(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 2 شهريور 1387 - 21 شعبان 1429 - 22 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189163
 

مدرسه
جواب مسابقه پنجره
جواب سلام
مسابقه شماره 2
بچه هاي تابستان
پيروزي
گذر و نظر
در جاده انتظار



مدرسه

بين خودمون باشه

دلم براي مدرسه تنگ است، دلم براي تمام آن شور و حرارت ها و قيل و قال ها مي تپد. دلم براي جوشش صبح سماور تنگ است.
دلم براي آن صبح زمستاني كه پدر قبل از رفتنش سفارش سرما نخوردن را مي كرد، تنگ است. دلم براي همه آسمانهاي لاجوردي مكتب خانه ها تنگ است. دلم براي فارسي، آن آب بابا دلم براي جغرافيا با همه آبرفت ها و دلتاها، دلم براي تاريخ با آن آغا محمدخان قاجار، دلم براي ديني با آن احكام زيبا، دلم براي همه درسها تنگ است، دلم براي آن تخته پاك كن غريب و مظلوم كه بي صدا آن روي تخته، خواب است و دلش مي خواهد تا آن سوي تخته به پرواز درآيد تنگ است. دلم براي معلم فارسي ام با آن به نام خدا نوشتنش تنگ است. دلم براي زنگ خانه و فرار جنون آميز براي ديدار با مادر تنگ است. دلم براي همه آن وقتهايي كه سعي مي كردم تا هم وظيفه خانه را انجام دهم و هم شاگرد خوبي باشم، تنگ است. دلم براي مدرسه با همه حسادت ها و ديوارهاي رنگي اش، ميزهاي پر از يادگاري اش جايزه هاي بزرگش تنگ است. دلم براي باران هاي سيل آسا كه چتري براي همديگر مي شديم در حياط مدرسه در گل و لاي آب هاي كثيف مي رفتيم و هيچ احساس ناراحتي نمي كرديم، دلم براي تمام كارنامه هاي خوب و بد، -0-ها و 20ها، تنگ است. دلم براي حسادت دخترك خبيث كلاس كه بويي از معرفت و دانش نداشت تنگ است، دلم براي همه سلام ها، مناسبت ها، فجرها، تبريك ها و تعطيلات قبل از عيد تنگ است. دلم براي تمام خانه تكاني ها، غلت زدن روي قالي هاي پركف تنگ است.
و در آخر مدرسه، زيباترين خانه است، زيبايي هايش را در دل حفظ كن و بدي هايش را به آب بسپار...
مائده ملكي. 14ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



جواب مسابقه پنجره

اشاره
در اين شماره مطلب اصلي مان جواب هاي رسيده به مسابقه شماره يك پنجره است .
مسابقه پنجره بهانه خوبي است براي دوستان صفحه مدرسه تا قلم بردارند و گل بكارند.
به لطف خدا آثار خوبي به دست ما رسيد.
هر كدام از دوستانمان از پنجره خودشان به تصوير نگاه كرده بودند.
اين مسابقه جايزه و برنده ندارد !
شايد بعضي از دوستان بگويند : پس چرا نامش را مسابقه گذاشته ايد؟
راستش هدف ما درست كردن ميدان نوشتن است .
شايد برندگان اين ميدان دوستاني هستند كه در آن شركت مي كنند و آثارشان به چاپ مي رسد.
مسابقه دوم پنجره در اين شماره به چاپ رسيده است .
مادر انتظار آثار جديد و جالبتان هستيم .
با تشكر مسئول صفحه مدرسه

يادگاري
- ببين پسرم اين منم.
- اين بابا؟
-نه. اين كه انگشتهايش را بين حصار قفل كرده.
- پس اين كيه؟
- اي بابا؛ اين كه سيروسه؛ دوستم.
- ا، همين آقا سيروس نجار؟
- آره باباجان.
- به چي داريد نگاه مي كنيد بابا؟
- به قطار؛ قطار رزمنده ها؛ هفته اي يك بار از كنار روستاي ما رد مي شد؛ ما هم مي رفتيم و از پشت حصار منتظر مي شديم تا بيايند.
- شما جنگ نرفتي؟
- نه بابا چون سنم قد نداد؛ ولي چه قدر كلك سوار كرديم تا خودمان را توي يكي از گروههاي اعزامي جا كنيم، كه نشد. به قول سيروس مچمان را گرفتند!
عطيه كمالي خوش انصاف. تهران
(عضو تيم ادبي. هنري مدرسه)

