(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 22 مرداد 1387 - 10 شعبان 1429 - 12 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189155
PDF نسخه

«اصولا» آدم هرج و مرج طلبي هستم! با محمد دلاوري از شوراي امنيت ملي تا مدعيان دروغين
دو خط از عشق...
شصت ثانيه
گذر كتاب فروش ها
خيال شور
لحظه زخمي شدن حباب...
زمان هنوز يك اماي نازنين دارد
برفك..........



«اصولا» آدم هرج و مرج طلبي هستم! با محمد دلاوري از شوراي امنيت ملي تا مدعيان دروغين

محسن حدادي
فارغ التحصيل شيمي باشي، عاشق حوزه فرهنگ باشي، كتاب خوار باشي، خبرنگار حوزه امنيت ملي باشي، طراح و سازنده گزارش مدعيان دروغين باشي، بي ادعا و ناز و بي حاشيه باشي، مسافر خانه خدا باشي و... كلي «باشي»ديگر، شما باشي، هوس نمي كني در يك بعدازظهر گرم در طبقه چهارم ساختمان شيشه اي جغرافياي امواج صوت و تصوير كشور، آن هم در ميان زنگ هاي گاه و بي گاه تلفن و صداي خبرنگاران شيفت روز تعطيل و سروصداي اعصاب خوردكن اما خبرساز تلكس و صداي دلنواز(!) يك عدد تلويزيون و كارتون شبكه اول(!) در چند متر اتمسفر واحد مركزي خبر با چنين آدمي گپ بزني؟ نه، مي ري يا نمي ري؟ خيلي خب! قلب تپنده انتشار آگاهي در رسانه ملي در حالي ميزبان ما بود كه خيلي وقت ها با هم سر تكان داديم، با هم خنديديم، با هم تاسف خورديم، با هم نگفته، گرفتيم! و با هم حتي بيب كشيديم...آخر قرارمان اين بود كه هر جا نبايد حرفي بزنيم و توضيح بدهيم به جايش از «بيب» استفاده كنيم اگرچه گپ ما به كاروان همراه ماشين عروس تبديل نشد اما بيب هايي هم داشت. خلاصه كه... گپ مقدمه نمي خواهد؛ بفرماييد ميل كنيد...ضمنا محمد آقا هم اكنون در سپيدي سرزمين سرودهاي عرشي، دعاگوي همه نسل سومي ها هست؛ خدا قبول كند!
¤ آيا قاعده خاصي دارد اين ورود از عرصه خبر مكتوب به تصويري؟
آن موقعي كه ما آمديم نداشت، الان چرا. الان بعد از مدتي كار مكتوب، خبرنگار تقريبا يك دوري توي تمام حوزه هاي خبري مي زند يا اينكه اگر توانايي يك حوزه خاص را داشته باشد به آن حوزه مي رود، و بعد از گذراندن مرحله مكتوب وارد گروه هاي تصويري مي شود، يك مدتي كارهاي خاص و كوچك انجام مي دهد بعد كم كم كار را پيدا مي كند.
¤ خب طراحي سوژه هايي كه اين خبرنگار بايد به آنها بپردازد، برعهده كيست؟
چند مدل است؛ خبرنگار، شوراي سوژه و يك شوراي سياستگذاري هم هست، گاهي هم سردبير پخش سفارش سوژه مي دهد.
¤ آيا واحد مركزي خبر مثل يك جعبه سيب، ميوه كال، رسيده و حتي خيلي رسيده دارد؟
(مكث مي كند)... مي شود گفت. با اغماض مي شود گفت.
¤ اين را براي اين گفتم كه ما از تلويزيون به اندازه تعداد نيروهاي اين مركز، گزارش خوب نمي بينم، حداقل اندازه يك سوم نيروها هم گزارش حرفه اي تاثيرگذار پخش نمي شود...
خب باز هم سوال مديريتي از من پرسيدي! واقعا مدير اينجا بايد بگويد اما به عنوان يك خبرنگار اگر بخواهم بگويم اين است كه در واحد مركزي، كارهاي بسياري انجام مي شود كه اصلا ديده نمي شود، مثلا من در طول برگزاري اجلاس غيرمتعهدها هر روز در سالن اجلاس حاضر بودم، كسي هم نمي داند من آنجا هستم... من آنجا خبر مكتوب توليد مي كنم تصاوير مرتبط ضبط مي كنم و... در واقع اينجا يك بنگاه توليد خبر است، بعلاوه اينكه همه تصاوير اخبار داخلي را تقريبا اينجا توليد مي كند. يعني بخش عمده اي از نيروي خبرنگاران اينجا صرف توليد خبر مي شود و بخش كوچكي به توليد گزارش تصويري مي رسد.
¤ خبرهاي مكتوب هم كه جايي غير از تلويزيون و راديو خرج نمي شود.
چرا روي سايت...
¤ خب وقتي سايت مرجع و منبع هيچ رسانه الكترونيك و مكتوب ديگري غير از سازمان نيست، تقريبا مي شود يك فعاليت خانوادگي و نه اطلاع رساني جامع. بسياري از اوقات من ديدم كه در مورد يك رويداد اولين خبر متعلق به واحد مركزي خبر بوده و ساير خبرگزاري ها با فاصله زماني نيم ساعت، آن را «باز توليد» كرده اند و مطبوعات هم به نقل از آن خبرگزاري، خبر را منتشر كرده اند، در كل مي خواهم بگويم بايد يك فكري به حال سايت واحد مركزي بكنيد اما چون بايد «بيب» بزنيم و سوال مديريتي است، مي گذرم!الان در چه حوزه خبري هستيد؟
شوراي امنيت ملي.
¤ امنيت ملي به مدعيان دروغين چه ارتباطي دارد؟
]مي خندد...[ يك ويژگي كه اينجا دارد كه من هم بدم نمي آيد چون اصولا آدم هرج و مرج طلبي هستم...
¤ چرا هرج و مرج طلب؟
