(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 9 شهريور 1387 - 29 شعبان 1429 - 30 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189169
 

بين خودمون باشه آقا كمي بيا پايين!
امتحان داستان نوجوان
مشكل نويسنده و نويسندگي
بوي نرگس نذر علي
در خيابان
زندگي به سبك طاووس
به دنبال تو
.... و بازهم
آسماني
دم غروب



بين خودمون باشه آقا كمي بيا پايين!

اين نامه را خطاب به همه كساني مي نويسم كه توي زندگي شان درد كشيده اند! مي خواهم ببينم كه صداي كدامتان در مي آيد كه: همه توي زندگي شان درد كشيده اند! پس مجبورم بنويسم خطاب به همه:
نمي دونم تا حالا چند بار دلتان خواسته كه به يك نفر لبخند بزنيد يا اين كه يك بچه معصوم را از ته دل ببوسيد. مطمئنم كه شما هم مثل هر آدم ديگر فقيرها را ديده ايد. فقيرها توي نظر ما دو نوع اند: كساني كه با عزت تمام سعي مي كنند كه بقيه از فقرشان بي خبر باشند. ما به ناگهان مي فهميم كه مثلا خانه شان يك اتاق دارد و... البته بگذريم كه در تهران خودمان يك اتاق كه چه عرض كنم سرپناهي باشد ما را بس است. در هر صورت!
نوع دوم كساني اند كه مي آيند در خانه و مي گويند به من بيچاره بدبخت كمك كنيد!
بقيه نامه ام خطاب به آنهايي است كه توي خانه كه چه عرض كنم توي ويلاي شمال شان نشسته اند و به نيمه پرليوان با دقت مي نگرند تا كه نكند جاي خالي داشته باشد!
آقا كمي بيا پايين» بيا پايين توي كوچه هاي فقيرنشين مشهد! توي كوچه هاي همسايه هاي حرم به قول خودتان! بيا به جاي اين كه حرم را ببوسي خانه هاي آن ها را ببوس كه در عين عصبانيت از همچو تويي هيچ نمي گويند. بيا كف پاي پيرزني را كه مشغول جمع كردن گوجه هاي له شده است را ببوس كه زير يكي از سيني ها نشسته و هيچ نمي گويد. اصلا آقا چرا همه اش توي بالاشهر تهران نشسته اي؟ اگر مي ترسي كت و شلوارت كه نيم ميليون بالاش داده اي كمي خاكي شود همان تهران باش. فقط خانه ات را آن هم به مدت يكي دو هفته بياور پايين تهران. مي دانم كه مي داني چه خبر است و نمي آيي!
اصلا آقاي محترم و عزيز! كه نشسته اي توي اداره فلان و بهمان و داري براي همكاران عزيزتر نطق مي فرمايي چند بار تا حالا آمده اي مسجد جامع شهرت و خودماني گفته اي و شنيده اي؟ چند بار اصلا به همان عنواني كه داري اين كار را كرده اي؟ اصلا تهران به كنار! آقا چند بار رفته اي به دور از گزارشات خودت بررسي كني همه چيز را؟
اصلا چرا اداره فلان و بهمان بيا توي همين آموزش و پرورش خودمان! مي خواهم براي شما كه داري اين صفحه را مي خواني يك داستان واقعي و تلخ تعريف كنم.
مدير و ناظم و بقيه نشسته اند توي دفتر و دارند شيريني اول شدن دانش آموزان را توي فلان مسابقه مي خورند كه يكدفعه تلفن صدا مي كند. بعد از پنج شش بار زنگ گم شده ميان خنده هاي معلمين گرامي بالاخره خانم مدير برمي دارد گوشي را:
- از اداره تماس مي گيرم مي خواستم بگويم فردا به همراه رئيس آموزش و پرورش براي بازرسي ! مي آييم مقدمات را فراهم كنيد.
- لطفا بودجه! بفرستيد.
- خيلي خب!
بعد فردا صبح خانم مدير مي آيد سر صف و مي گويد: بچه ها امروز بچه هاي خوبي باشيد و سر و صدا نكنيد و الخ.
بعد سفارش گل مي دهد به بچه ها براي درس محترم حرفه و فن. عزيزاني كه از آموزش و پرورش تشريف فرما مي شوند فكر كنند كه بعله براي شادي روح و روان بچه ها گل هم مي گذارند توي مدرسه! آقاي محترم رئيس مي آيد و مي بيند كه بعله بچه ها درس خوان و مودب و مرتب هستند و خوشحال و سرخوش مي رود سر يكي از كلاس ها- اگر رئيس خوبي باشد- و جلوي مدير و ناظم و بيست تا معلم مي پرسد: بچه هاي عزيز من چه مشكلي دارين؟ بعد از سكوت معني دار بچه ها جلوي سي تا مسئول مدرسه مي فهمد كه همه راضي و خوب و خوش و سلامت اند و هيچ مشكلي هم ندارند. بعد هم برگه هاي گزارش را مي دهد خانم منشي محترم پر كند و الخ...
بودجه هم كه ديگر تكليفش مشخص است.
البته در اين جا نمي خواهم بعضي از معلمين محترم و واقعا عزيز و دوست داشتني را خراب كنم كه ماهي هايي هستند كه مي خواهند خلاف جريان آب حركت كنند. معلميني كه واقعا حكم شمع را دارند؛ مي سوزند تا بچه ها را بسازند.
تو را به خدا يكي به من بگويد كه حقيقت چيزي جز اين است؟
اين آخر كاري مي خواهم از همه معلم هاي پيرو خط شهيد مطهري از صميم قلب تشكر كنم و همچنين از معلم فارسي عزيزم سركار خانم نصيري.
نجمه پرنيان.13 ساله جهرم
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



