(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


 پنجشنبه 17 مرداد 1387 - 5 شعبان 1429 - 7 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189151
 

منافقان؛ نامردتراز ابن ملجم!
پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 15
آشنايي با حقيقت اسلام

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




منافقان؛ نامردتراز ابن ملجم!

انسان بايد هر كاري مي كند يك راهي داشته باشد، يك اتكايي داشته باشد. ملت ما اتكاء به خدا دارد، در جبهه، جنگ مي كند. ملت ما اتكاء به خدا دارد، در جبهه جنگ مي كند و نماز شب مي خواند و - عرض مي كنم كه - با دشمن اسلام مبارزه مي كند، اگر آنجا شهيد بشود آن اجرش با خداي تبارك و تعالي است و پيش خدا آبرومند است، پيش خلق هم آبرومند است. امّا شمايي كه در خارج يك دسته نشستند و شما بيچاره ها را وادار مي كنند به اينكه برويد و مردم را بكشيد و ترقه بگذاريد فلان جا چه بشود، بمب بگذاريد كجا چه بشود، انفجار ايجاد بكنيد، خوب شما اتكايتان به كي است؟ فردا اين سراني كه هستند از قبيل بختيار و امثال بختيار، براي شما يك كاري انجام مي دهند؟! شما اگر از بين رفتيد، اگر شما كشته شديد، فردا بختيار براي شما يك كاري انجام مي دهد يا رجوي انجام مي دهد، يا ديگران؟! ما مي گوييم خدا، شما مي گوييد چي؟ اگر شما هم مي گوييد خدا، خوب با ما همراهيد بسم اللّه، بياييد خدمت كنيد به اين مملكتتان.
هي مي گفتيد اختناق است، كو اختناق؟ حرفش را هي مي زديد، هي مي گفتيد اختناق است، ايران چطور است، چماقدارند فلان. حالا وقتي كه اين خانه هاي تيمي شما را پيدا مي كنند، مي بينند يك دسته چماق آنجا هست و يك دسته هم خنجر آنجا هست و يك دسته هم بمب آنجا هست و اينها، اما شما اگر پيدا كرديد يك خانه اي از اينهايي كه به اسلام اعتقاد دارند، يك جايي كه مربوط به آنهايي است كه به اسلام اعتقاد دارند پيدا كرديد كه توي آن يك چماقي باشد، توي آن يك چيزي باشد؟ در آن قرآن هست و كتاب هست و امثال اينها. اگر به اسلام عقيده داريد، خوب، بسم اللّه بياييد بيرون، بياييد از بيغوله ها به اسلام خدمت بكنيد. و شما هم كه جوانهايي هستيد كه بازي خورديد و انسان خيلي متأسف از اين هست، بياييد به دامن ملت خودتان، اسلام خودتان. تاكي براي ديگران مي خواهيد كار بكنيد؟ شما مي دانيد كه اينها روابطشان با خارج چقدر بوده است؟ يك شمه اش را ديشب در تلويزيون، خوب بسياري از شما ديديد اشخاصي كه روابطشان با قاسملو و با حزب دمكرات هست و با كومله و با چه، خوب اين اشخاص براي شما مي خواهند چه بكنند؟ اينها براي شما چه درست كردند؟ كشور شما را استقلال به آن مي دهند؟ اينها كه هر كدام به يك طرف مي كشند، يكي سلطنت طلب و براي سلطنت، براي رضا پهلوي مي خواهد كار بكند، يكي هم نمي دانم چكاره هست و براي جبهه ملّي مي خواهد كار بكند، يكي هم چكاره هست و براي كي مي خواهد، خوب، هيچ كدام اينها به اسلام كاري ندارند و صريحاً مي گويند كه جمهوري اسلامي بايد از بين برود و يك جمهوري دمكراتيك پيش بيايد، يا خير باز سلطنت عود بكند.(516)
