(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 19 شهريور 1387 - 8 رمضان 1429 - 9 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 1891787
 

با بچه هاي مدرسه
يك سلام و يك جواب
جمعه به ياد ماندني
داستانك
روزه آن روز
آواز
گريه در شب
كبوتر نامه بر
دم غروب
يك آسمان ستاره



با بچه هاي مدرسه

اي مدرسه غمگين نشو
يك روز رنگي مي شوي
با شعر اين، با طرح آن
چيز قشنگي مي شوي
¤¤¤
هر هفته مي بينم تو را
گل مي كني مثل بهار
پروانه ها صف مي كشند
در باغ سبز انتظار
¤¤¤
شنبه، سه شنبه، من دلم
پرمي كشد دنبال تو
چون عطري از مهر و صفا
دارد هميشه بال تو
¤¤¤
هر جا، خدا همراه توست
اين را كه مي داني، نترس!
با بچه هاي مدرسه
تنها نمي ماني نترس
¤¤¤
يك نامه از جهرم رسيد
اين نامه از ياسوج بود
آن نامه مال حيدري است
از قم به سويت پرگشود
¤¤¤
اي نامه ها! كاري كنيد
تا ما شكوفاتر شويم
از بهترين ها بهترين
بهترتر از بهتر شويم!
¤¤¤
اي مدرسه! غمگين نشو
گل باش و با گل ها بخند
شعر تو را در باغ ما
پروانه ها هم خوانده اند
¤¤¤
پس زودباش اي مدرسه!
كاري بكن، كاري درست
كاغذ، قلم، دل هاي ما
همصحبت و همراه توست
¤¤¤¤
پيراهن كاهي به تن
گاهي به ما هم سر بزن
تا باغ ما خوشبو شود
با شعرهاي ياسمن
¤¤¤
آقاوحيد، آقا جلال
زهرا و يلدا، آسيه
نيكو، صبا و مائده
- اين قصه ها مال كيه؟
¤¤¤
دارد كمالي قصه اي
يك قصه از رنگين كمان
صندوقچه شد لبريز گل
با خواهران «پرنيان»
¤¤¤
امروز باغ مدرسه
باغ گل و پروانه هاست
از نردبان بالا بيا
خورشيد فردا مال ماست
محمد عزيزي «نسيم»

 



