(صفحه(12(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 25 شهريور 1387 - 14 رمضان 1429 - 15 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 1891792
 

بهشت زميني ؛از رويا تا واقعيت
«مرجان» بهايي مي شود؟! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 47

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




بهشت زميني ؛از رويا تا واقعيت

اوتوپياي افلاطوني، غايت حاكميت انسان ـ به تعبير غربي آن ـ بر كره زمين است، حال آنكه حكومت جهاني عدل براي مسلمانان، آرماني است كه در حاكميت احكام خدا بر اجتماع بشر معنا پيدا مي كند. همين دو آرمان يا ايده آل تاريخي است كه يكي به تمدن غرب و سيطره ي شيطاني آن در جهت تمتع هر چه بيشتر از نعمات و لذايذ دنيايي مي انجامد و ديگري به انقلاب اسلامي ايران و برپايي حكومت جهاني اسلام.
همان گونه كه فرد بشر، بدون اسوه و امام و هدف و آرمان دچار گمگشتگي و سرگرداني مي شود، جامعه و تاريخ نيز بدون آرمان غايي و مدينه ي فاضله نمي تواند حيات خويش را استمرار بخشد. لاجرم، همان گونه كه اسوه و امام ميزان قضاوت و داوري افراد انساني قرار مي گيرد، جامعه و تاريخ نيز ميزان خويش را از مدينه ي آرماني خود كسب
مي كنند. از زمان تأليف مدينه ي فاضله ي افلاطون قرن ها مي گذرد و در طول اين قرن ها، و مخصوصاً در قرون اخير، اوتوپياهاي ديگري نيز توسط نويسندگان و فلاسفه ي غربي تصوير شده، اما همه ي آنها مبتني بر مدينه ي آرماني افلاطون است. همه ي اين اوتوپياها بلا استثنا در جست و جوي لامكان و لازماني هستند كه در آنجا خدا وجود ندارد، مرگي اتفاق نمي افتد، و انسان مي تواند جاودانه بدون اينكه از مرگ و معاد و آخرت ترس داشته باشد، به كامجويي و تمتع بپردازد. اين آرمان واحد در قرن هاي مختلف صورت هاي مختلفي يافته و ايده آل توسعه يافتگي آخرين صورتي است كه به خود گرفته است.
خوب! حالا هنگام تكفير اين حقير فرا رسيده است. به پرسش صدر بحث بازگرديم: چرا در زبان رايج سياست، جهان را به ملل توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم مي كنند؟ مگر توسعه يافتگي با مشخصاتي كه عرض خواهد شد مي تواند ميزان و معياري باشد كه جوامع بشري را نسبت بدان معنا كنيم؟ جامعه توسعه يافته ـ به معناي غربي آن ـ چطور جامعه اي است؟
اجمالاً مي توان گفت جامعه ي توسعه يافته جامعه اي است كه در آن همه چيز حول محور مادي و تمتع هر چه بيشتر از لذايذي كه در كره زمين موجود است معنا شده و البته براي اينكه در اين چمنزار بزرگ همه بتوانند به راحتي بچرند يك قانون عمومي و دموكراتيك لازم است تا انسان ها را در عين برخورداري از حداكثر آزادي(ولنگاري) از تجاوز به حقوق يكديگر باز دارد. اين توسعه كه نتيجه ي حاكميت سرمايه يا سرمايه داري و اصالت بخشيدن به اقتصاد نسبت به ساير وجوه حيات بشري است محصول مادي گرايي و تبيين مادي جهان و طبيعت است.
آيا هيچ يك از اين آقاياني كه منادي توسعه ي اقتصادي در جهان امروز هستند حتي براي يك بار از خود پرسيده اند:
ـ براي اينكه جامعه اي در كمال سلامت روحي و آسايش معنوي به سر برد آيا بايد قاعده و ضابطه ي مشخصي را در مصرف و تمتع از لذايذ در پيش بگيرد يا نه؟
ـ آيا انسان بايد الگوي مصرف خويش را با توجه به نيازهاي حقيقي خويش انتخاب كند؟ يا خير، بايد به حرص و آز و ولع خود براي تمتع هر چه بيشتر ميدان رشد بدهد؟
ـ آيا روح داراي اصالت است يا جسم؟
ـ آيا توسعه بايد به نيازهاي روحي انسان پاسخ بدهد؟ يا نه، فقط بايد احتياجات جسمي او را ـ آن هم بر اساس نيازهاي كاذب ـ برآورده سازد؟
ـ آيا هدف توسعه اين است كه جامعه ي انساني را به تعادل همزمان روحي و سلامت جسمي برساند؟ يا نه، فقط بايد زمينه ي رشد مادي را براي او فراهم كند؟
