(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


 سه شنبه 15 مرداد 1387 - 3 شعبان 1429 - 5 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189149
 

فرشته شكسته بال
نوجواني يعني اين!
داستان بچه هاي مسجد قسمت پاياني حرف آخر
درخت توت
ويژه نامه گل نرگس
داستانك
حرف دل شايد اين طوري باشه كه...
دم غروب
دوستاني كه علاقه مند به عضويت در تيم



فرشته شكسته بال

محمد عزيزي (نسيم)
اشاره:
سحر بود كه چشم باز كردم. ديدم پسر 5 ساله ام «محمد جواد» هنوز تب دارد.
مادرش از اول شب در خواب و بيداري كنار او مانده بود.
با صداي اذان صبح، وضو گرفتم و نمازم را خواندم. بعد از نماز يادم آمد كه امروز سوم ماه شعبان است؛ روز طلوع سالار شهيدان امام حسين عليه السلام. قبلاً ماجراي تولد آقايمان و قنداق شفا بخشش را شنيده بودم.
در همان حال، با نگاهي باراني در كنار فرزند بيمار نشستم و شعر بلند «فرشته شكسته بال» را سرودم.
غمگين ترين فرشته
بين فرشته ها بود
بال شكسته اي داشت
دردي كه بي دوا بود
¤
بال شكسته اش را
آهسته باز مي كرد
او با خداي خوبش
راز و نياز مي كرد
¤
با گريه در دعايش
مي گفت: «اي خدا جان!
بال شكسته آيا
دارد دوا و درمان؟»
¤
در صبح سومين روز
از ماه خوب شعبان
«فطرس¤» در آسمان ديد
جشن است و نور باران
¤
صدها فرشته با هم
پر مي زدند خوش حال
فطرس ولي خودش بود
با درد و غصه بال
¤
فطرس ميان آن ها
تا جبرئيل را ديد
او را صدا زد آرام
از جبرئيل پرسيد:
¤
«اي پيك مهرباني!
اين جشن و شادي از چيست؟
نوري در آسمان است
اين نور تازه از كيست؟»
¤
گفت آن فرشته: «اين نور
از سرزمين گل هاست
آن جا گلي شكفته
نامش حسين زهراست
¤
در برگ برگ او هست
بوي رسول اكرم
ما مي رويم خوش حال
سوي رسول اكرم
¤
داريم ما برايش
تبريكي از خداوند
ما مي بريم آن را
با غنچه هاي لبخند»
¤
وقتي فرشته وحي
از بوي گل خبر داد
آهسته شبنم اشك
از چشم فطرس افتاد
¤
او گفت: «بال من كاش
از دردها رها بود!
آن وقت جاي من هم
بين فرشته ها بود»
¤
گفت: «آن فرشته ي وحي
راه مدينه دور است
داروي تو در آن جاست
آن جا كه شهر نور است
¤
اين راه، كهكشان است
آن نقطه هم زمين است
شهر مدينه در آن
مانند يك نگين است
¤
با ما بيا مدينه
شايد دلت شود باز
اين جا دلت گرفته
در آرزوي پرواز»
¤
فطرس نشست آرام
بربال دوستانش
بوي بهشت پر بود
در بال دوستانش
¤
آن قدر پركشيدند
تا عاقبت رسيدند
گهواره ي قشنگي
در كنج خانه ديدند
¤
گهواره اي كه پر بود
از عطر خوب گل ها
فطرس كشيد بر آن
آهسته بال خود را
¤
باران اشك پر كرد
چشمان خسته اش را
يك باره گل شفا داد
بال شكسته اش را
¤
از بال هاي فطرس
پرهاي تازه روييد
در آسمان شادي
او پركشيد و خنديد
¤
خنديد و شادمان گفت:
«ممنونم اي گل ناز!
دادي به من دوباره
يك جفت بال پرواز»
¤
آن جا كنار آن گل
پيغمبر خدا بود
بر روي شانه هايش
خوشبوترين عبا بود
¤
فطرس به سوي او رفت
يك عهد دلنشين بست
گفت: «اي رسول اكرم!
قول و قرارم اين است:
¤
هر كس دهد سلامي
بر نور چشم زهرا
با احترام بسيار
من مي رسانم آن را»
¤ فطرس: نام فرشته اي است كه به بركت امام حسين عليه السلام بال شكسته اش در روز ولادت امام سوم، شفا يافت.
فطرس، به شكرانه خوب شدن بالش، به پيامبر قول داد كه سلام سلام كنندگان بر امام حسين عليه السلام را به آن حضرت برساند. اين روايت از امام جعفر صادق عليه السلام نقل شده است.
منابع: 1- كتاب عوامل ج 17، حديث 7
2- كتاب بحارالانوار ج 43، ص 243، حديث 18