يك سلام و يك جواب

با سلام
آقاي عزيزي اول بايد از شما تشكر كنم به خاطر اعتماد؛ به خاطر هوشياري؛ به خاطر دلسوزي هايتان و به خاطر مسئوليت دادن و ارزش گذاشتن به كارهاي ادبي و هنري جوانان و نوجوانان.
همين چند روز پيش جلوي يك روزنامه فروشي ايستادم و تقريباً همه روزنامه ها و مجله هاي مربوط به كودكان و نوجوانان را خريدم؛ همه اين مجله و روزنامه ها را ورق زدم به غير از كيهان بچه ها و سروش كودكان كه تصويرسازي ها و كارهاي گرافيكي و ادبي اش به دلم نشست. نمي دانم چرا باقي مجله ها و روزنامه ها برايم جالب نبود. شايد به خاطر مقايسه اي است كه با صفحه مدرسه مي كنم.
شايد فكر كنيد دارم تعريف مي كنم؛ ولي نه واقعاً اين طور نيست؛ زرق و برق مجله مهم نيست مهم بار مطالب آن است و در كنار آن زيبايي نه آنكه با زرق و برق بخواهيم جاي بار ادبي و هنري مجله و روزنامه يمان را بگيريم. مثلاً يك مجله مربوط به نوجوانان كه حدوداً 30 تا 40صفحه دارد از لحاظ بار ادبي و مطالبي كه داخلش چاپ مي شود جذابيتي براي نوجوانان ندارد.
من اعتقاد دارم و سر كلاسهاي داستان نويسي هم ياد گرفته ام كه همان طور كه يك نوجوان بايد شعر و داستان بزرگان عرصه ادب را بخواند؛ بايد شعر و داستان و مطالب دوستان هم سن و سال خود را هم بخواند. شايد يك نوجوان مدت ها داستان هاي نويسندگان بزرگ را بخواند و حتي شايد دست به قلم هم بشود اما كجا بايد اين انگيزه در او تقويت شود كه شايد كار تو هم بتواند چاپ شود و همين ديدن اسم يك نوجوان هم سن و سال خوش انگيزه اي براي قدم هاي بعدي او مي شود.
كمتر كسي توي مجله و روزنامه خودش يك همچين ريسكي مي كند، كه البته من اسمش را ريسك نمي گذارم؛ شايد اگر بگوييم ايجاد يك راه تازه بقيه هم راحتر با اين قضيه كنار بيايند.
براي همين به صفحه مدرسه افتخار مي كنم به صفحه اي كه يك راه تازه را براي قدم گذاشتن به همه معرفي كرد. اميدوارم همه به فكر ايجاد راههاي تازه باشند.
در پايان چند ايده به ذهنم رسيده است؛ البته نمي دانم قابليت اجرا شدن دارد يا نه ولي چون به اين مسائل فكر مي كردم دوست داشتم با شما هم در ميان بگذارم:
¤ من احساس مي كنم بچه ها خيلي خوب و با اشتياق با صفحه مدرسه هم كاري مي كنند. براي همين اين سؤال به ذهنم رسيد كه مي شود براي يك روز در هفته يك هفته نامه چاپ كرد مثل ماهنامه خودرو و عكاسي كه ضميمه روزنامه كيهان است و يا مثل دوچرخه كه ضميمه روزنامه همشهري است؟
¤ تيمي كه تشكيل شده به اسم تيم ادبي و هنري مدرسه است و بيشتر كارهاي چاپي اعضا هم كارهاي ادبي آنان است؛ شايد با گذاشتن فراخوان و مسابقات هنري بتوان كارهاي هنري بچه هاي مدرسه را هم ديد.
¤ مي شود جلسات ماهانه گذاشت و بچه ها كمي درباره كارها و ايده ها و هدفهايشان حرف بزنند. شايد بچه ها با كمك شما بتوانند پنجره هاي بيشتري را براي مدرسه يشان ترسيم كنند.