ما پرواز مي كنيم
سلام دوست نوجوان من!
حالت را نمي پرسم چرا كه مي بينم نگاهت نگران است. مي دانم، خوب تو را درك مي كنم. آخر من هم نوجوانم؛ درست مثل تو. من مي فهمم كه انتظار در چشمهاي بي گناه تو چقدر معني مي دهد. از پشت حصارهاي زندگي، اين طور نگاه پر فروغ ات را نشكن! مي دانم كه نگراني؛ نگران آينده ات و از چشمهاي نوجوان ات به آينده نگاه مي كني. مي دانم براي تو هم سخت است تحمل چيزي كه مي بيني. من هم اين تصوير را بارها و بارها ديده ام: آدم بزرگهايي كه براي زندگي، قلب هايشان را زمين انداخته اند و هركس كه مي گذرد، قلب ديگري را لگد مي كند!
دوست هميشگي من!
نگران نباش. ما كه نوجوانيم، چه غمي داريم؟ ما هيچ وقت وارد زندگي آنها نمي شويم كه دور تا دور خود را حصار كشيده اند. ما نوجوانيم... شايد بهتر است بگويم ما پرنده ايم. آخر نوجوان همان پرنده است! ما پرواز مي كنيم قبل از اينكه درهاي حصار را باز كنند و بگويند: «بايد برويد داخل!»
چرا هنوز نگراني؟ اجازه نده نگراني در نگاهت خانه بسازد. نگاه تو با ارزش است آن را به قيمت تمام قاصدكهاي جهان هم نفروش!
به قول سهراب: ... و همين!

ياسمن رضاييان. 16ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

در آن سوي قفس
اسارت، تنها چيزي بود كه به ذهنم خطور كرد. فرهنگ لغات فارسي را از كتابخانه برداشتم تا بيشتر در مورد اين كلمه، بدانم. در آن كتاب در مورد اين كلمه نوشته شده بود اسارت يعني برده كردن، راندن و بستن، اسيرشدن، كسي را برده و اسيركردن يا كسي را به اسيري و بردگي درآوردن.
اسارت واژه اي زشت است كه مرا به ياد جمله عارفانه آقاي بهجت انداخت كه گفته بود: «الهي شكرت كه پرنده اي را در قفس زنداني نكردم، توفيقم ده تا در قفس شدگان را آزاد كنم.» چه كسي به خود حق مي دهد انسانهايي ر ا كه خداوند آزاد آفريده و حق ديدن رنگ آسمان آبي و درك وزش نسيم چهارفصل را دارند، از آنها بگيرد. به راستي ميدان قلب اين نونهالان چه مقدار تاب تحمل دارد.
سايه اندوهگين سيم هاي فلزي بر روي كودكان و نوجواناني كه هنوز خاطرات صبحگاهان زندگي را در سر دارند، چيست؟ آنها در آن سو به چه فكر مي كنند؟
علي رضا رويوران. اول دبيرستان. تهران

رويا
بازيكنان نوجوان وارد زمين فوتبال شدند. تماشاگران آنها را تشويق مي كردند. تماشاگرهايي كه بعضي از آنها پدر و برادر بازيكنان نوجوان بودند.
داور همراه كاپيتان هاي دو تيم سبز و نارنجي پوش به دايره اي زمين مستطيلي شكل سبز چمن مصنوعي آمدند. بعد از تعيين توپ و زمين با سوت داور، بازي شروع شد. بازي در ورزشگاه تازه ساخت در جنوب شهر، منطقه 12 در ميان تماشاگران چهار نفر بودند كه با بقيه تماشاگران تفاوت داشتند آنها روياهايي در ذهن داشتند كه با بقيه روياها كمي متفاوت بود. روياهاي آنها شيرين و بامزه بود. روياهايي كه از ته قلب است. اولي دست روي سينه اش گذاشته بود. در عالم رويا به اين فكر مي كرد: «اي كاش من هم در زمين فوتبال بودم، واي چه كارها كه مي كردم، همه شون رو دربيل مي زدم، بعد هم توي دروازه، تماشاگران هم به شدت تشويق ام مي كردند. من هم به آنها ابراز علاقه مي كردم. شايد هم، پيشنهاد بازي در ليگ دسته يك هم به من مي شد. اون موقع معروف مي شدم اي واي...» نفر دومي دو دستش را روي تورهاي سيمي ورزشگاه گذاشته بود. مثل اينكه مي خواهد از آن ها بالا برود، در عالم رويا پيش خودش مي گويد: «اگر مي شد از اين نرده ها رد مي شدم، مي پريدم در زمين فوتبال. با يك جهش توپ را از بازيكنان مي گرفتم، رو پايي مي زدم، برگردون (قيچي)، چكشي، دريبل زيداني و... تماشاگران هم كيف مي كردند، موبايل شان را در مي آوردند و فيلم برداري مي كردند، چي مي شد...»
وي كه با تعجب زمين فوتبال را نگاه مي كرد، توي تخيل اش، خودش را جاي رونالدينهو جا زده بود، فكر مي كرد كه در شهر بارسلون است. و در جايگاه تماشاگران، حيف كه مصدوم شده و نتوانسته به بازي حساس تيم اش با رئال مادريد برسد!
آخرين نفر كه چهارمين نفر باشد، دست در دهان، تعجب مي كرد، تعجب از اينكه، بازيكنان چطور هماهنگ كار مي كنند، پاس مي دهند، شوت مي زنند، سانتر مي كنند و... داشت فكر مي كرد، چگونه مانند آنها باشد، تمرين هايش چگونه باشد، در چه باشگاهي اسم بنويسد و...
وحيد بلندي روشن. 17 ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