حوزه خبري و كار روتين و 34سال خبرنويسي پشت يك ميز را اصلا نمي پسندم. اينجا اينطوري است كه اگر يك سوژه تاپ بدهي نمي گويند چون حوزه تو نيست نرو، تا اين جاي كار خوب است! اما براساس همين قاعده هر جا هم كه كارشان گير بيافتد، مي آيند سراغت. من بدم نمي آيد ولي اينكه خوب است يا بد را ديگران بايد تحليل مديريتي كنند.
¤ البته مي گويند خبرنگار بايد بتواند در همه حوزه هاي خبري كار كند اما بالاخره بايد در يك حوزه تخصص داشته باشد. اين حوزه تخصصي براي شما چيست؟
من... ]مكث مي كند[ نمي دانم ولي در حوزه فرهنگي خيلي كار كردم، حوزه سياسي هم در اكثر بخش ها بودم، اقتصادي و اجتماعي هم...
اما براساس علايق خودم، حوزه فرهنگ را خيلي دوست دارم، منتها...
¤ منتها فرهنگ چرخ پنجم درشكه است، نه؟
در يك دوره اي كه من سردبير گروه فرهنگي بودم، خيلي حوزه خوبي بود، همه هم كار فرهنگي را مي خواستند هم فعاليت فرهنگي توي بورس بود اما الان نه زياد...
¤ چرا؟ مظلوميت فرهنگي در همين سالهاي اخير مطرح شده و خب رسانه...
ببين! من اعتقادي ندارم كه بخش خبر مي تواند از فرهنگ رفع مظلوميت كند.
¤ بالاخره در ذائقه سازي كه مؤثر هست.
خب ولي فضاي عمومي جامعه در توليد و نگاه به خبر مؤثر است. ]ببين باز من دارم حرف هاي مديريتي مي زنم كه به مسئول اينجا مربوطه![ اما من احساس مي كنم وقتي در دوره اي دچار بحران هسته اي مي شويم، طبيعي است نوك پيكان مجموعه خبري به سمت آن موضوع مي رود. انرژي و نيروي اصلي كار مي رود به آن سمت...
¤ ولي فرهنگ كه نبايد فراموش بشود، هركدام در جاي خودش.
فراموش نشده اما خب بايد اينها را از رؤسا بپرسي!
¤ سازمان از افكار عمومي عقب تر نيست؟ مثلا يك موضوعي در ميان مردم مطرح است، سر و صدا مي كند، راجع به اش كلي خبر و گزارش و... در رسانه هاي مكتوب و الكترونيك منتشر مي شود، چند روز بعد تازه تلويزيون در چند دقيقه از كنار آن مي گذرد...
اصلا تو اشتباه به من زنگ زدي! بايد با مدير اينجا مصاحبه مي كردي... ]هر دو مي خنديم![
¤ به هر حال به عنوان كسي كه در متن كار قرار دارد، مي پرسم...
نه اينطوري نيست. اولا حساسيت كار در سازمان با كار در رسانه هاي مكتوب و الكترونيك قابل مقايسه نيست. مثلا همين گزارش مدعيان دروغين به راحتي براي پخش آماده نشد. اگر نبود يك مدير خوش فكري به نام آقاي بوالي- كه خودش راضي نيست من اسمش را ببرم- كه با جسارت بيايستد و از شانس خوب من اگر نبود سخنراني هاي آقا در همان مقطع زماني كه گفته بودند راجع به اين موضوع حرف بزنين، شايد اصلا كار پخش نمي شد.
¤ حالا مثلا در حوزه هاي اقتصادي، يك بحراني در شهر ديده مي شود، يك جرياني دارد در كشور ريشه مي دواند اما تلويزيون سكوت كامل...بعد از مدتي يك گزارش دست و پا شكسته و...
فايده ندارد! يك جوري مرا در زاويه قرار داده اي كه جواب بدهم يك ماجراست، جواب ندهم يك ماجراي ديگر... ولي خب ملاحظاتي در رسانه ملي وجود دارد كه خودت هم قبول داري و طعم آن را چشيده اي.
¤ چقدر از كارتان راضي هستيد؟
از صد اگر بگويم، .65
¤ چرا؟ چرا 35 درصد ناراضي؟
چند بخش دارد. يكي اش اينكه من ذاتا آدم «خبر» نيستم يعني مرا جذب نمي كند اين خبررساني و خبرنگاري مرا جذب نمي كند. بخش ديگر اينكه ماها (!) آدم هاي هوايي هستيم، هر جا هستيم بيشتر با روياهايي زندگي مي كنيم كه دائم مي گويند الان بايد در فلان جا مي بوديم، بايد فلان كار را هم انجام مي داديم و... يك بخش ديگر هم دارد كه بخش ملي ماجراست(!) من هم ايراني ام و مثل همه ايراني ها دوست دارم غر بزنم و ناله كنم!
¤ به چهره تان نمي خورد اهل غر زدن باشيد، گرچه صداقت تان ستودني است! حالا به چه چيزهايي غر مي زنيد؟
به زمين، به هوا، به رانندگي مردم، به ترافيك به روزگار و...
¤ انصافا چقدر راجع به همين دغدغه ها كار كرديد، گزارش توليد كرديد و نتيجه اش را هم ديديد؟
خب تقريبا 70 درصد اين غر زدن ها الكي است، آخر! عادت كرديم كه غر بزنيم، 30درصد باقي اش هم هر جا شده و دستم باز بوده، اين كار را كردم. البته مشكلاتي كه ما در كارها درباره اش غر مي زنيم، بيشتر زيربنايي است؛ مثلا فرهنگ عمومي مردم. خب از اين موضوع گسترده، يك بخش كوچكي را در يك گزارش روايت مي كنيم و «اميدواريم» در آن يك موضوع اثرگذاري مناسبي را در جامعه داشته باشيم وگرنه اينكه بگوئيم ما مشكلات زيادي را در گزارش ها عنوان كرديم و حل شد، نه! البته باز هم در موارد خيلي كوچك اين اتفاق افتاده مثل اينكه يك گزارش كار كرديم در مورد اينكه يك زن بي سرپرست خانه اي نداشت و بعد از پخش گزارش خانه دار شده ولي اينها خيلي كوچك است و در مقياس اجتماعي قابل حس نيست.
