(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


 شنبه 30 شهريور 1387 - 19 رمضان 1429 - 20 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19187
 

به مناسبت شهادت مولاي متقيان امام علي(ع) اي چاه!
كارگاه ادبي پرسش هاي خوب مسعود
دبيركل اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان: 25 هزار بسته فرهنگي در دبيرستان هاي كشور توزيع مي شود
همزمان با سال نوآوري و شكوفايي دانش آموز تهراني موفق به اختراعات گوناگون شد
اميرعلي
لحظه هاي عاشقي
ماجراي آن روز
نامه اي براي يك مسافر
دم غروب
سبز و زرد



به مناسبت شهادت مولاي متقيان امام علي(ع) اي چاه!

سلام همدم ناله هاي علي(ع)! چگونه با تو سخن بگويم تويي كه عمري سخن مردي را شنيدي كه در يك كلام بهترين عالم بود. خوشا به حالت چاه خوشا به حالت كه شنيدي دردهايي را كه علي(ع) در هجوم كوچه هاي غريب كوفه پنهان مي كرد. خوشا به حالت كه بعد از خدا تنها همدم شبهاي پرستاره مولايم بودي. تو وجود علي(ع) را حس كردي! تو رازهاي او را در دلت نگه داشتي؛ رازهايي كه اي كاش شعري مي شد و غربت علي(ع) را تفسير مي كرد. آري! علي غريب بود؛ علي(ع) با دنياي كوچك ما غريب بود، دنيايي كه موجوديت مولا در هيچ گوشه اي قابل تفسير نبود. دنيايي كه بعد از پيامبر و فاطمه براي علي(ع) غريب تر شده بود. اي چاه! به راستي علي(ع) بعد از فاطمه با تو چه گفت؟ اين چه رازي بود كه بعد از قرن ها چاه و نخل هاي كوفه را در اندوه فرو برده است؟ اي چاه باز هم سكوت مي كني! اشك هايم مجال نمي دهد، نه براي مولايم علي(ع) كه از دنياي سنگي و كوچك ما پرگشود؛ براي خودم كه هيچ گاه راز اين پرواز عاشقانه را درك نخواهم كرد.
فاطمه حسين زاده
نايين

 



