(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 6 مهر 1387 - 27 رمضان 1429 - 27 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19192
 

آثار ماندگار دفاع مقدس
ارتش هر لحظه و هر جا آماده دفاع است گفت وگو با رئيس
دفتر پژوهش و مطالعات راهبردي نيروي زميني ارتش
«گزارشي از صعود به تپه نورالشهداي كلكچال» زير سايه شهدا
داستان ايراني، وجدان عربي نگاهي به استقبال اعراب
از داستان «نامه اي به خانواده سعد» نوشته حبيب احمد زاده



آثار ماندگار دفاع مقدس

احمدرضا رادان
فرمانده انتظامي تهران بزرگ
در ساليان پس از پايان هشت سال دفاع مظلومانه ملت بزرگ ايران، پيرامون ابعاد، وجوه و زواياي پيدا و پنهان آن نبرد نابرابر، به حق سخن زياد به ميان آمده است. هريك از صاحبان قلم و انديشه و دلسوزان نظام و كشور، وجوه و زواياي معيني از حماسه آفريني دلاورمردان مؤمن و انقلابي اين ديار پرگهر را مورد بررسي و امعان نظر قرار داده اند و به سهم خويش كوشيده اند تا جهاد بي بديل، رشادت بي نظير، ايثارگري، شگفتي آفرين و خلوص ژرف ميليون ها رزمنده اين مرز و بوم همواره پايبند را براي هميشه تاريخ ماندگار سازند. نگارنده كه خود افتخار همگامي و همراهي با خيل بي شمار رزم جويان سرافراز ميهن اسلامي را، به ويژه در خطه مظلوم غرب، در كارنامه خويش دارد به سبب دلبستگي عميق و ژرف عاطفي و رواني به آن دوران انسان ساز، پيوسته مي كوشد تا مكتوبات منتشره پيرامون آن دوره را تورق نموده و از هريك نكاتي فراگيرد. بي مبالغه متون منتشره از دفاع مقدس، مجموعه ارزشمندي را تشكيل مي دهند كه از آنها مي توان براي افزايش آگاهي، توسعه تراز فرهيختگي، تعالي روحي و رشد شخصيت و منش خويش بهره گرفت. با اين وصف چنين پيداست كه همچنان برخي ابعاد و پاره اي از كاركردهاي نبرد هشت ساله ملت بزرگ ايران با رژيم زوال يافته بعث و حاميان جهاني آن، همچنان ناشناخته مانده و از سوي اهل قلم مورد كاوش قرار نگرفته است. از نظر نگارنده، كاركرد دفاع مقدس بويژه در موضوع افزايش «اعتماد عمومي»، «انسجام اجتماعي» و «مشاركت همگاني»، آنگونه كه لازم و شايسته است، به دستمايه نويسندگان داخلي تبديل نشده است.
نيازي به يادآوري نيست كه ملت مسلمان ايران به سبب درك ژرف، ضرورت دفاع از ارزش ها و هنجارهاي منبعث از انقلاب اسلامي و با پيروي از «رهبري الهي» حضرت امام(ره)، تفاوت هاي قومي، گروهي و حتي ديني و مذهبي خود را به كناري نهاده و در زير پرچم پرصلابت «جمهوري اسلامي» و مكلف دانستن خود به حمايت همه جانبه از يكديگر، به انسجامي باورنكردني دست يافت و در خيزشي عظيم و به عنوان يك تكليف شرعي و ملي، با «مشاركتي» فراگير به مقابله با دشمن و دفاع از كيان خويش پرداخت. چنين انسجام و مشاركتي تحمل سختي ها و محدوديت ها را آسان نمود و فراچنگ آوردن پيروزي را محتمل ساخت و دشمنان را حيران و سرافكنده نمود و امنيت و آرامش ماندگار و مستمر را براي ملت ايران به ارمغان آورد. به همين سبب امروزه كمتر انديشمند و محقق منصفي را مي توان يافت كه «احساس امنيت» عميق ملت ايران را محصول از جان گذشتگي مردان مرد اين مرز و بوم در هشت سال دفاع مقدس نداند. آن دلاور مردان، چه آناني كه به لقاء حق تعالي پيوستند، چه آناني كه افتخار بي بديل جانبازي را براي خود به ارمغان آوردند، چه آناني كه سال ها دوران اسارت را بردبارانه و بي اندكي ناشكيبايي تحمل نمودند و آزاده اين ملت شدند و چه آناني كه رزمنده بي ادعاي اين ديار بودند، در دفاع طولاني مدت خويش، چنان ضرب شستي به دشمنان نشان دادند و چنان روحيه، شجاعت و انسجامي از خود به نمايش گذاشتند كه تا قيام قيامت هيچ دشمني را ياراي هماوردي با اين ملت و توان تعدي به اين سرزمين نيست. ناگفته پيداست كه چنين پيامد بزرگي، «احساس امنيت» را در اعماق وجود يكايك مردم كشور عزيزمان، ايران، ماندگار مي سازد و «ادراك تهديد» و «احساس ناامني» را براي هميشه از ميان مي راند.

