(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 26 مرداد 1387 - 14 شعبان 1429 - 16 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189158
 

گفت و گو با مسئول معاونت ارتباطات و تبليغات موسسه پيام آزادگان آزادگان دو بانك اطلاعاتي دارند
گفت وگو با آزاده حسين پير حسين لو سالي يك بار ستاره ها را مي ديديم
تلخ و شيرين هاي اسارت



گفت و گو با مسئول معاونت ارتباطات و تبليغات موسسه پيام آزادگان آزادگان دو بانك اطلاعاتي دارند

موسسه فرهنگي «پيام آزادگان» را مي توان تنها مركزي دانست كه به صورت تخصصي در مورد مباحث مربوط به آزادگان دفاع مقدس مشغول فعاليت است. به نظر مي رسد بايد سال ها پيش از اين مسئولين و متوليان امر پيگير راه اندازي چنين مركزي مي شدند اما فقط سه سال از عمر اين موسسه مي گذرد.
آنچه مي خوانيد گفت و گوي ما با غلامرضا جوكار - معاونت ارتباطات و تبليغات موسسه پيام آزادگان- در مورد فعاليت هاي اين موسسه است. جوكار خود نزديك به هشت سال طعم اسارت را چشيده و از آزادگان سرفراز كشور است.
¤انگيزه راه اندازي و تاسيس موسسه پيام آزادگان چه بود؟
- اين موضوع به سال ها قبل باز مي گردد. هدف اين بود كه هر چه سندي در مورد آزادگان اعم از اسناد مكتوب، خاطرات، صنايع دستي، مدارك و غيره وجود دارد جمع آوري شده و به ثبت برسد و در دسترس عموم قرار بگيرد.به هر حال اين نيمه پنهان فرهنگ دفاع مقدس است كه بايد ظاهر شود.
¤ موسسه چطور شكل گرفت؟
- طرح اوليه از مرحوم ابوترابي بود. ايشان روي اين موضوع خيلي حساسيت و جديت داشت. بعد از ايشان هم ما پيگير شديم و بالاخره سال 84 طرح عملي شد.
¤ از فعاليت هاي موسسه بگوييد.
- يكي از كاركردهاي موسسه دفاع از هويت آزادگان است. مثلاً مباحثي مطرح بود كه آزادگان كه مجروح هم هستند را جزء جانبازان محسوب كنند يا نه. موضوع هم اين است كه درست است آزادگان جانباز هم هستند اما با يك فرهنگ و محيط خاص خود كه به طور كلي مي توان به آن فرهنگ اسارت گفت.
¤ شاخص هاي اين فرهنگ چيست؟
- همه جاي دنيا اسيران بعد از آزادي ماموريت خود را تمام شده مي دانند و اين در رفتارشان در طول اسارت هم منعكس است اما فرهنگ اسارت ما اينطور نيست.
آزادگان ما پس از رهايي وارد وارد جبهه فرهنگي شدند تا هويت ديني- ملي و ارزش هاي خود را حفظ كنند. سنگ بناي اين موضوع را هم مرحوم ابوترابي گذاشت.
در دنيا هنگام اسارت همه به فكر فرار هستند اما ابوترابي مخالف بود و مي گفت اين درست نيست چون ممكن است تعداد معدودي فرار كنند اما نتيجه اش سخت گيري و شكنجه سايرين است. به نظر ايشان اين رهايي كه موجب شكنجه و آزار سايرين مي شد از نگاه ديني مردود بود.
به همين دليل كسي به فرار فكر نمي كرد. يك برنامه تعريف كرده و بر اساس آن زندگي مي كرديم. برنامه اي كه سهم عمده آن فرهنگي بود.
¤ مشخصات اين برنامه چه بود؟
- بچه ها براي همه مناسبت هاي ملي و مذهبي برنامه داشتند. از سخنراني و شعر خواني و مقاله گرفته تا سرود و تئاتر و اين جور برنامه ها كه همه هم به مناسبت اجرا مي شد. اين برنامه ها باعث مي شد بچه ها با عقبه فكري خودشان فاصله نگيرند.
در شرايطي كه دشمن حتي به دويدن ما هم حساس بود ما كاراته و بوكس و تكواندو راه انداخته بوديم. شايد تعجب كنيد اما حتي اسلحه هم به دست آورده و پنهان كرده بوديم براي روزي كه ممكن بود لازم شود.
حالا اين موسسه مي خواهد اين فرهنگ را با جزئيات و ريزه كاري هايش جمع آوري و حفظ كند تا به دست آيندگان برسد.
¤ در مورد ساختار موسسه توضيح مي دهيد؟
- موسسه از چهار معاونت تشكيل شده كه عبارتند از معاونت مالي و پشتيباني، معاونت پژوهشي و نشر، معاونت هنري و معاونت بعدي هم ارتباطات و تبليغات.
اين موسسه در زمينه آثار مكتوب تا به حال 40 اثر را در مورد آزادگان منتشر كرده و 15 اثر ديگر در آستانه چاپ است.
