(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 26 مرداد 1387 - 14 شعبان 1429 - 16 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189158
 

در خارج نشسته اند و مي گويند : مردم با ما هستند!
روياي شيرين پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 22

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




در خارج نشسته اند و مي گويند : مردم با ما هستند!

انتقام منافقان از مردم مظلوم بخاطر پيروزي رزمندگان در جبهه ها
بسم اللّه الرحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون
انفجار جنايت بار عظيمي كه شب گذشته صداي مهيب آن را شنيديم و حجم عظيم آن را در وسائل ارتباط جمعي خواهيد ديد و شنيد، در جنوب شهر تهران در بين جماعت مظلومي كه از طبقه مستضعف و مستمند تشكيل مي شود اتفاق افتاد و صدها بيگناه و مظلوم را شهيد و مجروح كرد. كودكان نورس را در آغوش مادران به هلاكت رساند و شرافت و انسانيت را به سوگ نشاند، و چهره قبيح امريكاييان منافق و منحرف را بيشتر ظاهر كرد. اينان انتقام شكست مفتضحانه خود را از مظلومان متعهد به اسلام جنوب شهري مي گيرند، و شكست خود را از چشم آنان مي بينند. جنوب شهريهاي محروم و طبقه مظلوم در طول تاريخ با تعهد به ارزشهاي انساني و اسلامي، بيشتر و مصمم تر در مقابل قدرتها و وابستگان و دلباختگان به آنها بپاخاسته و مي خيزند. و اينان هستند كه با مشت گره كرده خود و حضور دائم در صحنه اسلام، قدرتها را در هم مي كوبند، و طمعكاران را كه به دنبال قدرتها بودند، مأيوس نمودند. سربازان و سپاهيان و بسيجيان و ساير قواي مسلح امروز ما نيز در همين طايفه و طبقه هستند. ملت عزيز ما مي بينند كه هر وقت پيروزي نصيبشان مي شود و رزمندگان دلير و مجاهد ايران، دشمنان اسلام و ملتها را شكست داده به عقب مي رانند، به انگيزه انتقام از آنان، يك عده مظلوم را به خاك و خون مي كشند و عقده هاي خود را مي گشايند، و به گمان باطل خود مي خواهند تزلزل و سستي در رزمندگان شجاع به وجود آورند. اينان قدرت اسلام و ايمان را نشناخته و با انگيزه هاي حيواني و غربي خود ملت اسلام را مي سنجند. اينان از فهم حقايق، محروم و از انگيزه هاي الهي، بيخبرند. صمأ بكأ عمأ فهم لايعق لون و شايد يكي از انگيزه هاي باطل آنان، آن است كه اذهان ملت ايران و ملتهاي مظلوم جهان را از شكست مفتضحانه امريكا در جنگ صدام عفلقي و رانده شدن او از ايران، منحرف و به اين فاجعه بزرگ متوجه كنند، و بهانه به دست رسانه هاي گروهي خارجي دهند تا با تبليغات دامنه دار خود بر اين شكست بزرگ امريكا و نوكر بي اراده اش صدام، پرده پوشي كنند، و يا از حجم بزرگ پيروزي رزمندگان شجاع بكاهند؛ غافل از آنكه ملت انقلابي ايران دفاع از اسلام و قطع دست شيطان بزرگ از منطقه را در رأس برنامه هاي خود مي داند. در عين حال كه هر انساني كه از فطرت الهي خود خارج نشده، براي اين جنايت بزرگ و براي به شهادت رسيدن يك عده كودك و بزرگ بيگناه در سوگ است، و از مصدوم و مجروح شدن برادران خود متأثر و متأسف است، پيروزي غرورآفرين و كفرشكن سلحشوران جبهه ها را از ياد نمي برد. ملت بيدار ايران حيله هاي شيطاني اين تبهكاران را شناخته و مرتكبين آنان را نيز مي شناسد، و انكار آنان را چون انكار اسرائيل در جنايت حيواني خود در بيروت مي داند.(548)
