(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


 سه شنبه 15 مرداد 1387 - 3 شعبان 1429 - 5 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189149
PDF نسخه

عاشق خبرنگاري در مناطق جنگي ام دقايقي با كوچكترين عضو واحد مركزي خبر؛ فهيمه كوه خضري
خداحافظ خبرنگار
من سنگ شوره زارم و گويا زمانه اي
ام پي تري اردوي سه روزه وبلاگ نويسان مهدوي در قم وقتي بلاگرها دور هم جمع مي شوند
تخته سفيد
آب و برق



عاشق خبرنگاري در مناطق جنگي ام دقايقي با كوچكترين عضو واحد مركزي خبر؛ فهيمه كوه خضري

ليلا سادات باقري
اين اصلا تازگي ندارد كه مي شود با حجاب كامل و برتر در فعاليت هاي روزمره و امور اجتماعي و حتي كشورهاي اروپايي حاضر شوي و گوشه اي از حجابت را اعتقادات را و پرچم هويت ات را به باد نسپاري كه اگر حافظه قدر شناسانه هر كدام از ما فراموشي نگرفته باشد؛ بايد خوب به ياد بياوريم همين چند سال پيش زنان و دختران جغرافياي آزمون و خطايمان را كه در شهر آسماني خونين شهر چگونه با حضور مردانه شان آن هم با حجاب كامل و گاه حتي با چادر، اسلحه به دوش گرفتند و خط پر رنگي از حماسه را در دل تاريخ به جا گذاشتند، ولي مي توان حضور با چادر پاي برج ايفل و تهيه گزارش را بهانه اي كرد و گپي يك ساعته با خانم خبرنگار صدا و سيماي عزيزمان داشت ... فهيمه كوه خضري كه بنا به گفته خودش تا همين امروز ركورد حضوركوچكترين خبرنگار واحد مركزي خبر را دارد متولد سال 1360 است و امسال پنجمين سال حضورش را در جمع بچه هاي واحد مركزي مي گذراند.
سال 1382 كه وارد واحد مركزي خبر شده اتفاقا دانشگاه هم قبول مي شود و باز هم اتفاقا! در همان سال ازدواج مي كند و به همين دلايل سال 82 را خيلي دوست دارد. فهيمه خانم كه اهل قرآن است و 9 جزء كلام خدا را در لابه لاي سلولهاي خاكستري اش به خاطر سپرده، خيلي صميمانه با وجود خستگي تازه رسيدنش از اردوي كارگاهي دانشجويان دانشكده صدا و سيما كه از قضا به عنوان استاد هم رفته بوده و برگشته ، «پاي» مصاحبه شد. خانم خبرنگار صفحه ما خيلي به ساختمان بهارستان علاقه دارد و بيشتر وقت خبري اش را هم در همين ساختمان و ميان رفت و آمد نمايندگان ملت مي گذراند و با دو فوريت و يك فوريت خيلي عياق است! حالا بخوانيد تا سوغاتي...ضمنا اميدواريم تا 82 سالگي خبرنگاري را ادامه بدهد.
چي شد كه از تلويزيون سر در آورديد؟
خيلي اتفاقي. من چند سال در موسسه مهد قرآن دوره هاي حفظ را مي گذارندم كه سال 78 فرم باشگاه خبرنگاران آنجا توزيع شد و بعد آن فرم ها را پر كردم و در كلاس هاي دوره آموزشي باشگاه شركت كردم و بعد هم وارد باشگاه شدم و به تدريج وارد واحد مركزي خبر.
اين حفظ قرآن تاثيري در كار خبرنگاريتان هم داشته است؟
خب قرآن به زندگي بركت مي دهد. نمي دانم چه طوري بايد بگويم تاثير ملموسش را در كار خبر ولي شك نكنيد كه قرآن در تاثير كار ما دخيل است...
يعني تا به حال شده در تنظيم گزارش با توجه به حفظيات تان از آيه اي هم استفاده كنيد و يا...؟
چون بيشتر كار من خبر بوده تا گزارش خب خيلي كم اتفاق افتاده اما براي تهيه گزارش پيش آمده كه گهگاه از محتواي آيات استفاده كردم.
تفاوت اصلي كار شما با كار ما مطبوعاتي ها در چيست؟
خيلي از هم متفاوت است؛ مهمترينش اينكه ما از ابزار تصوير استفاده مي كنيم و در واقع 50 درصد حرف ما را تصوير مي زند و اين به ما خيلي كمك مي كند ولي گزارشگر روزنامه فقط با قلمش كار مي كند و اين قلم است كه بايد در ذهن مخاطب تصوير سازي هم بكند. اين يعني ما 50 قدم جلوتر هستيم كه يك تصوير فيزيكي را نشان مي دهيم و روي آن حرف مي زنيم.
پس كار مطبوعاتي ها سخت تر است؟
سخت تر نيست؛ كمي حرفه اي تر است. وگرنه جمع آوري مواد براي ما خيلي سخت تر است. مراجعه به محل و بعد تصويري كه ما قرار است بسازيم كه بايد جذاب هم باشد و اين يعني بايد فاكتورهاي بيشتري اعمال شود. پيدا كردن اين تصاوير هم گاهي خيلي سخت است در حالي كه اگر يك خبرنگار مطبوعاتي حرفه اي باشد تصويرسازي اين تصاوير برايش ساده تر است تا پيدا كردن فيزيكي تصاوير.