¤ موسسه بانك اطلاعات در مورد آزادگان دارد؟
- بله. يك بانك اطلاعاتي عمومي است كه سوابق و اطلاعات فردي آزادگان در آن وجود دارد و يك بانك اطلاعات تخصي هم داريم كه محور آن فعاليت آزادگان نخبه در رشته ها و عرصه هاي گوناگون است.
در اين بانك اطلاعات فرزندان نخبه آزادگان هم وجود دارد.
¤ برنامه هاي شما براي سالگرد ورود آزادگان به ميهن چيست؟
- برنامه هاي متنوعي در دست اجرا داريم از جمله جشن هايي كه در آن از آزادگان و خانواده اي آنان تجليل مي شود و همينطور از خادمان آزادگان. يعني كساني كه به آزادگان خدمات دهي مي كنند.
برنامه امام و آزادگان را داريم كه محل آن حسينيه جماران است و برنامه هايي از اين دست.
¤ شما چه خدماتي به آزادگان ارائه مي كنيد؟
- خدمات ما در حوزه فرهنگي تعريف شده و ارائه خدمات مالي و اقتصادي در دستور كار ما نيست. يعني نه بودجه اش را داريم و نه اصلاً در حوزه وظايف و اختيارات ماست.
¤ آيا شما براي حضور آزادگان در كنار هم برنامه داريد؟
- ما حركت هايي در اين مورد داريم اما اين قضيه بين آزادگان بيشتر خودجوش است و نقش ما در اين مسئله بيشتر تشويقي و حمايتي است.
آزادگان سال گذشته در اصفهان يك ملاقات با يكديگر داشتند و امسال هم دو روز در تهران با هم ديدار كردند.
¤ تعداد آزادگان چقدر است؟
- ما حدود 43 هزار آزاده دوران دفاع مقدس و 1500 آزاده سياسي از دوران طاغوت داريم كه تا كنون حدود 2000 آزاده از دنيا رفته اند. البته لازم به توضيح است محور فعاليت هاي موسسه، آزادگان دفاع مقدس هستند.

 



گفت وگو با آزاده حسين پير حسين لو سالي يك بار ستاره ها را مي ديديم

صابر عظيمي
جنگ ما دو رويه دارد. يك روي آن آتش است و دود و تركش و تير و خمپاره و خون و روي ديگر آن بچه هاي جنگ. سخن از بچه هاي جنگ نيز سخن از فرهنگي است كه همه در آن غوطه ور بودند. اين فرهنگ با بچه ها تا موصل و اردوگاه ها و آسايشگاه ها كشيده شد. فرهنگي كه در موصل جريان داشت امتداد فرهنگي است كه در جاي جاي جنگ ما جاري بوده است. شكوه و تجلي پرستش ها در اردوگاهها شنيدن دارد. به حضور آزاده حسين پيرحسين لو وارد مي شويم و انديشه و خيال و احساس را بر بال هاي سخنان و خاطرات او به سالها پيش پرواز مي دهيم و وارد موصل و اردوگاه ها و آسايشگاه هاي بچه هاي جنگ مي شويم و از شكوه و عظمتي كه سرپنجه هاي عشق و پرستش آفريد مي شنويم. از بچه هايي كه در پرستشگاه خداوند وارد ميدان دفاع از شرافت و ناموس و ايمان اين مرز و بوم شدند و در اين ميدان كاروزار از هيچ چيز دريغ نكردند. ما نيز در قالب خاطره ها نقبي به صفات و هويت بچه هاي آن دوران مي زنيم و خط و سهم خود را برمي گيريم و به آيندگان مي سپاريم. تا همه در همه جا بدانند كه بر اين مرز و بوم و بچه هاي اين دوره هشت ساله چه گذشته است. ما هنوز نيازمند ارجاع به آن دروان و بچه هاي آن هستيم. هنوز ناگفته ها بسيار است. كنجكاوي كنيم و پرواي خستگي و گذار زمان نداشته باشيم.
¤ لطفاً خودتان را معرفي كنيد؟
- من حسين پيرحسين لو هستم. 50سال دارم و دو فرزند يك دختر، يك پسر.
¤ از نحوه جبهه رفتن خودتان بگوئيد؟
- شروع فعاليت ما به قبل از انقلاب باز مي گردد به مسجد قمر بني هاشم در شرق تهران سمت علم و صنعت. بعد از گرفتن ديپلم، زماني كه سپاه پاسداران شكل گرفت وارد سپاه شدم و دوره آموزش هاي لازم را گذراندم با شروع جنگ از طريق سپاه از اولين افرادي بوديم كه پا به جبهه گذاشتيم. فكر مي كنم 14 مهر 59 بود يعني 10 يا 12 روز بعد از شروع جنگ. كه به غرب كشور يعني كرمانشاه و سرپل ذهاب كه منطقه اي بود در تيررس دشمن و در واقع يك شهر جنگي محسوب مي شد اعزام شديم.