¤ مي شود براي صفحه مدرسه تقسيم بندي كرد مثلاً قسمت شعر، داستان كوتاه، داستانك، قطعه ادبي و مطالب آموزشي و... و مثل ايده خوب دم غروب شما براي هر قسمت يك كادر جدا يك نشان تصويري يا نوشتاري درنظر گرفت.
اميدوارم صفحه پربار تابستانه در مدرسه، چهار فصلي پربارتر پيش رو داشته باشد و قلم هاي سبز بچه هاي مدرسه به كمك شما پابرجا بماند.
با تشكرعطيه كمالي خوش انصاف
جواب سلام
خانم كمالي!
با خواندن نامه تان خوشحالي مهمان دلم شد.
شايد بپرسيد: «چرا؟»
راستش به ياد روزهايي افتادم كه صفحه مدرسه را تازه تحويل گرفته بودم و نگراني آزارم مي داد. كم كم- به لطف خدا- صفحه مان با قلم هاي نوجوانان و جوانان رونقي تازه گرفت. از اين كه از صفحه مدرسه راضي هستيد خوشحالم البته مي دانم كه ما تازه در اول راهيم.
باتشكر مسئول صفحه مدرسه
دومين نامه
جناب آقاي عزيزي، سلام. اين دومين نامه اي است كه برايتان مي نويسم و از اينكه با شما و صفحه صميمي و نوجوان پسند مدرسه آشنا شدم بسيار خرسندم.
فكر مي كنم شنبه روزي بود كه بيش از هميشه ذوق زده شدم. اسم خودم را در صفحه مدرسه ديدم، همچنين انشايي كه درباره نماز نوشته بودم. خيلي خوشحال شدم ازاين كه مرا عضو تيم ادبي هنري مدرسه كرده بوديد. از پاسخي كه براي نامه ام هم داده بوديد بسيار بسيار سپاسگزارم. فكر مي كنم بيش از 20 بار آن را خوانده ام و هر بار يك طور خوشحالي و ذوق دروني ام را براي اطرافيان ابراز كرده ام. وقتي صفحه مدرسه را خواندم و البته مطلب شما واسم خودم را، ساعت 11 شب بود و وقت خواب؛ همه داشتند مي خوابيدند. ولي من مي خواستم به همه تلفن كنم و خبر را به همه بدهم. سرم را روي مهر گذاشتم و خدا را شكر كردم. چراغ ها خاموش شد و من ناچار براي خواب؛ روزنامه را گذاشتم بالاي سرم و به مادرم گفتم:«بقيه ذوق زدگي نسيه تا صبح !» و بعد در اوج خوشحالي خوابيدم.
آقاي عزيزي، حالا من اميدوارتر ازهميشه عزم خود را جزم كرده و قلم در دست مي گيرم تا با راهنمايي هاي شما، بتوانم روز به روز در عرصه نوشتن پيشرفت كنم. راستي؛ چند پيشنهاد هم داشتم كه فكر كردم اگر بنويسم، مناسب باشد:
¤ اول) براي نوشتن سوژه اي مشخص كنيد. مثل: ويژه نامه گل نرگس يا همان عكسي كه چاپ كرده بوديد. فكر مي كنم اگر ما بدانيم درباره چه بنويسيم، خيلي كارها آسان تر مي شود.
¤ دوم) در صورت امكان قسمت كوچكي از صفحه را به نقد مطالب اختصاص دهيد. اشكالاتي كه در شعر، داستان يا هر چيز ديگر داريم، به ما گوشزد كنيد تا ان شاءالله من و همه دوست هاي نوجوانم روز به روز به سمت پيشرفت گام برداريم.
... و حرف آخر: بسيار بسيار ممنون از اينكه آنقدر با ما خودماني و صميمي ارتباط برقرار كرديد كه منتظرم تا شنبه و سه شنبه برسد و دوباره من صفحه مدرسه و نوشته هاي صميمانه شما را بخوانم.
«ديگر مزاحمتان نمي شوم، خسته نباشيد، خدا نگهدار.»
زهرا قدوسي زاده. 13 ساله. قم

