(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 24 شهريور 1387 - 13 رمضان 1429 - 14 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 1891791
 

باز به انتظار
مقاومت ؛ از سنگال تا لبنان
معرفي كتاب سكان، سمت ميانه اروند!



باز به انتظار

آن روز هم فلق جور ديگري بود. ابرهاي بريده بريده كه با سرخي غليظ خود، قله داغدار الوند را در آغوش مي فشردند، در پهنه اي از غم، شناور بودند.
اين چهارمين عصر دلگير و آزاردهنده اي بود كه بعد از شهادت حبيب (1) به سراغ شهر مي آمد. چون او از جمع محدود و صميمي بچه هاي سپاه پرواز كرده بود، اين اندوه در تمام در و ديوار و كوچه و خيابان ها، پخش شده و خبر شهادتش، مثل توپ در زمين و آسمان شهر پيچيده بود.
محوطه سپاه را به ياد حبيب آذين بسته بوديم و حجله هايي را كه ميان هر كدام، سيني نيمه ري از خرما قرار داشت، جلوي در، كنار خيابان گذاشته بوديم.
فقط نصب پرده هاي باريك و بلند سبز و سرخي كه مخصوص مراسم شهدا بودند و بايد از كناره هاي دروازه بزرگ و آهني، آويزان مي كرديم، باقي مانده بود.
من زير پرتوهاي كمرنگ خورشيدي كه رو به افول بود، بالاي دروازه، لب ديوار نشسته بودم و داشتم يكي از پرده ها را آويزان مي كردم تا حميد از پايين آن را ببندد.
حاج بابا (2) به ديوار مياني حياط تكيه داد و با اندوهي كه در اين يكي - دو روز تمام وجودش را در خود مي فشرد، پرسيد:
جعفر، گفتي، حبيب چطوري شهيد شد؟
در حالي كه به حميد اشاره مي كردم تا پرده را بيشتر بكشد، زيرچشمي نگاهي به او انداختم و گفتم: « اين سومين باري ست كه اين را مي پرسي، خب شهيد شد ديگه. »
حاج بابا انگار كه از اين طرز جواب دادن من ناراحت شده باشد، بدون آن كه چيزي بگويد، برگشت و راه افتاد به سمت ساختمان. سريع از در آويزان شدم و پريدم روي زمين و بعد دويدم زير بغل او را گرفتم: « خب چرا حالا ناراحت مي شي، راست گفتم ديگه ! »
نه جعفر ناراحت نشدم، فقط دلم خيلي براي حبيب تنگ شده !
زود دنبال حرف حاج بابا، ادامه دادم:
« مي دوني، تنها چيزي كه من يادم مي آيد، اينه كه، حبيب توي كانال بود و من با عجله داشتم از كنارش رد مي شدم، درگيري شدت داشت و كل منطقه زير آتش بود كه ديدم، حبيب و بي سيم چي اش هر دو با هم افتادند، چون بايد سريع خودم را به محور كناري مي رساندم، فرصت برگشتن نبود. ولي ديدم كه تير مستقيم، سر او و سينه بي سيم چي را شكافته است و جنازه آنها همانجا ماند؛ نزديكي دروازه خرمشهر.
جعفر، جعفر، پاشو نمازت قضا نشه ....
اين صداي علي بود كه از ششدانگ خواب بيدارم كرد. بلند شدم و توي جايم نشستم و خسته بودم، ديشب تا ديروقت، با بچه ها مشغول انجام كارهاي عقب افتاده و فراهم كردن مقدمات مراسم حبيب بوديم.
خميازه اي كشيدم و راه افتادم، به سمت دستشويي تا وضو بگيرم. از دستشويي كه برگشتم، آستين هايم بالا بودند و خيسي آب وضو، پوست صورت و دستانم را با خنكي خود، نوازش مي داد.
از پله هاي نمازخانه سپاه بالا رفتم و در حالي كه زير لب اذان و اقامه مي گفتم، دستگيره را پايين كشيدم. در، با صداي جير هميشگي اش به صدا درآمد و من وارد اتاق شدم.
هنوز خواب آلوده بودم، اما نه آن قدر كه شخصي را كه در گوشه نمازخانه ايستاده و داشت با باند سفيدي كه به دور سرش بسته بود، نماز مي خواند، نشناسم.
از تعجّب درجا ميخكوب شدم. خدايا چه مي ديدم ! جلوتر رفتم تا او را بهتر ببينم، اما باز هم باورم نمي شد. چشمانم را با دست ماليدم و باز به صورت او خيره شدم. باوركردني نبود، اما او حبيب بود!