10.7.61
¤¤¤
جنايات منافقان مدعي خلق بر عليه مردم مستضعف
صلح طلبي صدام عيناً مثل صلح طلبي امريكا مي ماند، مثل صلح طلبي اسرائيل مي ماند، مثل خلقي بودن اين منافقين و منحرفين است؛ عيناً همين است. از آن طرف مي گويند: ما براي خاطر خلق داريم چه مي كنيم، از آن طرف اين طور جنايات به همين بيچاره ها مي كنند. تا حالا يك چيزي، كاري اينها نسبت به كساني كه داراي يك مقامي هستند - يعني مقامهاي به خيال آنها - يا از ثروتمندان هستند و - عرض مي كنم كه - سرمايه داران، تا حالا يكي از آنها را اينها ترور نكردند. هر چه ترور كردند، اين زغالفروش، اين سبزيفروش، اين بقال، اين چه بوده؛ و وقتي هم كه مي خواهند قدرت نمايي زياد بكنند، يك همچو كاري مي كنند كه مجبور مي شوند كه كار را بكنند و بعد هم بگويند نكرديم.
اسرائيل هم مي گويد ما اصلاً در اين امر دخالت نداشتيم، در امر اين فجايعي كه در لبنان اتفاق افتاد، مي گويد؛ همه مي دانند كه ما يك مردم انسان دوستي هستيم! ارزش براي انسان قائل هستيم! هرگز ما اين كار را نكرديم! اينها هم نظير آنها مي مانند. اينها هم اشخاصي هستند كه ملت را مي خواهند! اشخاصي هستند كه طرفدار خلق اند! آن وقت چي را آتش مي زنند، انفجار كجا واقع مي شود، انفجار در پايين شهر واقع مي شود. آنجايي كه اين كارگرها و اينها مهيايند براي اينكه بروند پيش زن و بچه هايشان يا مهمانخانه هايي كه از اشخاص طبقه پايين - يعني، از حيث ثروت، نه از حيث جهات ديگر - در اينجا زندگي مي كنند. اين طور اينها را ظلم برشان مي كنند و واقعاً دنيا الآن يك مرضي دارد، مرض مزمني دارد كه خوب شدنش به اين چيزها نمي تواند باشد.(549)
11.7.61
¤¤¤
بي فايده بودن اقدامات تروريستي منافقان در راه كسب قدرت
و شهيد عزيز محراب اين جمعه ما از آن شخصيتهايي بود كه اينجانب يكي از ارادتمندان اين شخص والا مقام بوده و هستم. اين وجود پربركت متعهد را قريب شصت سال است مي شناختم. مرحوم شهيد بزرگوار حضرت حجت الاسلام والمسلمين حاج آقا عطاءاللّه اشرفي را در اين مدت طولاني به صفاي نفس و آرامش روح و اطمينان قلب و خالي از هواهاي نفساني و تارك هوي و مطيع امر مولا و جامع علم مفيد و عمل صالح مي شناسم، و در عين حال مجاهد و متعهد و قوي النفس بود. او در جبهه دفاع از حق از جمله اشخاصي بود كه مايه دلگرمي جوانان مجاهد بود و از مصاديق بارز ر جاأ صدقوا ما عاهدوا اللّه عليه بود. و رفتن او ثلمه بر اسلام وارد كرد و جامعه روحانيت را سوگوار نمود. خداوند او را در زمره شهداي كربلا قرار دهد و لعنت و نفرين خود را بر قاتلان چنين مرداني نثار فرمايد. ننگ ابدي بر آنان كه يك چنين شخص صالحي را كه آزارش به موري نرسيده بود از ملت ما گرفتند و خود را در پيشگاه خداوند متعال و در نزد ملت فداكار، منفورتر و جنايتكارتر از قبل معرفي كردند. اين بزرگوار مثل ساير شهداي عزيز ما به جوار رحمت حق پيوست، و ملت مجاهد و قواي مسلح سلحشور ما با عزمي راسختر به پيشبرد انقلاب ادامه مي دهند. و آنان كه به ادعاي واهي خود كوس طرفداري از خلق را مي زنند و با خلق خدا آن مي كنند كه همه مي دانند، در اين جنايت عظيم چه توجيهي دارند؟ و با به شهادت رساندن عالمي خدمتگزار و پيرمرد بزرگوار هشتاد ساله چه قدرتي كسب مي كنند و چه طرفي مي بندند؟ و آنان كه در سوگ اين جنايتكاران اشك تمساح مي ريزند و از جريان حكم خدا درباره آنان شكايت دارند، چه انگيزه اي دارند؟ آيا انتقام از جمهوري اسلامي به شهادت رساندن يك عالم پارساست، و به آتش كشيدن يك عده كودك و زن و مرد و توده هاي رنجكش است؟! آيا راه به حكومت رسيدن و قدرت را به دست آوردن، اين نحوه جنايات است؟!(550)
23.7.61
¤¤¤
گفته هاي منافقان سند سازمان عفو بين المللي
همين شهادت اين پيرمردهاي محراب از مدني، - رحمه اللّه - گرفته تا اين شهيد اخير ما، همين شهادتها پيروزي را بيمه مي كند. همين شهادتهاست كه دشمن شما را رسوا مي كند در دنيا، هر چند كه همه دنيا با آنها موافق باشد. همين سازمان عفو بين المللي كه آن همه دروغپردازي كرده است، سند صحيح هم دارد، سند صحيحش اين است كه منافقين اينطور مي گويند، مستند اين است كه در نوشته هاي منافقين اين امور هست؛ آنهايي كه دشمن اسلامند، آنهايي كه دشمن ملت هستند، دشمن مسلمانان هستند، آنهايي كه ديوانه شدند براي اينكه نرسيدند به آن اهدافي كه داشتند و او سلطه بدتر از سلطه محمدرضا بر اين كشور بود.(551)
25.7.61
¤¤¤
تبليغ منافقان عليه انقلاب در خارج از كشور
الآن هم عده اي در خارج نشسته اند و تبليغ مي كنند كه اين دفعه ديگر مردم خسته شده اند و شور سابق را ندارند و از اين قبيل حرفها. اينها اكثراً عقده هايي در دل دارند و روي همين عقده هاست كه اين صحبتها را مي كنند. اگر عقده هاي دروني آنها حل مي شد، چنين صحبتهايي را نمي كردند. همين منافقين و ديگران كه مردم آنها را از ايران بيرونشان كرده اند، در خارج نشسته اند و مي گويند: مردم با ما هستند.(552)
3.9.61
¤¤¤
بدتر بودن منافقان از كفار
و بدترين انحراف اين است كه انسان در ظاهر يك جوري نمايش دهد كه واقعش بر خلاف اوست. اين نفاق است و نفاق از بدترين خبرهايي است كه در قرآن مجيد آمده براي خود منافقين، بخصوص يك سوره آمده است، و براي غير منافقين بالخصوص سوره نيست. البته براي كفار آمده كه كفار منافقين هم هستند. بنابراين، آن قدري كه اسلام تكيه كرده است بر اينكه منافقين را از بين ببرد يا اصلاحشان كند، براي كفار اين طور نيست. انسان مي داند با آدم كافر چه بكند، اما با منافقين نمي داند چه كند. زمان پيغمبر هم همين طور بوده است. و در اسلام از منافقين بيشتر تكذيب شده است و منافق اوضح مصاديق كفر است.(553)
6.10.61
¤¤¤
تلاش منافقان براي فريب علما
