(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


 سه شنبه 15 مرداد 1387 - 3 شعبان 1429 - 5 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189149
 

بهشتي؛ شهيد مظلوم
بهزاد عازم جبهه مي شود پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 13

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




بهشتي؛ شهيد مظلوم

چند نفر عزيز كه بسيار خاطرشان عزيز است، گرفتن از ملت، ملت را عقب نمي نشاند، صفها فشرده تر مي شود، فريادها بيشتر مي شود و مشتها گرهش محكمتر مي شود. شما نمي توانيد با ترور بعضي شخصيتها، با بمب گذاشتن در بعضي جاها - هر جا باشد - نمي توانيد اين ملت را از صحنه خارج كنيد. اين ملت سرتاسر كشور الآن در
]صحنه اند.[ الآن در تمام كشور در صحنه، مردم موجودند و با مشتهاي گره كرده ايستاده اند در مقابل شما. ملتي كه جوانش هر دو پايش را از دست داده و او را خواباندند و آوردند پيش من، مع ذلك، مي گويد كه دعا كنيد كه من شهيد بشوم، ملتي كه مادر شهيد مي آيد و مي گويد من اولاد ديگري هم دارم و براي شهادت حاضرم بدهم، ملتي كه جوانهاي او در جبهه ها نماز شب مي خواند و جهاد في سبيل اللّه مي كند و اين جهاد را براي خودش فخر مي داند و زندگي ننگين فرصت طلبي و
راحت طلبي را به كنار زده است و شب و روز خودش را در سنگر با آن هواي گرم و با آن بي آبي و با آن شدت مي گذراند و پيشروي مي كند، با كشتن من و امثال من كنار مي رود اين ملت؟! اشتباه داريد شماها؛ شمايي كه دعوت مي كنيد به ايستادن در مقابل مردم. در مقابل اين ملت، مي خواهد كسي بايستد؟
اينهايي كه دم از خلق
مي زنند و دم از شجاعت
مي زنند و دم از جنگجويي
مي زنند، چطور در كنار خانه ها خزيده اند و بچه ها را وادار مي كنند كه بروند بمب بگذارند؟ اين كار ابلهانه براي چيست؟ براي اين است كه شما خيال مي كنيد كه حالا كه اين كار را كرديد، ديگر ملت ما همه كنار مي روند و صحنه را مي گذارند براي شما؟ اين اشتباه است. دو روز پيش از اين كه سران ارتش اينجا بودند، با كمال جديت از من
مي خواستند كه به اين اشخاصي كه براي صلح رفت و آمد مي كنند، بگوييد نيايند اينجا، ما رها نخواهيم كرد، ما مثل حسين در جنگ وارد شديم و مثل حسين بايد به شهادت برسيم. من كراراً به اين مادرها و پدرها و به اين جوانهاي گولخورده نصيحت كردم كه اولاد خودتان را نصيحت كنيد، اولاد خودتان را بازداريد از اينكه آلت دست جنايت جنايتكاران بشوند. و به اين جوانهاي گولخورده مكرر گفتم كه شما طرز فكر اين بزرگترها را - به اصطلاح - و اين سران را مشاهده كنيد! اين سران فاسد هيچ كدام در صحنه نيستند، همه در زير، در كنج خانه ها و در زير زمينها هستند و شما را آلت قرار دادند كه شما برويد و خون مردم را بريزيد و خون خودتان ريخته بشود، صحنه براي آنها درست بشود كه آن ها بيايند بيرون صحنه را براي امريكا درست كنند. بيدار بشويد يك قدري! اين تلاشهاي احمقانه اي كه اينها مي كنند، خيال مي كنند كه به مجرد اينكه اين افراد لايق را بردند از بين، ملت ما ديگر مي رود كنار، در ملت ما افراد لايق هست و مي آيد جاي آنها. آنها براي همين شهادت وارد شده بودند در جبهه، در اين صحنه ها و ملت ما هم براي شهادت وارد شده است در صحنه.