19.5.60
¤¤¤
بمب گذاري نشانه ضعف منافقان
و گمان نكنيد كه اينها از روي قدرت يك همچو كارهايي را انجام مي دهند، يك بمب در يك جا منفجر كردن، يك بچه دوازده ساله هم مي تواند او را بگيرد يك جايي بگذارد و خود او منفجر بشود. اين قدرتي نيست، اين كمال ضعف است. من ابن ملجم را از اينها مردتر مي دانم؛ براي اينكه او آمد در حضور مردم، كار خودش را كرد و خداوند او را لعنت كند. و اينها آن مردانگي آن نامرد را هم ندارند و به طور دزدي يك كاري انجام مي دهند و خودشان را اصلاً ظاهر نمي كنند. من آن عباس آقا كه صدر اعظم ايران را در نزديك مجلس با هفت تير زد در حضور همه و خودش را بعد هم ديد گرفتار مي شود، كشت او را مرد مي دانم و اينها را نامرد. اينهايي كه از اينجا فرار كردند و از خارج دستور مي دهند كه مردم را اغتيال كنند و به طور دزدكي بكشند، اينها تز نامردهاست.(517)
9.6.60
¤¤¤
سوء استفاده منافقان از قرآن و نهج البلاغه
اي جوانان عزيز، هوشيار باشيد و با تفكر و تعقل فعاليت اين منافقين بلندگوي غرب و منحرفين بلندگوي شرق را بررسي نماييد. امروز بزرگترين دليل بر بطلان راه آنان همبستگي تمامي نيروهاي ضدانقلاب و كوشش همه آنان در مخالفت با جمهوري اسلامي است كه خواست ملت مي باشد، و ملت مجاهد و شريف جان خود و فرزندان عزيز خود را فداي تحقق آن كرده و مي كنند. اينان همان اندازه در دعوي اسلامي بودن خود صادقند كه در دعوي مخالفت با غرب و امريكا؛ كه اكنون صداقتشان در دامن غرب و طرفداري بي چون و چراي غرب از آنان به ثبت رسيد. و همان اندازه در دعوي طرفداري از ملت، راستگو كه صداقتشان در كشتار خلق مستضعف و آتش زدن اموال ملت و غارت بانكها ثابت گرديد. اينان از اول تاكنون اسلام را وسيله اهداف شوم خود كرده و قرآن و نهج البلاغه را به بازي گرفته و جوانان پاكدل را به دام خود انداخته بودند تا جواني شان را در راه اهداف استعماري آنان به تباهي كشند. و باز تأكيد مي كنم پدران و مادران اين كودكان معصوم و جوانان بي تجربه كوشش كنند و جوانان و عزيزان خود را از اين مهلكه كه دنيا و آخرت آنان را تباه مي كند نجات دهند. و ملت مبارز و متعهد با هوشياري و پشتكار، جوانان و نونهالان را كه سرمايه و مخازن ارزشمند كشورند از شرّ اين منحرفين امريكايي نجات دهند.(518)
31.6.60
¤¤¤
اعلام پشتيباني كاخ سفيد از منافقان
و اين گرفتاريهاي جزئي كه در سطح كشور است و در بين شهرهاست و اين دزدهايي كه طرفداري آنها را امريكا مي كند و اعلام مي كند كه بايد امريكا طرفدار اين منافقين باشد، اينها ان شاءاللّه، بزودي شرشان از ايران كنده بشود. و هيچ اينها قابل ذكر نيست؛ اينها يك دزدهايي هستند كه گاهي يك جايي يك چيزي منفجر مي كنند. كاري كه يك دزدي مي كند، اينها هم او را مي كنند؛ هياهوشان خيلي است، صحبت خيلي مي كنند، ولي واقعيتي اينها ندارند. البته ما بسيار متأثريم از اين جوانهايي كه از اينها گول خورده اند و خودشان و عايله خودشان و زندگي خودشان را براي اينهايي كه امريكا اعلام مي كند كه طرفداري از اينها لازم است، تباه مي كنند.