¤ چرا برخي در واحد مركزي خبر بعد از يك مدت، يكدفعه محو مي شوند؟ گم مي شوند و...
اينجا يك بخش خبري هست كه خيلي ديده مي شود، اگر در اين بخش باشي خيلي ديده مي شوي، اگر از آن بخش بروي خب ديده نمي شوي اما هستي! بعلاوه اينكه بعضي ها كم كم خسته مي شوند، بعضي ها انگيزه هاشان را از دست مي دهند، بعضي ها حرف جديدي براي گفتن ندارند...
¤ يعني سيستم طوري هست كه براي افراد خلاق هميشه جاي كار باشد يا نه طوري طراحي شده كه هر كه خودش خواست در صدر مي ماند و هركسي هم نه، در بدنه حل مي شود.
احساس مي كنم اصولا رسانه، خيلي اهل لطف نيست يعني شما براي ماندن و بودن بايد زحمت بكشي، بايد پوست كلفت باشي، بايد خيلي از موانع را تحمل كني، اگر خسته شدي، مي روي پائين...
¤ محل خاصي در واحد مركزي يا سازمان هست كه نسبت به آن زاويه احساسي يا فكري داشته باشيد؟
نه! هيچ دلبستگي فيزيكي به سازمان ندارم، همه جايش برايم يكسان است اما وقتي با يك گروه كاري خود و در يك برنامه خوب باشم، خيلي كيف مي كنم! مثل 45 روزي كه در لبنان بودم؛ يك فيلمبردار حرفه اي، يك...
¤ مگر فيلمبردار غيرحرفه اي هم در سازمان هست؟
اي بابا... ]مي خندد[
¤ بيب؟
نه بيب ولي فيلمبردارها با هم متفاوتند، بعضي هاشان خيلي كلاسيك هستند و بعضي نه، بعضي زود خسته مي شوند و بعضي فرم كار كردن شان با ما هماهنگ نيست، بعضي ها هم خودشان همراهند و هم خيلي اوقات ما را از سوژه جلوتر مي برند.
¤ خب كمي هم راجع به مدعيان دروغين و گزارش هاي ويژه تان بگوييد.
اين گزارش كه اخيراً پخش شد شايد براي چند ماه پيش بود، 3 بار پلاتوي گزارش عوض شد، يكبار پشت سر من كوهي از برف بود، يك بار پائيز بود من با كاپشن پلاتو گفتم و آخرين بار هم اواخر بهار بود كه... علت هم داشت، وقتي بار اول گزارش در سال 86 از تلويزيون پخش شد هم خوشحال شدم و هم ناراحت. خوشحال از اينكه خطي شكسته شد و توانستيم نسبت به افرادي كه در جامعه با دروغ با اعتقادات قلبي مردم بازي مي كنند اطلاع رساني كنيم اما نگران شدم از اينكه از فرداي پخش گزارش، مد شود كه هر كسي يك سي دي، تئاتر، فيلم و... راجع به اين مدعيان توليد كند كه اين باز خطرناك است و شايد گاهي به اعتقادات مردم لطمه وارد كند...
¤ اينگونه هم شده است... راستي شده گزارشي توليد كني و پخش نشود؟
بله! يكبار قبل از پخش يك گزارش، مسئول مربوطه تماس گرفت و قول داد مشكل را حل كند و ما گزارش را پخش نكرديم، مشكل هم حل شد. يكبار هم يك گزارش سفارشي به من دادند كه اينقدر ضعيف توليد كردم كه پخش نشد!]با خوشحالي از اين پخش نشدن تعريف مي كند![
¤ بگذريم! اين شكسته شدن قفل آرشيو صدا و سيما چرا اينقدر دير اتفاق افتاد و چرا اينقدر بدون برنامه و بعضاً خيلي فردي از آن استفاده مي شود؟
من احساس مي كنم كه قفل نشده بود، جرقه اي مي خواست كه اين گنجينه را زنده كند. مثلا هميشه تا مي گفتند حادثه هفت تير، تصاوير روتين حادثه را بر مي داشتند و... در واقع در حد رفع نياز ازش استفاده مي شد تا اينكه يك نفر گفت راجع به حادثه هفت تير قبل و بعدش كلي تصوير وجود دارد كه مي توان از آنها استفاده كرد... يادم هست خود آقاي ضرغامي آن اوايل راجع به دهه فجر، مديران را ارجاع داد به آرشيو اما نمي توان گفت قفل زده شده بود چون تصاوير آرشيو، در دهه هاي اول و دوم حكم سندهاي محرمانه را داشته اما شايد اين ايراد به دكتر لاريجاني وارد باشد كه اين اواخر بايد زودتر اين اتفاق مي افتاد و تأخير شده بود...
¤ سالگرد پيروزي لبنان است، كمي از سفر لبنان براي ما بگوييد.
فكر كنيد يك كشور كوچك، پر از زمينه هاي ژورناليستي و رسانه اي. هر طرفي را كه نگاه مي كردي، مي ديدي حرفي براي گفتن دارد. من يك ماشين اجاره كرده بودم و با يك گروه كم تعداد و يك دوربين سبك، از صبح مي زديم(!) مي رفتيم يك طرف و گزارش مي گرفتيم و... خاك لبنان جذبه خاصي داشت، من هم دوست داشتم، عمق تاريخي و حس مقاومت و معماري و تنوع و تكثر فرهنگي اش برايم جذاب بود...
¤ كسي هم كاري به كارت نداشت و...
آره ديگه... ]بلند مي خندد... مي گويم مي فهمم چي مي گي! و اين بار با هم مي خنديم...[
¤ از لبنان چه سوغاتي آوردي؟
يك نكته برايم خيلي جذاب بود و هست؛ لبنان سرزميني با تنوع و تعدد فرهنگ ها و مذهب هاست، در حوزه سياست و سياست ورزي هم كه افراد و افكار بسيار متكثري دارد، حالا با اين وجود يك فردي مثل سيد حسن آمده و با يك مشرب خاص سياسي و اعتقادي، دل همه را برده، حالا نگوئيم همه، اما از همه قشرها و حزب ها و مذهب ها دلبري كرده!