بعضي از آقايان از قم به من نوشتند كه »آقا ديگر بس است، - ديگر - اين شاه ماندني است، ديگر بس است رها كنيد« خوب، اينها نمي دانستند قضيه را و معذور بودند. از اين ور خيرخواه بودند، معذور هم بودند، اما حتي براي منافقين. منافقين، خوب بعضيها را بازي داده بودند اينها، خوب، اين همه جوانان ما را بازي دادند هيچ، بعضي از علماي ما را بازي داده بودند، بعضي از ريش سفيدهاي ما را بازي داده بودند كه به من سفارش نوشته بودند راجع به اينها. و من آن آدمي كه آمد، با آنكه سفارش نوشته بودند اينها، گوش كردم حرفهايش را ديدم آدم معوجي است؛ از زياد مسلمان بودنش من اين را ادراك كردم.(554)
18.11.61
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
845- پيام به ملت ايران به مناسبت بمبگذاري در خيابان ناصرخسرو
945- سخنراني در جمع دانشجويان دانشكده افسري ارتش
055- پيام به ملت ايران به مناسبت شهادت آقاي اشرفي اصفهاني
155- سخنراني در جمع روحانيون قم، تهران و آذربايجان
255- سخنراني در جمع ائمه جمعه استان خراسان
355- سخنراني در جمع مسئولان حزب جمهوري اسلامي
455- سخنراني در جمع مسئولان و قضات دادگاههاي انقلاب

 



روياي شيرين پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 22

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه بهزاد تصميم گرفت كه به خانه مرجان رفته و با پدرخوانده او صحبت كند. ادامه ماجرا:
چندي بعد روبه روي من مردي 70 ساله با موهايي سفيد ايستاده بود، اندامش به نسبت تصوير جواني اش تكيده شده بود، اما چهره مهربان و چشم هاي درشت و نافذش مرا واداشت تا به سمت او بروم، ابتدا خواستم دست هايش را ببوسم كه با تواضع تمام از اين كار جلوگيري كرد.
گفتم جناب سماوات از اينكه مرا پذيرفتيد، بسيار سپاسگزارم. . . پيشاني ام را بوسيد و مرا به نشستن روي مبل دعوت كرد و گفت:
«خب من در خدمت شما هستم. »
من هم بدون معطلي و با اعتماد به نفس گفتم:
«من براي امر خير خدمتتان رسيدم. »
خنده اي كرد و گفت:
«پسرم! امر خير هم همان طور كه مي دانيد، رسم و رسوماتي دارد شايد هم رسمش عوض شده است؟»
گفتم:
«هيچ چيز عوض نشده و اگر شما موافقت بفرماييد، همه موبه مو اجرا مي شود تا خداي نكرده به شما و خانواده محترمتان توهين نشده باشد. »
در اين حال جناب سرهنگ با صداي بلند گفت:
«خانم، شما مي دانيد اين آقا فرهاد كجا زندگي مي كنند؟»
و مادر مرجان پاسخ داد: «همسايه پروين خانم زن آقاي صحافي بوده اند. »
در اين حال سرهنگ ادامه داد:
«لابد مي داني كه پدر مرجان و مريم سال ها پيش فوت كرده است و من چند سالي است با مادرشان ازدواج كرده ام، اما خدا مي داند از همان روز اول سعي كرده ام نبود پدر را احساس نكنند. خب حالا شما از خودت بگو. »
و من كه دنبال فرصتي مناسب بودم، بي اراده گفتم:
«من فرهادم، 23 سال دارم، كارم عينك سازي است، با خانواده ام زندگي مي كنم، اسم پدرم نورالدين است و با يك موتور هوندا 125 رفت وآمد مي كند و توي كار فرش است. »
ناگهان سرهنگ حرفم را بريد و گفت:
«ببينم، پدرت نورالدين جهانديده است؟»
گفتم بله. در اين حال جناب سرهنگ با خنده ادامه داد:
«آها يادم آمد، پدرت با سرگرد صحافي هر روز مي آمد باغ من در عباس آباد و مشروب مي خوردند، اما من چون اهل هيچ فرقه اي نبودم از آنها كناره گرفتم، راستي تو كه مثل پدرت مشروب نمي خوري؟»
گفتم جناب سرهنگ مشروب اصلاً و ابداً اما سيگار مي كشم.