 



نوجواني يعني اين!

بايد يه يادگاري از نوجووني گذاشت. از اين لحظه هاي ناب و طلايي زندگي. بايد چيزي نوشت تا اين لحظه هاي قشنگ براي هميشه فراموش نشوند... نوجووني من يعني همين روزايي كه گاهي از هيجان، نارنجي پررنگ ميشن و گاهي به خاطر آرامش و سكوتم، رنگ آبي آسموني رو به خودشون مي گيرن. نوجووني من يعني حس هاي ناب. يعني همون لحظه هايي كه به شوق قدم زدن زير بارون، موقع برگشتن از مدرسه، قيد سرويس رو مي زنم و پاي پياده، آروم آروم تا خونه ميام و با بارون كلي حرف مي زنم. نوجووني من يعني شبهايي كه دور از چشم مامان گريه مي كنم و راز دلم رو به ماه و ستاره ها مي گم و اون شبها تموم ميشه و هيچكس، هيچ وقت نمي فهمه كه من اون شب گريه كردم و راز دلم توي آسمون پيش ماه و ستاره ها يادگاري مونده. نوجووني من يعني همون اشكهايي كه از ته دل ريختم براي وقتي كه جوجه ام سرما خورده بود. نوجووني من گاهي يه سكوت خيلي طولانيه، گاهي شور و شوق زياده، گاهي خنده هايي با صداي بلند، گاهي گريه كردن هاي آروم و پنهوني! نوجووني من يعني همين كه گاهي قلم دستم مي گيرم و از احساسات و افكاري كه توي ذهنم جمع شده مي نويسم.
نوجووني من گاهي يه دختر بچه پنج ساله است كه خاله بازي مي كنه و شب ها براي عروسك هاش لالايي مي خونه. گاهي اوقات با تموم كودكيش كنارم مي شينه و زانوهاش رو بغل ميكنه و بي صدا گريه ميكنه؛ گاهي وقت ها هم اينقدر خوشحال ميشه كه مي خواد با صداي بلند فرياد بزنه و تموم دنيا رو توي شادي خودش شريك كنه. نوجووني من گاهي بزرگ ميشه؛ بزرگتر از هميشه. قدش بلند ميشه؛ بلند و بلندتر تا وقتي كه مي رسه به خورشيد و دستش رو دراز مي كنه و قلب هميشه نوجوون اش رو ميده به خورشيد به عنوان يه هديه! نوجووني من يعني تموم رازهايي كه توي دفتر خاطراتم باقي مي مونه... رازهايي كه هميشه به «تو» گفتم و هيچ وقت نفهميدم «تو» كي هستي و هيچ موقع نتونستم چهره ات رو ببينم ولي هميشه دوستت داشتم و هر روز برات مي نوشتم. نوجووني من يعني تماشاي قرص ماه از روي كره خاكي؛ يعني تماشاي بارون از پشت پلك خيسم. نوجووني من يعني حرف زدن با درختها، خنديدن با گلها، مهربوني كردن با تموم گربه ها، راز دل گفتن به شب و تا هميشه هاي ابد عاشق خدا بودن! نوجووني من يعني همين روزاي بادبادكي كه ميان و مي رن و من بايد قدرشون رو بدونم. يعني همين به راحتي نوشتن از هر چيزي كه دلم بخواد...
من وقتي كه اندازه آدم بزرگا بشم، يادم نمي ره كه نوجوون بودم؛ يادم نمي ره كه در مقابل شيطنت هاي نوجوون ها، اخم نكنم و يكسره به هر چيزي اعتراض نكنم. اگه يه وقت خدايي نكرده و زبونم لال يادم رفت نوجوون بودم، بيايين منو به جرم «بي وفايي كردن به عهد نوجووني» دستگير كنيد و اين نوشته رو بذارين جلوم و حتما ازم دليل بخوايين كه چرا اين كار بي رحمانه رو انجام دادم و تا توضيح ندادم آزادم نكنين. بذارين توي دادگاه نوجوون ها، قاضي شون كه نوجوونه تصميم بگيره كه چه حكمي برام صادر كنه. ولي مطمئن باشين كار به اون جاها نمي كشه؛ آخه من و نوجووني، با هم تا هميشه مي مونيم و بهم قول داديم كه من ستاره بشم و نوجووني آسمونم. اين جوري هيچ وقت از هم جدا نمي شيم... مگه ستاره بي آسمون مي تونه زنده بمونه؟!
ياسمن رضائيان
61 ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



