(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 12 شهريور 1387 - اول رمضان 1429 - 2 سپتامبر 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189172
 

مادر بزرگ
ميهماني داستانك ها
آب ميوه گيري آخرين مدل!
حس پاك
دم غروب



مادر بزرگ

خسته از دست شلوغي هاي شهر
روبه سوي زادگاهم مي كنم
بقچه اي از خاطرات خوب را
توشه شيرين راهم مي كنم
¤¤¤
باز تا از تپه بالا مي روم
خانه هاي ده نمايان مي شود
غنچه افسرده لب هاي من
ناگهان از شوق خندان مي شود
¤¤¤
جانمي جان، باز شبدر باز آب
باز بازي توي خرمن جاي ده
باز شوق پر كشيدن سوي باغ
صحبت و ديدار با گل هاي ده
¤¤¤
بازهم با خش خش «راجي»¤ دلم
مي شود ازغصه دنيا جدا
با صداي كبك هاي پاي كوه
مي شوم غرق مناجات خدا
¤¤¤
آه! اما حيف شد مادربزرگ
ديگر آنجا نيست تا شادي كنم
بي تواي مادر بزرگ مهربان!
من چگونه روبه آبادي كنم؟
¤¤¤
توي ايوان تميزت مانده است
يادگار مشك آب و كشك ها
پشت در من مانده ام درمي زنم
پشت در من مانده ام با اشك ها
¤¤¤
كاش مي شد باز برگردي به ده
خانه ات را آب وجارويي كني
با شلنگ آب توي باغچه
پيش گل ها باز خوش رويي كني
محمد عزيزي «نسيم»
¤ راجي= درخت تبريزي

 



ميهماني داستانك ها

داستانك هاي سپهري
داستانك يعني داستان كوتاه كوتاه.
در داستانك فرصت پرداختن به حوادث گوناگون نيست.
داستانك تنها مي تواند برشي از يك ماجرا - آن هم به صورت مختصر و مفيد- را به ما نشان دهد.
براي نوشتن داستانك بايد با طرح داستان آشنا باشيد.
چندي پيش فرصتي پيش آمد تا در اردوي سپهر ايراني كه از سوي سازمان تبليغات اسلامي برگزار شده بود حضور پيدا كنم.
من رفته بودم تا بچه ها را با داستان نويسي آشنا كنم.
داستانك هاي اين شماره حاصل قلم هاي خلاق نوجوانان سپهري است.
خوب است شما هم قلم برداريد و داستانك هاي قشنگتان را برايمان بنويسيد.
در انتظار داستانك شما هستيم.
با تشكر
بخش داستانك صفحه مدرسه
خودنويس
چند بار آن خودنويس نو و زيبا را توي كيفش ديدم. ولي او فكر مي كرد كه من نديدم و از من پنهانش كرد. تا اين كه وسوسه شدم خودنويس را از توي كيفش بردارم.
بالاخره زنگ تفريح اين كار را كردم. زنگ بعد وقتي كه اضطراب و نگراني اش را موقع گشتن كيفش ديدم در دلم به زرنگي خودم خنديدم. هرچه بيشتر مي گشت كمتر به نتيجه مي رسيد. تا اين كه خودش به سمت من آمد وگفت:«مرا ببخش من آدم بي عرضه اي هستم براي تولدت يك خودنويس زيبا خريده بودم ولي مثل اين كه گمش كردم!»
فرشته ابراهيمي
دو كبوتر عاشق
پيرزن مدت ها بود پركشيده بود و تنها عكس او به خانه ي پيرمرد زينت بخشيده بود. حالا او غمگين و تنها بود. او آنقدر دانه به كبوتران و غذا به ماهيها داد و گياهان را سيراب كرد تا اينكه خودش نيز آماده پرواز شد. پركشيد و رفت.
حالا عكس هر دوي آنها زينت بخش خانه ي نوه شان است. و نوه عزيز به دستان سرشار از شكلات مادربزرگ به لبخند با ابهت پدربزرگ چشم دوخته است.
عاطفه حسين زاده. قزوين
ساعت
من به همراه مادرم به بيرون از خانه رفتيم . قصد داشتم ساعت قديمي و كهنه اتاقم را عوض كنم ساعتي را ديدم كه از پشت يك ويترين به من چشمك مي زد و خودنمايي مي كرد به مادرم نشانش دادم قبول نكرد. از من اصرار از او انكار ولي بالاخره راضي شد و من آن ساعت خوش سيما را خريدم.
به خانه كه رسيدم ابتدا ساعت را از جعبه اش بيرون آوردم كمي نگاهش كردم داشت به من لبخند مي زد. درحالي كه ساعت جديدم دستم بود به طرف ساعت قديمم حركت كردم. ساعت قديمي ام با نگاهش به من التماس مي كرد. در نگاهش مي خواندم كه مي گويد: «مگه ما با هم بزرگ نشديم؟ با هم دوست نبوديم؟ اما حالا اين چكاري است كه با من مي كني؟» من توجهي نداشتم و آن را برداشتم و انداختم در سطل زباله. جاش ساعت جديد را گذاشتم اما هر كاري كردم آن هم كار نكرد. اصلا نمي دانم چرا ناگهان به ياد حرف هاي بي زبان ساعت قديميم افتادم دوباره آن را كوك كردم ديدم كه او هم ديگر كار نمي كند!
فائزه كشاورزيان. اول دبيرستان. قزوين
تنها
شانه هايش سنگيني مي كرد؛ ديگر توان حمل آن ها را از دست داده بود. احساس خستگي سراپاي وجودش را فراگرفته بود. پيري، او را به اين روز درآورده بود. سال هاي سال زندگي در اتاقك آن هم بدون قدرداني. مي خواست برود اما... چيزي او را به سمت خود مي كشاند. و آن هم فقط و فقط عشق به كارش بود. همان طوري كه شور و شوق آن ها را تماشا مي كرد ناگهان لباسي جلوي ديد او را گرفت.
رويا صباغ. سوم راهنمايي. قزوين