 



ارتش هر لحظه و هر جا آماده دفاع است گفت وگو با رئيس
دفتر پژوهش و مطالعات راهبردي نيروي زميني ارتش

امير سرتيپ غفورزاده با 29 سال سابقه خدمت در اين مرز و بوم، اكنون رئيس دفتر پژوهش و مطالعات راهبردي ارتش است. وي استاد دانشگاه و جمع علم و تجربه در عرصه جنگ است.
گفتگويي را با محوريت ارتش و جنگ با ايشان ترتيب داده ايم و در آن از سوابق خود ايشان، از جنگ، از ارتش و نقش آن در هشت سال دفاع مقدس پرسيده ايم كه تقديم مي شود .
¤ خودتان را معرفي كنيد؟
- سرتيپ 2 پياده ستاد عزت الله غفورزاده رئيس دفتر پژوهش و مطالعات راهبردي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران هستم.
22 بهمن 1358 افتخار پوشيدن لباس مقدس سربازي را پيدا كردم و به طور رسمي از سال 1362 وارد جنگ شدم. فاصله 62- 1358 كه دوران دانشجويي را سپري مي كردم به صورت مقطعي 20 روزه، 30 روزه، و 40 روزه در جبهه هاي جنگ شركت مي كردم. به طور كلي مفتخرم كه حدود 108 ماه در سنگر دفاع از اين مرز و بوم و دين و ايمان فعال بودم.
¤ اگر ممكن است سمت هاي قبلي خود را نيز بازگو كنيد.
- به طور رسمي از سال 1362 وارد جنگ شدم اولين سمت من هم فرماندهي گروهان يك، گردان 155 لشكر 28 بود. بعد از 30 روز، عمليات والفجر 4 صورت گرفت كه بعد از آن فرمانده گروهان اركان شدم. بعد مسئوليت فرماندهي گردان به اينجانب محول شد. بعد از دفاع مقدس هم در مركز آموزش درجه داري همچنان فرمانده گردان بودم. بعد از مدتي فرماندهي تيپ 2 لشكر 30 پياده گرگان را عهده دار شدم. بخشي از دوران خدمتم نيز به عنوان مدير آمادگي رزمي نيروي زميني مشغول و در پي آن جانشين لشكر و هم فرمانده لشكر و بعد فرمانده آموزشگاه نظامي شدم. براي طي دوران دكترا آمدم دانشگاه دفاع ملي و بعد از پايان دكترا به عنوان رئيس دفتر پژوهش مشغول شدم.
¤ مسئوليت فعلي شما چيست؟
- همانطور كه گفتم بعد از دوره دكترا به عنوان رئيس دفتر پژوهش و مطالعات راهبردي ارتش جمهوري اسلامي ايران انجام وظيفه مي كنم.
¤ در كدام عمليات ها شركت داشتيد؟
- بنده عمليات هاي زيادي شركت داشتم و بعضي از اين عمليات ها هم برايم خيلي خاطره انگيز است. در عمليات والفجر 4 شركت داشتم. و هم عمليات خيبر در جزيره مجنون، عمليات بدر، عمليات والفجر 9، عمليات نصر 6 در ميمك و عمليات هاي محدود ديگر.
¤ فرموديد بعضي از اين عمليات ها برايتان خاطره انگيز است. اگر ممكن است يك خاطره را براي ما بازگو كنيد.