ما براي اين متأثر هستيم و از آنها باز مي خواهيم كه دست از اين امريكاييهايي كه با صورتهاي مختلف در كشور ما ظاهر مي شوند و شده اند، برداريد و بياييد وارد اسلام بشويد كه ضد هر قدرت فاسد است اينها مدعي ]اند، [از اول ادعاي اين را مي كردند كه ما مسلمان هستيم و براي اسلام كذا. و من هم از آن اول فهميدم كه دروغ مي گويند و بعد هم ]مي گويند كه [ما مخالف با امپرياليسم هستيم، مخالف با امريكا هستيم، اينها. اين هم معلوم بود دروغش، لكن امريكا فاش كرد اين مطلب را؛ اعلام كرد، كاخ سفيد اعلام كرد كه از اين منافقين بايد پشتيباني كرد و اين آدمهايي كه مي گفتند كه ما مخالفيم با اين كشورهاي ستمگر، در كشورهاي ستمگر رفته اند و با اسلام مي خواهند مخالفت كنند، با ملت خودشان مي خواهند مخالفت كنند، لكن اينها هيچ ديگر عنواني ندارند در اين كشور. حرف مي زنند، مقاله مي نويسند، لكن در اينجا هيچ جاي پايي ندارند. اگر داشتند، اگر از اين مملكت يك عشر راه هم مي داشتند، مي ماندند اينجا، لكن اين طور نيست و اينها راهي ديگر براي اينكه بيايند در اين كشور ندارند، و همان جاها بايد مقاله بنويسند و هياهو بكنند و با اربابهاي خودشان بست و بند كنند، به خيال اينكه كاري ازشان مي آيد - و كاري ازشان نمي آيد.
و من از همه ملت ايران خواستار هستم كه با هوشياري توجه كنند به اين خرابكاري هايي كه اينها مي كنند و پند بگيرند از آن مادري كه پسر خودش را آورد و محاكمه كرد كه آن يكي از نمونه هاي اسلام است و ديگران هم اين طور باشند. نصيحت كنند اول اولاد خودشان، برادرهاي خودشان، فرزندان خودشان را و اگر نپذيرفتند، آنها را معرفي كنند تا به وظيفه اسلامي خودشان و به وظيفه ايماني و ملّي خودشان، عمل كرده باشند.
و من از تمام قواي مسلح خواستارم كه انسجامشان - همان طوري كه تا كنون بوده است - از حالا به بعد هم منسجم تر بشوند و مخصوصاً شهرباني در شهرهايي كه هست، در تمام كشور، قدرت خودش را زياد كند و پرسنل خودش را قوي كند، با اين اشراري كه دزدند و مردم را گاهي مي كشند و روحانيون را گاهي مي كشند، با اينها مقابله كنند و اينها را بفهمند كجا هستند و بررسي كنند و ان شاءاللّه، شرّ اينها را از اين كشور بكنند، گرچه اينها چيزي نيستند كه ذكري از آنها بشود.(519)
2.2.1360
¤¤¤
پايداري بيشتر ملت پس از شهادت رجايي و باهنر توسط منافقان
ملت عزيز ما در تاريخ خوانده است كه علي بن ابي طالب - سلام اللّه عليه - با دست يكي از همين منافقين، با دست يكي از همين اشخاصي كه به صورت اسلام،] اما[ از اسلام جدا بودند، فرق مباركش شكافت. ملت ما چون علي بن ابي طالب را فدا كرده است از براي اسلام، فدا كردن امثال اين شهدا براي ملت ما يك مسئله مهم نيست، گرچه خود واقعه و خود اين افرادي كه شهيد شده اند در نظر همه ما عزيز و ارجمندند؛ و آقاي رجايي و آقاي باهنر هر دو شهيدي كه باهم در جبهه هاي نبرد با قدرتهاي فاسد همجنگ و همرزم بودند. و مرحوم شهيد رجايي به من گفتند كه من بيست سال است كه با آقاي باهنر همراه بوده ام و خداوند خواست كه باهم از دنيا هجرت كنند و به سوي او هجرت كنند.كسي كه هجرت را به سوي خدا مي داند و شهادت را فوز عظيم مي داند، و شهدايي كه در صدر اسلام و از صدر، اسلام تا كنون داده است عاليتر و بالاتر از تمام افرادي هستند كه در اين قرن موجودند. مثل علي بن ابي طالب - سلام اللّه عليه - و حسن بن علي - سلام اللّه عليه - و حسين بن علي و اصحاب او - سلام اللّه عليهم - و ساير ائمه ما - عليهم السلام - آنها همه عمر خودشان را صرف كردند تا اسلام را حفظ كنند و ماهم تمام عمرمان را بايد صرف كنيم تا اسلام را كه به دست ما سپرده ]شده [است، حفظ كنيم.