برگي از دفتر خاطرات
باد مي وزد. موهايم را نوازش مي دهد. گوشواره هايم از گوش هايم آويزان است. نور آفتاب بر سرم مي كوبد. بدنم گرمايش را با تمام وجود حس مي كند. سايه اي ندارم. ديدگانم از تابش خورشيد سياهي مي رفت. كم كم باد شديد مي شود. موهاي زرد شده ام را مي ريزد. گوشواره هاي اناري من را به زمين مي اندازد. تنه قهوه اي ام ديگه گرماي شديد را حس نمي كند. هوا چقدر خنك شده است. آه مثل اين پاييز از راه رسيده است.
فاطمه مهدوي يگانه. اول دبيرستان. آبيك قزوين
آب و آتش
آب ها قطع شده بود. دختر كوچولو دنبال كمي آب مي گشت. او مي خواست به ماهي اش آب بدهد تا خفه نشود. آن قدر خودش را به آب و آتش زد تا اينكه ناگهان آتش گرفت. حالا آب را براي خاموش كردن خودش مي خواست.
مطهره سميعي. سوم دبيرستان. سمنان
زير كاميون
با ماشين رفت زير كاميون از آن ور كاميون درآمد. همه گفتند: «ديگر مرده، ديگر تكه تكه شده است!» ولي زنده بود همه تعجب كردند. مرد كه از زير ماشين درآمد سالم سالم بود. مرد يادش آمد كه با زنش دعوا كرده بود و زنش به او گفته بود الهي بروي و ديگر برنگردي. ولي بعد در تنهايي وقتي كه چشمش به قاب عكس زيارت امام رضا(ع) افتاده بود پشيمون شده بود.
سمانه دهقان كار. سوم راهنمايي. قزوين
آزار
دخترك با عجله وارد اتاق شد. شروع كرد به داد و هوار كردن. لباسم نيست. جورابم نيست كيفم كجاست كه ناگهان مادرش گفت در تاريكي كه نمي شود كاري كرد من كه در آن بالا آراميده بودم. دلم هوري ريخت چشمانم روشن شد و گفتم «اي بي رحم من كه تازه خوابيده بودم!»
بهناز عليمرداني. دوم دبيرستان. قزوين
چشمك
هميشه سعي مي كردم نگاهش نكنم. هرگاه نگاهش مي كردم برايم چشمك مي زد. نمي دانم چرا ديگران از اين چشمك ها حرفي نمي زنند. خجالت مي كشيدم از اين كه به من چشمك مي زد. اما تازگي ها به نگاهش و به چشمك زدنهايش عادت كرده ام. ديشب دلم گرفته بود بيرون رفتم تا با نگاهش آرام بگيرم. ولي هرچه گشتم پيدايش نكردم؛ آسمان ابري بود.
مژگان ركني. اول دبيرستان. سمنان
پولك گم شده
وقتي كه از خواب بيدار شد ديد كه يكي از پولك هايش نيست. شروع كرد به گريه كردن، درخت لب حوض گفت: «ماهي كوچولو! چرا گريه مي كني؟» ماهي گفت: «وقتي كه از خواب بيدار شدم، ديدم كه يكي از پولكام نيست.» درخت گفت: «ماهي كوچولو! گريه نكن. من يكي از برگ هايم را به تو مي دهم تا به جاي پولكت بگذاري.» ماهي كوچولو برگ را گرفت و جاي پولكش گذاشت و يك دور دور حوض چرخيد ولي برگ به پولك هايش نمي آمد. دوباره شروع كرد به گريه كردن. پرنده لب حوض گفت: «ماهي كوچولو! چرا گريه مي كني؟» ماهي كوچولو ماجرا را برايش تعريف كرد. پرنده گفت: «من يكي از پرهايم را به تو مي دهم تا به جاي پولكت بگذاري.» ماهي كوچولو پر را گرفت و يك دور، دور حوض چرخيد ولي پر سفيد به پولك هايش نمي آمد. پوپك دختر كوچك خانه براي دادن غذا به ماهي ها به لب حوض آمد و ديد ماهي كوچولو در حال گريه كردن است. پوپك از او درخواست كرد كه برايش ماجرا را تعريف كند. ماهي كوچولو ماجرا را براي پوپك تعريف كرد. پوپك يكي از پولك هاي لباسش را كند تا ماهي كوچولو به جاي پولكش بگذارد. چقدر به پولك هايش مي آمد!