توسعه ي اقتصادي آرمان پر جاذبه ي عصري است كه بشر خدا را فراموش كرده و از جاودانگي روح خويش غفلت كرده است. در تقسيم بندي ملل جهان به توسعه يافته و توسعه نيافته معيار و ميزان چيست؟ توسعه اقتصادي. به اعتقاد حقير آن بينش خاصي كه جهان را با ماده معنا مي كند مي تواند بعد اقتصادي حيات بشر را مبناي شناخت و تعريف او قرار دهد. در نظام اعتقادي ما آن توسعه اي معتبر است كه بر تعالي روحي بشر تكيه دارد و تعالي روحي بشر نيز به پرهيز از فزون طلبي و تكاثر، و منع اسراف و تبذير و پيروي از يك الگوي متعادل مصرف منتهي مي شود، نه به رشد اقتصادي محض. بنابراين، ما ابتدائاً جهان را به توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم نمي كنيم و اين مبنا را هم براي تقسيم بندي قبول نداريم. اما اگر سؤال را بدين ترتيب طرح كنيم كه «آيا نمي توان راهي براي توسعه ي اقتصادي پيدا كرد كه مخالفتي با اسلام نداشته باشد؟» جواب اين است كه چرا، مي توان. اما آيا طرح اين سؤال موكول بدان نيست كه ما نخست ضرورت توسعه ي اقتصادي را اثبات كرده باشيم؟
هنوز تا رسيدن به اين سؤال مباحث و منازل مقدماتي بسياري لازم است كه رفته رفته ـ به اميد خدا ـ طرح خواهد شد.
بهشت زميني
چرا توسعه يافتگي اوتوپياي انسان امروز قرار گرفته است؟ البته بهتر بود كه مي گفتيم توسعه يافتگي يكي از وجوه اوتوپياي آرماني بشر غربي است، چرا كه اين آرمان در وجوه ديگري نيز تجلي دارد؛ في المثل تمايل عمومي بشر امروز به جانب دموكراسي نيز از همين آرمان اوتوپيايي واحد بر مي آيد، با اين تفاوت كه دموكراسي بيان كننده ي صورت سياسي آن است. توسعه يافتگي و دموكراسي دو وجه از يك ايده آل واحد است، و اما اينكه چرا بشر علت غايي حركت خويش را در اين صورت ايده آل مي بيند سؤالي است كه قرآن مجيد و روايات ما به روشني به آن پاسخ گفته اند؛ ولي پيش از تحقيق در اين پاسخ، لازم است كه يك بار ديگر ضرورت آن مورد تأكيد قرار گيرد.
اگر نبود كه انسان ميزان و معيار خويش را از آرمان و علت غايي حركت خويش اخذ مي كند، پرداختن به اين مباحث هيچ ضرورت نداشت. در فطرت عالم اين اصل نهفته است كه وقتي انسان هدفي را برمي گزيند، از آن پس رد يا قبول هر چه به او ارائه مي شود به مطابقت يا عدم تطابق با آن صورت ذهني كه از هدفش در درون خويش ساخته است بازگشت دارد؛ اگر مطابق بود مي پذيرد وگرنه رد مي كند.
ارمغاني كه انسان از بهشت با خود به عالم دنيا آورده است جاذبه اي فطري است كه او را از درون به سوي بهشت و آنچه بهشتي است مي كشاند. اما مع الاسف انسان دچار نسيان است و مادام كه ايمان نياورده و استمرار در عمل صالح نداشته باشد، بهشت واقعي را تشخيص نمي دهد. انسان فطرتاً در جست و جوي بهشت است؛ همان بهشتي كه از آنجا هبوط كرده است، و جاذبه هاي دروني او به سوي عالمي متعادل، زيبا، و جاودانه از همين جا ناشي مي شود. علامه طباطبايي(ره) در تفسير آيات مربوط به آفرينش انسان و هبوط او، در سوره ي «طه» آن بهشت را بهشت اعتدال مي خوانند و مي فرمايند: ...اين داستان... حال بني نوع آدم را بر حسب طبع زميني و زندگي ماديش تمثيل مي كند و مجسم مي سازد، زيرا خدا او را در بهترين قوام خلق كرده، و در نعمتهايي بي شمار غرق ساخته، و در بهشت اعتدالش منزل داده، و از تعدي و خروج به يك سوي افراط و تفريط كه ناشي از پيروي هواي نفس و تعلق به سراب دنيا، و در نتيجه فراموشي جانب رب العزه (1) است تهديد فرمود...(2)
و با اين معنا، زندگي آدم(ع) در اين بهشت برزخي، تمثيل وضعيت تعادل انسان است كه مي توان مشخصات آن را از همين سوره ي مباركه ي «طه» استخراج كرد: آن گاه گفتيم: اي آدم، محققاً اين شيطان با تو و جفت تو دشمن است. مبادا شما را از بهشت بيرون آرد و از آن پس به شقاوت گرفتار شويد. آنجا نه هرگز گرسنه شوي و نه برهنه ماني. و نه هرگز به تشنگي و گرماي آفتاب آزار بيني.(3)
