(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 3 شهريور 1387 - 22 شعبان 1429 - 23 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189164
 

ستاره هاي روستا(3)
... اين آسمان بي كرانه غريق ستاره هاست!
پياده در جاده هاي خلوت جنگ
با كاروان عشق و خدمت



ستاره هاي روستا(3)
... اين آسمان بي كرانه غريق ستاره هاست!

سميرا خطيب زاده
صبح زود است، راهي يادواره شهداي «استارم» مي شويم، تصورم از يادواره شهداي روستايي كه جمعيت آن از 20 خانوار هم تجاوز نمي كند و درمحروميت نسبي به سر مي برد، تصوير قابل توجهي نيست.
علي رغم اصرارهاي ما مبني بر تهيه ماشين، با يك تماس تلفني وسيله رفتن ما را فراهم مي كنند، مي گويند هنگام يادواره كه مي شود، راننده ها كرايه هاي خود را بالا مي برند، كمي دلم مي گيرد از فرصت طلبي بعضي از آدم ها كه بر فرصتي چون يادواره شهدا نيز رحم نمي كنند!
وارد جاده سرسبز شمال به سمت «هزار جريب» حركت مي كنيم. طبيعت زيباي اطراف جاده و كوههاي پوشيده از جنگلهاي شمالي، فضاي مطبوعي را دراين صبح تابستاني ايجاد كرده است، پيچ و خم جاده زياد است و افكاري كه از ذهنم مي گذرد زيادتر.
در راه با پلاكاردهاي مختلف خوش آمدگويي به شركت كنندگان دراين مراسم روبرو مي شويم و جملات زيبايي كه درمقام و منزلت شهدا نوشته اند. تبليغات آن هم در اين حد وسيع برايمان قابل توجه است.
وارد مسير فرعي استارم كه مي شويم، ناهمواري و دست اندازهاي زياد جاده، به من مي فهماند كه تا محروميت زدايي از روستاييان رنج كشيده كشور، هنوز راه زيادي مانده است!
هيچ مي دانستي، يادواره شهداي اين روستا با هزينه هاي كاملا فردي برگزار مي شود، مردمي كه آب روستايشان به خاطر خشكسالي امسال به قدري كم شده، كه چشمه هايشان خشكيده است؟! مردمي كه هزينه علوفه دامهايشان، آن قدر زياد است كه مجبور شده اند گاو و گوسفندهاي خود را بفروشند؟! مردمي كه وقتي پاي درد دل هايشان نشستم فهميدم كه از كشاورزي امسال هيچ چيز عايدشان نشده است؟! كم كم به روستا نزديك مي شويم. درفاصله كوتاه نزديك به روستا به نام هر شهيد روستاي استارم، پايگاهي برپا كرده اند و هركدام از اين چهارپايگاه مسئوليتي را برعهده دارد. يكي از شركت كنندگان و ميهمانان با شربت پذيرايي مي كند، يكي محل استقرار ماشين هاست، جاي پارك ماشين ها را از قبل مشخص كرده اند كه به علت تنگ بودن مسير رفت و آمد جاده به روستا وارد نشود.
يك پايگاه نيز بروشوري از زندگينامه چهار شهيد را توزيع مي كند، يكي از بروشورها را مي گيرم و باز مي كنم.
شهيد يزدان سراجي
زندگي نامه شهيد يزدان سراجي است، او با شروع جنگ تحميلي در حاليكه 16 سال بيشتر نداشته بارها به جبهه هاي كردستان و جنوب اعزام مي شود. در عمليات والفجر 10، از ناحيه سر مجروح مي شود و هنوز آثار مجروحيت در بدنش باقي بوده است كه دوباره به جبهه ها مي شتابد، چهارم خرداد 67 همان روزي است كه با اصابت تيري به ناحيه سرش به ديدار محبوب مي شتابد درحاليكه هنوز 22 سال بيشتر نداشته است اما قصه زندگي او به همين جا ختم نمي شود، پيكرش در كربلاي شلمچه بي نشان مي شود و خانواده اش تنها لباس سبز سپاهي اش را به ياد آن شهيد تشييع وبه خاك مي سپارند و بالاخره بعد از 9 سال چشم انتظاري، پيكرش درسال 76 به آغوش خانواده اش بازمي گردد.
بروشور را مي بندم و چشمهايم را نيز هم.
صداي موسيقي حزن انگيزي تمام فضاي روستا را پركرده است، موسيقي هاي جالب و متناسب با يادواره شهدا از بلندگوي مسجد پخش مي شود و فضاي صبح روستا را اگرچه آسماني است، آسماني تر مي كند!
دقت و هماهنگي كه در برگزاري مراسم مشاهده مي كنم نشاني از تلاشهاي بي وقفه انسان هايي است كه هنوز هم بودنشان درس چگونه ايستادن است.
ساعت هنوز هشت صبح نشده كه وارد روستا مي شوم، طبق معمول هميشه ميهمان نوازي اهالي روستا شرمنده مان مي كند تا بخود بياييم سرسفره محبت آنها نشسته ايم و صبحانه خورده ايم. نان و پنير محلي استارم و چايي كه گويي در دامنه كوهستاني روستا، طعمش از همه دلنشين تر است.
تا شروع يادواره زمان زيادي مانده است. به ديدن سي دي اي دعوت مي شوم كه مراسم سال هاي گذشته يادواره را از سال 78 تا 86 در آن گنجانده اند با اشتياق مي پذيرم.
حنابندان شهيد
اگرچه حنابندان زيباست، اما حنابندان شهيد زيباتر است، اينجا ديگر به حنا احتياجي نيست كه سرخي اين حنا از خون شهيد است و اين ابتكار جالبي است كه در سومين يادواره شهداي استارم مي بينم.
سيني هاي بزرگ محلي كه بر سرگذاشته اند و درمسجد مي گردانند و همزمان با آن روضه شهادت مي خوانند، اي كاش خود بودي و مي ديدي كه نه تنها اجراكنندگان مراسم و حضار كه گويي در و ديوار مسجد نيز گريه مي كردند!!
مكالمه اي از بهشت...
- از بهشت به ايران، از بهشت به ايران
- ايران به گوشم، ايران به گوشم
- ايران، جنگ، خون، شهدا، ارزشها، براتون مفهومه!
