(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهار شنبه 27 شهريور 1387 - 16 رمضان 1429 - 17 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19185
 

گل سرخ
روزي براي فردا
سرمشق
نسيم
جعفر ابراهيمي (شاهد): شهريار؛ شهريار شعر ايران است
شهريار ملك سخن
حيدربابا سلام
جان هواي رفتن دارد نقد رمان انجمن مخفي نوشته احمد شاكري (قسمت اول )
300هزار جلد كتاب به خوابگاه هاي دانشجويي هديه مي شود
ميراث معنوي روز جهاني قدس سي ام شهريور ثبت ملي مي شود



گل سرخ

خورشيد خود را در دور افق پنهان كرد.
يوسف خود را از سينه سرد خاكريز بالا كشيد. همدوش احمد و امين و محمد. آنها براي گشودن معبر، بايد مين مي جستند.
با سرنيزه ها، به زمين سخت، چنگ زدند. يوسف همان گونه كه پيش رفت، زير چتر مهتاب، گل سرخي را ديد كه در ميان خط بوته هاي سيم خاردار، آرام سرخم كرده بود. ناگهان از حركت ايستاد. آهي كشيد و زمزمه كرد:
«مريم! مي بيني چه بي تابم اين بار! مي داني؟ احساس مي كنم آن گل سرخ حسرت پا پس كشيدن از آن سوي بوته هاي آهني را دارد. من براي هر دل كوچك بي تابي، بي تابم! چقدر عجيب است. عطر گل سرخ را احساس مي كنم و هر لحظه اين حس سبز،آن به آن روز نيمه خرداد را تصوير مي كند. شش سال پيش، غرش انفجارها شهر تو را سراسيمه كرد.چند دقيقه اي بود كه قطار تهران به اهواز توقف كرده بود. انفجار، انفجار و ناگهان انفجاري كه سخت ايستگاه را به لرزه آورد. زني يا مردي نمي دانم،تنها صدايي ناليد كه همين نزديكي هاست.هول، با جمعيتي به سوي ويرانه ها روان شدم. از ميان سركشي هاي بي رحمانه آتش خانه اي، بدن هايي پـاره را بيرون كشيدند. من به هياهوها، «تو» را برگهواره شراره ها ديدم.خيز برداشتم. پرده هاي دود را گذشتم. جستجو كردم.دستان كوچكت از لابه لاي آوار پيدا بود. خم شدم.
آجرها و خاك را به كناري زدم.
تو را معصوم و رها و با آخرين رمق يافتم. «مونس»، نخستين لبخند مادرانه اش را هديه به تو كرد و تو بزرگ شدي و من و مونس -مونس زندگي ام - به هم نزديك تر. تو آن روز عطر گل سرخ مي دادي. و حالا هم اين گل سرخ! من اين يك شاخه را خواهيم چيد».
يوسف به بوته سيم خاردار و روبه روي گل سرخ رسيد.
سرنيزه را به غلاف گذاشت. سينه اش را كند از دل خاك گامي آهسته پيش نهاد. دستش را آرام ازميان تارو پور آهني گذر داد. به زحمت ساقه نازك گل سرخ به دستش رسيد. گل سرخ را كه چيد، انفجاري معبر را روشن كرد و دستي ميان گل و معبرجا ماند.

 



روزي براي فردا

مانا شهيدي
طنين تغزل حضورت را بهار، نويد مي دهد؛ هنگامي كه زيباترين گل هاي معرفت را بر وسعت ساده احساس مي كند.
شميم گام هاي ظهورت را آسمان نقش مي زند. هنگامي كه خورشيد با روشناي طلوعش بذر عطر آبي پرواز را بر دستان نياز مشتاقان هديه مي دهد. تپش سبز كلامت را ترانه باران به ترجمه اي از تازگي تصويري زلال مي نمايد؛ هنگامي كه به حرمت صدايت، صدا به سكوت رضا مي دهد. سطح نوراني نگاه شرقي ات را دستان ماه آواز مي كند، هنگامي كه زمين يك آسمان خواهش قصيده ماهتابي است كز كرانه چشمان تو آغازيدن مي يابد.
و تو اي زيباترين! مي دانم! روزي بلند بر جغرافياي فردا، سايه دست اشارت مي افكني و حدود اوج تا اوج را تا بي كرانگي معنا مي سازي!
دراين ماه صيام و ضيافت عاشقي، چشم به راه گام هاي نوراني توايم.