- در همان ايامي كه فرمانده گروهان بودم، متوجه بودم كه هر سرباز در گروهان من به اندازه يك فرمانده گروهان توانايي دارد. درست است كه سربازان به فرمان من بودند و عمليات ها توسط افرادي مثل من هدايت مي شد ولي در حقيقت اين بچه ها بودند كه عمليات ها را به ثمر و انجام مي رساندند. در عمليات والفجر 4 چند تن از بچه هاي گروهان من شهيد شدند. يكي از آنان مؤذن گروهان بود بنام عزت الله احمدي بچه اراك. شهادت او براي من بسيار غمبار بود. در اين عمليات بنده از ناحيه بازوي چپ با 2 تير زخمي شدم. سرباز ديگري بود به نام صفرعلي هنگامي، بچه آذربايجان . يك سرباز بسيار شجاع و فداكار. او مرا بر دوش خود نهاد و به عقب منتقل كرد. نكته اي برايم بسيار شورانگيز بود اينكه ديديم او در يك مكاني مرا بر زمين نهاد و گفت من مي روم معبر را پيدا كنم. گفت شايد من روي مين بروم و اين طوري خطر براي شما كمتر است. اگر قرار است اتفاقي بيافتد اول براي من بيافتد. اين جوان جان مرا نجات داد و من دست او را مي بوسم. درمصاحبه هايم زياد گفته ام و آرزو دارم او را مجدداً ملاقات كنم.
¤ وضعيت ارتش در ابتداي جنگ چگونه بود؟
- بعد از پيروزي انقلاب اسلامي تنها نيروي سازمان يافته كه مي توانست از مردم و مملكت دفاع كند ارتش بود. متاسفانه گروههاي متعدد و حتي دلسوزها مي گفتند كه اين ارتش بايد منحل شود. از طرف ديگر وزير دفاع ما هم يك فرد خائني بود. دار و دسته هاي ليبرال ها هم آگاهانه ضربه هايي بر پيكر ارتش وارد كردند مثلا مي گفتند كه خدمت سربازي بايد يكسال شود يا هركسي هركجا كه مي خواهد منتقل شود و همه اينها روي هم آمادگي رزمي ارتش را كاست. در همين حين جنگ سيستان و بلوچستان و تركمن صحرا و خوزستان شروع شد و تجمع ضدانقلاب در كردستان. ارتش به صورت كلاسيك و فوري وارد اين عمليات ها شد و خوشبختانه سربلند و موفق ظاهرشد. از همين جا هوشياري ايجادشد كه گويا يك نيروي سازمان يافته آماده براي دفاع از مملكت هميشه بايد باشد. هرچند امام بسيار هوشيار بود و 22فروردين 1358 پيامي داده بود كه بيست و نهم بايد ارتش با تمام ساز و برگ درشهرهاي مختلف براي رژه رفتن آماده و حاضر شود.
¤ بعد از اينكه جنگ تحميلي درگرفت ارتش در كدام مناطق انجام وظيفه مي كرد؟
- بعد از آغاز جنگ توسط رژيم بعث لشكر 92 زرهي در جنوب كشور مستقر بود. تيپ 37 زرهي در منطقه دزفول، لشكر 88در كرمانشاه و لشكر 28 كه اساساً با لشكر 21 حمزه در كنار هم درگير بودند. لشكرهايي مثل 16قزوين- 88 زاهدان (وغيره) همه لشكرها دراين 30 روز اول توانستند وارد جنگ شده و مقاومت كنند و راه را بر دشمن سد كنند.
اگر چه ارتش ما در آن دوران آمادگي لازم و كافي را نداشت اما با تمام اين حرفها با توجه به آن آمادگي رزمي با كمكهاي مردمي و كمك هاي عشايري و احضار منقضي خدمتان 1356 سعي داشت نسبت به تهديدهاي جدي دشمن مقاومت كنند.
¤ نقش ارتش را در جنگ چگونه ارزيابي مي كنيد؟
- نقش ارتش در جنگ در شكست استراتژيهاي دشمن بود. شكست استراتژيهاي دشمن يعني چه؟ يعني اينكه صدام بعداز پاره كردن قرارداد 1975 گفت: ما هفته ديگر در تهران هستيم. اما تا 45 روز نيروهاي ارتشي و مردم و عشاير سد راه دشمن بودند.
نيروهاي دشمن پيش
مي آمدند اما در پشت اهواز متوقف مي شدند. دشمن پيش مي آيد اما در 25 كيلومتري اهواز باز هم درجا مي ماند. در منطقه عملياتي شوش دانيال زمين گير مي شد. خوب، چه عنصري دشمن را چنين ناكام مي داشت. عنصر ارتش توپخانه ارتش بود، نيروي هوايي ارتش، نيروي زميني ارتش و نيروي دريايي ارتش بود كه از همان روزهاي اول جنگ خود را نشان داد. از ديگر نقش هاي ارتش آموزشهايي بود كه در پادگان ها براي آموزش مردم برقرار مي ساخت.