خودش بود؛ حبيب ... ولي من خودم ديده بودم كه او شهيد شده؛ گيج شده بودم و نمي دانستم چه كار بايد بكنم. با عجله دويدم بيرون و فرياد زدم: « بچه ها بدويد، مهمون داريم، ... بالا بياييد، حبيب آمده ! »
مهدي كه داشت كنار شير فشاري در گوشه حياط، مسح پايش را مي كشيد، سرش را بالا آورد و گفت: « چه خبرته، مگه ديوانه شده اي، اول صبحي داد و بيداد راه انداختي ! »
گفتم: « نه، به جان خودم راست مي گم، شه يـ ...چيز ... حبيب آمده.»
بچه ها با شنيدن اين خبر هر كدام از يك گوشه دويدند توي نمازخانه، تا ببينند من چه مي گويم. حالا با ديدن او، باورشان شده بود كه راست گفته ام و او خودش بوده است.
همه به دور حبيب - كه به آرامي مشغول نماز بود : حلقه زديم. همه منتظر بوديم تا او نمازش را تمام كند و ما شهيد زنده مان را در آغوش بفشاريم.
السلام عليكم و رحمه الله و بركاته،
الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر، ...
و تا حبيب، اين را گفت، همه پريديم روي او و هر كس از يك جاي صورتش شروع كرد به ماچ كردن.
- اا يوا...ش، خفه شدم !
حبيب زير دست و پا له مي شد، ولي بچه ها ول كن نبودند.
حاج بابا داد زد: « مثل اينكه او مجروحه ها، يك كمي احساساتتون را كنترل كنيد ! »
بعد حبيب با شوخي گفت: » آره راست مي گه، من مجروحم، يعني شهيد نشدم، اين هم آخرين بارتون باشه كه كسي را بي خود و بي جهت، شهيد مي كنيد ! »
قهقهه خنده بچه ها بلند شد. راستش از بچه ها خجالت مي كشيدم؛ چون جريان شهادت حبيب را فقط من ديده بودم. پرسيدم: «خب حبيب جان تعريف كن ببينم، بعد از اين كه تير خوردي، چه شد؟»
حبيب كه انگار تازه يادش افتاده باشد كه سرش تير خورده، از درد، گره اي به پيشاني انداخت و گفت: « حالا پاشين نمازتون رو تا قضا نشده بخونيد، وقت براي اين حرف ها زياده ! »
ساعت 9-8 صبح بود و تا اين ساعت هيچ كس از برگشتن حبيب خبر نداشت. داشتيم تندتند با علي حجله ها و پرده هاي مشكي حبيب را جمع مي كرديم كه يكي از پشت با صداي آهسته و نرم گفت: » كمك نمي خواهيد ؟! »
برگشتم به عقب و تا نگاهم به صاحب صدا افتاد، با صداي بلند زدم زير خنده !
چرا مي خندي ؟ ... مي خوام كمكتون كنم زودتر اين بساط رو جمع كنيم ... خنده داره ؟
نه حبيب به باند دور سرت مي خندم، يك نگاهي توي آينه بكن، ببين چه شكلي شده اي. »
از بس بچه ها از سر و كله حبيب بالا رفته بودند، باند دور سرش يك وري افتاده بود روي گوشش و قيافه خنده داري پيدا كرده بود.
حبيب گفت: « بچه ها وقتي اينها را جمع كرديم، كدومتون با من مي آييد مزار شهدا ؟ »
من بي معطلي جواب دادم: « حالا بگذار برسي، بگذار خانواده ات لباس مشكيشون رو دربياورند، بعد ... ! »
حبيب دوباره از درد، دستش را روي سرش گذاشت و گفت: « مهدي صبح زود رفته، به خانواده ام خبر بده. حاج بابا هم مي گفت: «فردا قراره برويم سر پل، پس ديگه ك ي وقت مي شه ؟ »
علي، سوزن و ميخ هايي را كه از پرده كنده بود و به رديف، بين لب هايش چيده بود، بيرون آورد و گفت: « حبيب جان ببخشيد، من بايد بروم پادگان، براي تداركات فردا. »
من لحظه اي مكث كردم و گفتم: « باشه، من باهات مي آم. »
لابه لاي قبرهاي شهدا، مي گشت و
بي صدا گريه مي كرد. من هم پشت سرش مي رفتم، تا به خاطر زخمي كه سرش برداشته بود، مشكلي برايش پيش نيايد.