 



سرمشق

«بي» به عنوان پسوندي به معناي «نداشتن»، همراه نبودن»، درست آن است كه همواره جدا از واژه پس خود نوشته شود.
از اين رو:
ننويسيم: «بيشك»
بنويسيم: «بي شك»

 



نسيم

پرسش
سوداگري باري آبگينه(1) داشت. عشاري(2) بر حسب عادت، چوبي بر آن طرف بار حواله نموده پرسيد كه: «دربارت چه داري؟»
گفت: اگر چوبي برطرف ديگر زني هيچ.»
¤از كتاب «فصاحك» پريشان
1- آبگينه: شيشه
2- عشار: مأمور ماليات
صفحه «ادب و هنر» روزهاي شنبه، دوشنبه
و چهارشنبه منتشر مي شود

 



جعفر ابراهيمي (شاهد): شهريار؛ شهريار شعر ايران است

اشاره: جعفر ابراهيمي (شاهد) به تازگي كار ترجمه منظومه «حيدربابا»ي استاد شهريار را در قالب نيمايي به پايان برده است. وي در مقدمه اين ترجمه بطور مفصل درباره زندگي و شعر شهريار سخن گفته است. اين مقدمه البته پيشتر در قالب سلسله مقالاتي با عنوان «سير باغ مينو» در نشريه گلبانگ كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان به چاپ رسيده است. به بهانه ترجمه «حيدر بابا»، گفت وگويي با جعفر ابراهيمي (شاهد) درباره شعر شهريار انجام داديم كه باحذف پرسش ها در زير مي خوانيد:
هر شاعري، شخصيتي خاص در شعرهايش دارد كه اين شخصيت ضمن خواندن شعرهاي آن شاعر به تدريج در ذهن خواننده شكل مي گيرد. شهريار از جمله شاعراني است كه در شعرهايش چندين شخصيت دارد. پس بايد شعرهاي اين شاعر را از چند بعد بررسي كرد و درباره شان سخن گفت. براستي شهريار كيست؟
¤ آيا شهريار بهترين غزلسراي معاصر است كه غزل فارسي با او تمام مي شود؟
آيا مقام شاعري و شهرت او براي سرودن غزل هايي تحت تاثير حافظ است؟
¤ آيا شهريار شاعري است كه در عين حال كه غزل هايي به شيوه غزل هاي حافظ و با استفاده از وزن ها و قافيه هاي غزليات شاعر شيراز، مي سرايد نوعي غزل امروزي بوجود آورده است و با واردكردن بعضي اسم ها و واژه هاي غير معمول و نيز آوردن واژه هاي مدرن و اصطلاحات و تعبيرهاي عاميانه تهراني در غزل هايش و استفاده از طنز رندانه سعدي وار، توانسته است حال و هواي تازه اي به غزل فارسي بدهد؟
¤ آيا شهريار شاعر غزلسراي موفقي است؟
و يا آنكه شهرت او بخاطر سرودن منظومه حيدرباباست، منظومه عاطفي، صميمي و زيبا به زبان آذري. آيا اين منظومه نام شهريار بر سر زبان ها انداخته و او را به شهرتي بزرگ رسانده است؟ كه اگر چنين است پس سهم و نقش او در شعر فارسي چيست؟ آيا او را فقط بايد بزرگترين شاعر معاصر در زبان آذري دانست؟
¤ آيا شهريار شاعر شعرهايي است كه به شيوه افسانه نيما و يا به سبك و سياق منظومه حيدرباباي خود به زبان فارسي سروده است؟ شعرهايي كه تازگي ها و نوآوري هايي شگفت انگيز در آن ها نمايان است. شعرهايي چون «دو مرغ بهشتي»، «هنديان دل» و...!
¤ آيا شهريار شاعر شعرهايي است كه به سبك شعر نو سروده است؟ شعرهايي چون «اي واي مادرم»، «موميايي» و... و آيا اين چند شعر باعث شده است كه شعرهاي او مورد قبول خاص و عام قرار بگيرد؟ يا اينكه شهريار شاعر مثنوي هاي زيبايي است كه حكايت هاي شيريني دارد و يا شاعر شعرهايي مذهبي، همچون « علي اي هماي رحمت»، «علي آن شيرخدا»، «قيام محمد (ص)» و... است؟
¤ حقيقت اين است كه شهريار شاعري بسيار پركار بود. مي توان گفت كه در هر موضوعي و هر سبكي و قالبي، قريحه خود را آزموده است، هر چند كه چندان در فكر جمع آوري آنها و چاپ ديوان خود نبوده است. حال بايد ديد شهريار در كدام يك از اين طبع آزمايي ها موفق تر بوده است و در ميان انواع گوناگون شعرهايي كه سروده است، كدام شعرهايش نام او را بر سر زبان ها انداخته و شهرت او را حتي از مرزها نيز گذرانده است. كدام شعرهايش باعث شده است نام شهريار بر تارك شعر معاصر فارسي بدرخشد و به چه دليل؟
اينها سؤالاتي است كه براي رسيدن به پاسخ آنها نياز به تحقيق و پژوهش زيادي است كه در اين مختصر نمي گنجد. پس مي گذاريم براي فرصتي ديگر.