¤ تفاوت عملكرد ارتش و سپاه را در كجا مي بينيد؟
از ديدگاه من، تفاوت در هيچ جنبه اي وجود نداشت. اهداف ارتش و سپاه، يكي است. هردو نيرو مسلح هستند، هردو نيرو تحت پرچم جمهوري اسلامي گرد مي آيند. هردو بخاطر خدا و دين و مملكت مي جنگند. اين مرزبنديها اصلا براي من معنا نمي يابد. سه- چهار سال اول جنگ كلاً ارتش و سپاه با هم ادغام مي شدند و كار مي كردند.
يعني بسيار اتفاق مي افتاد كه يك گروهان از بسيج در يگان ما حضور پيدا مي كرد و يك گروهان از ما در يگان آنها .فرماندهي ها و طرح ريزيها مشترك بود با هم و به اتفاق هم كار مي كرديم.
¤ آيا ارتش به لحاظ تجهيزات مشكلاتي پيش رو داشته و دارد؟
- بله. ما مين به اندازه كافي نداشتيم. مهمات ما يك زماني سهميه بندي بود ولي با همت متخصصين داخلي موفق شديم اين كمبودها را جبران كنيم. اكنون هم با سازمان هاي جهاد خودكفايي داخل در بعد سخت افزاري نمونه جنگ افزارهاي مورد نيازمان را نمونه سازي مي كنيم. الان ديگر محاصره جنگ افزاري و غيره بر ما اثرگذار نيست.
¤ منحني پيشرفت تجهيزات الان چه وضعيتي دارد؟
- منحني پيشرفت تجهيزات در حال حاضر صعودي است. الان ما محدوديتي به لحاظ مهمات و تجهيزات نداريم. حتي اخيرا يك سري قطعات هواپيماهاي اف-14 ما را هوانيروز ساختند يا قطعاتي از تانك كه ساخت و توليد همين بچه هاي خودمان هستند. ما نمونه هايي از جنگ افزارهاي مورد نياز را خيلي پيشرفته تر از بعضي جنگ افزارهايي كه در سطح جهان مطرح است مي سازيم.
¤ بدين ترتيب آمادگي ارتش در سطح بالايي قرار دارد.
- بله. الان آمادگي ما به اندازه اي هست كه در هر لحظه و در هر منطقه و مكاني به سرعت و قوت از خودمان دفاع كنيم.
¤ شما نقش تجهيزات را براي ايراني مسلمان تا كجا مي دانيد؟
- من روحيه شهادت طلبي، ايثار، ايمان و معتقدات را مقدم بر تجهيزات ارزيابي مي كنم. در جنگ تحميلي و تمام مدت درگيري در هر سطحي از تجهيزات به نظر من ايمان و اعتقاد و روحيات بوده است كه ما را بر دشمن چيره كرده است. از طرف ديگر اين بدين معنا نيست كه ما از تجهيزات روز بي نياز هستيم نه. ما تا جايي كه بتوانيم خود را مسلح به تجهيزات نظامي روز مي كنيم. نكته اين است كه آنكه اين جنگ افزار ما را به دوش مي گيرد از همه چيز مهمتر است.
¤ عمليات هايي كه ارتش در آن شركت داشته بيان كنيد.
- در پاسخ به اين سوال من سوال مي كنم كدام عمليات ها را شما نام ببريد كه ارتش در آن نقش و شركت نداشته باشد. ارتش مجموعه اي است از نيروهاي زميني، هوايي، دريايي، ممكن بوده در يك عمليات بنابر صلاح ديد لشكر 77 ما شركت كند و در يك شرايط ديگر لشكر 27 محمدرسول الله. اينها تفكيك مسئوليت است. و نه بمعناي اينكه ارتش در فلان عمليات شركت نداشته است.
¤ شما يكسال و نيم ديگر وارد فصل بازنشستگي مي شويد آيا طرحي براي انباشته سالها تجربه داريد؟
- من الان استاد دانشگاه هستم و درس مي دهم. هم دانشگاه فرمانده ستاد ارتش و دانشگاه امام علي(ع) . جاهاي ديگر هم همكاري دارم ضمن اينكه كتابي هم نوشته ام كه از ترم آينده در دانشگاه ها تدريس مي شود. علاوه بر اينها، محافل خصوصي، دوستانه، مراجعات و... همه كانال هايي هستند كه اين تجارب انتقال خواهد شد.