يكباره چشمش به قبري افتاد كه رويش نوشته بود: « سردار رشيد اسلام، سپاهي شهيد حبيب مظاهري. شهادت: عمليات
بيت المقدس ( خرمشهر ) تاريخ شهادت:
20.2. 61 »
در همين مدتي كه خبر نادرست شهادت حبيب پيچيده بود، خانواده اش به ياد او يادماني در قطعه شهدا گذاشته بودند تا اگر بعدها جنازه اش برگشت، در آنجا دفن شود.
حبيب برگشت به طرف من و پرسيد: «جعفر اين چيه ؟ »
خانواده ات برايت گذاشته اند، خودشون خواستند.
حبيب زير لب و آميخته با اشك گفت: «لياقتش رو نداشتيم كه مال ما باشه ! »
و بعد زل زد به نوشته هاي روي سنگ قبر.
دانه دانه اشك هايي كه از گوشه چشمان او بر روي سنگ سفيد و كدر قبر مي ريختند، لايه نازك گرد و خاك نشسته بر آنجا را
مي شست.
گويي اشك ها از كاسه لبريزي
مي جوشيدند كه هزار بار انتظار را زمزمه كرده است. اشك هايي كه با بندبند آن جمله ها، قرابتي نزديك را جستجو مي كردند. آرزو كردم هيچ وقت به آنجا نرفته بوديم و هيچ گاه آن از سفر برگشته را در تقابل با گذشته سرخش نمي ديدم.
با دو دستم از پشت، شان هاي دردمند او را گرفتم و گفتم: « حبيب جان ببين، اگر ... اگر خيلي طولش بدهي، دير مي شه، ها ! »
در حالي كه با زور و زحمت بغضم را در گلو مي فشردم، او را در آغوش كشيدم.
بعد از زيارت قبور شهدا، حبيب را تا
خانه شان رساندم و خودم برگشتم سپاه تا براي اعزام فردا، كارهاي عقب افتاده را انجام دهم.
سيد محمد رضوي
.........................................................................
(1) سردار حاج علي شادماني
(2) سردار حاج مهدي روحاني

 



مقاومت ؛ از سنگال تا لبنان

سميرا خطيب زاده
اشاره
تازه هفت ماه بود كه ازدواج كرده بود و بي شك مانند من و تو زندگي را دوست داشت! فاطمه شايد 20 سال هم نداشت همسرش «ربيع قصير» نيز فاطمه و زندگي با او را دوست داشت. 24 سال بيشتر نداشت و از شهادت طلبان حزب الله بود. نمي دانم آيا تا به حال نام تانك هاي مركاوا را شنيده اي؟! همان تانك هاي به ظاهر مجهزي كه اسرائيل مي خواست در جنگ هاي 33 روزه با قدرت نمايي آن ها، پيروزي را به چنگ آورد. اما ربيع اين خواب اسرائيل را با نابودي 14 تانك مركاوا به بدترين شكل تعبير كرد و خود نيز به شهادت رسيد و فاطمه از زندگي سراسر رفاه در سنگال، تنها به عشق اعتقادات ربيع، چشم پوشيد و حال به رشادت و شهادت همسرش افتخار مي كند و مي گويد: «اگر امثال ربيع نبودند، لبناني نبود!» تاريخ مقاومت لبنان، سرشار از زندگي زناني چون فاطمه است. بگذار از مادر ربيع هم بگويم: سه فرزندش در راه خدا به شهادت رسيدند و او با دست خويش پسر چهارمش را به عضويت حزب الله درآورد! حديث مقاومت بانوان لبناني، سراسر حماسه و عشق است. از يك طرف عشق به فرزند و همسر و خانواده، از سويي ديگر عشق به جهاد في سبيل الله و تو خود بهتر مي داني كه زنان لبناني بهترين انتخابگر بوده اند! مجله زن روز در آخرين شماره خود با زينب موسوي -مادر فاطمه به گفت و گو نشسته است . با هم اين مصاحبه را مي خوانيم .
¤ لطفا خودتان را معرفي كنيد.
- زينب موسوي هستم و اصالت ايراني دارم سال 1983 با يك آقاي لبناني ازدواج كردم. همسر من از كساني است كه در آفريقا زندگي مي كرد و پس از شنيدن نام امام و انقلاب اسلامي ايران، به عشق ايشان به ايران آمد، يعني درست يكسال بعد از انقلاب.