دريچه
گاهي اوقات مي شود حتي از دريچه كوچك و باريكي دنياي بزرگ و پهناور را ديد و گاهي هم ممكن است، در بالاترين نقطه باشي و جز يك دريچه كوچك هيچ نبيني.
شايد اينان به دنيايي مي نگرند به دنيايي كه بي رحمانه به اهالي اش پشت مي كند. شايد اين كودك از ديدن اين همه نا آرامي چين و چروك به پيشاني اش راه داده است. شايد دنياي پيش رويش لج بازي هاي روزگار با آدم ها چشم هايش را اين گونه جست وجوگر نشان مي دهد، خوشا به حالش كه دنياي واقعي را از دريچه اي نگاه مي كند و دستانش هنوز نبرد با روزگار را تجربه نكرده است.
فانوس
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



جواب سلام

¤ دوست مدرسه اي، عطيه كمالي خوش انصاف . تهران
از ميان آثار ارسالي تان، قطعه «دل ها برايت كوچك شده و «بچه هاي تابستان» براي چاپ انتخاب شد. علاوه بر داستان نويسي شما در زمينه سرودن شعر هم استعداد خوبي داريد.
شعرهاي «براي دوستم» و «مرگ قاصدك» اولين آثار شما در زمينه شعر است كه به صفحه مدرسه رسيده است. شعر اول صميمي بود اما كشف تازه اي نداشت.
درباره شعر «مرگ قاصدك» بايد بگويم اين شعر كوتاه تاثيرگذار و قشنگ است. به اميد مطالعه و تمرين بيشتر در زمينه شعر مهمان اين اثر مي شويم:
يك لحظه باد وزيد
يك قاصدك را چيد
آن قاصدك پريد
يك لحظه در هوا
يك رقص در خودش
يك مرگ بي صدا

¤ دوست تازه ام، سيد پـويا پژوهيده .12ساله . دزفول
داستانك «انعكاس زندگي» زيبا بود. باز هم براي ما از آثار خوبت بفرست.

¤ عضو تازه تيم ادبي و هنري مدرسه، آسيه كيواني . ياسوج
قطعات «باران»، «نداي تو» و «چقدر مهرباني» را درنوبت چاپ قرار داديم.
آثار تازه ات را چشم انتظاريم.

¤ دوست خوبم مريم عسگري . 17 ساله . تهران
داستان «حالا كه از سرويس جاموندم» را خواندم و بر قلم سبزتان آفرين گفتم. طنز با طراوتي نوشته ايد. معلوم است كه به جزييات اطرافتان خوب دقت مي كنيد. نوشته ايد داستانتان دنباله دار است پس لطف كنيد داستان كامل تان را براي صفحه مدرسه بفرستيد تا در صورت انتخاب به چاپ برسد.
با تشكر از شما

¤ عضو فعال تيم ادبي و هنري مدرسه، فانوس . 15 ساله . تهران
داستان «مقصر كيست؟» را در نوبت چاپ قرار داديم. با دقت مطالعه كنيد تا آثارتان روز به روز بهتر شود.
شعر «پروانه صفت» هم قشنگ بود اما در زمينه وزن و قافيه دچار مشكل بود. حفظ آثار موزون شاعران كهن و معاصر مي تواند شما را در سه وزن اشعار وزن و قافيه دار ياري دهد.