 



شهريار ملك سخن

حسين اسرافيلي
آثار تركي استاد روانشاد شهريار بزرگ مانند آثار فارسي ايشان، مملو از عاطفه و احساس است. به نظر من شهريار از شاعراني است كه فطرتاً و ذاتاً شاعر به معني اخص كلمه هستند. انساني با روح متلاطم و عواطف و احساساتي غليظ، زودرنج و بسيار گرم جوش و متواضع به خاطر دارم در يكي از ديدارها كه به همراه تني چند از شاعران از جمله مرحوم نصرالله مرداني و روانشاد خانم سپيده كاشاني و زنده ياد استاد مهرداد اوستا به خدمتشان رسيده بوديم، از ايشان درخواست كرديم ما را به غزلي مهمان كنند، ايشان غزلي را كه به استقبال خواجه شيراز رفته بودند قرائت كردند و پيش از خواندن شعر اظهار داشتند: خواجه مي فرمايد: چون پير شدي حافظ از ميكده بيرون رو» و اين شعر مرا آتش زده است. آنگاه اشك از چشمانش سرازير شد. شعر را خواندند و با اين بيت به پايان بردند«شهر من ديار من در بحر نمي گنجد. اين يار رها بهتر، و آن شهر خراب اولي». وقتي توجه داشته باشيم كه نام شهريار در اين بحر شعري (مفعول مفاعيلن) نمي گنجد و شاعر از آن به صورت «شهر» و «يار» در شعر استفاده مي كند و توجه به ايهام «بحر» به معني بحر شعري و بحر آفرينش، هنر شاعر را درمي يابيم. گفتم عاطفه در شعر استاد شهريار حرف نخست را مي زند و در آثار ايشان اين موضوع به وفور به چشم مي خورد. به طوري كه كاملاً مخاطب را به دنياي احساس و عواطف شاعر مي برد:
تا هستم اي رفيق نداني كه كيستم
روزي سراغ وقت من آيي كه نيستم
پيداست از گلاب سرشكم كه همچو گل
يك روز خنده كردم و عمري گريستم
و يا اين بيت دلنشين:
در وصل هم ز عشق تو اي گل درآتشم
عاشق نگشته اي كه بداني چه مي كشم
و يا:
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران، واي به حال دگران
اما غرض از اين مقوله كوتاه، بيان جلوه هاي احساس و عواطف در شعر شهريار نيست چرا كه در تمام اشعار او، اين جلوه ها را به راحتي مي توان ديد، حتي در برخي آثار ايشان كه عبارات و كلمات عاميانه و به تعبير برخي، دور از شان او مورد استفاده قرار گرفته، نيز علاوه بر مردمي بودن اين شعرها و داشتن جايگاه ويژه در ميان توده هاي مختلف مردم با گرايش ها و معلومات و قوميت هاي گوناگون، از عواطف و احساسات انساني نيز سرشار است:
در خطاب به تهران و تهراني كه به آذربايجانيان نسبت هاي ناروا مي دادند، مي گويد:
چرا با دوستدارانت عناد و كين و لج باشد
چرا بيچاره آذربايجان عضو فلج باشد
تو پنداري كه ايرانت ز تهران تا كرج باشد؟!
هنوز از ماست ايران را اگر روزي فرج باشد
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدي دامن
........................................................
اما در اينجا مي خواهم نگاهي به اشعار تركي استاد شهريار بياندازيم و با شما عزيزان به بازخواني برخي ابيات تركي بپردازيم. اگرچه آوازه استاد در تمام كشورهايي كه به زبان فارسي سخن مي گويند مانند افغانستان و تاجيكستان و ... يا كشورهايي كه در گذشته زبان رسمي آنها صدها سال فارسي بوده و آثار فرهنگي كهن و ميراث باستاني آنان از همين زبان يادگارهاي ارزشمند دارند مانند هند و پاكستان و يا اهالي فرهنگي كشورهاي ديگر، طنين انداز و نام او شناخته شده است اما وجاهت بيشتر او در كشورهايي مانند تركمنستان، آذربايجان، تركيه و ... بدليل آثار تركي استاد شهريار است كه صد البته در آنها احساس و عواطف شاعر، هم به خاطر زبان مادري او و هم بدليل ظرفيتهاي زبان تركي و زمينه هاي عاطفي موجود در فرهنگ اين قوم، بيشتر است. قابل ذكر است كه استاد شهريار در آثار تركي نيز، به زبان مصطلح و رايج در آذربايجان توجه دارد و از بكار بردن لغات و كلمات مهجور آذري (آنگونه كه برخي از شاعران اصرار بر آن دارند) پرهيز دارد و به همين دليل است آثار تركي او نيز با مخاطبان خود كاملاً ارتباط برقرار مي كند و از تصنع و تكلف بدور است.
مرحوم جمال زاده در نامه اي كه به استاد مي نويسند، اظهار مي دارند كه من خيلي دوست دارم زبان تركي را ياد بگيرم تا بتوانم «حيدربابا يه سلام» شما را بخوانم و درك كنم. مرحوم روانشاد دكتر سيد حسن حسيني مشتاق بودند كه زبان تركي را بياموزند كه البته تا حدود زيادي موفق شده بودند و دليل اشتياق آموختن زبان تركي را، درك اشعار تركي و حيدربابا يه سلام به زبان اصلي، عنوان مي كردند. شهريار كوچك مادربزرگي دارد بنام «خان ننه» (خانم ننه) كه بسيار به او علاقمند است. مادربزرگ در بستر بيماري ست و بستگان به خاطر اينكه در لحظه مرگ او، شهريار حضور نداشته باشد، وي را به روستا و آبادي ديگر مي فرستند و هنگاميكه شهريار كوچك به خانه خود بازمي گردد و بستر مادربزرگ را جمع شده مي بيند و مادربزرگ نيز حضور ندارد، سراغ مادربزرگ را مي گيرد و پاسخ مي شنود كه مادربزرگ به سفر طولاني رفته است.
