(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 16 شهريور 1387 - 5 رمضان 1429 - 6 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189175
 

نگاه باراني
طرد شدگي
نشاني ما : تهران صندوق پستي
چند قدم تا باغ نويسندگي
صداي پاي رمضان
داستان نوجوان تيز پرواز
ماه مهرباني ها
تشكر از خدا
نگاهي به داستان «تيزپرواز»
از پنجره اتوبوس



نگاه باراني

در شبي آسمان رويايي
با تمام وجود گريان بود
اشك بود و سكوت بود و نياز
دل آن آسمان پريشان بود

شكوه مي كرد از زمين و زمان
قلب او پر ز بي كسي ها بود
گرچه گاهي لبش پر از خنده
آه افسوس غرق غم ها بود

ناله هاي بلند او آن شب
در دل خاك بذر غم مي كاشت
آسماني كه پاك بود و صبور
بر دلش ابرهاي خونين داشت

ابرها با نگاه باراني
آسمان را سياه مي كردند
آسمان را كه غرق شادي بود
باز مهمان آه مي كردند

باد غمگين ترين ترنم را
توي گوش پرنده ها مي خواند
مثل چوپان روستا آرام
ابرها را در آسمان مي راند

فصل فصل خزان و باران بود
فصل فصل سكوت و تنهايي
آسمان باز خسته از باران
و دلش در پي شكوفايي

ناگهان از پس سياهي ها
نوري آمد بر آسمان تابيد
ابرهاي سياه و باراني
دلشان شد دوباره شاد و سپيد

ابرهاي سياه تا رفتند
باز نور اميد پيدا شد
باز يك دشت خوشه گندم
در دل آسمان شكوفا شد

عشق ماند و ستايش و هستي
بعد از آن آسمان چه زيبا شد
پاك گشت و صبور و رويايي
پهنه آبي اش هويدا شد
هاجر كرمي

 



طرد شدگي

مرا از خودم طرد كردند
چه كساني؟
نمي دانم اما
بي شك قلبشان
سنگ تر از سنگ بوده
¤¤¤
همين تازگي ها
دنبال وصله اي بودم
تا مرا به «من» كوك بزند
هرچه گشتم
انگار دستي هل ام مي داد
به دره طردشدگي!
پس كجاست
آن دختري كه لبخندهايش را
در جيب مانتويش قايم مي كرد
براي روزي كه غم هاي سرزده
نشاني اش را پيدا كنند؟
فقط چند قدم مانده تا دره
من دلم لك زده
براي آن دختر چهارده ساله
كه شعرهاي چهارساله مي سرود!
ياسمن رضاييان. 16 ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



نشاني ما : تهران صندوق پستي

11155.3631
روزنامه كيهان
صفحه مدرسه

 