¤ چطور شد كه با ايشان ازدواج كرديد؟
- دايي من در لبنان بود، همسرم ايشان را در لبنان ديدند و علاقه خود را براي آمدن به ايران ابراز كردند و دايي من آدرس خانه پدربزرگم در ايران را به ايشان دادند، همسرم اولين بار من را در خانه پدربزرگم ديدند و به همين ترتيب ما با هم آشنا شديم. البته ايراني ها سخت مي گيرند و زود دختر به خارجي نمي دهند. ولي ما بالاخره با هم ازدواج كرديم و ساكن آفريقا شديم. الان 25 سال است كه به عنوان يك ايراني در سنگال آفريقا زندگي مي كنم.
¤ چطور راضي به اين ازدواج شديد؟ دوري از خانواده و زندگي در كشوري غريب براي شما سخت نبود؟
- مادرم اصلا راضي به اين ازدواج نبودند اما يكي، دو روز مانده به اينكه همسرم از ايران برود، مادرم حضرت زهرا را در خواب مي بيند. در عالم رويا مي بينند كه در خانه ما مراسم روضه برپا بوده است و در پايان مراسم، آن حضرت در خواب دست مادرم را مي گيرند و مي گويند حاج عقيل بايد با زينب ازدواج كند. حاج عقيل نام همسرم است. حضرت زهرا در خواب گفته بودند: زينب مال عقيل است، عقيل مال زينب است. خلاصه اين خواب مادرم را راضي كرد. همسر من در عقيده خود خيلي ثابت قدم است. شرط ازدواج من با همسرم اين بود كه سالي يكبار به ايران بيايم و البته من همه فرزندانم را در ايران به دنيا آوردم.
¤ هيچ گاه در لبنان ساكن نبوده ايد؟
- نه، ساكن لبنان نبوده ايم، ولي فاميل هاي همسرم همه لبناني هستند.
¤ از ازدواج دختران بگوييد!
- يكي از موانعي كه من فرزندانم را به لبنان آورده بودم تا از آنجا به ايران بياييم، وصلت دخترم فاطمه در لبنان رقم خورد. داماد من شهيد «ربيع قصير» برادر شهيد «احمد قصير» بودند، از حزب الله لبنان. شهيد ربيع دخترم، فاطمه را در اين سفر مي بيند و بالاخره پس از پرس و جو ما را مي شناسد. به او مي گويند كه اينها در آفريقا زندگي مي كنند. لازم است بدانيد وضعيت فرهنگي و پوشش سنگال خيلي نامناسب است، چون سنگال از مستعمرات فرانسه بوده است و به نوعي آنجا هم براي خودش اروپايي است.
شهيد ربيع قصير وقتي پوشش و حجاب دخترم را مي بيند و مي فهمد كه ما در چنان محيطي زندگي مي كنيم و تعجب مي كند و به دخترم علاقمند مي شود. اولين بار ما را در رستوران ديدند. دختر من خيلي محجوب است.
¤ چطور به خواستگاري دختر شما آمدند؟
- او به خواستگاري دختر من نيامد، از اينكه اين مسئله را مطرح مي كند خيلي احساس كم رويي مي كرد. تا اينكه سفري به ايران كردند. در ايران خواب مي بيند كه مقام معظم رهبري، حلقه اي در دستش مي كند. او به لبنان مي آيد و نزد سيدحسن نصرالله مي رود و خوابش را تعريف مي كند. سيدحسن مي گويد كه تعبير خواب تو اين است كه تو داماد ايراني ها مي شوي و همين طور شد و او داماد من شد.
¤ از اعضاي حزب الله و به خصوص ويژگي هاي دامادتان برايمان بگوييد؟
- دخترم پس از ازدواج با ربيع در لبنان ساكن شد و من به آفريقا رفتم. وقتي جنگ هاي 33 روزه لبنان پيش آمد و من اخبار موشكباران لبنان را مي شنيدم خيلي نگران مي شدم. مرتبا در حال تماس با فاطمه بودم تا حال او را جويا شوم. ولي او خيلي با روحيه با من صحبت مي كردو مي گفت كه اينجا همه چيز خوب است. ما داريم زندگي عادي خود را مي كنيم و مطمئنا پيروزيم. اين همه آرامش و اطمينان و توكل به خداوند چيزي نبود جز تاثيرات شهيد ربيع و ساير بچه هاي حزب الله. جوانان حزب الله اين اعتقادات و اطمينان را به مردم لبنان هديه كردند و دختر من درسهاي بزرگي به من داد.