كارگاه ادبي پرسش هاي خوب مسعود

دركتاب ارزشمند «اصول كافي» خوانده بودم كه يكي از معصومين فرموده اند:
«پرسش كليد در دانش است.»
بعضي ها مي گويند: «سؤال خوب نيمي از جواب است.» چند روز پيش كه مشغول مطالعه نامه هاي رسيده به كارگاه بودم، چشمم به نامه آقا مسعود افتاد؛ نامه اي كه پراز سؤال هاي زيبا و به درد به خور بود.
آقاي مسعود عامل از نجف آباد اصفهان، 5 سؤال از من پرسيده بودند كه در اين شماره سوال و جواب ها را تقديم خوانندگان علاقه مند مي كنيم.
¤ چگونه مي توان يك نويسنده خوب شد؟
آقا مسعود!
اين سؤال مثل اين است كه از يك فوتباليست بپرسي چگونه مي توان يك فوتباليست حرفه اي شده؟
فكر مي كني او در جوابت چه مي گويد؟
استعداد، علاقه، تمرين، عضويت در يك تيم خوب و... پله هاي ترقي يك فوتباليست هستند.
براي موفقيت در نويسندگي هم بايد علاوه بر استعداد و علاقه، مطالعه و تمرين را فراموش نكرد. اگر در فوتبال نرمش داريم در نويسندگي هم نگارش داريم. از يك فوتباليست حرفه اي پرسيدند:
«چگونه پيشرفت كردي؟»
او گفت: «من وقتي در زمين هستم تمرين و بازي مي كنم. بعد از آن در راه فوتبال فكر مي كنم به خانه كه مي رسم فوتبال تماشا مي كنم و كتاب و مطبوعات فوتبالي مي خوانم.»
كسي كه تمام فكر و ذكرش به يك سمت كشيده شد در آن زمينه پيشرفت مي كند. البته من موافق افراط نيستم و نمي گويم يك نويسنده براي پيشرفتش به غار تنهايي پناه ببرد و فقط بخواند و بنويسد.
نويسنده خيلي از موضوعاتش را از دل همين كوچه و خيابان هاي به ظاهر معمولي پيدا مي كند. آنچه مهم است نگاه، فكر و قلم نويسنده است كه او را از مردم عادي متمايز مي كند. پس براي رسيدن به قله نويسندگي بايد- در كنار كارهاي لازم زندگي- فرصتي را براي توجه به انديشه و قلم كنار گذاشت.
عضويت در كتابخانه يعني ورود به باغي پراز حرف هاي جديد و جالب. مطالعه مثل غذاست البته بايد مواظب باشيد از هر غذايي ميل نكنيد چون بعضي از غذاها مسموم كننده اند! مطالعه دايره واژگان شما را افزايش داده و تاثيرش در آثار جديد شما آشكار مي شود.
همكاري با نشريات ويژه نوجوانان مثل كيهان بچه ها، سلام بچه ها، دوست نوجوان، دوچرخه همشهري و... كه در سطح كشور با شمارگان (تيراژ) قابل توجهي منتشر مي شوند نيز مشوق خوبي براي قلمهاي تازه جوانه زده است.
باحضور در انجمن هاي ادبي معتبر كه اساتيدي متعهد و متخصص دارند مي توانيد نقاط ضعف آثارتان را شناسايي كرده و روز به روز پيشرفت كنيد.
¤ داستان روان، چه داستاني است؟ نگارش روان در يك داستان چگونه به وجود مي آيد؟
مطالعه و تمرين ياري گر شما در يادگيري و به كارگرفتن فنون داستان نويسي است. وقتي داستان هاي زيادي بخواني، با نثرهاي گوناگوني آشنا مي شوي. روان بودن نثر به اين معنا است كه در هنگام مطالعه آن احساس نمي كني كلمات پراز دست اندازهاي نامفهوم و نامناسبند بلكه مثل حركت روان آب رودخانه، داستان را دنبال مي كني تا به درياي پايان آن برسي.
براي روان شدن نثر تمرين لازم است. نوشتن خاطرات روزانه- البته نكته هاي جالب نه فهرست بندي كارهاي انجام شده- مي تواند تمرين خوبي باشد. پرهيز از كلمات مهجور، قلمبه و سلمبه كه متاسفانه بعضي ها فكر مي كنند باعث بالارفتن ارزش ادبي اثرشان خواهد شد، نيز نكته مهمي است.
اول ببينيد حرف دلتان چيست بعد آن را با ساده ترين كلمات بيان كنيد؛ كلماتي كه به راحتي با خواننده ارتباط برقرار كند.
به متن زير توجه كنيد، دو سر دبير مختلف در دو نشريه متفاوت براي جذب خوانندگانشان سرمقاله نوشته اند، به نظر شما كدام روان و دلنشين تر است؟ چرا؟
¤ سردبير نشريه الف:
«... نشريه اي كه هم اكنون پيش روي شماست، حاصل تلاش علمي، ادبي و هنري كارشناساني است كه براي شما نوجوانان زحمت مي كشند و آرزومندند كه شما قله هاي ترقي را يكي پس از ديگري طي كرده و به سرمنزل مقصود دست بيابيد.»
سردبير نشريه ب: «... من آمده ام تا زنگ تفريح، نان و پنيرم را با تو قسمت كنم. من دوست دارم زنگ ورزش توي تيم شما باشم و در زنگ آخر كنار تو بيايم تا با هم قراربگذاريم كه مسئله هاي رياضي مان را در خانه شما با هم حل كنيم...»
آقامسعود!
مي بيني، قطار واژگان وقتي بهتر حركت مي كند كه نويسنده اش مي داند چگونه و براي چه كسي دارد مي نويسد.