و اين مكالمه يك شهيد است، از بهشت تا دنيا، كه به صورت زنده در هفتمين يادواره شهداي استارم اجرا مي شود. صداي شهيد را از جاي ديگري مي شنوي كلمات و جملات دنيايي را مجري برنامه بيان مي كند، گفتگوهايش زيبا و عبرت انگيز است، تلنگري است براي ما كه غافل نباشيم و خوابمان نبرد! و تو با خود مي گويي كه چه كارنامه درخشاني دارد اين يادواره، و مشتاق تر مي شوي براي ديدن دهمين دوره يادواره شهداي استارم.
حركت عقربه هاي ساعت به من مي فهماند كه به زمان شروع مراسم چيزي نمانده است. صداي قرآن كه آغاز هر برنامه اي است از مسجد به گوش مي رسد. مطابق همه برنامه هاي معمول دوره ما كه هميشه تا حضور ميهمانان مراسم با تاخير هميشگي شروع مي شود، در دلم براي رفتن به مسجد اين پا و آن پا مي كنم. بالاخره راه مي افتم وقتي براي پيدا كردن جايي براي نشستن، مجبور به رفتن طبقه دوم مسجد مي شوم و طبقه پايين را مملو از جمعيت بانوان شركت كننده مي بينم يكبار ديگر برايم ثابت مي شود كه همه چيز روستاها با شهر تفاوت دارد!
قبل از هر چيز بناي زيبا و نسبتاً وسيع مسجد توجهم را جلب مي كند، مسجد نوساز است و كاشيكاريهاي چشم نوازي دارد. اي كاش خودت بودي و مي ديدي كه بهترين، بزرگترين و مستحكم ترين خانه روستا در مقابل خانه هاي خشت و چوب روستاييان، همين مسجد است!!
نمي دانم چرا بي اختيار به ياد آسمان خراشهاي پايتخت جمهوري اسلامي ايران افتادم كه با آن تجمل و تفاخرشان گويي تمام گلدسته هاي مسجد را به سخره مي گيرند!!
برنامه شروع مي شود، از طبقه بالاي مسجد، نيم نگاهي به دكور و فضاسازي آن مي اندازم. جالب است و حال و هواي جبهه را دارد و عكس چهار شهيد روستا، وجه غالب تزيينات يادواره است.
مراسم شروع مي شود در ميانه هاي مراسم پيرزني را مي بينم كه وارد مسجد مي شود، به يك يك بانوان سلام مي كند، در آغوششان مي كشد و ورودشان را خوش آمد مي گويد.
وقتي با همه احوالپرسي مي كند در گوشه اي مي نشيند، سؤال مي كنم و مي گويند مادر يكي از شهداي روستا است. شهيد شعبان علي گرايلي شرمنده تواضع زيبايش مي شوم و بي اختيار بروشور را دوباره نگاه مي كنم و زندگي نامه فرزندش را مي خوانم.
شهيد شعبان علي گرايلي
تاريخ تولد 1341، تاريخ شهادت 1361، محل شهادت خرمشهر، عمليات بيت المقدس. شهيد در وصيت نامه خويش مي نويسد: «هر روز براي ما عاشورا و هر زمين براي ما كربلا است و حال كربلاي خونين شهر است، شهري كه يزيديان زمان در آن چه خيانت ها كه نكردند! خواهيم رفت تا با آنها بجنگيم. چرا كه در اسلام همه مسئوليت داريم و كلكم راع و كلكم مسئول...
اگر در راه اسلام شهيد بشوم چه افتخاري بالاتر از آن و اعلام مي دارم من چشم بسته در اين راه قدم برنداشته بلكه با ديده اي باز و با فكري دقيق و با نام خدا حركت نمودم...
و نامه شهيد را خواندم به خواهرش كه در آن نوشته بود كه در عمليات بيت المقدس به شهادت خواهد رسيد و به راستي كه شهدا، معني كامل تصديق آدميان، به نداي الست بربكم پروردگارند...
حالا ديگر مداحي مراسم هم شروع شده، او چه زيبا مي خواند و تكان شانه هاي مردم و حجم وسيع اشكهايشان، نشان از دنيايي دلتنگي است، براستي دل، تنگ مي شود از نبود شهيدان و بودن و دنيايي زيستن ما!!
دفتر آبي سپهر
آي قصه قصه قصه
نون و پنير و پسته
آيا تا بحال ديدي؟
تانك ها بشن قناصه!...
و اين همه شعرهاي آشناي ابوالفضل سپهر است، كه با صداي مجري برنامه و موسيقي زيبايي عجين شده و قسمتي از مراسم را به خود اختصاص داده است.
و سپهر اگر چه در قطعه شهداي گمنام بهشت زهرا به خاك سپرده شد اما ياد و خاطره و شعرهايش آشناي همه يادواره هاي شهداست!
نماهنگ زيبايي نيز در لابلاي برنامه ها پخش مي شود و سخنراني و نماز جماعت ظهرو عصر پايان مراسم است بعد از نماز، همه ميهمان سفره شهدا مي شوند.
سفره اي كه كرامت صاحبانش به قدري زياد است كه چندين بار در مسجد بزرگ روستا پهن مي شود تا بتواند جوابگوي ميهمانان مراسم باشد.
دوست دارم از نزديك با دست اندركاران مراسم آشنا شوم، اما همين قدر بگويم كه شنيدم يكي از آنان در همين روزهاي برگزاري يادواره «پدر» شده است ولي با وجود همه مشغله ها، باز هم براي انجام وظايف خويش لحظه اي درنگ نكرده و با وجود اينكه خانواده اش در شهر ساكن بوده اند چند روز پياپي در روستا بوده است.
و بي شك ميهن من سرشار از مردان بي نشاني چون اوست كه چگونه زيستن را به ما مي آموزند. و در پايان هم زندگينامه دو شهيد ديگر روستا را خواندم كه فهميدم با يكديگر برادر بوده اند.
شهيدان يحيي و سلطان علي گرايلي
شهيد يحيي گرايلي پس از پرورش يافتن در دامان پدر و مادر مذهبي و مهربان به كمال رسيد و متولد 1329 و تاريخ شهادتش دهم آذرماه 65 در منطقه عملياتي فاو است.