هنوز هم هنگام ارائه گزارش زنده تلويزيوني استرس داريد؟
خيلي كمتر شده ولي هميشه اين استرس هست و اين خيلي طبيعي است.
خودتان فكر مي كرديد در يك مدت زمان نسبتا كوتاه اين طور پله هاي ترقي را طي كنيد؟
نه! هيچوقت فكر نمي كردم و اين را از عنايات خدا مي دانم و اين كه پرسيديد قرآن چه تاثيري داشته يكي ش همين جاست كه دست ما را گرفته و بالا برده.
برخورد مردم در كوچه و خيابان باشما به عنوان يك خبرنگار چه طوري است؟
در تهران كمتر پيش مي آيد كه مردم بيايند و...ولي در شهرستان ها بيشتر است] با خنده ادامه مي دهد[ چون من از يك ترفند ساده(!) استفاده مي كنم كمتر هم مرا مي شناسند.
چه ترفندي؟
خب يك مقدار حجابم را محكم تر مي گيرم. البته نه صرفا به خاطر اين كه مردم مرا نشاسند اما به هر حال...
خبرنگاري با چادر سخت تر نمي شود؟
خير! من از يك خانواده مذهبي هستم و چادر را انتخاب كردم. اين حجاب در خانواده ما هست و من هم خيلي خوشحالم از اين اعتقادي كه دارم. چادر يك نوع حجاب برتر است . به هر حال در كار من مشكلي ايجاد نمي كند.
اينكه در پاريس هم با چادر حاضر شديد به همين علت است؟
من از همان هنگامي كه بچه بودم و مدرسه مي رفتم وقتي معلممان مي گفت انشاء بنويسيد، در كنار اين كه بچه ها مي نوشتند كه من مي خواهم آدم مفيد و موفقي براي جامعه باشم هميشه اين در ذهنم بود كه به عنوان يك زن مسلمان در جامعه چه كار خواهم كرد و اين خيلي برايم مهم بود. هميشه به اين فكر مي كردم كه من اولا به عنوان يك زن و بعد به عنوان يك زن مسلمان بايد نشان بدهم كه زن مسلمان مي تواند آدم موفقي باشد و لزوما زنان مسلمان آدم هايي نيستند كه خانه دار باشند و تحرك و فعاليت اجتماعي نداشته باشند به ويژه هنگامي كه مي شنوم در هيات هاي عالي رتبه ايران كه به كشورهاي ديگر سفر مي كنند يك زن محجبه هم شركت مي كند خيلي خوشحال مي شوم. يكبار يك مصاحبه با خانم شجاعي گرفتم ايشان مي گفت كه من اولين زني بودم كه با چادر وارد سازمان ملل شدم و اين خيلي افتخار آميز است. من هم خيلي دلم مي خواست كه مي توانستم كاري مثل ايشان انجام بدهم.
و به اين آرزو رسيديد؟
البته كار من در آن سطح نبود. كار من شايد در يك سطح اجتماعي بود ولي كاري كه ايشان كرد در سطح سياسي و بين المللي بود و اين برد سياسي خوبي داشته است. اما حضور من به عنوان يك خبرنگار يك زيبايي ديگري داشت. ما وقتي با چادر مي رويم اين نشان مي دهد كه زن هاي چادري مسلمان منفعل نيستند و مي توانند در متن پرتحرك ترين كارها قرار بگيرند كارها را انجام بدهند. از طرفي به برخي ثابت مي كنيم كه حجاب مانع آزادي نيست؛ چيزي كه هميشه عليه جمهوري اسلامي ترويج مي شود.
يادم مي آيد كه سال 79 يا 80 بود كه دبير كميسيون حقوق بشر اروپا آمد ايران و با آقا ي شاهرودي ديدار داشت. در آن جلسه من به عنوان خبرنگار حاضر بودم. او در آن جلسه خيلي به ايران تشر زد؛ از زندان ها گرفته و حكم اعدام تا وضعيت زنان ما! يكي از موضوعاتي كه خيلي هم سرش چالش كرد همين بحث زن بود كه چرا در ايران زنان آزادي ندارند(!) و نمي توانند در موقعيت هاي اجتماعي مختلف قرار بگيرند. يادم هست وقتي كه آمد بيرون جلويش را گرفتم و گفتم من به عنوان يك زن محجبه ايراني به شما مي گويم كه من آزادي كامل دارم و يكي از پر هيجان ترين و جنجالي ترين شغل ها را هم دارم اما مي خواهم از شما بپرسم كه زن هايي كه شما ادعا مي كنيد در كشورتان آزادي دارند، امنيت هم دارند؟ يك جواب سرسري داد و رفت... مي خواهم بگويم كه از كودكي دغدغه كار با حجاب كامل به عنوان يك زن مسلمان را داشته ام .