امتحان داستان نوجوان

- صبح با صداي زنگ ساعت از خواب پريدم. آن روز شنبه بود و من يادم آمد كه امتحان فيزيك داريم. اضطرابي كه ديشب داشتم دوباره به سراغم آمد، و اين بار خيلي بيشتر از قبل. چرا كه ديروز جمعه تماما به پذيرايي از مهمان ها گذشته بود و من فرصت نكرده بودم كه حتي لاي كتاب را باز كنم. سرانجام با ناراحتي از جا برخاستم و آماده رفتن شدم.
از مادر خداحافظي كردم و از خانه خارج شدم. در تمام طول راه ذهنم درگير قضيه امتحان بود. وقتي به مدرسه رسيدم ليلا را ديدم كه كنار در ورودي مدرسه منتظر ايستاده بود. من را كه ديد با عجله به سمتم آمد و گفت: كجا بودي؟ خيلي وقت است كه اينجا ايستاده ام تا بيايي، و بعد دستم را گرفت و با هم به سمت جمع كوچك دوستانمان رفتيم.
با همه به تندي سلام كردم و روي يكي از نيمكت ها نشستم.
- ليلا با صداي بلند گفت: فكر كنم هيچكدوم از ما امروز آمادگي امتحان دادن نداريم؟ درست مي گم؟ با گفتن اين جمله همهمه اي ميان بچه ها درگرفت كه بيا و ببين. هر كسي چيزي مي گفت و بهانه اي مي آورد. در وسط اين شلوغي كه صدا به صدا نمي رسيد ناگهان سعيده همان دختري كه كنار من نشسته بود با صداي بلند گفت: بچه ها يه دقيقه ساكت بشيد.
همه ساكت شدند تا ببينند كه او قصد گفتن چه چيزي را دارد.
سعيده گفت: بچه ها من يه راه حل خوب براي راحت شدن از شر اين امتحان دارم. همه بچه ها با صداي بلند گفتند: چه راه حلي؟ در اين هنگام سعيده با حالت مرموزي جلو آمد و گفت: «بچه ها يه چيزي مي گم بين خودمون باشه. امروز وقتي خانم جلالي برگه هاي سؤالات را آورد من متوجه شدم كه آنها را كجا گذاشت.»
همه بچه ها با حالت مخصوصي به سعيده خيره شدند. سعيده چه فكري در سر داشت؟ سعيده كه بچه ها را مشتاق ديد، سكوت را شكست و با حالتي توأم با خوشحالي و ترس به صحبت خود اين طور ادامه داد: «بچه ها يه فكر بكر و حسابي دارم، كه اگه عملي بشه همه امتحان رو بيست مي شيم.»
همه ما فهميديم كه فكر بكر سعيده چيست و با سكوت خود رضايتمان را اعلام كرديم. بالاخره برداشتن سؤالات از دفتر و تمرين از روي آنها بهتر از آوردن نمره پنج يا هفت بود. بالاخره تصميم گرفته شد.
آن روز وقتي كه زنگ تفريح زده شد، ما پنج شش نفري داخل دفتر مدرسه شديم. خانم جلالي معلم فيزيكمان پشت يكي از ميزها نشسته بود و مشغول خوردن چاي بود. قرار بود كه چند نفر از بچه ها بهانه اي بتراشند و خانم جلالي را به بيرون از دفتر بكشانند تا من و سعيده با خيال راحت به سراغ كمد سؤالات برويم. چون سعيده همان روز ديده بود كه خانم جلالي كليد كمد را روي در آن جا گذاشته است. بچه ها دور خانم جلالي را گرفتند و مشغول صحبت شدند، پس از حدود يك ربع از ساعت، هنگامي كه آموزگاران ديگر هم كم كم دفتر را