¤ دختر شما به عنوان يك همسر شهيد، وقتي خبر شهادت همسرش را شنيد چطور برخورد كرد؟
- دخترم فاطمه، 7ماه بيشتر با همسرش زندگي نكرد و در واقع نوعروس بود. وقتي من خبر شهادت ايشان را شنيدم، خيلي باعجله با هواپيما از سنگال به تونس و از تونس به سوريه و از سوريه به بيروت آمدم. بيروت تقريبا خالي از سكنه بود. تصور كنيد من در آن لحظه چه احساسي داشتم؟ فقط مي خواستم به دخترم برسم و در كنار او باشم. سوار ماشين شدم.وقتي به جنوب لبنان رسيدم و وارد خانه شدم، اشك در چشمانم حلقه زد و مي خواستم او را در آغوش بگيرم.
فكر مي كنيد عكس العمل دخترم فاطمه چه بود؟! به من گفت: «مادر گريه نكن! اگر بداني ربيع قبل از شهادت چه كرده و چه خساراتي را به اسرائيل وارد كرده است خوشحال خواهي شد! بيا ببين ربيع چه كرده است؟! بيا برايت تعريف كنم. او 14 تانك مركاواي اسرائيلي را نابود كرده است.»
من واقعا اشكم خشك شد از اين همه روحيه و استقامت.
فاطمه گفت كه اگر ربيع نمي رفت. اگر او و ديگر جوانهاي حزب الله شهيد نمي شدند، ما الان در لبنان نبوديم و مثل فلسطيني ها آواره بوديم.
من نشستم و گفتم لااله الاالله من چقدر كم ايشان را مي شناختم! اصلا گويا من دامادم را هرگز نشناختم!! او 24 سال بيشتر نداشت اما براي من ابهت خاصي داشت.
¤ چه خاطره اي از او در ذهنتان مانده است؟
- يك روز در لبنان در آشپزخانه مشغول پختن نهار بودم شهيد ربيع به آشپزخانه آمد و گفت: لاخير في عمل، قبل الصلوه :هيچ خيري در عملي نيست كه قبل از خواندن نماز انجام شود. من اين جمله او را هرگز فراموش نمي كنم! در خانه كه هستم هر وقت ظهر مي شود، به ياد جمله ايشان مي افتم و اول نمازم را مي خوانم.
چه زيبا نماز مي خواند، بعد بلند مي شد و به امام زمان و تمام اهل بيت سلام مي داد.
عاشق مجالس اهل بيت و عزاداري امام حسين بود. در روضه امام حسين واقعا اشك مي ريخت و من از گريه او خجالت مي كشيدم. حتي در وصيت نامه اش توصيه مي كند كه مجالس عزاداري را برپا كنيد. اين را براي همه كشورها و رهبران دنيا مي گويم. آنچه كه رهبر را رهبر مي كند همراهي ملت با او است كه به او قوت مي دهد.
اسرائيلي ها همواره اعتراف كرده اند كه وقتي لبناني ها همه چيز خود، خانه، زندگي و حتي فرزندان خود را در اين جنگ از دست داده بودند، در جواب خبرنگاران با افتخار مي گفتند همه اينها فداي سيد ما است كه منظورشان سيدحسن نصرالله است. اين مايه قوت يك نظام است.
¤ چرا اين را مي گويند مگر سيدحسن نصرالله برايشان چه كرده است؟
- سيدحسن انساني مانند ساير انسان هاست، وليكن زماني كه انسان صالح، مؤمن و مخلص باشد و همه زندگيش را براي جهاد، آن هم جهاد در راه خدا گذاشته باشد، چرا ملت او را دوست نداشته باشد. در روايات داريم كه اگر كسي 40 روز براي خدا صادق و خالص باشد خداوند عشق و محبت به او را در دل مردم ايجاد خواهد كرد و سيدحسن نصرالله، صادق است. حتي ملت اسرائيل موقعي كه سيد صحبت مي كند، از كوچك و بزرگ مي گويند او راست مي گويد و نه مسئولان ما، هرچه او مي گويد، همان خواهد شد!
سياست سيدحسن عين ديانت او است اما سياست اسرائيل تزوير است. سيدحسن نصرالله شاگرد امام و رهبري است. موقعي كه امام زنده بودند و سيدحسن براي تحصيل در حوزه قم در ايران بودند، امام دست خود را بر شانه سيدحسن مي گذارند و مي گويند «انت نصرالله في لبنان» تو نصرت خدايي براي لبنان. با آنكه آن زمان ايشان تازه جوان كم سن و سالي بيش نبودند!