شهيد در وصيت نامه خويش مي نويسد: «نداي حسين زمان، رهبر كبير انقلاب، را لبيك گفته و بدون هيچ چشم داشتي در اين راه كه جز في سبيل الله نيست قدم مي گذارم. و اين ندا را همانند سالار شهيدان حسين بن علي، سرمي دهم كه اگر دين محمد(ص) جز با كشته شدن من پايدار نمي ماند پس اي شمشيرها برگيريد مرا.»
شهيد سلطان علي گرايلي در سال 1342 در روستاي استارم به دنيا آمد و در دامان مادري پاك پرورش يافت تا مقطع راهنمايي به تحصيل ادامه داد ولي به علت كمبود امكانات مجبور به ترك تحصيل شد، پس از طي دوره آموزش سربازي به لشگر 77 خراسان ملحق شد و عازم كردستان گرديد و سرانجام در عمليات والفجر 1 در سال 62 به خيل شهيدان پيوست. مدت 15 روز جسم نازنينش در سرزمين كردستان بود تا اينكه بالاخره رزمندگان موفق شدند پيكر سوخته اش را به زادگاهش بازگردانند.
دست نوشته هاي شهيد: «اگر بدنم را به هزار قطعه تقسيم كنند من راه شهيدان را ادامه خواهم داد. خون ما، خون اسلام است و ما خون مي دهيم براي رهبر عزيزمان، جان مي دهيم براي رهبر عزيزمان.»
هر شب ستاره اي به زمين مي كشند و باز
اين آسمان بيكرانه غريق ستاره هاست!

 



پياده در جاده هاي خلوت جنگ

صابر عظيمي
گفت وگو با محسن مطلق نويسنده دفاع مقدس
بسيجي لشگر 27 كه روزگاري با تفنگش زندگي مي كرد، اينك قلم به دست دارد تا روايت آن روزها را بنويسد. 14 ساله بود كه پايش به جبهه باز شد و خاك دامنگير جنوب او را تا پايان جنگ در سرزمين حماسه و خون نگه داشت. محسن مطلق پس از جنگ در دانشگاه علم و صنعت، طراحي صنعتي خواند. دستي هم در موسيقي دارد و ناله هايش را در «ني» مي ريزد.
شايد آنچه مطلق در طراحي صنعتي و نواختن ني به دنبال آن بوده را بتوان در «جاده هاي خلوت جنگ» يافت. «زنده باد كميل»، «مخمل يادها»، «نگاه شيشه اي»، «مهاجر مهربان»، «يك روز يك مرد» و «آنجا كه من بودم» از ديگر آثار اين نويسنده دفاع مقدس است.
آنچه مي خوانيد گفت وگوي ما با مطلق در مورد كتاب «جاده هاي خلوت جنگ» و ادبيات دفاع مقدس است.
¤ به طور مختصر خودتان را معرفي كنيد؟
- من محسن مطلق هستم متولد .1348 كار نوشتن را با خاطرات جنگ شروع كردم. براي اولين بار خاطراتم را بعد از اتمام جنگ به دفتر ادبيات و هنر مقاومت ارايه دادم كه مورد تائيد قرار گرفت كه به صورت يك كتاب به نام زنده باد كميل درآمد. در آن زمان من حدوداً نوزده ساله بودم و به اين ترتيب وارد جرگه نوشتن و نويسندگي شدم. احساسم هم اين است كه بيشتر بچه هايي كه پا در عرصه نوشتن و خبرنگاري گذاردند از همين خاطرات جنگ شروع كردند.
¤ نحوه شكل گيري حس نويسندگي در شما چگونه بود؟
- نوشتن نيز مانند ساير احساسات هنري است مثل موسيقي و نقاشي و... به هر حال مي تواند جنبه استعدادي هم داشته باشد. ولي درباره خودم اينكه من تا جايي كه به ياد مياورم در دوران تحصيل نمره تمام انشاءهايم نزديك به بيست بوده. به هر حال گذشته از استعداد خدادادي خود نوشتن و تمرين و ممارست و استمرار آن در شكل گيري نويسندگي تأثير داشته. به قول نويسندگان اگر كسي مطلبي براي نوشتن داشته باشد اما ننويسد و چند مدتي از آن بگذرد ديگر نمي تواند آن را بنويسد و دوباره از نقطه اول شروع كند خيلي سخت مي شود و يا به قول آنها كه نوشتن را به عرق ريزان روح تشبيه مي كنند گذشته از درستي و نادرستي اين سخنان، تمرين و ممارست و استعداد خدادادي هر دو عامل در دست يابي به اين مهارت نقشي دارند نويسندگي در من تقريباً از همان دوران انشاءنويسي و نمايشنامه نويسي شكل گرفت.
¤ شما غير ازخاطره نگاري در زمينه هاي ديگري هم فعاليت داريد؟
- بله. من در داستان نويسي، فيلمنامه نويسي و انيميشن كار كردم منتها يك چيزي كه درباره جنگ هست و من گفته ام اينكه ما نبايد از خاطرات جنگ غافل بمانيم. چون يكي از مشكلاتي كه درباره فيلم سازان و رمان نويس هاي ما وجود دارد اين است كه با خاطرات جنگ عجين نيستند و خاطرات جنگ را نخوانده اند. قطعاً اگر مي خواندند كارهاي شنيدني تر و ديدني تر و خواندني تري خلق مي شد. اين است كه من همچنان بر روي پايه بودن خاطرات تأكيد دارم و فكر مي كنم كه نويسندگان، فيلمنامه نويسان، فيلم سازان و هنرمندان بايد به آنها رجوع كنند و بخوانند و اگر اين چنين نشود سينماي ما سينماي دفاع مقدس نخواهد شد و داستان دفاع مقدس ما، داستان پرمايه اي نخواهد شد. هنرمندان اگر دلشان براي دفاع مقدس كه طي اين هشت سال در اين مملكت اتفاق افتاده و جزء تاريخ اين مملكت است مي سوزد و مي خواهند به نوعي اين را حفظ و حراست كنند بايد اين خاطرات را بخوانند. و از اين طريق مي توانند به سوژه هاي بي بديل و بي نظير نائل شوند.