پس استفاده درست از كلمات و پرهيز از به كارگيري واژگان غيرصميمي مي تواند بر تأثيرگذاري و روان بودن نثر تأثير بگذارد.
¤چگونه مي توان داستاني تأثيرگذار خلق كرد؟ آيا روش يا الگويي دارد يا اينكه برمي گردد به تجارب ونگرش نويسنده؟
اول بگذار ببينيم داستان تأثيرگذار چه داستاني است؟ به نظر من اگر داستاني را بخوانيم و در پايان داستان احساس كنيم كه پيام آن- به طور غيرمستقيم- دارد با ما حرف مي زند و زندگي مي كند.
براي مؤثر واقع شدن يك داستان عوامل زيادي سهم دارند: موضوع، طرح، انتخاب و باورپذير بودن شخصيت ها، منطقي بودن حوادث ايجاد گره و گشايش سنجيده و در پايان پرداخت مناسب همه در برقراري ارتباط و تأثير بر روي مخاطب نقش دارند.
هر چه قدر تسلط نويسنده به فنون نويسندگي و به كارگيري صحيح عناصر داستان بيشتر باشد اثر خلق شده توسط او خواندني و ماندني تر خواهد بود.
راستي اين را هم بگويم كه اول بايد حرفي براي گفتن داشته باشيم و بعد دست به قلم ببريم. از قديم گفته اند:
«آنچه كه از دل برآيد
لاجرم بر دل نشيند»
استادي در كلاس داستان نويسي حرف قشنگي مي زد و مي گفت: «داستاني ماندگار است كه از دردهاي بزرگ انسان حكايت كند.»
¤آيا در داستان طنز اين جملاتند كه خنده آورند يااين كه شخصيت ها، مسير داستان يا و كل داستان خنده دار است؟
قبل از پاسخ به پرسش قشنگت خوب است اين نكته را بگويم كه منظور از طنز فقط خنده دار بودن آن نيست. طنز خنده دارد اما خنده اي تلخ. گنجاندن قرص تلخ پيام در موز شيرين خنده، هنري است كه نويسندگان ماهر به خوبي انجام مي دهند. پرسيده اي كه در يك داستان طنز چه چيزي باعث خنده دار شدن متن مي شود؟
دوست دارم از شما بپرسم اگر يك درخت پيش روي شما باشد چه چيزي باعث درخت شدن آن مي شود؟ ريشه، تنه، شاخه ها، برگ ها و يا...
حتما جواب مي دهي درخت مجموعه اي است از ريشه، تنه، شاخه ها، برگ ها و...
البته تفاوت شكل و نوع هر كدام از درخت ها باعث جدا شدن انواع درخت ها از هم مي شود. در داستان طنز مجموع كلمات، شخصيت ها، گفتگوها، تضادها و... باعث ايجاد خنده در خواننده مي شود.
تضاد بين فقير و ثروتمند، روستايي و شهري، بي سواد و تحصيل كرده و... اگر با پرداخت حساب شده اي همراه باشد مي تواند باعث خنده شود.
¤و يك سؤال از دنياي شعر
¤در مورد قالب هاي شعري، قافيه و رديف چيزهايي مي دانم اما نمي دانم منظور از وزن شعر و اين كه مي گويند: وزن دو مصرع بايد به هم بخورد، چيست؟
انواع شعر در زبان فارسي عبارتند از:
1- شعر كلاسيك با وزن و قافيه با طول مصراع هاي هم اندازه (هم وزن)
2- شعر نو نيمايي كه در آن طول مصراع ها با سليقه شاعر كوتاه و بلند مي شود و استفاده از قافيه نيز آزاد است يعني شاعر مي تواند شعري نيمايي بگويد كه در وزن رعايت شده ولي از قافيه خبري نيست.
3- شعر سپيد (آزاد) در اين نوع از شعر از وزن و قافيه خبري نيست و شاعر با استفاده ماهرانه از كلمات پيام خودش را به مخاطب انتقال مي دهد.
سرودن شعر سپيد در نگاه اول مثل نوشتن نثر است اما وقتي در آثار موفق اين نوع شعر دقت كنيد مي بينيد كه شاعر علاوه بر داشتن يك طرح مناسب بايد با ويژگي هاي واژگان نيز آشنايي داشته باشد. شاعران شعر آزاد با استفاده از موسيقي دروني كلمات سعي مي كنند به دلنشين و آهنگين تر شدن شعرشان كمك نمايند.
وزن در شعر كلاسيك به اين معناست كه هجاهاي بلند و كوتاه يك مصراع بايد با مصراعهاي ديگر شعر هماهنگ (هم وزن) باشد.
به يك مثال ساده توجه كنيد:
«دويدم و دويدم
سركوهي رسيدم...»
اگر به شما بگويند آهنگ اين شعر چگونه است چه مي گوييد؟
-تتق. تتق.تتق.تق
يا مي گوييد:
«دي رام دارام دي رام دام»
هر آهنگي بگويي كه مثل دو آهنگ بالا باشد مي تواند درست باشد.
حالا اگر ما بعد از «دويدم و دويدم»
مثلا بخواهيم بگوييم «به خانه مادربزرگ مهربانم رسيدم»
در اينجا گفته مي شود وزن دو مصراع به هم نمي خورد. در زبان فارسي براي مشخص كردن وزن هر شعر قوانين خاصي وجود دارد كه به آن علم «عروض و قافيه» مي گويند.
اگر علاقه مند به يادگيري دقيق و علمي وزن و قافيه هستي بايد به كتاب هاي ادبي در اين زمينه مراجعه كني.
با تشكر از سؤال هاي خوب شما
محمدعزيزي «نسيم»


