(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


 شنبه 30 شهريور 1387 - 19 رمضان 1429 - 20 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19187
 

قانون؛ جايگزين اصول اخلاقي و شريعت
ترحم به رسم بهاييان پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 51

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




قانون؛ جايگزين اصول اخلاقي و شريعت

توسعه براي تمتع
علت اصلي از هم پاشيدگي خانواده ها در ممالك توسعه يافته و اصطلاحاً پيشرفته چيست؟
پيش از ادامه ي بحث، از آنجا كه ممكن است بعضي هيچ ارتباطي بين توسعه يافتگي به شيوه ي غربي و از هم پاشيدگي خانواده ها در غرب پيدا نكنند، يادآور مي شويم كه رشد اقتصادي(1) را نبايد با توسعه(2) اشتباه كرد، زيرا كه توسعه جرياني چندبعدي است كه در خود تجديد سازمان و سمت گيري متفاوت كل نظام اقتصادي اجتماعي را به همراه دارد. توسعه علاوه بر بهبود در ميزان توليد و درآمد، شامل دگرگوني اساسي در ساختهاي نهادي، اجتماعي، اداري و همچنين ايستارها و وجهه نظرهاي عمومي مردم است، توسعه در بسياري موارد حتي عادات و رسوم و عقايد مردم را نيز در برمي گيرد.(3)
به عبارت روشن تر، توسعه به معناي سمت گيري كل نظامات اقتصادي و اجتماعي (اعم از نظام آموزشي، قانونگذاري، اجرايي...) در جهت رشد اقتصادي است. معناي سمت گيري كل نظام در جهت رشد اقتصادي اين است كه هر برنامه و طرحي كه به رشد اقتصادي منجر نشود بايد حذف شود و حتي نظام آموزشي ما نيز بايد تابعي از برنامه ريزي توسعه ي اقتصادي باشد؛ و به عبارتي ديگر، اقتصاد بايد زيربنا و مبناي همه ي تحولات و برنامه ريزي هاي فرهنگي و اجتماعي ما باشد!
اگر مبناي توسعه را آنچنان كه مذكور افتاد اعتبار كنيم، آنگاه بين روند توسعه و ازهم پاشيدگي خانواده ها در مغرب زمين ارتباطي بسيار نزديك مشهود مي شود. با اين مفهوم مناسبات بين توليد و مصرف براي پيوندهاي خانوادگي نيز تعيين وضعيت خواهد كرد، تا آنجا كه در كتاب «موج سوم»(4) ـ كه در توجيه تمدن غربي نگاشته شده است ـ نيز به تحليل هايي اينچنين برمي خوريم: لزومي ندارد كه انسان ماركسيست باشد تا با مانيفست كمونيست در اين ادعانامه ي مشهور عليه جامعه ي جديد هم عقيده باشد در آنجا كه مي گويد: «ديگر بين انسان با انسان هيچ رابطه اي بجز منافع شخصي عريان و پرداخت نقدي، عاري از احساس و عاطفه باقي نمانده است.» روابط شخصي، پيوندهاي خانوادگي، عشق، دوستي،
علقه هاي همسايگي و اجتماعي همگي در هجوم بيرحمانه ي منافع شخصي تجاري رنگ باخته اند يا به تباهي كشيده شده اند.(5)
نويسنده ي كتاب «موج سوم» در ادامه ي گفتار فوق اضافه كرده است: اگر چه ماركس(6) بدرستي اين روند ناانساني شدن پيوندهاي بشري را شناسايي كرده است اما در انتساب آن به سرمايه داري راه خطا پيموده است. وي البته در زماني به نگارش عقايد خود اقدام كرد كه تنها شكل جامعه ي صنعتي كه مي توانست مشاهده كند شكل سرمايه داري آن بود. امروزه بعد از گذشت نيم قرن تجربه ي جوامع صنعتي مبتني بر سوسياليسم يا حداقل سوسياليسم دولتي مي دانيم كه حرص و طمع خشونت بار، فساد تجاري و تقليل روابط انساني به سطح واژه هاي سرد و بيروح اقتصادي ديگر فقط منحصر به نظام مبتني بر سود ]سرمايه داري[ نيست.(7)