داستان بچه هاي مسجد قسمت پاياني حرف آخر

دوست مهربانم!
امروز داستان بچه هاي مسجد را به پايان مي برم؛ داستاني كه مي توانست بي پايان باشد و در هر شماره توسط يكي از بچه هاي مسجد نوشته شود.
امروز ديگر نمي خواهم از ماجراهاي ريز و درشت نشريه بنويسم بلكه دلم مي خواهد شما را با سرانجام يك حركت فرهنگي آشنا كنم.
بچه هاي مسجد در 55 شماره به چاپ رسيد در اين مدت سه بار در جشنواره مطبوعات غرفه گرفت و هر بار دوستان تازه اي پيدا كرد.
شايد بپرسيد: «از بچه هاي مسجد امروز چه خبر؟»
امروز اگر به مسجد امام رضا عليه السلام بياييد و سراغ «بچه هاي مسجد» را بگيريد، شما را راهنمايي مي كنند به روزنامه هاي كشور، محمد عزيزي (نسيم) در كيهان، مهدي نورعليشاهي در جام جم، سيد عباس تربن در همشهري حالا حجت الله عزيزي در دفتر گرافيك مشغول كار است. محسن رفيعي براي مطبوعات مختلف طرح مي كشد. سيد ميثم موسوي با مجله هاي رشد و كتاب هاي درسي همكاري دارد و براي آنها تصويرگري مي كند. مهدي بيگي كارشناسي ارشد در روانشناسي است و علاوه بر فعاليت در كلينيك در شبكه 4 سيما فعاليت دارد. مهدي رضاييان طراحي و تصويرگري را به طور جدي ادامه مي دهد. عليرضا باقري جبلي مترجم حرفه اي زبان شده است و...
امروز مجله «بچه هاي مسجد» چاپ نمي شود اما نوجوانان ديروز، جوانان پوياي امروز شده اند و هركدام در جايي مشغول به فعاليت هستند.
«بچه هاي مسجد» راه را به ما نشان داد و ما پرنده شديم. شكوفه هاي باغ مسجد امروز به بار نشسته و شما مي توانيد ميوه هاي آن را در جامعه ببينيد.
بچه هاي مسجد تنها يك نمونه از فعاليت هاي خودجوش و صميمي فرهنگي در يك مسجد با امكانات كم بود.
در سراسر ميهن اسلامي مان هستند بچه هاي مساجدي كه دلشان مي خواهد شكوفا شوند. چه خوب است مسئولين رسيدگي به امور مساجد- در كنار فعاليت هاي ديگرشان- يكي از امور اصلي شان را رسيدگي به فعاليت هاي بچه هاي مسجدي قرار دهند.
مركز نظارت بر كانون هاي فرهنگي و هنري مساجد تنها بخش كوچكي از مساجد را زيرنظر دارد و اكثر مساجد كشورمان نيازمند مديريت و برنامه ريزي بهتري از سوي مسئولين مربوطه مي باشند. هرسال نزديك ماه مبارك رمضان شاهد تبليغات گسترده براي غبارروبي مساجد هستيم.
اي كاش يك بار همه همت كرده و براي غبارروبي از غربت فعاليت هاي فرهنگي مساجد اقدام كنيم.
به اميد آن روز قشنگ