¤ رابطه سيدحسن نصرالله با رهبري چگونه است؟
- مقام معظم رهبري، سيدحسن را فرزند خود مي دانند، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. بگذاريد يك مسئله را بگويم. من تعجب مي كنم وقتي حرف هاي مردم ايران را مي شنوم. وقتي مي گويند از آن موقعي كه اين رئيس جمهور آمد گراني شده است. واقعاً بايد احمدي نژاد رئيس جمهور لبنان شود تا مردم لبنان قدرشناسي را به برخي از مردم ايران بياموزند. در لبنان وقتي مي گويي احمدي نژاد، آن چنان ابهتي را به دنبال مي آورد كه تصورش براي شما آسان نيست. هر زمان و هر دوره به رئيس جمهور خاص خود نياز دارد. زمان كنوني يك چنين رئيس جمهوري را مي خواست كه آمريكا و اسرائيل را سرجايشان بنشاند. خدا به او عمر بدهد. ما احتياج به قدم هاي او به راه او داريم و لبناني ها ايشان را خيلي دوست دارند و سلام ما را به ايشان هم برسانيد.
¤ نقش زنان لبنان در پيروزي جنگ 33 روزه مقابل اسرائيل چيست؟
- من بعد از جنگ 33 روزه به كل لبنان سرزدم تا از وضعيت خرابي ها و خسارات مطلع شوم. تا نزديكي مرز با اسرائيل، هر شهري براي خودش يك قصه دارد. هر شهر يك رنگي داشت، ولي همه آنها از يك چيز آسيب ديده بودند و آن هم هجوم اسرائيل بود ولي اين مسئله براي لبناني ها مشكل نبود. به قول دامادم شهيد «ربيع قصير»، اين نعمتي الهي بود كه خداوند در مقابل ما قرارداده تا ما به فيض شهادت نايل شويم. چون مرگ بالاخره حتمي است.پس چه بهتر است كه انسان با شهادت به آن دنيا برود.
در يكي از روستاهاي لبنان، خانمي را ديدم كه در زير موشكباران اسرائيلي ها، خانه و كاشانه خويش را ترك نمي كند و براي جوانان حزب الله در كل اين 33 روز نان مي پزد. اين لطف الهي است كه خدا به زنان مقاومت روحيه مي دهد و آنان به رزمندگان.
¤ از مادران شهدا بگوييد!
- بگذاريد قول مادر شهيد عماد مغنيه را بگويم. او سه پسر داشت و همه آنها در راه خدا به شهادت رسيدند. به سيدحسن نصرالله مي گويد: «سيد! من را ببخش كه ديگر فرزندي ندارم كه در راه تو تقديم كنم!» موقعي كه اين را مي شنوي اوج ايمان و عقيده رامي بيني. چقدر آنها ثابت قدمند!
من وقتي به پدر و مادر شهيد عماد مغنيه سر زدم و صحبت كردم، احساس كردم در مقابل آنها هيچ هستم. با خودم مي گويم اينها كه هستند با اين همه ايمان و عقيده و... اي كاش من يك پسر مانند اينها تربيت مي كردم.
¤ همسران شهيد چطور؟
- دختر من همسر يك شهيد است. او بزرگ شده آفريقاست. در يك خانواده مرفه زندگي كرده و حتي در خانه دو خدمتكار نيز داشته است اما با يك مجاهد ازدواج كرد كه از لحاظ مالي زندگي محدودي داشت. ولي من نه تنها در خانه دامادم بلكه دركل خانواده هاي حزب الله بركت الهي را مشاهده كرده ام. چون دنيا برايشان مهم نيست. هرچه از دخترم سؤال مي كردم كه مشكلي نداري؟ كمبودي نداري؟ مي گفت مادر همه چيز هست. آنها قانع هستند، ولي ما همه چيز داريم و مي گوييم كه هيچ نداريم! من روز خواستگاري به او گفتم: «فاطمه! ولي من اگر جاي تو بودم با يك مجاهد حزب الله ازدواج نمي كردم، او زندگي و هدفش مشخص است، همه اش در مبارزه است. شايد يك روزي برود و ديگر نيايد! تحملش را داري؟»
با اينكه 21 سال بيشتر نداشت، گفت: «آري! تحمل مي كنم.» وضعيت زندگي او در خانه همسرش به گونه اي بود كه حتي با دست لباس مي شست، در حالي كه در خانه ما بهترين امكانات زندگي را داشت.