فاطمه افتخاري.دوم راهنمايي. آبيك قزوين
پايان
انگار به آخر عمرش نزديك شده بود. خودش هم اين را حس مي كرد. ديگر توان و تحمل قبل را نداشت. اما كسي فعلا او را دوست داشت. چون به او كمك مي كرد همه چيز را واضح ببيند. دست خودش نبود. در يكي از آخرين برخوردها بالاخره شكست. بدون او همه چيز برايش تار شده بود. مي گفت: «آخه، چرا الان؟» خودش هم ناراحت شده بود كه ديگر نمي توانست به چشمان او كمك كند تا بهتر ببيند. اما ديگر نمي توانست.
فاطمه بهادري. دوم دبيرستان. قزوين

عاشق
هنوز 8 سالش نشده است اما آنقدر فعال است كه تقريباً تمام وقتش پر است. پس از مدرسه به كلاسهاي مختلف ورزشي و زبان مي رود. سينا تا سرش خلوت مي شود مي رود به طرف محوطه مجتمع و با بچه هاي همسايه تا ديروقت فوتبال بازي مي كند. آنقدر عاشق فوتبال است كه ادعا مي كند در مهد فوتبال يعني برزيل به دنيا آمده و مي گويد: «من در برزيل به دنيا آمده ام اما شوت شده ام اينجا»!
فاطمه شاه حسيني. گرمسار
تماشاي قو
مادري با فرزندش به پارك رفتند، در انتهاي پارك مردابي وجود داشت، دخترك قوهايي را در مرداب ديد. مادر به سادگي از قوها سخن گفت و دخترك مادر را واداشت كه جلوتر روند. آنها با شوق و ذوق جلو مي رفتند. كم كم نزديك مي شدند. اما فاجعه وحشتناكي دخترك را از هيجان بازداشت، او به جاي ديدن قوهاي زيبا، تازه فهميد آن قايق هاي پلاستيكي به شكل قو هستند!
ندا اماني. دوم دبيرستان. قزوين

لحظه ي حساس
معلم مرا نماينده ديدن دفتر بچه ها كرده بود. دفتر بچه ها را نگاه كردم. همه نوشته بودند به جزمريم، معلم او را دعوا كرد. تپش قلبم زياد شد چون نفر دومي كه مشق شب نداشت خودم بودم. معلم حواسش نبود دفتر من را ببيند. خدا خدا مي كردم زنگ بخورد. يك دقيقه مانده بود كه زنگ بخورد. لحظات به سختي مي گذشتند. ناگهان معلم گفت دفتر خودت را بده ببينم با شرمندگي گفتم نياورده ام معلم به من اخمي كرد، سرانجام زنگ خورد...!
فرشته ملاحسن. قزوين

 



آب ميوه گيري آخرين مدل!