¤ اما درباره آخرين اثرتان جاده هاي خلوت جنگ. چه شد كه به نگارش اين كتاب روآوريد؟ چه انگيزه اي در ميان بود؟
- ابتداء انگيزه شخصي در ميان نبود و بعدها بوجود آمد. از اينجا شروع كنم كه شخصي بنام «اريك بوتل» يك محقق فرانسوي از طرف انجمن ايران و فرانسه چند سالي در ايران تحقيق مي كرد و موضوع تحقيقش هم شهادت بود نمي دانم از چه طريقي كتاب زنده باد كميل را يافته و خوانده بود و ترجمه هم كرده بود. او تز پايان نامه اش را هم بر اين كتاب بنيان كرده بود. او كار جامعه شناسي روي اين كتاب كرده بود. يك ميزگرد سه روز هم تشكيل داده بودند و از طرف وزارت خارجه در همان انجمن ايران و فرانسه تصميم گرفته بودند كه سه يا چهار نفر از بچه هايي كه بطور داوطلب در جنگ حاضر شده و آن را درك كرده بودند خاطراتشان را بصورت مفصل تر بنويسند تا اگر كسي يعني جامعه شناسي خواست كار پژوهشي درباره جنگ بكند كه اين بچه! مثلا از چه طبقه بودند خانواده شان كه بوده، به اين خاطرات رجوع كنند. بخاطر همين هم شما مي بينيد اين كتاب از خاطرات كودكي شروع مي شود و پيش مي آيد.
¤نگارش اين كتاب چه مدت طول كشيد؟
-ميزگردي كه در آن اشاره شد فكر مي كنم سال 75برگزار شد و اين تصميم از همان زمان گرفته شد و پارسال هم اين كتاب به چاپ رسيدكه حدوداً هشت سال طول كشيد.
¤ شما در مقدمه كتاب اشاره داشتيد كه آن روزهاي پرخاطره كم كم به طرف موزه ها و كتابخانه ها و آرشيوها راه پيدا مي كند و شايد خود اثر شما هم چنين سرنوشتي پيدا كند چه طور شد با اين نوع نگاه از خلق اين اثر منصرف نشده و به كار ديگر رو نياورديد؟
-البته نوشتن اين كتاب از همان اول قراربوده كه يك اثر آرشيوي باشد كه كتاب به درد هر كسي نمي خورد. اين كتاب براي كسي است كه مي خواهد كار تحقيقي بكند. كار پژوهشي بكند. مثلا براي جامعه شناسي كه مي خواهد يك كار تحليلي روي بچه هاي جنگ ترتيب دهد اين اثر بسيار مفيد است و يا كسي كه مي خواهد كار روانشناسي بكند. نكته بعد اينكه من در مقدمه هم گفته ام كه اگر شما اهل تحقيق و پژوهشي نباشي قسمتي از تاريخ را نخواهي دانست در حقيقت اين كتاب ها تورق قسمتي از تاريخ است. و در كل از خاطرات بعنوان يك نوع تاريخ غيررسمي ياد مي شود كه از طرف افراد به خصوص نقل و ثبت و ضبط مي شود و هر چند اسناد و شواهد تاريخي تطبيق نمي شود بخاطر همين هم سنديتش قطعي نيست و از اين رو غير رسمي است و اين اثر هم در همين جهت خلق شده است.
¤چرا اغلب نويسندگان دفاع مقدس رزمنده اند؟ معايب و منافع آن چيست؟
-من موافق نيستم كه نويسنده هاي دفاع مقدس اكثراً رزمنده اند. الان افراد غير رزمنده هم داريم كه در اين زمينه ها كار مي كنند مثل فرزندان شهدا، يا افرادي كه در اين زمينه ها علاقمند هستند و مي نويسند. يك قولي هست كه مي گويد همانطور كه جنگ سربازان و فرمانده هاي خود را پيدا مي كند مثلا همچنان هم نويسندگان خود را هم پيدا مي كند.
¤به نظر شما كساني كه جنگ را درك نكردند و مثلا از روي علاقه وارد عرصه نوشتن از جنگ شدند تهديد محسوب نمي شوند؟
-نه، اگر از همين خاطره ها و آرشيوها و كتاب ها و مواد خامي كه عرض كردم كه در موزه ها و كتابخانه ها هست استفاده كنند مشكلي نيست. مطمئنا افرادي كه در جنگ بودند و جنگ را درك كردند چند وقت ديگر پير مي شوند و ميدان خالي مي شود بالاخره اينها يك جانشيني بايد پيدا كنند.
¤به نظر شما اولويت كاركردن در عرصه دفاع مقدس در خاطره نگاريست، يا فيلم يارمان يا چيز ديگر چرا؟
-توجه كنيد، اينها را بطور دقيق نمي توان مشخص كرد و بسته به شرايط فرق مي كند. به نظر من ما اكنون در مرحله توليد مواد خام هستيم. يعني پرداختن به گفتن از جنگ. بايد ناگفته هاي جنگ تمام شود. وقت مي برد. ناگفته هاي جنگ بسيار است. بعد از اين مرحله است كه مشخص مي شود كه از اين مواد خام چه بيرون مي آيد و يا ما با آن چه بايد بكنيم. بعد از اين مرحله است كه اولويت ها خود را نشان مي دهد. الان ما فيلم هايي داريم كه سوژه هاي آن مربوط به جنگ جهاني دوم مي شود. در حالي كه فيلم ها هم جديد است و هم فاصله زياد با جنگ دارد اين سوژه ها از دل آن دوران بيرون كشيده مي شود و چقدر هم مورد استقبال قرار مي گيرد. ما هم بايد اين مرحله را پشت سر بگذاريم خيلي از اسناد شهدا كاملا ثبت و ضبط نشده است. بايد زمان بگذرد. حرف ها زده شود.
بعد از اين همه است كه بايد نشست و قضاوت كرد. بعد از اين مرحله است كه بايد نشست و ديد كه چه مي توان كرد و براساس اين مواد خام چه چيزهايي را مي توان بنا كرد و از چه راهي و چگونه. اولويت ها آن وقت است كه خود را نمايان مي كند. الان براي من خيلي جالب است كه تمام سوژه هاي درجه يك هاليوود از فيلم هاي وسترن و پليسي درآمده و به طرف جنگ جهاني دوم سوق پيدا كرده است.
