(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 23 شهريور 1387 - 12 رمضان 1429 - 13 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 1891790
 

ساعتي در آسمان
جواب مسابقه پنجره 2
نامه اي براي يك مسافر
فرشته هاي كوچك
دم غروب



ساعتي در آسمان

شعر يعني وسعت آيينه ها
شعر يعني جوششي در سينه ها
شعر يعني يك ترنم يك نفس
شعر يعني خسته اي بي همنفس
شعر يعني ساعتي در آسمان
پر شدن از لفظ زيباي بيان
پر گرفتن تا فراسوي وجود
شعر يعني لحظه اي غرق سجود
شعر يعني تابش يك آفتاب
قطره قطره پرشدن از عشق ناب
شعر آمد دفتر دل باز شد
داستان عاشقي آغاز شد
شعر آمد در دلم اعجاز كرد
قلب هاي خسته مان را ناز كرد
¤ فاطمه حسين زاده. نايين

 



جواب مسابقه پنجره 2

بالاي درخت
پسرك از كنار پرچين عبور مي كند. و صدايي پشت سرش مي-آيد- محمد كجا مي ري؟
دختري ده، دوازده ساله از ميان درختان ظاهر مي شود نگاه هايمان چند لحظه به هم گره مي خورد اما او دوباره پسرك را دنبال مي كند. چيدن ميوه ها را رها مي كنم و دنبالشان مي روم پسرك سرعتش را كم مي كند و با قدم-هاي آهسته به سمت يكي از درختان مي رود.
- محمد صبر كن، من هم بيايم.
پسر بچه با احتياط برمي گردد.« هيس زهرا آن كبوتر را بالاي درخت ببين.»
هر سه براي لحظاتي به كبوتر چشم مي دوزيم.
- اي داد كبوتر پريد.
محمد هيچ عكس العملي نشان نمي دهد و فقط محو تماشاي پرواز كبوتر شده است. همه سر كار خودمان برمي گرديم. محمد چند لحظه درنگ مي كند.
دقايقي بعد صداي محمد را از پشت سرم مي شنوم: زهرا من كبوتر مي خوام...
¤ فاطمه حسين زاده. نايين
كاش كودكي بيش نبودم
كاش كودك بودم و در هوس پرواز جان مي دادم. كاش كودك بودم و كوير سيما را از سيلاب اشك سير مي نمودم. كاش كودكي بيش نبودم تا به چيز كوچكي، بسيار خوشحال مي شدم. كاش كودك بودم و هيچگاه نمي دانستم كه پول چيست و به قدرت آن پي نمي بردم. و...
و اما اكنون كه روزگار ما را به موازات خويش مي برد و كسي را از اين قانون مستثنا نمي كند، بهتر است كه هم تخيل پرواز را بدانم و هم خطر آن را و هم لذت آن. هم خطر كوير را بدانم و هم زيبايي آن را. هم ارزش اشيا را بدانم و هم ارزش خود را. و بدانم كه ثروت براي ذخيره كردن نيست بلكه براي قرار گرفتن انسان در مجراي قضا و قدر است. و بدانم كه اگر اينها را بدانم، كودكي هستم كه تعالي را حس نموده ام و اگر به نيلگوني اين مهم در نيايم، بزرگي باشم كه به كودكي جان برون سازم.
اما اي آنكه جمله پادشاهان را ناظر بودي و جز اندكي، بر تو نگريستند و بر تو (ز خوف) نگريستند، درايت طفوليت را بر من بخش و عقل بزرگان را بر من عطا ساز. و مصالح اين دل را عشق و وفا ساز. باشد كه آينده اي ز نور را بر خود بنهيم و بسازيم. هر چند كه بر اين دل كوچك و تنگ، هيچ چيز توان ورودش نباشد.
نويسنده جلال فيروزي نوزده ساله از ساوه
شوق كودكانه
معصوميت كودكانه من، مانع از ترسيدن تو نيست.
حق داري، حق داري بپري و از اينجا بروي. حتماً ديده اي كه چگونه دوستانت را زنداني كرده ايم.
شايد هم سنگي بال خودت را شكسته باشد.
كبوتر، پرواز كن و برو. به چشم هايم نگاه نكن. شوق كودكانه من اندكي بعد خاموش مي شود ولي غصه تو از در قفس بودن هيچ گاه پايان نمي پذيرد. پرواز كن و برو. پرواز كن!