ترك كردند بچه ها و خانم جلالي هم اتاق را ترك كردند. كسي متوجه من و سعيده نشد. با عجله و سراسيمه به سمت كمد خانم جلالي رفتيم. كليد هنوز روي كمد بود و به ما چشمك مي زد. سعيده به سرعت كليد را چرخاند، در كمد باز شد. حالا برگه هاي سؤالات جلوي چشم ما بود. با ناراحتي به سعيده گفتم: «من كه...» اما سعيده وسط حرفم پريد و گفت: «زود باش، عجله كن وقتي نداريم» من هم با نگراني به جستجو در ميان خيل برگه ها پرداختم.
درحالي كه از شدت اضطراب و نگراني دچار حالت تهوع شده بودم، با عجله تمام برگه ها را مي گشتم. سعيده با پا لگدي به پهلويم زد و گفت: «داري چيكار مي كني، زود باش ديگه، مگه داري سؤال ها رو مي نويسي» در حالي كه آخرين پوشه برگه ها را بيرون مي كشيدم، گفتم: «باشه، باشه» آخرين پوشه را نگاه كردم، رويش نوشته بود «سؤالات».همان موقع يك برگه را بيرون كشيدم و در جيبم گذاشتم. از جا بلند شدم و مانتويم را مرتب كردم. با عجله از دفتر خارج شديم. وقتي كه وارد طبقه دوم شديم برگه را فاتحانه از جيب درآوردم و با خوشحالي به بقيه نشان دادم. گويي مدال طلاي المپيك بود. بچه ها خوشحال شدند و سعيده هم گفت «عالي بود!» از خطر نمره تك نجات پيدا كرده بوديم.
در زنگ ناهار و حتي سركلاس هم مشغول تمرين سؤالات بوديم.
زنگ آخر فيزيك داشتيم و تا آن موقع چندين بار جواب سؤالات را مرور كرديم. هنگامي كه خانم جلالي وارد كلاس شد، همه بچه ها ساكت شدند.
خانم جلالي با عجله گفت: «خوب بچه ها كيف و كتاب ها را داخل كيفتان بگذاريد» تنها افرادي كه مضطرب نبودند ماچند نفر بوديم. به سعيده چشمكي زدم. هنگامي كه پخش كردن برگه ها تمام شد با شادي به سوي برگه خودم رو كردم. اول نام و نام خانوادگي خود را نوشتم، سپس سؤال اول را با دقت خواندم، خشكم زد، دوباره سؤال را خواندم، اما جزء آن سؤال ها نبود. سپس با عجله تمام سؤالات را با چشماني از حدقه درآمده نگاه كردم. درحالي كه از شدت اضطراب و ترس درحال سكته بودم، با عجله نگاهي به عنوان برگه اي كه از دفتر برداشته بودم انداختم. بله نه فقط من بلكه هيچكدام ديگر از دوستان زرنگم هم متوجه اين موضوع نشده بوديم كه سؤالات آن برگه مربوط به كلاس
1.1 و تاريخ امتحان هم تاريخ ديگري بود.
با ناراحتي سرم را بلند كردم و نگاهي به دوستان ديگرم انداختم، آنها هم مثل من وارفته بودند. دقيقا مي دانستم آنها به چه چيزي فكر مي كنند.
سرم را باحالت غمزده اي روي ميز گذاشتم و چشمانم را بستم. به نمره تك و آبروي از دست رفته فكر كردم. و با خود گفتم: «اگر كمي درس مي خواندم هيچكدام از اين ماجراهاي تلخ برايم اتفاق نمي افتاد. افسوس كه خود كرده را تدبير نيست.»
صبا صحرايي. 15 ساله
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