و او مي گويد: خان ننه بدون من مسافرت نمي رفت، چه كسي بايد بقچه او را حمل كند، مرا پيش او ببريد. باز جواب مي شنود كه خان ننه رفته تا شفاي بيماري خود را بگيرد تو برايش ختم قرآن كن تا برگردد، آنگاه شهريار در پايان اين شعر كه به زبان تركي و در قالب نيمايي است مي گويد: خان ننه! من هي ختم قرآن كردم اما تو نيامدي، اين شعر به قدري عاطفي و احساسي ست كه غيرممكن است خواننده آذري زبان آنرا بخواند و نگريد.
اما «حيدر بابايه سلام» مجموعه نفيسي ست از فرهنگ فولكلور مردمي و اصطلاحات عاميانه و فرهنگ و عرف روستاها و شهرهاي آذربايجان يك طرف، پرده ايست نقاشي شده از اخلاق انساني و كرامتهاي اخلاقي و مكارم اسلامي و باورهاي ارجمند قومي، بزرگداشت فتوت و جوانمردي و يادآوري نام بزرگان و... كه در اين مختصر سعي مي كنم بندهايي از آنرا با زبان الكني كه من دارم ترجمه و تقديم مخاطبان بزرگوار كنم.
¤ تصويرهايي از زندگي روستايي:
حيدربابا، هنگاميكه كبك هايت به پرواز درمي آيند. و از پناهگاه بوته ها و بته ها بيرون مي جهند
وقتي كه باغ و باغچه ات، شكوفه باران مي شود. از من نيز يادي بكن و دل غمگينم را شاد گردان
حيدربابا، هنگاميكه باد نوروزي، چارتاخ (آلونكي كه با چوب و حصير و برگ و به طور موقت براي استراحت در باغ ساخته مي شود) را فرو مي ريزد. وقتي كه گل يخ و گل نوروزي، شكوفه مي زنند و گل مي دهند. هنگاميكه ابرهاي سپيد، پيراهن خود را مي چلانند. بسلامت باد آنكه از ما ياد مي كند.
حيدربابا! پشتت با حرارت آفتاب، گرم باد. صورتت خندان و چشمه هايت گريان باد
فرزندانت دسته هاي گل بدست داشته باشند. بگو باد عطر گلها را به اين سو بياورد تا بخت خوابيده من هم بيدار شود
حيدر بابا! الهي كه روسپيد باشي. هر چهار طرفت باغ و بستان باشد. بعد از ما نيز، سرت سلامت باد
دنيا، محل قضا و قدر و مرگ و گمنامي ست. دنيا تا دنيا بوده، يتيمي و بي فرزندي ست
¤ درمورد جوانمردي و فتوت:
حيدربابا! جوانمرد نمك نشناس نمي شود. اگرچه عمر بگذرد و طرفي نبندد و بهره اي عايدش نشود
نامرد، هرگز به سامان نمي رسد. ما نيز شما رافراموش نمي كنيم، اگر نديديمتان حلالمان كنيد
حيدربابا! اگر رحمي بر اشك چشم مي شد، خونابه فرو نمي ريخت. كسي كه نام انسان دارد، دشنه بر كمر نمي بندد (به كشتار نمي انديشد)
اما افسوس كه كور، يقه گرفته را رها نمي كند. بهشتمان درحال تبديل شدن به جهنم و ذي الحجه ما درحال محرم شدن است.
¤ درمورد آسيب هايي كه جوامع بشري و اخلاق را نشانه مي گيرد:
حيدربابا، شيطان ما را فريب داده. و محبت و صميميت را از دلهاي ما كوچ داده است. و روزهاي سياهي را براي ما رقم زده است. خلق را به جان هم انداخته و دوستي ها را به خون و دشمني آغشته است
حيدربابا، وقتي كه در جاده قره چمن. صداي چاوشان مي پيچد. كاش، درد و بلاي آن زائران كربلا. بر جان اين گمراهان گرسنه (امروزي) بيفتد. ببين چگونه فريب دروغهاي تمدن را خورديم؟!
¤ آوردن نام نيكان و بزرگان روستا:
هنگامي كه «شيخ الاسلام» مناجات را سر مي داد. «مشهدي رحيم» لباده خود را به تن مي كرد. «مشدي حاج علي» بوزباشي (نوعي غذاي محلي) را با اشتها مي خورد. ما نيز خوش بوديم كه خيراتي باشد و عروسي يي. فرق نداشت هرچه باداباد
حيدربابا «ننه قيز» با آن چشمهايش. «رخشنده» با آن سخنان شيرين و دلنشين اش. من تركي سرودم تا خودش متوجه معني بشود. و بدانند كه انسان مي ميرد اما نامش باقي مي ماند. و از نيكي و بدي، در كامها تلخي و شيريني خواهد ماند
¤ در مورد نامهرباني دوستان:
حيدربابا، ياران و دوستان برگشتند. نفر به نفر مرا در بيابان رها كردند و بازگشتند. چشمه هايم، چراغهايم خاموش شدند. در بد شرايطي، آفتاب غروب كرد و شام رسيد. و جهان براي من تبديل به خرابه شام شد
در پايان ضمن درود فراوان به روح روانشاد استاد شهريار، اين مقوله را با يك پند ديگر از حيدربابا به پايان مي برم.
حيدربابا «آقا ميرغفار»، تاج سيدها بود. شاهيني بود كه به شكار شاهان پر مي گشود. در كام مرد، شيرين و در كام نامرد، بسيار تلخ بود. بخاطر حق و حقوق مظلومان، آرام نداشت. اما مانند شمشيري بر ستمگران فرود مي آمد.