¤ اگر حرفي در آخر داريد بفرمائيد؟
حرف آخر من اين است كه ما بايد از طريق آموزش ها و انجام وظايف و توجه هميشه آماده باشيم. من خودم در هر شرايط زماني و مكاني مي بينم كه اگر هر آن تهديدي صورت گيرد حاضر و آماده ام كه به صفوف سنگر و درگيري ها بپيوندم و بايد همه همين گونه باشيم.

 



«گزارشي از صعود به تپه نورالشهداي كلكچال» زير سايه شهدا

سميرا خطيب زاده
شب بهاري ارديبهشت ماه بود و هواي مطبوع پشت پنجره، مرا به نفس كشيدن فرامي خواند.
پنجره را بازكردم و افقهاي دور دست را به نظاره نشستم، ناگاه نور سبز رنگي در تاريكي كوههاي شمال تهران توجهم را جلب كرد.
پرسيدم اين نور چيست؟ كه از آن دور دستها پيداست و دراين تاريكي و درآن ارتفاع، ما را به سبزي فرا مي خواند و گفتند كه مراز شهداي گمنام است در ارتفاعات كلكچال برايم جالب بود، مردم پايتخت سرزمينم، همه شبهاي خويش را در زير سايه شهداي گمنا مند؛ اما خود بي خبر و همين بهانه، آغاز اصرارهاي من براي يك برنامه كوهنوردي و زيارت مزار شهداي گمنام شد.
صبح جمعه بر خلاف عادت هميشگي، خيلي زود از خواب برخواستم و كوله بار اين سفر يك روزه را كه با ذوق و شوق بسيار در شب پيش،آماده كرده بودم، با خود همراه كردم و به همراهي ديگران به راه افتادم.
ميدان تجريش، منظريه و پارك جمشيديه مسير پيش روي ماه بود.
با اينكه صبح زود بود، خيل عظيم كوهنوردان حرفه اي كه از كوه بازمي گشتند توجهم را جلب كرد. در دلم همت آنها را ستودم و از همه بيشتر سحرخيزيشان را ...
منظره هاي جالب و زيباي پارك جمشيديه، خوش آمدگويي زيبايي براي ميهمانان شهداست، پارك را طي كرده و عازم مسيركوهنوردي مي شوم. تصميم گرفته ام كه كوه را تا آخر بالا بروم و اين براي من كه يك كوهنورد حرفه اي نيستم،كمي مشكل به نظر مي رسد.
اينجا برخلاف تصورمن، خيلي از اين آدمها، نه فقط به قصد بالا رفتن از كوه، بلكه به نيت زيارت مزار شهدا آمده اند! و اين را مي شود از چفيه هاي برگردنشان فهميد، يا آن چادري علي رغم سختي مسير راه، اصرار بر پوشيدنش دارند!
نيم ساعتي مي گذرد، بالا رفتن از سربالايي كوه چندان هم راحت نيست و تشنگي حس مشترك همه كوهنوردان است.
كوه زياد رفته بودم، اما درميان بعضي از اين آدمهاي كوهنورد حس غريبي به من دست مي داد، حس غربت و تنهايي درميان چهره هايي كه شايد كوهنوردي و ورزش را بهانه اي براي نمايش خود قرارداده اند! اما اينجا حال و هواي ديگري دارد.
با اينكه بار اولي است كه به كلكچال مي آيم، احساس آشنايي مي كنم، احساس خودمان بودن، با كوه، با سنگهايش، با آدمهايي كه دور وبرم هستند و شايد با شهدايي كه از آن بالا ما را به نظاره نشسته اند.
تابلوي زيبايي در مقابلم سبز مي شود، بر روي آن نوشته است«به طرف تپه نورالشهداء» و من دوباره به ياد نورسبز مي افتم، همان نور شهدا كه مرا به اينجا كشانيده است...
حالا خستگي را هم بايد به تشنگي اضافه كرد، اما امتحان، تازه از همين جا شروع شده است. «لبخند بزن بسيجي» بي اختيار لبخند مي زنم با ديدن اين جمله كه بر سنگهاي مسير راه نوشته شده است. كنجكاو مي شوم سنگ نوشته هاي ديگري را مي خوانم، همه از يك جمع صميمي خبر مي دهند كه به خاطر شهيدان به اينجا آمده اند و خاطرات و يادگاري وحس معنوي زيباي خود را بر اين سنگها حك كرده اند.
در مسير به توقف گاههايي نيز مي رسيم كمي برظرفهاي تشنه مان آب مي ريزيم و كمي هم جان تشنه مان را سيراب مي كنيم.