مشكل نويسنده و نويسندگي

كساني كه هم سن و سال من هستند، (17-16 ساله) كه به نويسندگي علاقه دارند و آن را دوست دارند، كمتر پيدا مي شوند كه، مشوق داشته باشند، آنها خود بايد مشوق خود باشند. در خيلي از خانواده ها ديده نمي شود كه كسي بتواند ابراز علاقه به نويسندگي كند. يا حتي اصلاً علاقه نداشته باشد ياعلاقه اي در او ايجاد نشده باشد.
اين را هم بايد بدانيم كه كار نويسندگي و خبرنگاري، سود مادي كمي دارد و مردم كم تر به آن اهميت مي دهند. نويسندگي، كار آساني نيست، خيلي هم سخت است؛ خبرنگاري هم همين طور. اگر واقعاً بخواهيم كشورمان پيشرفت كند، بايد به نويسنده ها و نويسندگي بها و اهميت بيشتري بدهيم. توجه به نويسنده و نويسندگي يعني توجه به كتابخواني. تاليف كتاب هاي مفيد و قابل اعتماد و موثر، تنها به وسيله نويسندگاني به مرحله اجرا درمي آيد كه به آنها اهميت داده شده و استعدادهايشان كشف و شكوفا شده است. وگرنه اگر اين نويسندگان بخواهند كتاب هاي غيرمفيد و بي تاثير بنويسند، مي نويسند. مثل عشق و عاشقي و ... كه بيشتر جوانان در سن هايي كه دارند، احتمال رفتن و مراجعه كردن به اين كتاب ها را دارند. چرا بايد كتابي مانند هري پاتر كه در آن فرهنگ جادوگري و غربي رواج دارد، در جهان پرفروش ترين كتاب شود؟
ما بايد با توجه به نويسندگان خودمان كاري كنيم كه كتاب هايي با فرهنگ اسلامي، ايراني طرفدار بيشتري پيدا كنند.
به اميد شكوفايي قلم هاي سبز در باغ ميهن اسلامي مان
وحيد بلندي روشن.17 ساله.تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