¤ در جنگ مجروح هم شديد؟
- بله. من از ناحيه پا تركش خوردم و دستم هم قبلا شكسته بود.
¤چند سال سابقه اسارت داريد؟
- تقريباً 5 سال در اسارت بودم يعني از سال 59 تا سال 64 طول كشيد و اواخر 64 بود كه آزاد شدم.
¤ از نحوه اسارت بگوئيد؟
- ما چند نفر بوديم كه در همان اوايل جنگ به اسارت دشمن درآمديم. ما در منطقه بازي دراز مأمور به يك عمليات هجومي- پارتيزاني بوديم كه مصادف با شب عيد غدير 59 هم بود در حين درگيري به محاصره دشمن افتاديم در آن زمان بني صدر هم رئيس جمهور وقت بود كه مورد پشتيباني هم قرار نگرفتيم. حدود هفده نفر بوديم كه كار محاصره به اسارت كشيد. ما را بعد از بازجوئي ها به خانقين و از خانقين به بغداد در بدترين شرايط منتقل كردند.
¤ از اوايل اسارت بگوئيد؟
- در همان روزهاي اول ما را براي بازجوئي به يك جاهاي تنگ شبيه به قبر مي بردند كه واقعاً بوي مرگ از دخمه هاي كوچك و تاريك ميامد بعد سعي داشتند بفهمند كه ما سرباز هستيم يا سپاهي كه وعده مي دادند آنهايي كه سپاهي هستند اگر اعتراف كنند و خود را معرفي كنند از شرايطي بمراتب بهتر برخوردار خواهند بود. اما ما اطلاعات درست نمي داديم كه كار به تهديد مرگ مي كشيد. در نهايت ما را با قطار كه به قطار وحشت معروف بود نيمه شب اواسط آبان ماه در بدترين شرايط و سرما به موصل منتقل كردند.
¤ از موصل بگوئيد و از اوضاع و شرايط تا رسيدن به اردوگاه اسرا؟
- اتفاقاً اوضاع و شرايطي كه در موصل ديدم و چيزهايي كه آنجا بر ما گذشت برايمان دور از انتظار و باور كردني نبود.
¤ چه گذشت كه باورش سخت بود؟
- تلخ ترين موضوع نحوأ عمل و عكس العمل عوامل حزب بعث در برابر اسراء بود يعني ما 71 نفر. ساعت 9 صبح از قطار پياده شديم يك گروه گارد امنيتي دور ما را گرفته بودند و ما در محاصر آنها به طرف اردوگاه مي رفتيم. در همين حين ديديم كه بعثي ها با سنگ و چوب و حتي آب دهن از ما پذيرايي كردند. صحنه باورمان نمي شد. انگار با تمام وجود فهميدم و چشيدم كه بر اسراي كربلا چه گذشته است.
¤ در ايام اسارت وضعيت تماس با خانواده چگونه بود؟ آيا از طريق نامه نگاري اين امكان برايتان فراهم بود؟
- ما از طريق نامه مي توانستيم با خانواده مان تماس برقرار كنيم اما اين كار به ندرت اتفاق مي افتاد و همه اينها بخاطر مشكل تراشي هاي بعثي ها بود. ما تا سه ماه هيچ گونه اطلاعي نتوانستيم به خانواده هايمان برسانيم تا آنجا كه فكر مي كردند ما شهيد شديم و مجالس ختم هم تا چهلم برايمان گرفته بودند. بعد از گذشت 2ماه از اسارت اولين گروه صليب سرخي ما را ثبت نام كردند. يكي از وظايف صليب سرخي ها همان اطلاع رساني است. توسط صليب سرخ بعد از سه ماه اولين نامه ما بدست خانواده مان رسيد و تازه آنها از سلامت ما مطلع شدند. اما پاسخ نامه ها توسط عراقي ها به مانع مي خورد و به دستمان نمي رسيد. خود من تا دو سال نامه اي از خانواده ام دريافت نكردم و يعني خانواده ام نامه ارسال كرده بودند اما عراقيها بدستمان نمي رساندند. خود صليب سرخيها البته دوست داشتند خدمت كنند و خدمت هم مي كردند مثلا قرآن مي خواستيم مي آوردند، كتاب و نهج البلاغه و از اين قبيل هرچه مي خواستيم تهيه مي كردند اما عراقيها مزاحم مي شدند و مانع اين خدمات صليبي ها مي شدند و تأثير هم داشتند.