اگر بنا بود كه به مجرد اينكه يك امري واقع مي شد ناگوار، ما كنار مي رفتيم و ملت كنار مي رفت، اين از اول نمي آمد در صحنه. ملتي كه بچه چند ساله اش با موتور سيكلت مي زند به تانك و زير تانك مي رود، اين به كشته شدن يك نفر يا دو نفر يا صد نفر يا هزار نفر كنار مي نشيند؟! اينها بايد به عدد افراد اين ملت، به عدد افراد جوان و رزمنده اين ملت بمب تهيه كنند، و الّا يك بمبي دزدكي زير يك منزل گذاشتن و يك نفر، چند نفر ابرار را، چند نفر اشخاص متعهد به اسلام را، فداكار را از بين بردن، كه ملت را از بين نمي برد. ملت يك درياي بزرگي است و اين درياي بزرگ هست و به جاي اشخاصي كه از صحنه آنها با شهادت بيرون مي روند و جنايتكاران آنها را از صحنه بيرون مي كنند، به جاي آنها باز افراد مي آيند و اين سيل خروشان هست تا اينكه امريكا را و ساير كشورهايي كه مي خواهند ما را طعمه كنند، قطع طمع همه آنها را بكنند.
ما به اين طور كارهاي بچگانه؛ كارهايي كه معلوم است از روي ضعف پيش آمده؛ كارهايي كه معلوم است كه نفسهاي آخر را دارند مي كشند، از صحنه خارج نمي شويم ما. ما اگر آمده بوديم براي اينكه يك زندگي مرفهي بكنيم، بله، وقتي مي ديديم كه يك كسي را يا چند كس را كشتند، ترور كردند، خوب، راحت طلبي اين بود كه ديگر نياييم. و شما، صدها نفر شما را، چندين هزار افراد شما را محمدرضا در خيابانها كشت و شما از صحنه خارج نشديد. الآن هم در صحنه هاي جنگ، هر روز برادران ما، برادران متعهد ما، برادراني كه ما بايد از آنها در اين امور عبرت بگيريم، اين برادران كشته مي شوند و جاي آنها را يك صف ديگر مي گيرد.
شما اشتباه داريد، احمقانه عمل مي كنيد. يك روز مي گوييد كه »بحث آزاد« وقتي بحث آزاد پيش مي آيد نمي آييد، فرار مي كنيد. يك روز مي گوييد كه اجازه بدهيد كه ما بياييم در راديو و تلويزيون چه بكنيم، اجازه هم بهتان بدهند، نمي آييد. يك روز هم مي گوييد كه ما براي خلق مي خواهيم زحمت بكشيم، خرمنهاي مردم را آتش مي زنيد براي خلق، كارخانه ها را از بين مي بريد براي خلق، اين خلق را مي ريزيد در خيابانها و سر مي بريد براي خلق! اين خلقي كه شما براي او اين كار را مي كنيد؛ كيست؟ زندگي اين مردم را شما مي خواهيد به هم بزنيد، اگر بتوانيد. آن خلقي كه براي او عمل مي كنيد، خوب، جز اين جمعيت ايران است؟ شما اين جمعيت ايران را در مقابلش ايستاديد. شما دعوت مي كنيد در مقابل اين جمعيت، مردم بايستند. مردم در مقابل خودشان بايستند؟ يا شما گنهكارها را دعوت مي كنيد و شما مفسدين را دعوت مي كنيد براي مقابله؟ وقتي مقابله نمي توانند بكنند مي روند كنار و هي بمب مي گذارند يك جايي. اين دليل بر اين است كه شما مرد جنگ نيستيد و ادعا مي كنيد، مرد بحث آزاد نيستيد و ادعايش را مي كنيد. در كتاب خودتان، از اسلام هيچ خبري نيست و همه اصول اسلام را تأويل مي كنيد به همين دنيا! همه چيز را بر مي گردانيد و ادعاي اسلام مي كنيد! آن اسلامي كه شما مي گوييد، چيست؟ مگر ملت ما از شماها ديگر مي توانند بازي بخورند؟ اينهايي كه هم حبسي شما بودند، آن قدر جنايات از شما سراغ دارند كه اگر يك وقت فرصت پيدا كنند و بيايند در راديو و تلويزيون بگويند، مي فهميد شما كه اينها چي بودند و چه جانورهايي هستند و بودند.(510)
8.4.60
¤¤¤
عدم اعتقاد به اصول اسلام
مي خواستند بهشتي و خامنه اي و رفسنجاني و امثال اينها را از صحنه خارج كنند. اينها رفتند به آقاي بهشتي و اين جمعي كه در اين واقعه ]...[؛ در اين واقعه فجيع ]كه [ به دست عمّال امريكا و به دست اشخاصي كه كسي ] كه [ »شناخت» آنها را خوانده باشد، مي داند كه به هيچ يك از اصول اسلامي اعتقاد نداشتند،] درست شده بود،[ به دست اينها شهيد شدند و به درگاه خدا شتافتند و نحن ا ن شاءاللّه ب ه م لاح قون.(511)
8.4.60
¤¤¤
فاجعه 7 تير
شهادت جمعي از ابرار به دست منافقان در حادثه هفتم تير