 



حيدربابا سلام

به مناسبت بزرگداشت
ياد استاد سيدمحمدحسين شهريار
حيدربابا، كهليكلرون اوچاندا
كول ديبينن دوشان قالخوب، قاچاندا،
باخچالارون چيچكلنوب آچاندا،
بيزدن ده بير ممكن اولسا، ياد اله
آچيلميان اوركلري شاداله.
بايرام يئلي چارداخلاري ييخاندا،
نوروز گلي، قارچيچگي چيخاندا،
آغ بولوتلار كوينكلرين سيخاندا
بيزدن ده بيريادايليه ن ساغ اولسون
دردلريميز قوي ديكلسون داغ اولسون.
حيدربابا، گون داليوي داغلاسين
اوزون گولسون، بولاخلارون آغلاسين
اوشاخلارون بير دسته گل باغلاسين
يئل گلنده وئر گتيرسين بويانا
بلكه منيم ياتميش بختيم اويانا.
حيدربابا، سنون اوزون آغ اولسون!
دورت بيريانون بولاغ باغ اولسون!
بيزدن سوراسنون باشون ساغ اولسون!
دنيا قضو- قدر، ئولوم- ايتيمدي!
دنيا بويي اوغولسوزدي، يتيمدي!
حيدربابا، يولوم سنن كج اولدي،
عمروم كچدي، گلممه ديم گج اولدي،
هئچ بيلمه ديم گوزللرون نج اولدي
بيلمزديم دونگه لروار، دونوم وار،
ايتگين ليك وار، آيرليق وار، ئولوم وار.
حيدربابا، ايگيت امك ايتيرمز،
عمر كچه ر افسوس بره بيتيرمز،
نامرد اولان عمري باشا يتيرمز.
بيزده، واللاه، اونوتماريق سيزلري،
گورممسك حلال ائدون بيزلري.
حيدربابا، قره چمن جاداسي،
چووشلارين گله رسسي- صداسي،
كربليا گئدنلرين قاداسي،
دوشسون بوآج يولسوزلارين گوزونه،
تمدنون اويدوخ يالان سوزونه!
حيدربابا، شيطان بيزي آزديريب،
محبتي اور كلردن قازديريب
قره گونون سرنوشتين يازديريب،
ساليب خلقي بير- بيوينون جانينا!
باريشيغي بلشديروب قانينا!
گوز ياشينا باخان اولسا، قان آخماز!
انسان اولان خنجر بئلينه تاخماز!
اما حيف، كور توتدوغون بوراخماز!
بهشتميز جهنم اولماقدا در!
ذيحجه ميز محرم اولماقدادر!
خزان يئلي يارپاخلاري توكنده
بولوت داغدان ينيب كنده چو كنده.
شيخ الاسلام گوزل سسين چكنده
نسگللي سوز اوركلره ديردي،
آغاشلاردا آللاها باش ايردي.