دوباره به راه مي افتيم، سخت است و استقامت مي خواهد به خصوص اگر ورزشكار هم نباشي، بي جهت نيست كه گفته اند كوهنوردي از بهترين ورزش ها براي تقويت اراده و خودسازي است. به ياد رهبري مي افتم كه كوهنوردي از ورزشهاي مورد علاقه ايشان است. شنيده ام كه صبح، آنقدر زود به كوه مي روند كه نماز صبح را هم همانجا مي خوانند و ياد آن خاطره شيرين درذهنم زنده مي شود كه:
«يك روز كه مقام معظم رهبري به كوههاي اطراف تهران رفته بودند، با دختر و پسري دانشجو برخورد مي كنند كه به لحاظ ظاهري وضع مناسبي نداشتند و تصور مي كردند كه آقا دستور دستگيري آنها را خواهد داد. ولي برخلاف تصور آن دو، ايشان با آنها احوالپرسي كردند و از شغل و فاميل بودن آنها نيز سؤال كردند. پسر وقتي با خلق زيباي آقا مواجه شد، واقعيت را گفت كه ما دوست هستيم. آقا ابتدا درباره ورزش و مزاياي آن با آن دو صحبت كردند و بعد هم فرمودند:«بد نيست صيغه محرميتي در ميان شما برقرار شود و شما با هم ازدواج كنيد.» و به آنها پيشنهاد دادند كه:« اگر مايل بوديد در فلان تاريخ بياييد، من آمادگي دارم كه شخصاً عقد شما را بخوانم.» آن دو خداحافظي كردند و طبق قرار به همراه خانواده خود، به محضر ايشان رسيدند.
آقا عقد آنها را جاري كردند و براثر برخورد كريمانه مقام ولايت، اين دو جوان تغيير مسير دادند و آن دختر غير محجبه به يك دختر محجبه و معنوي و آن پسر دانشجو به يك جوان مذهبي مبدل شد.
حالا ديگر به تپه نورالشهداء رسيده ام، درست هفت سال پيش، سوم خرداد 1380 كه مصادف با شهادت امام رضا بود، 8 كبوتر گمنام اينجا آرميدند. بي اختيار بر سر مزارشان مي نشينم و فاتحه اي مي خوانم.
از اينجا مي تواني تهران را خوب تماشا كني و كوچكي خانه ها، ماشين ها و آدم ها را؛ نمي دانم اين را بزرگي مقام شهداست يا از ارتفاعي كه بر بالاي آن ايستاده ام احساس خوبي دارم، از اينكه اگر چه كوچكم اما وقتي دراين شهر زندگي مي كنم، در زير سايه شهداي گمنامم، صداي مداحي حزن انگيزي كه از تلفن همراه زيارت كنندگان مزار به گوش مي رسد، زيبايي فضا را دو چندان مي كند.
حضور يك طلبه جوان آن هم با لباس روحاني به همراه خانواده اش برايم جالب است.
نزديك اذان ظهر است و ما بقيه راه را طي مي كنيم و به آن عمارت بالاي كوه مي رسيم دركنارش مسجدي است، بعداز خواندن نماز ظهر و عصر ن سفره ناهار ساده مان را در كنار شهدا پهن مي كنم.
ايكاش هميشه سفره هاي زندگيمان همين قدر ساده اما پربركت باشد!

 



داستان ايراني، وجدان عربي نگاهي به استقبال اعراب
از داستان «نامه اي به خانواده سعد» نوشته حبيب احمد زاده

شايد وقتي 15سال پيش «حبيب احمدزاده» مشغول نوشتن «داستان هاي شهر جنگي» بود، خيلي به اين موضوع فكر نمي كرد كه ممكن است روزي اين داستان ها به دست مخاطبين عرب زبان به خصوص عراقي ها هم برسد.
اما احمدزاده كه از نوجواني جنگ را با تمام وجود و ابعادش درك كرده بود، داستان خودش را مي نوشت، داستان هايي برگرفته از واقعيت جنگ، هرچند تلخ و گزنده.
«داستان هاي شهر جنگي» تاكنون جوايز متعددي را به خود اختصاص داده و به چاپ پانزدهم رسيده است اما ماجراي اين مطلب فروش خوب اين مجموعه داستان كوتاه نيست. تاكنون چاپ كتاب هاي متعددي در مورد جنگ دو رقمي شده است.