اين پيشامد براي همه ملت ما ناگوار بود و يك اشخاصي كه براي خدمت خودشان را حاضر كرده بودند و خدمتگزار اين كشور بودند، اشخاصي بودند كه آن قدري كه من از آنها مي شناسم از ابرار بوده اند، از اشخاص متعهد بوده اند كه در رأس آنها مرحوم شهيد بهشتي است. ايشان را من بيست سال بيشتر مي شناختم. مراتب فضل ايشان و مراتب تفكر ايشان و مراتب تعهد ايشان بر من معلوم بود. و آنچه كه من راجع به ايشان متأثر هستم، شهادت ايشان در مقابل او ناچيز است و آن مظلوميت ايشان در اين كشور بود. مخالفين انقلاب، افرادي ]را [كه بيشتر متعهدند، مؤثرتر در انقلاب اند، آنها را بيشتر مورد هدف قرار داده اند. ايشان مورد هدف اجانب و وابستگان به آنها در طول زندگي بود. تهمتها؛ تهمتهاي ناگوار به ايشان مي زدند! از آقاي بهشتي اينها مي خواستند موجود ستمكار ديكتاتور معرفي كنند، در صورتي كه من بيش از بيست سال ايشان را مي شناختم و بر خلاف آنچه اين بي انصافها در سرتاسر كشور تبليغ كردند و «مرگ بر بهشتي» گفتند، من او را يك فرد متعهد، مجتهد، متعهد، متدين، علاقه مند به ملت، علاقه مند به اسلام و به درد بخور براي جامعه خودمان مي دانستم. و شما گمان نكنيد كه اين آقايان كه وارد شدند در اين شغلهاي دولتي، اينها يك اشخاصي بودند يا هستند كه راهي براي استفاده جز اين مقام ندارند؛ اينها هر كدام اشخاص متعهدي بودند كه در پيش مردم مقام داشتند، در پيش روحانيت مقام بزرگ داشتند، و اين طور نبود كه وا خورده باشند كه بخواهند بيايند اينجا انحصار طلب باشند. خدا انصاف بدهد به آنهايي كه انحصارطلب بودند و مي خواستند بهشتي و خامنه اي و رفسنجاني و امثال اينها را از صحنه خارج كنند. اينها رفتند به آقاي بهشتي و اين جمعي كه در اين واقعه ]...[؛ در اين واقعه فجيع ]كه [به دست عمّال امريكا و به دست اشخاصي كه كسي ]كه [«شناخت» آنها را خوانده باشد، مي داند كه به هيچ يك از اصول اسلامي اعتقاد نداشتند، ]درست شده بود،[ به دست اينها شهيد شدند و به درگاه خدا شتافتند و نحن ا ن شاءاللّه ب ه م لاح قون.(512)
8.4.60
¤¤¤
بي اطلاعي منافقين از اسلام و قدرت معنوي آن
بسم اللّه الرحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون
ملتي كه براي اقامه عدل اسلامي و اجراي احكام قرآن مجيد و كوتاه كردن دست جنايتكاران ابرقدرت و زيستن با استقلال و آزادي قيام نموده است، خود را براي شهادت و شهيد دادن آماده نموده است و به خود باكي راه نمي دهد كه دست جنايت ابرقدرتها از آستين مشتي جنايتكار حرفه اي بيرون آيد و بهترين فرزندان راستين او را به شهادت رساند. مگر شهادت ارثي نيست كه از مواليان ما كه حيات را عقيده و جهاد مي دانستند و در راه مكتب پرافتخار اسلام با خون خود و جوانان عزيز خود از آن پاسداري مي كردند به ملت شهيدپرور ما رسيده است؟ مگر عزت و شرف و ارزشهاي انساني، گوهرهاي گرانبهايي نيستند كه اسلاف صالح اين مكتب، عمر خود و ياران خود را در راه حراست و نگهباني از آن وقف نمودند؟
مگر ما پيروان پاكان سرباخته در راه هدف نيستيم كه از شهادت عزيزان خود به دل ترديدي راه دهيم؟ مگر دشمن قدرت آن دارد كه با جنايت خود مكارم و ارزشهاي انساني شهيدان عزيز ما را از آنان سلب كند؟ مگر دشمنهاي فضيلت مي توانند جز اين خرقه خاكي را از دوستان خدا و عاشقان حقيقت بگيرند؟ بگذار اين ددمنشان كه جز به «من» و »ما«هاي خود نمي انديشند و يأكلون كما تأكل الانعام عاشقان راه حق را از بند طبيعت رهانده و به فضاي آزاد جوار معشوق برسانند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
015- سخنراني در جمع اعضاي ستاد جهادسازندگي
115- سخنراني در جمع اعضاي ستاد جهادسازندگي
215- سخنراني در جمع اعضاي ستاد جهادسازندگي