من البته يك گزارش كار كردم با طعنه به بچه حزب الهي هاي خودمان كه اينقدر گلايه دارند، نيروي مؤمن و معتقد منزوي شده اند و زمانه بدي شده است و... نمي دانم گرفتند يا نه، من اين حرف را دلم مي خواهد خيلي جاها بزنم، از آن نكته هاي ناب است كه بچه هاي ارزشي بايد از آن درس بگيرند؛ فكر مي كنم يك جاي كار ما مي لنگد، مي لنگد كه فكر مي كنيم اگر طرف كوچكترين زاويه سياسي با ما پيدا كرد، از دست رفته يا ديگر جزء ما نيست. خب سيدحسن آدم هايي را دور خودش جمع كرده كه علي الظاهر بايد تعجب كني اما... من رفته بودم ميدان رياض الصلح، يك پسر جواني با ظاهر فشن آمد و گفت: از كجا آمدي؟ گفتم از ايران.گفت تو سيد علي خامنه اي را مي بيني؟ گفتم نه از نزديك ولي گاهي در برنامه هاي خبري چرا. گفت: من جانم را برايش مي دهم، به اش بگو ما فدايي شمائيم خيلي عاشقانه حرف مي زد... طوري حرف زد كه من بين برخي گروه هاي داخلي نمي بينم... مي گويم يك جاي كار مي لنگد كه ما اين پتانسيل معنوي را داريم اما...
¤ اما آن همگرايي را نداريم...
آره! اينكه آدم هاي مختلفي مي توانند حول اين گفتمان ارزشي با هم بنشينند چرا كه با فطرت آدم ها هماهنگ است اما اگر احياناً اتفاقي افتاده اشكال از طرز حرف زدن ماست...
¤ از وبلاگ نويسي چه خبر؟ خيلي انگار اهل وبلاگ بازي نيستين چون آخرين پست وبلاگ شما براي ارديبهشت ماه و با موضوع غبارروبي مزار شهداست...
من هميشه در يك نگراني خاص هستم كه چيزي كه مي نويسم بازتابش چيست. خيلي وقت ها چيزي نوشتم، ديدم برداشت هاي عجيب و غريبي از آن شده است، پيش فرض هاي سياسي، فرهنگي و... همه اش نگرانم كه چه مي شود...
¤ سازمان مشكلي ندارد با اين وبلاگ نويسي؟
نه ممنوع كه نيست منتها قواعدي دارد كه ما مواردي كه مطرح مي كنيم بايد برخي ملاحظات سازماني را داشته باشد، همين
¤ در يكي از پست هاي وبلاگ تان راجع به فيلم «سنتوري» نوشته بوديد، اصلا پول سي دي را ريختين به حساب آقاي مهرجويي؟
نه تقصير اين آقاي امامي شد، به اش گفتم ببر بريز، نرفت. من همين جا عذرخواهي مي كنم و حلاليت مي طلبم! راستش من فيلم را كه نگاه كردم به اين نتيجه رسيدم كه مي شد با كمي تعديل، آن را در سينما پخش كرد چرا كه به شدت در مورد يك فرد معتاد و سرنوشت وحشتناك يك جوان معتاد در جامعه، تأثيرگذار است، حالا ديگر نمي دانم ماجرا چيست كه...
¤ نسل سوم را در حوزه خبر و خبر نويسي چگونه مي بينيد؟
اگر به جز رسانه هاي رسمي، وبلاگ ها و برخي نشريات حرفه اي را هم اضافه كنيم، معتقدم نسل جوان امروز، نسل خوش ذوق و نخبه اي است، اما تعدادشان كم است و واضح است كسي براي شناسايي و پرورش شان وجود ندارد، خودشان هستند و خودشان، به نظرم نسل شما، نسل خيلي باهوشي است كه نياز به پناهگاه و ميدان براي بروز استعدادهايش دارد.
¤ 17 مرداد شما را ياد چه چيزي مي اندازد؟
ياد شهداي رسانه، ياد سي يكصد و سي... ياد تمام آنهايي كه در مسير رشد رسانه اي كشور خون دل خوردند و ما خيلي زود از كنارشان گذاشتيم و يا از يادها رفتند.
¤ آينده خود را در رسانه هاي جمهوري اسلامي چطور ارزيابي مي كنيد؟ مثلا دوست داريد سردبير بخش خبري 30:20 بشويد؟
نخير! چون سردبير مجبور است خيلي كارهاي ستادي انجام بدهد و اين با روحيه من سازگار نيست، من دوست دارم هميشه در «صف» باشم، توليد فكر كنم و بروم به سمت كارهاي فاخرتر، دوست دارم توي ميدان باشم.
¤ اهل موسيقي هستيد؟ خودتان مي نوازيد يا گوش تان را مي نوازيد؟
اهل موسيقي هستم. ولي خب چون ديگران مي نوازند چرا ما به زحمت بيافتيم؟! سنتي ها را اغلب دوست دارم ]فكر مي كند...[ باقي را هم دوست دارم ]مي خندد[... كنسرت هم نمي روم، چون فضا، فضاي فرهنگي نيست. «بال در بال» شعرخواني هوشنگ ابتهاج با موسيقي استاد لطفي آخرين آلبومي است كه گوش دادم.
¤ شعر خلوت هاي تان...
مهل كه روز وفاتم به خاك بسپارند. مرا به صومعه(ميكده) بر در خم شراب انداز
يا ... خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است. چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
¤ و آرزوي رسانه اي شما...
جمهوري اسلامي ايران را به عنوان يك تمدن فراگير معرفي كنم... شايد در افق 1404 رسانه هاي ما به حدي از استانداردهاي علم اطلاع رساني رسيده باشند كه علاوه بر تربيت نسلي دانا و كاربلد، اطلاع رساني دقيق و به روزي از فرهنگ و تمدن ايران اسلامي داشته باشند.