در فصل گذشته گفتيم كه: اكنون در كشورهاي به اصطلاح پيشرفته مغرب زمين، همان طور كه خانه تبديل به آپارتمان، آپارتمان تبديل به فلات و فلات تبديل به استوديو مي شود، ]به موازات آن[ فاميل تبديل به خانواده بزرگ، خانواده ي بزرگ تبديل به خانواده ي ازدواجي و خانواده ي ازدواجي تبديل به افراد مي شود ـ ]تا آنجا كه[ آي.تي.تي كه يكي از برجسته ترين مظاهر جامعه و اقتصاد پولي است، هيچ مرد يا زن متأهلي را استخدام نمي كند و از بين كارمندانش آنهايي كه مي خواهند ازدواج كنند، بايد خدمت را ترك گويند، و البته جامعه شناسان و اقتصاددانان اين پديده را تحسين مي كنند و آن را از نشانه هاي توسعه يافتگي مي دانند.
مجددا به سؤال ابتداي بحث بازمي گرديم كه: «علت اصلي از هم پاشيدگي خانواده ها در ممالك توسعه يافته و به اصطلاح پيشرفته چيست؟»
ممكن است مثل نويسنده ي كتاب «موج سوم» اين پديده را ناشي از توسعه ي صنعتي و غلبه ي خصوصيات كارخانه اي بر افراد و اجتماعات بشري بدانيم، و در اين صورتهر چند گوشه اي از حقيقت بيان شده، ريشه و علت اصلي را مطرح نكرده ايم. در كتاب «موج سوم» آمده است: اگر ما خانواده ي هسته اي را متشكل از يك شوهر شاغل، يك زن خانه دار و دو كودك بدانيم و سؤال كنيم كه چند نفر از آمريكاييان واقعاً هنوز در اين نوع خانواده زندگي مي كنند، پاسخ حيرت آور است: هفت درصد از كل جمعيت ايالات متحد.(8)
نويسنده ي كتاب در تشريح مطلب بالا اضافه مي كند: ... بايد متذكر شد كه طبق آمارها ما شاهد نوعي افزايش انفجارآميز تعداد «تك نوازان» (افراد مجرد) هستيم، يعني افرادي كه بتنهايي و بطور كامل خارج از خانواده زندگي مي كنند. بين سالهاي 1970 و 1978، عده ي افراد چهارده تا 34 ساله اي كه تنها زندگي مي كردند در ايالات متحد تقريباً سه برابر شد يعني از 5.1 ميليون به 3.4 ميليون افزايش يافت. امروزه يك پنجم تمامي خانوارها در ايالات متحد از افرادي تشكيل مي شود كه بتنهايي زندگي مي كنند.(9)
تقارن زماني بين اين پديده و توسعه ي صنعتي ـ يا بهتر بگويم توسعه ي اقتصادي ـ در جامعه ي غربي، نويسنده را دچار اين اشتباه كرده است كه توسعه صنعتي را علت اصلي اين پديده بداند. البته شكي نيست كه توسعه ي صنعتي يكي از مهم ترين علل اين مسئله ي اجتماعي است، اما ريشه را بايد در جاي ديگري جست و جو كرد كه در پايان اين فصل مورد بحث قرار خواهد گرفت. مراد ما در اين قسمت، ذكر يكي از دردناك ترين تبعات و نتايج تلخ و ضايعاتي است كه ملازم با توسعه يافتگي به شيوه ي غربي است. نويسنده ي كتاب «موج سوم» ادامه مي دهد: ...ما شاهد نوعي انتقال دسته جمعي از خانواده هاي «كودك ـ كانوني» به «بزرگسال ـ كانوني» هستيم. در آغاز قرن اخير در جامعه ي (آمريكا) عده ي كمي افراد مجرد وجود داشت و بعد از آنكه كوچكترين فرزند خانه را ترك مي گفت تقريباً عده ي كمي از والدين براي مدتي طولاني زنده مي ماندند. در مقابل، در اوائل سال1970 در ايالات متحد تنها يك نفر از هر سه بزرگسال در خانه اي با فرزندان زير هجده سال زندگي مي كردند.