¤ كار تحقيقي چشم گير هم در اين زمينه شده است؟
- بله. يكي از جوايز هر سال به همين كتاب هاي تحقيقي و پژوهشي تعلق مي گيرد. و خود بنياد شهيد يك بخش دارد بنام واحد پژوهش. مثلا وقتي يك دانشجوي فارغ التحصيل جامعه شناسي براي پايان نامه اش سوژه مرتبط با جنگ انتخاب مي كند اين واحد از آن پايان نامه حمايت مي كند. هم حمايت مالي مي كند و هم آنها را به ثبت و ضبط مي رساند. نكته اي كه دوست دارم بگويم اين است كه نمي دانم چرا اين تحقيقات و نتايج اين پژوهش ها در تصميم گيريها و سياستگذاريها لحاظ نمي شود.
¤ آينده ادبيات دفاع مقدس را شما چگونه مي بينيد؟
- دفاع مقدس به لحاظ ادبي غني است و آينده آن هم آينده خوبي است. در همين خاطراتي كه جمع آوري شده و پايه هر كاري است دو ديدگاه وجود دارد يك عده به اين خاطرات فقط به ديد اسناد تاريخي نگاه مي كنند و اما اديبان و كساني كه در ارتباط با ادبيات كار مي كنند براي اينها ارزشي ادبي هم قائل هستند. اين گروه مي گويند جنبه ادبي اين آثار را نمي توان ناديده گرفت و به سادگي از كنار آن گذشت. من هنوز معتقدم كه ما هنوز در مرحله توليد مواد اوليه از جنگ هستيم و اين آرشيو و قفسه هاي كتابخانه ها بايد پر شود و تمام ناگفته ها بايد گفته شود و رفته رفته هم چنين مي شود. از آن طرف به نظر من ادبيات دفاع مقدس نيز به موازات خلق آن آثار به طرف غني شدن پيش مي رود.
¤ چالش و مشكلات نويسندگان اين عرصه از نظر شما چيست؟
- ببينيد اگر ما بخواهيم تنها بچه هايي را در نظر بگيريم كه در جنگ حضور داشته اند و جنگ را درك كردند و بعد به نوشتن رو آوردند و رمان هايي هم نوشتند كه به چاپ چهارم و پنجم رسيد. متأسفانه اين بچه ها با هم همدل و هم صدا و همسو نيستند. براي مثال اگر ما بخواهيم صنف نويسندگان اين عرصه را با صنف لبنياتي ها مقايسه كنيم مي توان گفت كه صنف لبنياتي ها انسجام و همكاري و هم سويي بيشتري نسبت به ما دارند كه اسممان هم نويسنده است و متفكر هم هستيم. از طرف ديگر متأسفانه آن كساني هم كه مسئوليت بعضي از سازمان ها را بدست گرفتند افراد فرهنگي نبودند. حالا اگر نويسندگان همسو و همصدا بودند حتي مي توانستند براي تشكيلات مربوط به دفاع مقدس رئيس و مسئول تعيين كنند و از طريق نامه نگاري اين ها را به انجام برسانند.
اما هر كسي در پي انگيزه هاي شخصي خودش است و با اين سطح از سطوح موضوع كاري ندارد و تا چنين است اميدي در اين عرصه نمي توان داشت
¤ نبود اين همدلي و انسجام به همين حدود ختم مي شود يا امور ديگري هم در كار است؟
- متأسفانه چيزهاي ديگري هم در كار است ولي اجازه بدهيد بخاطر قداستي كه به نوعي ادبيات جنگ و آدم هاي جنگ دارند اين موضوع بازتر نشود.

 



با كاروان عشق و خدمت

مرام حكومتي، نه فقط روش شخصي
براي رجايي ساده زيستي فقط يك روش شخصي نبود بلكه در حكومت هم آن را اعمال مي كرد.
اولين نصيحت ايشان به من پس از اين كه مدير كل آموزش و پرورش تهران شدم اين بود كه برو سعي كن اين اتاق را كوچكتر و كمتر كني نه اين كه زيادش كني.(خوشنويسان، مديركل آموزش و پرورش شهر تهران در زمان شهيد رجايي)
¤¤¤
هرچند من با شهيد رجايي برخوردهاي كمي داشتم ولي خيلي تكان دهنده و سازنده بود.
رجايي آدم خيلي بي ادعايي بود و اهل قيافه گرفتن نبود. زماني كه رجايي نخست وزير بود، بازديدي از دانشكده افسري نيروي زميني ارتش داشتيم. شيوه حركت رئيس جمهور(بني صدر) طوري بود كه همه بايد كنار مي رفتند و اداي احترام مي كردند. اما نخست وزير همراه مردم و پشت سر رئيس جمهور حركت مي كرد.
مردم از اين كه جلوي رئيس جمهور بيايند، نگراني و هراس داشتند اما به محض اين كه به رجايي مي رسيدند، لبخندي به وي مي زدند و مي گفتند، آقاي رجايي يك عكس با هم بگيريم، مي گفت: بگيريم، آدم ها سختشان بود كه به رئيس جمهور يك كلمه بگويند، ولي راحت بودند كه به نخست وزير بگويند يك عكس با هم بگيريم. (مجتبي رحماندوست)
مرد حوزه و دانشگاه
تا آن زمان كه وارد دانشگاه شد، كمتر كسي از روحانيون وارد دانشگاه شده بود كه هم در امور مربوط به حوزه آشنايي داشته باشد و هم با سبك و روش هاي معمول دانشگاهي، در زمان پدرم بود كه ايشان، شهيد بهشتي، شهيد مفتح يعني عده اي كه در حوزه ها تا مدارج بالاي علمي تحصيل كرده بودند و به حدود اجتهاد رسيده بودند تصميم گرفتند كه وارد دانشگاهها شوند و در رشته هاي مختلف به تحصيل بپردازند. آشنايي روحانيون با دانشگاه موجب شد كساني كه در دانشگاهها علاقمند به اسلام و معارف ديني بودند به سمت اين شخصيتها جلب بشوند و پدرم و دوستانش موفق شدند با جذب علاقمندان دانشگاهها به سمت حوزه ها زمينه نزديكي روحيه حوزوي به دانشجويي را فراهم كنند كه اين نزديكي بركت زيادي داشت و وحدت حوزه و دانشگاه باعث شد كه اينان به عنوان يكي از اساسي ترين و موثرترين نيروهاي ضد رژيم پهلوي وارد معركه مبارزه قهرآميز عليه رژيم شوند.(ناصر باهنر فرزند شهيد دكتر محمد جواد باهنر- نخست وزير) .
