(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهارشنبه 6 شهريور 1387 - 26 شعبان 1429 - 27 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189167
 

توطئه «حزب خلق مسلمان»
پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 31 رو در روي برادر

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




توطئه «حزب خلق مسلمان»

توطئه حزب خلق مسلمان در تبريز
مي خواهند يك كاري بكنند كه ما را مشغول كنند به يك امور ديگري در داخل. مي خواهند اين نهضت را از داخل بپوسانند. مي خواهند اين نهضت را در داخل خودش اختلاف ايجاد كنند. غائله آذربايجان براي اين مقصد است. و شواهد برايش هست كه براي همين مقصد است كه ملت ايران را مشغول به خودش بكنند و از امريكا و از دشمنهاي اصلي منحرف كنند. اذهان را متوجه كنند به آذربايجان. با اينكه آذربايجان قضيه مهمي نيست. آذربايجان يك دسته مفسد آمدند و يك كارهايي كردند. و ملت آذربايجان ]بايد[ همچو چيزهايي را محكوم كند، لكن اينها اشخاصي كه درست مطالب دستشان نيست، قشرهايي كه درست توجه به مطالب ندارند، اينها با تبليغات سوء خودشان، با طرفداري از بعض اشخاصي كه خود آن آقا هم با اين مسائل موافق نيست، با اين مردم ساده را اغفال
مي كنند و غائله درست مي كنند. هر روز در يك جايي غائله اي درست مي كنند. و تمام مقصد اين است كه ملت ايران را از اين راهي كه دارد مي رود، از اين مواجهه اي كه الآن پيدا شده است مابين ملت ايران و امريكا، از اين بازدارند. تمام كوششهاي اين جمعيتها اين است كه ما از اين توجهي كه الآن پيدا كرديم و داريم، ساير مملكتها را، حتي بعضي ممالك غربي را، متوجه به اين مقصد مي كنيم و امريكا از اين باب وحشتزده شده است. مي خواهند ما را به خودمان مشغول بكنند، و غائله درست كنند. كه در همين جاها جاروجنجال پيدا بشود. حتي در قم جاروجنجال پيدا بشود. در آذربايجان جاروجنجال پيدا بشود. در كردستان بشود. در هر جا. و ما مشغول بشويم به خودمان و از دشمن غافل بشويم.
بايد همه قشرهاي ملت بيدار بشوند. متوجه باشند كه گول اين اشخاصي كه فرياد مي زنند كه ما طرفدار خلق هستيم، و ما «فدايي خلق» هستيم، و آن اشخاصي كه رفتند و تلويزيون تبريز را گرفته بودند، و ادارات دولتي را گرفته بودند، اينها اشخاصي هستند كه مي خواهند شما را، ملت را از آن مقصد اصلي بازدارند از آن مطلبي كه ما الآن مي خواهيم امريكا را در تمام دنيا، رؤساي جمهوري امريكا را در تمام دنيا، آن كارهايي را كه كردند، فاش بكنيم. اين يك مطلبي است كه براي آنها بسيار ناگوار است. و ناچارند كه ]دايماً[ قشرها را وادارند در مقابل هم. و بريزند به جان هم و بازي درست كنند. غائله درست كنند تا اينكه مجال ندهند به اينكه آن كار انجام بگيرد. و ما بايد هوشيار باشيم. ملت ما بايد هوشيار باشد، توجه داشته باشد، كه امروز كار ما مشكلتر است از آن روزي كه ما مواجه بوديم با محمدرضا. آن روز كه ما مواجه بوديم با محمدرضا، همه ملت دشمن خودشان را فرياد مي زدند كه نه. آنهايي هم كه دوست بودند با او آن وقت نمي توانستند اظهار بكنند، اما امروز ما مواجهيم با يك اشخاصي كه اينها داخل هستند. از