(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


پنجشنبه 4 مهر 1387 - 25 رمضان 1429 - 25 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19191
 

اقتصاد آزاد پروژه اي براي ايجاد «بازار احتياج»!
مسلمان شدن؛ شرط ازدواج با مرجان پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 55

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




اقتصاد آزاد پروژه اي براي ايجاد «بازار احتياج»!

ديكتاتوري اقتصاد
خطر آلودگي راديواكتيو آن همه عظيم است كه كلمات از بيان آن عاجزند. در مقايسه با عظمت خطر آلودگي راديواكتيو، همه ي آنچه را كه برشمرديم بايد به هيچ انگاشت و متأسفانه من تا به حال هيچ نويسنده و هيچ كتابي را نديده ام كه اهميت مسئله را آنچنان كه بايد مورد توجه قرار داده باشد. حتي در كتاب «كوچك زيباست» نيز، با آنكه در مقايسه با ديگر كتاب ها بينشي واقع گرايانه دارد، آنچنان كه بايد و شايد عظمت اين مسئله بروز و ظهور ندارد. شوماخر در بيان خطرات انرژي هسته اي مي گويد: در ميان همه ي تغييراتي كه به دست بشر در خانواده ي طبيعت ايجاد شده، شكافت هسته در مقياس وسيع بدون شك خطرناك ترين و ژرفترين تغيير است. در نتيجه، يونيزه كردن پرتوهاي يونساز به صورت شديدترين عامل آلودگي محيط زيست و مخاطره آميزترين عامل براي بقاي نسان بر كره زمين در آمده است.(1)
... اثرات پرتوهاي آلفا، بتا و گاما بر بافتهاي زنده به طور كامل شناخته شده است: ذرات اشعه مانند گلوله هايي هستند كه ارگانيسم را از هم
مي شكافند، و آسيبي كه از اين جهت وارد مي سازند به كميت آنها و نوع سلول هايي كه مصدوم مي سازند بستگي دارد.(2)
شوماخر بعد از بيان دگرگوني هاي ژنتيك ناشي از بمباران اشعه ي راديواكتيو و ذكر اين نكته كه تأثيرات راديواكتيو «نه تنها براي كساني كه به طور مستقيم از آن متأثر مي گردند خطري محسوب مي شود، بلكه فرزندان آنها را نيز به مخاطره خواهد افكند»(3) مي افزايد: بعد جديدي نيز بر اثر اين واقعيت مطرح مي شود كه در حالي كه آدمي اكنون مي تواند عناصر راديواكتيو ايجاد كند ـ و چنين نيز مي كند ـ همينكه آنها را ايجاد كرد، نمي تواند عملي براي كاهش راديوآكتيوته ي آنها انجام دهد. نه بازتاب شيميايي و نه مداخله ي فيزيكي، بلكه فقط گذشت زمان مي تواند شدت پرتو را بعد از آزادشدن آن تخفيف دهد. كربن 14 نيمه عمري حدود 5900 سال دارد، بدان معني كه حدودا شش هزار سال طول خواهد كشيد تا قدرت راديوآكتيويته اش به نصف آنچه بوده است تقليل يابد. نيمه عمر استرونتيوم90 بيست و هشت سال است. ليكن درازاي اين نيمه عمر هر چه باشد، پاره اي پرتوها تقريبا به طور نامحدود دوام مي يابند، و هيچ عملي نمي توان درباره ي آنها انجام داد جز آنكه كوشش شود كه ماده ي راديوآكتيو در مكان امني قرار گيرد.