امروزه سازمانهايي بوجود آمده اند كه زندگي بدون بچه را تشويق مي كند و بي ميلي نسبت به داشتن بچه در بسياري از كشورهاي صنعتي رو به افزايش گذاشته است. در سال 1960 فقط بيست درصد از زنان آمريكايي «هميشه متأهل» زير سي سال بدون بچه بودند. در سال1970 اين رقم به 32 درصد افزايش يافت، يعني شصت درصد افزايش در طول پانزده سال...(10)
كشورهاي صنعتي بسيار پيشرفته]![ امروزه در مواجهه با اشكال بسيار متنوعي از خانواده سر در گم شده اند، ازدواج هم جنس بازان، كمونها ]زندگي هاي اشتراكي[، گروههايي كه براي صرفه جويي در هزينه ها با يكديگر زندگي مي كنند، گروههاي قبيله اي در بين اقليتهاي قومي معين و بسياري اشكال ديگر زندگي مشترك كه قبلاً هرگز وجود نداشته است...(11)
نويسنده ي كتاب «موج سوم» كه گويي رسالت خود را توجيه گناهان تمدن غربي مي داند، بالأخره در پايان نتيجه مي گيرد كه بايد اين تغيير چهارچوب زندگي خانوادگي به وسيله ي قانون تسهيل شود و اصولي قانوني براي اخلاق اجتماعي وضع شود كه در آن لذت جويي و تنوع طلبي و تلون مزاج گناه نباشد: بايد تصميم گيري درباره ي زندگي در خارج از چهارچوب زندگي خانواده ي هسته اي تسهيل گردد نه اينكه مشكل تر شود. اين يك قانون است كه ارزشها كندتر از واقعيت اجتماعي تغيير مي يابند. بنابراين ما هنوز آن دسته از اصول اخلاقي را بوجود نياورده ايم كه پذيرش تنوع را تسهيل كند.(12)
نويسنده در اين گفته تأكيد دارد كه اين ما هستيم كه اصول اخلاقي را به وجود مي آوريم و به عبارت ديگر، بيرون از ما حقيقت ثابتي كه موجد اصول اخلاقي ثابتي باشد وجود ندارد. همه ي مفاسدي كه اكنون در جامعه ي غرب وجود دارد منشأ از همين اصلي مي گيرد كه بيان شد. اين اصل متضمن اين معناست كه اخلاق، اصول ثابتي ندارد و تغييرات آن تابع مقتضيات زمان است و اين، خود انسان است كه اين اصول را قرارداد مي كند. و بدين ترتيب، گناه بي معنا مي گردد و بشر رها مي شود تا هر چه تمايلات نفساني او اقتضا دارد انجام دهد و البته چون در اين ميان همه بايد از اين ولنگاري نامحدود برخوردار باشند، مرز ولنگاري هر فرد تا آنجاست كه مزاحم ولنگاري ديگران نباشد. اخلاق بدين معنا يك ميثاق يا قرارداد اجتماعي است و فرد، در عين خودپرستي و خودبنيادي، منحل در جامعه مي شود و جرم، جانشين گناه مي شود و قانون اصالت پيدا مي كند.