سلام، توپ فوتبالش را از بالاي در به حياط انداخت. يوسف كه در حياط، لباس هايش را به طناب پهن مي كرد، از كار سلام عصباني شد.در را باز كرد و با عصبانيت به او گفت:«تو خجالت نمي كشي؟ آخه چند بار بهت بگم مثل آدم حسابيا، بيا خانه!»
سلام وسط حرفش پريد و گفت:«داداش، اين ها رو، بي خيال باش، حال كه داري برويم نمايشگاه بين المللي كتاب؟»
¤¤¤
ساعت 14.5 قرارشان شد. با مترو بايد نمايشگاه مي رفتند، سريع و خنك. سوار اتوبوس هاي باب همايون شدند. ايستگاه مترو شوش پياده شدند. به سمت باجه بليط فروشي رفتند. سلام، به خانمي كه عينك مستطيلي شكل به چشم داشت، گفت:« دو تا بليط رفت و برگشت مي خواستم» فوراً يك هزاري به آن خانم داد. خانم بليط فروش با اعتراض گفت:«خرده ندارم»
يوسف سريع پول بليط ها را حساب كرد.
از پله هاي آهني مترو كه با برق كار مي كرد، به سمت ايستگاه رفتند. بعد از 2 يا 3 دقيقه مترو از راه رسيد. سوار شدند. به نمايشگاه نزديك مي شدند. مترو مملو از جمعيت شد. سلام، به طور فجيعي در حال خفه شدن بود. به يوسف گفت:«دستمو بگير گم نشوي» او دست برادرش را گرفت. در ايستگاه بعدي آنقدر جمعيت به مترو اضافه شدند، كه ديگر واقعاً سلام با جثه لاغرش، خفه مي شد. سريع با برادرش، خودشان را به بيرون مترو رساندند.
در حين آمدن به بيرون، پاي برادرش، يوسف، به در گير كرد و شاپالاخ زمين خورد. ديگران بدون توجه به او، بعضي نيز با ابراز ناراحتي از كنارش گذشتند.
دستش را گرفت. بلندش كرد. در صندليهاي ايستگاه نشستند و خستگي دركردند. بقيه راه را هم با اتوبوس كه سه ايستگاه مانده بود به نمايشگاه طي كردند.
اما جاي سوال وجود دارد كه چرا مترو تعداد قطارهايش را زيادتر نمي كند.
ما مردم چرا نسبت به دور و اطرافمان كم اهميت شده ايم و به فكر خودمان هستيم.
وحيد بلندي روشن. 17 ساله.تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