اما ببينيم يك مكان امن مثلاً براي مقادير عظيم پس مانده هاي راديواكتيو كه به وسيله ي رآكتورهاي هسته اي ايجاد مي شود كدام است؟ هيچ مكاني را نمي توان در روي زمين سراغ كرد كه امن باشد. زماني اين انديشه وجود داشت كه اين پس مانده ها مي توانند به طور امن در اعماق اقيانوسها قرار گيرند، بر اين فرض كه در چنين ژرفا هيچ موجود زنده نمي تواند حيات خود را حفظ كند. ليكن اين فرض را اكتشاف شورويها در ژرفاي درياها باطل گرداند. هر جا كه حيات باشد، مواد راديوآكتيو به درون سيكل زيستي جذب مي شود. در ظرف چند ساعت از قرار دادن اين مواد در آب، توده ي عظيمي از آنها را مي توان در ارگانيسم هاي زنده يافت. پلانكتون و جلبك و بسياري ديگر از حيوانات دريايي قدرت متمركز ساختن اين مواد را با فاكتور 1000 و در پاره اي موارد حتي با فاكتور يك ميليون دارا هستند. همچنانكه يك ارگانيسم، ارگانيسم ديگر را تغذيه مي كند، مواد راديوآكتيو از نردبان حيات صعود مي كند و راه خود را دوباره به سوي انسان مي يابد(4)... پس مانده هاي «سطح بالا» همچنان در درون دريا قرار داده
مي شوند، در حالي كه كميتهايي از پس مانده هاي به اصطلاح «متوسط» و «سطح پايين» به درون رودخانه ها يا مستقيما در زيرزمين تخليه مي شوند.
گزارشي از كميسيون انرژي اتمي امريكا مختصرا حاكي از اين است كه پس مانده هاي مايع آهسته آهسته راه خود را به درون آبهاي زيرزميني مي گشايند، و تمام يا قسمتي (كذا!) از راديوآكتيويته اي راكه دارا هستند به طور شيميايي يا فيزيكي در خاك باقي مي گذارند.(5)
وسعت و عمق مخاطره از حدود معمولي و متعارف فهم و تصور انسان بسيار بسيار فراتر است. شوماخر سخني را از فردي به نام ادوارد دي. ديويد (مشاور علمي نيكسون) نقل مي كند كه بسيار وحشتناك است. فرد مذكور ضمن صحبت درباره ي مخزن فضولات راديواكتيو گفته است: آدمي درباره ي چيزي كه بايد قبل از بي ضرر شدن حدود 25000 سال در زيرزمين محبوس باشد، احساسي هول انگيز دارد.(6)
اما به راستي چرا با توجه به اين خطر عظيم كه خود سياستمداران غربي بر آن تأكيد دارند، باز هم انرژي هسته اي چون واقعيت مسلمي تلقي مي شود كه بايد جانشين ساير اقسام انرژي شود؟ چرا؟ چگونه بشريت حاضر مي شود خطري اينچنين وسيع و بزرگ را براي رسيدن به رفاه بيشتر بپذيرد؟ شوماخر در وسعت اين خطر گفته است: سرانجام وقتي موضوع آلودگي هوا، آب و خاك به پرتوهاي يونساز مطرح است چگونه مي توان مسئله ي آلودگي هوا به دود را مورد توجه قرارداد؟ من نمي خواهم مضرات آلودگي هوا و آب را در وضعيت كنوني ناچيز جلوه دهم، ليكن هنگامي كه با آنها روبرو مي شويم، نبايد «تفاوت در ابعاد» را از نظر دور داشت: آلودگي راديوآكتيو مخاطره اي است كه وسعت «بعد» آن براي بشر بيسابقه است. كسي ممكن است حتي سؤال كند: وقتي هوا مملو از ذرات راديوآكتيو است، تأكيد ورزيدن بر هواي پاك چه معنايي دارد؟ و يا اينكه وقتي آب و خاك مسموم گردد محافظت از هوا چه فايده اي خواهد داشت؟
حتي يك اقتصاددان ممكن است اين سؤال بجا را مطرح كند: هنگامي كه زمين، يعني تنها جايگاهي كه براي زيست در اختيار داريم، به موادي آلوده گردد كه موجد نقص بدني در كودكان يا نوادگان ما گردد، پيشرفت اقتصادي، يا به اصطلاح سطح بالاي زندگي، چه معنايي خواهد داشت؟(7)
پس مانده هاي پر دوام راديواكتيو روز به روز روي هم انباشته مي گردند و هيچ راهي براي از بين بردن آنها وجود ندارد. خطر بسيار عظيم تر از آن است كه بتواند با كلمات بيان شود. كسي نمي تواند گمان كند كه به خاطر دور بودن از محل مخازن پس مانده هاي راديواكتيو از خطر در امان است، چرا كه زمين محدود و كروي است. ابرهاي يونيزه ي ناشي از آزمايش هسته اي در آريزونا مي تواند در چين ببارد و ده ها هزار نفر را نابود كند. چرخه هاي حافظ حيات در كره ي زمين با يكديگر پيوندي آن همه فعال دارند كه كسي نمي تواند خود را در برابر مخاطره بزرگ پس مانده هاي راديواكتيو مصون بداند.