خانم كوه خضري! فكر نمي كنيد در حالي كه هنوز بعضي ها در همين حرفه خبرنگاري؛ وقتي مي خواهند از يك زن موفق نام ببرند از كريستين امان پور ياد مي كنند نتيجه اش همين برداشت هاي اين چنيني بشود و زنان مسلمان حرفه اي جايي در اذهانشان نداشته باشد؟ اين از غفلت خودمان نيست؟
دقيقا؛ من خودم يكي از توجيهاتم براي آمدن به اين حرفه و آمدن به
صدا و سيما براي خانواده ام همين بود. يادم هست كه به پدرم گفتم اگر شما نگذاريد من بروم خبرنگاري پس ننشينيد و بگوييد كه چرا اين زني كه در رسانه حاضر شده اين شكلي است و يا چرا حجاب خوبي ندارد آن هم وقتي دارد گزارش تهيه مي كند يا حتي وقتي دارد در فيلمي بازي مي كند... همان اوايل حضورم در سازمان يادم هست خيلي از دوستان به من مي گفتند تو چطور حاضر شدي بروي به تلويزيون و تصويرت را همه ببينند، حتي خانواده همسرم نيز حضور من به اين شكل برايشان خيلي سنگين بود اما من تنها توجيهي كه دارم باز هم همين است كه بايد مذهبي ها وارد چنين محيط هايي بشوند تا شما ننشينيد و نگوييد كه چرا بايد همچين كساني و با چنين ظاهر و اعتقاداتي وارد تلويزيون جمهوري اسلامي شده اند در حالي كه شما خودتان وارد چنين محيط هايي نمي شويد، و هيچ هزينه و تلاشي نمي كنيد، پس نبايد انتظاري هم داشته باشيد. من فكر مي كنم بچه مذهبي هاي ما و حالا نه فقط خانم ها كه در آقايان هم، خيلي تنبل هستند و من به اين تنبلي خيلي انتقاد دارم.
فكر نمي كنيد اين تا حدي به شرايط حاكم برمحيط هاي كاري هم بر مي گردد؟
ببينيد من صميمانه مي گويم؛ دقت كنيد وقتي برخي روزنامه هاي حزبي منتشر مي شود چه قدر مشتري دارد كه اين اصلا به معني مطالبه مردم نسبت به خاطر نگاه سياسي آنها نيست ولي نوشته هاي اين ها حرفه اي است و اكثرا مخاطب به نگاه سياسي اش در درجه دوم اهميت مي دهد و اول به پر محتوا بودن آن چيزي كه دارد پول بابتش مي دهد و مي خواهد وقتش را بگذارد، نگاه مي كند. ما در روزنامه هاي اين طرفي خيلي كم حرفه اي عمل مي كنيم. در حالي كه ابزار در اختيار ما هم هست اما ما خوب استفاده نمي كنيم، حتي خود من؛ ولي حداقل از من بدتر هم متاسفانه خيلي وجود دارد و اين خيلي بد است، حالا روزنامه خودتان را نبينيد كه مخاطبان و تاثيرگذاري خودش را همچنان حفظ كرده اگرچه نسبت به گذشته افت هم كرده است.
بالاخره بايد چه كرد براي حضور پر رنگ تر بچه مذهبي ها؟
يكي از كارهايي كه مي توانيم انجام دهيم همين است كه كمي فكرهايمان را بازتر كنيم و بازتر ببينيم، و اين را بپذيريم كه بازتر نگاه كردن به معناي هنجار شكني نيست. اين اعتقاد ديني من است كه خشك فكر كردن، مذهبي بودن نيست ولي خيلي ها اين را اشتباه مي گيرند در حاليكه اين بسته نگاه كردن اصلا در دين ما نيست اتفاقا بيشترين ضربه اي كه مي خوريم هم از همين جاست. ما نبايد فكر كنيم كه حالا اگر كيهاني شديم ديگر حرفه اي شديم و تمام است و يا اگر آمديم
صدا و سيما حرفه اي هستيم و ديگر نبايد به فكر مطالعه و بهتر شدن باشيم. معتقدم نبايد قانع باشيم و بايد خيلي بيشتر تلاش كنيم. ما بايد از هر جايي كه دارد خوب و حرفه اي كار مي كند ياد بگيريم. مگر پيامبر نفرمودند كه به دنبال دانش برويد ولو در چين؟ مهم كسب دانش است و اين از بديهياتي است كه ما واقعا نسبت به آن بي اهميتيم. الآن خيلي از بچه مذهبي ها فقط شعار مي دهند اين كافي نيست بايد براي انقلاب دلسوز بود و دلسوزي هم به معناي مسلح شدن به دانش روز و حضور در فعاليت هاي تاثير گذار است.
كمي در مورد واحد مركزي صحبت كنيم، اعزام خبرنگاران به ساير كشورها بر اساس چه شاخص هايي انجام مي گيرد؟
من هيچ اساسنامه اي را در اين زمينه نديدم.
خود شما بر چه اساسي براي اعزام به پاريس انتخاب شديد؟
انتخاب نشدم، نوبتم بود.
قبل از حضور شما در اروپا خبرنگار ديگري هم با اين حجاب اعزام شده است؟
ما خبرنگار چادري كم داريم، خانم مرزبند هم كه چادري هستند به كويت و ارمنستان اعزام شدند كه با همان حجابشان هم رفتند.
كشورهاي اروپايي چطور؟
