انتظار نامه، نمابر يا نامه هاي الكترونيكي (ايميل) شما هستيم.
با تشكر مسئول كارگاه نگاه

 



صداي بيداري

صداي قدم هايش را مي شنيد. قدم هايش آرام و خسته بود. صداي خش خش برگ هاي پاييز كه نوازش روح بخش باد آن ها را چون عروساني بر خود سوار كرده و آرام و آهسته روي زمين مي گذاشت، به گوش مي رسيد. ابرها همچون چتري آسمان را پوشانده بودند. در فكر بود. با خود مي انديشيد كه انديشيدن چقدر دشوار است. فكر مي كرد به فكر نكردن آدم ها.
فكر مي كرد به آدم هايي كه به قول؛ شازده كوچولو آدم بزرگ هستند. به آدم بزرگ هايي كه فقط ارقام را مي فهمند؛ به انسان هايي كه نعره هاي شيطان را نمي شنوند، يعني فكر مي كنند كه نمي شنوند و به اطاعت خالصانه آدم ها از شيطان حالا به فكر افتاده بود كه چگونه حالي آدم ها كند كه به حرف هاي شيطان گوش نكنند و شيطان را از خود دور كنند، آخر گوششان پاره نمي شود، اينقدر كه شيطان در گوششان فرياد مي كشد؟ صبح تا شب مي گويد اين كار را بكن، اين كار را نكن و آدم ها فقط اطاعت مي كنند. حالا اگر آدم برود به آنها بگويد كه به حرف هاي شيطان گوش نكنيد، مي گويند بس است، گوشمان كر شد و سرمان درد گرفت كه اينقدر حرف زديد. بس است ديگر. حرف را كوتاه كنيد كه ديگر وقت تمام است. و جوري اين را مي گويند كه انگار وقتشان حقيقتا تمام است. مگر چقدر پول بايد باشد تا وقت شما آزاد شود. حتي حاضر نيستند بشنوند كه آقايان و خانم ها، اين صداي شيطان است كه اين بلا را سر شما آورده، اين حرف شيطان است كه مرتب در گوش شما مي گويد : شما همين روزهاست كه فقير و بدبخت شويد. و اگر خيلي خوب باشند و اين صداي آدم را بشنوند، انكار مي كنند.
مغزش پر بود از افكار. خوشحال بود، خوشحال از اينكه مي تواند فكر كند. خوشحال از اينكه مي تواند از فكر كردن لذت ببرد. و ناراحت بود از فكر نكردن آدم بزرگ ها. پس فكر كرد كه چگونه مي تواند به مردم كمك كند. پس تصميم گرفت تمام سعي اش را براي هدايت مردم بگذارد. و پس از چند سال جهانيان مردي را ديدند كه ملتي را بيدار كرده. و حالادر غياب وي افرادي هستند كه باز به فكر بيدار كردن ملت هايند.
محمدجواد رحماني (نگهبان). تهران

 



بهانه عشق

مي توان عشق را در بازار قلب ها فروخت و اطمينان داشت به عاشقاني كه فقط به بهانه عشق به بازار مي آيند. بايد اعتماد كرد به لبخندهاي مهربانشان...
مي داني اصلا يك جايي خواندم كه قيامت يك بازار است. خريدار خداست! همه ما فروشنده ايم. فكر كن كه مثلا كدام عملت را مي خواهي به خدا بفروشي؟ اصلا تو چكاره اي؟ كدام عملت را خدا مي خرد؟ خدا عزيز، رحيم، رحمن، غفور و... است. حالا اگر تو هم سعي كني صفات خدا را داشته باشي، خدا نظري به تو هم مي كند. خدا از ريزترين عمل خوبت هم نمي گذرد. فكر كن مثلا يك لبخندت هم براي خدا ارزش دارد.
بعضي وقت ها بازار خودمان را با بازار خدا مقايسه مي كنم. قابل مقايسه نيستند ولي مي خواهم ببينم كه چه بكنيم تا بهتر شود بازارمان. ما پولمان را برمي داريم و مي رويم بازار. خدا درجه هاي بهشتي اش را. پول ما هر چه قدر هم زياد باشد بالاخره تمام مي شود. اما درجه هاي خدا نه. درجه هاي خدا ماندگارند براي فروشندگان. اما پول هاي ما نه. وقتي ما چيزي مي خريم برايمان خيلي مهم است. اگر لباس باشد زود مي پوشيم و مثلا پزش را مي دهيم. اما خدا وقتي اعمال خوب ما را مي خرد فقط به فكر خود ماست وگرنه اعمال خوب ما در برابر خدا هيچ اند.
تو را به خدا يك لحظه فكر كنيم. جز اينه؟
نجمه پرنيان. 13 ساله جهرم

 



دم غروب تعبير خواب

آقاي عزيزي،
سلام. اميدوارم كه حالتان خوب باشد. روزهاي گرم تابستان هم كه دارند تمام مي شوند و روزهاي سرد پائيزي از راه مي رسند. هنوز تابستان نرفته چقدر دلم تنگ شده براي اين هميشه مهربان و گرم!
ياسمن رضائيان
من همين گوشه و كنارها نشسته ام. نگاه كن تا شايد تو پيدايم كني. همين گوشه و كنارها، زانوهايم را بغل گرفته ام و منتظر صداي آمدن كسي هستم. به خواب هايم فكر مي كنم و اينكه اگر تعبير شوند تو هرگز نخواهي رسيد. من از خواب هايم مي ترسم. فانوسي به من بسپار كه حتي روزهايم نيز به درد تاريكي دچار شده اند. پنجره اي به روي افكارم باز كن تا از خلسه بيرون بيايم. من دلم مي خواهد خورشيدي داشته باشم تا هيچوقت شب در ميان دلمشغولي هايم خانه نسازد،. من دلم بهانه اي مي خواهد تا بشكند چيزي كه در گلويم گير كرده. مي داني چند وقت است صداي هق هق خودم را نشنيده ام؟
من دلواپس رؤياهايم هستم. نكند در ميان اين همه تاريكي از غصه دق كنند، من خوشم با تمام رؤياها و آرزوهايم، اگر اين تاريكي بگذارد!
«به اميد ديدار و خدانگهدار»
¤ ¤ ¤ خيلي دلم به حال خودم مي سوزه
مي دوني چرا؟
حالا بهت مي گم، اين همه سال از خدا عمر گرفتم ولي تازه فهميدم كه بابا راست مي گن«آقا غريبه» نه اينكه قبلا فكر مي كردم دروغ مي گن نه. منظورم اينه كه تازه درك كردم كه بابا «آقا غريبه».
شايد اين جمعه بيايد شايد نه.
خدا كند كه بيايي. آمين.
ميثم هوشمند

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14