 



بهزاد عازم جبهه مي شود پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 13

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه بهزاد در سال 1365 به خدمت سربازي رفت. او از شرايط محل خدمت خود گفت و اينكه به دليل سابقه شكستگي پايش از رزم و نگهباني معاف شد. ادامه ماجرا را با هم مي خوانيم:
در دوران آموزشي، ارشد گروهان ما كه يك سرباز 18 ماه خدمت بود، گاه در كالبد ژنرال ها فرو مي رفت و فراموش مي كرد كه همه ما سرباز هستيم، حتي سربازان را مجبور مي كرد كه لباس ها و جوراب هايش را بشويند. يك روز كه يك سرباز فراموش كرده بود جوراب او را بشويد، دستور داد بايد جوراب كثيف مرا بخوري. . . به همين خاطر صداي اعتراض بچه ها بلند شد. ارشد گروهان نيز تعدادي را براي تحمل تنبيه كلاغ پر به حيات پادگان برد، از جمله من. در اين حال گفتم: «برادر عزيز، شما كه مي دانيد، من برگه معافيت از رزم دارم. »
ولي ارشد گروهان دست بردار نبود، به همين خاطر من هم به حالت تهديد به سمت اداره عقيدتي - سياسي روانه شدم و براي روحاني مهرباني كه از چشم هايش لطف و صفا مي باريد، قضيه را بازگو كردم. در اين حال او بلافاصله دو مأمور را به همراه من فرستاد تا صحت حرف هايم اثبات شود و هنگامي كه يك گروهان يك صدا حرف مرا تأييد كردند، ارشد گروهان از سمت خود خلع شد و همين مسئله باعث شد تا ارشد بعدي هواي مرا بيشتر داشته باشد.
پادگان دنياي مخصوص به خود دارد. انگار انسان بيرون زمان ايستاده است، قوانين و مناسبات آن هيچ نسبتي با آنچه در خانه و خانواده مي گذرد، ندارد.
چندي بعد بلندگوي پادگان نام مرا جهت مراجعه به قسمت حفاظت و اطلاعات اعلام نمود. احتمال دادم شايد مربوط به بهايي بودن من است.
با اضطراب از كنار رديف درختان چنار پادگان مي گذشتم و با خود مي انديشيدم در صورت مثبت بودن احتمال در پاسخ بايد چه بگويم. بويژه آنكه از اسرائيل به نيابت از نوكران جمال مبارك فرمان داده بودند جوانان بهايي نبايد تفنگ به دست گرفته و به جنگ صدام بروند. حتي برخي از اعضاي محفل كه متعصب بودند مي گفتند:
«مبادا آنجا كار مثبتي انجام بدهيد، مبادا خوب تيراندازي كنيد تا يك راست شما را به جبهه ببرند. »
پس از ورود چند فرم به دستم دادند و تك تك آنها را به دقت پر كردم. اين فرم ها كامل تر از فرم اوليه بود. ناگهان همان روحاني مهربان را روبه روي خويش ديدم كه با لبخند گفت:
«شما كه بهايي هستي چطور از يك مسلمان دفاع كردي و جهت شكايت و عزل ارشد گروهان به عقيدتي - سياسي مراجعه كردي؟»
در اين حال با حرارت گفتم:
«حاج آقا من بهايي زاده هستم، نه بهايي. عموم دوستان من مسلمان هستند، بسياري از آنها به شهادت رسيده اند، من در بسياري از مجالس مذهبي شركت كرده ام و مي دانم درست نيست در غربت هم سربازي خود را بيازاريم. پس وظيفه انساني ام بود كه از اين سرباز دفاع كنم. در حالي كه در شمار دوستان من هم نيست. »