خود ملت مي گويند هستيم. و برخلاف مسير ملت دارند حركت مي كنند و تحريكات مي كنند. ما از تحريكاتشان مطلعيم. ما امروز كارمان مشكل است، از اين باب كه ما از يك طرف مواجهيم با امريكا، و مي خواهيم حساب آن را بكشيم كه ]با[ ملت ما چه كرده است. تا حالا يك طرف امريكا ايجاد كرده است يك دستجاتي را براي اينكه نگذارند آن كار بشود. همه مقصد اين است كه نگذارند اين دادگاهي كه ما از تمام ملتها مي خواهيم در اينجا تشكيل بدهيم و بررسي كنيم كه در اين چندين سال چه كرده است با اين ملت و اين ملت چه ديده است از او و خزائن اين ملت كجا رفته است، در جيب كي رفته است، تمام اين حرفها براي اين است كه نگذارند اين عمل بشود.
الآن آن طوري كه به من اطلاع دادند، در خود تبريز و در اطراف تبريز هم پول دارند خرج مي كنند، و هم دارند اسلحه توزيع مي كنند. و اين ملت بيچاره غافل است از اين معنا كه دارند چه با او مي كنند.
نمي دانند كه اين اسلحه ها را مي دهند كه شما برخلاف اسلام قيام كنيد. اين پولها را مي دهند كه شما برخلاف اسلام حرف بزنيد. مبادي پولش هم به حسب احتمال معلوم است ]از[ كجاست. بيدار بشوند مردم! همه جا. شما كه از بابلسر، و از شمال آمديد بيدار باشيد كه مبادا در آنجا يك وقت يك همچو غائله هايي حاصل بشود. مبادا مردم و جوانهاي ما تحت تأثير اين اوراقي كه اين خواهر گفتند كه در آنجا منتشر مي شود تحت تأثير آن واقع بشوند. مبادا خيال بكنند كه قانون اساسي، يك قانوني است كه ملي نيست. يك قانوني است كه اسلامي نيست. اين قانون را اشخاصي كه ملي بودند و اسلامي بودند، آنها اين قانون را تصويب كرده اند و ملت تصويب كرد. آنهايي كه امروز مي گويند اين قانون نيست، اينها برخلاف ملت دارند صحبت مي كنند. اينها مي خواهند اين ملت به مقصد خودش نرسد. والّا ملت اين را تصويب كرده است.(601)
21.9.58
¤¤¤
ائتلاف حزب خلق مسلمان با كمونيستها
قضيه ديكتاتوري نيست. اسلام بنايش بر اين نيست كه ديكتاتوري كند؛ بنايش بر ظلم نيست. ديكتاتوي يك ظلم بزرگ است براي ملتها. و اسلام جلوي ظلم را گرفته است. قرآن كريم جلوي ظلم را گرفته است. بنابراين، هيچ ديكتاتوري در كار نيست. اين قانون اساسي هم كه درست كردند، يك جا گفتند كه ملت رأي بدهد و خبرگان را تعيين كنند. ملت رأي دادند خبرگان را، با رأي بسيار زياد. دو ميليون در تهران براي بعضيشان رأي داده شد. بيشتر يك قدري. و بعد از اينكه خبرگان آمدند و رأي دادند و اين قانون را تصويب كردند، باز اكتفا نكرديم گفتيم منتشر مي كنيم اين قانون را، مردم ببينند، قشرها ببينند. مي گذاريم به رأي مردم. به رأي گذاشتند، و مردم نود درصد رأي به اين دادند. نه يك كسي به آنها گفت بياييد بزور رأي بدهيد؛ نه يك ديكتاتوري در كار بوده بطور آزاد مردم نود درصدشان، يا يك خورده بيشتر، به اين قانون اساسي رأي دادند. حالا چهار نفر آدم آمده مي خواهند بر تمام شانزده ميليون جمعيت حكومت كنند! ما ديكتاتوري مي كنيم يا شما؟ شما به دمكراسي خودتان عمل مي كنيد، به آن حرفي كه ديگران تو دهنتان انداختند عمل مي كنيد، يا ما كه دو دفعه براي مردم ]رأي [ قرار مي دهيم؟ همه دنيا يكدفعه است، ما دو دفعه به رأي عمومي مردم قرار مي دهيم. اين ديكتاتوري است؟ شما كه سرنيزه را برداشتيد و تفنگها را كشيديد مي رويد فلان جا تلويزيون آنجا را مي گيريد، و مي آيند با شماها بيعت مي كنند و تلويزيون را مي گيرند؛ و - عرض مي كنم كه - آن «چريكهاي فدايي»، همين اشخاصي كه همه تان مي شناسيد چه اشخاصي اند به شما ملحق مي شوند؛ و آن »فرقاني« كه آقاي مطهري را، خدا رحمتش كند، كشته است، و سرلشكر قرني را كشته است، و آقاي هاشمي را تير زده است و خواسته ترور كند، آقاي قاضي را كشته، آن هم به اينها ملحق شده ]...[ شما بفهميد چه وضعي است اين. بدانيد كه چه كساني هستند با هم مجتمع شدند. آنها هم كه مجتمع شدند يكيش را كه ديديد پرونده هاي او در آمده! باقيش هم كم كم شايد پيدا بشود. ممكن است كه توي اينها هم يكنفر آدم باشد، اما وضع اين طوري است. اگر من نبودم، ]اسم [جمهوري اسلامي رويش نمي گذاشتند. اينها هماني مي خواستند كه كمونيستها مي گفتند: «جمهوري خلق مسلمان»! آنها مي گويند جمهوري مثلاً كرد. جمهوريش مطلق است. آمد يك آقايي اينجا، سلمه اللّه، من به ايشان گفتم اين همان است كه كمونيستها مي خواهند شما هم كمونيستي؟! گفت نه، گفتم پس «اسلام» را پهلويش بگذار. گفتند «جمهوري اسلامي خلق مسلمان»، چه شد كه تمام اين آقاياني كه آنوقت اين «جمهوري اسلامي خلق مسلمان» را تأسيس كردند همه با هم كنار رفتند؟قضيه چيست؟ چرا نگفتيد كه اينها چرا كنار رفتند؟ آنها كه جرأت نكردند بگويند؛ از سرنيزه ها ترسيدند؛ از قلمها ترسيدند. چرا نگفتند اينها كه به چه علت يك دسته ملا و اهل علم كنار رفتند گفتند كه نه ما اين را نمي خواهيم، يكدسته ديگر آمدند. در صورتي كه آنها انحلالش را ]درخواست [كردند، يك دسته آمدند دوباره درست كردند! چه شد كه همين آقايان رفتند و با تفنگ و بساط ريختند و تلويزيون را گرفتند و استانداري را گرفتند، قيام كردند بر ضد حكومت اسلام؛ و بعد هم آنهايي كه تأييد كردند اينها را شناخته شدند، آنهايي كه رفتند متصل به اينها شدند، چريكهاي خلق بودند! همانهايي كه شما همه
مي شناسيد. همانهايي كه كمونيست هستند. اينها امريكايي هستند با صورت كمونيستي، با دعوي كمونيستي. اينها كمونيست نيستند. كمونيستي كه مي گويد من مي خواهم ملت چه باشد و چه باشد خرمن آتش مي زند و خرمن يك پيرمردي را، كه يك سال زحمت كشيده، عايله اش را مي خواهد از اين اعاشه كند، با يك كبريت آتش مي زند. اين كمونيست يك آدم شري است از اشرار يا آنهايي كه كمونيست اصيل اند همين جورند! اينها كه اصلاً اصيل هم نيستند. بنابراين، قضيه اينها نيست. قضيه اين است كه نمي خواهند اسلام محقق بشود. الآن هم توطئه همين است. همه بدانند اينرا، همه قشرهاي دنيا و ملتها بدانند، كه اينها از اسلام مي ترسند كه اگر اسلام بيايد، ديگر ما نمي توانيم آنطور غارتگريها را بكنيم؛ نمي توانيم آنطور تعيشها را بكنيم؛ افسارمان همچو باز نيست كه هر كاري مي خواهيم بكنيم، ولو بر خلاف ملت باشد. مي ترسند حالا، وحشتشان زده كه ما چه بكنيم، مي آيند به قانون اساسي اشكال مي كنند! در قانون اساسي اشكالي نيست. اصلاً تعارض و تناقضي نيست. «حاكميت ملي» الآن يك حاكميت دو آتشه است.(602)
26.9.58
¤¤¤