تفسير و توجيه گرايش هاي فطري انسان به جانب زيبايي و جاودانگي، تعادل و حتي رفاه، در همين آيات مباركه مشهود است و به تعبير ديگر، فطريات انسان تماما از كشش دروني او براي رسيدن به اين وضعيت تعادلي اوليه نتيجه مي شود و تكامل انسان نيز معنايي جز اين ندارد.
اما از جانب ديگر، همين فطرت و گرايش هاي دروني زمينه ي انحراف و هلاكت بني آدم هستند و از همين آيات مباركه نيز بر مي آيد كه شيطان انسان را در جهت تمايلات فطري اش فريب مي دهد. شيطان با سوءاستفاده از گرايش هاي ذاتي انسان به جاودانگي و خلود و قدرت و مالكيت لايزال او را اغوا مي كند و مي گويد: ...اي آدم، آيا تو را به درخت خلود و جاودانگي و سلطنتي كه كهنه نمي شود راهنمايي كنم؟(4)
و نيز از ادامه ي داستان كه فريفته شدن آدم و هبوط اوست بر مي آيد كه اين فطريات هر چند روي به جانب حق دارند، اما بسيار محتمل است كه دچار اشتباه شوند و غايات خويش را در جاي ديگري بجز حق جست و جو كنند. يكي از رايج ترين اين اشتباهات آنچنان كه از تعبيرات قرآن مجيد برمي آيد اين است كه آدميزاد دچار اخلاد الي الارض(5) گردد و در همين كره ي خاكي به جست و جوي جاودانگي برآيد. در سوره «همزه» آمده است: واي بر هر هرزه گوي بدزباني كه ثروت اندوزي مي كند و آن را مي شمرد و حساب مي كند. مي انگارد كه مالش او را جاودانگي خواهد بخشيد.(6)
زمينه ي اين اشتباه هر چند در فطرت انسان موجود است، اما اين خود اوست كه با گناهانش چاهي اينچنين بر سر راه خويش حفر مي كند.
آيا «اوتوپيا» رؤياي رهايي انسان از تنگناي حيرت و ترس از طريق متوقف ساختن زمان و صيرورت، و زندگي فارغ از هرگونه درد و احساس نياز و فقر، در زمان حال است؟ آيا رؤياي بهشت از دست رفته و آرزوي رسيدن به اليزه(7) است كه به توصيف هم ر(8) در آنجا پهلوانان و يلان پس از مرگ در صلح و هماهنگي و آرامش به سر مي برند؟(9)
يكي از حكماي گرانقدر معاصر در بحث از «اوتوپيا» و ريشه هاي فلسفي آن در وجود انسان، بعد از طرح اين سؤال ها بالأخره جواب مي دهد: اوتوپيا رؤياي بازيافتن نظام ثابت گذشته و آسايش و آرامش قبل از افتادن در عالم و ولادت است.(10)
يعني جست و جوي بهشت قبل از هبوط. ايشان مي فرمايد: غرب در طول تاريخ دوهزار و پانصدساله ي خود، تخفيف همه ي دردها و رخ زردي ها را در رؤياي استقرار ضرورت عقلي و حكومت عقل جست و جو كرده و خواسته است رؤياي بهشت را در زمين، در ميان اقيانوس ها و حتي در فضا بر مبناي قانون عقل متحقق سازد.(11)
و البته در اينجا منظور ايشان از عقل همان عقل جزوي است كه خود اروپايي ها آن را Reason مي گويند، اگر چه تفسير ما مسلمانان از عقل چيز ديگري است كه بعدها ان شاءالله از آن سخن خواهد رفت.
«علم» ـ به معناي امروزي آن وسيله ي مطلق نجات از مرگ و بيماري و ترس است و اين توهم در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم به قدري غلبه داشت كه وقتي از يك هنرپيشه ي سي ساله پرسيدند كه «پير مي شوي؟»، جواب داد: «هرگز پير نخواهم شد زيرا علم در آينده ي نزديك و قبل از آنكه من به پيري برسم مسئله ي پيري را حل خواهد كرد.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت ها:
1. رب العزه تعبيري است قرآني كه در آيه ي 180 سوره ي صافات آمده. : و.
2. علامه سيد محمد حسين طباطبايي (ره)، تفسير الميزان، ج20، سيد محمد باقر موسوي همداني، دفتر انتشارات اسلامي، تهران، 1375، ج 14، ص 306.
3. ترجمه ي آيات 119 ـ 117، سوره ي طه.
4. ترجمه ي آيه ي 120، سوره ي طه.
5. اخلاد الي الارض تعبيري است قرآني كه در آيه ي 176 سوره ي اعراف آمده است. و.
6. ترجمه ي آيات 3 ـ 1، سوره ي همزه.
Elysium 7 ، بهشت و عالم علوي در اساطير يوناني كه مكان عيش مدام است. و
Homer 8، شاعر حماسه سراي يوناني؛ در قرن هشتم يا نهم ق.م. مي زيست. : و
9. دكتر رضا داوري اردكاني، فارابي، مؤسس فلسفه ي اسلامي، مؤسسه ي مطالعات و تحقيقات فرهنگي، تهران، 1362، ص 26.
10. فارابي، مؤسس فلسفه ي اسلامي، ص 32.
11. فارابي، مؤسس فلسفه ي اسلامي، ص 32.