¤ پيروزي حزب الله در دنيا چه تأثيري گذاشت؟!
- قبل از پيروزي هاي حزب الله در فرودگاه هاي اروپا كنار مي ايستاديم و مدت ها ما را معطل مي كردند، ولي بعد از اين پيروزي رفتارها با ما عوض شد. رفتارها با همسرم به عنوان يك لبناني عوض شد.
¤ «ربيع قصير» چگونه شهيد شد؟
- هواپيماهاي بدون سرنشين اسرائيل كه هدف را شناسايي و از بين مي برند باعث شهادت ايشان شدند و گرنه اسرائيلي ها به قدري ترسو هستند كه شجاعت حمله رودردرو با آنها را ندارند. در منطقه «طير» شهيد شدند. پيكر ايشان سه روز تمام آنجا مانده بود و بعد از پايان جنگ جنازه او را آوردند. مسئول ايشان زنده بود و فرمانده ربيع به من گفت كه اسرائيلي ها تا زماني كه ربيع زنده بود نتوانستند به اين منطقه پا بگذارند و بعد از شهادت ربيع توانستند اين منطقه را تصاحب كنند.
¤ يعني سختي هاي زيادي براي اين پيروزي كشيده شده است؟
- مقام معظم رهبري فرمودند اين جنگ، تنها جنگ لبنان با اسرائيل نبود، بلكه جنگ كفر بر ضد اسلام بود. يعني اگر لبنان پيروز شد كل مسلمانان دنيا پيروز شدند.
¤ از مادران شهدا برايمان بگوييد!
- مادر همين «ربيع قصير» داراي روحيه بالايي است كه سه پسر خود را در راه جهاد الهي به جبهه فرستاده و هر سه پسرش شهيد شده اند. تازه پسر كوچك خود را با دست خود در حزب ا... نام نويسي كرده است. الآن دختر من در لبنان زندگي مي كند و او را يادگار پسرشان مي بينند. دوست دارم خانواده هاي شهدا بفهمند كه خدا به آنان كرامت و بزرگي داده است و قدر اين كرامت را بدانند و خيلي مراقب خود باشند.
اين را بگويم كه دختر من مجدداً ازدواج كرده است، با يك لبناني كه ساكن آمريكا بوده است. او وقتي از آمريكا خبر پيروزي لبنان و حزب ا... را مي شنود به عشق سيدحسن نصرا... به لبنان مي آيد و سرانجام با دختر من ازدواج مي كند، همان طور كه همسرم به عشق انقلاب اسلامي و امام خميني به ايران آمد و با من ازدواج كرد. البته شرط دخترم براي ازدواج با ايشان اين بوده است كه او نيز به حزب ا... بپيوندد و راه ربيع قصير را ادامه دهد. البته در اين ازدواج مجدد خانواده ربيع قصير بسيار مشوق دخترم بودند.
¤ درباره تبادل اسرا برايمان بگوييد!
- اسرائيل در اين حادثه خيلي احساس شكست كرد و ساكنان اسرائيل، اين رژيم را خيلي تحت فشار قراردادند كه اگر بار ديگر بحث تبادل اسرا پيش بيايد مثل اين بار، چنين مفتضحانه شكست نخورند و دقت بيشتري به خرج دهند.چون ما 5 اسير و 200 شهيد را با 2 جسد از آنان مبادله كرديم و اين روحيه اسرائيل را خيلي تضعيف كرد.
برخي از مسئولان ارتش اسرائيل بعد از اين ماجرا در حال استعفا و جدا شدن از ارتش هستند و من شنيده ام كه به فكر تأسيس شركتي خصوصي افتاده اند.
¤لبناني ها از اين پيروزي چه احساسي دارند؟
كسي كه در راه مقاومت قدم مي گذارد هدفش را مي شناسد. اسرائيلي ها خود اعتراف كرده اند كه ما تحقيق كرديم كه علت پيروزي نيروهاي حزب الله چه بوده است؟ علت ثابت قدميشان، علت نترسي و شجاعتشان در يك كلمه خلاصه مي شود و آن هم اعتقادات محكم آنها بوده است.

 



معرفي كتاب سكان، سمت ميانه اروند!