 



جان هواي رفتن دارد نقد رمان انجمن مخفي نوشته احمد شاكري (قسمت اول )

فرخنده حق شنو
مقدمه: احمد شاكري متولد 1353 تهران است. او عليرغم سن كم خود تجارب ارزشمندي در نويسندگي دارد. مهم ترين آثار او عبارتند از سرزمين پدري (مجموعه داستان)، باران نيمروز (مجموعه داستان)، عريان در برابر باد (رمان)، بازتاب (نقد)، نفس (مجموعه داستان)، مردار خوار (مجموعه داستان) و... او همچنين فعاليت هاي ديگري چون داوري در جشنواره شهيد غني پور، نقد، تدريس كلاس هاي داستان نويسي و عضويت در انجمن قلم و... را در كارنامه ادبي خود دارد.
چكيده: رمان انجمن مخفي، حاصل تلاش چهار ساله احمد شاكري است كه جايزه قلم زرين را به خود اختصاص داده است. اين كتاب با 455 صفحه و چهارده بخش از سوي مركز اسناد انقلاب اسلامي در سال 1386 به چاپ رسيده است. نويسنده در اين رمان علاوه بر داستان پردازي، به وجوه ديگري چون تاريخ، سياست، مذهب و... نيز توجه داشته است. همچنين حوادث مهمي چون جريان مشروطه و تحريم تنباكو و عوامل مرتبط با آن ها- شهادت شيخ فضل الله نوري و انجمن هاي مخفي-، و... را نيز مورد نظر داشته است. حوادث رمان بيشتر در حوزه علميه اي در شهر تهران، و كمتر در لواسانات- منزل شخصيت هاي اصلي- رخ مي دهد. نويسنده در اين رمان چند داستان را به موازات هم، با استفاده از شيوه بازگشت به گذشته (فلش بك)- تداعي-، نظيره سازي واقعه عاشورا، با وقايع ديگري چون جريان سفر يحيي مكي به كربلا و حادثه حوزه علميه، همراه كرده است، كه غير از واقعه عاشورا، بقيه داستان از تخيل خود نويسنده سرچشمه مي گيرند. داستان بيشتر حول محور تاريخ مي گردد، اما محورهاي ديگر هم مهم هستند. رمان در قطع وزيري در شمارگان هزار نسخه، منتشر شده است.
تلخيص: رمان سه داستان دارد كه هر كدام ماجراي خود را دارند. داستان يحيي به اين صورت است كه او بعد از ساختن مدرسه علميه به حج مي رود. او پس از حج در حال رفتن به كربلا، نامه اي از شيخ لواساني دريافت مي كند كه در آن نوشته است بهتر است چيزي براي راهنمايي شاگردان مدرسه بنويسي چرا كه آن ها با هم، همدل نيستند و اختلاف دارند. و علت نوشتن وقف نامه يحيي به همين دليل است. او در راه مي بيند كه شترش به اختيار او نيست و راهي را انتخاب كرده و به آن سو مي رود و جايي در كنار مرد يمني كه برده فروش است زانو مي زند. بعد مي فهمد كه شتر به خاطر آواز خدايي كه شنيده بود، به آن سمت رفته است. مرد يمني برده اي بيمار را كه نامش مستوره است، در ازاي سكه اي زر به يحيي مي فروشد. و برده وقتي به خدمت يحيي در مي آيد، حالش خوب مي شود و شتر و يحيي را در اختيار خود مي گيرد و يحيي را به سوي وادي طف (كربلا) راهنمايي مي كند. اما داستان بهاء: داستان اصلي است: پزشك جواني به نام بهاء، كه از فرنگ برگشته است، در راه رفتن به مدرسه علميه- براي مداواي بيماران-، در محله عود لاجان، مورد تهاجم قرار مي گيرد. در جريان اين تهاجم، او را در سرما و يخبندان، لخت مي كنند و لباس ها و حتي كفش ها- اروسي-هاي او را هم مي برند، مرد مهاجمي كه زبانش مي گيرد و خود را موسي شمر معرفي مي كند، بيش از بقيه او را مورد آزار قرار مي دهد. ضمن آن كه دختري هم حضور دارد كه از قبل او را تعقيب مي كرده و پا به پا، با او مي آمده است. دختر اروسي هايش را به او مي دهد و جوان كه در برف پاهايش برهنه مانده بود، با آن ها خود را به مدرسه مي رساند. او در مدرسه با پير مردي به نام بهلول آشنا مي شود. بهلول وقتي مي فهمد او از مريدان ميرزا محسن است، به او مي گويد بهتر است شاگردان اين موضوع را نفهمند چون عده اي از آن ها با او مخالفند. و او را نزد سيد احمد مي برد و سيداحمد او را مورد لطف قرار مي دهد. سيداحمد با ميرزا محسن در نجف در محضر ميرزاي شيرازي، تلمذ كرده است و اوميرزا محسن رامردي آزاده مي داند كه حال يحيي مكي را درك كرده است. او همچنين متذكر مي شود كه مدرسه وقف يحيي مكي است و هر كس كه در آن اقامت مي كند بايد از اصول آن پيروي كند. بخصوص از ظاهري ها دوري كند و با ذوقين سخن نگويد. بهاء مي فهمد كه يحيي اهل قفقاز است و چون از آن جا رانده مي شود، از طريق پرده خواني زندگي مي كند. بعد پالان دوزي مي كند و آوازه شهرت او همه جا مي پيچد. او وقفنامه را نوشته است تا گشايشي باشد براي اختلاف محصلان و ديگران كه بر سر آن اختلاف دارند. بهلول مي گويد كه خود او هم همسفر ميرزا محسن به كربلا بوده و در اين سفر وقتي به مزار يحيي مكي وارد مي شوند، از او حالاتي مي بيند كه بسيار شگفت زده مي شود. او بهاء را به خواندن وقف نامه دعوت مي كند و مي گويد كه اين كتاب كليد اسرار بزرگي است. ضمن آن كه متذكر مي شود اين كتاب را بر بالاي شتر در سفر نوشته است.