 



درخت توت

شنيده بودم قديمي ها براي جذب كودكان و نوجوانان به مسجد، در مسجد درخت توت مي كاشتند.
بچه هايي كه به هواي خوردن توت پايشان به مسجد وا مي شد كم كم وضو مي گرفتند و به جمع نمازگزاران مي پيوستند.
خدا رحمت كند قديمي ها را. الان روبروي مساجد، گيم نت ها، ماهي گيري مي كنند. «گيم نت»ها، بچه هايي را كه بايد با آب زلال معارف اسلامي آشنا شوند، به سرگرمي هاي خشونت آميز دعوت كنند.
به ياد جمله اي از شهيد مطهري مي افتم كه فرموده بودند:
«اگر كام عطشناك جوانانمان را با آب زلال معارف اسلامي سيراب نسازيم، آنها عطش خود را با لجنزارهاي ره آورد شرق و غرب فروخواهند نشاند.»

 



ويژه نامه گل نرگس

دوست مدرسه اي ام !
به لطف خدا قرار است براي ولادت حضرت مهدي- كه درود خدا بر او باد- يك ويژه نامه ساده و صميمي از دل نوشته، شعر، داستان كوتاه و ... با قلم دوستان مدرسه منتشر كنيم.
اگر تو هم دوست داري در اين ويژه نامه سهمي داشته باشي، آثارت را تا 20 مرداد ماه براي ما بفرست.
نشاني ما: تهران- صندوق پستي 11155.3631
روزنامه كيهان- صفحه مدرسه- ويژه نامه «گل نرگس»

 



داستانك

يك...
- يك توپ واليبال.
- يك بسته 12 تايي از آن شكلات خارجي ها.
- يك بلوز تيم ملي.
- آقا من يك لباس اسپايدرمن مي گيرم؛ آقا اسپايدرمن همونه كه تار درست مي كنه.
معلم: بله بله مي دونم امير جان.
معلم: خوب تو چي يوسف؟
يوسف: آقا ما يك بسته پر از قرص براي مامانم!
يك پا بالا
- يك پاتو بگير بالا.
يك پايم را بالا مي گيرم.
يكي از بچه ها توي خانه شماره 10 برايم پا گرفته. سنگ را توي دستم مي چرخانم و آرام به طرف خانه شماره 10 پرت مي كنم. سنگ به نوك كفشش مي خورد و همان جا مي ايستد. هورا مي كشم و به بالا مي پرم. معلم از گوشه كلاس فرياد مي زند: «گفتم يك پاتو بالا بگير و پشت به بچه ها به ايست تا زنگ بخوره.»
عطيه كمالي خوش انصاف. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



حرف دل شايد اين طوري باشه كه...

