(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 22 مرداد 1387 - 10 شعبان 1429 - 12 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189155
 

شعري براي مولا
بين خودمان باشد تابستان بر باد رفته
آشنايي با دنياي شعر پرواز كفشدوزك
يادداشتي بر «تابستان بر باد رفته»
كبوتر
نامه اي به دل
داستانك
شب تولد
دم غروب



شعري براي مولا

يك روز مي آيد خبر

مولا رسيده از سفر

ما در هوايش مي زنيم

با شادماني بال وپر

¤¤¤

آن روز ديگر مي شود

يك جشن گل بر پا كنيم

همراه او مثل بهار

در باغ گل غوغا كنيم

¤¤¤

آن روز ما نشريه را

خوشحال بيرون مي دهيم

نشريه ي گل هاي باغ

مسئول پخش آن نسيم

¤¤¤

ما روي جلد نشريه

يك عكس زيبا مي زنيم

يك عكس خوشگل مثل ماه

از روي مولا مي زنيم

¤¤¤

آن وقت ما نشريه را

تقديم مولا مي كنيم

نشريه را با بوي گل

در قلب او جا مي كنيم

¤¤¤

مولا نگاهي مي كند

لبخند دارد بر لبش

ما مات روي ماه او

با خال مانند شبش

¤¤¤

عطر عبايش با نسيم

در باغ گل پر مي شود

اين عطر خوشبوي خدا

تا دور تر ها مي رود

¤¤¤

اي نيمه ي شعبان ما !

داروي ما درمان ما !

ما تشنه ي روي توايم

آبي بزن بر جان ما

¤¤¤

ما غنچه ها هر روز وشب

در انتظارت مانده ايم

ما بار ها بعد از نماز

شعر فرج را خوانده ايم

¤¤¤

اي سردبير مهربان !

اي مهدي صاحب زمان !

شعري برايت گفته ام

لطفي كن و آن را بخوان

¤¤¤

اي كاش مي شد لا اقل

يك سر به دفتر مي زدي

ما بي خبر بوديم وتو

يكباره بر در مي زدي

¤¤¤

آن وقت مي گفتي به ما

نشريه تان را خوانده ام

تا جان ما خالي شود

از كوله بار درد و غم

¤¤¤

نشريه مان ناقابل است

اما قبولش كن عزيز

در كاسه ي دستان ما

از لطف بسيارت بريز

¤¤¤

با يك نگاهت نشريه

جام جهاني مي شود

چون جاي جاي نشريه

صاحب زماني مي شود

¤¤¤

«مهدي بيا ! مهدي بيا !»

اين جمله خيلي آشنا ست

اين جمله ي خيلي قشنگ

حرف تمام بچه هاست

 



بين خودمان باشد تابستان بر باد رفته

ظهر كه از آخرين امتحان برگشتم، دويدم توي اتاق تا برنامه تابستانم را بچينم . هنوز هفت - هشت روز تا اول تير مانده بود اما عجله داشتم، مي دانستم كه اين آخرين تابستاني است كه مي توانم رها باشم. از سال بعد سايه كنكور روي سر همه برنامه هايم مي افتد. البته برنامه ام فكر كم كردن بارسال بعدم را كرده بود:«مرداد و شهريور : تست زني براي كنكور رياضي 1و2 ، فيزيك 2 و بخش نور فيزيك1، شيمي2 ، هندسه1، زبان : لغات كل (دوره دبيرستان و پيش دانشگاهي) البته در اين دو ماه كلي كار ديگر هم براي خودم دست و پا كرده بودم كه همه شان را براي اهتمام روي درس خط زدم تا با پشتكار بيشتري كار كنم. همان موقع به بچه هاي كوچكتر حسودي ام شد، آخر ما آخرين بازماندگان نسل كنكوريم و شنيده ام كه بعد از ما قرار است اين كنكور را حذف كنند.
تير، با همان سرعتي كه آمده بود رفت . بر اثر جو كنكور، كنار رمان خواندن هايم و كارهاي وبلاگي ، كلمات زبان دوره دبيرستان و پيش دانشگاهي را هم مي خواندم . تير كه تمام شد. هنوز دو - سه هزار صفحه رمان نخوانده باقي بود و اين همه كار نكرده! باز هم خدا پدر متوليان مدرسه را بيامرزد كه كلاس فيزيك برايمان گذاشتند تا يادي از فيزيك بكنيم ! براي جبران اين دو - سه هزار صفحه، شب ها تا ساعت 3 بيدارم و كتاب مي خوانم، از آن طرف صبح ساعت بلند مي شوم و مي نشينم پاي كامپيوتر ، ظهر دوباره كتاب مي خوانم و 10 مي نشينم پاي كامپيوتر تا مجله بچه هاي هيئت را درست كنم. وبلاگ را هم، تعطيل كردم، تا تير 89! تا شايد كمي فراغت بال پيدا كنم اما هنوز نه آن كتاب ها تمام شده و نه تستي زده شده . نيمي از تابستان رفت ، بهتر بگويم؛ نيمي از تابستان بر باد رفت. شايد نيمه ديگرش برايم خوش يمن باشد. اينجاست كه به جمله امام علي(ع) مي رسم:« فرصت ها چون ابر در ... گذرند... » و چقدر زود ابرها مي روند.
محمد حيدري ، 16 ساله، قم
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