 



دبيركل اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان: 25 هزار بسته فرهنگي در دبيرستان هاي كشور توزيع مي شود

25 هزار بسته فرهنگي شامل نرم افزار شهداي دانش آموزي در دبيرستان هاي كشور توزيع مي شود.
محمد تقي فخريان دبيركل اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان ضمن اعلام اين مطلب افزود: اين بسته هاي فرهنگي 9 شهريورماه جاري در استان ها توزيع شد و هفته آخر شهريورماه جاري در بين مسئولان انجمن هاي اسلامي دانش آموزي توزيع مي شود. وي با اشاره به اينكه اكنون انجمن هاي اسلامي در 12 هزار و 500 دبيرستان كشور تشكيل شده است، افزود: انجمن هاي اسلامي دانش آموزان داراي 450 هزار عضو هستند كه با مديريت 12 هزار و 500 نفر فعاليت مي كند.
وي همچنين از برگزاري همايش تحت عنوان مديران فردا در دهه سوم مهرماه امسال خبر داد و گفت: اين همايش با حضور 36 هزار نفر از اعضاي انجمن هاي اسلامي برگزار مي شود.
وي همچنين از برپايي جشنواره ايده هاي برتر در ابتداي سال تحصيلي جديد خبر داد و گفت: تاكنون طرح هاي برتر انجمن هاي اسلامي 24 استان كشور به دفتر بيرخانه ارسال شد كه قرار است طرح هاي برتر 13 آبان ماه و 22 بهمن ماه امسال معرفي شود تا از طرح هاي برتر حمايت شود وي با بيان اينكه كنگره همكلاسي هاي آسمان به مانند سال هاي گذشته در هفته دفاع مقدس برگزار مي شود.
وي با اشاره به اينكه ما كمتر به مفاهيم قرآني مي پردازيم و بيشتر توجه ما به قرائت قرآن است؛ گفت: ياسين شيخ پور يكي از دانش آموزان استان آذربايجان غربي مدل جديدي از قرائت قرآن همراه با تفسير آن ارائه داده كه اتحاديه با همكاري سازمان پژوهش و برنامه ريزي آموزشي سرگرم تهيه نرم افزاري در اين زمينه است و اين نرم افزار مهرماه در مدارس توزيع مي شود وي توضيح داد اين دانش آموز 22 موضوع قرآني از جمله درباره ماه مبارك رمضان، قرائت و تفسير كرده كه نرم افزار آن در مدارس توزيع خواهد شد. وي در پايان از توزيع جزوه اطلاعاتي شب هاي قدر در مدارس خبر داد و گفت: اين جزوه در شمارگان 50 هزار نسخه و با موضوع گفتمان دانش آموزي در اختيار انجمن هاي اسلامي مدارس قرار مي گيرد.