محمد حيدري، 16 ساله، قم
آرزوي ديرينه
پرواز؛ اين آرزوي ديرينه بشري، از كودكي انسان با او بوده و خواهد بود. از ساليان بسيار ديرين و كهنسال تا به اين غايت كه راه پيموده و هنوز با همه پيشرفت ها راه بسيار باقي است.
ميلاد ومهران پورمحبي تهران
آشيانه
از كبوتري كه براي ساختن آشيانه اش هزاران بار چوب خشكي را مي آورد بياموز معناي توانستن را، و راز استواري را از تنه درختي ياد بگير كه هم خودش و هم زمين را با چنگ ريشه هاي در خاك نفوذ كرده اش نگه مي دارد. و از قدم هايت ياد بگير احترام به حق ديگري را چرا كه هيچ گاه قدم هاي تو براي جلو رفتن نظم را برهم نمي زنند. و محكم باش، محكم به مانند مشت گره كرده ات كه براي آشيانه ات درهم مي پيچد، وسرسخت باش و به بيگانه اجازه تصميم براي آشيانه ات نده، چرا كه با هر تكان مشت خشم تو به سوي بيگانه، آشيانه ات محكم تر و قدم هايت در خانه ات با ثبات تر خواهد بود.
فانوس-15ساله- تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)
كبوتر مثل بابا
درست يادم است حدوداً 17سال قبل بود يك بعدازظهر پاييزي ديدم مادرم خوابيده است به آرامي به باغ رفتم تا بازي كنم. زير سايه درخت با چوب هاي خشك خانه مي ساختم كه يك دفعه ديدم كبوتر سفيدي بال زد و روي شاخه درخت نشست. يادم آمد تقريباً چند هفته قبل كه با حسين توي حياطشان بازي مي كرديم يك كبوتر روي ديوارشان نشست من و حسين خيلي دوست داشتيم كه كبوتر را بگيريم اما قدمان به ديوار نمي رسيد.
درست همان شب بود كه شنيدم مامان به مادربزرگ مي گفت كه باباي حسين شهيد شده. باباي حسين با باباي من رفيق بودن با هم رفته بودن جبهه يادم آيد به مامان گفتم شهيد شدن يعني چه؟ و او چيزي نگفت!
دوباره به كبوتر نگاه كردم با كبوترهاي ديگر فرق داشت؛ خاكي بود و خسته. انگار از راه دوري آمده بود. مثل وقت هايي كه بابا از جبهه مي آمد. بابا زود برمي گشت اما من دلم مي خواست كبوتر بماند. دلم مي خواست بگيرمش و آن را به حسين نشان بدهم كه بال زد و روي شاخه ديگري نشست. دوباره سرگرم بازي شدم كه كبوتر پر زد. با چشمهايم تعقيبش كردم تا جايي كه ديگر نديدمش برگشتم. در خانه مامان هنوز خواب بود و مادربزرگ داشت چاي دم مي كرد. ناگهان نفس زنان از خواب بلند شد. مادربزرگ گفت: «چيه دخترم خواب بدي ديدي؟»
مادر چند تا الله اكبر گفت و بعد خدا را شكر كرد. در حالي كه قطره اشك از گونه هايش غلطيد و افتاد پايين و آنجا بود كه من فهميدم شهادت يعني چه!
نرگس اسدي. 17ساله. آمل
بهانه
چند ماهي مي شه كه راه افتادم. خونه ما يه آپارتمان 60 متريه. اطراف من پر از وسايل جورواجوره. از مبل و كمد و بوفه گرفته تا تخت و چيزهاي ديگه.
هيچ جايي نيست كه من بازي كنم. ديروز از بس جيغ كشيدم و بهانه گرفتم، مامان و بابا منو آوردن بيرون.
اي بابا! اينجا هم كه چيز جالبي براي بازي من نداره. من تاب و سرسره دوست دارم. از همون هايي كه توي تلويزيون نشون مي ده. و بچه ها ازش بالا مي رن تا سوارش بشن. اي كاش منم مثل اين كبوتر بال داشتم. اونوقت پر مي كشيدم و مي رفتم روي اون تاب و سرسره ها مي نشستم و بازي مي كردم.
ساره احمدي. قم
همراه با قرآن