در چهارمين كنفرانس ملي سرطان در آمريكا در سپتامبر 1960، لستر برسلو(8) عضو اداره ي بهداشت عمومي ايالت كاليفرنيا گزارش داد كه ده ها هزار ماهي قزل آلا در جايگاههاي تخم گذاري غربي ناگهان به سرطان كبد دچار شده اند و ادامه داد: تغييرات تكنولوژيك كه بر محيط انسان اثر مي گذارند، با چنان سرعتي زياد و مهاري اندك صورت مي پذيرند كه جاي بسي شگفتي است كه تاكنون انسان از آن نوع سرطان همه گير كه امسال ميان ماهيان قزل آلا شيوع يافت، جان سالم به در برده است.(9)
شوماخر نظر نهايي خود را درباره ي انرژي هسته اي اينچنين اعلام مي كند: هيچ درجه از رفاه نمي تواند انباشت مقادير عظيم مواد بسيار مخرب و مهلكي را توجيه كند كه هيچكس نمي داند چگونه مي توان از خطر آن «ايمن» بود و به صورت خطري بي قياس براي نسلهاي بعد و حتي اعصار زمين شناسي باقي خواهد ماند. انجام دادن چنين عملي تجاوز به ذات زندگي است، تجاوزي فوق العاده بزرگتر از هر جنايتي كه تاكنون به دست بشر صورت گرفته است. اين پندار كه يك تمدن مي تواند پايه هاي خود را بر چنين تجاوزي استوار سازد يك شرارت اخلاقي، معنوي و مابعدالطبيعي است. اين بدان معني است كه امور اقتصادي آدمي را به گونه اي سامان دهيم كه گويي خود مردم حقيقتاً حائز هيچ اهميتي نيستند.(10)
اما هنوز سؤال ما بر جاي باقي است. چرا بشر با آگاهي از مخاطره اي اينچنين عظيم باز هم نمي تواند از انرژي اتمي دل بكند؟ جواب اين سؤال را بايد به قول شوماخر در ديكتاتوري اقتصاد جست و جو كرد: ... در حقيقت هيچ مثال روشنتري در مورد ديكتاتوري مسلط اقتصاد ]در مقايسه با مورد استفاده از انرژي اتم[ نمي توان يافت. ساختن نيروگاههاي متعارف، خواه بر اساس استفاده از زغال سنگ و خواه استفاده از نفت، و يا نيروگاههاي هسته اي، با توجه به مباني اقتصادي تصميم گيري مي شود؛ و شايد كمترين توجه به «پيامدهاي اجتماعي» مبذول گردد كه احتمالاً از انقطاع بيش از حد سريع صنعت زغال سنگ ناشي مي گردد. ليكن اين موضوع كه شكافت هسته اي مي تواند عامل يك مخاطره ي باور نكردني، مقايسه ناشدني، و بي همتا براي حيات بشر به شمار آيد در هيچ يك از محاسبات وارد نمي شود و هرگز محلي از اعراب ندارد.(11)
روند كنوني توسعه ي اقتصادي در جهان، سيري جدا از انسان يافته است و بشريت را جبرا در مسيري ناخواسته به سوي نابودي حيات طبيعي پيش مي راند. بهتر بود به جاي كلمه ي «جبرآ» از لفظ «ايجابا» استفاده مي كرديم، اما به لحاظ تأكيد بيشتر بر ماهيت دترمينيستي اين روند كلمه ي «جبرآ» را به كار برديم. تفاوت معناي جبر و ايجاب در آنجاست كه با وجود جبر اراده ي آزاد انسان مطلقاً نابود مي شود و امكان حركت مختارانه از آدمي سلب مي شود.