حس پاك

صداي اذان از مناره هاي مسجد شنيده مي شد، پدر در كنار حوض مشغول وضو گرفتن بود. دستانش را كه در آب مي گذاشت، ماهي ها دور دستانش حلقه مي زدند. همان موقع برادر كوچكم به سرعت به حياط آمد و در كنار حوض ايستاد و هر كار كه پدر مي كرد را انجام مي داد. وقت مسح كشيدن پدر نگاهي به آسمان انداخت و گفت: چه ستاره هاي زيبايي! با تعجب به آسمان نگاه كردم جز يكي، دو تا ستاره كم نور چيزي نديدم. پدر كه كم مي شنود پرسيد اذان تمام شده؟ گفتم: نه پدر گفت: كدام قسمت اذان است. خوب كه گوش دادم (حي علي الصلاه) را شنيدم گفتم (حي علي الصلاه) گفت: پس چرا اونجا ايستادي؟
كنار حوض رفتم و دستانم را كه در آب حوض مي گذاشتم ماهي ها بي تفاوت از كنار دستانم عبور مي كردند. يادم آمد هميشه نمازم را برحسب عادت يا اجبار خوانده ام مثل يك كار روزمره كه هميشه تكرار مي شود. پدر جانمازش را در ايوان پهن كرد و من به داخل اتاق رفتم جانمازم را ورداشتم و به بيرون اتاق نگاهي كردم، پدر الله اكبر گفت و دستانش را از كنار گوشش به پايين آورد، برگشتم و جانمازم را پهن كردم كه چشمم افتاد به پدربزرگم كه با چه احساس قوي در قنوت به فارسي دعا مي كرد. براي همه و براي آمرزش مادربزرگم. ياد مادربزرگم افتادم انگار همين ديروز بود! مدتي بود سر سفره نهار دير مي رسيد .جويا كه مي شديم مي گفت مدتي است نماز قضا مي خواند.
چادرم را روي سرم انداختم كه صداي مادرم را شنيدم كه بلند بلند نماز مي خواند تا برادر كوچكترم هم بشنود و تكرار كند. به ياد بچگي ام افتادم موقعي كه تازه مي خواستم نماز خواندن ياد بگيرم با چه ذوق و شوقي وقت اذان پشت سر پدر مي ايستادم و آنچه پدر با صداي بلند مي گفت را تكرار مي كردم . پدر هميشه مي گفت: اذان كه مي گه يه فرصته كه مي توني با خدا حرف بزني پس از اين فرصت استفاده كن. و من هميشه آن موقع ها وقتي كه سر جانمازم مي ايستادم همين حس رو داشتم و احساس مي كردم واقعاً در مقابل خدا ايستاده ام. اما حالا!
چادرم را روي زمين انداختم و به سرعت كنار حوض رفتم مي خواستم وضو بگيرم. اين بار نه بخاطر رودروايسي با پدر و نه بخاطر اجبار و عادت بلكه اين بار بخاطر خودم و به خاطر خدا به خاطر تجربه همون حسي كه تو بچگي موقع نماز داشتم. دستامو تو حوض آب گذاشتم و چند دقيقه اي به آسمان نگاه كردم. حالا ستاره هاي بيشتري به من چشمك مي زدند و وقتي خواستم وضو بگيرم ماهي ها دور دستم حلقه زده بودند.
نرگس اسدي.17 ساله. آمل
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



دم غروب

گلباران
سلام . اميدوارم كه حالتان خوب باشد. اول اينكه ويژه نامه گل نرگس خيلي دوست داشتني شده بود. اصلاً انگار گلباران شده بود با آنهمه درددل هايي كه به صورت شعر و متن ادبي نوشته شده بود. شعر شما هم واقعاً دلنشين بود. بخش «كبوترنامه بر» بخشي است كه وجودش ضروري است. اميدوارم در شماره هاي بعدي هم باشد. راستي، اگر مي شود در ستون «دم غروب» يك بخشي را قرار دهيد براي سؤالاتي كه بچه ها در نامه هايشان مي پرسند تا بتوانيد به آنها جواب بدهيد. البته اگر نوجوانهاي ديگر هم - مثل من- در هر نامه شان چند سؤال مي كنند و بازهم مثل من، زنگ نمي زنند تا جواب بگيرند!
راستي از قلم نيفتد كه ويژه نامه گل نرگس با رنگي چاپ شدن، طراوت اش دو برابر شد. از اين بابت هم ممنونم.
به اميد ديدار
خدا نگهدار
ياسمن رضاييان
و اين آخرين غروب...
... و اين آخرين غروب، آخرين موج و آخرين برخورد.
اين آخرين غروب انتظار، حرف ها با خود دارد، حرف هايي از جنس آفتاب و از جنس دريا، از جنس نور و پايان انتظارات شيرين منتظران. همه در آخرين غروب انتظار چشم به راه تو هستيم. اي آخرين نور خدايي و در كنار ساحل سفيد، انتظار آخرين موج خداوند را مي كشيم، موجي به بلنداي آسمان و قدرتي بي مثال.
منتظرت هستيم اي صاحب زمان و اي مرحم زخم ها و شفادهنده قلب هاي ناآرام و اي نجات دهنده عالميان.
....
مانند پرنده اي سبكبال شو و پرواز كن، مانند پرستو عاشق شو و مهاجر. پيراهن آسمان به تن كن و خود را از هر چه رنج و عذاب است رها ساز، بر فراز آشيانه فاخته پرواز كن، پرواز كن بر فراز كوه هاي استوار كه همواره پيراهني از جنس برف برتن دارند، پيراهني به سفيدي دل هايشان و چشمه هايي در دل دارند به زلالي نگاه بوف و پرجنب و جوش به سان عقاب و كوبنده همانند داركوب!
فاطمه شهريور.14ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 

(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14