آشنايي با دنياي شعر پرواز كفشدوزك

محمد عزيزي (نسيم)
دوست من!
آيا مي دانستي كه شعر خواندن هم يك هنر است؟ البته منظورم از شعرخواني، نحوه خواندن شعر به صورت آواز يا... نيست، بلكه منظورم مطالعه شعر، با دقت و چشماني شاعرانه است.
براي لذت بردن و فهم شعر شاعري كه بناي شعرش را با واژگان دقيقي ساخته است، لازم است بدانيم چگونه بايد آن را مطالعه كرد؟
سرعت مطالعه شعر، با مطالعه اخبار روزنامه، لطيفه و حتي داستان فرق مي كند. مطالعه شعر بايد به آرامي و با ذره بين دقت انجام گيرد.
بگذار مثالي بزنم:
سوار اتوبوس شده اي و قرار است با بچه هاي شهرتان به اردو برويد. تو كنار پنجره نشسته اي و داري بيرون را تماشا مي كني. چه مي بيني؟ جاده، كوه، دشت، درختان، خانه ها و...
بين راه اتوبوس- در كنار جنگلي- نگه مي دارد تا همه كمي استراحت كنند. تو به همراه همسفرانت پياده مي شوي تا آبي به سر و صورت بزني. درخت كهنسالي را مي بيني كه تنه اش پر از ترك هاي كوچك و بزرگ است.
نزديك مي شوي و در لابه لاي ترك ها، كفشدوزكي را مي بيني كه دارد راه مي رود. جلوتر مي روي و انگشت نشانه ات را جلوي راهش مي گذاري.
كفشدوزك، آهسته از انگشتت بالا مي آيد. تو به روپوش قرمز و خال هاي سياهش نگاه مي كني. كفشدوزك، روي باند فرودگاه انگشت تو، آرام آرام حركت مي كند. او به قله انگشتت كه مي رسد، بال هايش را باز مي كند تا پرواز كند.
از لابه لاي درختان نور خورشيد تابيده است روي تنه درخت، روي دست تو و كفشدوزك، نور كه به بال هاي كفشدوزك مي رسد، روي آن بال هاي ظريف، رنگين كمان كوچكي نقش مي بندد.
كفشدوزك پرواز مي كند و تو مسير پروازش را دنبال مي كني. در همين موقع يكي از دوستانت به طرفت مي آيد و از تو مي پرسد: «به چي نگاه مي كني؟ و تو مي گويي «به رنگين كمان كوچكي كه پرواز كرد!»
دوستت با تعجب مي گويد: «كدام رنگين كمان؟ كدام پرواز؟ من كه چيزي نمي بينم!»
¤ ¤ ¤
مي بيني دوست من چطور مي شود كه يك نفر آن ظرافت و خط و خال ها را مي بيند اما يك نفر ديگر نمي بيند؟
مطالعه شعر هم همين طور است. دو نفر شعري را مي خوانند؛ اولي فقط كلمات را مي بيند كه مثل قطاري پشت هم رديف شده اند ولي دومي هم قطار كلمات را مي بيند و هم مقصد آن را مي داند.
حالا بعد از اين مقدمه برويم سراغ يك بيت شعر از «حافظ» و آن را با هنر شعرخواني بخوانيم:
«مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو»
مفهوم اين بيت برگرفته از همان حديث زيباي ائمه معصومين عليهم السلام است كه فرمودند:
«الدنيا مزرعه الاخره
دنيا مزرعه آخرت است.»