هر چند دترمينيسم(12) را اكثراً جبر ترجمه كرده اند، اما مسلماً لفظ موجبيت بهتر است. صرف نظر از بحث در الفاظ، روند كنوني توسعه ي اقتصادي كه در ذات خويش با رشد غول آساي تكنولوژي متحد است بشريت را ايجاباً در مسيري مي راند كه با اختيار و اراده ي آزاد انساني منافات دارد. هر چند اين سير جبري نيست، نبايد از نظر دور داشت كه هيچ كس جز معدودي از خاصه ي اولياي خدا نمي توانند گردن خويش را از طوق عبوديت آن آزاد كنند. همين موجبيت است كه شوماخر آن را ديكتاتوري اقتصاد ناميده است. بهترين دليل براي وجود اين سير ايجابي يا ديكتاتوري اقتصاد همين انرژي اتمي است: روند كنوني توسعه ي اقتصادي ايجاب مي كند كه ما از انرژي اتمي استفاده كنيم و هر مخاطره اي هر چقدر هم كه عظيم باشد در برابر اين نياز هيچ نيست! اين توجيه هر چند بسيار احمقانه است، اما منطقي است كه ابرقدرت ها، سياستمداران، كارتل(13)ها وتراست(14)ها، راكفلر(15)ها، دست اندركاران اقتصاد جهاني و كارشناساني چون «هرمن كان»(16) از آن استفاده مي كنند و متأسفانه چيزي كه اصلاً در اين محاسبات دخالت ندارد آينده ي بشريت و ضايعات فرهنگي و اجتماعي است.
زمينه ي ديگري كه مي توان ديكتاتوري اقتصاد را به روشني در آن پيدا كرد مسئله ي مصرف است. شوماخر جامعه ي مصرفي كنوني را به معتادي تشبيه مي كند كه هر چقدر هم وضعيت خود را نكبت بار احساس كند رهايي از چنگال اعتياد را بي نهايت دشوار مي بيند.(17) اين يك واقعيت غير قابل انكار است و شواهد و مصاديق بسياري بر آن دلالت دارد.
روژه گارودي در كتاب «هشدار به زندگان» نوشته است: ...اقتصاد آزاد «به شيوه غربي» براي رفع احتياج بازار نيست بلكه براي ايجاد بازار احتياج است!
در سال 1960 مدير بزرگترين سازمان جهاني تبليغات و آگهي هاي بازرگاني: «والتر تامسون» اعلام كرد كه آمريكاييان براي آنكه بتوانند با آهنگ شتابان توليد، همگامي كنند، بايد سالي شانزده ميليارد دلار بر مصرف خود بيفزايند. (و حال آنكه هر فرد آمريكايي در حدود شانزده برابر يك فرد عادي غربي بطور كلي مصرف مي كند).(18)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت ها:
1. كوچك زيباست، ص 105.
2. كوچك زيباست، ص105.
3. كوچك زيباست، ص 106.
4. كوچك زيباست، ص 106.
5. كوچك زيباست، صص 106 و 107.
6. كوچك زيباست، ص 14.
7. كوچك زيباست، ص 109.
8 Lester Breslow
9. كوچك زيباست، صص110 و 111.
10. كوچك زيباست، ص 113.
11. كوچك زيباست، ص 105.