من در عين حال كه شهادت اين دو بزرگوار براي من بسيار مشكل است، در عين حال، مي دانم كه آنها به رفيق اعلي متصل شده اند و براي آنها آرامش هست و اين طور گرفتاريهايي كه الآن براي ما هست، ديگر براي آنها نيست و آنها رسيدند به مطلوب خودشان و از اين جهت، به آنها و به خانواده هاي آنها و ملت اسلامي تبريك عرض مي كنم كه چنين شهدايي تقديم مي كنند. در عين حالي كه مصائب اينها مشكل است براي ما، لكن كشور ما و ملت ما با تمام قدرت ايستاده اند تا همچو شهدايي تقديم كنند و هيچ راه عقب نشيني ندارند و فكر نمي كنند به سستي. آن كوردلاني كه گمان كرده اند كه جمهوري اسلامي با نبود چند نفر از بين خواهد رفت و سقوط خواهد كرد، آنها افكارشان، افكار اسلامي نيست و از اسلام خبري ندارند و از ايمان اطلاعي ندارند و افكارشان، افكار مادي ]است [و براي دنيا كار مي كنند و به هواي دنيا هستند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
615- سخنراني در جمع اعضاي انجمن اسلامي دانشجويان ايراني در اروپا
715- سخنراني در جمع اقشار مختلف مردم
815- پيام به دانشجويان و دانش آموزان
915- سخنراني در جمع پرسنل شهرباني و دانشجويان خارج از كشور

 



پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 15
آشنايي با حقيقت اسلام

اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه هنگام نماز بهزاد به خاطر اينكه كسي به او شك نكند به صورت صوري وضو گرفت و حركات نماز را تقليد كرد. ادامه ماجرا:
بايد اعتراف كنم كه بسيار ترسيده بودم، مي ترسيدم حاج آقا به فرمانده ام كه مرا بسيار دوست داشت، بگويد كه من نماز جماعت نخوانده ام و اين اضطراب تا لحظه رسيدن با من بود، حتي يكي - دو بار حاجي از من پرسيد: «ساكتي آقا فرهاد؟!»
و من گفتم: «نه چيزي نيست. »
به قرارگاه كه رسيديم. حاج آقا دوباره به مسجد رفت و پس از مدتي مرا صدا زدند كه حاج آقا با تو كار دارد. پيش خودم گفتم:
«اي واي رازم فاش شد. »
با ترس به محل نمازخانه وارد شدم، در اين حال حاج آقا را ديدم كه مشغول قرائت قرآن است. بعد قرآن را بوسيد و به زمين گذاشت و با چشماني اشكبار به من گفت:
«پسرم، چرا نگفتي مسلمان نيستي، تا من اين دو ساعت مزاحم شما نباشم. »
خيلي جا خوردم. بريده بريده گفتم:
«حاج آقا من فقط در حفاظت و اطلاعات همدان گفتم بهايي هستم، اما حالا از بهايي بودنم خجالت مي كشم. »
لبخندي روي لب هاي حاج آقا نشست و گفت:
«هيچ كس هم نخواهد فهميد كه تو مسلمان نيستي، اما از اينكه مي گويي از بهايي بودن خجالت مي كشي اين معلوم مي كند طرفدار اين فرقه نيستي؟»
و من سرم را به علامت تأييد تكان دادم. حاج آقا در ادامه گفت:
«اما تا اينجا هستي قول بده احكام اسلامي و آداب نماز و دعا را ياد بگيري. خود من به صورت پنهاني به شما ياد مي دهم. »
حاج آقا در اين ديدار حرف هايي زد كه دقيقاً برعكس گفته هاي اعضاي محفل راجع به مسلمانان و روحانيت بود. در آن روز نماز را از حاج آقا آموختم و همان روز در پشت سر ايشان نماز مغرب و عشا را به جماعت خواندم و چقدر لذت بخش بود، نخستين نماز جماعت.
حاج آقاي روحاني مرا به ياد شخصيت كشيش در رمان جاوداني بينوايان اثر ويكتور هوگو مي انداخت كه علي رغم دزدي ژان والژان از خانه اش در هنگام دستگيري ژان والژان و دلالت او به خانه كشيش از سر بزرگواري مي گويد:
«پسرم يادت رفته بود تا دو گلدان ديگر را هم كه هديه گرفتي با خودت ببري. »
و ژان والژان مي گويد: «پدر تو روح مرا خريدي. »
و از آن لحظه يك مجرم تبديل به مردي مفيد و درستكار مي شود.