«سكان، سمت ميانه اروند!» اپيزود دوم از مجموعه رمان دريايي خرمشهر نوشته «فيروز زنوزي جلالي» است.
اپيزود اول اين رمان با عنوان «توپ پاشنه، سمت ساعت2» دو سال پيش به چاپ رسيد. كار نگارش اپيزود سوم و پاياني هم با نام «هدف، خرمشهر» نيز تمام شده است.
«زنوزي» در مورد انگيزه خود از نگارش اين كتاب مي گويد: جنگ خرمشهر با شليك نيروهاي عراقي به ناوچه هاي ارتش ما شروع شد. من آنجا از نزديك شاهد زحمات پرسنل نيروي دريايي ارتش جمهوري اسلامي ايران، ناوبان يار، ناخدا، مهناوي و كليه پرسنل اين نيرو بوده ام. به همين خاطر فكر كردم نوشتن اين داستان بلند سه اپيزودي مي تواند اداي ديني به زحمات و رشادت هاي اين نيرو در آن دوران باشد.
زنوزي ادامه داد: آن چه من را به نوشتن اين داستان مجاب كرد، در وهله اول جاي خالي واحدهاي شناور نيروهاي نظامي در ادبيات دفاع مقدس بود؛ پس به فكر نوشتن داستانش افتادم، چرا كه من فضا و وقايع جنگ در خرمشهر را از نزديك ديده بودم.
گفتني است زنوزي جلالي در دوران جنگ، افسر كميسر دريايي ناوچه هاي 65 پايي خرمشهر بوده است. او در اولين ناوچه هاي پايگاه دريايي خرمشهر كه در اروندرود با نيروهاي عراقي درگير شدند خدمت كرد.
از دو طرح نازيبا و البته نامربوط داخل كتاب كه بگذريم، اين اثر جزء معدود آثار دفاع مقدس است كه از طراحي و قالب زيبا و قابل قبولي برخوردار است.
اثر به لحاظ محتوايي روان و جذاب است و تنها «تف»هاي ناو استوار قليل كه تقريبا در هر صفحه اي يكي-دو بار به چشم مي خورد، چندان جالب به نظر نمي رسد.
«سكان، سمت ميانه اروند!» داستان زندگي نيروهاي ناو جنگي پلنگ در آستانه شروع جنگ است. داستان آدم هايي كه كارشان روي آب و زندگي شان روي زمين است.
اين كتاب در 50 صفحه و شمارگان دو هزار نسخه، با قيمت 1200 تومان توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسيده است. بخشي از كتاب را با هم مرور مي كنيم:
ميانه اروند!... حالا مگر تو ميانه اروند چه خبر بود؟
چشم تنگ كرد؛ آبراه، تن كشيده تو لفاف مهي زلال، مي رفت تا دور دور، تا غبه و از آن سو انگار مي ريخت تو افق گل بهي رنگ. چه بود در ميانه اروند؟ مگر راه هر روزه شان نبود؟ آن قدر از همين راه رفته بودند برا گشت تا فاو و برگشته بودند كه حساب دقيقش را هم نداشت...تف! پس... پس امروز چه توفير داشت با باقي روزها؟ جز اينكه فقط آماده باش پلنگ بود؟ خبر كمين عراقي ها تو نخلستان و حرف تانك و توپشان هم كه تازگي نداشت. تو راسته ماهي فروش ها هم خبرش بود. همه جاشوهاي لنج ها هم ديگر مي دانستند كه عراقي ها آن طرف اروند جا خوش كرده اند. مگر خودش هم خبرش را به اين مهناوي پهناوي ها نداده بود؟ حالا كه چي؟ مگر عراقي ها جرئت داشتند دست از پا خطا كنند؟ زادورودشان را زير و رو مي كردند! جنگ شود؟ مگر كشك است جنگ؟ شاهرگ نفت دنيا اينجا بود. دنيا مگر مي گذاشت به اين آساني پالايشگاه آبادان نابود شود؟اگر همچين خبطي هم مي كردند، سر مي جنباندند، آن ها هم در عوض پالايشگاه بصره را دود مي كردند رو هوا، اين به آن در! ارواح عمه شان! فقط داشتند قپي مي آمدند عراقي ها، قپي! تازه اين حرف و حديث ها، راست و دروغ، فقط مي تواند تو دل امثال مهناوي مسلمي ها را خالي كند. او كه گرگ باران ديده بود. كور خوانده اند! تازه، ناو استوار قليل اين ها را بفهمد يعني بالاترها نمي فهمند؟

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14