در كل خانم ها خيلي كم به كشورهاي اروپايي رفته اند ولي خانم مهرآفرين بود كه رفتند نيويورك و خانم اسلامي كه رفتند اسپانيا و خانم ظرافت هم كه رفتند يونان و البته هيچكدام هم با وجود داشتن حجاب كامل چادري نيستند. اين را هم بگويم كه اين حركت من در پاريس يك حركت اجتماعي بود و دوست دارم معنايش را اين طوري بگويم كه نوعي نشان دادن سمبل كشورم به ساير كشورهاي ديگر بود و ثابت كردن اين كه اين سمبل هيچ محدوديتي براي من ندارد، شايد چادر براي پاريسي ها خيلي سنگين باشد اما براي ما كه مسلمان هستيم، خير. من اصلا اين را مي خواهم بگويم كه به هيچ وجه چادر مانع فعاليت يك خبرنگار يا هر زن مسلمان فعال نخواهدشد. ما دقيقا مثل همان خانمي هستيم كه مثلا در كشور خودمان با مانتو فعاليت مي كند و يا خانمي كه در خارج از كشور حجاب ندارد.
مگر نوع نگاه ها چه طور بود؟ حرف خاصي را هم از مردم شان مي شنيديد؟
خيلي برايم جالب بود، هنگامي كه من داشتم پلاتو مي گفتم چند نفر از توريست هاي چيني دورم جمع شده بودند و مرا نشان مي دادند و حتي چند نفرشان از من عكس گرفتند و اين براي خودم جالب بود از اين نظر كه اينها كه مي ديدند من با دوربين و ميكروفن هستم متوجه مي شوند من خبرنگارم، و قطعا در ذهن شان جا مي افتاد كه كسي كه اين حجاب و پوشش را دارد، مي تواند در كشور ايران چنين شغل هاي هيجاني را هم داشته باشد و اين برايم خيلي خوب بود.
دوست داريد خبرنگار مناطق جنگي باشيد؟
من خيلي دوست دارم. همين الآن هم ما خيلي تقاضا كرديم كه ما را بفرستند به بغداد يا لبنان ولي خب نمي شود و واقع هم ما به آن حق مي دهيم كه امكانش نباشد چون مثلا دفتر بغداد يك دفتر كامل مردانه اي است و يك زن نمي تواند آنجا باشد.
بين خبرنگارها كار كدام را بيشتر مي پسنديد؟
من كار همه همكارانم را دوست دارم.
حرفه اي ترينشان؟
من از هر كدامشان واقعا يك چيزي ياد گرفته ام.
چه قدر اهل مطالعه هستيد؟
من قبل از اين كه بيايم سركار خيلي اهل مطالعه بودم ولي متاسفانه حالا به خاطر مشغله زياد كاري واقعا فرصتش را نداريم در حاليكه مطالعه براي ما خيلي لازم است. من فكر مي كنم سيستم اگر مي خواهد وضعيت بهتر از اين باشد، بايد يك فرصتي را خرج خبرنگار بكند، هميشه خبرنگار را خرج نكند بلكه يك مقداري زمان را خرج خبرنگار كند. ما هم كه به قول اساتيد، خبرنگارهاي دوزيست هستيم كه اصلا وقت نداريم، يعني هم مكتوبيم و هم تصويري. ما همپاي خبرگزاري ها به حساب مي آييم براي شبكه هاي تلويزيوني و راديويي و در نتيجه وقت كمتري براي خودمان داريم.
با اين حساب آخرين كتابي كه خوانده ايد را به ياد مي آوريد؟
]با خنده مي گويد[ كتاب همكارم خانم لبافي؛ از گيرنده تا فرستنده. البته در كل به كتاب هاي تاريخي و خاطرات علاقه دارم.
پس اميدوار باشيم كه يك روز كتاب خاطرات خبرنگاري خانم كوه خضري را هم بخوانيم؟
خيلي دوست دارم كه بنويسم ولي متاسفانه وقتش را ندارم، اتفاقا خاطرات خيلي خوبي هم دارم و هميشه نگرانم كه اين خاطرات از ذهنم برود.
با وبلاگ نويسي چطوريد؟
كلا با دنياي اينترنت خيلي بيگانه ام.
آخرين فيلمي كه ديديد چه بود؟
]با خنده...[ من خيلي فيلم مي بينم اگر كه كتاب نمي خوانم. ولي بگذاريد فكر كنم؛ يعني يادم هست اما مي خواهم يك فيلمي را برايتان بگويم كه خوب باشد و آبرو نبرد ]...مي خندد[ پس شما نپرسيد كه آخرين فيلم، بپرسيد بهترين فيلمي كه ديديد.
خب بهترين فيلمي كه ديديد؟
فرانك اشتاين يكي از بهترين فيلم ها بوده است، خيلي قشنگ است و البته خيلي هم قديمي است. من قبلا افسانه اش را شنيده بودم و وقتي فهميدم فيلمش هم هست خوشحال شدم و ديدمش. پرفسوري بود كه دوست داشت مثل خدا انسان بيافريند و بعد يك انساني ساخت كه همان انسان بلاي جان خودش شد ... خيلي قشنگ است حتما ببينيدش.
گويا وقت ما تمام شده است، وقت استراحتتان را بيشتر از اين نمي گيرم و ممنون.