با خود گفتم چقدر هوگو براي كليسا و مسيحيت تبليغ عميقي به دست داده است، اي كاش نويسندگان و سينماگران ايراني هم مي توانستند، از شخصيت هايي همچون حاج آقا استفاده كرده و رمان هاي جاوداني بنويسند و فيلم هايي تاريخي بسازند.
حاجي روح مرا خريده بود. اي كاش همان روزها مسلمان مي شدم و اين همه رنج نمي كشيدم.
به ياد آوردم مجالس پر از رنگ و رياي بهائيان را، بويژه زماني كه يكي از افراد بانفوذ بهائيت در آن شركت داشت. همه با صداي بلند «ا لله ابهي» مي گفتند و بدون آنكه نيايش بلد باشند، زير لب مطالب نامفهوم و ثقيل زمزمه مي كردند. بهائيان مثلاً مي خواستند با پخش موسيقي هاي مبتذل ما را به خدا نزديك كنند!! در حالي كه من در آن گرماي نفس گير مردادماه شوشتر، عظمت خدا را بيشتر احساس كردم و به او نزديك شدم. در مدتي كه راننده حاج آقا بودم، اصلاً يادم رفته بود بهايي هستم اما اين مرد خدا هيچ گاه مرا در معذوريت نگذاشت كه بيا مسلمان شو. او مي خواست ميوه ايمان من كم كم برسد.
نماز من در اين ايام هيچ گاه قضا نشد، تا اينكه يك خبر مثل كوه بر سرم آوار شد: راننده حاج آقا بازگشته بود و من اين سعادت بزرگ را از دست مي دادم تا باز هم با اين مرد عزيز حشرونشر داشته باشم.
پس از مدتي به من يك نيسان وانت دادند تا از اهواز براي پرسنل يخ بياورم. يك روز آقاي خدري گفت:
«بچه ها! يك داوطلب مي خواهم براي بردن غذا به جبهه. . . »
چند نفر بلند شديم و اعلام آمادگي كرديم، بالأخره قسمت من شد. بلافاصله به همراه مأمور تقسيم غذا به راه افتادم، از آبادان گذشتيم و از پل ماردبه به طرف خط حركت كرديم كه ناگهان مورد هجوم رگبار و آتش توپ ها و خمپاره هاي دشمن قرار گرفتيم. همسفر من كه در آشپزخانه كار مي كرد كمي ترسيده بود، اما من سعي كردم به او دلداري بدهم. بالأخره او در اهواز پياده شد و گفت: «ريش و قيچي دست خودت. . . »
و من حركت خود را به سوي خط مقدم جبهه ادامه دادم و مأموريتم را به خوبي به انجام رساندم. احساس كردم اين سفري است كه در طول آن بهترين بندگان خدا را زيارت خواهم كرد؛ چرا كه رزمندگان به آبادان و خرمشهر به چشم سرزمين هاي مقدس نگاه مي كردند. پس از آنكه فرمانده متوجه شد همراه من، همراه نيمه راه است، دستور داد خودم تنهايي به خط مقدم بروم.
چند ماهي كارم رساندن غذا به رزمندگاني بود كه در خط اول نبرد با دشمن از دين و آيين و آب و خاك ما دفاع مي كردند. همه هم داوطلبانه آمده بودند با عشق و ايثار تمام.
در اين چند ماه چند بار مرگ از بغل گوشم رد شد، اما آسيبي نديدم. شايد هم زندگي در اسارت بهائيان آنقدر دشوار بود كه مرگ را به اين زندگي ترجيح مي دادم. گاهي وقت ها راديو كويت را مي گرفتم تا آهنگي بشنوم، اما كويتي ها اين قدر از فتوحات پرزيدنت صدام دم مي زدند كه موجب خشم هر وطن خواهي مي شد. البته صدام هم پس از جنگ سزاي كويت را خوب كف دست خاندان صباح گذاشت و كشورشان را غارت كرد و آمريكا از خجالت جفت آنها درآمد چرا كه برنده اصلي اين بازي صدام، آمريكا بود.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14