¤ در آنجا و در آن روزگاران شرايط و وضعيت تغذيه چگونه بود؟
- ما به لحاظ تغذيه در يك شرايط بسيار بد و ناگواري قرار داشتيم. و اين از مواردي بود كه بعثيها كمترين توجهي بدان نداشتند ما دو وعده در شبانه روز غذا داشتيم يك وعده صبح و يك وعده ظهر و تمام. از آنجا كه بعثيها ديدگاه خصمانه نسبت به ما و نظام جمهوري اسلامي داشتند تلاش مي كردند بچه ها را از بين ببرند رفتاري كه مي كردند به همين جا ختم نمي شد. انبار غذاي اينها پر از موش بود ما يكسال و نيم هر وقت غذا ميخورديم در هر قاشق غذا يك فضله موش پيدا ميكرديم. صبحها يك ليوان چاي ميدادند كه روغن سطح آن را پوشانده بود. معلوم بود در همان ديگ غذا آب را جوش آورده اند و يك تيكه نان خشك و ظهر هم غذا برنج بود و گاهي بادمجان پوست نكنده و نشسته و گوشت را هم نشسته و با آشغال گوشت داخل ديگ ها مي ريختند.
اما آب شرب. آب شرب ما از دجله كه در فاصله 5 كيلومتري اردوگاه قرار داشت تأمين مي شد. تصفيه نشده و غير بهداشتي آب را با موتور بيرون مي كشيدند با همان گل و لاي براي استفاده ما مي آوردند. در اين شرايط بچه ها بعد از يك مدت گرفتار انواع بيماري ها شدند بيماري هاي گوارشي، كبدي، بيماري گال و هنوز هم بچه ها مشكلاتي دارند كه همه ناشي از همان دوران است. ميوه و سبزي هم اصلاً دركار نبود بعد از يك سال و نيم ما شاهد از دست رفتن بچه ها بوديم. ما از طريق صليب سرخي ها به بعثي ها فشار آورديم كه موادغذايي را به خود ما تحويل دهند و ما خود آشپزي و شست وشو كنيم ما اين خواسته را بالاخره تحميل كرديم.
¤ عراقي ها پايبندي به اين تعهد را داشتند و اين خواسته ادامه پيدا كرد؟
- بله. ما در اين رابطه سرسختي نشان داديم. آنها چاره اي نداشتند. صليب سرخي ها هم فشار مي آوردند، بعد از اين خواسته بود كه ما روي نظافت و بهداشت را ديديم. بچه هايي كه آشپزي بلد بودند داوطلب شدند. هر آسايشگاه هر روز 01 نفر داوطلب كمك آشپزخانه بودند. همه با جان و دل زحمت مي كشيدند. آشپزهاي داوطلب آنقدر زحمت تحمل مي كردند كه مي توانم بگويم آزاده ها مديون آنها بودند. كار آشپزي به آنجا كشيد كه آشپزها هر روز مثلاً 01 كيلو برنج ذخيره مي كردند و در هفته 07 كيلو كه مي شد يك وعده غذا فوق العاده شام مي دادند. كمبود سبزي را هم در غذا و سر سفره بچه ها از طريق سبزي كاري در محوطه اردوگاه جبران مي كردند و هفته اي يك مرتبه هر آسايشگاه سهم سبزي داشت. البته اين موفقيت هم از طريق فشار بر صليب سرخي ها بود.
¤ از نظر حمام و نظافت چگونه بود؟
- وضعيت حمام و نظافت هم وخيم بود . اصلاً آب گرم نداشتيم. در سرماي زمستان بچه ها براي حمام و نظافت از آب سرد استفاده مي كردند واقعاً شرايط سختي بود. از نظر دستشويي هم چيزي قابل گفتن نيست. آنجا رفتن به دستشويي هم آزاد نبود. نمي گذاشتند. آنجا تا سه چهار ساعت مي شد كه بچه ها در عذاب بودند. غروب دستشويي ها تعطيل مي شد تا فردا. بعضي از بچه ها بسيار در عذاب بودند، به خاطر اين بچه ها در گوشه آسايشگاه با گوني جايي را به نام دستشويي درست كرده بودند و اين براي موارد خاص و آن افراد خاص داراي مشكل بود. بوي تعفن هم بود تمام اينها از شرايط سختي بود كه بچه ها با آن دست به گريبان بودند.
¤ شما با اعياد چه مي كرديد؟ مثلاً عيد نوروز؟
- ما به خاطر عيد نوروز به گروه صليب سرخ فشار مي آورديم تا بعثي ها را راضي كنند شب عيد با خواسته ما كنار بيايند. بعثي ها فقط تا اين حد راضي شدند كه بچه ها تا 2 نيمه شب بيرون باشند آنهم به شرطي كه مشكلي ايجاد نكنيم. شب عيد نوروز ما تا ساعت 2 نيمه شب بيرون مي مانديم. ما فقط عيد به عيد از همين راه بود كه ستاره ها را مي ديديم و چقدر از ديدن ستاره ها بعد از يك سال كيف مي كرديم و يادمان مي افتاد كه آسمان ستاره دارد و زيباست. اين سهم ما از ديدن ستاره ها بود.