حافظ با نگاه كردن به آسمان شب، ستارگان را خوشه هايي ديده كه در مزرعه آسمان سبز شده اند. خوب دقت كنيد، اين نگاه با نگاه سرسري به آسمان خيلي فرق مي كند. همه با نگاه به آسمان، ماه و ستارگان را مي بينند اما اين شاعر است كه ستارگان را خوشه خوشه و ماه نو را به شكل داس ديده است.
فرق چشم هاي شاعر و افراد معمولي در كشف همين ارتباط هاي ظريف است.
حالا بعد از كشف، تازه نوبت مهندسي واژگان است. شاعر بايد ببيند چه كلماتي بهتر مي توانند منظورش را به خواننده انتقال دهند؟
آيا هر كلمه اي را كه به ذهنمان رسيد ،مي توانيم ميهمان خانه شعرمان كنيم؟
هنر شاعر بعد از كشف در اين است كه از بهترين مصالح براي بناي شعرش استفاده كند.
منظورم از مصالح شاعر، همان كلماتي هستند كه شاعر خانه شعرش را با آنها مي سازد. هر چه مصالح شاعر سنجيده تر باشند، بناي شعرش مستحكم و زيباتر خواهد بود.
لازم است واژگان مورد استفاده چند ويژگي داشته باشند:
1- بار عاطفي شعر را به مخاطب انتقال دهند.
2- به راحتي نتوان آنها را حذف و يا جابجا كرد.
3- با توجه به محتواي شعر، با ساير كلمات- از نظر ظاهر و باطن (معنا)- هماهنگي داشته باشند.
حالا بياييد باز برگرديم به مثالمان از شعر حافظ و آن را از نظر مهندسي كلمات بررسي كنيم.
«مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو»
مي خواهيم ببينيم آيا به راحتي مي توانيم كلمات ديگري را جايگزين واژگان بيت مورد نظرمان كنيم يا نه؛ طوري كه به شعر لطمه اي نخورد و آن را ضعيف تر نكند.
ما مي آييم در مصراع دوم كلمه «خود» را جايگزين «خويش» مي كنيم.
در نگاه اول وزن به هم نمي خورد و هر دو كلمه هم يك معنا را مي رسانند اما ذره بين دقت را در دست مي گيريم مي بينيم كه كلمه «خويش» در هنگام خواندن «خيش» يعني گاوآهن را هم به يادمان مي آورد. تازه متوجه ظريف انديشي و هنر حافظ مي شويم و در دل به او آفرين مي گوييم. به راستي كلمه «خويش» در ساختمان بيت مورد نظر مناسب تر است چون با كلمات ديگر مثل مزرع سبز، داس، كشته و درو هماهنگي بيشتري دارد.
دوست من!
همان طور كه مي بيني كلمات در يك شعر خوب، اتفاقي و بدون برنامه در كنار هم قرار نمي گيرند بلكه بسيار دقيق و حساب شده انتخاب مي شوند.
حالا تو با دقت در عمق كلمات و چيدمان حساب شده يك شعر مي تواني به ميزان هنرمندي شاعرش پي ببري.
راستي!
اگر شعر خوبي را خواندي و از آن لذت بردي. برايمان بفرست و بنويس كه چه نكته هايي از آن شعر برايت جالب بوده است.
نقد شعرهاي چاپ شده در مدرسه هم مي تواند به پرورش قلم تو ياري رساند. اگر نامه نوشتي بنويس: «برسد به دست مسئول كارگاه شعر».
چشم انتظار آثار خلاق تو هستم.

 



يادداشتي بر «تابستان بر باد رفته»