هنگامي كه به اين تصوير نگاه كردم تصميم گرفتم از دريچه معاني قرآن (ترجمه منظوم اميد مجد) اين تصوير را توصيف كنم و از دريچه قرآن به آن نگاه كنم در ابتدا به آيه ]سوره جمعه اشاره مي كنم كه مي فرمايد:
هر آن چه بود در زمين و آسمان
ستايش نمايند رب جهان
خدايي كه او پادشاهي است پاك
حكومت كند بر سماوات و خاك
خدايي كه او راست بس اقتدار
حكيم و عليم است پروردگار
بسيار زيباست صحنه اي كه همه چيز درحال يا رب گفتن است. و همه موجودات بوي خدا مي دهند. و معنويت را مي پراكنند. فرض اين موضوع هم آدمي را از خود بي خود مي كند. چنان كه سعدي نيز در سفر با دوست خود درباره او چنين مي گويد كه در هنگامي كه همه خواب بودند آشفته حال بلند شده و به عبادت خداي يگانه پرداخته است. اين همان نيروي الهي و قدرت خدايي است كه انسان را وامي دارد ستايشش كند. انسان مي بيند كه همه موجودات درحال ستايش هستند و از اين موجود احسن الخالقين با عقلي كه خدا به او عنايت فرموده بعيد است كه عبادت نكند خدا را و در برابر خدا زانوي بندگي به زمين نسايد.
با نگاه پسرك به كبوتر كه انگار بال و پرش را به نشانه خداحافظي بالا آورده است مي توان به آيه 19 سوره ملك اشاره كرد كه مي فرمايد:
نبينند آيا كه در آسمان
چه سان پرگشايند اين مرغكان
گهي بال بگشوده كه پرزنان
به پرواز آيند در آسمان
همانا بجز مهربان كبريا
نگهدارشان نيست كس در هوا
كه بر هر چه دارد بدنيا وجود
خدا هست آگاه و آگاه بود
بله اين آيه مي خواهد بگويد كه ما انسان ها بايد به اطراف خويش توجه داشته باشيم و از اتفاقاتي كه در اطرافمان مي افتد درس بگيريم.
مثلا با مشاهده همين پرندگان كه پرواز مي كنند مي توانيم پي به قدرت خدا ببريم كه اوست كه آن ها را آفريده و در آسمان پرواز مي دهد تا بتوانند اوج گيرند و از آزادي خويش لذت برند. ما هم مي توانيم مانند اين كبوتر دو بال خود را باز كرده و به سوي قله هاي علم، ايمان و معرفت پرواز كنيم.
هنگامي كه به درختان- كه نشانگر فصل خزان هستند- مي نگريم خوب است به آيه 57 سوره اعراف اشاره كنيم كه مي فرمايد:
خدا بادها را فرستد كه چند
به باران رحمت بشارت دهند
كه بردارد آن بار سنگين آب
كه بر پشت خود برگرفته صحاب
پس آن ابرها را به سير و گذار
برانيم بر سوي شهر و ديار
كه مرده ز بي آبي خشكسال
نيازي به آبش بود در كمال
فرستيم باران از اين رو فرو
كه حاصل برآيد فراوان از او
همين گونه هم مردگان را زخاك
برون مي نماييم بعد از هلاك
بود آنكه از آن بگيرد پند
شمار افتد اين سخن سودمند
با توجه به معناي اين آيه مي توانيم دريابيم كه طبيعت مي تواند درس خوبي به ما بدهد و هر يك از اتفاقاتي كه در آن مي افتد نشانه اي است براي آنان كه مي انديشند. تأثير باران در حيات و زندگي و خشك شدن درختان در فصل پاييز و جوانه زدن آن ها در فصل بهار خود درسي است براي اينكه ما بفهميم قيامتي هست و خدا ما را چگونه برمي انگيزد.
فاطمه پرنيان. 18 ساله. جهرم
در باغ ارباب
پسر بچه گرسنه قاب عكس ما، ساعت ها بود كه در باغ ارباب پرسه مي زد. ناگهان كبوتري روي شاخه ديد، پسرك در عين گرسنگي دل بسته پرواز كبوتر بود و با نگاهش التماس مي كرد پرنده او را هم با خود ببرد.
پسر كوچولوي قاب ما پرنده را فراري داد و نفس بلندي كشيد و با دلي پرآرزو چشم دوخت به پرواز زيباي كبوتر و...
فاطمه شهريور (باران) تهران