¤ ماه رمضان را در اسارت چگونه برگزار مي كرديد؟
- روزه داري بچه ها محدود به ماه رمضان نبود. ماه رمضان اوج روزه داري بچه ها در اردوگاه بود. خيلي از ماه ها بچه ها روزه دار بودند. حاج آقا ابوترابي اكثر ماه ها را روزه مي گرفت. از لحاظ عبادت هم همين طور بود. سجده هاي طولاني، عبادت هاي شبانگاه، سحرخيزي، اشك و اينها بود تمام لحظاتي كه در اردوگاه ها ميان بچه ها و خدا جريان داشت. ماه رمضان هم كه جاي خود را داشت. غذاي ظهر را بچه ها سحري مي خوردند و وعده صبحانه در افطار خورده مي شد. صبحانه چي بود؟ اسمش «شوربه» بود. شوربه برنج بود و آب و كمي رب. به اندازه نصف ليوان سهم هر نفر ما نان و چاي بود. دم افطار با يك روحيه آرام چه لذتي داشت.
¤ غذاها آنجا تكراري بود؟
- كاملاً. نكته اي كه براي ما هنوز هم درباره آن فكر مي كنيم و صحبت مي كنيم همين تكراري بودن غذاها است. ذائقه ها يك نوع غذا را و تكرار آن را تحمل نمي كند. در اينجا ما منوهاي غذا را عوض مي كنيم آنهم تند و تند اما آنجا خيلي از بچه ها 5 سال، بعضي ها 01 سال يك نوع غذا داشتند. منو عوض نمي شد. نمي دانيم چطور تحمل مي كرديم، چطور خسته نمي شديم، چطور به ذائقه مان ناخوش نمي آمد.
¤ آنجا از شكنجه هم خبري بود؟
- آنجا يك سري قوانين بود. مثلاً استفاده از خودكار و كاغذ ممنوع بود يا تجمع و آموزش ممنوع بود شكنجه زماني بود كه، اينها ازبچه ها قلم يا كاغذ مي گرفتند. در اين شرايط كار به شكنجه و حتي شهيد شدن هم مي كشيد. بعثي ها متوجه شده بودند كه يكي از بچه ها ريش هايش را با تيغ نمي زند- آنقدر موزائيك به صورت او كشيدند تا پوست صورتش كنده شد. يا وقتي متوجه شدند عده اي مسئولين فرهنگي آسايشگاه هستند مي بردند و شكنجه مي دادند. حتي يكي كه خودكارش لو رفته بود آنقدر شكنجه دادند تا شهيد شد و يا گازوئيل روي پا مي ريختند و به تيري مي بستند و آتش مي زدند.
¤ از نظر فرهنگي اوضاع و شرايط به چه صورت بود؟
- نكته اي كه از نقطه نظر فرهنگي مي توانم بگويم اينكه بعثي ها اصلاً نه مي خواستند و نه به هيچ وجه اجازه مي دادند كه بچه ها فعاليت فرهنگي كنند. آنها مي خواستند همان طور كه از طريق نبود بهداشت و نظافت و تغذيه ناسالم و ناقص بچه ها را از بين ببرند تلاش مي كردند كه بچه ها از نظر فرهنگي هم رشد نكنند و افسرده و پژمرده در يك گوشه اي كز كنند و يا اينكه وقتي بازگشتند عاطل و باطل و سربار جامعه باشند. اگر فعاليت فرهنگي مي ديدند سخت ترين مجازات ها و شكنجه ها و تنبيه ها پشت سرش بود.
¤ در اين شرايط سخت شما حركتي هم در اين جهت داشتيد؟ يا عقب نشيني كرديد؟
- نه، هيچ كدام از بچه ها بيكار ننشستند. ما پانزده نفر روحاني داشتيم كه در تمام آسايشگاه ها كارهاي فرهنگي مي كردند. افرادي كه در آموزش و پرورش بودند كارهاي آموزشي مي كردند مثلاً كسي كه قرآن بلد بود يا معلم قرآن بود كلاس آموزش قرآن مي گذاشت. مثلاً كسي به نام محمدعلي حدادي تمام آزاده ها را قرآن خوان كرده بود. بسياري حافظ قرآن شدند. قرآن را تفسير آيه به آيه مي كردند. گاهي اوقات، در روز پنج كلاس برقرار بود كه از ساعت 8 صبح تا اذان ظهر طول مي كشيد. از هر آسايشگاه 2 نفر دراين كلاس ها شركت مي كردند و بعد از آموزش هر درسي، آن درس را در آسايشگاه هاي خود درس مي دادند.
