(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهار شنبه 27 شهريور 1387 - 16 رمضان 1429 - 17 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 19185
 

تنبلي و تن آسايي، گرايش هاي حيواني بشر
توطئه جديد محفل عليه فرهاد و مرجان پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 49

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




تنبلي و تن آسايي، گرايش هاي حيواني بشر

يكي از وجوه تفاوت نهادهاي انقلابي و تشكيلات اجرايي موروثي كه ارمغان غرب زدگي ما هستند در همين جاست كه كار در نهاد انقلابي به مثابه عبادتي بزرگ تلقي مي شود. كساني ممكن است اعتراض كنند كه: «اي آقا!... مگر مي شود تشكيلات و سازمان بندي اجتماعات را بر انگيزه هاي دروني بنا كرد؟ انگيزه هاي دروني كه ضمانت اجرا ندارند. اين حرف ها حرف هاي ايده آليست هاست. بياييد واقعي فكر كنيم؛ اجتماع نظم مي خواهد.»
جواب حقير اين است كه نظم و انگيزه ي الهي نه تنها منافات ندارند بلكه با هم ملازمند؛ اوصيكم بتقوي الله و نظم امركم. چه چيز «جهاد سازندگي» را قادر ساخت كه با نظمي حيرت انگيز طرح «محرم» را چهل و پنج روزه به پايان برساند، حال آنكه مقاطعه كارهاي خارجي يك سال وقت و صدها برابر هزينه طلب مي كردند؟ كار به مثابه عبادت. اتفاقا نظام جمهوري اسلامي نيز بايد سعي كند كه تشكيلات اجرايي خويش را در عين حال بر نظم و انگيزه هاي دروني بنا كند.
انسان به راستي در نظام كارخانه اي برده اي بيش نيست. تعريف برده چيست؟ انساني كه ناچار است بدون انگيزه هاي دروني و فقط براي زنده ماندن، كار بدني مشخصي را تمام عمر صبح تا شب تكرار كند. شاخص انسانيت دو چيز است: تكامل روحي و اراده ي آزاد ـ كه اين هر دو تنها در عبوديت خدا حاصل مي آيد و لاغير. وقتي شما انگيزه ي الهي را در كار داخل كنيد، بلافاصله كار به وسيله اي براي رشد و تعالي انساني تبديل مي شود و وجود انگيزه، في نفسه كار را تابع اراده و انتخاب انسان مي گرداند. بالعكس، انساني كه ناچار باشد بدون انگيزه ي الهي و صرفاً براي تأمين معاش كار كند، بنده ي معاش است و بندگي معاش با اراده ي آزاد منافات دارد. تنها بنده ي خداست كه از همه ي تعلقات آزاد است و اراده اش را هيچ چيز جز حق محدود نمي كند.
مقصودمان هنوز وارد شدن در بحث هاي اصولي نيست. سخن از بهشت زميني توسعه يافتگي بود و اينكه در اين بهشت، آنچنان كه مفاهيم اقتصادي غرب حكم مي كند، كار كردن شر مسلمي است كه بايد هر چه بيشتر از آن خلاص شد. آنان كه دست اندر تهيه ي سناريوهاي توسعه يافتگي دارند، خيلي خوب معني اين حرف را در مي يابند، و اما چون مخاطب اين كتاب عموم مردم هستند چند تابلو از سناريوي پيشنهادي «هرمن كان»(1) را از كتاب «دنيا در سال 2000» كه خودش آن را تورات 30 سال آخر قرن ناميده است نقل مي كنيم. در پشت جلد كتاب، ايشان را اين گونه معرفي كرده اند: اين جناب رئيس موسسه ي هودسن (آمريكا)... و يكي از پدران آينده نگري است. تأليفات او از جمله عبارتند از: جنگ ترمونوكالئر: ]Thermonuclear ترمونوكلئر : و.[؛ و اسكالادو تنها اين دو كتاب، بيش از ده سال است كه برنامه گذاري دفاع ملي آمريكا را هدايت مي كند؛ و بر سياست قدرت مركزي آمريكا اثر گذاشته است.(2)
سه تابلو از تابلوهاي آينده نگري ايشان را براي سال 2000 نقل مي كنيم.