 



همزمان با سال نوآوري و شكوفايي دانش آموز تهراني موفق به اختراعات گوناگون شد

امير پرهام پيرهادي دانش آموز مقطع سال دوم دبيرستان علامه طباطبايي واحد ولنجك موفق به اختراعاتي همچون كولرهاي خورشيدي، كفش ضد قارچ و تخليه كننده خمير شد.
به گزارش روابط عمومي اتحاديه انجمن اسلامي دانش آموزان يكي از زمان هاي اوج مصرف برق در تابستان است كه مصرف كنندگان از اين انرژي براي خنك كردن منازل استفاده مي كنند و كولر يكي از خنك كننده هايي است كه امروزه در بين مردم بسيار جا افتاده و استفاده از آن در فصول گرم به امري عادي تبديل شده است و از آنجايي كه مصرف برق اين وسيله بالاست لذا استفاده از صفحات خورشيدي مي تواند علاوه بر كاهش چشم گير استفاده از برق شهري در هزينه هاي پرداختي توسط فرد مصرف كننده نيز موثر باشد.
همچنين نحوه قرار گرفتن صفحه هاي خورشيدي به صورت افقي بر روي قسمت فوقاني كولر نصب مي شود و نسبت مصرف دينام با توليد نيرو توسط صفحه خورشيدي تنظيم خواهد شد و اين كولرها براي مصرف كنندگاه هيچ هزينه اي را در پي ندارد و توليد نيروي مصرفي كولر از صفحه خورشيدي تأمين مي شود.
از ديگر اختراعات اين دانش آموز مبتكر كفش ضدقارچ است كه اين كفش با طراحي متفاوت با ايجاد جريان هوا در كفش از عرق پا و قارچ بين انگشتان جلوگيري كرده و بوي بد پا را كاهش مي دهد.
در پاشنه اين كفش جايگاهي براي قرار دادن باطري براي تأمين انرژي موتور الكتريكي انتخاب شده است و در قسمت سطحي كفش يك موتور الكتريكي كوچك به منظور ايجاد جريان هوا قرار داده خواهد شد، اين موتور با اتصال به پروانه كوچك آن را به گردش درآورده و هواي اطراف را به جريان درمي آورد و جريان هوايي ملايم در كفش حركت و از گرم شدن پا جلوگيري مي كند.يكي ديگر از اختراعات پيرهادي تخليه كننده خمير است اين دستگاه از دو غلطك كوچك كه به يكديگر اتصال دارند و بين آنها فضاي خالي وجود دارد ساخته شده است و در فضاي خالي بين آنها تيوپ مورد نظر كه در حال اتمام است قرار مي گيرد. در اثر چرخاندن دسته اي كه به غلطك فوقاني متصل است فشار به تيوپ وارد خواهد شد و ماده موجود در آن خارج مي شود.اين دستگاه مي تواند براي اشخاصي كه در نواحي مچ دست داراي مشكلات استخواني و غضروفي هستند مورد استفاده قرار گيرد، دستگاه تخليه كننده خمير براي تيوپ چسب، خميردندان و غيره ساخته شده است و بر روي ديوار نصب مي شود و به راحتي مي توان از آن استفاده كرد.

 