آنچه بار ديگر نگاه ها را به سمت اين مجموعه معطوف كرد، داستان «نامه اي به خانواده سعد» بود. چندي پيش سايت معروف و پربيننده عرب زبان «ايلاف» ترجمه اين داستان را در اختيار مخاطبان خود قرار داد و ازقضا با استقبال قابل تأملي نيز مواجه شد. اين اولين بار بود كه مخاطبين عرب زبان از يك داستان معاصر ايراني استقبال مي كردند، آن هم داستاني درمورد جنگ عراق و ايران. همان جنگي كه صدام مدعي بود به عنوان رهبر جهان عرب موظف به پيروزي در آن است!
اين داستان توسط موسي بيدج به عربي ترجمه و توسط محمد الامين مترجم عراقي مقيم هلند در اختيار سايت ايلاف قرار گرفته است.
عبدالقادر الجنابي شاعر برجسته عرب كه مقيم فرانسه است به عنوان مسئول بخش فرهنگي ايلاف اين داستان را پس از خواندن براي انتشار در سايت انتخاب كرده است.
انتشار اين داستان در سايت پرمخاطب جهان عرب ايلاف با ارائه نظرات برخي از خوانندگان آن همراه بوده كه نشان دهنده نزديكي ديدگاههاي مردم كشورهاي عربي به خصوص عراق با مردم ايران پس از جنگ است.
صلاح حسن شاعر سرشناس عراقي نيز درباره اين داستان گفت: اهميت زياد اين داستان در آن است كه به ما اين فرصت را مي دهد تا جنبه هاي حقيقي و ناشناخته اي از جنگ را بشناسيم. در اين داستان راوي و سعد قهرمانان واقعيت و نه تخيل هستند و مي توان گفت كه هر دو به نوعي قرباني جنگي هستند كه رژيم بعث عراق بر هر دو ملت ايران و عراق تحميل كرده است.
اين شاعر عراقي مقيم هلند افزود: داستان «نامه اي به خانواده سعد» زمينه اي را مهيا مي كند تا ما با آثار فراواني از ادبيات فارسي و عراقي آشنا شويم. فضاهايي جديد كه به ما نشان مي دهند در كنار واقعيت جنگ با تمام رنجها و دردها، فضاهاي انساني و محبت آميز و برادرانه نيز وجود داشته است و اين نقش برعهده ادباي دو كشور است كه به اين فضاهاي انساني اهميت بدهند.
كمال شارزين خبرنگار عراقي مقيم كشور الجزاير نيز درباره اين داستان در سايت ايلاف چنين گفت: اين بهترين داستان است. من اين داستان را خوانده و بسيار تكان خوردم. اين بهترين داستاني است كه درباره عراق نوشته شده است. اين داستان در واقع كل تاريخ 40سال گذشته عراق است.
همه آنچه كه براي ما اتفاق افتاد. اين داستان، ادبيات واقعي است. درباره تمام آن سال هاي طولاني كه بر كشور عراق گذشته است.
وي ادامه مي دهد: آيا يك نويسنده عراقي هم مي تواند اين چنين شيوا درباره جنگ هاي كشورش بنويسد! آيا بعد از خواندن اين نامه هنوز هم خوانندگان عرب از ما عراقي ها مي خواهند تا به وسيله ديكتاتورمان ]صدام[ فلسطين را آزاد مي كرديم؟
پيش از خواندن بخشي از داستان «نامه اي به خانواده سعد»، تعدادي از نظرات مخاطبين عرب زبان درمورد اين داستان را باهم مرور مي كنيم.
«احمد» خواننده ديگر عرب چنين نوشته است: آقا حبيب متشكريم! نامه ات به همه ما رسيد. نامه اي براي دعوت همگان به دوستي و محبت!»
رائد: «اين قصه را دوبار خواندم و بايد به نويسنده به خاطر رفتار انساني و بزرگمنشانه با موضوع جنگ درود گفت.
آقاي احمدزاده در اين داستان تأكيد مي كند كه ميان ملت ها خصومت وجود ندارد و صلح و محبت جا دارد. از سايت ايلاف ممنونيم كه هميشه ما را با چهره انساني و روشن ادبيات همسايه آشنا مي كند و تشكر از مسئول فرهنگي سايت كه اين انتخاب زيبا را كرده است.»
خالد اليقظان: «اين داستان مضمون زيبا و باشكوهي دارد و در آينده حتماً از ادبيات جنگ بسيار خواهيم خواند. ادبياتي كه جنگ را محكوم مي كند و زندگي و صلح را ارج مي نهد. فرهنگ عربي به «ديگري» اجازه نداده است كه از مكتونات خود بگويد. سايت ايلاف در گشودن دري به ادبيات ديگران پيشتاز بوده است.»