اشاره:
شوق رسيدن نامه از سوي دوستي عزيز از يك طرف و نكته هاي ريز و درشت اشاره شده در نامه از طرفي ديگر مرا تشويق به نوشتن اين يادداشت كرد.
محمد عزيز!
سلام بر تو و قلم سبزت
اين راحت و صميمي نوشتن را به تو تبريك مي گويم و دلم مي خواهد دوباره براي مدرسه نامه بنويسي و خوشحالم كني.
تابستان با تمام روز و شب هايش مي آيد و مي گذرد اما چيزي كه باقي مي ماند همين تلاش هاي صادقانه و قشنگ است، درس خواندن و در كنارش مطالعه رمان، استراحت و در كنارش تهيه مجله براي بچه هاي هيئت.
با مطالعه نامه ات يك لحظه احساس كردم در محل شما هستم و قرار است بيايم توي هيئت شما و يكي از شعرهايم را بخوانم.
كاش مي دانستم نشاني خانه دوست را. قدر لحظه هاي قشنگت را بدان و سلام مرا به بروبچه هاي باصفاي هيئتتان برسان.
راستي اگر نشريه جديد هيئتتان منتشر شد يك نسخه هم براي صفحه مدرسه بفرست تا براي دوستان ديگر معرفي اش كنيم.
منتظر نامه هاي ديگرت هستم.
مسئول صفحه مدرسه

 



كبوتر

بعضي وقت ها نوجوانان شعري مي سرايند خواندني و ماندني. مثل اين شعر كوتاه كه نام شاعر نوجوانش را نمي دانم ولي سال هاست كه از خواندنش لذت مي برم.
پرانتز باز
بنويسيد
كبوتر
پرانتز را نبنديد!

 



نامه اي به دل

سلام. نمي گم چطوري چون مي دونم خوبي. آره وقتي هميشه با مني از حال و روزت هم هميشه خبر دارم.
اين يه چيز منطقيه. اگه غير از اين باشه غيرعاديه، شايد هم غيرعادي نه، مضحك باشه! هي دل! تو كه هميشه پيش مني، خوب مي دونم كه اين روزا خيلي رو به راهي. مي دوني چرا؟ چون خودتو اونجوري كردي كه «من» مي خواست؛ «من فاعلي»! «من» هميشه مي خواست كه تو سنگ بشي... آره دل! باهات بودم. خيلي سخت بود كه از همه ببري و يا تكه سنگ بشي ولي تو شدي... آفرين به اين اراده ات! ولي يه چيزي دل، حالا كه سنگ شدي مي خوام اينو بهت بگم؛ من كه مي دونم تو دور از چشم «من فاعلي» بازم يادي مي كني از آنهايي كه دوستشون داشتي... نه يعني هنوز يواشكي دوستشون داري. براي همين مي گم تو كه هنوز اونارو دوست داري، اگه پيششون سنگ بشي مي دوني چي ميشه؟ اونا نسبت بهت سرد مي شن و نگاهاشون ديگه سرده... يادت باشه دل، اينارو گفتم كه بدونه فقط سر ما مي توني سنگ رو خرد كنه. سنگ به اين سفتي و سختي، با سر ما تمام زندگيش بر باد مي ره... حالا خوب مواظب باش؛ حالا كه سنگ شدي خدا كنه نرسه اون روزي كه كسايي كه بهشون علاقه داري با نگاه سردشون تو رو خرد كنن... خيلي مواظب باش دل!
«واژه هاي خيس در مي زنند!»
صداي آسمون تو رو مي كشونه طرف ايوون. توي ايوون كه مي ري، بوي نم تمام قلبتو پر مي كنه. حس عجيبيه كه توي مرداد بارون بباره، اونم بارون به اين شديدي كه صورت خيابونا و كوچه ها خيس خيس بشه؛ اما عجيب تر دستاي تواند كه ناخودآگاه به طرف بيرون دراز مي شن و چيزي نمي گذره كه از طروات بارون لبخند مي زنن! دلت مي خواد يه چيزي بنويسي اما نمي توني... توي ذهنت مي گردي تا حداقل يه جمله ي قشنگ پيدا كني براي بارون مردادي! وقتي احساس مي كني كلمه اي نيست، ترس قلبتو پر مي كنه؛ مزه ي همون ترسي رو مي ده كه وقتي بچه بودي از تاريكي مي ترسيدي. دنبال كلمه ها تموم ذهن و قلبتو زير و رومي كني تا چيزي بنويسي. مي ترسي نكنه بارون بند بياد و توبموني و حسرت خيس و پائيزي كه حالا حالاها نمي رسه تا بارون بباره. با خودت فكر مي كني هر لحظه ممكنه بارون قشنگ مردادي خداحافظي كنه و بره. به چاله هاي كوچيكي كه توي خيابونا درست شده خيره مي شي. از آب لبريز شدن و هر قطره اي كه توي آغوشش جامي گيره مي شه يه دايره. دايره ها زياد و ريزاند. ته قلبتت پر مي شه از خنده و اميدوار مي شي كه هنوز بارون بند نيومده. خيسي خيابونا و تن برگاي درخت، تورو هل مي ده به سخت نوشتن. تصميم مي گيري خودكار رو دستت بگيري يا مي توني بنويسي يا نمي توني اما... خودكار كه دستت مي گيري به آسمون چشم مي دوزي. برات مهمه كه بتوني چيزي بنويسي. اين بارون مثل پيدا كردن يه دوست توي جنگل هاي تاريكه.
تعجب مي كني از خودت؛ تويي كه هميشه بارون بهونه ات بوده براي نوشتن، حالا چرا نمي نويسي؟ بايد دليلي براي نتونستن ات داشته باشي. حس غريبيه كه اگه بارون بند بياد و تو هنوز چيزي ننوشته باشي. خودكاررو با يه دنيا اميد توي دستت مي گيري؛ تصميم گرفتي بنويسي حتي اگه قشنگ نشه و بعد... صداي آسمون تو رو مي كشونه طرف ايوون...!
ياسمن رضاييان.16 ساله.تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