اگر در سال هاي آغاز غرب زدگي خودمان از زبان مناديان غرب گرايي شنيديم كه همه ي اشكالات به نبودن قانون برمي گردد، علت آن را بايد در همين جا جست و جو كنيم كه چون اعتقاد به اصول اخلاقي ثابتي كه ريشه در وجدان و فطرت الهي انسان داشته باشد از ميان برخيزد، لاجرم قانون است كه بايد اعمال انسان ها را محدود كند. در اين صورت قانون به جاي اصول اخلاقي و شريعت مي نشيند. اصالت قانون در غرب فرع بر اين تفكر فلسفي است كه اصول ثابت اخلاقي را بي اعتبار مي كند و خود انسان را موجد اصول اخلاقي مي شمارد.
بر خلاف جوامع مذهبي كه بنياد خانواده بر نكاح يا عقد مذهبي استوار است، در غرب بنيان خانواده بر لذت بنا مي شود و چون از سوي ديگر هيچ اصل اخلاقي و وجداني وجود ندارد كه بشر را از تنوع طلبي و هرزه درايي باز دارد، افراد خانواده نيز لذت خود را در بيرون از خانواده و همسر خويش جست و جو مي كنند و اينچنين، تنها پيوند خانوادگي نيز از هم مي گسلد و خانواده از هم مي پاشد. اكنون در غرب، خانواده بدين معنايي كه ما اعتبار مي كنيم وجود ندارد و سال هاست كه بنيان اين نوع عقد مذهبي از هم گسيخته است.
در كتاب «دنياي متهور نو» ـ كه در فصل گذشته بدان اشاره رفت ـ نيز اوتوپيايي تصوير مي شود كه در آن از خانواده نشاني نيست. نطفه ها در لوله هاي آزمايش بسته مي شوند و در همان جا رشد مي كنند و از همان لوله هاي آزمايش در انواع و نژادهاي مختلف آلفا و بتا و گاما پا به دنيا مي گذارند و... ارتباط زن ها و مردها، و به عبارت بهتر نرها و ماده ها، صرفاً در طلب لذت انحصار پيدا مي كند، بدون آنكه هيچ گونه تعهد خانوادگي به دنبال داشته باشد.
در اكل و شرب (خوردن و نوشيدن) نيز بشر امروز در مغرب زمين به غايتي جز لذت نظر ندارد و تنوع گرايي و افراط در اين زمينه نيز رواج بسيار گرفته است. اين تلون مزاج و تنوع طلبي در ساير وجوه زندگي بشر غربي نيز وجود دارد، تا آنجا كه وسايل ارتباط جمعي ـ راديو، تلويزيون و روزنامه ها ـ نيز مهم ترين وظيفه ي خود را ايجاد تفنن براي مردم مي دانند.
آنچه ما در لفظ توسعه ي اقتصادي مي بينيم رفع محروميت ها و فقر و پر كردن شكاف هايي است كه از ظلم و ستم و بي عدالتي نتيجه شده است، اما جامعه ي غرب در همين لفظ، مصرف نامحدود و تمتع بيشتر از لذايذ دنيايي را مي بيند. تحليل هاي استعمارگرانه ي غربي در زمينه ي گرسنگي و عدم پيشرفت كشورهاي جهان سوم نبايد ما را از فلسفه اي كه پشت لفظ توسعه ي اقتصادي نهفته است غافل كند. آن نظرگاهي كه پيشرفت را در توسعه ي اقتصادي مي بيند همان نظرگاهي است كه معتقد است بزرگ ترين مشكل بشر در تمام طول تاريخ تمدن ها توليد غذا و مبارزه با طبيعت بوده است و به همين علت اعصار زندگي بشر بر كره ي زمين را با روند تكامل ابزار توليد انطباق مي دهند: عصر سنگ، عصر مفرغ، عصر آهن. در اين اعتقاد مهم ترين خصوصيتي كه بشر را از حيوان جدا مي كند، ابزارسازي اوست. آنها انسان را حيوان ابزارساز تعريف مي كنند و اينچنين، ورود بشر در عصر تكنولوژي را بزرگ ترين واقعه ي تاريخ مي دانند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت ها:
1 Economic Growth
2 Development
3. ديويد لمان، تئوري توسعه؛ به نقل از مصطفي ازكيا، مقدمه اي بر جامعه شناسي توسعه ي روستايي، اطلاعات، تهران، 1364، ص 18.