در اين حال حاج آقا لبخندي زد و گفت:
«در پيشاني تو مي بينم كه مسلمان خواهي شد؛ چون تو نمي تواني با بهائيان كنار بيايي. »
سپس خيلي آرام گفت: «حالا مي تواني بروي. . . »
پس از گذراندن دوران آموزشي، مدتي را در تهران گذراندم و پس از مدتي به همراه تعدادي از بچه هاي همدان به صورت داوطلب به قرارگاه رعد اهواز انتقال يافتم. علت داوطلب شدنم را نمي توانم توضيح بدهم؛ چون در آن شرايط هيچ سرباز راحت طلبي، تهران را رها نمي كند تا به منطقه جنگي برود.
تنها دليلي كه مي توانم براي اين انتخاب ارائه كنم مهرباني و صلابتي بود كه در چهره حاجي روحاني قرارگاه ديدم.
وي كه بعدها يكي از فرماندهان عزيز من شد، با پاي خودش آمده بود تا نيروي داوطلب جذب كند؛ زيرا معتقد بود كه سرباز بايد دل و دستش يكي باشد وگرنه اگر صدسال هم در ارتش سربازي كند، كارش بي حاصل است.
به ياد دارم، زماني كه ايشان در سر صف، داوطلب خواست و خيلي ها بلند نشدند، ناگهان كسي در درون من فرياد زد دعوت ايشان را اجابت كن و من هم چنين كردم سپس سد شكسته شد و تعداد زيادي داوطلب اعلام آمادگي كردند، بويژه بچه هاي همدان كه تمام دوران آموزشي را با هم گذرانده بوديم.
از پادگان پشتيباني مركز تهران كه به چكش معروف است براي مدتي به پادگان قصر فيروزه رفتيم و در چند كانتينر مستقر شديم. همه ما براي رفتن به اهواز آماده مي شديم و فرمانده ما مردي بود كه همه او را حاجي صدا مي زدند، او همرزم شهيد بابايي و از دوستان نزديك فرمانده نيرو بود كه پس از بازنشستگي به صورت داوطلبانه در جهت كمك به جنگ، قرارگاه رعد را به راه انداخته بود. همه او را دوست داشتند، اما از صلابت و قاطعيت او هم حرف مي زدند. تا اينكه يك شب اين قهرمان را به چشم ديدم. او با عجله به سمت ما آمد و به يك سرباز گفت:
«پسرم مي روي، در خانه جناب سرهنگ. . . و به ايشان مي گويي آب دست شماست زمين بگذاريد و بياييد. »
سرباز هم رفت و پس از مدتي آمد و گفت:
«حاج آقا، گفتند من وظيفه ندارم شب به پادگان بيايم. »
حاج آقا يك بار ديگر سرباز را به دنبال سرهنگ فرستاد، گويا مي خواست در نصب قطعات موشك هاگ با قرارگاه رعد همكاري كند. بالأخره سرهنگ آمد و با لحني ناراضي گفت:
«من فقط روزها در خدمت نيروي هوايي هستم. »
در اين حال حاجي كه از فرط خشم مي لرزيد، صحبت او را بريد:
«جناب سرهنگ، شما چگونه در خانه خود آرام گرفته ايد در حالي كه لحظه به لحظه در جبهه ها دهها جوان مثل دسته گل پرپر مي شوند، تعهد شما كو؟ شهامت شما كو؟!»
در اين حال سرهنگ عذرخواهي كرد و تا صبح به نصب قطعات موشك هاگ مشغول شد.
بالأخره پس از چند روز حضور در پادگان قديمي قصر فيروزه عازم اهواز شديم. شهري كه من در خيالم آن را شهري ويرانه مي پنداشتم، شهري خاموش و جنگ زده. . .

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14