 



«مرجان» بهايي مي شود؟! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 47

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه فرهاد به خانه رفت و در آنجا به طرز عجيبي مورد استقبال اعضاي خانواده و برخي عناصر محفل قرار گرفت. در آن مجلس پدر فرهاد از او عذرخواهي كرد و به دنبال او تك تك برادرانش راه عذرخواهي را در پيش گرفتند. فرهاد بو برد كه توطئه اي در كار است و اين بار بهايي ها از در صلح و دوستي وارد شده اند تا او را از مسلمان شدن باز دارند. پس از آن جلسه فرهاد به خانه مرجان رفت و ماجرا را شرح داد. خانواده مرجان از اينكه فرهاد با پدر و مادرش آشتي كرده بسيار خوشحال شدند و گفتند: «خدا را شكر كه كدورت ها به محبت تبديل شد.»ادامه ماجرا:
آنها نمي دانستند كه اين همه بازي براي حذف آنها از زندگي من ترتيب داده شده. . . اما مرجان كه انگار از اين آشتي، احساس بدي داشت، گفت:
«حالا چه مي كني فرهاد، كي مسلماني ات را رسماً اعلام مي كني، كي مسئله را به خانواده ات مي گويي. اين روش كجدار و مريز تا كي بايد ادامه پيدا بكنه؟!»
من هم پاسخ دادم:
«به نظرم آنها را بايد در مقابل عمل انجام شده قرار داد. . . »
مرجان با نگاهي پر از شگفتي گفت:
«يعني چه، يعني اينكه آنها مي گذارند آب خوش از گلوي ما پايين برود. . . ؟!»
و من پاسخ دادم:
«مرجان عزيز! تا تمام شدن درس هاي شما دنيا هزار تا چرخ مي خوره، ما فرصت زيادي داريم، اجازه بده من به مرور زمان مسئله را براي آنها توجيه مي كنم و مي گويم يا ازدواج با مرجان يا هيچ كس، خب بالأخره آنها هم كوتاه مي آيند، مگر بجز اين است؟!»
در جواب من، مرجان و مادرش و سرهنگ فقط سكوت كردند.
حالا ديگر با خانواده ام مسئله اي نداشتم و از نظر آنها ظاهراً مسئله من حل شده بود. من هم ساعاتي را براي رفتن به خانه مرجان انتخاب مي كردم كه كمترين شك و ترديدي در دل خانواده ام ايجاد نكند. بعضي شب ها هم مي گفتم مي روم مغازه كار دارم. مغازه هم كه تلفن نداشت. مي رفتم آنجا ساعتي مي ماندم بعد چراغ مغازه را روشن مي گذاشتم و مي رفتم به خانه اي كه به نظرم امن ترين خانأ دنيا بود.
يكي دو ماه گذشت، مسئله ازدواج من و مرجان و حتي بيرون رفتن ما براي همه حالت عادي پيدا كرد حتي بعضي وقت ها او به اتفاق مادر و خواهرش به كارگاه من مي آمدند و تا پايان كار با هم بوديم، بعد با هم به گردش مي رفتيم، بعد به خانه مرجان مي رفتيم، شام مي خورديم، گپ مي زديم و آخر شب من به خانه بازمي گشتم.
به طوري كه يك شب در مهماني يكي از اقوام، خانم ها از من سؤال كردند، آقافرهاد حال مرجان خانم چطور است؟! و مادرم در گوشم گفت، مسئله اي نيست، من ماجرا را براي همه آنها گفته ام، شتر سواري كه دولادولا نمي شه و زن دايي گفت: «پس مباركه آقافرهاد، شيريني بخوريم؟!»