 



نامه اي براي يك مسافر

آقاي من!
مولاي من!
اي مسافر بيابانهاي تنهايي!
مضطر فاطمه (س)
امير آل محمد، پدر مهربان اهل عالم!
مي خواهم غربتت را حكايت كنم؛ غربتي كه دوازده قرن ريشه دوانيده؛ غربتي كه اشك آسمان و زمين را جاري ساخته. غربتي كه حتي براي بعضي از محبانت، غريب و ناشناخته است؛ غربتي كه اجداد طاهرت پيش از تولد تو، بر آن گريسته اند. من از تصور اين غربت عاجزم.
از كجا شروع كنم؟ از خود بگويم يا ديگران؟ از نسل هاي گذشته يا نسل امروز؟ از دوستان شكوه كنم يا از دشمنان؟ از آناني بگويم كه خاطر عزيزت رامي آزارند؟ يا از آنها كه ...
مولاي من انگار همه چيز دست به دست هم داده تا در غربت بماني.
نمي دانم چه كساني واقعاً تو را و ظهور تو رامي خواهند؟ خدا مي داند و تو... تو... تو...
از خودم، از خود ناتوان، از خود پير دل شروع مي كنم.
مي خواهم به سوي تو برگردم. يقين دارم بر گذشته هاي پر از خفت و خاري ام، پر از غفلتم كريمانه چشم مي پوشي. مي دانم در همان روزها و سالهاي غفلتم برايم دعا مي كردي، من از تو گريزان بودم اما تو همچون پدري مهربان دورادور مرا زيرنظر داشتي... العفو... العفو...!
آري مهدي من، شايد گفتن از غربتت كمي عجيب و غريب باشد. شايد بعضي ها بپرسند: «مگر امام زمان هم غريب است؟»
آري ! مولاي من غريب است.
مولاي من ! دوست داشتم از همان اول، اذان عشق تو را در گوشم زمزمه كرده بودند. اي كاش از اول هم مرا براي تو نذر كرده بودند. حلقه كنيزي ات را بر گوشم افكنده بودند.
مهدي جان دوست داشتم با نام تو زبان باز مي كردم. اي كاش كه اول زبان باز مي كردم نزديكانم مرا به گفتن «يا مهدي» وامي داشتند.
اي كاش! مهدكودكم، مهد آشنايي با مهدي بود. كاش در كلاس اول دبستان، معلم الفباي عشق تو را برايم هجي مي كرد و نام آسماني ات را سرمشق دفتر تكليفم مي داد.
آري مهدي ام !در دوره راهنمايي هيچ كس مرا به خيمه سبز تو راهنمايي نكرد. در سالهاي دبيرستانم، كسي مرا با تو پيوند نزد.
در كتاب جغرافي صحبتي از تو نبود. در كلاس تاريخ، كسي مرا با تاريخ غيبت، غربت و تنهايي تو آشنا نساخت. در درس ديني به من نگفتند «باب الله» و «ديان دين» حق تويي. آري همان سلامي كه در زيارت آل ياسين آمد هماني كه مرا عاشقت كرد. «السلام عليك يا باب الله و ديان دينه»
دريغ كه در كتاب ادبيات، ادب به ساحت قدس تو را گوش زد نكردند.
افسوس كه در كلاس نقاشي، چهره مهربان تو را برايم به تصوير نكشيدند.
مهدي گله دارم.
چرا موضوع انشاء ما به جاي «علم بهتر است يا ثروت؟» از تو و ظهور تو نبود؟ مگر نه بي تو نه علم خوب است و نه ثروت!
كاش در كنار زبان بيگانه، زبان گفتگو با تو را به ما مي آموختند! كاش وقتي براي آموختن يك زبان خارجي به زحمت مي افتادم به من مي گفتند: اوتمامي زبان ها و گويش ها و لهجه ها و ... را مي شناسد. قطب شمال و جنوب جغرافيا و قطب مثبت و منفي آهن ربا را و خواص آنها را شناختم. اما ندانستم كه قطب عالم امكان؛ مهدي تنهاي من است. ندانستم كه چرا تو را به اين صفت مي شناسند:
«السلام عليك يا قطب العالم» ¤
مولاي من! مي دانم در دانشگاه هم كسي برايم از تو سخن نخواهد گفت. پرچمي به نام توافراشته نخواهد بود. كسي مرا به سوي تو دعوت نخواهد كرد.
مهدي دلم براي تنهايي ات مي سوزد.
مهدي دلم براي غربتت مي سوزد.
مهدي خوشحالم كه در عمق ضمير خود تو را يافته ام. چندي است با ديده دل تو را يافته ام. در قلبم گرمي حضورت را با تمام وجود حس مي كنم. نيازي به ظهورت نيست چون در قلبم هزاران بار ظهورت را جشن گرفته ام. جشني از جنس نور.
گوئي دوباره متولد شده ام. شوخي بردار نيست زندگي برايم بدون تو «مردگي» است.
بيا مهدي، بيا كه دل پر غم است.
«اللهم عجل الوليك فرج الحجه بن الحسن»
ساناز يادگاري. لاجين همدان
¤ صحيفه سجاديه