]تابلوي اول:[
جامعه ي ماوراء صنعتي كه متوجه استراحت و تنوع است (در حدود 1100 ساعت كار در سال)
روز كار 7 ساعت
هفته ي كار4 روز
تعداد هفته هاي كار در سال 39 هفته
اعياد رسمي 10 روز
تعطيلات آخر هفته سه روز
تعطيلات در سال 13 هفته
كه روي هم مي شود 147 روز كار در سال و 218 روز آزاد!(3)
]تابلوي دوم:[
در اين جامعه كه متوجه استراحت و تنوع است يك شخص مي تواند:
40% از روزها را صرف يك كار حرفه اي كند.
40% از روزها را صرف كار غيرحرفه اي كند.
20% (بيش از يك روز در هفته) را هيچ كاري نكند.
و تازه اين براي آنهايي است كه كار مي كنند والا وضع كار در كل جمعيت به قرار زير است:
]تابلوي سوم:[
از 40% نيروي كار كه به طور عادي كار مي كنند:
50% كار عادي مي كنند (با شرايطي كه در تابلوهاي قبل ديديم).
20% كار سياه مي كنند (يعني خيلي بهتر از شرايطي كه حالا كارگران مرفه آمريكائي كار مي كنند).
10% نصف وقت خود را صرف ولگردي مي كنند.
5% در جستجوي كارند ليكن به صورت لاابالي.
5% در جستجوي كارند ليكن به صورت نيمه لاابالي.
5% «ماجراجو» انقلابي يا تنبل اند.
5% هم بي كاران خود خواسته اند.(4)
بايد اضافه كرد كه اين تابلوها مربوط به كشورهاي كاملاً مافوق صنعتي است كه فقط شامل آمريكا، ژاپن، كانادا، كشورهاي اسكانديناوي، سوييس، فرانسه و آلمان غربي است، اگر نه بقيه ي جهان و مخصوصاً آفريقا و دنياي عرب و آمريكاي لاتين با فقري كه به مرگ از گرسنگي نيز منجر مي شود روبرو هستند. (لابد از ديده ي هرمن كان بچه هاي جهاد كه در جبهه هاي جنگ غير از پنج يا شش ساعت خواب، بقيه ي ساعات شبانه روز را به كار طاقت فرسا مشغولند، ديوانه هايي هستند متعلق به ماقبل تاريخ!)
ناگفته نماند كه خود آقاي هرمن كان لازمه ي دستيابي به اينچنين جامعه اي را كه در آن فقط 25 درصد از آدم ها 40درصد از سال را كار مي كنند اشاعه ي فرهنگي خاص مي داند كه خود آن را فرهنگ سان سات(5) خوانده است. ما در آينده در بيان معناي توسعه از وجوه ديگر به چگونگي پيوند فرهنگ و اقتصاد با يكديگر و تأثيرات متقابل آنها خواهيم پرداخت، اما در اينجا نيز حيف است كه از وضعيت فرهنگي جامعه ي تنوع و استراحت بي خبر بمانيم: آقاي هرمن كان با كمال واقع بيني اعلام مي دارد كه سير تاريخي جامعه ي غرب به سوي استقرار فرهنگ سان سات مي رود و اين لازمه ي جامعه اي ماوراي صنعتي(6) و مافوق توسعه يافته است. و بعد، فرهنگ سان سات را با اين صفات معرفي مي كند: زميني... تخيلي، روزانه، مشغول كننده، جالب، شهري، شيطاني، تازه و نو... مد روز، عالي (از لحاظ فني)، امپرسيونيست، ماترياليست، تجاري، حرفه اي.(7)
و البته آقاي هرمن كان مرحله ي بعد از اين فرهنگ را نيز پيش بيني كرده است و اين مشخصات آن است: جهنمي... عاصي، پوسيده... هيجان جو، محرك، فاسد شده، ظاهرساز... عاميانه، زشت، نفرت انگيز، نيهيليست، پورونوگرافيك، ساديك.(8)
و مؤلف اظهار خوشحالي مي كند كه ديگر جوامع بشري نيز در راه رهاكردن فرهنگ خود و گرايش به سوي اين فرهنگ سان سات هستند!