در اين حال جناب سرهنگ حرفم را بريد و گفت:
«راستش مسئله اصلي ما، بهايي بودن شماست، اي كاش دوستتان قبل از آنكه علاقه مرجان به شما جلب شود، در اين باره چيزي به ما گفته بود، تازه همان موقع هم گفتم مرجان دارد درس مي خواند. »
گفتم حاج آقا همه چيز قابل حل است. ناگهان جناب سرهنگ آهي كشيد و گفت:
«پسرم آن طور كه تو فكر مي كني مسئله آسان نيست. تازه اگر محفل هم دست از سر شما بردارد، شما از خانواده خود جدا مي شويد، بعد بايد در نزد امام جمعأ همدان اسلام بياوريد و در جرايد كثيرالانتشار نفرت خود را از اين فرقه اعلام كنيد.
من در دوران خدمت با بهايي ها سر كار داشتم، در رژيم شاه خيلي نفوذ داشتند و هر ناشدني را شدني مي كردند، من هم هيچ گاه در عقايد آنها كنجكاو نمي شدم. اما الآن خسته هستم. شما فردا بعدازظهر تشريف بياوريد تا بيشتر صحبت كنيم. من مي خواهم بدانم اعتقادات بهائيان چگونه است؟»
بدين ترتيب شاد و خوشحال از جناب سرهنگ خداحافظي كردم، وقتي بيرون آمدم شادي را در چهره مرجان ديدم. حتي مريم هم لبخند مي زد.
اما مادر مرجان كه براي بدرقه من تا در خروجي با من همقدم شده بود گفت:
«اين ديدار هيچ مسئله اي از صدها مسئله شما را حل نكرده است، پس حرف ما سر جاي خودش است و شما گرد اين خانه نچرخ، تا زماني كه مسئله از نظر شرع و عرف حل شده باشد. آقا فرهاد شما پسر هستي، اما براي دختر خوب نيست اسم كسي رويش باشد و يا خداي نكرده پرونده سفيدش بي خود و بي گناه سياه شود. »
با شادي كودكانه اي به خانه رسيدم، مادرم در اين حال به پيشواز من آمد و گفت:
«شعاع اله از ملاير تلفن زد و گفت فردا صبح مقداري شيشه عينك از عينك سازي فرهاد بگيري و ببري ملاير. . . »
گفتم مامان من فردا كار مهمي دارم، اما شيشه ها را فردا مي فرستم و خودم پس فردا به ملاير مي روم. مادرم گفت:
«من نمي دانم. خودت مسئله ات را با برادرت حل كن. »
من هم بلافاصله به شعاع اله تلفن كردم و از او خواهش كردم، يك روز به من مهلت بدهد، او هم قبول كرد.
شب را با رؤيايي شيرين سپري كردم و فردا صبح زود با انرژي خاصي شيشه هاي عينك ها را به آدرس برادرم در ملاير فرستادم و ناهار را در بيرون از خانه صرف كردم؛ چون در غير اين صورت هيچ توجيهي براي خروج از خانه نداشتم، آن هم در شرايطي كه خانواده ام به تك تك حركات من مشكوك شده بودند.
بالأخره ساعت سه بعدازظهر فرا رسيد و من در ساعت مقرر زنگ در خانه جناب سرهنگ را به صدا درآوردم. چند لحظه بعد فخري خانم در را به روي من باز كرد. در حياط چهرأ مرجان را ديدم كه شادي از چشمانش مي باريد، با نگاهش مي خواست به من بگويد؛ هرگز فكر نمي كردم، اين قدر صادق و با پشتكار دنبال خواسته ات باشي.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14