4 The Third Wave
5. الوين تافلر، موج سوم، شهيندخت خوارزمي، نشر فاخته، تهران، 1364، ص 18.
1818_1883 Karl Marx 5؛ يكي از دو نويسنده ي «مانيفست كمونيست»، نويسنده ي «سرمايه» و واضع ماركسيسم؛ آلماني بود و از سال 1848 م. در انگليس مي زيست. : و
7. موج سوم، ص 57.
8. موج سوم، ص 293.
9. موج سوم، صص 293 و294.
10. موج سوم، ص 295.
11. موج سوم، ص 298.
12. موج سوم، ص 309.

 



ترحم به رسم بهاييان پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 51

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
پيشتر خوانديم كه سرهنگ، پدرخوانده مرجان، كه از آزار و اذيت هاي بهائيان خسته شده بود، به مادر مرجان گفت كه پسرخواهرش خواستگار مرجان است و يا بايد با ازدواج مرجان با او موافقت كند، يا اينكه طلاقش خواهد داد. ادامه ماجرا:
مادر مرجان ادامه داد: ( خطاب به فرهاد)
«من هم جواب را موكول كردم به ديدار با زيباخانم، مادر شما. »
آن شب تا صبح من و مرجان حرف زديم. اما مرجان گفت:
«من به خاطر فرهاد حاضرم بروم خانأ پدري، اما پاي خواستگاري ديگر اينجا باز نشود. »
بعد هم گفت:
«غير از اين باشد، خودم را راحت مي كنم و تا صبح گريه كرد. »
صبح كه شد، نگران بودم كه كي مادرت زيباخانم مي آيد. آمد، اما چه آمدني. . . اول اينكه با غرور گفت:
«چون خواهرم بيرون خانه است، قصه را كوتاه مي كنم و مي روم سر اصل مطلب، ديگر اينكه در همين حياط حرف مي زنم. . . »
در اين حال طفلك مرجان رنگش مثل گچ سفيد شده بود و از ترس اينكه مبادا مادرت دوباره سروصدا راه بيندازد مثل بيد مي لرزيد.
ناگهان مادرت همه حرف هاي قبلي خود را پس گرفت و گفت:
«راستش ما نمي توانيم موضوع ازدواج فرهاد را با دختري مسلمان هضم كنيم؛ چون تشكيلات ما را مطرود مي كند، شما هم راضي به فروپاشي يك خانواده نشويد، براي دختر شما خواستگار هست. »
من هم گفتم:
«زيبا خانم شما جوري حرف مي زنيد كه ما انگار دخترمان را از سر راه پيدا كرده ايم، راستش پسر شما هم از لحظه آشنايي تا امروز، فقط براي ما دردسر درست كرده و يك روز خوش در اين يك سال و نيم نداشته ايم. ما هم دو دستي به كسي نمي چسبيم، شما پسرتان را كنترل كنيد، بقيه اش با ما. به خدا اگر ترحم جناب سرهنگ و خانواده ما نبود، معلوم نبود پسر شما معتاد مي شد يا فراري. . . برويد خدا را شكر كنيد. . . »
مادرت هم با خوشحالي گفت:
«مال بد بيخ ريش صاحبش البته اگر شما اجازه بدهيد. »
من هم گفتم: «سايه عالي مستدام. »
مادر مرجان در اين حال ادامه داد :«چهار روز تمام هم شما زنگ نزدي. ما هم گفتيم پس پسر و مادر با هم به توافق رسيده اند. اگر يادت باشد، شما هر روز سه - چهار بار تلفن مي كردي و بعد چهار روز تمام، خبري از شما نشد، بيچاره مرجان باز هم حاضر نبود كه به شما شك كند.» مرجان گفت:
«مادر! من بايد اين حرف ها را از زبان خود فرهاد بشنوم، بعد تصميم بگيرم. »