 



خداحافظ خبرنگار

اول؛
وقتي خبرنگاري معنايش عوض شود و بشود خبرنويسي، رونويسي و يا چسب نويسي(!) وقتي خبرنگاري در بطري يك تماس تلفني و پرسش آبكي «لطفاً خودتان را معرفي كنيد» ريخته شود و به جهت تابستان رسانه اي و عطش انتخاباتي هر دختر و پسر جواني يكي دو تا از اين بطري ها داخل كيفش داشته باشد، وقتي نهايت توان خبرنگاري بشود ويژه نامه سوم تير فلان روزنامه صبح كه 4 تا وبلاگ نويس با يادداشت هايي از سر عقده گشايي و جيغ كشيدن بچه گانه نام خود را روزنامه نگار بگذارند ـ دقت كرديد حتي به خبرنگاري هم قانع نبودند ـ وقتي به راحتي بالا دادن همان بطري مسخره 80-70 نفر در عرض يك ساعت بچگي همان جماعت مثلا روزنامه نگار بيكار شوند، وقتي هر كسي كه پولي به دست مي آورد ـ يا باد شرطه اي برخاسته و يا گردباد مخالف برايش رسانده ـ مي رود و سايتي «آپ» مي كند و به اسم گيردادن به اين و آن - در حال حاضر گل گيردادن جناب احمدي نژاد است ـ و «شنيده ها حاكي است» و «گفته مي شود» و «زمزمه اي مبني بر...» خبر ويژه(!) دست و پا مي كند، ديگر نبايد توقع داشت يك نفر بيايد بپرسد: آهاي! اين جماعت فارغ التحصيل رشته هاي روزنامه نگاري و ارتباطات كجا مشغول كار مي شوند؟ جان؟ به صورت پاره وقت نگبان موسسه مالي ]...[...
دوم؛
يك نويسنده خارجي مي گويد: «يك وقتي من در هتلي بودم كه در اتاق مجاورش نويسنده مشهوري اقامت داشت. اين آقاي نويسنده هيچ وقت درباره نويسندگي صحبت نمي كرد اما هر شب صداي ماشين تحريرش را مي شنيدم، چون تا ساعت ها پس از نيمه شب كار مي كرد...صداي آن ماشين تحرير هنوز هم دائما به من گوشزد مي كند كه كار نويسنده نوشتن است...»
و من به افاضات اين نويسنده خارجي اضافه مي كنم كه خبرنگار و روزنامه نگار، كارش خبرنگاري و روزنامه نگاري است آن هم بر روي كاغذ و نه پاي تخته و توي كتاب و پشت تريبون! اهل دل و اهل درد گرفتند چه مي گويم، مي ماند اهل دل درد و درد دل كه نگرفتند هم زياد مهم نيست، مي توانند بخش پاياني بند اول را گره بزنند به اين بخش.
سوم؛
يك نويسنده خيلي خارجي ديگر هم مي گويد: نوشتن تنها شامل خلق كلمات نيست بلكه برگردان يا ترجمه تجربيات ما از طريق كلمات است. حالا خبرنگاري كه در هر كنفرانس خبري تنها به سرش چسبيده به كاغذ تحرير و خودكار را شش و هشت با نواي «آلبالا ليل والا» مي رقصاند و خيال آقاي مدير و جناب وزير را راحت مي كند كه من كارم همين است، خبرنگار است؟ حتم خبرنگار است كه ما اين همه خبرنگار داريم و در روزهاي مختلف از او تقدير مي كنيم.
خدا وكيلي اگر ما اين همه خبرنگار داريم چرا براي راه اندازي چند عدد روزنامه، گاوهايمان به اندازه چند گاوداري زايمان مي كنند و هر روز دست به دامن ـ همان كاور خبرنگاري ـ اين روزنامه و آن خبرگزاري مي شويم كه «فلاني بيا اين طرف، يه كمكي به ما بده!»
اگر هم خبرنگار نداريم پس توليد روزانه حدود 6 هزار خبر در سايت هاي خبري كشور كار كيست؟
چهارم؛
خدا نكند كه بر اساس نكات قبلي، هوس نقدكردن، سوال پرسيدن، اشكال گرفتن و خلاصه «حضور داشتن» در يك كنفرانس خبري به سرتان بزند؛ شانس بياوريد اخراج نمي شويد و گرنه مديري كه عادت كرده با چند هزار تومان هديه خبر و عكسش بنشيند فلان صفحه روزنامه يا خبرگزاري كي تحمل مي كند شما با اطلاعاتي دقيق او را سوال پيچ كنيد و يا نقدي نسبت به عملكردش بنويسيد؟
دفعه بعد راحت از ليست خبرنگاران مدعو حذف مي شويد، اگر هم به انتقاد ادامه دهيد، «يك جوري، يك جايي، يك فرمي» حالتان را در يك قوطي شيك بسته بندي مي كنند.
نويسنده در كتابي كه خيلي وقت است مي خواهد منتشر كند(!) مي نويسد: بي اقبالي مردم به رسانه ها هيچ دليلي ندارد جز روزمرگي و يكنواختي فرم دهه شصتي كه پركرده اين ستون هاي حزبي شده اطلاع رساني در كشور را كه همچنان يك «وي» وجود دارد كه دارد «مي افزايد» و «خاطر نشان مي كند» و متاسفانه قصه پر غصه نان و زد و بندهاي زمخت صاحبان پول و قدرت طوري شده كه اگر خبرنگاري قصد نگارش حقيقتي براي دانستن مردم را داشته باشد ـ خب دانستن حق مردم است ديگر! ـ خودش را چنان در نقاب شعار پنهان مي كند كه اگر ده سال بعد گذرش به آن نهاد و سازمان افتاد، اذيتش نكنند و به نوعي در «كاسه» اش نگذارند... اين هم از بركات روزنامه نگاري نوين است كه بعضي ها نقاب دار مي شوند البته همه اش تقصير دكارت است(!) او مي گويد كسي خوب زندگي مي كند كه خوب پنهان شده باشد...
پنجم؛
مصاحبه مفصل ما با محمد دلاوري ماند براي هفته بعد؛ اين هفته انگار شهر دست خانم هاست، فعلاً گزارش هاي تصويري اش درباره «مدعيان دروغين» را ميل كنيد تا بعد... ضمنا پيداكردن پرتغال فروش...ببخشيد؛ ارتباط ميان بطري و آپ و كاسه و خبرنگاري هم با شما!
محسن حدادي