داستانك

آرزو
مادربزرگ مي گفت: با چشمهاي بسته آرزوهايت حتما برآورده مي شود.
آرزو كردم
چشمهايم را كه باز كردم از برآورده شدن آرزويم خبري نبود. دلگير شدم. يادم آمد آن موقع كه مادربزرگ اين حرف را زده بود آرزوهايم به اندازه يك بسته پفك و يك مشت نخودچي، كوچك بود.
باباي من يك فرشته است
مداد را محكم توي دستم مي گيرم. امروز مي خواهم يك ديكته بدون غلط بنويسم و حتي يك نقطه هم جا نگذارم.
معلم شروع مي كند: به نام خدا؛ بابا آب داد. و دوباره تكرار مي كند: بابا آب داد.
و من مي نويسم: بابا جان داد.
و معلم: بابا با اسب آمد.
و من مي نويسم: بابا با فرشته آمد.
و معلم:
و من مي نويسم: بابا گوشه اتاق با آن ماسك روي صورتش خيلي زيبا شده بود؛ مثل فرشته هاي توي كتابهاي داستانم نوراني؛ فقط پرواز نمي كرد كه ديروز پرواز هم كرد.
من ديدم كه دارد پرواز مي كند. به من لبخند زد، براي من دست تكان داد و از من قول گرفت كه دختر خوبي باشم.
من لبخند زدم.
و مادر اشك ريخت.
حالا هر شب توي آسمان كنار فرشته ها برايم دست تكان مي دهد.
باباي من يك فرشته است.
معلم يك بار ديگر مي خواند تا چيزي را جا نينداخته باشيم.
-بابا آب داد.
و من نوشته ام: بابا جان داد.
-بابا با اسب آمد.
و من نوشته ام: بابا با فرشته آمد.
عطيه كمالي خوش انصاف. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



شب تولد

ديشب شب تولد دريا بود، چه شب فراموش نشدني بود. از صبح براي بعدازظهر به تكاپو افتاده بودم. خب من، خواهر بزرگ او هستم و بايد سنگ تمام بگذارم. براي تزيين اتاق ها همه جوره فعاليت كردم. تعداد زيادي از لامپ هاي تزييني و حباب هاي روشن و جديدترين وسايل تزييني تهيه كردم. سه عدد رقص نور، براي جذابيت مجلس اجاره كرديم، چه قدر زيبا بود حالا كه دارم به ديشب فكر مي كنم، و خاطراتم را مي نويسم جذابيت مجلس را حس مي كنم.
بالاخره بعدازظهر رسيد و مهمان ها يكي يكي آمدند و ما با رسيدن پنجمين مهمان و فرا رسيدن غروب هرچه لوستر و لامپ و حباب داشتيم روشن كرديم. حدوداً تا زمان مشخص كه بايد تمام لامپ ها را خاموش مي كرديم، و رقص نورها و لامپ هاي تزئيني را روشن مي كرديم در نور استثنايي لامپ هاي لوسترها و لامپ هاي اتاق ها و جاهاي ديگر چهار پنج ساعت خوش گذرانديم و درحين مهماني آن قدر گرم بود كه كولر گازي هم جوابگو نبود. نوبت رقص نورها شد. چه مهماني زيبايي شد. واقعاً بي نظير بود. مهماني ديشب تقريباً از ساعت چهار تا يك و نيم نيمه شب طول كشيد و ما ساعت دو و ربع خوابيديم ولي مامان ساعت سه چراغ ها را خاموش ... مامان چه شد فيوز پريد؟
اين چند جمله آخر را مجبورم در نور شمع بنويسم آره برق رفت فيوز نپريده بود. مطمئن هستم خاموشي امشب محصول زياده روي و بي توجهي ديشب است.
چون بعد از هر اسراف برق، بايد منتظر چندين ساعت خاموشي بود.
فانوس
(عضو تيم ادبي وهنري مدرسه)