چند قدم تا باغ نويسندگي

اولين قدم در امر نويسندگي، ارتقاء سطح كيفي نوشته است. چرا كه بسا كتابهاي قطوري كه جز اشغال حجم كاري را از پيش نبرده اند.
اما سؤال اين است كه چگونه اين بنيه و استعداد را در خود ايجاد نموده و يا اينكه در صورت وجود، آن را تقويت نماييم.
1- مطالعه
يكي از كارهاي موثر در امر نويسندگي، «مطالعه» كثير آثار نويسندگان ديگر است. بدين ترتيب كه همانگونه كه يك مخترع، توانايي اختراع يك قطعه يا... را دارد، يك نويسنده زبردست نيز توانايي اختراع و ساخت كلمه يا داستان هايي را دارد كه بسا به ذهن هيچ نويسنده ديگري نرسد.
حال شما با مطالعه اثرات ديگر نگارندگان نه تنها ذهن خود را فراخ تر و گشاده تر مي نماييد، بلكه احتمالا با نگارشي جديد (كلمه و اصلاحات جديد) آشنا شده كه با بكارگيري آنها در نوشته هاي خود، مي توانيد هم از به دراز ا كشيده شدن نوشته خود جلوگيري نماييد و همچنين به زيبايي پيام و مطلب خود بيفزاييد. چرا كه به عقيده بنده يك نوشته كوتاه بسيار شكيل تر از نوشته بلندي است كه تنها نوشته شده است و كاربردي ديگر ندارد. چرا كه از لحاظ محتوي و اثرگذاري نيز، مي توان به تبعات تمرين نوشته كم حجم و مايه دار اشاره كرد.
2-تمرين
از راهبردهاي مهم ديگر مي توان به «تمرين» اشاره نمود، يك نويسنده خوب نبايد منتظر سوژه اي خوب باشد. بلكه با گذشت زمان بايد مهارتي را در خود ايجاد نمايد كه بتواند با آب و تاب دادن به يك سوژه دست چندم، بازهم بتواند يك اثر ماندگار خلق نمايد.
تمرين بايد با تفكر و علاقه همراه باشد. هيچ زماني را نبايد براي تمرين كردن از دست داد. ديدن يك منظره (حتي ديدن يك منظره از تجمع زباله ها در يك جا و يا ديدن دعواي دو حيوان و...)، تردد عده اي انسان، يك فيلم سينمايي هنري و يا هر چيز ديگر قابليت سوژه شدن را دارد. اما دراين راه بايد ياس و هراس را از خود دور نماييد. هيچگاه نوشته هايي كه شما در ابتداي امر نويسندگي مي نويسيد با نوشته هايي كه با گذشت زمان و كسب مهارت به تكامل مي رسند قابل قياس نيست. اما نمي توان همه چيز را به دست زمان سپرد و تنها راه رسيدن به قلمي سبز كه بتواند در عده كثيري تاثير بگذارد، پرمغز شدن نوشته است كه اين مهم به دست تمرين تحصيل مي شود.
هيچ فرصتي نبايد براي تمرين كردن از دست برود. براي نوشتن منتظر قلم و كاغذ نباشيد. هنگامي كه در تاكسي و يا اتوبوس مي نشينيد يك فرصت مناسب براي تمرين نويسندگي است.
براي تمرين كردن، مدت زمان كمتري را بگذاريد. چرا كه هدف شما از تمرين كردن، خلق يك اثر ماندگار نيست. بلكه هدف شما ارتقاء سطح قلم خود براي مواقعي است كه به آن محتاجيد.
3-محيط
از عوامل مهم ديگري كه بر قلم شما اثر خواهد گذاشت، «محيط» است. اثبات اين مدعا نيز نوشته شدن نوشته هاي از جنس مردم دربين مردم، نوشته شدن اثري هنري در دل طبيعت، نوشته اي مالامال از خشم و ياس در ميادين نبرد و... است.
هميشه سعي كنيد كه خود را در محيطي ادبي قرار دهيد. البته نگارنده مطلب فوق الذكر بدين معنا نيست كه از تكنولوژي و گونه هاي امروزي زندگي فاصله گرفته و زندگي درويش گونه را پيشه كنيد. بلكه هدف دوري از افراط و تفريطي است كه باعث كورشدن قلم شما مي شود. و اگر چنين نكنيد، رونق را از قلم شما خواهد گرفت.
براي ساخت محيطي ادبي و هنري لازم نيست كه تمام زندگي خود را با حصير و گوني بپوشانيد! بلكه همانطور كه گفته شد، بايد از تجمل دوري كنيد تا به قلمتان براي اكثريت رنگ ببخشيد. اما براي اينكه هنر با روح شما در آميزد، مي توانيد از اشعاري كه از جان برمي خيزد و به جان مي نشيند استفاده نماييد. به نظر مي رسد كه مثنوي مولوي، گلستان و بوستان، اشعار رودكي و به طور كل، اشخاصي كه شهرت و قلم آنان بين المللي شده استفاده كرد. البته بايد دانست كه يك اثري كه برخي به آن بها مي دهند، هماني نيست كه بتواند در موازات خواسته شما قرار گيرد.
البته ورود عصر فن آوري به زندگي بشر، اين امكان را به شما مي دهد كه محيط هاي ادبي بيشتري را به خانه بياوريد. به عنوان مثال اگر شما يك فيلم كه در دل طبيعت كار شده است را تماشا كنيد، انگار به درون طبيعت سفر كرده ايد. اين مهم باعث مي شود كه ناخودآگاه حس نويسندگي شما تحريك شود و شما را وادار به نوشتن يك قطعه ادبي از ديده ها شود. (هرچند كه اثر آن به علت عدم حضور فيزيكي شما در آن محيط كمتر مي شود) يا اگر يك فيلم پيرامون زندگاني يك اثر ادبي و يا يك نويسنده ببينيد، علاوه بر كسب اطلاعات پيرامون آن شخصيت، با تعدادي از اثرها و روند ذهني او نيز آشنا مي شويد.
بنابراين بايد بدانيد كه يك محيط مناسب و بدور از تنش، مي تواند از عواملي باشد كه قلم شما را به بهتر نوشتن تحريك نمايد.
جلال فيروزي
19 ساله -ساوه
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