¤ عراقي ها چطور در جريان اين كلاس قرار نمي گرفتند؟
- اين كلاس ها همه پنهان و با مراقب و نگهباني شديد بچه ها برگزار مي شد. مثاًل يك قطعه كوچك آينه را به ته مسواك مي بستند و بدين طريق آمد و رفت نگهبانان را زير نظر مي گرفتند و اگر نگهباني نزديك مي شد كلاس ها تعطيل و بچه ها متفرق مي شدند و هركسي مشغول كاري خودش را نشان مي داد و خطر كه رفع مي شد كلاس ها از سر گرفته مي شد. اگر يك خودكار يا يك قطعه كاغذ در جمع بچه ها لو مي رفت پشت سر آن ضرب و شتم بود و سلول انفرادي و گاه شكنجه. من يك تعبيري دارم هميشه مي گفتم اردوگاه ها سايه ايران هستند اگر ايران رشد مي كند ما هم به هر طريق ممكن بايد رشد كنيم حتي اگر كار به جايي بكشد كه مجبور بشويم هزينه اش را بپردازيم. به خاطر همين ما كلاس صرف و نحو داشتيم كلاس هاي زبان انگليس، فرانسه، اسپانيايي، آلماني داشتيم اما اولويت با زبان انگليسي بود و اين به اين خاطر بودكه ما نياز داشتيم با صليب سرخي ها ارتباط برقرار كنيم و از اوضاع و خواسته هايمان آنها را آگاه كنيم. بعضي از استادهاي زبان ها هم اين جوري بود كه مثلاً در اسپانيا زندگي مي كرده، آمده ايران و بعد وارد جنگ شده و بعدش هم اسير و حالا زبان اسپانيا را به بچه ها آموزش مي دادند. من الان كه به گذشته نگاه مي كنم تمام احساسم اين است كه همه اينها از توجهات خداوند به بچه ها بوده كه در آن شرايط سخت، بدون هيچ امكاناتي تحت سخت ترين نظارت ها مي خواستند رشد كنند و به مسئوليت خود عمل كنند. بعثي ها خيلي تلاش مي كردند كه اين روحيه ها و وحدت و انسجام بچه ها را بشكنند، از اين همه همبستگي اذيت مي شدند اما موفق نمي شدند. با تمام سخت گيري ها و توهين هايي كه داشتند نتيجه برعكس مي ديدند و اصلاً برايشان سؤال شده بود. به خاطر اين بچه ها را چه شب، چه روز، چه در سرما، چه در گرما خيلي اذيت مي كردند. اما نتيجه چه بود؟ برادري ها شديدتر مي شد. برادري در آنجا به معناي واقعي كلمه حاكم بود. يكي وقتي مي گفت من برادرم توأم و روي برادري من حساب كن تا آخر خط پاي اين ادعا مي ايستادند و تا فدا كردن جان هم پيش مي رفتند.

 



تلخ و شيرين هاي اسارت

كولي گرفتن از نگهبان
يك بار دو نفر از بچه ها بر سر كولي گرفتن از سرباز عراقي شرط بندي كردند. يكي از آنها مدعي بود كه مي تواند از او سواري بگيرد و ديگري مي گفت كه سر يك بسته سيگار شرط مي بندم كه نمي تواني! در همين وقت سرباز مذكور وارد آشپزخانه شد و آن برادر از وي پرسيد: تو قوي تري يا من؟ سرباز عراقي بادي به غبغب انداخت و خنديد وگفت: البته من! تو با اين بدن ضعيف و لاغر مردني و تغذيه كم اصلاً زوري نداري و من از تو خيلي قوي ترم. برادر بسيجي به وي گفت: اگر راست مي گويي كه زورت زياد است، دو دور مرا دور آشپزخانه بچرخان، بعد هم من تو را مي چرخانم تا ببينيم زور چه كسي بيشتر است؟ سرباز عراقي با نگاهي مردد كمي درباره اين پيشنهاد فكر كرد و سپس پذيرفت كه او را پشت سر خود سوار كند و دور آشپزخانه بگرداند. نوبت به برادر بسيجي كه رسيد، او بظاهر قدري تلاش كرد و سپس گفت كه متاسفانه نمي تواند آن هيكل گنده را بچرخاند. خبر اين موضوع بسرعت در تمام اردوگاه پيچيد و تا مدت ها اسباب خنده و شادماني ما بود. (آزاده محسن غيور)
فرشته عذاب
عبدالرحمن يكي از نگهبان هاي عراقي بود كه رفتار بسيار عجيبش آزادگان را به شگفت آورده بود به او مي گفتيم: چرا به وضع غذايي ما رسيدگي نمي كنيد؟ پاسخ مي داد: ما به اندازه اي به شما غذا مي دهيم كه در حد اسكلت باقي بمانيد و بتوانيد فقط راه برويد، چون اگر شما ايراني ها سالم باشيد و به شما رسيدگي بشود از همين پنكه هاي سقفي هلي كوپتر مي سازيد و از اينجا فرار مي كنيد! موقع غروب كه مي شد همين عبدالرحمن شكنجه گر يك دشداشه سفيد مي پوشيد و سجاده اي هم پهن مي كرد و مشغول نماز مي شد. نمازش را زيبا مي خواند خيلي هم طول مي داد. يك بار بعدازظهر به اوگفتيم: آخر ما نماز خواندن تو را قبول كنيم يا شكنجه كردنت را؟! بلافاصله گفت: من مامور خدا روي زمين هستم تا شما را شكنجه كنم! يكي ديگر از عادات او اين بود كه پس از شكنجه برادر آزاده اي كه به دست او اسير بود وقتي خسته مي شد مي نشست دو تا سيگار روشن مي كرد يكي را به كسي كه شكنجه شده بود مي داد و يكي را هم خودش مي كشيد! همين خصوصيات ضد و نقيض و عجيب و غريب وي موجب شده بود تا او را «فرشته عذاب» بناميم! (آزاده محسن غيور)