 



دم غروب

قلب هايي كه مي تپند
اول كه به كيهان آمدم، كار برايم سخت بود. بيشترين نامه ها را بزرگ ترها مي فرستادند و از بچه ها خبري نبود. زمستان و بهار گذشت و در تابستان كم كم جوانه هاي اميد پيدا شد.
اگر شما در صفحه مدرسه نام نويسنده نوجواني را مي بينيد از كنار آن سرسري عبور نكنيد. اين اسم ها قلب صفحه مدرسه هستند. اين صفحه با آنها معنا پيدا مي كند.
حالا دارم فكر مي كنم براي رشد اين همه استعداد چه بايد كنيم؟ برپايي جلسه هفتگي؟ فعال تر شدن بخش ارتباط با نامه و تلفن و...
دوستان مدرسه اي!
خوب است شما هم براي شكوفايي استعدادها برنامه ريزي كنيد و از طريق نامه و تلفن ما را در جريان فكرهاي جديد و جالب تان قرار دهيد.
خانه تكاني
هفته اي كه گذشت، برايم هفته با بركتي بود. يك روز نشستم كشوهاي ميزم را خالي كردم. هرچه نامه، تصوير و مطلب حروف نگاري شده بود را در پاكت هاي خوش رنگ و تميز دسته بندي كردم.
براي هر پاكت اسمي انتخاب كردم و براي قشنگ تر شدنش طرحي كشيدم. الان اين پاكت ها آماده كمك به نظم دادن صفحه مدرسه هستند:
1- نامه هاي تازه رسيده 2-كارشناسي شعر 3-داستان و داستانك 4-دم غروب 5-ويژه نامه 6-پنجره 7-بين خودمون باشه 8-زنگ تفريح
بعد از آماده شدن پاكت ها، كشوها را دستمال كشيدم و وسايل را چيدم داخل شان. باز احساس كردم بايد ميز كارم تميزتر باشد. با كمك يكي از دوستانم شيشه روي ميز را جابجا كرديم شيشه را دستمال كشيدم و لكه ها را فراري دادم. همه چيز برايم زيبا شده بود؛ صداي قرچ قوروچ پاك كردن شيشه، نقاشي روي پاكت ها، و حتي دو بار فرو رفتن سوزن ته گرد در انگشتانم سوزن هايي كه در شيارهاي ميز كمين كرده بودند!
دوست من!
همه اين ها براي اين است كه من تو را دوست دارم و دلم مي خواهد هر وقت صفحه مدرسه را باز مي كني چشمانت از شوق برق بزند و تو هم بگويي: «مدرسه جان! دوستت دارم!»
تيم ادبي و هنري دارد كامل مي شود
با عضويت چند نفر تازه نفس در تيم ادبي و هنري مدرسه كم كم تعداد اعضا دارد به حد لازم مي رسد.
تيم ادبي و هنري مدرسه در دور اول 20 نفر خواهد داشت. اين 20 نفر با ارسال آثارشان تلاش خواهند كرد كه بهترين باشند.
آثار برگزيده اين نفرات براي چاپ انتخاب خواهد شد. براي تشويق تلاش ها، جدولي تنظيم مي كنيم و حاصل ابتكارات را در آن مي آوريم.
در حال حاضر اين دوستان عضو تيم ادبي و هنري مدرسه شده اند.
1- الهام ملكي. تهران
2- ياسمن رضاييان. 16ساله. تهران
3- فانوس. 15ساله. تهران
4- زهرا قدوسي زاده. 13ساله. قم
5- نجمه پرنيان. 13ساله. جهرم
6- عطيه كمالي خوش انصاف. تهران
7- نيكو باتماني. 16ساله. كردستان
8-محمد حيدري .16ساله.قم

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14