صداي پاي رمضان

سلام بر دوستان نوجوانم؛ شمايي كه ماه رجب و شعبان را با اعمال مقبولتان پشت سرگذاشته ايد و آماده ايد براي رمضان. اصلا باورتان مي شود؟ دوباره ماه رمضان آمد. تو را نمي دانم، اما من كه خيلي دلم تنگ شده بود، براي روزه گرفتن. براي شب هاي قدر و احيا، شب هايي كه از هزاران شب بهتر است. گريه كردن، دعا. دلم تنگ شده بود براي اينكه يك آيه ي كوچك بخوانم و گويي كل قرآن را. براي نفس كشيدن هم كه هر يك تسبيح خداست. خوابي كه سرتاسرش عبادت اوست. براي افطاري خوردن هم، براي آبجوش زعفراني با نبات كه مادرم دم غروب درست مي كند! حتي براي فيلم هاي ماه رمضان، براي همه چيزش... روزها و ماه ها انتظارش را كشيده ام.
اما چه كنيم كه اين ماه براي ما بهترين باشد؟
از پيامبر اكرم(ص) پرسيدند: «يا رسول الله! چه عملي در رمضان بهترين است؟» فرمودند: «الورع عن محارم الله.» «دوري از محرمات الهي»
پس دوستان عزيز، بياييم براي آن كه اين ماه را با اعمالمان زينت دهيم، به گفته پيامبر عزيزمان عمل كنيم. دست، گوش، چشم، زبان و اعضاي ما براي گناه آماده است. اما بيشتر از آن براي ترك محرمات و انجام اعمال صالح. اگر ما خود بر نفس خويش حكومت كنيم، اگر ما ارباب باشيم و او غلام، اگر او از ما پيروي كند، آن گاه است كه از دل شنيده مي شود صداي ربنا؛ آنگاه است كه با چشم جان مي بيني نه با چشم جسم. زبان در اختيار توست، هرچه مي خواهي ذكر بگو، ذكر پروردگار. دست هايت براي انجام خير آماده اند؛ آماده براي اينكه آنها را به سوي ارحم الرحمين دراز كني.
... وقتي يك ماه بدون گناه زندگي كرديم، بقيه ي عمر نيز ديگر نمي توانيم گناه كنيم. چون او خودش به ما كمك مي كند تا گوش، چشم، زبان و دستمان را بر بدي ها ببنديم و برخوبي ها باز كنيم.
به اميد اينكه با كسب رضايت او،
به حلاوت و شيريني يادش برسيم.
دوست شما: زهرا قدوسي زاده
31ساله- قم
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