12 Determinism
Cartel 13.، مجموعه ي چند شركت بازرگاني كه براي كنترل بازار و پرهيز از تزاحم در تجارت گرد هم مي آيند. : و
Trust 14، اتحاد شركت هاي بازرگاني جهت كاهش تزاحم تجاري و كنترل قيمت. : و
1839_1937 Rockefeller 15؛ كارخانه دار آمريكايي. مالك شركت معظم نفتي «استاندارد اويل». مجازاً به «سرمايه داري با دارايي باورنكردني» اطلاق مي شود. : و
16. نگ.ك. به فصل «بهشت زميني» در همين كتاب.
17. كوچك زيباست، ص119.
18. هشدار به زندگان، صص 495 و 496.

 



مسلمان شدن؛ شرط ازدواج با مرجان پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 55

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه فرهاد به همراه دوستش مهدي به دفتر امام جمعه همدان رفت و در آنجا براي جانشين امام جمعه از تصميم خود براي مسلمان شدن و علت اين تصميم گفت. جانشين امام جمعه همدان هم ازفرهاد خواست كه در يكي از نشريات كثيرالانتشار تشرف خود به اسلام را اعلام كند. فرهاد از او پرسيد كه «اگر عليه جهانيان جهاد اعلام شد، آيا او بايد در مقابل خانواده اش قرار بگيرد؟» روحاني هم پاسخ داد كه «اسلام دين مهر و صفا و محبت است، اعلام جهاد هم براي زماني است كه تماميت كشور و يا اسلام در خطر باشد... اما احساس من اين است كه شما آمادگي پذيرش اسلام رانداري.»ادامه ماجرا:
پس از خداحافظي از حرف هاي اين روحاني كمي رنجيده بودم، حالا كه فكر مي كنم در آن لحظه قدرت درك همه جانبأ اسلام از من سلب شده بود، شايد هم هنوز جرأت جدا شدن واقعي را در خودم نمي يافتم و با فرافكني دنبال مقصر ديگري مي گشتم.
وقتي با دوستم آمديم بيرون، از او جدا شدم و تا مدت ها در خيابان ها سرگردان بودم، بعد به خانه رفتم، در خانه از كسي بابت آن برنامه ها گله نكردم؛ چون اصلاً فايده اي نداشت، به خلوتي پناه بردم و خودم را با شنيدن موسيقي اصيل ايراني سرگرم ساختم و با خواننده شعر مرحوم فرخي يزدي را زمزمه كردم:
« زندگي كردن من مردن تدريجي بودآنچه جان كند تنم، عمر حسابش كردم .»
فردا به خانه جناب سرهنگ رفتم، مرجان تا صبح گريه كرده بود، اين را چشم هايش نشان مي داد و بعد از سر صداقت همه چيز را به خانواده او گفتم. جناب سرهنگ در پاسخم گفت:
«آقافرهاد من اسلام شناس نيستم، اما اگر مي خواهي مسلمان شوي، بايد همه احكام آن را بپذيري وگرنه اسلام خواهي شما يك تب زودگذر خواهد بود، منظورم اين است كه شما بايد با آگاهي، عقل و عشق به اسلام رو بياوري وگرنه اگر با ايمان سست اسلام بياوري به آساني و به اندك نسيمي خواهي لرزيد. اين شرط ما براي ازدواج با مرجان است وگرنه از همين جا راه ما از هم جدا مي شود. »
اين را گفت و از خانه بيرون رفت.
پيرمرد دنيا ديده راست مي گفت، او مي خواست من با ايمان و اعتقادي محكم به اسلام رو بياورم و نه از سر احساسي زودگذر. او مي خواست آيندأ مرجان در هاله اي از ابهام نباشد.