 



جمعه به ياد ماندني

با بچه هاي مسجد قرار گذاشته بوديم قبل از اين كه ماه رمضان بيايد دستي به سر و روي مسجد بكشيم. بالاخره تصميم گرفتيم كه جمعه صبح زود به مسجد برويم.
جمعه صبح از خواب بلند شدم و روانه مسجد شدم. بچه ها زودتر از من رسيده بودند و داشتند حياط مسجد را تميز مي كردند. من هم به جمع بچه ها پيوستم و با هم شروع به تميز كردن مسجد كرديم.
در حال تميز كردن حياط چشممان به كيسه سيماني افتاد كه گوشه اي ولو شده بود. با دوستم تصميم گرفتيم كه گوشه هاي حياط را سيماني كنيم تا علف هاي هرز بيرون نيايد.
چادرهايمان را به پشتمان بستيم و ظرفي پيدا كرديم و شروع به ريختن سيمان در ظرف كرديم. صحنه اي ديدني بود؛ ما سيمان درست مي كرديم. يكي از بچه ها بيل در دستش بود و در دست ديگري فرغوني پر از خاك. درست مثل كارگرها. بيچاره زن همسايه بارها به ما گفت شما نمي توانيد حياط را سيماني كنيد. ولي ما، جوان هاي يكدنده به زور سيمان سفتي را درست كرديم و به دور از چشم زن همسايه شروع به سيمان زدن حياط كرديم، حق با او بود هرچه كرديم نتوانستيم سيمان بزنيم وهر دفعه خراب مي شد.
با خود گفتم: كار هر بز نيست خرمن كوفتن، گاو نر مي خواهد و مرد كهن. خلاصه دست از سيمان زدن برداشتيم و هر كدام مشغول تميز كردن قسمتي از حياط شديم.
بعد از چند ساعت تميز كردن حياط تمام شد و به سراغ داخل مسجد رفتيم. داشتيم مسجد را تميز مي كرديم كه صداي جيغي بلند شد. به طرف حياط دويديم. در پاي يكي از بچه ها ميخ بزرگي فرو رفته بود. خيلي دلم به حالش سوخت بيچاره آن دختر 19 ساله مثل دختركي 2 ساله گريه مي كرد! ولي با اين حال پس از چند دقيقه كه حالش بهتر شد ما را در تميز كردن مسجد ياري داد. دو سه تا از بچه هاي مسجد به داخل اتاق رفتند و ضبط و نوار روضه اي را آوردند. صداي يا حسين(ع) و يا فاطمه (س) مداح انرژي فراواني به ما مي داد و خستگي چند ساعت را از تن ما بيرون مي آورد. يكي از بچه ها قرآن ها را تميز مي كرد و مرتب مي چيد. ديگري فرش ها را جارو مي زد و يك دختر با جرات محل بالاي ميز رفته بود و با گلاب عكس شهداي محله را تميز مي كرد. و هرازگاهي هم در حالي كه شيطنت از چشمش مي باريد گلاب را روي ما مي ريخت.
چشمم به عكس شهداي محله افتاد هيچ كدام غريبه نبودند. همه از اقوام ما بودند يكي عمويم، ديگري پسرعموي پدرم... حس مي كردم كه دارند لبخند مي زنند در چشمانشان شادي و خوشحالي و رضايت را مي شد ديد. چند تا از بچه ها به آشپزخانه رفتند و شربت انبه خوشمزه اي را برايمان درست كردند. جايتان خالي بود دو سه تا ليوان از آن شربت خنك خورديم. در حال خوردن شربت بوديم كه مادر يكي از بچه ها رطب هاي تازه اي را برايمان آورد. چقدر به دلمان چسبيد.
¤¤¤
ساعت 2 بعد از ظهر بود. همگي داشتيم از گرسنگي مي مرديم. ولي با اين حال دلمان نمي آمد كه كارمان را نيمه رها كنيم. بعد از اتمام كار، پارچه سبزي كه با خط خوش رويش نوشته شده بود «ماه رمضان، ماه ميهماني خداوند بر تمام روزه داران مبارك» را به ديوار نصب كرديم. و دوسه تا ستاره اطراف آن زديم. ناگفته نماند كه آن چيزي كه من درست كرده بودم به همه چيز شبيه بود الا ستاره. بچه محل ها هم وقتي ستاره من را ديدند خنده شان گرفته بود. من هم نمي گفتم كه «ماست من ترشه» هي از ستاره خودم تعريف مي كردم. آن روز، يك روز به ياد ماندني بود. شب بين نماز مغرب و عشا روحاني مسجد سخنراني كرد و در بين صحبت هايش از كار ما تشكر ويژه اي كرد. الحق كه مسجد خيلي تميز شده بود. و در آخر براي ما دعاي عاقبت به خيري كرد. در آن لحظه همه ما به هم نگاه كرديم و خنده شيريني بر لبانمان نشست مي دانم كه بچه هاي مسجدهاي ديگر هم شايد در آن لحظه حال ما را داشتند و از كار خود لذت مي بردند. احساس رضايت پروردگار را درون قلبم حس مي كردم. انشاالله همان طور كه ما مسجد را كه خانه خداست تميز كرديم و غبارروبي كرديم بتوانيم قلب ها و دل هايمان را كه جايگاه و خانه اصلي خداست غبارروبي كنيم و در اين ماه عزيز، ماه بهار دل ها، غبارهايي را كه بر روي شيشه دلمان نشسته است را با گريه ها و توبه هاي خويش در موقع سحر و شب هاي قدر پاك كنيم.
زينب رهايي. 71 ساله. جهرم

 



داستانك

گربه و گدا
روزي بود كه روزگاري نداشت. گدايي بود كه سرگذشتي نداشت.
خياباني بود كه خط نداشت. در خيابان گدايي بود كه پولي نداشت. او كه در خيابان هم جايي نداشت. اين گدا اگر پولي داشت، گوشه نداشت. در جيبش كه سرو ته نداشت گذاشت. او تكه ناني داشت و هيچكس دوستش نداشت. روزنامه پاره اي جاي سفره داشت. گربه اي خياباني بود كه تنها و گرسنه بود و به گدا چشم دوخته بود. گدا دلش سوخت. تكه ناني جلويش انداخت. گدا كه هيچ نداشت، حالا گربه اي براي دوستي داشت.
حسين رضايي. اول دبيرستان. شيراز

 