انگيزه مقدس
در روزهاي اول جنگ، شهيد چمران غير از اين كه نماينده تهران بود، عضو دولت يعني وزير دفاع هم بود. در يك جلسه غيرعلني و غيررسمي در مجلس كه براي گزارش وزير دفاع برگزار شده بود، همه نماينده ها حضور داشتند. آقاي چمران آمدند پشت تريبون و شروع كردند به ارائه گزارش وضعيت جبهه ها، واقعاً وضعيت نامناسبي بود و طبعاً گزارش بيسار تلخي بود.
نمايندگان خوزستان، مخصوصاً نماينده خرمشهر، مرحوم معروفي زاده و نمايندگان آبادان، آقاي رشيديان و آقاي ايرج صفايي دزفولي و نماينده اهواز، آقاي عادل اسري نيا خيلي عصباني بودند، براي اين كه مردم را كه موكلشان بودند، آماده دفاع مي ديدند اما دستگاه هاي مدافع را آماده نمي ديدند، البته غيرعادي نبود، چون ارتش يك سازماني بود كه به دليل آسيب ديدگي نيروهايش يك چندم شده بود و توانايي لازم را نداشت و در ضمن آقاي دكتر چمران به عنوان نماينده ارتش معرفي شده بود. اين نمايندگان شروع به اعتراض كردند ولي خوب واقعاً وضعيت مردم آن مناطق هم بسيار بد و تاسف آور بود.
جالب بود كه شهيد چمران به تمام اين پرخاشها و در مقابل اعتراضات خيلي بد اين افراد، كه البته از سر دلسوزي بود، و با روش نامناسبي به شخص او حملات بي ربط مي كردند، كوچكترين واكنشي نشان نداد و فقط انگيزه اين معترضين را مي ديد. ايشان متوجه قالب نامناسب آنها نشد به صورتي كه اصلا لحن صدايش هم در پاسخ هيچ تغييري نكرد و اين براي من بسيار برجسته بود كه فردي اينچنين برغضبش مسلط شود و با آرامش تمام به سوالات آنها پاسخ داد. (احمد توكلي)
به شهادتم حسادت نمي كني؟
پدر شهيد جواد تندگويان از آگاهي شهيد بزرگوار نسبت به سرنوشت سفر آخرتش مي گويد:
پسرم يك ساعت قبل از آخرين سفرش، به مغازه من تلفن كرد گفت پدر من دارم به جنوب مي روم، مي خواستم خداحافظي كنم.گفتم: مواظب خودت باش. خنديد و گفت:« به من حسودي مي كني پدر؟» پرسيدم: حسودي؟! از چه بابت؟ گفت:« براي اينكه ممكن است شهيد بشوم!».
... در پايان صحبت خود، مبلغي را نام برد كه بابت خمس و زكات بدهكار است. از من خواست چنانچه از سفر بازنگشت. اين مبلغ را بپردازم.
مادر شهيد تندگويان در مورد اهميت دادن ايشان به مطالعه و تلف نكردن اوقات فراغت و چند ويژگي برجسته ايشان اين چنين مي گويد: هرگاه در منزل كاري نداشت از نوارهاي قرآن كه در خانه داشتيم، استفاده مي كرد و من نديدم كه وقت را به بطالت طي كند. هميشه مي گفت: «اگر امروزم با ديروزم يكي باشد، از غصه دق مي كنم.»
صفت سخاوت در او به قدري برجسته بود كه صفات ديگرش را تحت الشعاع قرار داده بود به طوري كه مادرم (مادر بزرگ جواد) مي گفت: «جواد باعث خدا بيامرزي من است».
ديگر به باشگاه نرفتيم
چهار، پنج سال مطالعات گسترده بر اديان مختلف، باعث گرايش شديد او به اسلام شد. نماز به موقع، قرآن و روزه اش ترك نمي شد. آن موقع كسي به اسم تيمسار ربيعي فرمانده پايگاه شيراز بود. وي در ماه رمضان ساعت 10 صبح جواد را براي صرف نوشيدني به دفترش دعوت كرده بود. مي دانست جواد اهل روزه است. جواد هم نرفت. به او گفتم: امسال، سال درجه ات است. با ربيعي سر ناسازگاري نگذار. اما جواد تاكيد كرد: دينم را به درجه و دوره نمي فروشم.
تيمسار ربيعي هم مرا ديد و گفت: شوهر تو شب و روز من را گذاشته و به دينش مي رسد. اغلب اوقات عادت داشتيم براي ناهار روز جمعه به باشگاه افسران در پايگاه برويم. پايگاه سه رستوران داشت كه هركدام مخصوص يك گروه بود. باشگاه افسران، باشگاه همافرها و باشگاه درجه دارها. آخرين باري كه به باشگاه رفتيم يك همافر به دليل اينكه غذاي رستوران هاي ديگر تمام شده بود، به باشگاه افسران آمد، تيمسار ربيعي قبل از اينكه همافر شروع به خوردن كند ضمن اينكه از او مي پرسيد چرا به اين باشگاه آمده، او را بلند كرد و سيلي محكمي به او زد، غذاي ما به نيمه رسيده بود، جواد ما را بلند كرد و به خانه رفتيم و از آن به بعد ديگر به باشگاه نرفتيم. (همسر شهيد سرتيپ خلبان جواد فكوري - وزير دفاع)
سيد برو خانه!