 



فرشته هاي كوچك

اسم رمضان بوي خوبي مي دهد؛ بوي روزه هاي كله گنجشكي؛ بوي عشقي كه از ميان روزه هاي روزه داران كوچك به مشام مي رسد، بويي كه مرا ياد دختران و پسران كوچكي مي اندازد كه با شوق، سحرها به استقبال سحري مي روند.
دلشان شايد ميان اين دقيقه ها و ساعت ها براي خوراكي هاي رنگارنگ تنگ شود ولي قلبشان افطار را بيشتر دوست دارد.
سحرها، صداي اذان با صداي مادر به استقبال شان مي آيد. با همان چشمهاي خواب آلود كنار سفره مي نشينند، دلهاي كوچكشان دريايي بزرگ دارد دريايي كه روزه هاي كوچكشان را به عرش مي برد.
خوب كه نگاه مي كنيم، كنار سفره هاي افطار فرشته هاي كوچكي را مي بينيم.
عطيه كمالي خوش انصاف. تهران (عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



دم غروب

آقاي عزيزي،
سلام. اميدوارم كه حالتان خوب باشد.
همين روزهاست كه دست به كار شوم و كتابي بنويسم به اسم مقدمه ها. آخر هر وقت مي خواهم نامه بنويسم نمي دانم براي مقدمه چيني چه بنويسم...
مي خواستم نظري در مورد مطلب «مشكل نويسنده و نويسندگي» آقاي بلندي روشن بدهم.
ايشان گفته بودند چرا كتاب هري پاتر كه در آن تبليغ جادوگري و فرهنگ غرب است بايد پرفروش ترين كتاب شود؟ پس از نظرشان اين موضوع، درست نيست.
فقط يك كلمه مي پرسم: چرا؟ مگر اشكالي دارد؟ ببينيد من از طرفداران هري پاتر نيستم ولي اين شخصيت افسانه اي را رد هم نمي كنم. چرا بايد جنبه هاي منفي را ديد؟ اين قضيه جنبه هاي مثبت هم دارد. ما بايد خوشحال باشيم ازاينكه اين كتاب اين همه خواننده دارد. نوجوانان - اگر همه را نگوييم، درصد زيادي- به داستان هاي تخيلي علاقه دارند و از خواندن آنها لذت مي برند.
آنها بعد از خواندن كتاب علاقه مند مي شوند كه خودشان هم بنويسند. چون به اين نتيجه مي رسند كه اگر از خواندن اين داستانها لذت مي برند، با نوشتن نيز مي توانند اين لذت را به دست آورند. پس خودشان به سمت نوشتن مي روند و چه بسا كه در همين نوشتن هايي كه در ظاهر پيش پا افتاده است، استعدادهاي زيادي كشف مي شوند.
غربي ها نكته هاي خوبي هم دارند كه مي شود از آنها ياد گرفت. به قول معلم جامعه شناسي سال دوم مان ما نبايد آنقدر تحت تأثير فرهنگ غرب قرار بگيريم كه خود و فرهنگ خود را فراموش كنيم و نه بايد بي تفاوت نسبت به جامعه غرب عمل كنيم كه بگويند از زمانه عقب هستند. ما بايد نكات مثبت فرهنگ غرب را چاشني فرهنگ خود كنيم تا بتوانيم به جامعه پيشرفته دست پيدا كنيم.
در آخر تشكر مي كنم از مطلب زيبايشان كه قسمت هاي ديگر آن قابل تأمل بود و به نكات مهمي اشاره كردند.
ياسمن رضائيان. 16 ساله. تهران
نامه صبا
ضمن عرض سلام و ارادت خدمت مسئول محترم صفحه مدرسه و نظام بچه هاي مستعد و با ذوق تيم ادبي هنري، صبا صحرايي هستم، نويسنده داستان امتحان كه هفته قبل چاپ شد، و البته از اين بابت بسيار خوشحال شدم. دست به قلم شدم تا چند نكته رو كه خيلي دلم مي خواست باهاتون در ميون بذارم: اول از اينكه گرداننده محترم صفحه مدرسه تصميم گرفتند يه گروهي مثل گروه «ادبي هنري» راه بيندازند خيلي ممنونم و اين فكر خيلي خيلي خوبي بود. مي گين چرا؟ خب معلومه ديگه! چون كه ما بچه هاي نويسنده رو كه راستش خيلي هم از لحاظ نويسندگي به خودمون نمي باليديم به كارمون اميدوار كرده، و سر ذوق آورديد. قبلا اگر كسي از من مي پرسيد كه كار مورد علاقه ات چيه؟ راستش روم نمي شد بگم داستان نويسي! اما حالا ديگه اينطوري نيست. انگار كه يه جورايي از انزوا بيرون اومدم. و اما دومين نكته اي كه مي خواستم براتون بگم درباره مطلب يكي از اعضا به اسم آقاي محمد حيدري است كه از قم نامه فرستاده بودند و گفته بودند كه: تحصيلات آكادميك براي نويسندگان يك امر لازم و واجب است. من با اين نظر مخالفم. تحصيلات را نفي نمي كنم ولي وجوب آن را نيز تاييد نمي كنم. براي نويسنده خوب شدن چند چيز لازم است: يكي استعداد كافي و ديگري پشتكار در خواندن و نوشتن همينطور تلاش در بدست آوردن همه اطلاعات اعم از: فرهنگي، هنري، اجتماعي، اقتصادي و حتي روانشناسي. چه كسي مي تواند مدعي باشد كه تنها تحصيلات آكادميك و دوره هاي درسي مي توانند اين چند چيز را به شخص نويسنده اعطا كنند؟ نويسندگي مانند خطاطي و ديگر كارهاي هنري همان اندازه كه به تئوري نيازمند است به تمرين پي درپي هم محتاج است. مانند شخص علاقمند به خطاطي كه هرگز نمي تواند تنها با مشاهده تابلوهاي خوشنويسي خطاط ماهري گردد و تنها راه براي خوشنويس ماهر شدن مسلما تمرين مستمر است و نيز مانند يك نقاش كه از طبيعت به عنوان استاد خويش بهره مي برد، يك كارورز نويسندگي نيز بايستي از آثار نويسندگان بزرگ كه چكيده دانسته ها و مهارتهاي هنر نويسندگي آنان است به مثابه استاد بزرگ خويش بهره برد. بله از نظر من براي يك نويسنده جوان نوشتن، خواندن و نيز داشتن نگاهي ژرف به همه ابعاد زندگي، مي تواند بهترين راه براي رسيدن به هدف نهايي باشد. اميدوارم كه از اين مطالب آزرده نشده باشيد. اگر اينها را گفتم تنها براي اين بود كه در مسير رسيدن به خواسته هاي مشتركمان چراغ راه يكديگر شويم.