اميرعلي

... بلندش كرديم و گذاشتيمش كنار، همين!
بازپرس دور اتاق گشت، سرش پايين بود و فكر مي كرد.
متهم ترسيده بود، اما نمي توانستي اين ترس را از چهره اش بخواني؛ لبخند بي رمق روي چهره اش چشم هاي هراسناكي اش را مي پوشاند، بيشتر از همه سايه پنكه روي ديوار و هم آور بود، پنكه آرام مي چرخيد و انگار با هر حركت او را به سوي خود فرا مي خواند مزه آويزان شدن از پنكه را قبلا چشيده بود، دردناك بود، دردناك.
روي لباس زردش، لكه هاي خون به وضوح معلوم بود، آنقدر شلاقش زده بودند كه ديگر نانداشت ولي باز رهايش نمي كردند؛ مي خواستند بدانند قاتل كيست؟!
اميرعلي از همه اسرا جوان تر بود، با خودشان مي گفتند حتماً به زودي اقرار خواهد كرد اما 17 ساعت بود كه داشتند از او با انواع شكنجه ها بازجويي مي كردند، اما مگر حرف مي زد؟ فقط يك جمله را تكرار مي كرد: «صبح كه از خواب بلند شديم، ديديم در سلول بازه. اومديم دم در؛ گروهبان راشد دراز به دراز افتاده بود. بلندش كرديم و گذاشتيمش كنار»
بازپرس، فرمانده اردوگاه بود. رده پايين ها وقتي ديدند اميرعلي حرف نمي زند دست به دامن او شدند.
فرمانده دو بار اتاق را دور زد، روبروي اسيرش ايستاد و با فارسي دست و پا شكسته اي گفت: «شكنجه اش كنيد، يا مي ميرد يا حرف مي زند» دو سرباز عرب كه گوشه اتاق در تاريكي ايستاده بودند و انتظار اين فرمان را مي كشيدند دست هاي اميرعلي را به پنكه بستند و با كابل آنقدر زدندش تا...
¤¤¤
سال ها بعد يكي از هم بندها براي مادر اميرعلي ماجرا را اينگونه تعريف كرد: «آن شب گروهبان راشد مست كرده بود، همه خوابيده بوديم كه در را باز كرد و با كابل افتاد به جان بچه ها، اولش فرار مي كرديم اما بدجوري مست بود، شروع كرد به فحش كشيدن به تمام اعتقاداتمان، طاقتمان طاق شد، جلويش در آمديم و گرفتيمش. كابل را از دستش گرفتيم، يكي از بچه ها كابل را برداشت و دور گردن گروهبان راشد گذاشت و آنقدر كشيد تا خفه شد. فردا كه بعثي ها جنازه را ديدند، به اتاقمان ريختند و تا مي خورديم با كابل بهمان زدند .بعدش اميرعلي را براي بازجويي انتخاب كردند. از همه كوچكتر بود و خيال مي كردند سريع قاتل را لو مي دهد. دو روز بعد يكي از نگهبان ها كه با ما رابطه بهتري داشت گفت: اميرعلي زير شكنجه شهيد شده و همان اطراف خاكش كرده اند.»مادر اميرعلي گريه نكرد، به همبند پسرش گفت تاچايش سرد نشده بخورد و به قاب عكس پسرش نگاه كرد، لبخند زد و گفت: «شيري كه خوردي حلالت، مادر». محمد حيدري . 16ساله. قم
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



لحظه هاي عاشقي

الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها
درست از وقتي كه عاشق شده ام لحظه هايم خاطره اند ديگر گردش ها و باغ ها و بازي هايم همه به نام او، براي او و به خاطر اويند. توي كتابي خواندم: «حفظ انقلاب بسيار سخت تر از انقلاب كردن است؛» راست مي گفت نويسنده آن كتاب.
عشق به خدا انقلاب دروني من بود. حفظ عشق سخت است. امروز حس كردم چقدر سخت است عاشق كسي بشوي كه تو را آفريده است. حالا فكر كن عاشق مخلوق شده اي. آيا در صورتي كه صفات خوب او در مخلوق ديگري بيشتر باشد به سمت ديگري نمي روي؟ انسان طمع دارد و همين طمع او را به بهترين ها مي خواند. به بالاترين ها و مهربان ترين ها.
نجمه پرنيان . 13 ساله . جهرم
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