خاطره اي از كوچك ترين آزاده
وقتي وارد سوله شديم، با صحنه عجيبي رو به رو شديم، دختر شانزده ساله تنها و بي پناهي، گوشه سوله بزرگ نشسته بود. همه تاسف مي خوردند كه عراقي ها از زني جوان و زخمي، با اين وضع نگهداري مي كنند. به محض ورود، مادرم به سراغ او رفت و بغلش كرد. نگهبان عراقي فرياد زد:«كسي حق ندارد با او صحبت كند.» اما مادرم جوابش را داد:«به شما ربطي ندارد. اين هم مثل دختر من است و ما همگي اسير شما، مگر مي خواهيم فرار كنيم.» او سبيحه (خديجه) ميرشكاري بود و اهل بستان و به اتفاق شوهرش (شهيد حبيب شريفي) اسير شده بود. (كوچكترين آزاده ايراني غلامرضا رضازاده)
آمپول ضد شورش
در ايام تاسوعا و عاشورا هر سال بعثي ها بخاطر اينكه جلوي عزاداري ما را بگيرند ميامدند و به ما آمپول تزريق مي كردند به طوري كه بچه ها از درد و تب مي افتادند و بعثي ها به خيال خام خود با اين كار جلوي عزاداري ما را مي خواستند بگيرند. بچه ها اسم اين آمپول را گذاشته بودند آمپول ضد شورش. البته ناگفته نماند كه عشق امام حسين تمام اين درد و رنج ها را از بين مي برد و بچه ها با همان حال عزاداري مي كردند. (آزاده محسن غيور)
تهيه شيريني نوروز در اسارت
نوروز كه مي آمد بچه ها به ياد روزهايي كه در كنار خانواده، سال نو را جشن مي گرفتند به تكاپو مي افتادند تا لشكر يأس و نااميدي آن هار ا محزون و افسرده نكند. بچه ها مقدار زيادي آب را با مقداري شكر قاطي مي كردند و به جاي شربت به هم تعارف مي كردند تا آن روز را با خوشي آغاز كنند. برادري داشتيم به نام «عمو جليل اخباري» كه ظاهرا سررشته اي از شيريني پزي داشت. او ضمن تهيه شير خشك و چند عدد كاكائو از فروشگاه و جوشاندن و قاطي كردن آن ها با آب و شكر، مشغول درست كردن نوعي شيريني مي شد. بچه هاي ديگر كه در كار حلب بري تبحر داشتند. از حلب هاي خالي روغن، سيني هاي مستطيل شكلي درست كرده تا عمو جليل مايع كاكائويي خود را توي آن ها ريخته و آماده بردن كند.
عموجليل با ظرافت خاصي كاكائوي سرد و سفت شده را به شكل لوزي مي بريد و اتاق به اتاق بين بچه ها مي گرداند و به آن ها تبريك مي گفت. بعدها كه فروشگاه، اجناس متنوع تر از جمله شيرعسل آورد، شيريني هاي ما نيز متنوع تر شد.
صبر از شما سعي از ما
بچه ها در اسارت خود را مقيد به حفظ فرمايشات حضرت امام مي كردند لذا اگر از كسي سخني از امام شنيده مي شد بچه ها آن را حفظ مي كردند.
مثلا جمله معروفي بود كه حضرت امام درباره اسرا فرموده بودند: عزيزان من صبر از شما سعي از ما. اين جمله را همه بچه ها حفظ كرده بودند و هميشه در خاطر داشتند. اين جمله يكي از پيام هاي بسيار زيبا و الهام بخش امام براي ما بود.
همان طور كه خورشيد اثري حياتي در موجودات زنده دارد ياد و خاطره حضرت امام و ذكر نام ائمه معصومين(ع) و توسل به آنها نيز در حيات اسراي ما نقش داشت، خصوصا زماني كه رزمندگان اسلام در عمليات هاي خود موفق عمل مي كردند روحيه بچه ها با اين جملات امام بسيار بالا مي رفت. (آزاده مرحوم حاج آقاي سيدعلي اكبر ابوترابي)
كسي حاضر نشد به غير از ايران كشور ديگري را انتخاب كند
آزاده، ميرعلي اكبري مي گويد: جمعه 26 مرداد فرا رسيد. همه گوش هاشان براي شنيدن خبر تبادل اسرا تيز شده بود. هنگام غروب آن روز خبر تبادل اولين گروه اعلام شد و فردا و فرداهاي پس از آن نيز خبر تبادل گروه هاي ديگري از اسرا پخش گرديد.