 



دو خط از عشق...

گفت برايم دو خط از عشق بنويس. گفتم: عشق چيست؟ عشق كجاست؟ دستي به شانه ام زد و با لبخندي گفت: پيدايش كن!
در شهر به راه افتادم تا عشق را بيابم و از آن بنويسم. قدم زنان به انتهاي خيابان رسيدم. جواني را ديدم كه به ماشين خود تكيه داده بود و با سيگاري لاي انگشتش بازي مي كرد. به او نزديك شدم و پرسيدم: به نظرت عشق چيست؟ با آرامش پكي به سيگار معطر و گران قيمتش زد. ابروهايش را كمي بالا انداخت و با لحن تمسخرآميزي گفت: عشق؟! خب عشق يعني بنز عروس من! يعني پول! يعني جووني كردن... بعد سيگارش را روي زمين انداخت، سوار ماشينش شد و عبور كرد.
و من لاشه عشق را ديدم كه بي رحمانه زير تايرهاي بنز او له مي شد، مثل سيگاري كه چند لحظه قبل زير پايش له شده بود. به راهم ادامه دادم به كوچه اي قدم گذاشتم و بر شانه مردي كه از آنجا عبور مي كرد زدم و پرسيدم: ببخشيد، شما مي دانيد عشق چيست؟ لبخندي زد و با دست تابلوي كوچه را نشان داد و رفت. به تابلو چشم دوختم روي آن نوشته شده بود كوچه شهيد... نام شهيدش خوانا نبود گرد و غبار روي آن نشسته بود و مردم آن كوچه حتي فرصت نداشتند غبار زمان را از روي نام عشقشان پاك كنند...
خنكاي نسيم، قدم زدن مرا امتداد داد... در كوچه پس كوچه هاي شهر جلوي يكي از رهگذران را گرفتم و پرسيدم: شما مي دانيد كجا مي توانم عشق را پيدا كنم؟ با نگاه عاقل اندر سفيهي سر تا پايم را ورانداز كرد و گفت: چند قدم بالاتر توي پارك، عشق و عاشقي ريخته، برو جمعشان كن.رفتم. چهره هاي رنگارنگ و زيبا و دل هاي پرفريبي را كه با لبخندي و چشمكي طعمه مي شدند، مشاهده كردم و به وفور ديدم، برگه هايي را كه درپي طنازي هاي آلوده جوانك هاي شهر رد و بدل مي شد. به روي آن ها شماره تلفني نوشته شده بود و زير آن اضافه شده بود عاشق تو...!!
آنجا من انبوهي از كالاي هوس را ديدم كه روي آن برچسب عشق مي زدند، خب جنس تقلبي همه جا پيدا مي شود! كمي جلوتر رفتم مقابل خانه اي زني ميانسال سبد خريدش را به داخل خانه مي برد، از او پرسيدم: از نظر شما عشق چيست؟ با دست جواني بلند قد را كه از انتهاي كوچه به ما نزديك مي شد نشان داد و گفت: عشق من پسرم است. پسر نزديك شد و بي تفاوت نسبت به حضور من با خشونتي كه در چهره اش هويدا بود موضوعي را براي دعوا با مادرش بهانه كرد. من عشق را ديدم كه چگونه از جر و بحث هاي آن ها فرار مي كرد...نا اميدانه به راهم ادامه دادم طول يك خيابان بلند را آرام آرام طي كردم و به كودكي رسيدم كه بر سه چرخه اش سوار بود و شادمانه بازي مي كرد. به او نزديك شدم و با لحني كودكانه از او پرسيدم: عزيزكم تو مي داني عشق چيست؟ كودك آب نبات چوبي را كه در دست داشت به من تعارف كرد. عشق او چه شيرين بود مانند لبخندش. شكلات كوچك زرورق پيچ شده اي را به ازاي عاشقي كودكانه اش به او نشان دادم. كودك آب نبات كوچك خود را روي زمين رها كرد تا بتواند شكلات را از من بگيرد.لبخندي زدم و شيريني عشق او را ديدم كه به ازاي برق زرورقي بر زمين افتاد...نزديك اذان بود و دلم گرفته بود. حتي نتوانسته بودم كلمه اي از عشق بنويسم. وارد مسجدي شدم و با ديگران به نماز ايستادم. بعد از نماز و سرسجاده به ناتواني خود فكر مي كردم كه صداي ذكر سبحان الله نمازگزاران مرا به خود آورد. كمي به او خيره شدم. چه زيبا و دلنشين اين ذكر را تكرار مي كرد. ناگهان ...خداي من! عشق!... آن را يافتم. در آنجا، بين آن مردم، در فاصله اي از محراب مسجد و فضاي با شكوه آن. من مردمي را ديدم كه دانه هاي تسبيح عشق را در بين انگشتان خود لمس مي كردند. كساني را ديدم كه بر تربت عشق سجده مي كردند و مقابل عشق خود تعظيم مي نمودند. ديدم كه در اقامه شان شهادتين عشق سر مي دادند و در نمازشان ربناي عشق مي خواندند. قطرات عشق را ديدم كه برگونه هاشان مي غلطيد وقتي امن يجيب مي گفتند. چه زيبا بود معاشقه مخلوق و خالق در هنگامه عشق.
كاغذ برداشتم و برايش نوشتم:
«من عشق را در ذره ذره و سلول سلول مردم اين شهر ديدم وقتي به خالق عاشق و بي منتهايشان انديشيدم...»

 