 



من سنگ شوره زارم و گويا زمانه اي

اينجا كشانده است مرا رودخانه اي
يا شايد آن پرستوي پيرم كه عاشقي
نگذاشت دست و پا بكنم آشيانه اي
يا تاك بي بري كه براي شكفتنش
ناچار جز بهار ندارد بهانه اي
يا تخته پاره اي كه گرفتار موجم و
هرگز مرا قبول نكرده كرانه اي
تنهايي من از خود تنهايي ام پراست
در بي نشاني است كه دارم نشانه اي
چيزي نمانده است كه ديوانه ام كند
ترس مترسكانه ام از موريانه اي
اينجا كسي صداي مرا پس نمي دهد
پاي كدام كوه بخوانم ترانه اي

 



ام پي تري اردوي سه روزه وبلاگ نويسان مهدوي در قم وقتي بلاگرها دور هم جمع مي شوند

بنت الهدي صدر
اگر بپذيريم كه وبلاگ ها ديگر تنها يك پنجره براي درد دل و بازي با كلمات نيستند و دريچه اي براي جوك و اس ام اس و ماجراجويي در زندگي خصوصي افراد و عكس هاي عمومي و خصوصي برخي ديگر از افراد نيست؛ بايد اين را هم بپذيريم كه امروز مخاطبان دنياي مجازي آن هم از روزنه وبلاگ نويسي و همچنين تاثيرگذاري اين پديده اينترنتي آنقدر رو به افزايش هست، كه ارزش اين را داشته باشد بلاگرها هفتگي دور هم جمع شوند و ضمن افزايش اطلاعات سايبر نويسي، عملكرد رسانه اي و شيوه هاي تبليغي و تخريبي رقيب را بياموزند. ارزشش را دارد اما كي حوصله دارد؟ حالا همين دفتر توسعه وبلاگ هاي ديني كه سالي دو سه بار بروبچه هاي وبلاگ نويس را دور هم جمع مي كند هم خيلي هنر دارد و حوصله و گرنه...خدا زيادش كند اين جشنواره هاي رنگارنگ كم هزينه(!) مثل رسانه هاي ديجيتال را؛ هم دهان پر كن است و هم بيلان كاري را قطور مي كند...
مي گفتم؛ اگر اين ها را بپذيريم و به آن اضافه كنيم كه بالغ بر 10 هزار سايت اينترنتي و وبلاگ عليه شيعه و اسلام در حال فعاليت هستند؛ ديگر تكليف مي شود كه وبلاگ نويسان مذهبي و البته مهدوي را دور هم جمع كني و گوشي را بدهي دستشان كه تا حالا هر چي بودين، تشكر اما از اين به بعد ... گشت و گذار جمع و جوري در اين اردوي سه روزه داشتيم؛ فعلا همين را بخوانيد.
¤¤¤
انگار همه منتظر بودند؛ ايستاده و ساكن، منتظر بودند. اتوبوس كه آمد سفر آغاز شد و حركتي براي يك «انتظار تازه». جمع شده بوديم تا فارغ از مطالب كپي(copy) و پيست (paste) شده و يا صرفا احساسي وبلاگ ها تكاني به باورهايمان بدهيم و گرد و خاكي كه حاصل دور تسلسل رابطه اي احترام آميز -نه از سر محبت و مهرآميز- با آقاي انتظارهاي هميشه بود بتكانيم. آمده بوديم محب آقا بودن را ياد بگيريم و بفهميم رابطه عاشقانه با آن صاحب حق كه موجود است و معصوم، اما از ديده ها مخفي، ميان دايره نيازها و بي نيازي هاي ما جا
نمي شود؛ قرار نيست به واسطه نوشتن براي چون اويي طلبكارش باشيم. آمده بوديم تا بگوييم: »آقا ما بدهكاريم؛ خيلي هم بدهكاريم...»
¤¤¤
اردو محيط دوستانه اي بود و هنوز طعم ملس نشريات «شبانه» كه زير تشك تخت هايمان مي گذاشتند زير زبانمان است و ...در فضاي نوساز و وسيع اردوگاه «ياوران مهدي(عج)»، مستقر شده بوديم. از اساتيد بحث مهدويت گرفته تا بچه هاي پرتلاش ديني بلاگ همه با رفتاري مهرآميز و كرداري دلنشين و سخناني متين ما را سر شوق مي آوردند. هر چند به قول يكي از مسئولان دفتر توسعه وبلاگ ديني، آستانه انتقادپذيري وبلاگ نويسان مذهبي و مهدوي آن قدر پايين است كه به جاي نقدپذيري و اصلاح، مي ايستند و مقاومت مي كنند اما قرار بود اينجا همديگر را نقد كنيم؛ قرار بود اينجا نقطه آغاز و يا سكوي پرشي باشد به داخل دنياي واقعي انتظار.
¤¤¤
روز اول اردوي «نگين زمان» (سه شنبه-8 مرداد) كه به شهر قم رسيديم و قرار بود راهي مسجد جمكران شويم مصادف شده بود با شب جشن بعثت پيامبر(ص). وارد جمكران كه شديم بوي اسپند و صداي صلوات از هر گوشه مسجد توي فضا مي پيچيد. نواي مداح كه در حال خواندن دعاي توسل بود مثل نخي كه به بادكنك دل وصل است، دل را در هوا چرخ مي داد. هوا گرم بود و دود آتشين اسپند هم كه به صورت مي خورد بيشتر آدم را داغ و جو زده مي كرد! اما به قول استاد پور سيد آقايي -رئيس موسسه آينده روشن- كاش آدم از گرما جو زده نشود بلكه روشن شود! آخر آدم وقتي داغ مي شود بعد از بيرون آمدن از فضا، رو به انجماد مي گذارد و عصر يخبندان بي تفاوتي در استخوان هايش هم نفوذ مي كند؛ اما وقتي روشن مي شود هر جا مي رود نور در دل و روحش جريان دارد. حالا وبلاگ نويسان جوان هم آمده بودند تا از آقا كسب اجازه كنند براي روشن شدن، براي روشن ماندن. جاي اين نكته خالي نماند، جمكران كه سهل است همه هستي متعلق به آقا است و هر جا كه هر فردي اراده كند براي آغاز مناسب است و ستودني.
¤¤¤
براي وصف اردو بايد از