من اشاره به يك مورد مي كنم كه شهيد نامجو در كنار حضرت آيت الله خامنه اي، مدظله العالي، حدود دو سه ماه متوالي در ستاد عمليات نامنظم فعاليت داشت. در طول اين مدت كه ما زير بمب و موشك دايم بويدم، بعضي وقتها تماس تلفني با ما داشت و جوياي احوال ما مي شد. يك بار در حين صحبت تلفني متوجه شدم كه صدايش گرفته است. پرسيدم: طوري شده؟ و او با لبخند گفت: چيزي نيست نگران نباش، از دود و آتش است.
و پس از آن پيغام فرستاد كه پمادي برايش تهيه و ارسال كنيم. علتش را پرسيدم. گفت، انگشتان پايم زخم شده است.
پرسيدم: چرا؟
گفت: براي اينكه وقت نمي كنم پوتين هايم را از پايم درآورم. چند شب بعد، ناگهان ديديم شهيد نامجو به منزل آمد. از او پرسيدم: چطور شد كه به مرخصي آمدي؟ گفت: آقاي خامنه اي به من امر فرمود سيد دو، سه شب برو خانه. (همسر شهيد سرتيپ خلبان موسي نامجو-وزير دفاع)
صف، حتي مادر وزير
وقتي موسي وزير راه شد، به او گفتم مي خواهم به ديدن خواهرت در تركيه بروم، خروجي مرا صادر كن تا در صف نايستم. از اين حرفم ناراحت شد و گفت: انقلاب شده تا بين پسر شما كه وزير است و كسي كه هيچ كس را در نظام ندارد فرقي نباشد. مرا وادار ساخت در صف بايستم و مشكلات مردم را به وي منتقل كنم.
شهيد كلانتري بارها به صورت يك بسيجي ناشناس و نه يك وزير در خطوط مقدم براي شناسايي دشمن رفته و يا در زير آتش سنگين دشمن و عليرغم تذكر ساير رزمندگان مبني بر ترك محل، كار سنگرسازي را رها نكرد.
وي به عنوان وزير در وزارت راه و ترابري تقريبا تمام مسافرت هاي داخلي را با اتومبيل انجام مي داد و در طول مسير با توجه به كيلومترهاي جاده و همراه داشتن پرونده هاي مربوط به جاده ها، هنگام دست انداز يا خرابي به پرونده ها رجوع مي كرد و پيمانكاران خاطي را شناسايي و شخصا و قاطعانه با آنها برخورد مي كرد. به گفته همراهان شهيد، وي در مسيرهاي طولاني همچنان به انجام وظيفه مشغول بود. وي بارها گفته بود حتي شده با دست بايد تمام راه هاي ايران را اتوبان بسازيم. (مادر شهيد سيد موسي كلانتري-وزير راه و ترابري)
شما لائيكي؟
شهيد سليمي وقتي در تهران دستگير شد و متعاقب آن به زنداني در دزفول فرستاده شد ماجرايي پيش آمد كه البته ما بعد از شهادت آقاي سليمي فهميديم.
آن اتفاق از اين قرار بود كه يكي از زندانبان ها آنجا به طور اتفاقي البته به واسطه خدا از جمله شاگرداني بود كه سال ها شهيد سليمي عمر خويش را در مناطق محروم صرف تعليم به آنان كرده بود. او وقتي شهيد سليمي را ديد با تعجب گفته بود: به ما گفته اند در اين مجموعه همه زنداني ها لائيك و بي دين و بي خدا هستند و ما هرچقدر به آنها آزار برسانيم ثواب دارد ولي كسي كه واقعا من و بقيه را با خدا آشنا كرده شما بوديد!
بعد كه ماجرا را فهميده بود به مرور زمان توانست از محتواي پرونده ساختگي شهيد سليمي آگاهي پيدا كند و آنها را به ايشان منتقل كند به اين وسيله بود كه روز دادگاه شهيد سليمي حرف هايي زد كه با اطلاعات داخل پرونده اش مطابقت نداشت و در نهايت موجبات تبرئه ايشان را فراهم آورد.
شهيد سليمي فرد ساده زيستي بودند البته ما هر دو معلم بوديم بعد از انقلاب ايشان به شهيد رجايي گفته بودند من براي زن و بچه خودم به اندازه كافي جا ندارم چه طور مي توانم دو تا محافظ را در اينجا بپذيرم من خودم مراقب خودم هستم و احتياجي به محافظ ندارم و خدا محافظ من است. حتي بعدها زماني كه پيش مي آمد و من مدرسه نمي رفتم ايشان دنبال بچه مي آمد و او را به مهد كودك مي برد كه حالا همين براي دختر من يك خاطره شده است براي هميشه.
من به خاطر دارم كه حتي بعد از مدتي آقاي رجايي تصميم گرفتند كه براي كم شدن هزينه ها از يك ماشين استفاده كنند كه خود آقاي رجايي مي آمدند دنبال شهيد سليمي و هر دو با هم سركار مي رفتند. (همسر شهيد علي اكبر سليمي جهرمي-دبير كل سازمان امور اداري و استخدامي)
از روستاها غافل نبود
معتقد به تحصيل بود و به اين كه اگر بخواهيم مملكتمان را بسازيم بايد خدمت كنيم بايد بدانيم چه كار داريم مي كنيم و دانش آن را داشته باشيم و اين دانش را او كسب كرده بود و زماني كه در انگلستان بود و تز دكترا را مي نوشت، تز وي مديريت سيستم هاي انرژي بود .من سوال مي كردم اين يعني چه و منجر به چه كاري (شغلي) مي شود؟ مي خنديد و مي گفت كه نهايتش به وزير نيرو منجر مي شود يعني هدفشان اين بود و ما متوجه نمي شديم. واقعا ايشان طوري درس مي خاند كه بتواند يك فرد موثري براي جامعه باشد يعني اين طور فكر مي كرد كه من بايد وزير بشوم، حالا شايد هم از نظر پست و مقام به وزارت فكر نمي كرد. وقتي وزير شده بود حتي خوابيدن او به صورت نشسته بود يعني در پنج، شش ماه اول انقلاب من خوابيدنش را نديدم. حتي به روستاها هم خودش شخصا مي رفت، تمامي روستاها را خودش مي رفت و بازديد مي كرد، علاوه بر آن پاكسازي هايي كه در خود وزارت نيرو انجام مي شد و مديريتي را عوض مي كرد، بايد مي رفت سخنراني و آن مدير جديد را تاييد مي كرد. من مي گفتم خب شما به هر روستايي مي رويد اما مي توانيد دو نفر از معاونين را بفرستيد كه يك گزارش براي شما بياورند مي گفت: نه، من آنجاها را هم خودم بايد بروم. يعني از جزئيات غافل نمي شد. (همسر شهيد حسن عباسپور-وزير نيرو)
خودروي ضد گلوله
او «تك» و «بي همتا» بود. اين اولين جمله اي است كه همسر شهيد در وصف دكتر فياض بخش مي گويد. وي ادامه مي دهد: تنها وزيري بود كه به جاي تحويل ماشين ضدگلوله جهت حفظ امنيت جاني اش، خودروي شخصي خود را به دولت داد تا راننده اي برايش تعيين شود. بله، دكتر با خودروي شخصي خود كارهاي سازمان را انجام مي داد و راننده كه در اين مدت، عاشق منش و رفتار او شده بود، بعد از شهادت دكتر، آشناي خانوادگي ما باقي ماند، شيفته دكتر شده بود و نشان او را از معاشرت با اعضاي خانواده اش مي جست.