شصت ثانيه

متولد اسفند 1352 و فارغ التحصيل رشته شيمي است از سال 73 به صورت پاره وقت و با عنوان كار دانشجويي وارد كيهان شده است، بعد از چند سال فعاليت حرفه اي را آموخته و بعد از تجربه نويسندگي در برخي برنامه هاي راديويي و تلويزيوني به واحد مركزي خبر مي رود يعني سال 80. دو سال خبر مكتوب و بعد هم كار تصويري...
27 سالگي با يك خانم گرافيست زلف گره مي زند و زندگي مشتركش را آغاز مي كند و حالا با صدراي 3 ساله اوقات فراغت مي گذراند!
محمدآقا «ايده خوب، جراحي و كالبدشكافي دقيق ايده، پژوهش و تيم كاربلد را مواد لازم جهت تهيه يك گزارش خبري توپ مي داند و در عوض «تكرار» و «فرافكني» را آفت كار خبرنگار برمي شمارد. حالا زياد چشم هايتان را گرد نكنيد، منظور از فرافكني آقاي خبرنگار يعني ايراد گرفتن از بقيه و نديدن ضعف ها و كم اطلاعي ها و كوتاهي هاي خود، در عوض گير دادن به عالم و آدم!
صادقانه مي گويد: شهرت را دوست دارم به خصوص بين افرادي كه مورد نظر خودم هستند، دلم مي خواهد نخبگان مرا بشناسند و از محل اين اعتبار با بزرگان همنشيني داشته باشم.
خبرنگار 35 ساله دوست داشتني ما تفريح اش در سه چيز خلاصه مي شود؛ طبيعت، كتاب و صدرا... آقا صدرا! ضمنا زياد هم اهل اس ام اس بازي نيست، بيخود شيرين بازي درنياوريد! عاشق طبيعت است اما نه هميشه شمال و دريا و... همين روستاهاي گوگوري مگوري اطراف تهران را مي رود و نفس تازه مي كند و برمي گردد...
«آدم صبوري هستم، شعر هم زياد مي خوانم، از نوپردازها «اخوان» را بيشتر، البته با حافظ هم انس بيشتري دارم.»
«يك زماني تاخير سينما رفتن من كمتر از 2 روز بعد از اكران يك فيلم بود اما حالا به لطف صدرا... الان رماني از هرمان هسه با عنوان نارسيس و گلدموند در دست دارم، كتاب هايي با مشرب فلسفي را هم دوست دارم با فيلم هاي معناگرا هم رابطه خوبي دارم و آخرين فيلمي كه در اين ژانر ديدم «دوشيزه و مرگ» فيلمي جذاب با فضاسازي هاي اثرگذار بوده است.»
«از لبنان كه برگشتم، رئيس واحد مركزي از من خواست علاوه بر توضيحات شفاهي در 30 صفحه اطلاعاتي را بنويسم، البته شيطنت كردم و 30 صفحه ننوشتم ولي نكات دقيقي از اينكه چطور مي شود سوار تاكسي شد تا اينكه فضاي رسانه اي آنجا چطور است و... حتي كلمات مورد اقبال لبناني ها براي ايجاد رابطه را هم نوشتم... منتها آنقدر خوشبخت بودم كه در لبنان بسياري از چيزهايي كه به ذهنم مي رسيد ازشان گزارش توليد كردم.»
«روزنامه هاي ما امروز حال و روز خوبي ندارند، يا قائل به فردند كه اگر آن فرد ذوق و خلاقيتي داشته باشد، صفحه و روزنامه سرپاست و اگر نه... و يا اينكه آنقدر سايه سياست بر ستون هاي روزنامه ها سنگيني مي كند كه مفهوم رسانه زير بازي هاي سياسي له مي شود... مردم هم كه اصلا روزنامه نمي خوانند!»
مي گويد: كار تاريخي مفيد در حوزه خبر بايد درباره موضوعاتي باشد كه مردم نسبت به آن مقطع و موضوع زمينه مناسب اطلاعاتي داشته باشند، من دوست ندارم در خبر دوره تاريخي كار كنم. اگر در موضوعي «پازل گمشده» و يا سند تاريخي خاص و يا حتي حرف نگفته اي وجود داشت بايد راجع به آن كار كرد.
براي جلسه دادگاه جاسوس موساد رفته بودم. فضا، يك فضاي كوچك بود با دو عدد صندلي و چند نفر آدم كه در همان چندمتر جا مي چرخيدند. با يكي شان سلام و عليكي كردم و گفتم: چرا اينقدر دادگاه كوچيكه؟ سري به علامت تاييد تكان داد و گفت: حق با شماست ولي من كاره اي نيستم. گفتم مگه شما كارمند اينجا نيستيد؟ گفت: نه! من متهمم!

 



گذر كتاب فروش ها

دو هفته قبل صفحه دست طنازان بود. هفته بعد از آن هم اختصاص به
سينما رو ها داشت و بعد از آن هم كه نسل سوم مثل امروز قرق واحد مركزي خبر شده بود. بنابراين بسياري از علاقمندان دو هفته اي هست كه گذرشان به گذر كتابفروش ها نيافتاده است. ضمن اعلام تشكر از همه توجهات فرهنگ دوستان فرهيخته نسل سومي (بشمار!) اين چند كتاب را داشته باشيد. بلانسبت تابستان است و وقت مثل ريگ! يكي از مديران رسانه اي در ديداري دوستانه مي گفت: در كلاس هاي دانشكده ما طيف تازه اي از دايناسورهاي جبهه ملي و حتي اخيرا مشتي جوان وقيح با اتيكت «سوسياليست» كلوپ كتاب تشكيل داده اند. قرض مي دهند و كش مي روند و مي خرند و بحث مي كنند و قس علي هذا! حالا بسيج دانشجويي و انجمن اسلامي و حتي منفردان حزب اللهي به هر كاري بگويي مشغولند و كمتر اهل مطالعه! گفتم كه بالاخره جو دستتان بيايد.
اول اينكه جديدترين و البته آخرين كتاب سيد مرتضي آويني در چاپخانه است. «انفطار صورت» كه شامل شش مقاله هنري شهيد آويني است از سوي انتشارات روايت فتح و به ويراستاري محمدرضا ابوالحسني آماده شده و تا چند روز ديگر به كتابفرشي ها فرستاده مي شود. مقالات اين كتاب طي سال هاي 68 تا 72 در دو مجله سوره و «كتاب نگاره» چاپ شده ومخرج مشترك همه شان نسبت تقابل و تعامل انقلاب اسلامي با مقوله هاي هنري است. ويراستارش از مقاله «نقاشي براي نقاشي» اين كتاب تعريف مي كرد و مي گفت در اين مقاله كه بيست روز قبل از شهادت نوشته شده، با آويني ديگري مواجهيم كه خيلي از تصورات رايج را كنار مي زند. پديده اي عجيب كه برخي از همكاران ژورناليست مولف كتاب، به آن «آويني متقدم» مي گويند.
دوم اينكه آيت الله عبدالله جوادي آملي دو كتاب جديد را روانه بازار كتاب كرده اند. يكي با موضوع مهدويت و ديگري هم جلد سيزدهم تفسير شورانگيز «تسنيم». «امام مهدي موجود موعود» مجموعه مباحث و نوشته هاي اين استاد مبرز حوزه درباره حضرت بقيه الله(عج) است كه از يك پيشگفتار و سه بخش كلي سامان يافته است. بخش نخست با عنوان امام شناسي به موضوع شناخت امام(عج) و بررسي ويژگي هاي آن مي پردازد. نويسنده در بخش دوم، موضوع انتظار را مورد بررسي قرار داده و حقيقت انتظار و وظيفه منتظران را تبيين كرده است. بخش سوم كتاب نيز در بردارنده مطالبي درباره پس از ظهور امام زمان(عج) و تشكيل مدينه فاضله مهدوي است. اين كتاب با تنظيم و تحقيق «سيدمحمد حسن مخبر» و در 320 صفحه توسط نشر اسراء به بازار كتاب ارائه خواهد شد. در جريان باشيد كه قيمت كتاب به خاطر حذف بخشي از بودجه تحقيقاتي و انتشاراتي اسراي عزيز با رفته است، نه چيز ديگر!
سوم اينكه كتابچه اي از خاطرات جنگي «ابراهيم حاتمي كيا» منشر شد. اين كتاب كه شامل چند خاطره ناشنيده از عمليات مرصاد است در مجموعه «شب خاطره» و با عنوان «شهر آلوده است» با مهر سوره مهر چاپ شده است. در جريان باشيد كه «شب خاطره» مجموعه خاطرات مردان و زنان جنگ است كه دوازده سال است در اولين پنجشنبه هاي هر ماه زير سقف تالار انديشه حوزه هنري، گوشه اي از خاطرات دوران دفاع خود را تعريف مي كنند. زحمت تهيه و تدوين اين كتاب ها را «مجتبي عابديني» در دفتر ادبيات وهنر مقاومت حوزه بر عهده دارد. كارگردان «آژانس شيشه اي» مي گويد: وقتي در شهر راه مي رفتيم حس مي كرديم همه به هم مظنونيم. چند نفر از منافقين را ديدم خودشان را از لحاظ ظاهري كاملا شبيه ما كرده بودند و آدم از ديدن اين وضعيت گيج مي شد. خودروي لندرور آقا مرتضي آويني براي ما دردسر شده بود. چند بار نزديك بود بچه هاي خودي به سوي ما شليك كنند...اين كتاب 146 صفحه اي در شمارگان دو هزار و 200 نسخه و با قيمت هزار و 900 تومان به چاپ رسيده است.
و چهارم اينكه پنجمين چاپ كتاب «مردي در تبعيد ابدي» به قلم نادر ابراهيمي راهي گذر كتاب فروش ها شد. نشر روزبهان ـ ناشر اختصاصي مرحوم ابراهيمي ـ اين كتاب را با طرح جلد، حروفچيني و صفحه بندي جديدي روانه بازار كرده است. «مردي در تبعيد ابدي» كه بر اساس داستان زندگي ملاصدراي شيرازي (صدرالمتالهين) نوشته شده، اولين بار در سال 1375 به بازار كتاب آمده و ابراهيمي در مقدمه كتاب نوشته است: «... براي نگارش اين جزوه ـ كه البته داستان است نه عين واقعيت و هيچ داستاني عين واقعيت نيست و اگر باشد، واقعيتي است مستقل و ديگر ـ به قدر بضاعت به راستي ناچيزم سود برده ام از هر آنچه كه به زبان فارسي، تأليف و ترجمه، از حضرت صدرالمتألهين در دسترسم بوده و نيز بسياري از كتب، رسالات، و مقالات كه درباره آثار و نظرات ملا و در شرح و توضيح آن نوشته شده و توانايي مطالعه و درك مفاهيم آنها برايم وجود داشته است...»
ضمنا همچنان در اين گذر براي ناشراني كه دوست دارند آثارشان در اين ستون معرفي شود، باز است؛ ايميل ميرزا هم در خدمت است.