توصيه امام به آقاي شريعتمداري براي كناره گيري از
حزب منحرف خلق مسلمان
گفتگو
زمان: آذر 1358 . محرم 1400
مكان: قم
موضوع: آقاي شريعتمداري و حزب خلق مسلمان
مخاطب: فلسفي، محمدتقي
]آقاي فلسفي: يك روز صبح امام به وسيله يكي از دوستان پيغام داد كه به فلاني بگوييد اينجا بيايد. خدمت ايشان رسيديم. امام تنها بود. شروع سخن ايشان، گفتگو درباره حزب خلق مسلمان بود. امام فرمودند:[
ما مي دانيم كه اجانب به خصوص امريكا با اين انقلاب خيلي دشمن هستند و با وسائل گوناگون به آن ضربه مي زنند. حالا اول كار است كه آمده اند و حزب درست كرده اند. اين حزب خلق مسلمان علي التحقيق ريشه خارجي دارد. اين كلمه »خلق« را داخل عنوان حزب گذارده اند - مثل اينكه كلمه »دمكراسي« را مي خواستند داخل نام »جمهوري اسلامي ايران« كرده و بگويند: »جمهوري دمكراتيك اسلامي ايران«؛ خلق مسلمان هم يعني همين، خلق در فارسي همين توده است. اينها مي خواهند از همين حالا ميان مسلمانان زمينه جنگ درست كنند و بگويند حزب جمهوري اسلامي و حزب خلق مسلمان. اين قضيه ضربه زدن به انقلاب و پايمال كردن خونهاي مسلمانان است. مي خواهند اين انقلاب را بكوبند و اين موفقيت را از بين ببرند و يك چيز ديگر جايش بگذارند كه منافع خودشان را تأمين كند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
160- سخنراني در جمع اقشار مختلف مردم
260- مصاحبه با خبرنگاران خارجي