الهي سينه اي ده آتش افروز
در آن سينه، دلي وان دل همه سوز
هر آن دل را كه سوزي نيست، دل نيست
دل افسرده غير از آب و گل نيست
دلم پرشعله گردان، سينه پردود
زبانم كن به گفتن آتش آلود
كرامت كن دروني دردپرور
دلي در وي درون درد و برون درد
«وحشي بافقي»
صبا صحرايي.15ساله.تهران
«عضو تيم ادبي و هنري مدرسه»
سلام آقاي عزيزي، خسته نباشيد، يك خسته نباشيد مخصوص هم به بروبچه هاي تيم ادبي و هنري مي گم.
مي خواستم از طريق اين نامه از زحمات شما قدرداني كنم و هم بگم كه واقعاً صفحه مدرسه يك صفحه عالي شده و صفحه اي است براي شكوفايي شكوفه ذهن ها و استعدادها، حداقل براي من كه مفيد واقع شده است، اميدوارم موفق باشيد.
با تشكر فاطمه شهريور (باران)
كبوتر نامه بر
¤ ياسمن رضائيان. تهران (4نامه)
¤ ساره احمدي. قم
¤ مريم كاووسي. سوم راهنمايي. قزوين
¤ وحيد بلندي روشن. تهران
¤ جلال فيروزي. ساوه
¤ محمد حيدري. قم
¤ نجمه پرنيان. جهرم
¤ فاطمه شهريور (باران). تهران
¤ يلدا خداداد (فانوس). تهران
¤ محمدجواد رحماني (نگهبان). تهران (2 نامه)
¤ فرشته لاسمي. رودهن (2نامه)
¤ مجتبي توانا. تهران (2 نامه)
¤ نازنين محمدي. كرج
¤ فاطمه حسين زاده. نايين

 

(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14