 



خيال شور

مصطفي بيدل
دهنم خشكه، زبونم به دهن چسبيده
(دهن از اول خلقت به بدن چسبيده!)
بدن از شدت نم به پيرهن چسبيده
يا درستش اينه: پيرهن به تنم چسبيده!
همه چي وا شده و چسبيده هر چي هر كجا
چقدر گرمه هوا آخ! چقدر گرمه هوا
¤¤¤
آقا جون!تمام منفذا رو بستي آقا جون
دل نازك نسيما رو شكستي آقا جون
حالا اومدي كنار من نشستي آقا جون
ميگي:بچه جون! چقد گرمايي هستي آقا جون؟!
جون من جون شما، شما كي هستي ديگه با!
چقدر گرمه هوا آخ! چقدر گرمه هوا
¤¤¤
آقا جون با ژاكتم عصرا تو ايوون نمي ره
ننه جون با ضد آفتابم خيابون نمي ره
عمو يادگار تو غاره، ديگه بيرون نمي ره
حتي مجنون واسه ليلي به بيابون نمي ره!
همگي پايه ان اما واسه رفتن به شنا!
چقدر گرمه هوا آخ! چقدر گرمه هوا
¤¤¤
آفتاب بس كه به مغزش زده بود، خل شده بود
بلبل قصه ما خاطرخواه گل شده بود
گله شاكي از وصال گرم بلبل شده بود
نه از عشق، از هوا دست و پاي گل شل شده بود!
عشق و عاشقي كدومه؟ تيغ گرما رو بپا!
چقدر گرمه هوا آخ! چقدر گرمه هوا
¤¤¤
نون نصف آدماي شهر اگرچه آجره
يكي خون مردم و تو شيشه كرده، مي خوره
نت موسيقي متن خونه طرف «شره»!
يعني استخر مبارك(!) مثه هر روزش، پره
اثري نداره گرما واسه ي مرفها
چقدر گرمه هوا آخ! چقدر گرمه هوا
¤¤¤
سيصد و بيست نفر شدن سوار اتوبوس
اتوبوس كه نيست حقيقتا قطاره اتوبوس
كاملا مشخصه تحت فشاره اتوبوس
سوناي خشكه شبا، روزا بخاره اتوبوس!
گرما هم يه بار ديگه است روي دوش فقرا
چقدر گرمه هوا آخ! چقدر گرمه هوا
¤¤¤
اونكه بيرون مي آد از دهن، آتيشه نه نفس
خوش به حال كفتراي زير سايه در قفس!
اي خداي مهربون جهنمت چطوره پس؟!
«ما كه رنديم و گدا دير مغان ما را بس!»
تو كه باشي تو جهنمم بهشته اي خدا
چقدر گرمه هوا آخ! چقدر گرمه هوا

 



لحظه زخمي شدن حباب...