كلاس هايش گفت. هر چند گفتني نيست و البته شنيدني و حتي ديدني است! به ويژه آن كلاسي كه درباره «مدعيان دروغين پيامبر و امام زمان و حتي خدا» بود. وقتي مي فهميدي كه باور بسياري از آدم ها درباره امام زمان(عج) در چند جمله پيشگويي -كه در اكثر موارد كاشف به عمل مي آيد اتفاقي بوده است- خلاصه مي شود غصه ات مي گيرد. آنجا ياد گرفتيم كه ناداني هايمان را با زير برف كردن سرهامان -به سبك كبك هاي خواب مانده- لاپوشي نكنيم و بدانيم و بشناسيم قائم آل محمد(عج) را. آنجا ياد گرفتيم براي ظهور تلاش كنيم اما نه مثل آن دسته اي كه فقط به جمله «بايد دنيا پر از جور شود تا صاحب الزمان ظهور كند!» فكر مي كنند و راحت طلبانه مسير شيطان را در پيش مي گيرند؛ بايد تلاش كرد...
بايد تلاش كنيم تا راز 313 مرد و زن آسمان نشين را كشف كنيم تا در آستانه دوازدهمين قرن غيبت امام عصر(عج) مويه هايمان براي عاجز ماندن از تحقق اين تعداد، گوش فلك را كر نكند. آنجا ياد گرفتيم آقاي نازنينمان نيازي به انتظار ما ندارد؛ منشاء نياز از وجود خودمان است؛ كه ما غايبيم و او حاضر! آخر مي گويند خواب
مانده ايم، مي گويند جا مانده ايم. غافله مدت هاست كه بي نفر و كم نيرو حركت كرده است و غافلان زودتر از اين غافله در پي ساروان، پر زور و بي رحمانه شمشير را از رو بسته اند. آنجا ياد گرفتيم انتقاد از باورهاي كهنه و باران نديده را كمي با اشك تازه كنيم و با فكر جلا دهيم. آنجا ياد گرفتيم... بماند!
¤¤¤
اينجا هر كسي كه انتخاب شده بود از زير كلاس در نمي رفت، چون مطمئن بود از ميان چند صد وبلاگ مهدوي -در برخي موارد به اصطلاح مهدوي!- انتخاب شده است. همه حساب كار دستشان بود. هر چند گاهي خواب كم، وبلاگ نويسان را از رمق مي انداخت و سر كلاس چرت نسيه شان با صداي دست استاد روي ميز پاره مي شد اما از حق نگذريم همه آمده بودند تا حسابي چنته شان را از حرف هاي خوب پر كنند؛ كه الهي همه اين حرف هاي نه چندان سخت به عمل تبديل شود.
¤¤¤
هر سه روز و سه شب اين اردو -بعد از نماز صبح- با برگزاري سه كلاس مداوم و نفس گير كه گاه خالي از پرسش و پاسخ هاي نفس گيرتر نبود، شروع مي شد و با بحث و سخن و هم فكري در خوابگاه ها ادامه پيدا مي كرد؛ كلاس هاي عصر به دنبال كلاس هاي صبح و حتي پرشورتر از آن ها برگزار
مي شد. استادهاي با حوصله، مطالبي را كه براي يك جلسه 90 دقيقه اي لازم بود، آماده كرده بودند و ارائه مي دادند. بعد از اتمام جلسه هنوز استاد از صندلي خيز برنداشته بود كه بچه ها زودتر بلند مي شدند و كنار پله هاي سن مي ايستادند تا پس از پايين آمدن استاد سوال بارانش كنند!
حتي گاهي به برخاستن و پايين آمدن هم نمي رسيد و از همان فاصله ي صندلي هاي آمفي تئاتر تا سن، سوال ها رو به سوي اساتيد عنوان مي شد. آن هم بلند و رسا و بدون ميكروفون. كار يك جاهايي به بحث هم مي كشيد و اساتيد مشتاق تر از بچه ها بحث را هدايت مي كردند. شبهه ها و سوالات مطرح مي شد و به دقت پاسخ داده مي شد؛ قرارمان اين شد مطالعه كنيم و منابع مفصل و مجملي كه اساتيد معرفي كردند خوب بخوانيم. قرار شد ديگر سرسرانه و بدون درك معاني روايات آن ها را سرازير نكنيم روي وبلاگ ها. قرار شد روي ظاهر وبلاگ ها حساس شويم و سليقه به خرج دهيم. قرار شد به دنياي مجازي اعتماد كنيم و بيش از پيش به دنبال پاسخگويي شبهات و كسب اطلاعات صحيح باشيم. قرار شد خوب بخوانيم و از دل بنويسيم؛ چه شعر باشد چه نثر. قرار شد... قرار شد آقا را دوست داشته باشيم با همان مفهوم «حب اهل بيت»؛ نه اين كه از سر نياز و اجابت دعا دست به قلم ها الكترونيكي ببريم.
¤¤¤
از تمام زيارت ها و نمازهاي جماعت و عكس هاي يادگاري -به ويژه حضور فعال عكاس هاي اردو كه از مسئول و مدير گرفته تا وبلاگ نويس و اساتيد از لنز سلاح ديجيتالشان در امان نبودند- كه بگذريم، تقارن شب چهارشنبه با مبعث هياهويي به پا كرده بود و دعاي كميل شب جمعه و تب و تاب وبلا گ نويسان براي زيارت هم كه ديگرجاي خودش را داشت. اما گذر زمان عجيب آرام و يواشكي دلبسته مان كرده بود. دلبستگي به فضاي كلاس ها، به درس ها، به بحث ها و از حق نگذريم، به عكس هايي كه در ثبت لحظه ها سنگ تمام گذاشته بودند.
آخر مي داني؟ سه روز، نه يك ماه است كه حسابي دلبسته و دلخسته ات كند، نه يك روز است كه كم باشد و بي محصول آشفته ات سازد؛ سه روز، سه روووز است. كامل و كم نقص! مي تواني با سه شب و سه روز بار سفر چند سال زندگي دغدغه مند را ببيندي و قدمي بلندتر برداري. و البته حتي سه شب و سه روزها هم مي گذرند؛ و لحظات ملس هم مثل رعد و برقي گذشت به اين اميد كه شايد صداي به هم خوردن ابرهايش بتواند تا مدت ها گوش هايمان را بيدار نگه دارد براي انتظاري صحيح.