گفتم: «انشاءالله هر وقت زمانش برسد در خدمت شما خواهيم بود. »
در اين احوال مادرم گفت:
«البته فرهادجان اول به سنت بهايي ها همسرش را عقد مي كند و بعد به محضر مي رود و عقد مسلماني مي كند. درست مثل پسر عمه من و دختر خاله ات كه هر دو مورد را انجام داده و الآن مشغول زندگي هستند. مسئله ديگر اين است كه كم كم عروس ما بايد به آداب بهائيت آشنا بشود، من فكر مي كنم الطاف جمال مبارك شامل حال او شده است تا بهايي شود.
و مسئله ديگر اين است كه در آيين ما چادر و حجاب يعني املي، پس بهتر است كه او همرنگ ديگران بشود و در محافل و مجالس روسري اش را بردارد، چادرش را فراموش كند، مثلاً چه اشكالي دارد در مجلس جوانان او در كنار تو يا ديگران برقصد؟!»
خواستم جواب بدهم، اما باز هم كوتاه آمدم. اي كاش كوتاه نيامده بودم و حرف زده بودم، اينكه من دوست ندارم همسرم جلوي چشمان هيز مردان بهايي بي حجاب باشد، دلم نمي خواست همسرم با يك لندهور برقصد. . . اما تنها گفتم:
«تا زمان ازدواج وقت بسيار است، عجله اي در كار نيست، البته شايد هم او مرا جذب كرد. »
ناگهان مادرم با عصبانيت گفت:
«پسر بزرگ كرده ام كه عبد جمال مبارك باشد، عروسم را هم مي خواهم كه با تمام بهائيان خواهر برادر باشد، غلط مي كنه پسر مرا از دستم بگيره. . . »
زن دايي گفت: «البته ما عكس اين عروس خانم را هنوز نديده ايم. »
و من در كمال صداقت آخرين عكس او را از كيفم درآوردم و به آنها نشان دادم و همه با لبخند گفتند:
«خب حالا معلوم شد كه آقافرهاد مفتون اين همه زيبايي شده كه دل و دين را از كف داده. . . »
و من از سر درد زمزمه كردم:
«بالاترين حسن او زيبايي نيست، بالاترين حسنش عصمت اوست، وقار اوست، پاكي اوست، وگرنه عروسك هم زيباست. »
در اين ميان مادرم گفت:
«من فردا بايد با اين خانواده حرف بزنم و شرايط خانواده را براي آنها بگويم. »
و من گفتم:
«مادرجان معمولاً خانواده عروس شرط مي گذارند و نه داماد. من هم كه آدم مهمي به لحاظ علمي، هنري و فني نيستم پس كوتاه بياييد. »
آرامش قبل از طوفان
از آن لحظه اضطراب تمام وجود مرا فرا گرفت كه در برخورد مادرم با آن سابقأ قبلي با خانواده مرجان چه پيش خواهد آمد. دلم مثل سير و سركه مي جوشيد، به همين خاطر در مغازه آرام و قرار نداشتم وقتي عقربه هاي ساعت 21 ظهر را نشان مي داد به سمت تلفن عمومي رفتم و با مرجان تماس گرفتم و پس از سلام و احوالپرسي، سؤال كردم: «امروز مادرم آمده بود خانأ شما؟!»
مرجان گفت: «بله! چطور مگه؟!»
گفتم: «بحثي، خداي نكرده درگيري، چيزي پيش نيامد. . . ؟!»
خنده اي كرد و گفت:
«خودت بيا شرح ماوقع را از مادرم بشنو. . . ناهار هم اينجا باش. »

 

(صفحه(12(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14