¤ دوست تازه مان، فاطمه سرخه اي . ورامين
قطعه ادبي «در جاده انتظار» در نوبت چاپ قرار گرفت. به جمع دوستان مدرسه اي خوش آمديد. با ارسال مطالب جديدتان ياري مان كنيد.

¤ عضو جديد تيم ادبي و هنري مدرسه، مائده ملكي 14 ساله . تهران
دو اثر صميمي شما به نام هاي «زندگي» و «مدرسه» در نوبت چاپ قرار گرفت. حالا شما هم عضو تيم ادبي و هنري مدرسه هستيد. از طرف بروبچه هاي تيم به شما خوش آمد مي گوييم.

¤ دوست مدرسه اي ام، فاطمه اكبري پوياني . تهران
آثار خوبتان شما را به عضويت در تيم ادبي و هنري مدرسه در آورد. با دعاي شما و دوستان ديگر عاقبت صفحه مدرسه ختم به خير خواهد شد.
«پيروزي» امروز چاپ شد و «خواب سفيد» در نوبت چاپ قرار گرفت. موفق باشيد

 



مسابقه شماره 2

دوست مدرسه اي ام!
براي شركت در مسابقه پنجره، قلم و كاغذت را بردار و درباره تصوير بالا شعر، داستان يا قطعه ادبي بنويس.
بهترين آثار رسيده در صفحه مدرسه به چاپ خواهد رسيد. مهلت ارسال آثار 20 شهريور ماه است.

 



بچه هاي تابستان

امير با خودش فكركرد: بهتره هيچ كلاسي نروم، تو اين گرما؛ خانه از همه جا بهتره، زير باد كولر مي نشينم؛ تلويزيون را روشن مي كنم؛ چند تا بسته چيپس و پـفك هم مي خرم و از اقامت فراغتم استفاده مي كنم؛ به به چه اوقات فراغتي!
سه ماه بعد روز اول مهر:
آقاي محسني معلم ادبيات:«اين جلسه درس نمي دهم ولي براي جلسه بعد يك انشاء بنويسيد با موضوع...» و همه بچه ها با صداي بلند گفتند:«اوقات فراغت خود را چگونه گذرانديد؟» آقاي محسني تعجب كرد و با خودش گفت:«امسال چه دانش آموزان خوب و زرنگي دارم.»
هفته بعد، جلسه دوم ادبيات:
هاشم پاي تخته ايستاده است؛ بچه ها يكي يكي مي آيند و انشاهايشان را مي خوانند. هاشم هم دريك جمله مي نويسد كه هركسي درتابستان چه كاري انجام داده است:
علي: كلاس فوتبال رفته است، و توانسته دروازه بان تيم منطقه بشود.
محسن: كلاس كامپيوتر رفته است.
آريا: دركتابخانه مسجد ثبت نام كرده است و چندين كتاب خوانده است.
مسعود: با پدرش سركار رفته است و مكانيكي ياد گرفته و حقوقي را كه مي گرفته پس انداز كرده است.
سهيل: با چند تا از بچه هاي مسجد محلشان چند تا روزنامه ديواري درست كرده است.
امير: جلوي تلويزيون دراز كشيده است و به وزنش اضافه كرده است.
با نوشتن اين جمله روي تخته همه بچه هاي كلاس خنديدند.
¤¤¤
9 ماه بعد، تابستان سال آينده:
امير با خودش فكر كرد: بهتره اين تابستان به كتابفروشي برادرم بروم و به او كمك كنم و به توصيه خواهرم كلاس زبان هم بروم.
سه ماه بعد جلسه دوم ادبيات:
امير ترم سوم زبان را گذرانده و با كلي كتاب هم آشنا شده است.
با نوشتن اين جمله روي تخته همه بچه هاي كلاس امير را تشويق كردند.
عطيه كمالي خوش انصاف

 



پيروزي

جلوي چشم من روي زمين افتاد. مات و مبهوت نگاهش مي كردم. او هم غافلگيرشده بود. از چهره اش مي شد فهميد كه چقدر درد مي كشد. غلت زد و خودش را به دستش كه از مچ جدا شده بود رساند. انگشت اشاره و وسط را باز كرد و بقيه را خم كرد. لبخند زد و با هم به تكه دست پيروزي او نگاه كرديم.
فاطمه اكبري پوياني. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