داستان نوجوان تيز پرواز

- مامان، من مي روم با دوستم پرواز كنم. كاري نداري؟
- نه مواظب گربه ها باش.
- باشه، خاطر جمع باش، خودت كه منو مي شناسي به من مي گن: تيز پرواز.
تيز پرواز، كبوتري زرنگ و باوفا بود. او تيز و سريع بود، با پرهاي سفيد و سبز. او با مادرش روي بام در جنوب شهر تهران زندگي مي كردند، او هميشه با رفيقش، كاكل به سر، پاپري، تپل و سفيد و تنبل، به تفريح و بازي مي رفتند.
آنها هميشه روي سيم هاي تير چراغ برق، كه از خانه اشان فاصله داشت، مي نشستند. به اطراف نگاه مي كردند. به آدم ها، بچه ها و... به رفت و آمدهايشان، كارهايشان، رفتارشان و...
آنها با هم مسابقه مي دادند. مسابقه دو. آن هم در آسمان، تيز پرواز هم طبق هميشه اول مي شد.
در آنجايي كه آنها بازي مي كردند، خانه اي بود. خانه اي قديمي، دو طبقه و آجري. در آن خانه، هر دو، سه روز يكبار مردي به داخل آن خانه مي رفت، و فردايش شخص ديگر با قفس بيرون مي رفت. آنها به آن مرد شك كرده بودند. به خاطر كنجكاوي شان، دوست داشتند از كار آن مرد سر دربياورند. روزي دست به ريسك زدند. يواشكي و با احتياط بدون اينكه آن مرد متوجه شود، به داخل خانه رفتند تا ببينند آن مرد چكار مي كند.تيز پرواز جلوتر از كاكل به سر، به داخل خانه رفتند. خانه تاريك بود. فرش هاي داخل خانه كثيف و خاكي بودند. كاكل به سر، بدجوري ترسيده بود. اما برخلاف او تيز پرواز شجاع و نترس گام برمي داشت.
يواشكي از گوشه در، به اتاق روبرويي رفتند؛ جايي كه آن مرد در آنجا بود. نگاه كردند. آن مرد داخل قفس چيزهايي را قايم كرد و بعد بيرون رفت. در حين بيرون رفتن، آن دو را ديد. هر دو وحشت زده مي خواستند، فرار كنند. آن مرد، دست هايش را باز كرد و تيز پرواز را به سختي گرفت. كاكل به سر از فرصت استفاده كرد. و از آن خانه ترسناك فرار كرد. آن مرد، تيز پرواز را داخل، آن قفس گذاشت و بدون قفس بيرون رفت.
تيز پرواز از ترس كشته شدن يا اسير قفس شدن، داشت غصه مي خورد. بعد از مدتي، در ذهن خود به ياد كار آن مرد افتاد. همان چيزي كه در قفس قايم كرده بود. به دقت كه قفس را جستجو كرد، موادي را يافت. آن ها موادمخدر بودند. او قبلا موادمخدر ديده بود. پسر عمويش، خانه شان در كلانتري بود. او چند باري با كاكل به سر به آنجا، كلانتري، رفته بودند با اين مواد آشنا شده بود. فرداي آن روز مردي ديگر به داخل خانه آمد. آن قفس را برداشت. با خود بيرون برد. كاكل به سر، به همراه پسر عموي تيز پرواز بيرون از خانه منتظر او بودند. تا تيز پرواز را ديدند هراسان به سوي او پرواز كردند. اما با احتياط؛ بدون اينكه آن مرد، متوجه شود، تيز پرواز ماجراي قفس را به پسر عمويش گفت. پسر عمويش به او گفت: «ناراحت نباش، كمكت مي كنيم. اين مرد، بالاخره بايد از كوچه عبور كند. مي داني كه كلانتري سر كوچه است. تو بايد با ايما و اشاره به مأموران كلانتري بگويي كه اين مرد، ريگي در كفشش دارد.»
آن مرد درحال گذر از سر كوچه بود. تيز پرواز به ياد نصيحت پسر عمويش افتاد. او با ايما و اشاره به مأموران اشاره مي كرد. مأموران نيز او را ديدند. كبوتري كه خود را به در و ديوار مي كوبيد. آنها به آن كبوتر و رفتار عجيب آن مرد، در ساكت كردن كبوتر، شك كردند. مأموران به آن مرد گفتند كه بايستد. اما آن مرد بدون توجه به ايست آنها به راه خود ادامه داد. مأموران اين دفعه با شدت و عصبانيت دستور ايست دادند. اما آن مرد هراسان و ترسان، قفس را روي زمين انداخت و فرار كرد. يكي از مأموران به دنبالش دويد و او را گرفت. وقتي يكي از مأمورها در قفس را باز كرد تيز پرواز با يك شيرجه خود را آزاد كرد. و با چند بال در آسمان آبي اوج گرفت.
مأموران پس از بازرسي از قفس فهميدند كه در قفس، ترياك جاسازي شده است و اين كبوتر، تيز پرواز، جاي آنها را لو داده بود.
حالا نوبت آن مرد بود كه طعم زندگي در قفس را بچشد.
وحيد بلندي روشن. 17 ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