بوي نرگس نذر علي

- سواد داري؟!
برمي گردم پير زن گوشه چادر گلدارش را با دندانهايش گرفته است.
- سواد داري؟!
انگار از اين جمله بدم آمده باشد: بله سواد هم دارم!
كاغذ و خودكار را رو برويم مي گيرد: خدا خيرت بدهد، براي من بنويس.
چي مادر جان؟ فقط تند بگو كه بايد بروم.
باشه، تو بنويس.
بسم الله الرحمن الرحيم
خودكار را روي كاغذ گذاشتم.
سلام آقا جان، كوتاه مي گويم اين پسر هم كار دارد بايد برود.
به پير زن نگاه مي كنم، به چاه زل زده.
علي 3 ماه پيش آمد جنازه اش را نشان من ندادند. مي دانم آقاجان، چي مي ماند براي علي من بعد از اين همه سال زير خاك بودن. نذرم را هم ادا كردم؛ نرگس ها را كاشتم گوشه حياط كنار درخت بيد. گل هم داد؛ بويش محله را پر كرده است. غروب ها هم توي سجاده هاي مسجد سر كوچه رامي گذارم.
راستي آقا جان اين پا درد نگذاشت كه زودتر بيايم. اين نرگسها را هم براي علي آوردم؛ برسان به دست علي من.
مشت پير زن باز شد.
گلهاي نرگس را لاي نامه گذاشتم.
پير زن رو به من آرام گفت: اين ها نذر آمدن علي من است. عطيه كمالي خوش انصاف. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



در خيابان

زل زده بود توي چشم هايم. ترسش كه ريخت، كمي جلوتر آمد. پلاستيك تخم مرغ و كالباس را گذاشتم روي زمين و روبرويش نشستم. جلوتر آمد و نشست. سنگيني نگاه ماشين ها را حس مي كردم و صداي كساني كه به خودشان جرأت مي دادند بگويند «ديوانه». حق داشتند، كنار خيابان، كف زمين با لباس پلوخوري ات بنشيني و زل بزني توي چشم هايش، جز ديوانگي چيست؟ چشم هايش آبي نبود تا نوشته ام خيال انگيزتر بشود، چشم هاي ميشي با مردمك عمودي!
يادم رفته بود «بسم الله» بگويم اگر جن هم بود، نگاه مهربانانه اي داشت. چشم هايش چيزي را التماس مي كردند!
و من نمي دانستم آن چيز، چيست.
همانطور كه مردمك عمودي اش مركز ديد من شده بود، دست بردم سمت پلاستيك و ورقه اي از كالباس ها را به سمتش دراز كردم، توجه نكرد و همانطور به چشم هايم نگاه مي كرد.
... عاشق شدند- شايد راست مي گفت آن رهگذر. نيروي عاشقي بود كه نمي گذاشت پلك هايم را براي لحظه اي ببندم.
مي ترسيدم چشم هايش تركم كنند
آهسته جلو آمد، سرش را به دست هايم ماليد، بدون آن كه چشمانش مرا رها كند.نوازشش كردم، عاشقانه جان گرفت. «ميو» يي به نشانه تشكر گفت و دويد!
«گربه بازي هم نكرده بودي كه كردي» حسين بود، دستانم را گرفت تا بلند شوم. سؤال را از چشمانم خواند مي خواست معرفتت رو امتحان كنه!
محمد حيدري، 16 ساله، قم

 