ماجراي آن روز

اولين ديدارم با او در چهارراه نزديك به مدرسه بود. لاغر و بلندقد، با چشمان آبي و ريش و سبيل قهوه اي كم رنگ به طرفم آمد. با مهرباني خاصي به من گفت: پسرم، مدرسه ابوالقاسم فردوسي را مي شناسي؟ - بله آقا، اين كوچه را برويد بالا و... دستت درد نكند. ممنون. از برخوردش شاد شدم. آن روز، اولين روز بازشدن مدارس، اول مهر بود. اما من تنبلي كرده و مدرسه نرفته بودم.
¤¤¤¤
- محمد پاشو، بايد مدرسه بروي. اين بار سوم بود كه مادرم من را صدا مي كرد. اما من با بي حوصلگي ملحفه را روي سرم كشيدم. بالاخره زوركي بيدار شدم. بعد از خوردن صبحانه، روپوشم را پوشيدم.
در مدرسه، با دوستان زيادي آشنا شدم. هر روز با دوستانم در زنگ تفريح قلعه بازي مي كرديم.در قلعه بازي، به چند گروه تقسيم مي شديم. هر گروه به دنبال گروهي ديگر مي دويد. اگر كل اعضاي گروه دستگير مي شد، نوبت تيم مقابل براي فرار بود و...
خيلي وقت ها هم از ديركهاي دروازه آويزان مي شديم. ناظم هم هفته اي يكبار سر صف به بچه ها با عصبانيت ميگفت: بچه ها، اون ديرك وسيله بازي نيست، مگر نمي بيني پوسيده آخر كار دستمان مي دهيد و... بعضي مواقع هم زير لب آهسته ميگفت: آقاي مدير براي تعمير ديرك ها بايستي سريع اقدام كند.
زنگ دوم
در كلاس نشسته بوديم. در كلاس به صدا در آمد. مردي لاغر و بلند قد، باريش و سبيل قهوه اي كم رنگ، وارد كلاس شد. يادم آمد او هماني بود كه آدرس مدرسه را مي خواست. رو به دانش آموزان، سلام كرد. او خود را كريم دلسوز معرفي كرد.
سه شنبه ها زنگ اول و دوم ورزش داشتيم. معلم مان آقاي دلسوز با ما فوتبال بازي مي كرد. او هر دفعه با تيمي بود. هروقت او در تيم ما بود من خوشحال مي شدم. اما اين خوشحالي با آن حادثه ناگوار به تلخي كشيده شد.
روز سه شنبه بود. مثل هميشه بعد از نرمش صبح گاهي، فوتبال بازي مي كرديم. در اولين بازي آقاي دلسوز با ما همراه شد. من هميشه در تيم خود در پست دفاع راست بازي مي كردم. اما اين دفعه گلر (دروازه بان) ايستادم. در تيم حريف پـسري بود كه كلاس پنجم ابتدايي را دو بار رد شده بود و در مدرسه معروف به پا طلايي بود. او شوت هايي قوي مي زد.
بازي شروع شد.
بعد از مدتي توپ به او رسيد. بعد از يك دربيل، شوت محكمي زد. توپ به ديرك دروازه برخوردكرد. ديرك دروازه به دليل پوسيدگي از قبل در حال فرود آمدن روي سر من بود. خطر هر لحظه من را تهديد مي كرد. آقاي دلسوز دفاع ايستاده بود. او با من فاصله زيادي نداشت. او با يك شيرجه مرا كناري زد. ديرك روي گيجگاه آقاي دلسوز فرود آمد. آقاي دلسوز غرق خون شده بود. اقيانوسي از خون قرمز در اطراف ديرك قاتل جريان پيدا كرده بود. آقاي دلسوز با پروازي بلند پيش خدا رفته بود.
وحيد بلندي روشن 17 ساله . تهران (عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)
د

 