كم كم وارد شهريورماه مي شديم و همه منتظر بودند كه يك روز هم اتوبوس هاي خالي بيايند و اسراي اردوگاه تكريت 5 را با خود ببرند. يكي دو روزي هم بود كه خبرهاي ضد و نقيضي از احتمال قطع تبادل اسرا در اردوگاه پخش شده بود. من از ابتداي اسارت توكل بر خدا كرده و خيلي خود را براي اين گونه موارد به زحمت نمي انداختم. همين كه خداوند شرايطي را پيش آورده بود كه بتوانيم دوباره به كشور برگرديم خيلي جاي شكر داشت. حالا چهار روز عقب و جلو زياد مهم نبود؛ ولي بودند كساني كه روي ساعت ها و دقايق هم حساب باز كرده بودند و چون ساعت موردنظر مي رسيد و خبري نمي شد تاثير منفي بر روحيه آنها مي گذاشت.
روز شنبه سوم شهريورماه هم رسيد و گذشت و حدود ساعت 12 شب همه خوابيدند. ساعت حدود 30:2 بامداد يكي از بچه ها مرا صدا زد و گفت: «گويا در آسايشگاه خلبان ها جنب و جوشي به چشم مي خورد.» بقيه بچه ها هم بيدار شدند و ديديم كه خلبان ها در حال جمع كردن وسايل خود هستند. از نگهبان عراقي موضوع را پرسيديم. او گفت: «خلبان ها فردا به ايران باز مي گردند.» خوشحال شديم كه بالاخره نوبت به اردوگاه ما رسيد و خوشحال تر اينكه چون خلبان ها را مبادله مي كنند پس به طريق اولي ساير افسران را هم مبادله خواهند كرد. با اين ذهنيت و خوشحالي دوباره خوابيدم.پس از اقامه نماز صبح نيز چرتي زديم.
ساعت 30:7 صبح بود كه يكي از بچه ها سراسيمه وارد آسايشگاه شد و فرياد كشيد: «بچه ها به خلبان ها گفته اند كه شما فعلا اعزام نمي شويد و بقيه افسران آماده باشند»! اين خبر در عين اينكه باوركردني نبود اما صحت داشت؛ زيرا برخي دوستان خلبان نزد ما آمدند و درستي آن راتاييد كردند. دست و پاي خود را گم كرده بوديم. خدايا يعني پس از اين مدت طولاني دوباره ايران را مي بينيم و به شهر و محله خود باز مي گرديم؟ باوركردني نبود.
از يك طرف شادي و شعف خود را نمي دانستيم پنهان كنيم و از طرف ديگر قيافه هاي گرفته برخي دوستان خلبانمان را پيش رو داشتيم.
كم كم همه اسرا جمع شدند. نزديك در بزرگ اردوگاه، عراقي ها براي آخرين بار از ما آمار گرفتند. سر و كله هيات صليب سرخ يكي دو ساعت بعد پيدا شد. آنها پس از ورود به محوطه، ميز و صندليشان را چيدند و از اسرا شروع به ثبت نام كردند. از هر اسيري مي پرسيدند: «آيا مايليد به كشور ديگري به جز كشور خود برويد»؟ آن روز كسي حاضر نشد به غير از ايران كشور ديگري را انتخاب كند.
استفاده از اسراي ايراني
به جاي سيبل!
براساس يكي از اسناد ارائه شده در دادگاه صدام، ديكتاتور عراق شخصا دستور اعدام برخي اسيران ايراني را در طول سال هاي پس از آغاز جنگ تحميلي صادر كرده است.
«احمد جنابي» محقق عراقي بررسي كننده جنايات صدام طي هشت سال جنگ عراق عليه ايران با اعلام اين مطلب گفت: بر اساس گزارش ها در مورد وجود جاسوسان در ميان اسراي ايراني براي صدام، وي جمعا با اعدام 724 اسير ايراني موافقت كرده است.
وي افزود: اسنادي به دست آورده است كه حداقل در دو نوبت اعدام اسراي ايراني، صدام شخصا حاضر بوده است.
محقق دادگاه صدام گفت: اعدام شدگان عمدتا از پاسداران و يا افسراني بوده اند كه پس ازتحمل شكنجه هاي قرون وسطايي و عدم موفقيت در كسب اطلاعات اعدام مي شدند.
جنابي افزود: در يكي از اعدام ها كه صدام و پسرش قصي حضور داشته اند از اسراي ايراني به عنوان سيبل هدف با تعيين نشانه گذاري روي بدن آنها رفتار شده است.
وي تصريح كرد: اين اسيران در ليست صليب سرخ ثبت نام نشده بودند و زمان دستور اعدام آنها بيشتر در مواقع شكست هاي ارتش صدام در حملات ايراني ها و براي روحيه دادن به ارتش بعث صادر مي شد.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14