زندگي به سبك طاووس

چه عالي مي شد اگر ما مي توانستيم مثل طاووس زندگي كنيم. منظورم اخلاق طاووس است.
تا حالا شده توي باغ وحش جلوي قفس طاووس برويد و به محض اين كه جمعيت براي ديدن طاووس زياد بشه، اون براي خودنمايي و فخر فروشي خيلي سريع پرهاي رنگين و زيباي خودش رو نمايان كنه؟... مطمئن هستم جوابتون منفي خواهد بود. چون مي دونم طاووس مثل ما آدما نيست كه تا جمعي رو ببينه كه تمايل دارند ببيننش خودشو گم كنه و براي خودنمايي و فخر فروشي به اونايي كه دارند نگاهش مي كنند دست به هر كاري بزنه.
طاووس پرهاشو فقط براي اوني كه دوست داره باز مي كنه اون هم نه براي خودنمايي فقط براي اين كه به اون بگه اوج زيبايي من اينجاست. ولي درمقابل خالقم قدرت نمايان كردن اين زيبايي رو ندارم چون مي دونم در مقابلش هيچ هم به شمار نمي رم. ولي ما آدما اين طوري نيستيم. ما تا ببينيم دو نفر دورمون اومده و يه كم سرمون شلوغه حتي طرز راه رفتنمون رو عوض مي كنيم يا همين طاووس كه پرهايي به اين زيبايي داره و بسيار پر آوازه است همه مي دونيم كه پاهاي خيلي زشتي داره كه شايد همين پاها هست كه جلوي غرورش رو مي گيرند و بهش اجازه نمي دند كه مغرور بشه و به اين و اون فخر بفروشه اي كاش مي شد ما هم براي كنترل غرورمون ترمز داشتيم تا اين قدر با داشته هامون مغرور و با نداشته هامون نااميد نمي شديم.
فانوس.15 ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



به دنبال تو

به دنبالت مي گردم به دنبال نشانه، نشانه اي از بودنت
تصميم مي گيرم در كوچه هاي غربت به دنبالت بيايم
راه مي افتم كوچه ها از پس يكديگر مي گذرند
به اولين كوچه مي رسم به دنبال يك نشانه مي گردم
ولي نمي يابم
به كوچه دوم مي رسم به دنبال يك نشاني از تو مي گردم
ولي نمي يابم
به سومين كوچه مي رسم به دنبال ردپايي از تو...
ولي نمي يابم
و به كوچه آخر مي رسم؛ كوچه گل نرگس؛ كوچه اي پر از نشانه هاي تو.
مريم عسگري.13 ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



.... و بازهم

بازهم هندسه، بازهم خط مورب و لوزي ها و مثلث ها. بازهم خط كش معلم كه دسته را نوازش مي كند و بازهم سوزش هاي دلپذير دست و باز هم ترحم هم كلاسي ها.
بازهم اشك ها و بازهم گريه ها، بازهم ترس ها و به خود لرزيدن ها و بازهم عرق كردن سرامتحان.
انگار كه اين هندسه ها و نوازش ها، اشك ها و ترحم و ترس ها تمامي ندارد و الان نيز از رياضيات زندگي ، از سوزش دل ها و از ردشدن در امتحان زندگي هراس دارم. من ازهندسه زندگي، از مثلث ايام مي ترسم. از اشك تمساح ها و از ترحم بدخواهان بيم دارم.
عشق، تنفر، ترس و باز هم هندسه ها و مثلث ها و باز هم تنفرها و عشق ها و ترس ها...
فاطمه شهريور 14ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)
«تو» و «او»
بي خبر آمد
و تو فهميدي
همراه با او به مدرسه رفتي
به تلاش پرداختي
همراه با او به خانه رفتي
همراه با او غذا خوردي
همراه با او...
بي خبر رفت
و تو افسوس خوردي
هنوز هيچ كاري نكرده اي
او ناراحت شد كه زود رفته
پس يكي شبيه خودش را فرستاد
تو توانستي بقيه كارهايت را بكني
اما از او تشكر نكردي
او هم ناراحت شد كه زود مي آيد
براي ديدن تو كه قدرش را نمي داني
و او همان آفتاب بود!
نازنين محمدي.19ساله. كرج

 



آسماني

در پشت سرفه هاي پيداي تو چه پنهان است؟
آيا مقاومت! آن هم هشت سال
آن گاه كه عروج تك تك دوستانت را مي ديدي
و تنها آرزويت شهادت بود
اما! انگار زمانه خود به تو دلبسته بود
در پي سال ها سكوت تو چه نهفته؟
آن گاه كه تك تك آرزوهايت را به بادسپردي
جز شهادت!
و دنيا را وداع گفتي
اما هر بار كه پنهاني گريستي
اشكهايت را جز تنهايي شاهدي نبود
بگو به چه مي انديشيدي؟
آيا به فرزندت كه بعدها خواهد پرسيد چرا؟
چرا بايد بخاطر مردماني كه حالا تنها از جنگ اسمي مي دانند
تو را جز در كنار كپسول اكسيژن نبيند
نمي دانم! هيچگاه ندانستم
شايد من، من كه زمينيم، معناي سكوت توي آسماني را نمي دانم
نرگس اسدي.17 ساله.آمل
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