«.... همه اش در اين فكر بودم كه او چرا از پشت سر مرا مورد هدف قرار نداده است؟ و همين فكر زمينه ساز اين تسلي خاطر شد كه حتما او در منطقه باز پس گيري يكه و تنها مانده و حال مي خواهد خود را تسليم كند.
مجموعه اين افكار به من قوت قلب داد تا خود را به پشت سرش برسانم. لحظه اي مكث كرده، با حالت جنگي از پشت خاكريز به آن سمت دويدم و خواستم به زبان فارسي «دستها بالا» بگويم.
البته اكنون كه شما نامه را مي خوانيد ديگر همه چيز برايتان تا حدودي آشكار شده است.
بله من با جسد پسرتان رو به رو شدم كه به حالت دو زانو، بر زمين نشانده شده بود و گردن و هر دو مچ دستش را از پشت با سيمهاي تلفن صحرايي، به تابلوي تقاطع جاده بسته بودند و خون، به صورت جويباري كوچك، از زير پاهايش جاري شده بود.
در اين لحظه بود كه اسلحه در دستم وا رفت؛ جلوتر كه رفتم، متوجه شدم كه عمل بستن او را به نحوي انجام داده و يا داده اند كه در مچها و گردنش اثر زخم به شدت جلب نظر مي كرد. از بهت حادثه كه بيرون آمدم تازه سروصداي انفجار گلوله هاي توپ و خمپاره را شنيدم كه هر لحظه خود را به اين سمت منطقه خودي مي كشاند.
نگاهي به صورت معصومش كردم؛ چشمانش كاملا باز بود و خيره. نمي دانم چه شد كه دلم خواست عكسي از چهره پسرتان بگيرم و گرفتم. شايد تنها به علت آنكه از دوربينم نيز استفاده اي كرده باشم. وقتي دوربين را در كوله پشتي گذاشتم، صداي انفجارها با وضوح شديدتري شنيده مي شد و همين طور صداي پارس سگهاي ولگردي كه قبل از عمليات هر شب صفير زوزه آنان از پشت خطوط بعثيها به گوش مي رسيد. مي دانستم كه با وجود اين سگهاي ولگرد گرسنه، در شب، چه به روز جسد پسر شما خواهد آمد.
نگاهي به چشمان باز پسر شما كردم و به خاطر فرار از نهيب وجدان، به او گفتم: «مي دانم، ولي به خدا اگر يك بيل داشتم، حتما خاكت مي كردم.» درست مثل هركس ديگري كه با آوردن عذر بزرگي نخواهد كاري را انجام دهد.
و بعد به راه افتادم تا از انفجارها، كه هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شدند، فاصله بگيرم. چه بگويم، صدمتر نرفته، در كنار سنگري نيم ساخته بيل بزرگي را تا دسته در سر يك خاكريز فرورفته ديدم! لحظه اي ايستادم و سخت مردد شدم ولي چاره اي نبود، قسم برگشت ناپذيري خورده بودم. با كلي ناراحتي بيل را برداشته و به سمت پسرتان برگشتم. بيل را به او نشان داده، گفتم: «اين هم بيل.»
و شروع كردم جلوي پاي پسرتان را كندم. آن قدر نزديك كه پس از مدتي، جويبار خون راه خود را به درون گور پيدا كرد. در اثناءكندن و در هر حركت بيل نگاهي به پسرتان مي كردم و نگاهي ديگر به جويبار خون تا مبادا با كف پوتينهاي من تماس پيدا كرده و آن را خونين كند و در همين حال با خود و پسر شما صحبت مي كردم كه براي جلوگيري از طولاني شدن نامه نمي توانم مضمون صحبتهايم را براي شما بازنويسي كنم، چون حتما موضوع درخور توجه شما نخواهد بود.
خلاصه، نزديك به انتهاي كار بود و من در فكر آنكه آيا در اولين گوري كه در عمر كوتاهم شروع به ساختن كرده ام، قبله درست و دقيق رعايت شده و يا خير؟ كه ناگهان با صداي انفجار عظيمي خود را خوابيده درون گور ديدم و پسر شما سعد را نيز روي خود...
براي خواندن داستان به طور كامل، به كتاب «داستان هاي شهر جنگي» چاپ انتشارات «سوره مهر» يا به صفحه اصلي پايگاه رسمي اين انتشارات به آدرس WWWiricapcom مراجعه كنيد.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14