روزه آن روز

آن روز ظهر خسته و تشنه از راه مدرسه به خانه رسيدم. گرمم شده بود و دلم مي خواست شلنگ آب را روي صورتم بگيرم تا حسابي خنك شوم و احساس گرما نكنم. آخر نمي شد مثل هميشه سريع خودم را به آشپزخانه برسانم و يك ليوان پر از آب يا شربت خنكي كه مامان از قبل تدارك ديده بود بنوشم و ياحسين شهيد هم بگويم و به مامان بگويم مامان جون الهي بري كربلا!- نه نمي شد. ماه رمضان بود و همين لحظه هايش كه گرسنه و تشنه مي شدي و هنگام اذان مغرب كه صداي الله اكبر را مي شنيدي به ياد ظهر و عصر مي افتادي كه چقدر منتظر اين لحظه شيرين ثانيه ها را مي شمردي. كيفم را بر روي سكوي حيات گذاشتم و به طرف شيلنگ آب رفتم. شير آب را باز كردم و شروع كردم مشت مشت آب به صورتم زدم.ناگهان يك لحظه يادم رفت كه روزه ام! با خود گفتم عجب! چه آب سرد و گوارايي! و يادم رفت لحظه زيبا و شيرين اذان مغرب را. شروع كردم به آب خوردن! ناگهان خواهرم را ديدم كه داشت با تعجب مرا صدا مي كرد! او آمده بود ببيند چرا بعد از اينكه در را به رويم باز كرده به داخل خانه نرفته ام و ديده بود كه: به به! عجب خواهر حواس جمعي! ماه رمضان توي روز روشن- از روي فراموشي- دارم...
حسابي ناراحت شده بودم و دلم مي خواست گريه كنم. ممكن بود اگر خواهرم اين حالت من را ببيند- به شوخي يا جدي- بگويد: رفته آبش را خورده، تشنگي اش را برطرف كرده حالا هم دو قورت و نيمش باقيه.اما هنگامي كه به رساله آيت الله العظمي مكارم شيرازي نگاه كردم نور اميد در دلم روشن شد. و فهميدم چه دين كاملي است اسلام. در بخش احكام روزه مسئله 1338 نوشته بود: خوردن و آشاميدن از روي سهو و فراموشي روزه را باطل نمي كند.
اين خاطره باعث شد كه من در روزه گرفتنم بيشتر دقت كنم تا خدايي نكرده دفعه بعد روزه ام باطل نشود.
در آخر ازخدا مي خواهم كه روزه هاي مان قبول درگاهش شود و قدر لحظه لحظه ماه مبارك رمضان را بدانيم و استفاده و بهره كامل را از آن ببريم. از شما خوبان هم التماس دعا دارم.
دست حق يارتان خدا نگهدارتان
فاطمه پرنيان
18 ساله. جهرم

 



آواز

باد ناليد و خزيد
آب هم ناليد و جاري شد
گنجشك ها هم ناليدند و آواز سر دادند
جيرجيرك ها هم همراهي شان مي كردند
اما افسوس و هزاران افسوس كه گوشي براي شنيدن آن آوازها نبود!
فائزه لاسمي. رودهن

 



گريه در شب

شب آمد تا بگريم مثل باران
به ياد رفتگان و خوشه كاران
شب آمد تا دوباره، بغض ماهش
به يادم آرد آن رخسار ياران
به شب گفتم كه تا كي جنگ با صبح
بگفتا از سحر تا شامگاهان
يلداخداداد فانوس. 15ساله. تهران
(عضو تيم ادبي وهنري مدرسه)

 



كبوتر نامه بر

فاطمه پرنيان.18 ساله.جهرم
نجمه پرنيان.14 ساله.جهرم
ساناز يادگاري.19ساله.لالجين همدان
غلامرضا ميري.سيستان و بلوچستان
جلال پيروزي.19 ساله.ساوه
وحيد بلندي روشن.17 ساله.تهران
فائزه لاسمي.رودهن
حسين رضايي.اول دبيرستان.شيراز
يلدا خداداد(فانوس).15 ساله.تهران
عطيه كمالي خوش انصاف.تهران
زينب رهايي.17ساله.قطب آباد جهرم
مائده ملكي.14 ساله.تهران
محمد جواد رحماني (نگهبان).16 ساله.تهران
ميلاد و مهران پورمحبي.تهران
هدي تقوي.تهران

 



دم غروب

سلام
آقاي عزيزي نسيم چند تا سؤال:
1- آشنايي با دنياي شعر را چرا ادامه نداديد؟
2- نام گذاري بخش جديد چه شد؟
¤ آقاي عزيزي من هم با پيشنهاد دوستم محمد حيدري براي كلاس فشرده يا مانند آن موافقم.
¤ داستانك ها زيبا بودند. من را بيشتر با دنياي داستانك آشنا ساخت.
وحيد بلندي روشن. 17 ساله. تهران
جواب سلام:
1- چشم آقا وحيد. سرفرصت اين مطلب را ادامه مي دهم.
2- تنها يك پيشنهاد براي بخش جديد (تلفن هاي بچه هاي مدرسه) به دستمان رسيد. «الو... مدرسه»
عنوان پيشنهادي شماست. عنوان جالبي است ولي بوي تكرار دارد.
از اين كه مطالب صفحه را با دقت مي خواني و نظر مي دهي، خوشحالم.