دم غروب

من و صفحه مدرسه
تو خونه نشسته بودم كه خواهرم روزنامه كيهان رو داد دستم نگاه كه كردم صفحه مدرسه بود. اون گفت كه يه اطلاعيه زدن بهش، اطلاعيه براي تيم ادبي و هنري مدرسه. اين صفحه را از مدتها پيش مي شناختم، راستش خيلي ازش خوشم نمي آمد اما حالا مدتي بود كه نمي دونم شايد به مدد همكاري بچه هاي نوجوون جذابيت بيشتري پيدا كرده بود بنابر اين زنگ زدم و مسئول صفحه گفت كه مي تونم مطالبم رو در هر قالبي بفرستم.
حالا هم واسه عضويت توي اين تيم اين سه مطلب رو مي فرستم اگر به اميد خدا اين مطالب در صفحه چاپ شدند مطالب بيشتر و انشاءالله بهتري رو هم براتون مي فرستم.
با تشكر
نرگس اسدي 71 ساله از آمل
¤ دوستان تازه
به لطف خدا صفحه مدرسه دارد كم كم بين دوستان نوجوان و جوان جا باز مي كند. نامه ها و تلفن ها نشان مي دهند كه مي توان به فرداي مدرسه اميدوار شد.
محمدجواد رحماني 71ساله و سيده زينب هاشمي 31 ساله هر دو از تهران براي همكاري با صفحه مدرسه اعلام آمادگي كرده اند. ما در انتظار آثار اين دوستان هستيم.
حالا برويم سراغ نامه ها كه چراغ مدرسه اند و نور اميد را به دل من هديه مي دهند.
نامه هاي تازه رسيده:
¤ نجمه پرنيان.31 ساله جهرم
¤ محمدحيدري.61ساله.قم (4 نامه)
¤ وحيد بلندي روشن .71 ساله. تهران (2نامه)
¤ مريم عسگري.31 ساله تهران
¤ فروغ رسولي.اهر
¤ نازنين محمدي.91 ساله كرج
¤ افسانه آهنگري. كرمانشاه (مسئول نشريه سپيده نوروزي)
¤ياسمن رضاييان16.ساله تهران


سپيده نوروزي
خانم افسانه آهنگري كه از معلمان دلسوز و فعال كرمانشاه است، براي دانش آموزان ناشنوا مجله ساده اما صميمي «سپيده نوروزي» را تهيه مي كند.
آثار دختران ناشنواي كرمانشاهي در سپيده نوروزي مي درخشد. صفحه مدرسه چشم انتظار آثار دانش آموزان خوب كرمانشاهي- مخصوصا شاگردان خانم آهنگري- مي ماند.يك پيشنهاد
در مورد بحث شكوفايي استعدادها كه مطرح كرده بوديد، با توجه به اينكه نويسندگان دوره ديده (آكادميك) از نويسندگان تجربي موفق ترند، پيشنهاد من اين است كه يك كلاس آموزش نويسندگي و شاعري- حداقل براي اعضاي تيم ادبي و هنري- برگزار شود تا اين استعدادها هدر نرود! به دليل گستردگي جغرافيايي محل سكونت اعضا مي توان آموزش مكاتبه اي هم گذاشت كه البته كلاس حضوري تاثيرات بهتري دارد.
براي اينكه براي اعضا مشكلي هم پيش نيايد، مي توان يك دوره كلاس فشرده 2 روزه گذاشت.
با تشكر
محمد حيدري.61 ساله. قم

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14