ساعت 9 صبح راه افتاديم آمديم سمت مغازه شما، سراغ شما را گرفتيم. شما در مغازه نبوديد، ما هم شجاع الدين برادر شما را نمي شناختيم از ما پرسيد اگر فرهاد آمد بگويم چه كساني به سراغش آمده اند و مرجان گفت: «اگر آمدند، بفرماييد مرجان آمده بود. »
اما برادر بزرگ شما ناگهان با لحني بي ادبانه گفت:
«فكر مي كنم مادرم همه حرف ها را به شما زده، قبلاً هم گفته بوديم دور فرهاد را خط بكشيد، اما مثل اينكه به خرجتان نرفته، فرهاد هم اگر شما را مي خواست چهار روز، شما را قال نمي گذاشت حالا هم راه باز است و جاده دراز، بزنيد به چاك. »
و من گفتم:
«آقا برادر شما دست بردار نيست، شما هم كاش نصف او ادب داشتيد. »
و شجاع الدين گفت:
«بدبخت ها، فرهاد از سر ترحم به سراغ شما آمده، ديده پدر نداريد، خواسته كار خير بكند و دل يتيم را شاد كند. از قرار معلوم خيلي هم او را دوشيده ايد؛ چون اين برادر ما قلب رئوفي دارد. »
در اين حال مرجان كه ديگر توان ايستادن روي پايش را نداشت، من گفتم:
«آقا حرف دهنت را بفهم، طوري حرف مي زنيد انگار كه ما دنبال شما آمده ايم. خانواده شما در اين ايام بجز كتك و كتك كاري و فحاشي چه چيزي از خودش نشان داده! شما هم اگر ترحم داشتيد، برادرتان را زير دست و پا له نمي كرديد. حالا اين شما و اين هم اخوي تان انشأالله به پاي هم پير شويد. »
وقتي به خانه رسيديم، مرجان مثل جنازه افتاد. جناب سرهنگ هم خوشبختانه خوابيده بود، همه مي ترسيديم بيدار شود و بگويد حالا فكرهايتان را كرديد؟! البته جرأت نكرديم به او بگوييم شجاع الدين چطور شخصيت ما را لگدكوب كرد وگرنه سرهنگ سكته مي كرد. بالأخره سرهنگ آمد و گفت:
«فكرهايتان را كرديد؟ همه شما مي دانيد كه من خير شما را مي خواهم، اما شما در اين ارتباط داريد همه چيزتان را مي بازيد. در حالي كه پسر خواهر من قدم مرجان را روي چشمش مي گذارد. »
مرجان كه تازه بيدار شده بود، حرفي نزد و ساكت بود. به هر ترتيبي كه بود مرجان را به اتاقش بردم و او را در حالي كه مثل ميت سفيد شده بود، روي تختش خواباندم، گفت:
«رويم پتو بكشيد و برويد. »
هر چقدر اصرار كردم چيزي بياوريم بخورد قبول نكرد و آخر سر در حالي كه گريه مي كرد، گفت:
«خواهش مي كنم برويد، مي خواهم تنها باشم. »
به اجبار او را تنها گذاشتيم و پايين آمديم. تا ظهر من و مريم از ناراحتي نمي دانستيم چكار كنيم و از ياد مرجان غافل شده بوديم، يك دفعه گفتم: «برو ببين مرجان حالش چطوره؟»
رفت و سريع آمد و گفت: «خوابيده. »
ساعت يك ونيم سرهنگ آمد و فهميد كه ما ناراحتيم، ترجيح داده بود كه فعلاً چيزي از ما نپرسد. ناهارش را خورد و مشغول نگاه كردن به اخبار تلويزيون شد. گفتم:
«بروم به مرجان هم سري بزنم و او را براي خوردن ناهار به پايين بياورم. »

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14