جلسات معلم شهيد، استاد مطهري در منزل ما برگزار مي شد و شهيد فياض بخش در اين جلسات تفسير قرآن ميزبان بزرگاني بوده اند كه يا شهيد شده اند يا اينكه در وزارتخانه ها به مردم خدمت مي كند. چند جلسه كه گذشت، دكتر به من ماموريت داد تا نوار سخنراني هاي استاد مطهري را برروي كاغذ پياده كنم و از آن در جلساتي كه خانم ها به منزل ما مي آمدند براي ارتقاء سطح آگاهي بانوان استفاده كنم. در حقيقت من واسطه فيض شده بودم تا خانم ها نيز از آموزش هاي استاد بهره مند شوند.
بعد از شهادت دكتر مطهري، صدا و سيما به اين فكر افتاد كه سخنان استاد را پخش نمايد لذا مدتي بعد، فرزندان شهيد مطهري به منزل ما آمدند و نوارهاي استاد را با خود بردند. بعدها، كتاب هاي استاد از روي نوارهاي ايشان تهيه شد.
نكته جالب اينكه در جلسات منور استاد مطهري، شهيد فياض بخش خود را موظف به ضبط كامل و ثبت صحيح سخنان استاد مي دانست. براي همين توانسته بوديم نوارهاي كامل و جامعي از سخنراني استاد مطهري تهيه كنيم. (همسر شهيد دكتر فياض بخش - رئيس سازمان بهزيستي)
فراري از دوربين
شهيد قندي دريك خانواده متدين و مهربان بزرگ شد. همين امر در شخصيت ايشان اثر گذاشته بود. من در طول شش سال زندگي مشتركم با شهيد قندي، هميشه محبت از ايشان ديدم. آرام و متين بود. عصباني نمي شد. با آن كه ساعات كارش بسيار بود، مطالعه را فراموش نمي كرد. هوش ايشان زبانزد بود و در دبيرستان و دانشگاه جزء نفرات برتر بود. بسيار توجه داشت كه تمام كارهايش مورد رضاي خداباشد و با كمال محبت و متانت با بچه ها برخورد مي كرد.
شهيد قندي اهل شعار دادن و جلوي دوربين رفتن نبود. خيلي اوقات هنگامي كه جلسات را نشان مي دادند، مي گفتم شما را نديدم و ايشان جواب مي دادند: جايي مي ايستم كه در دوربين نيفتم.
هم كلاسي ها و دوستان دوران دبيرستان علوي و دانشگاه ايشان درباره رتبه علمي او مي گويند دكتر قندي را كنار بگذاريد حالا بقيه را با هم مقايسه كنيد. سال 41 در كنكور سراسري رتبه اول را كسب كرد و دكتراي خود را از آمريكا گرفت.
دكتر قندي غير از تحصيلات و مطالعات دانشگاهي علوم اسلامي را هم مي خواند، خارج فقه را پيش آقاي داوودي مي خواند. كتاب اسفار را خوانده بود و منظومه را پيش شهيد مطهري خوانده بود و جزء شاگردان نزديك ايشان بود.(همسر شهيد محمود قندي - وزير پست و تلگراف و تلفن)
سري كه براي كار درد مي كرد
ارديبهشت 59 بعد از حمله آمريكا به صحراي طبس، گروگان ها در شهرهاي مختلف تقسيم شدند، كه 5 گروگان نيز به سرپرستي آقا رحمان به تبريز منتقل و در محل كنسولگري آمريكا در تبريز نگهداري مي شوند.( محمود مهرانپور)
در عمليات بدر به اتفاق يكي از دوستان ديگر عازم منطقه شده بوديم، حكم مشخصي براي انجام كار نداشتيم. ولي رحمان برعكس ما دو نفر مي رفت براي خودش كار ايجاد مي كرد، پيگيري شديدي مي كردند كه اگر كاري و نياز به كمكي هست، انجام بدهند و آن قدر پيگيري كرد كه فرمانده ي لشگر محمد رسول الله (ص) به ايشان ماموريت دادندكه از لشگر نجف قايق بگير تا در عمليات استفاده كنند و رحمان با شورا زائد الوصفي به من گفتند: بلند شو برويم. نزديك صبح بود كه برگشتيم وقايق ها را تحويل داديم.وقتي برگشتيم فكر كردم كه او استراحت مي كند و بعد از استراحت دوباره به عمليات مي رويم. ولي او استراحت نكرده، همكاري اش را با لشگر ادامه داد و بازهم عازم منطقه عملياتي شديم و چون كار مشخصي نداشتيم، بايد كاري پيدا مي كرديم در همين حال بوديم كه يكي از فرماندهان ارشد لشگر جراحتي برداشت و بهانه اي پيدا شد تا رحمان كاري انجام دهد و با آشنايي كه از پزشكي داشت، مسئوليت مداوا را برعهده گرفت و سوار بر قايقي كه من قايقرانش بودم، با سرعت مجروحان را به بيمارستان صحرايي منتقل كرديم.خلاصه حتي ساعتي بي كار نبود.
علي اكبر زحمتكش

 

(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14