نامه مائده
ضمن سلام و خسته نباشيد خدمت آقاي عزيزي.
از شما خيلي عذر مي خواهم كه آنقد دير مطالبم را برايتان فرستادم.
حدود سه ماه پيش تصميم گرفتم كتاب بنويسم. البته الان تمام شده، خيلي دوست دارم با شما يك ملاقات ادبي داشته باشم. چقدر خوب بود كه با بروبچه هاي صفحه مدرسه يك جلسه مي گذاشتيد، تا با يكديگر آشنا شويم و از حرفهاي همديگر بهره ببريم. دوست دارم دوستان صفحه مدرسه در نوشتن اين كتاب ياري ام كنند. در هر صورت از شما به خاطر دير رسيدن مطالبم عذرخواهي مي كنم. از اين كه وقت طلايي تان را دراختيارم گذاشتيد و نامه مرا خوانديد، بي نهايت سپاسگزارم. به اميد خدا اگر كتابم چاپ شد، حتماً براي شما خواهم فرستاد.
مائده ملكي غروب خورشيد
به شعله هاي سوزانش تفكر مي كنم كه اكنون ديگر هراسي از آن نيست و به نرمي، گونه هايم را نوازش مي دهد. چشم به سايه روشن آن افق مي دوزم كه غروبش، طلوعي ديگر را نويد مي دهد. روحم را جان مي دهد و آرامشي را بر روان آدمي مي پروراند.
بر عظمتش تفكر مي نمايم كه اكنون چگونه خود را بر بلنداي ستيغ كوه ها مي گذارد و از خوف شرم، هر لحظه بيش از پيش خود را مي بازد.
به صورت رنگ باخته اش مي نگرم كه چشمانم از ديدن آن قوت مي يابد و هراسي بر آنان از خوف ضايع شدن نباشد.
به صداي آبي امواج گوش مي سپارم كه گوي قوت را ز پرتوهاي شمس ربوده است. باد سردي مي وزد و غروبي ديگر را نويد مي دهد. و با غروبش، مرا به حال خويش مي گذارد.
جلال فيروزي از ساوه

شكوفا شدن يك غنچه
خيلي دوست داشتم گشايش برگ هاي تودرتوي غنچه اي كبود را نظاره گر باشم، تا از آن ميان تلاش سهمگين او را براي رهايي اش از زندان پيچيده و آغازيدن اولين آهنگ زندگي را شاهد باشم. ولي تا بدين لحظه اين منظره شاد و بكر خداوندي را از نزديك نديده ام. صبح گاهان كه از خواب خوش سحرگاهي برخاستم و با خميازه هاي كش دار خود را براي رفتن به مدرسه آماده مي كردم، باتلاقي نگاهم بين ديدگان و گياهان تازه روييده شده در باغچه كوچك خانه مان دلم تا آن سوي باغهاي سبز پر مي كشيد. به درون باغچه مي رفتم، با كشيدن دستي نرم بر دو برگ كوچك تازه گشوده آن، سرماي خزيده در تار و پودش را مي زدودم.
دستانم را سايباني قرار مي دادم تا گياهكم، گلكم سردش نشود، گويي احساس مي كردم او خود را و تمام كوچكي اش را زير دستانم جمع مي كرد، و چون كودكي مي شد كه براي مادر شرح سردي هوا را مي دهد.
مائده ملكي. 14 ساله . تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



يك آسمان ستاره

در روز خوب مادر
من آسمان كشيدم
يك آسمان ستاره
در صورتش دميدم
¤ ¤ ¤
با دست عشق و هستي
امشب ستاره چيدم
در چين دامنش من
يك باغ پرگل ديدم
¤ ¤ ¤
شستم دوباره با اشك
گل هاي دامنش را
من دوست دارم او را
بيش از تمام دنيا

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14