و در همان سفر به دليل نامعلومي مرده است. يحيي هزينه مدرسه را از پالان زري كه به او داده اند، ساخته است. بها، كه متوجه اهميت اين كتاب مي شود، خواندن آن را شروع مي كند و در آن شباهت هايي بين زندگي خود و يحيي پيدا مي كند. چنانكه مستوره او را با قدسي، دختري كه به او علاقه مند است - دختر ميرزا - و همچنين دختري كه او را ياري كرد و اروسي هايش را به او داده است، مي بيند . بهاء هنوز به دنبال صاحب اروسي ها و انگشتري خود است. كسي كه انگشتر فيروزه او در انگشتش باشد. او كه از قبل هم در گمگشتگي به سر مي برد با اين جريان ها بيشتر دچار حيرت و ترديد مي شود. نمي داند عشقي كه همه وجود او را احاطه كرده است مربوط به قدسي است يا آن دختر عودلاجاني كه هر دو را مستوره خود مي داند و يا علاقه به داشتن مستوره اي چون مستوره يحيي. بهاء در پي يافتن جواب مسئله متوجه راز مهم ديگري نيز مي شود كه ذهن او را مشغول كرده است. يعني ارتباط بين پدرش و اين جريان ها. چنانچه پدر او كه در حال حاضر دستگير و زنداني است، قبلاً مريد ميرزا بوده است، ولي بعداً با او اختلاف نظر پيدا مي كند و او را به اطاعت از اجانب و بيگانه ها توصيه مي كند. پدرش - همايون كمال- يك دكان صحافي دارد كه از موقوفات يحيي مكي است.او به جاي پرداخت كرايه، تعهد كرده است كتاب هاي مدرسه را صحافي كند. بعد از اين كه تغيير عقيده مي دهد به ميرزا پيشنهاد مي كند كه به روس پناهنده شود. اما ميرزا نمي پذيرد و از نصب پرچم روس و عثماني كه به در خانه اش آورده اند، جلوگيري مي كند. و بعد از اين جريان ميرزا از همايون كمال كناره گيري مي كند در حالي كه پسرش را دوست د ارد و او را نوازش مي كند. همايون كمال بر عليه ميرزا مقاله اي مي نويسد و در روزنامه چاپ مي كند. بهاء به وجود انجمن مخفي پي مي برد و مي فهمد كه اين انجمن بود كه به رفتن او به اروپا براي تحصيل رأي داده بود. ميرزا با انجمن و كمال مخالفت مي كند. جوهرچي و غلامعلي- دوستان پدر- را در محل انجمن در حضور خود او دستگير مي كنند و مي برند و آژاني به نام رزاق او را به طور غيرمستقيم تهديد مي كند كه اگر خواهان آزادي پدر است، بايد با او و حكومت همكاري كند. آژان هر بار بهاء را دعوت به همكاري مي كند. حتي در آخرين ديدار به او سلاحي مي دهد كه در جريان شبيه خواني مدرسه، ميرزا را بكشد. از طرفي قدسي هم كه به ديدار او آمده است، او را به همكاري و تبعيت از كتاب وقفنامه دعوت مي كند. چنانكه از طرف بهلول و سيداحمد و مستوره - د ختر عودلاجاني- نيز به همين امر دعوت مي شود. او از قبل هم از طرف ميرزا براي اين كار دعوت شده بود. در اصل آمدن او به اين مدرسه نيز به دليل توصيه ميرزا به همين قصد بوده است. بهاء برادر كوري دارد به نام ضيا كه پدر، خود را عامل كوري او مي داند، و مادري به نام عزيز، كه قدسي را براي او به عنوان همسر آينده انتخاب كرده است و به ميرزا ارادت دارد. وقف نامه را كه در دو داستان اين كتاب نقش كليدي دارد به ظاهر، مستوره با روايتي از زبان يحيي و قلم خود مي نويسد. گرچه در داستان وجود كنيز، به دلائلي ثابت نمي شود، اما روايت اين گونه است كه او كنيزي است كه سواد نوشتن هم دارد و كتاب را خود او به رشته تحرير درمي آورد. او در طول راه سفرشان به كربلا با كرامات و علمي كه دارد شتر را به فرمان خود مي گيرد و يحيي را به وادي طف هدايت مي كند، به گونه اي كه با امام حسين(ع) و يارانش همراه و محشور شود. بهاء درپي ترديدهايي كه دارد، در خلوت هاي خود تعمق فراواني در احوال خود و وقفنامه مي كند، تا متوجه رسالت خود در اين باره مي شود. و همچنين موضوع: «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا». چنانچه در مدرسه، كه هر سال سه روز عزاداري مي كنند و بزرگان و مشاهير تهران در آن جمع مي شوند، در شبيه خواني عاشورا، بهاء به كسوت يحيي مكي درمي آيد و نقش او را بازي مي كند. مستوره مي گويد اسم همايون كمال بين اسامي كميته مجازات است كه براساس آن مخالفان مشروطه را معدوم مي كنند. در اين ارتباط موسي شمر دستور دارد آن ها را بكشد. دستور قتل شيخ فضل الله نوري هم به اين شكل صادر شده بود. قدسي به بهاء مي گويد كه براي آن ها در بچه گي صيغه محرميت خوانده اند و در انتها جريان شبيه خواني در مدرسه، با واقعه عاشورا نظيره سازي مي شود. جوهر چي در بين بازيگران تعزيه با قدسي گفتگو مي كند و وقف نامه را خيال و خرافه مي خواند و چادر و پوشيه را ابزار براي در بند شدن زن ها. قدسي همچنان بر عقيده خود پا برجاست و پاسخ هاي خود را مي دهد. جوهرچي دستور مي دهد سرهاي بريده را كه بر نيزه ها گذاشته شده اند بياورند. سرهاي بريده، همان حكايت عاشوراي واقعي را دارند. (طشت طلا، ني، پيشاني سنگ خورده، چشم تير خورده و...) بهاء مادرش را مي بيند كه گريان كنار او مي آيد و مي گويد كه پدرش را كشته اند. بهاء ميرزا را كشته مي بيند. او زني داغديده را كه خاك و كاه بر سر مي ريزد، مي بيند و در همان حال صدايي را مي شنود كه مي گويد شيخ هم وقت مرگ امر كرد مهره ها و انگشترش را بشكنند، تا نامش در پاي هيچ ننگي باقي نماند و... داستان عاشورا نيز مشخص است. از زمان رسيدن فرستاده حسين(ع) به خانه مسلم فرزند اوسجه، تا عهدشكني كوفيان كه خواستار آمدن حسين(ع) بودند كه عده آن ها را از دوازده تا چهل هزار نفر به حساب آورده اند، و جريان هاني و طفلان مسلم و محمد پسر اشعث، حارث، قيس، عبيدالله زياد و يارانش و شمر و حر در يك طرف و امام و يارانش در طرفي ديگر و... تا روز عاشورا و قيام خونين آن. و همراه شدن اين جريان با داستان يحيي و مرگ او.