گذر و نظر

وقتي صفحه مدرسه را بازمي كني، دوست داري چه مطالبي در آن چاپ شده باشد؟ دوست دارم نظرت را درباره آثار چاپ شده در صفحه مدرسه بدانم.
تو مي تواني با گذر از كوچه باغ مطالب چاپ شده در صفحه مدرسه، نظرت را درباره مطالب دوستانت بنويسي.
مطمئن باش براي دوستانت جالب خواهد بود كه ببينند يك نفر درباره شعر يا حرف دلشان نظر داده است.
بخش «گذر و نظر» با هدف پويايي و ايجاد دوستي هاي سالم در خدمت شماست. حالا ما يك انجمن ادبي و هنري از راه دور داريم. ببينيد:
-خانم ياسمن رضاييان در يكي از نوشته هايشان گفته بودند: بايد براي كنكور آماده شوم مي خواستم بپرسم مگر ايشان 16ساله نيستند؟ آيا براي صفحه مدرسه سن خاصي مورد نظرتان است؟
پيام تلفني از وحيد بلندي روشن 17ساله تهران
آقا وحيد!
سلام برشما. اول از اين كه با صفحه مدرسه تماس گرفتيد از شما ممنونم. دوم اين كه خانم رضاييان، اگر از آمادگي براي كنكور نوشته اند منظورشان اين بوده كه بايد خودم را آماده كنم. اين آمادگي مي تواند از يكي دوسال قبل هم آغاز شود.
مخاطبين صفحه مدرسه دانش آموزان دوره هاي راهنمايي و دبيرستان هستند اما اگر دوستان ديگري هم دلشان خواست با اين صفحه همكاري كنند ما خوشحال مي شويم.
الان يكي از دانشجويان رشته گرافيك دارد براي ما داستان هاي كوتاه و قشنگي مي نويسد آيا داستان هاي او را خوانده ايد؟ يك...، يك پا بالا و كيك دونفره از داستان هاي كوتاه اوست كه در صفحه مدرسه چاپ شده است.
دوستان عزيز!
اگر براي بخش «گذر و نظر» مطلب مي نويسيد به نكته هاي زير توجه كنيد:
1- سعي كنيد به تلاش ادبي و هنري دوستتان احترام بگذاريد.
2- طوري نظر دهيد كه دوستتان به ادامه راه اميدوار شود.
3- براي پيشرفت دوستتان اگر كتاب يا منبع مناسبي مي شناسيد معرفي كنيد.
5- يادتان باشد مطلب يا پيامتان براي بخش «گذر و نظر» مختصر و مفيد باشد.
با تشكر
مسئول بخش گذر و نظر

 



در جاده انتظار

يا اباصالح(عج)!
اگر زحمت افتد كه نهي پاي به چشمم، بگذار كه من چشم به پاي تو گذارم. بياييد اي منتظران قلبهايمان را در دست بگيريم و جام مرواريد چشمهايمان را برداريم و در جاده انتظار به اميد ديدار روي گل نرگس قدمي بزنيم. حجه بن الحسن(عج)! دلهايمان را كه ميان علفهاي هرز ستم و بي عدالتي و جفاي روزگار مجروح شده و چشمانمان را كه از غم نديدن جلوه بي همتايت به يتيمان چهره ات نام گرفته اند، آورده ايم كه مرهم ديدار بر روي آنها بگذاري تا كمي بيدار شويم.
مولاي من! نمي دانم از كجاي اين غربتسرا بنويسم، ابر بهار كلماتش را بر كوير سوخته دنيا مي باراند تا شايد خوشه اي از خار و خاشاك سبز گردد اما جفاي روزگار بيش از اين است. ستمكاران بر مرداب دنيا علف هرز شده اند و هر لحظه بر لجنزار تعلقات و وابستگي ها فرومي روند و در وجود خود فريادهاي فطرت بيدار را به دست فراموشي مي سپارند.
آنها هر روز در مقابل جهل و سرگشتگي بيشتر سرخم مي كنند اما دوستداران و محبان دست از دعا و دل از اميد خالي نمي كنند و ياران هر لحظه آماده ياري يوسف زهرا(س) هستند تا پرده از چهره بردارد و بذر عدالت را در بساط زمين افشانده و شكوفه محبت اهل بيت(ع) را در دلها به بارنشاند.
فاطمه سرخه اي(19ساله) ورامين

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14