 



پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 31 رو در روي برادر

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه مادر بهزاد جلوي در خانه مرجان رفته و حسابي آنها را به باد فحش و ناسزا گرفته بود. بهزاد وقتي به خانه مرجان رفت، مادر مرجان مودبانه به او گفت كه ديگر سراغ دخترش را نگيرد. ادامه ماجرا
آتش گرفتم. وجودم پر از شعله انتقام شد. مي خواستم در مقابل كتك كاري روز جمعه فقط به خاطر حرمت پدر و مادري و برادري و قولي كه به پدربزرگم داده بودم سكوت كنم و تلافي نكنم اما آنها نخواستند كه اين سكوت ادامه پيدا كند. دوباره در خانه را زدم اين بار مرجان و مادرش جلوي در آمدند. بعد از سلام دوباره به مادر و خود مرجان كه دلم به خاطر بي گناهي اش و كاري كه از او سر نزده بود، اما پيش خانواده ام متهم شده بود مي سوخت، به آنها گفتم من مي روم اگر توانستم خانواده ام را متقاعد كنم حالا با زبان و يا با روش خودشان، ولي اگر نتوانستم قول مي دهم هيچ وقت اينجا پيدايم نشودو سپس با عصبانيت راه افتادم. ديدم صداي پايي پشت سرم مي آيد برگشتم مرجان را ديدم كه اشك در چشم هايش حلقه بسته، دلم شكست كه چرا به اين دختر مظلوم كه مدافعي هم ندارد، مادرم اين همه فحش داده و تهمت و افترا زده است.
نزديكم كه رسيد گفت:
«اگر تو واقعاً مرا دوست داري و تا آخر با من هستي بدان كه من نه تنها در مقابل خانواده ات بلكه رودرروي خانواده خودم كه الآن آنها هم مخالف رسيدن من به تو هستند، مي ايستم و هيچ شكايتي از تو نخواهم كرد، اما اگر دوست نداري همين الآن بگو كه من هم فكر خودم را بكنم كه چطور اين زندگي را تحمل كنم؟»
لحظه اي ايستادم و صادقانه گفتم:
«كبودي سر و صورتم را مي بيني، صدبرابر اين كبودي ها بر بدنم است، همه اينها جاي كتك خوردن من از پدر، مادر و برادرانم است، فكر مي كنم همين ها بهترين شاهد صداقت من باشد. اگرچه پس از چند روز التيام يافته اند. »
لبخندي چون گل بر لب هاي مرجان نشست و به سمت خانه اش به راه افتاد جايي كه مادرش با تحكم او را به درون مي خواند و مي گفت:
«دخترم قرار بود احساساتت را كنترل كني. »
من هم به سمت خانه پدري حركت كردم. تصميم گرفته بودم بزنم به سيم آخر. وقتي به خانه رسيدم پدرم بي خبر از همه جا گفت:
«بچه چرا نرفتي ملاير. . . ؟!»
گفتم:
«اول اينكه تمام بدنم آش و لاش است با همه اينها داشتم مي رفتم، اما مادر گفت بايد بماني!»
پدرم از اين حرف من عصباني شد و حرفم را بريد:
«ببينم از كي تا حالا مادرت همه كاره اين خانه شده كه دستور مي دهد، مگر من مرده ام. . . »
و من پاسخ دادم:
«فعلاً كه ايشون دستور مي ده و هر كاري كه مايل است را انجام مي دهد، پس رئيس خانه مادر است. »
پدرم كه وضع را اينگونه ديد، گفت:
«سريع برو غذايت را بخور و راهي ملاير شو، برادرانت تنها هستند. »
اما ديگر دلم نمي خواست بر سر آن سفره بنشينم، هر چند اشتهايي هم براي غذا خوردن نداشتم به قول مرحوم سپهري: «دل خوش سيري چند؟!»
و من كه دلم موج خون بود ترجيح دادم از خانه بيرون بروم. در ملاير باز هم همان بساط بود، شجاع الدين بيگانه وار مي گفت:
«اينجا جوازش به نام منه، پس تو فقط يك كارگر هستي. »
گفتم: «پس آقاجان. . . »
گفت:
«اگر من نباشم اينجا بلافاصله بسته مي شه، حالا هي بگو آقاجان، آقاجان. . . »
گفتم:
«من حرفي ندارم، فقط تلفن بزن به پدر و همين حرف ها را تكرار كن. من هم از خدا مي خواهم كه بالأخره تكليف اين مغازه زهوار دررفته مشخص شود. من هم از خدا مي خواهم كه با تو كار نكنم، چه كنم كه پدرم هي مي گويد: برو ملاير. . . برو ملاير. . . »
بعد هم با وقاحت به همدان زنگ زد و با پدرم جر و بحث كرد و گوشي را به من داد. پدرم كه حس مي كرد مالكيتش دارد زير سؤال مي رود، بدون سلام و احوالپرسي گفت:
«از آنجا تكان نمي خوري! جلويش بايست و ترس به دل راه نده. . . »
در اين بين شجاع الدين باز تكرار كرد: «از اين مغازه بزن به چاك، گمشو. »
گفتم: «از جايم تكان هم نمي خورم. . . »
گفت:
«به به، از وقتي با آن خانواده فاسد آشنا شده اي، زبان باز كرده اي. »
گفتم:
«حرف دهنت را بفهم، سگ آنها به دختراني كه در محفل تهران و همدان با شماها رابطه داشتند، مي ارزد. همان ها كه مثل جوراب، مرد عوض مي كنند!»
در اين حال شجاع الدين مرا به بيرون پرت كرد و من هم كه ديگر كاسه صبرم لبريز شده بود با او درگير شدم. فقط لحظه اي به خود آمدم كه ديدم صاحبان مغازه هاي همسايه دارند او را از زير دست و پاي من بيرون مي آورند.
وقتي همسايه ها ما را از هم جدا كردند و شجاع الدين كتك خورده و پريشان از در مغازه بيرون رفت، كركره مغازه را پايين كشيدم و تابلوي مغازه تعطيل است را پشت شيشه زدم و بعد پشت در بسته مغازه در خودم فرو رفتم. از اينكه روبه روي برادرم ايستاده بودم، از خودم بدم مي آمد. اما به ياد آوردم كه برادرم نيز عروسكي است در دست محفل بهائيان. بدون ترديد اگر آنها به برادرم دستور نمي دانند كه بايد برادرت را تحت فشار بگذاري، هيچ گاه اين اتفاق نمي افتاد.

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14