 



300هزار جلد كتاب به خوابگاه هاي دانشجويي هديه مي شود

مدير كل امور فرهنگي وزارت علوم، از ارسال و اهداي300 هزار جلد كتاب به خوابگاه هاي دانشجويي كشور تا پايان امسال خبر داد.
محسن اسلامي روز دوشنبه در گفت و گو با ايرنا افزود: در نيمه اول امسال، با همكاري اداره كل امور فرهنگي وزارت علوم و معاونت فرهنگي وزارت ارشاد، حدود 300 هزار جلد كتاب به 70 خوابگاه دانشجويي، ارسال شد كه اهداي همين تعداد كتاب به ديگر مراكز خوابگاهي دانشگاه ها تا پايان امسال، در دستور كار قرار گرفته است.
وي در تشريح ديگر موارد همكاري مشترك اداره كل امور فرهنگي وزارت علوم و معاونت فرهنگي وزارت ارشاد اظهار داشت: برگزاري يك نمايشگاه بزرگ كتاب در تهران با محوريت كتاب هاي دانشگاهي در آذرماه، پيش بيني شده كه محل احتمالي آن، مصلي امام خميني (ره) خواهد بود.

 



ميراث معنوي روز جهاني قدس سي ام شهريور ثبت ملي مي شود

معاون ميراث فرهنگي سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري ، گفت: ميراث معنوي روز جهاني قدس ، 30 شهريور ،همزمان با 19 ماه مبارك رمضان، در فهرست آثار معنوي، به ثبت
مي رسد. «فريبرز دولت آبادي« در گفت و گو با ايرنا، افزود: در اين مراسم كه ساعت 10 و 30 دقيقه روز شنبه »سي ام« شهريور ماه درسالن اجلاس سران در تهران برگزار مي شود، شماري از مسوولان داخلي و خارجي حضور خواهند داشت.
رييس سازمان ميراث فرهنگي ، سفراي كشورهاي اسلامي و ...از جمله شركت كنندگان در اين مراسم هستند.

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14