مجتبي زحمت كش
دست همو گرفتيم و پريديم توي عميق. زود و سريع رسيديم به عمق 4متري و تو خيلي نرم چهارزانو نشستي كف استخر. و من با فشار دست تو.
من شبيه حباب هايي كه هر چند ثانيه يك بار رها مي شدند، به سرعت مي خواستم به سطح برگردم؛ ولي تو آرام مثل نگاهت، تازه داشتي به عمق مي رسيدي.يادت هست؟! آن روز اين من بودم كه اكسيژن كم آوردم؛ هنوز يك دقيقه تمام نشده بود و من از ترس چند متر آب بالاي سرم، شروع كردم به دست و پا زدن. و تو به شوخي، محكم دستم را گرفته بودي تا در عمق نگهم داري؛ ولي ظرفيت سينه من تمام شده بود. و طاقتم كم بود.يادت هست؟! آن قدر ترسيده بودم كه پايم موقع بالا رفتن توي پهلويت خورده بود. خيلي ترسيده بودم؛ از خفگي. از اينكه شوخي شوخي «جوان ناكام» بشوم. مرگ را مثل چند قلپ آب خوردن جلوي چشم هايم مي ديدم. آخرين حباب هاي اكسيژنم كه تمام شد، همان زير آب فرياد زدم: «ولم كن مسخره...» و آب هجوم آورده بود به حمايت از تو.تا رهايم كني و دوباره برسم به سطح؛ چند قلپ آب خورده بودم و تا دروازه ي مرگ پيش رفته بودم.
اما امروز اين تو بودي كه اكسيژن كم آورده بودي؛ امروز نه، تمام اين 4 سال كه زخم سينه هايت سر باز كرده بودند؛ تمام اين 4سال كه از تاول گاز خردل زخم بر مي داشتي. تمام اين 4سال كه حتي تحمل عطر گل محمدي را هم نداشتي.
يادت هست؟! در تمام اين 4سال هر روز اكسيژن كم مي آوردي و هر روز تا دروازه ي مرگ پيش مي رفتي؛ تا امروز كه باز رهايم كردي و رفتي. رهايم كردي، مثل حباب هايي كه هر چند ثانيه يك بار از جداره ي دستگاه اكسيژن، رها مي شدند؛ به سطح مي رسيدند و آرام مي تركيدند.
و تو مثل نگاهت، تازه داشتي به عمق مي رسيدي.

 



زمان هنوز يك اماي نازنين دارد

به اوج نقطه پايان خود يقين دارد
زمين چقدر بگردد براي ديدن تو
كدام شب خبر از روز آخرين دارد؟
من فلك زده دور از تو مرده اي هستم
كه حال و روزم؛ اياك نستعين؛ دارد
دلم گرفته و كم مانده تكه تكه شود
شبيه منطقه اي كه هنوز مين دارد
دوباره سفره ي عيد از نبودن تو پر است
قبول نيست؛ مگر انتظار سين دارد؟!

 



برفك..........

به قلم شيرين بانو و رفقا
شبكه سوم سيما در اقدامي كاملا تقدير انگيز پخش مستقيم شصت ساعت افتتاحيه المپيك را بر عهده گرفت تا يك چشمه هايي از گاف تصويري برخي ناظران حواس پرت را هم به نمايش بگذارد و بعضي وقتا موجوداتي شبيه به آدم اما بدون لباس آدم وارد صحنه شوند و خانجون تخمه آفتابگردون به گلوش گير كنه و بعد دمپايي رو پرت كنه سمت من كه پاشو چشاتو آب بكش بي حيا! حالا ما مونديم از اين پخش مستقيم تشكر كنيم يا از اون گافا يا اينكه اصلا از مجري توانمند داغون كردن لحظه هاي حساس ورزشي جناب خ... تشكر كنيم! گفتم شبكه سه داغ دل نسترن تازه شد، مي گه از طرف بچه هاي محل از اين همه سليقه براي تيتراژ ته سريال ترانه مادري ـ ببخشيد ترانه مرحوم مادري ـ تشكر كنيم. يكي از يكي مسخره تر و
بي ربط تر...اولاش كه موسيقي خالي پخش مي شد خيلي بهتر از اين دو تا ترانه بود، مي شه بسه؟ به جون همه بچه هاي محل، نه شعر داره، نه ربط داره، نه ملودي داره...ضمنا بروبچ ميگن اگه ميشه بخش هاي بهرام و نغمه جون رو بيشتر كنين! مرسي!
عزيزم بگو سه سه تا چند تا مي شه؟ «هفت تا!» نه خوب فكر كن، به دست منم نيگا كن... «هشت تا!» نه قربونت برم به لب هاي من نيگا كن... « 9 تا؟» آفرين آفرين آفرين...مي ريم مرحله بعد...چه شركت كننده باهوشي! ايران در كدام قاره قرار دارد1) اروپا 2) آسيا 3) اقيانوسيه «اقيانوسيه! »نه يه كم بيشتر به دست من نيگا كن...بگو آسيا...آفرين آفرين آفرين...گفت. بريم مرحله بعد...همينطوري پيش بريم امشب برنده 500هزارتومن هستيا! نه به اجراي خوب برزو ارجمند ـ راستي چرا اين تيپي شده؟ توي سريال جنگي داره بازي مي كنه؟ يعني گريمه؟ واه كه مشكل مسكن با مردم چه مي كنه... ـ نه به مسابقه آبكي «سيم برق» مي شه اسمشو عوض كنين بگين مسابقه پول مفت يا سيم يخ! طفلي اين شبكه تهران بدجوري كف گيرش خورده به ته ديگ...اون از برنامه لوس 5+شب با اجراهاي فوق العاده اش و اينم از مسابقه تابستانه شون...ايش، همون سه در چهار بهتر بود كه اونم تموم شد.بالاخره شبكه فرهيختگان بايد يه تفاوتي با بقيه شبكه ها داشته باشه خب! مثلا اينكه هر وقت بزني كانال چهار دو تا آدم مو قشنگ و بعضي وقتا از فرط فرهيختگي پوست قشنگ ـ مو ندار را مي گويند! ـ نشستن روبروي هم و دارند واسه خودشون دو تايي مي بافن...خانمي كه شما باشي مي بافنا...به قول شاعر مي بافن، بافيدني! گفتن شبكه فرهيختگان نه اينكه دو به دو بشينن برنامه طراحي كنن كه ... يك ساعت حرف و حرف و حرف و حرف...تازه كجاشو ديدي؟ يعني
مي خواي بگي هيچ جاشو نديدي؟ حيف شد چون يه بخش تاپ داره كه با بزن و بكوب يك عدد سوال فني فرهنگي مطرح مي شود؛ مثلا «چرا مردم به افراد عفيف خيلي احترام مي گذارند»....چي؟ تموم شد خب! همين فقط سوال رو پخش مي كنن!...بازم به سه قدم مونده به ظهر؛ مخصوصا برنامه ساعد باقري عزيز با اون مچ گيري هاي جانانه و آواز خواني دونبش...دست خودم نيست، اين ادبيات ارثيه، از ميرزا به من رسيده!

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14