نامه اي براي يك مسافر

روح باران
امروز دلم گرفته و بر روي آسمان دلم ابرهاي تيره اي نشسته. ولي نمي دانم چرا با وجود اين ابرها باران نمي بارند وهنوز صبوري مي كنند.
هيچ چيزمرا ياري نمي كند.
و اينجا خداوند چقدر صبوري مي كند!...اوكه آرام آرام كشتي غيبت را از پي موج هاي تاريك ستم مي گذراند و به ساحل ظهور مي رساند و شما چه دريايي مي آييد تا عطش دوري را با فرات نگاهتان سيراب كنيد و دل هاي پائيزي را با عطر وجودتان بهاري.
مي خواهم اين بار مهدي ام، شما را بخوانم. سينه ام سنگيني مي كند نه همان مهدي بهتراست. اي روح باران! هنوز رد پاي اشك كوير چشمانم را باراني مي كند و قناري بغض كرده دل بر شاخه انتظار نغمه دلتنگي را مي سرايد. هنوز لبهاي خشك كوير، جمعه ها ندبه مي خواند تا كه چشمان خسته اش در انتهاي بي كسي به خواب مي رود ،چگونه اي كه كوير با تو سيراب مي شود.
تو حتي براي قناري زنداني در قفس، آسماني!
مي ترسم از آن روز كه چشم هاي منتظر من تو را نبينند. بيا كه اين چشمان قرباني انتظارت شده اند.بيا كه قلبم ديگر توان انتظارندارد. بيا كه بغض چند ساله راه گلويم را بسته...
اللهم اشف صدرالحسين بظهور الحجه(عج)
ساناز يادگاري. لاجين همدان
اي كاش...
اي كاش مي آمدي، اي كاش جاي پايت را مي بوسيدم. اي كاش زير پاهايت را جارو مي زدم. اي كاش تمام دوست هايم- مادرم - پدرم- خواهرم تو را نيز مي ديدند. اي كاش وقتي با يك دسته گلي طرفم مي آمدي، تو را مانند تاج روي سرم مي گذاشتم.
باز هم بيا- بيا- يا علي
مائده ملكي. 14 ساله تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



دم غروب

گذر و نظر
تا آن موقع فقط با داستان كوتاه آشنا بودم و در مورد داستانهايي كه بتوان از طريق پيامك ارسال كرد تنها شنيده بودم. وقتي داستانك ها را خواندم تلاش كردم تا خودم هم داستانكي در كارنامه ام داشته باشم. به همين خاطر صبح روز بعد و بعداز سحري تلاش كردم و اين سه داستانك به ذهنم رسيد كه گفتم براي شما ارسال كنم. در ضمن آن دوست عزيز كه نظرش برگزاري كلاس براي اعضا بود، حق داشتند و بنده نيز با او موافقم. اما به عقيده بنده بهتر است مطالب را به صورت كاتالوگ براي افراد پست كنيد و دوستاني كه كمبود اطلاعات در زمينه خاصي دارند رفع شود. مثلا بنده با فيلمنامه نويسي هيچ گونه آشنايي ندارم، حال آنكه يك فيلمنامه در ذهنم است. بهرحال اميدوارم كه جايي را انتخاب كرده باشم كه علاوه بر آنكه از سقوطم جلوگيري مي كند، به من روش اوج گرفتن را هم آموزش دهد. منتظر پاسخ در صفحه مدرسه هستم.
جلال فيروزي نوزده ساله از ساوه

 



سبز و زرد

همين ديروز كه با مادرم براي آش رشته افطار مشغول پاك كردن سبزي ها بودم، ناگهان ذهنم درگير زردي و بي رنگي بعضي از خوشه هاي سبزي و طراوت و سبزي برخي ديگر از خوشه ها شد، به ناگاه ياد زردي و بي حاصلي عمر برخي از انسان ها افتادم، به ياد فصل هايي از زندگي خودمان كه بيهوده سپري شده، به راستي كه حتي سبزي ها هم مي توانند به ما انسان ها درس بدهند، درس درست زندگي كردن، درس بذر خوب كاشتن و محصول عالي برداشت كردن. حاصل عمر ما انسان ها هم گاهي به زردي و بيهودگي سبزي هاي زرد است و سبزي هاي تازه و خوش رنگ من را به ياد آدم هايي انداخت كه در دنيا دانه هاي خوبي مي كارند تا در آخرت محصولي پربار درو كنند، واقعا خوش به حال آنها!
پس مي توانيم حتي از سبزي ها هم عبرت بگيريم تا عمرمان بي حاصل نباشد، تا خوب زندگي كنيم. عمر ما خيلي كوتاه و گذرا است و به قول اميرمؤمنان(ع): «فرصت ها مانند ابر گذرا هستند» و روزي مي رسد كه فصل هاي زرد و سبز ما نيز به پايان مي رسد. «پس خداوندا كمك كن همه ما به خوبي زندگي كنيم.»
الهي آمين
فاطمه شهريور (باران).14ساله.تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14