ماه مهرباني ها

كاش مي شد، ماه پربركت رمضان را تفسير كنم. ولي صد افسوس كه قابل توصيف نيست. ماهي سرشار از مهرباني خداوند. سحرگاهان با صداي آواز خروس كه پيغام مهماني خدا را مي داد، از رختخواب بلند شده و با خميازه هاي كش دار خود را براي خوردن سحري آماده مي كردم.
آن دانه هاي تسبيح كه مانند مرواريد در بين انگشتان مادربزرگ مي درخشيد و در زير لب زمزمه مي كرد كه خدايا با روزي تو سحري مي خورم و با روزي تو افطار مي كنم و بر تو توكل مي نمايم. آن دعاي خير مادر كه همچون سايباني مرا دربرمي گرفت و اشك شوق را از چشمان من سرازير مي كرد، به من نداي آرامش مي داد.
آن دستان مهربان مادربزرگ كه آش را با نام يا فاطمه تزئين مي كرد و هنگام افطار، صداي الله اكبر كه از مسجد محله، صداي قلقل سماور از گوشه ايوان رقص ماهي ها در حوضچه حياط، سفره پربركت خدا كه با غذاهاي رنگارنگ تزئين شده، دانه هاي خرما كه مرا به ياد سفره فقيرانه حضرت علي(ع) مي انداخت، همه و همه در چشمان به ظاهر كوچكم جمع شده بود. چه لذتي داشت.
مائده ملكي.14 ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



تشكر از خدا

خدا جونم، واسه اين همه نعمتات، زيبايي هات، بخشندگي هات، مهرباني هات، شكرت مي كنم. و نام تو مقدس ترين نامي است كه براي اولين بار در گوشم طنين انداز شد.
پريسا موسيوند. نهاوند

 



نگاهي به داستان «تيزپرواز»

داستان آقا وحيد را كه خواندم حيفم آمد كه چند كلمه اي درباره اش ننويسم. البته علت دست به قلم شدن من ممتاز بودن «تيزپرواز» نبود بلكه پرداختن به يكي از معضلات آزاردهنده جامعه مان «اعتياد» مرا به نوشتن واداشت. طرح (چارچوب اصلي) داستان وحيد عبارت است از:
1- شخصيت ها
الف- تيز پرواز (اصلي)
ب- كاكل به سر، مرد و... (فرعي)
2- گره داستان: كنجكاوي كبوترها و پروازشان به خانه داخل مرد
3- حوادث: اسير شدن «تيز پرواز»، فرار كاكل به سر، با خبر شدن كبوترهاي ديگر، اطلاع دادن به پليس، فرار تيزپرواز و دستگيري مرد قاچاقچي.
4- زمان: ماجراي داستان در يك روز اتفاق مي افتد.
5- مكان: محله زندگي كبوترها.
6- پيام داستان: اسير كننده ديگران، روزي خودش اسير خواهد شد.
¤ ¤ ¤
خلاصه داستان: «تيزپرواز» كبوتري است كه با دوستانش كاكل به سر و...متوجه رفت و آمد مشكوك چند مرد در يك ساختمان مي شوند. حس كنجكاوي، كبوترها را به سوي ساختمان مي كشاند و...
¤ ¤ ¤
موضوع «اعتياد» يك درد اجتماعي است. وحيد براي بيان غيرمستقيم اين درد سعي كرده است از قلم تيز پروازش استفاده كند.
حس مسئوليت زيبايي در اين داستان كوتاه موج مي زند؛ حسي بزرگ و ارزشمند كه جاي تشكر از نويسنده دارد.
حالا خوب است در اين جا به چند نكته هم اشاره كنم تا به اميد خدا براي اهالي مدرسه مفيد واقع شود:
1- در طرح داستان لازم است رفتار شخصيت ها و انجام حوادث منطقي و عقلاني باشد طوري كه خواننده آن را حس كرده و باور كند.
به نظر من در اين داستان به كبوترها مأموريت سنگيني داده شده است؛ رفتن به داخل خانه و افشاي نقشه هاي شوم قاچاقچيان مواد مخدر.
كبوتر پرواز مي كند و معمولي ترين جايي كه مي نشيند اين جاهاست. روي بام خانه، روي آنتن، درخت، نرده ها، حياط خانه و...
در داستان وحيد، «تيزپرواز» و دوستش وارد خانه مي شوند. كبوتر پرمي زند و محدوده پرواز و فرودش هم معلوم است. پس ورود كبوترها و رسيدنشان به داخل خانه طبيعي به نظر نمي رسد.
كار غير معمول كبوترها در اين جا تمام نمي شود و در پايان داستان مي بينيم كه دوستان «تيزپرواز» به آب و آتش مي زنند و با كارهاي عجيب و غريب مثل كوبيدن خودشان به ديوار و... دوستشان را نجات مي دهند. اگر قرار باشد كبوترها با فرمان نويسنده قادر به انجام هر كاري باشند مي توانيم داستاني بنويسيم كه كبوترها به مغازه مي روند، خريد مي كنند و... البته اگر تمام شخصيت هاي ما حيوان يا اشيا بودند اشكالي نداشت كه كارهايي مثل آدم ها انجام دهند.
در اينجا ما همراه با كبوترهاييم و با آنها سفر مي كنيم و انتظار داريم كه كارهايشان با شخصيت كبوتري شان هماهنگ بوده و براي ما باور پذير باشند؛ پرواز كنند، از آسمان ببينند و... مثلا اگر نويسنده از ويژگي نامه بر بودن كبوترها استفاده مي كرد مي توانست نامه اي از قاچاقچيان را به جاي رساندن به ديگر قاچاقچيان، به دست مأموران نيروي انتظامي برساند و...
¤ ¤ ¤
در پايان براي دوست و همراه خوبمان وحيد بلندي روشن و قلم سبزش آرزوي شكوفايي روزافزون داريم.
(مثل اين كه نقد ما دارد از خود داستان بيشتر مي شود!) بخش داستان مدرسه