ميمون برهنه!
به راستي چرا در جوامع توسعه يافته «كار» به عنوان شري واجب و امري مصدع تلقي مي شود و در مقابل آن، فراغت و تفريح و تفنن ارزشي مطلق پيدا كرده است؟ آرماني كه فراراه توسعه به شيوه ي غربي قرار گرفته نوعي زندگي است كه اوقات آن تماماً به فراغت و تفنن مي گذرد و فراغت يكي از ارزش هاي مطلقي است كه به مثابه ميزاني براي توسعه يافتگي اعتبار مي شود و در مقابل آن، كار ضد ارزش است.
گريز از كار زاييده ي تنبلي و تن آسايي است و اين خصوصيت از گرايش هاي حيوانيي است كه در وجود بشر قرار دارد. با غلبه ي روح حيواني بر وجود انساني، تنبلي و تن آسايي به صورت يكي از صفات ذاتي بشر جلوه مي كند.
در كتاب ارجمند «كافي» ـ كتاب الحجه ـ روايتي است كه ترجمه اش اين است: مفضل بن عمر گويد: از امام صادق عليه السلام از علم امام پرسيدم نسبت به آنچه در اقطار زمين باشد با اين كه خودش در ميان خانه است و پرده هم جلوي او افتاده؟ فرمود: اي مفضل، براستي خدا تبارك و تعالي، در پيامبر(ص) پنج روح نهاده: روح حيات و زندگي كه به وسيله ي آن بجنبد و راه رود، روح توانائي كه به وسيله ي آن قيام كند و مبارزه نمايد، روح شهوت كه به وسيله ي آن بخورد و بنوشد و به حلالي با زنها بياميزد، روح ايمان كه به وسيله ي آن عقيده دارد و عدالت مي ورزد، و روح القدس كه به وسيله ي آن تحمل نبوت كند.(9)
در كتاب «بصائر الدرجات» در ادامه ي روايتي نظير آنچه ذكر شد مي فرمايد: در مؤمنين چهار مرتبه از اين ارواح (روح ايمان، روح شهوت، روح قوت و روح حيات) وجود دارد و كفار فاقد روح ايمان هستند، روح ايمان مادامي كه انسان به گناه كبيره اي آلوده نشده ملازم با اوست و چون كبيره اي مرتكب شود از او جدايي حاصل مي كند و...(10)
از اين دو روايت و بسياري از احاديث ديگر برمي آيد كه انسان مادام كه ايمان نياورده است، در مرتبه ي روح شهوت ـ كه مقام حيواني است ـ توقف دارد و فضائل و اعمال و افكارش همگي با اين مقام ـ يعني حيوانيت ـ مناسبت دارد.
تنبلي و تن آسايي از خصوصيات ذاتي روح شهوت و مفتاح همه ي شرور است. با غلبه ي روح شهوت بر وجود انسان، ديگر انگيزه اي براي كار كردن ـ جز پول و لذت ـ باقي نمي ماند. تذكري كه در اينجا ضروري است اين است كه مراد امام صادق(ع) از اين ارواح متعدد، مراتب مختلفي از روح است كه بر وجود بشر غلبه مي يابد. روح انسان در هر يك از مراتب پنج گانه صاحب خصوصياتي ذاتي است كه بروز و ظهور مي يابند و منشأ انگيزه هاي متفاوتي قرار مي گيرند و بشر را به جانب اعمال مختلفي مي كشانند. بشري كه هنوز از مرتبه ي روح شهوت به روح ايمان عروج نكرده است، از كار مي گريزد و تنها انگيزه اي كه او را به تحرك وا مي دارد، طلب لذت است.