 



تخته سفيد

زمين تب كرده اما آسمان آبي ست
برايت مي نويسم نامه اي كوتاه
دلتنگم...
نشستم پشت قاب پنجره
شايد بيايي...
برايت من هزاران بار عهد را مي خوانم
تمام چشم ها لبريز اشك و انتظاري آسماني ست
تمام دست ها غرق دعايي ارغواني ست
دوباره جمعه شد
خورشيد مي سوزد در عشقت
دوباره زرد و دلگير است آقا...
كي مي آيي؟
نگاهم مي رود تا آسمان آبي روشن
به دنبالش دو دستم، اي خدا پس تو كجايي؟
تمام جمعه ها محو و غبارآلود در تقويم هفته
دگر طاقت ندارم، دوري ات آقا چه سخته!
زمين تب كرده اما آسمان آبي ست
خدا توي تمام حرف هاي مادرم جاريست
نيلوفر حيدري

 



آب و برق

بوالفضول الشعرا
چون خانه هاي ابر كه دارند آب و برق
در توربين ديده دو يـــــــارند آب و برق!
هم نور ديده ها زتو هم اشكشان ز توست
اين خانه ها ز لطف تو دارند آب و برق!
شمشير آبديده ي قبضت زند چو برق
زين قبضه قبض روح بيارند آب و برق!
عمريست در كنــــار هم و مونس همند
انگـار در مثل دو« بـ رار«ند آب و برق!
رامند اگــــــــــر به ايمني خود بها دهي
ورنه ز جــــــان دمار بر آرند آب و برق
آيند با هــــــــــــزار مشقّت به دست ما
از آسمــــــان به خانه نبارند آب و برق!
نيروي تو اگـــــــر نكشاند به زورشان
تا هيــــــــچ خانه ره نسپارند آب و برق
گه بين راه خسته و از پــــــــا فتاده اند
در سيم و لوله زار و نزارند آب و برق
هسته اگر ز خويش انرژي رهــــــا كند
كم پشت گوش خويش بخارند آب و برق!
حـــــــــقّ مسلمي است انرژي هسته اي
اين حـــــــقّ را ز كف نگذارند آب و برق
يك عده بي ملاحظه اسراف مي كنند
از دستشــــان هميشه شكارند آب و برق
گاه از فشار مصرف اين عدّه ذلّه اند
مضروب از اين گروه فشارند آب و برق!
گاهي به مثل اهل سياست شبانه روز
تبليغ كرده ، اهـــــــــل شعارند آب و برق
در لوله برق و داخل سيم آب مي رود
اين روزهـــــا چه شعبده كارند آب و برق
از روي و چشم خلق روند و جهند و باز
بر حبّ خلـــــــق داعيه دارند آب و برق!
شعــــــرم ز آبداري خـــود تابناك شد
تا كه بر اين قصيده ي سوارند آب و برق
شد آب و برق مصرفي شعر من زياد
در بيت بيت بنـــــــــــده قطارند آب و برق
خواهم من از خدا رقــــــم سكته آوري
در پـــــــــاي قبض من نگذارند آب و برق!
¤ توضيح: شعر طنز هفته گذشته به نام« شانست اگر بگويد» اثر آقاي محسن اشتياقي بود كه اشتباها به نام صاحب ستون امروز منتشر شده بود. ضمن پوزش از اين طنزپرداز عزيز كشورمان اعلام مي كنيم كه پيش مي آد ديگه!

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14