 



از پنجره اتوبوس

از پله هاي اتوبوس بالا رفتم و در سمت راست، صندلي سوم كنار پنجره نشستم. بعد از چند دقيقه اي اتوبوس به حركت درآمد. آرام آرام از داخل شهر به بيرون از شهر مي رفت. از كنار پنجره به در و ديوار شهر نگاه مي كردم. ساختمان هاي بلند و به هم چسبيده، نمي گذاشتند، بقيه شهر را ديد؛ شهر به اين بزرگي و پر از ديدني هاي قشنگ، اما ديوارهاي بلند اجازه تماشاي آنها را به ما نمي داد. همين طور كه مي رفتيم؛ باد ملايمي در هوا مي وزيد و ابرها هم يك ديگر را پيدا مي كردند و در آغوش مي گرفتند. از شوق زياد شروع به گريستن كردند.آ خر خيلي وقت بود، هم ديگر را نديده بودند. آسمان حالا ديگر معلوم نبود و اشك ابرها از آن ها سرازير مي شد؛ و قطرات آنها بر روي شيشه غبار آلوده اتوبوس مي نشست. برف پاك كن ها شروع به حركت كردند؛ انگار براي آنها دست تكان مي دادند؛ و از اين فرصت بدست آمده شيشه اتوبوس را از گرد و غبار پاك مي كردند. هوا كاملاً دلپذير شده بود. از كنار مزرعه اي كه در كنار جاده قرار داشت، مي گذشتيم. درختان با رنگ سبز تمام مزرعه را پر كرده بودند و شاخ و برگ آنها به طرف آسمان به حالت قنوت بود و گلها در زير چتر آنها پناه گرفته بودند؛ گاهي قطرات باران از روي برگ درختان به پائين مي ريخت و روي گونه هاي گلها به آرامي مي نشست؛ و تمام آنها جاني دوباره مي گرفتند و گنجشكها با صداي دلنشين خود و پريدن از اين شاخه به آن شاخه و همبازي شدن با طبيعت به آنجا شور و نشاط خاصي داده بودند. كاش مي شد آنجا چند لحظه اي بيشتر توقف كرد و از مناظر آن لذت برد!
حسين كاشاني. تهران

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14