تعبير «اولوا العزم» كه به پنج تن از بزرگ ترين پيامبران الهي اطلاق مي شود به معناي «صاحبان عزم» است. چرا از ميان همه ي خصوصياتي كه پيامبران اولوا العزم داشته اند تنها عزم آنها مورد نظر قرار گرفته است؟ جواب روشن است. مراتب روحي انسان در عزم اوست كه ظهور مي يابد و انسان متناسب با مراتب ايماني خويش، صاحب ثبوت بيشتري در عزم مي شود. اگر در احاديث ما آمده است كه اياك و الكسل و الضجر فانهما مفتاح كل شر(11) به همين علت است كه تنبلي و تن آسايي و كم حوصلگي ملازم با روح شهوت در وجود آدمي است و انسان تا از اين مرحله به مرتبه ي بالاتر ـ كه روح ايمان است ـ عروج نكرده است، تنها علتي كه او را به تحرك وا مي دارد لذت طلبي است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1 Herman Kahn
2. تولد غولها، ص 88.
3. تولد غولها، ص 45.
4. تولد غولها، صص 45 و 46.
5 Sansate
6 post industrial
7. تولد غولها، صص 41 و 42.
8. تولد غولها، صص41 و42.
9. ثقه الاسلام كليني (ره)، اصول كافي، ج4، آيت الله محمد باقر كمره اي، اسوه، تهران، دوم، 1372، ج 2، ص 345.
10. ابوجعفر محمد بن حسن بن فروخ، بصائرالدرجات، اعلمي، تهران، 1362، ص 470.
11. از تنبلي و كم حوصلگي دوري كنيد زيرا اين دو سرآغاز همه ي شرها هستند.

 



توطئه جديد محفل عليه فرهاد و مرجان پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 49

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه مادر فرهاد به خانه مرجان رفته و مفصل در مورد ازدواج فرهاد و مرجان با خانواده عروس صحبت كرد ظاهراً نه تنها هيچ مخالفتي نداشت، كه در فكر مهيا كردن شرايط ازدواج نيز بود. چندماه بعد از اين ماجرا، روزي فرهاد به خانه مرجان زنگ زد، اما كسي گوشي را بر نداشت. به سمت خانه مرجان رفت، اما آنها را در خانه نيافت هيچ كس خبري از خانواده مرجان نداشت، ادامه ماجرا:
ناگهان به فكر پروين خانم دوست صميمي مادر مرجان افتادم، همان كه با ما مدتي همسايه بود، با عجله به سمت خانه او دويدم، حال ديوانه ها را داشتم. خوشبختانه او از آنها خبر داشت و خيلي خونسرد گفت:
«اتفاقي نيفتاده، براي چند روزي رفته اند قروه پيش خالأ مرجان. »
گفتم:
«ولي هميشه مرا در جريان مي گذاشتند. ببخشيد پيغامي براي من نداشتند؟!»
و پروين خانم در كمال خونسردي گفت:
«نه، مگر بايد براي شما پيغامي مي گذاشتند؟!»
از پاسخ او وا رفتم، دلم هري ريخت پايين. پروين خانم كه متوجه حال من شده بود، ادامه داد: «البته امروز - فردا برمي گردند. »
وقتي به خانه رسيدم، با سؤال پيچ مادرم روبه رو شدم كه هي مي پرسيد: «فرهاد، چته، مشوش هستي و. . . »
من هم درد دل كردم و گفتم:
«مادرجان سابقه نداشته مرجان بدون هماهنگي من جايي برود، حالا پنج روزه كه غيبشان زده. . . »
و مادرم كه مدت ها دنبال يك نقطه ضعف از آنها بود با لحني از سر دلسوزي گفت:
«سالي كه نكوست از بهارش پيداست، ببين فرهاد اگر اول كار اين طور است، فردا مي خواهي چطور زنت را كنترل كني؟!»
گفتم:
«مادر من دردم را به شما گفتم تا سبك بشوم، اما شما داريد نمك روي زخم من مي پاشي. »
و مادرم با حالتي دلسوزانه گفت:
«فرهاد، اين قدر از خودت ضعف نشان نده، همين كارها را كردي كه امروز بر گرده ات سوار شده اند. »
من احساس كردم بحث كردن با مادرم سودي ندارد، براي همين تلفن را برداشتم و بردم طبقه بالا تا اگر مرجان تماس گرفت، بتوانم راحت تر با او حرف بزنم، اما هيچ صدايي از تلفن درنمي آمد.