اما مرجان با عصبانيت گفت:
«مامان! فرهاد كه اسلام آورده، پس چه لزومي دارد دوباره اين برنامه را تكرار كند. »
مريم هم گفت:
«اين طوري اين بنده خدا از چاپ عكس هم معاف مي شود تا دوباره با خانواده اش درگير نشود. »
در اين ميان مادر مرجان كه ساكت بود آب پاكي را روي دستم ريخت:
«حرف درست را بابا گفت، يعني آقافرهاد بايد رسماً در دفتر امام جمعه تشهد بر زبان بياورد و در روزنامه ها هم رسماً از فرقه بهائيت اعلام انزجار كند. در غير اين صورت اگر آقافرهاد بخواهد به هواي تو هر روز اينجا بيايد، او را تحويل قانون مي دهم. دخترم هم اگر بخواهد اعتراضي بكند، او را هم تحويل مي دهم. »
در آن لحظه غروري كاذب سراپاي مرا فرا گرفت، چنان كه از سخن بر حق مادر مرجان رنجيده خاطر شدم و بدون خداحافظي خواستم از خانه مرجان بيرون بيايم، ناگهان صداي مرجان مرا ميخكوب كرد:
«فرهاد حالا مي خواهي چكار كني؟ تو خودت مي داني كه من بدون تو نمي توانم زندگي كنم. »
من هم گفتم:
«عزيزم من كه هر چه گفتند، انجام دادم، حالا جناب سرهنگ هم بايد از شرط و شروط خود صرفنظر كند. »
نگاهم روي حوض خانه مرجان متوقف ماند، يك ماهي قرمز ديگر مرده بود و جسدش روي آب حوض سرگردان بود.
به مغازه رفتم و مشغول كار شدم، شب كه شد مي خواستم در همان مغازه بخوابم، اما مغازه جايي براي خوابيدن نداشت، به خانه رفتم؛ چون در آن شهر سرپناهي نداشتم. حالا مجبور بودم در حضور كساني كه مرا اين همه آزرده بودند، تنها سكوت كنم.
به اتاقم رفتم، ضبط صوت را روشن كردم و بيشتر از موسيقي با شعر اين تصنيف زندگي كردم:
پروانه بودي بر خواب مريم
شكسته بال وويرونأ غم
آه اي مسافرشب خون بي تاب
مرگ يه ماهي افتاده رو آب
من بي تو اي عشق تنهاترينم تنهايي ماه، بغض زمينم
بي تو خزون شدباغ ترانه
شب گريه ام شدشعر شبانه. . .
اشك در چشمانم حلقه بسته بود كه مادر و خواهر 9 ساله ام آرزو وارد اتاق شدند. مادرم پرسيد: «چته فرهادجان. . . ؟ چرا اين قدر پژمرده اي؟!»
مي خواستم فرياد بزنم، مادر جان، مادر عزيزم، اي كسي كه مرا به دنيا آوردي و براي من زحمت كشيدي! يعني تو نمي داني من چه غمي دارم، تو نمي داني به دستور محفل شماها با من و سرنوشت من چه كرده ايد؟! اما تمام اين حرف ها را فرو خوردم و گفتم:
«چيزي نيست، مادر!!»
در اين حال آرزو خواهر كوچكم با ناراحتي آمد و مرا بوسيد و گفت:
«داداشي؛ چرا اين قدر غمگين هستي، ديگه مثل قديما نيستي، يادته منو مي بردي گردش، مي بردي پارك؟»
مادرم كه معلوم بود با چه هدفي بحث را آغاز كرده حرف هاي آرزو را قطع كرد و گفت:
«آرزو جان يك لحظه ساكت باش، ببينم داداش فرهادت چي ميگه، راستي از مرجان و خانواده اش خبر داري؟!»
گفتم: «از او بي خبر هستم. »
مادرم گفت: «ولي هنوز فراموشش نكردي درسته؟!»
گفتم: «راستش را بخواهيد، اصلاً نمي توانم او را فراموش كنم. »
و مادرم مثل اينكه راه حل يك معماي پيچيده را يافته باشد، گفت:
«من مي دانم اينها چه كرده اند، اينها چيز خورت كرده اند وگرنه تو اهل عشق و عاشقي نبودي، تو حتي به دوستي هاي خياباني مي خنديدي. »

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14