شايد اين طوري باشه كه وقتي با دلي گرفته و پر از غم به كنار پنجره اتاقت مي ري و دو تا چشم آسموني رنگت رو به آسمون و ابراش مي دوزي و گذر ابرها را با چشمانت دنبال مي كني با خود فكر كني چه قدر زيبا بود كه ابرها با چشماشون من راهم ببينند و اين دنبال كردن چشماي منو احساس كنند... شايد اين طوري باشه كه وقتي يواشكي مي ري سراغ عكس هاي جبهه ي بابا و اين همه ازخودگذشتگي رو حتي از درون عكس ها احساس مي كني، با خود بگي وقتي بابا اومد خونه حتماً بدون هيچ مقدمه اي اونو تشويق مي كنم...
شايد اين طوري باشه كه وقتي از يك كوچه خلوت رد مي شي و پر كبوتري را روي زمين مي بيني بي اختيار نگران كبوتر بشي و يك لحظه با خودت بگي يعني اين كبوتر طعمه گربه شده يا نه؟ درست زماني كه در گير و دار اين افكاري يك دفعه يك عالمه موج مثبت به سراغت مي ياد و ميگه نه اين پر كبوتري است كه امروز اولين پروازش رو تجربه كرده است .شايد اين طوري باشه كه در پايان اين متن به فكر طور ديگري از بايدها بيفتي و بي اختيار سراغ خودكار و يك ورق بري و به شايدهاي ديگري هم فكر كني.
يلدا خداداد خامنه (فانوس) .15 ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



دم غروب

ساعت
¤ الان كه دارم اين چند خط را مي نويسم، ساعت هشت و ربع دم غروب است. نمي دانم تو الان كجا نشسته اي و داري صفحه مدرسه را مي خواني. دلم مي خواهد تو را ببينم كه داري نوشته هايم را مي خواني.

سلام« نيكو»
¤ امروز، روز خوبي بود. يك نامه و يك دوست تازه به جمع برو بچه هاي تيم ادبي و هنري اضافه شد. نامش «نيكو» و فاميلي اش «باتماني» است. «نيكو» 61 ساله و اهل كامياران كردستان است.
خانم «باتماني» چند مطلب زيبا براي ويژه نامه «گل نرگس» فرستاده اند كه در نوبت چاپ قرار گرفته است.

تيم ما
¤ تيم ادبي و هنري مدرسه هنوز هم عضو مي پذيرد. اگر شما هم چشمه ذوق ادبي و هنري را در خودتان احساس مي كنيد، قلم و كاغذتان را برداريد و آثارتان را براي ما بفرستيد. اگر آثارتان از قوت لازم ادبي و هنري برخوردار باشد، به عنوان عضو انتخاب مي شويد.
جدول دوستان
¤ ياسمن رضاييان .61 ساله . تهران، در حال حاضر درصدر جدول اعضاي فعال تيم ادبي و هنري مدرسه قرار دارد.
از خانم رضاييان شش اثر در تابستانه به چاپ رسيده است. بعد از او يلدا خداداد خامنه (فانوس) 51 ساله . تهران و نجمه پرنيان. 31 ساله. جهرم هر كدام با سه اثر در رده هاي بعدي قرار دارند.
اذان
¤ الان دارد اذان مغرب در كيهان پخش مي شود:« اشهد ان محمداً رسول الله» صلوات يادتان نرود!

همكاري
¤ دلم برايتان تنگ مي شود. زنگ بزنيد، نامه بنويسيد. روزنامه مثل مجله نيست كه دور و برت پر از حال و هواهاي نوجوانانه باشد. اين جا همه بزرگسالانه مي نويسند به غير از همسايه ديوار به ديوارمان كه با جوانان سر و كار دارد.
پس حال مرا درك مي كنيد و يادت نمي رود كه يادي از دوستتان كنيد، دوستي كه در سه ماه تعطيلي هم بايد به مدرسه برود!

 



دوستاني كه علاقه مند به عضويت در تيم

ادبي و هنري صفحه مدرسه هستند مي توانند روزهاي يكشنبه و چهارشنبه هر هفته از
ساعت 17 تا 18 با مسئول صفحه صحبت كنند.
شماره ارتباط مستقيم با مسئول صفحه: 33110717

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14