فردا صبح جمعه بود و اين بهترين فرصت براي يافتن مرجان بود، صبح زود صبحانه نخورده رفتم در خانه شان، خوشبختانه خالأ مرجان در را باز كرد، اما انگار با من غريبه بود، آمد دم در گفتم:
«من فرهاد هستم، بجا كه مي آوريد. . . »
و او با لحني سرد پاسخ داد:
«اگر دنبال مرجان آمدي الآن نيست، قرار است چند ساعت ديگر از سفر بيايند. . . »
تعجب كردم از اين همه بيگانگي كه در كلام خاله مرجان موج مي زد، باز هم دلم طاقت نياورد و گفتم:
«ببخشيد اگر آمدند بفرماييد فرهاد آمده بود و بسيار نگران حالتان بود. »
و خاله مرجان بدون خداحافظي و با سردي در را بست.
به خانه آمدم، اما جرأت نداشتم دردم را به كسي بگويم، ساعت يك وسي دقيقه بعدازظهر زنگ تلفن به صدا درآمد، گوشي را كه برداشتم صداي مادر مرجان را شنيدم كه بدون پاسخ دادن به سلام من، خيلي خشك و رسمي گفت:
«ببينم كاري داشتي آمده بودي خانه ما؟!»
و من بي تابانه گفتم: «سلام، خيلي نگران حال شما بودم، راستي كجا هستيد؟!»
و او بدون جواب سلام من، گفت: «خانه مادربزرگ مرجان. . . »
گفتم: «پس من آمدم. »
اين را كه گفتم، ديدم مادر مرجان با سردي از من مي خواهد به آنجا نروم، تعجب كردم، اما بدون آنكه منتظر بقيه حرف هايش بشوم گوشي را گذاشتم و به سمت خانأ مادربزرگ مرجان روانه شدم.
وقتي تاكسي توقف كرد، ديدم مادر مرجان دارد سوار خودروي شوهر خواهرش مي شود تا به سمت خانه شان برود. به راننده تاكسي گفتم: «لطفاً دربست اين خودروي روبه رويي را تعقيب كنيد. »
راننده گفت: «جوان ما اهلش نيستيم. . . »
گفتم:
«برادر من، اينها كه مي بيني مادرزن، زن و خواهر زن من هستند نه غريبه. . . من هم كه جيمز باند نيستم. »
و تاكسي راه افتاد تا رسيديم به خانه مرجان. پياده شدم و كرايه راننده را دادم. مادر مرجان كه احساس كرده بود من به دنبال آنها هستم با حالتي نگران در را بست، اما من دست بردار نبودم. مي خواستم بدانم چه خطايي از من سر زده كه در طي چهار روز همه چيز عوض شده است؟!
در زدم، مادر مرجان در را باز كرد و من بدون گفتن حرفي داخل خانه شدم، از حياط گذشتم، نگاهم توي حوض خانه افتاد، يك ماهي قرمز مرده، روي آب آمده بود. وارد اتاق كه شدم با حالتي پر از سؤال و خشم و گلايه گفتم:
«من معني كارهاي شما را نفهميدم همه با من غريبه شده اند، كساني كه تا همين هفته پيش من برايشان از آشنا هم آشناتر بودم!»
در اين حال مادر مرجان گفت:
«فرهاد ديگر فكر كن چيزي بين تو و دختر من وجود ندارد. از اينجا برو و پشت سرت را هم نگاه نكن. »
گفتم:
«چرا آخه مگه چي شده؟! خلافي از من سر زده؟! چرا اين همه سرد و بيگانه با من حرف مي زنيد. »
و او ادامه داد:
«چيزي نشده، فقط دوست ندارم بجاي عروسي، جنازأ دختر جوانمرگم را روي دوش بگيرم. »

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14